● صفحه شما
دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.
لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.
دروود به آقای فرخی گرامی،
تحشیه ای خسته کننده و ملال آور!
این صحبتهایی که شما کرده اید، زاییده فانتزیهای شماست که دست کمی از «ذهنیّت دائی جان ناپلئون» ندارند. آسمون و ریسمون به هم میبافید تا فقط «واقعیّتهای عینی و ملموس و آشکار و درناک و غم انگیز و استخوانسوز» را استتار کنید و انگار نه انگار که مردمی و جوانانی در ایران به پا خواستند با دست خالی تا سیستمی را براندازند که خشت به خشت آن از جنایت و تبهکاری و قساوت و رذالت و جنون کمپلکسی و به طور کلّی جمیع رذالتهای بشری ساخته شده است. مردم ایران در فاصله دو روز که سلّاخی شدند با صدایی از اعماق وجودشان فریادها زدند که چی چیزی را نمیخواهند و چه چییزی را میخواهند. نزدیک به یک ماه و نیم است که طیف آچمزها و سبکباران ساحلها نشسته اند در غربت وانفسا و هی یابس و طوبا به هم میبافند و به نام سناریو به خورد همدیگر میدهند. من تعجّب میکنم که اینهمه سناریو نویس فوق العاده خلّاق، چرا نمیروند خودشان را به استودیوهای بالیوود و هالیود معرفی کنند تا برای اینهمه فانتزبافیهای جذّاب!! خودشان، دستمزدهای کلان نیز بگیرند.
مطالب شما اصلا هیچ ربطی به واقعیّتها ندارند. حرف لق و بی مزه «تجزیه» نیز از آن تره هائیست که عمرا در ساحت مردم ایران نمیگنجد و آچمزها تصوّر میکنند که مردم ایران، بچّه اند و از جنین لولویی میترسند. حکومت آخوندی تمام تمام تمام شده است و به همراه آن نیز باتلاق اسلامیّت شمشیر اقتلویی برای همیشه و ابد از خاک ایران ناپدید خواهد شد. این مسئله شوهای دنیای سیاست آشکار؛ نه سیاست پنهان، عین نمایشنامه «تارتوف» اثر مولیر است که «ترامپ» با هنرمندی تمام، در حال اجرایش است و تحلیلگران را حسابی به سخره گرفته است ولی در پنهان مقاصد خودش را پیش میبرد. نگاهی به «ژست ویتکاف» در عکسی که بین عراقچی و ترامپ ایستاده است، تمام ماجرا را لو میدهد. من حوصله پرداختن به حرفهای بی ربط شما را ندارم؛ زیرا از قلم و زبان دیگرانی نیز مثل شما به وفور نوشته و منتشر و بی بو و خاصیّت به کنار گذاشته شده اند. مبارزه مردم ایران، کاملا چهره واضحی به خودش گرفته است. اگر مبارزه مردم، تا سه ماه پیش، در حالت فضای «گرگ و میشی» بود، الان دیگه کاملا هویدا و عریان است که مردم در کجا ایستاده اند و حکومتگران با متعگان و رکابداران و لابیهایشان در کجا. دیر یا زود نیز اتّفاقی طوفانی خواهد افتاد و شما و امثال شما نیز از عالم فانتزیبافیها بر روی زمین خواهید افتاد و واقعیّتهای میهنی را به چشم خویش خواهید دید. همین. خواهید دید که دریای خونریزی حکومت فقاهتی از عواقب نیم قرن بی خاصیّت بودن نود و نه درصد پرمدّعیان اپوزیسیونها بود و بس.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
.
پروندههای قضایی مسجودی
مسجودی از سال ۲۰۲۰ چندین دادخواست و درخواست تجدیدنظر مدنی ثبت کرده است. سال گذشته، یک قاضی اعلام کرد که او همچنان به طرح دعاوی «آزاردهنده و بیپایه» علیه افراد و نهادهای متعدد ادامه داده است.
او پس از شکایت یکی از همکارانش درباره آزار و اذیت، شغل خود را در دانشگاه SFU از دست داد و سپس شکایتی به اتهام افترا مطرح کرد که رد شد.
در سال ۲۰۲۴، مسجودی که خود را «فعال باسابقه طرفدار دموکراسی و مخالف حکومت اسلامی ایران» معرفی کرده بود، علیه رضا پهلوی، شبکه اجتماعی X و بیش از دوازده نفر دیگر شکایت کرد. او مدعی بود که این افراد با نوشتههایی در شبکه X به او افترا زدهاند و شرکت X نیز مسئول انتشار این مطالب است.
در همان رأی، قاضی نسخه اصلاحشده دادخواست او را «غیرضروری»، «آزاردهنده» و «مایه شرمندگی» توصیف کرد و آن را رد نمود، اما اجازه داد در صورت رعایت مقررات دادگاه، دادخواست جدیدی ارائه کند. قاضی همچنین به او توصیه کرد برای ادامه کار از وکیل کمک بگیرد.
در یکی از پروندههای سال ۲۰۲۵ که مسجودی علیه برخی اعضای جامعه ایرانیان منطقه لوئر مینلند طرح کرده بود، قاضی گفت مجموعهای از اختلافها باعث شده روابطی که قبلاً دوستانه بود از هم بپاشد.
قاضی افزود:
«اینکه بگوییم خصومت شدیدی به وجود آمده و طرفین یکدیگر را به انواع تخلفات متهم میکنند، کمگویی است.»
همچنین قاضی ایمیلی را که مسجودی برای وکیل یکی از طرفهای دعوا فرستاده بود «بسیار نامناسب، تحریکآمیز و تهدیدآمیز» توصیف کرد و هشدار داد که دادگاهها در آینده چنین رفتاری را تحمل نخواهند کرد.
آخرین پست حسابی در فیسبوک با نام مسعود مسجودی در ۳۱ ژانویه منتشر شده است.
درووود!
اندکی صحبت.
کلّ این نمایشهای تعارفی و شوهای شبکه های اجتماعی و اخبار شایع و رایج فقط برای یک چیز است و بس؛ آنهم از هر دو طرف معادله برای آخرین استفاده ها از فرصت کم. هم آمریکا و اسرائیل و انگلیس و دیگران میخواهند که از فرصت استفاده و تجهیزات خود را مهیّا و سپس در یک ضربه کلیدی، سراسر ساختار کندوی ضحّاکیان را متلاشی کنند و بقیّه کار را به خو د مردم ایران محوّل کنند. هم حکومت گیوتینی خلفای الله میخواهد که از فرصت استفاده کند و تمام دنگ و فنگی را که در اختیار دارد، آماده شلیک داشته باشد با این تفاوت که خلفای الله، آنقدر احمق هستند که نمیفهمند طرف مقابل، قبل از اینکه آنها بخواهند کاری را اقدام کنند، زیر پایشان را درو کرده اند رفته.
حکومت آخوندی و ایدئولوژی مزخرف اسلامیّت با روکش شیعه گری کینه توز، دُرُست مثل کشتی تایتانیک در دقایق آخر غرق شدن است. قتل عام جوانان و مردم و کودکان ایران در فاصله دو شب، برخورد حکومت جبّار خلفای الله به کوه استقامت و پر صلابت مردم بود که پایه های گیوتین الهی را درو کردند. حکومت فقاهتی فقط به نخی بند است که آمریکا و اسرائیل و انگلیس، آن را قطع خواهند کرد در یک حرکت غافلگیرانه.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
.
جناب حیدریان گرامی
اشاره شما به تجربههای تلخ گذشته و ضرورت درس گرفتن از آنها نکتهای مهم است. بیتردید یکی از دشوارترین وظایف هر نیروی سیاسی این است که واقعیتهای اجتماعی و وزن نیروها را درست بسنجد و از تکرار خطاهایی که به هزینههای سنگین برای مردم انجامیده پرهیز کند.
آنچه در مقاله مطرح شد نیز از همین نگرانی سرچشمه میگرفت: اینکه چگونه میتوان از افتادن در چرخههایی که به تفرقه، خشونت و فرسایش نیروها انجامیده جلوگیری کرد و مسیری را تقویت نمود که کمترین هزینه را برای جامعه داشته باشد.
در عین حال به گمان من، تجربههای تاریخی را میتوان از زوایای گوناگون دید و تفسیر کرد و همین تفاوت نگاههاست که گفتوگو را ضروری و مفید میسازد. هدف از طرح این مباحث نیز نه نفی دیدگاههای دیگر، بلکه کمک به روشنتر شدن مسیر و یافتن راههایی است که بتواند همبستگی ملی را تقویت کند و امکان انتخاب آگاهانه مردم را فراهمتر سازد.
باز هم از شما سپاسگزارم
ارشان آذری
مجدّدا درووود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای دیگر برای عزم خود را راسخ کردن از بهر نابودی تمام سوراخ سمبه های حکومت فقاهتی و اسلامیّت شمشیر اقتلویی.
من به تجارب مردم دیگر کشورها استناد نمیکنم که شرایط و اوضاع و احوال تاریخی و فرهنگی آنها با ما متفاوت از یکدیگرند. من به تجربه مردم خودمان در مقطع پس از فاجعه هولناک و مزخرف 1357 اشاره میکنم که کثیری از ایرانیان، مستقیم با وقوعش در ارتباط و شاهد و سهیم بوده اند.
وقتی که نیروی/شخصیّتی/گرایشی، اکثریت قریب به اتّفاق ملّتی را در پشت سر خودش دارد – مهم نیست که از چشم انداز من یا دیگران، چه عقایدی دارند- دیگران باید ششدانگ حواس خود را جمع کنند که خلاف مسیر مردم، قدم نزنند؛ بلکه بایستند و برآورد کنند که ما چگونه میتوانیم نظر مردم را نسبت به دیدگاهها و آرمانها و ایده الهای خودمان معطوف و مجاب کنیم بدون آنکه با قدرت اکثریّت در تقابل جنگ و گریز و تلف کردن نیروهای مادّی و معنوی خودمان محکوم و ذلیل شویم. این مسئله به فراخدامنی شعور و فهم و ژرفاندیشی فلسفی و هنر پُر مغز هوشیاری در تمییز و تشخیص دادن وضعیّت دوران و همچنین مسئولیّتهای فردی و جمعی در قبال جامعیّت مردم ایران منوط و ملزم است. اگر گردانندگان و کادر تشکیلات/گروهها/حزبها/سازمانهای سیاسی در بعد از 22 بهمن سال فاجعه 1357 به اندازه یک قطره آب، شعور و فهم و درایت میداشتند، باید در جایی که نیرویی عظیم از جوانان و مردم ایران به سازمانهای آنها متمایل شده بودند، به جای متوهم شدن و از خود متشکّری و سپس صف آرایی جنگی در مقابل حکومت فقاهتی؛ بویژه در جایی که خمینی را مردم بر دستهای خود حمل میکردند و نمیگذاشتند حتّا نعلینش به زمین برسد، باید خودشان و هوادارانشان را به مدارایی کامل دعوت میکردند و از هر گونه خشونت و درگیری با جریان به قول معروف حزب اللهی پرهیز میدادند. این از یک طرف به معنای حمایت از جریان غالب نبود از طرف دیگر به معنای تسلیم و مطیع شدن نیز نبود؛ بلکه به معنای درنگ کردن برای قربانی نشدن در راه «قدرت و اقتدار و جاه طلبی» بود. اگر سازمانها و احزاب سیاسی مثل حزب توده، جبهه ملّی، سازمان مجاهدین، سازمان چریکهای فدایی خلق و امثالهم، همانطور که گفتم کادرها و گردانندگانشان به اندازه یه ماش، شعور تمییز و تشخیص میداشتند، امروز جامعه ایران به اینجا نمیرسید تا حکومت فقاهتی بتواند و اراده کند که با بی شرمی تمام، جوانان مردم را قتل عام کند و برای گلوله های جنگی، خراج بگیرد و برای اقدام جنایتکارانه خودشان، شیرینی نیز طلب کنند. تازه این یه مقدار از جنایتیست که آنها مرتکب میشوند و من از تحقیر و توهین و زورگویی و تهدید و غیره و ذالک فعلا صحبتی نمیکنم. اگر گردانندگان سازمانهای سیاسی مدّعی با هوش بودند، باید می آمدند و تمام نیروی خود را بر بیان و تشریح دیدگاهها و ایده آلها و آرمانهای خود تمرکز میدادند و همانطور که تاکید کردم اعضاء و هواداران خود را با تمام نیرو از هر گونه خشونت و گلاویزی با حکومتگران هشدار میدادند و به فاصله گرفتن از آنها تشویق و ترغیب میکردند تا به مرور زمان بتوانند خودششان را به جامعه ایرانیان معرفی کنند و از این راه، نه تنها حکومتگران بهانه ای پیدا نمیکردند که آنها را قتل عام کنند؛ بلکه مردم فرصت کافی به چنگ می آوردند تا چهره واقعی حکومتگران را بشناسند و از آنها با آگاهی و بیدارفهمی بگسلند و شرایط را برای دیگران در سمت و سوی خلع و عزل حکومتگران مهیّا کنند و تغییر را نه از راه خونریزی و کشتار؛ بلکه از راه مسالمت آمیز امکانپذیر کنند. ولی دریغا که سائقه قدرت طلبی و جاه طلبیهای افسارگسیخته و عقده های کپک زده به هیچ کدام از گردانندگان و کادرها و مسئولین سازمانهای کذّایی این فرصت را نداد تا بخواهند و بتوانند ثانیه ای بیندیشند و عواقب حماقتهای خود را پیشاپیش دریابند.
امروز نیز تقریبا در شرایطی مشابه قرار گرفته ایم با این تفاوت که سهیم شدگان در فاجعه 1357، نود درصدشان به حماقت و بلاهت آلوده بودند؛ امّا مردم و جوانان امروز ایران، نود درصشان از شعوری بالا و نیروی تمییز و تشخیص فوق العاده ای برخورداند. در جایی که وزنه شاهزاده رضا پهلوی در مصاف با حکومتگران فقاهتی بسار سنگین و وزین است، دیگر گرایشها نباید همان خطاهایی را مرتکب شوند که در سال فاجعه بعد از 22 بهمن مرتکب شدند. این طیفها باید یاد بگیرند که از خصومت و کینه توزی و بسط و گسترش و توسعه عقده های خود به شدّت پیشگیری کنند و فقط بپردازند به ایده آلها و عقاید و آرمانها و آرزوهای خود بدون هیچگونه خشونت و کنشها و واکنشهای خصومت آمیز. راه را باز بگذارند برای مردم تا خودشان انتخاب کنند. این طیفها اگر بخواهند همچنان بر همان حماقتهایی طواف کنند که نیم قرن آزگار است با بلاهت خاصّ خودشان به گرداگرد سوائق و غرائز و امیال حقیر خودشان طواف ابلهانه مشغولند، تمام نتایج اعمالشان فقط به تند و تیز شدن گیوتین حکومت فقاهتی – چنانچه دوام آورد – در مسئله قتل عام مردم تداوم خواهد داد و ویرانی و نابودی ایران را تضمین قطعی خواهند کرد. این طیفها به دلیل سابقه به شدّت مشمول انتقادهای ریشه ای از محبوبیّت در میان مردم برخوردار نیستند؛ اگر نخواهم بگویم که مردم ایران از آنها جدّا متنفرند و گریزان.
اگر در میان این طیفها باشند آدمهایی که ارزنی فهم و شعور و سواد داشته باشند، باید حواشان را جمع کنند و بفهمند در جایی که صدای مردم، گونه ای دیگر است، ساز مخالف نزنند؛ زیرا نه تنها صدای سازشان به گوش مردم، ناخوشایند خواهد آمد؛ بلکه خطر این هست که مردم حتّا ساز آنها را خورد و خمیر کنند. بنابر این، انسانی که بویی از الفبای سیاست – نمیگویم فهم و درک و گواریدن فلسفه و دانش سیاست – به مشامش رسیده باشد - باید بداند که در این اوضاع خطیر و عاجل، اقداماتی نکند که باعث شوند زیر پای خودش خالی شود. سیاست، هنر لافزنی و باد به غبغب انداختن و زر مفت زیادیی زدن در شبکه های اجتماعی و عرض وجود در شبکه های مزخرف و متعفّن بی.بی. سی و رادیو آمریکا و رادیو مسکو و رادیو زمانه و چرندیاتی امثال اینها نیست؛ بلکه سیاست، هنر دیدن معضلات جاری و آینده ناآمده در تاریکی رویدادها با چشمهای مغز اندیشنده خود است. درک این موضوع میگوید که چه کسانی پهلوان سیاست هستند و چه کسانی جاه طلبان قدرتگرا به هر قیمتی؛ ولو روزانه صدها هزار نفر از مردم میهن قربانی شوند در مسلخ الهی.
شاد زی و دیر زی!
فرارمز حیدریان
.
دوستان گرامی، آقایان حیدریان، اسدی و کیا
از اینکه با دقت مقاله را خواندید و وقت گذاشتید و نظر نوشتید صمیمانه سپاسگزارم. هدف از نگارش این مطلب نیز دقیقاً همین گفتوگو و روشنتر شدن زوایای بحث است.
نکتهای که آقای حیدریان مطرح کردند درباره نقش تعیینکننده مردم، کاملاً درست و اساسی است. در این موضوع تردیدی نیست که سرچشمه مشروعیت هر رهبری در نهایت اراده مردم است. بحث مقاله نیز در اصل بر سر نفی این حق نبود، بلکه بیشتر بر این پرسش متمرکز بود که در دورهٔ گذار، چه نوع ساختار رهبری میتواند از تفرقه و آشوب جلوگیری کند و مسیر را برای همان انتخاب آزاد مردم هموارتر سازد.
آقای اسدی به نکته مهمی اشاره کردند که به نظر من نیز قابل تأمل است: خطر فرسایش مشروعیت در صورت طولانی شدن وضعیت مبهم و همچنین ضرورت داشتن برنامهای روشن برای مدیریت تعارضها. این دغدغه واقعبینانه است و بیتردید هر طرحی برای گذار اگر نتواند پاسخ عملی به این مسئله بدهد، با دشواری روبهرو خواهد شد. پیشنهادهایی مانند استفاده از نیروهای کارآمد از طیفهای مختلف نیز میتواند بخشی از همین راهحل باشد و جای بحث و تکمیل دارد.
آقای کیا نیز پرسش درستی را درباره نمونههای تاریخی مطرح کردند. تجربه کشورهایی مانند اسپانیا یا آلمان نیز حتماً قابل بررسی و آموختن است و هدف از آوردن مثالهای دیگر، صرفاً نشان دادن یک سوی تجربهها بود، نه نادیده گرفتن نمونههای موفق. همچنین مقصود از «مشروعیت» در متن، معنای سیاسی آن، یعنی پذیرش و اعتماد عمومی بود،
در مجموع، تصور میکنم همه ما بر سر چند اصل اشتراک نظر داریم:
باز هم از توجه و دقت شما سپاسگزارم.
ارشان آذری
درووود!
مختصر و گذرا.
پرسشی از آقای/خانم حبیب.
من به صحبتهای آقای نوری زاده کاری ندارم. خانم فراهانی، یک هنرپیشه است. نظر شخصی خودش و مسئولیّت حرفی را نیز که زده است بر عهده خودش است. من امّا میخواهم بدانم که کدامیک از اینهمه مدّعیان «دمکراسی» تا امروز توانسته اند کلمه دمکراسی را دُرُست تلفّظ کنند؛ چه رسد به صحیح نویسی و فهم و درک آن؟. نیم قرن که چه عرض کنم، یک صد سال آزگار است که در جامعه ایران فقط گروهها و أحزاب و سازمانها و فرقه ها و تشکیلات مذهبی/ایدئولوژیکی بسیار مخوف و مافیائی و به شدّت بیگ برادری به وجود آمده و جامعه را به سلّاخ خانه عقیدتی تبدیل کرده اند. کدامیک از این همه مدّعیان متکبّر و خوابنما و خودنما و به شدّت احمق و ابله تا امروز نشانه ای از لحاظ نظری و گفتاری و رفتاری و کرداری از خود بروز داده اند که خردلی رنگ و بو از ادّعای کذّایی «دمکراسیخواهی» داشته باشد؟. یه عدّه بیسواد ذاتی که در دیگ مذاب تشیّع کینه توز زاییده و بالیده و ریخته گری شده اند و کارشان صبح تا شب، زر مفت زیادی زدن است. اینها چه میفهمند دمکراسی از چه قماشیه؟. من میخواهم بدانم با سیستمی که در وجب به وجب خاک ایران، گیوتین خونریز و دارهای اعدام برافراشته است و جلّادان شمشیر ذولفقاری را بر شاهرگ مردم و جوانان ایران به فعلگی گماریده است و هر روز از صبح تا غروب فقط خونریزی میکند، چگونه باید روبرو شد؟. این گوی و این میدان برای آنانی که متوهمند و کلکلکل در باره دمکراسی میکنند.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
کیا:
چرا آقای آذری با مثال لیبی و عراق و سودان وضعییت ایران پس از جمهوری اسلامی را توضیح میدهد اما نه با مثال اسپانیا پس از فرانکو و یا ایتالیای پس ازموسولینی، فرانسه پس از ویشی و اشغال نازیسم، و آلمان و اروپای پسا هیتلر؟
در عجبم که آقای آذری بارها از رهبری مشروع که همان رهبری شرعیست در ارتباط با شاهزاده رضا پهلوی سخن میگوید انگار که شاهزاده اصلن بدنبال حکومتی مشروطه نبودند ونیستند.
دوران گذار یک دوره کوتاه و موقت انتقال قدرت به نهادها و ارگانهای حکومتی جدیدست و این با تشکیل یک دولت موقت پس از سرنگونی با انتخاب افراد نخبه و کارکشته و بیطرف ملی در پست وزرای موقت و مشاوران و کارکنان رده های بالایی براحتی امکانپذیر خواهد بود. جامعه پر از نخبگان ایرانی در هر زمینه و عرصه از پس این مهم برخواهند آمد که دوران گذار بدون مشکلات راهبردی تا برگزاری انتخابات همانند لببی و عراق و سودان نشود بلکه راه دمکراسی پارلمانی را برای آینده ایران برگریند.
حبیب :
در عجبم که اینهمه خاطره نویسی چه ربطی به اعلام موضع مخالفت با جنگ گلشیفته فرهانی است؟ اولا مخالفت با جنگ را با دخالت قاطی نکنیم، و دخالت را با کمک.
ایرانیان دموکرات با دخالت از طریق راه انداختن جنگ مخالف هستند. مداخله نظامی برای گمک به مردم و جنبش تغییر و دموکراسی خواهی نیست، نه تنها کمک نیست که پروژه دموکراسی خواهی را بع عقب میاندازد. حتی رضا پهلوی به این حقیقت اعتراف دارد، حال چرا بر خلاف این اگاهی از جنگ و مداخله نظامی دفاع میکند باید خود توضیح دهد. جنگهایی هم که موجب تغییر شدند، مثل ویتنام به کامبج، یا متفقین در مقابل المان با هجوم زمینی و شکست ارتش و خلع حاکمیت بود، نه ضربه به زیرساختها که کشور را برای هر حکومتی به عقب میبرد، و قربانیان زیادی میگیرد. گلشیفته میگوید دموکراسی را با بمب نمیشود روی سر ملتی ریخت، نمیخواهد برای درک این واقعیت به دور خیره شد, در دور و بر خودمان افغانستان چ عراق و لیبی چ سوریه را داریم. نتیجه مداخله نظامی و نتایجش پیش روی ماست.
نه به جنگ، نه به مداخله خارجی، زنده باد دموکراسی، زنده باد مردم ایران
🔸فکتها و مستندات تاریخی پشتوانه این تحلیل واقعگرایانهاند.
با این حال، پاشنهآشیل آن را باید در بیتوجهی به خطرِ امروز دانست؛ خطری که میتواند مشروعیت شاهزاده را ـ دستکم در دوره گذار، هدف قرار داده و تضعیف کند، بهویژه اگر وضعیت مبهم و بیثبات کنونی طولانی شود.
در چنین شرایطی، تعارضهای کینهتوزانهی برخی گروههای سیاسی، احزاب کرد، جریانهای جمهوریخواه با پیشینهی چپ کمونیستی و نیز مجاهدین میتواند تشدید شود. این نیروها، چه در داخل و چه در خارج از کشور، از گروههای اجتماعی محدود اما سازمانیافته برخوردارند که در شرایط بحرانی میتوانند مسئلهساز باشند.
🔸مسئله بر سر درصد جمعیتی این گروهها نیست، بلکه نقش مخرب آنها در وضعیت نامتعادلِ دوره گذار است؛ وضعیتی که در آن حتی حضور محدود چنین نیروهایی نیز میتواند جامعه را بهسوی تنشهای شدید سوق دهد.
🔸درباره اینکه امروز چه راهکاری میتواند از عمق و گستره بحرانهای آتی بکاهد، دیدگاهها و انتظارات گوناگونی وجود دارد. بهنظر میرسد در حال حاضر ایدهای شفاف و اعلامشده در دسترس افکار عمومی نیست، یا دستکم بیرون از حلقه نزدیکان و حامیان شاهزاده، اطلاع دقیقی از آن وجود ندارد.
شخصاً معتقدم برای جلوگیری از تعمیق شکافها، باید از هماکنون نقشهای عملی برای جذب بخشی از نیروها و در مقابل، ایزوله کردن جریانهای انتقامجو وجود داشته باشد.
🔸تاکید می کنم ، من عمیقاً به نقش تعیینکننده رهبری فردی مشروع در این مرحله باور دارم. همانگونه که نویسنده گرامی نیز بهدرستی توضیح داده، رهبری شورایی، با هر نام و ساختاری، در شرایط فعلی میتواند به آنارشی در فرآیند تصمیمگیری منجر شود و در فردای گذار نیز زمینه درگیری بر سر قدرت را افزایش دهد.
🔸 کابینه موقت میتواند آغاز مناسبی باشد:
تشکیل یک کابینه موقت با حضور چهرههای کارآمد, بهویژه از میان لایههای غیرپادشاهیخواه، هم ضرورتی عملی است و هم میتواند نشانهای از حسن نیت باشد. چنین اقدامی اعتماد نیروهای سیاسی غیرپادشاهیخواه را افزایش میدهد و بهطور طبیعی از شدت تنشهای فرساینده و مخرب خواهد کاست.
🔸فکتها و مستندات تاریخی پشتوانه این تحلیل واقعگرایانهاند.
با این حال، پاشنهآشیل آن را باید در بیتوجهی به خطرِ امروز دانست؛ خطری که میتواند مشروعیت شاهزاده را ـ دستکم در دوره گذار، هدف قرار داده و تضعیف کند، بهویژه اگر وضعیت مبهم و بیثبات کنونی طولانی شود.
در چنین شرایطی، تعارضهای کینهتوزانهی برخی گروههای سیاسی، احزاب کرد، جریانهای جمهوریخواه با پیشینهی چپ کمونیستی و نیز مجاهدین میتواند تشدید شود. این نیروها، چه در داخل و چه در خارج از کشور، از گروههای اجتماعی محدود اما سازمانیافته برخوردارند که در شرایط بحرانی میتوانند مسئلهساز باشند.
🔸مسئله بر سر درصد جمعیتی این گروهها نیست، بلکه نقش مخرب آنها در وضعیت نامتعادلِ دوره گذار است؛ وضعیتی که در آن حتی حضور محدود چنین نیروهایی نیز میتواند جامعه را بهسوی تنشهای شدید سوق دهد.
🔸درباره اینکه امروز چه راهکاری میتواند از عمق و گستره بحرانهای آتی بکاهد، دیدگاهها و انتظارات گوناگونی وجود دارد. بهنظر میرسد در حال حاضر ایدهای شفاف و اعلامشده در دسترس افکار عمومی نیست، یا دستکم بیرون از حلقه نزدیکان و حامیان شاهزاده، اطلاع دقیقی از آن وجود ندارد.
شخصاً معتقدم برای جلوگیری از تعمیق شکافها، باید از هماکنون نقشهای عملی برای جذب بخشی از نیروها و در مقابل، ایزوله کردن جریانهای انتقامجو وجود داشته باشد.
🔸تاکید می کنم ، من عمیقاً به نقش تعیینکننده رهبری فردی مشروع در این مرحله باور دارم. همانگونه که نویسنده گرامی نیز بهدرستی توضیح داده، رهبری شورایی، با هر نام و ساختاری، در شرایط فعلی میتواند به آنارشی در فرآیند تصمیمگیری منجر شود و در فردای گذار نیز زمینه درگیری بر سر قدرت را افزایش دهد.
🔸 کابینه موقت میتواند آغاز مناسبی باشد:
تشکیل یک کابینه موقت با حضور چهرههای کارآمد, بهویژه از میان لایههای غیرپادشاهیخواه، هم ضرورتی عملی است و هم میتواند نشانهای از حسن نیت باشد. چنین اقدامی اعتماد نیروهای سیاسی غیرپادشاهیخواه را افزایش میدهد و بهطور طبیعی از شدت تنشهای فرساینده و مخرب خواهد کاست.
درووود بر آقای آذری گرامی،
مختصر و موجز.
مطلبی که نوشته اید، اشکال و ایرادهای کلیدی دارد که من فعلا به آنها نمیپردازم. فقط به نکته ای اشاره کنم. اصلا طرح مسئله «شورای رهبری چندگانه»، نقض غرض است؛ زیرا باید پرسید که مدّعیان رهبری، حقّانیّت/لژیتیماتسیون خود را از کجا می آورند؟. از انتخاب و آفرین مردم یا از تشکیلات و حزبها و سازمانهای سیاسی؟. مردم ایران، شاهزاده رضا پهلوی را فریاد و صدا زدند. دیگرانی که خود را «رهبر» میدانند، کیانند و چه کسانی آنها را صدا زدند یا میزنند؟. مردم ایران؟. چرا گروههای سیاسی نمیخواهند بپذیرند که کشوری به نام ایران، «مردمی» دارد که حقّ انتخاب با آنهاست؟. تا امروز رسم بر این بوده است که همیشه «مردم ایران» را از عهد میترائیسم تا همین لحظات جاری بیرون از اتاق گذاشته اند؛ ولی به نام مردم بر مردم، حاکم و جلّاد شده اند. این به آن میماند که صاحبخانه با تمام وجودش أنواع و اقسام غذاهای لذیذ را تهیّه کند و مخارج همه چیز را بپردازد و بهترین محلّ پذیرایی را تدارک ببیند، وقت میهمانی که برسد، حضرات میهمانان، اولین کاری که میکنند، گذاشتن صاحبخانه در پشت درب است و بستن دست و پایش در غُل و زنجیرهای سنگین. کجای دنیا، چنین رسمی تا به حال بوده است، سوای مملکت ما؟. بنابر این، من طرح مسئله «شورای رهبری چندگانه» را توهین مستقیم به مردم ایران میدانم. هر گاه مردم ایران در کنار شاهزاده رضا پهلوی، اسامی دیگری را نیز فریاد زدند، آنگاه میتوان صحبت از »رهبران» کرد؛ در غیر این صورت، نقض غرض است هر نوع بحثی در این زمینه.
شا د زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
.
در نامهتان از فحاشی و بیادبی گلایه کردهاید، اما واقعیت این است که لحن خودِ نوشته شما تفاوت چندانی با همان رفتاری که از آن شکایت دارید ندارد. وقتی یک متن پر از تحقیر و برچسبزدن است، دیگر فرق چندانی نمیکند چه کسی آن را نوشته باشد.
نقد کردن حق شماست، اما نقد زمانی ارزش دارد که با دقت و انصاف همراه باشد. وقتی بدون دلیل روشن، رفتار چند نفر ناشناس را به پای یک جریان یا یک فرد مینویسید، این دیگر نقد نیست؛ داوری شتابزده است.
اگر قرار است کسی دیگران را به رعایت ادب و انصاف دعوت کند، نخستین گام این است که همان ادب و انصاف در نوشته خودش دیده شود. در غیر این صورت، نتیجه فقط تکرار همان چرخهای است که خودتان از آن ناراضی هستید.
Nader Sadighi
درود برشما جناب مداح،
گناه آدمکشان، چه آنها که مسلسل و تفنگ بدست، جان های عزیز را هدف می گیرند، و چه آنهایی که این کشتارها را با انواع حیل، توجیه میکنند، تفاوت ماهوی ندارند. شاید بشود گفت که جرم این دسته دوم سنگین تر از جرم وحوشی باشد که عقل باخته و مزدور شده، می کشند. حقوقدانی که سالها در آمریکا با پروندههای جرائم گوناگون سر و کار داشته، در گفتوگوهای خصوصی بارها براین نکته اشاره داشته که در فردای آزادی ایران، باید بخش ویژه در دادگستری به امر رسیدگی به جرایم افرادی مانند شمس الواعظین، احمد زیدآبادی، سعید حجاریان، اکبر گنجی، مسعود بهنود و افرادی از این قبیل دایر شود. گشایش چنین پروندههایی حتا می تواند بخش بزرگی از اهل عمامه را شامل شود. اگرچه کاریست بس بزرگ و پرهزینه و زمانبر ولی دستکم، نمونه بارز این پروندهها، در تاریخ ماندگار و سبب عبرت خواهد شد.
دروود بر آقای مرادی گرامی،
تحشیه ای دیگر برای لیوان آب را زمین گذاشتن و فوری آماده شدن جهت رفتن به میهن برای بیل و کلنگ زدن و همزمان صحبتهای خود را پیش بردن.
گزینگویی را میتوان گسترد و در باره اش بحثهای مفصّل کرد برای تفهیم مطلب. در جایی که فهم گزینگویی با اشکلات سختفهمی و کژفهمی و اصلا نفهمی و عوضی فهمی روبرو شود، نویسنده اگر زنده باشد، مجبورر است که مفصّل توضیح دهد. اگر هم مرده باشد، شارحین و مفسّرین همّت میکنند که از چم و خم گزینگوییهای نویسنده سر در بیاورند. در هر صورت.
- اتفاقا خلاف نظر شما باید تاکید مبرم کنم که »فرهنگ» است که میگوید، قانونگزار چگونه باید قانون بنویسد و مُجری قانون، چگونه باید آن را اجرا کند. هیچ قانونی نمیتواند فرهنگ را متعیّن کند، فرهنگ است که میگوید، قانون را چگونه باید بر شالوده بُنمایه های تجربیات فرهنگی مردم، عبارت بندی کرد. وقتی که شما میخواهید از آبادی خودتان که این طرف اورست است به آبادی همسایه که آن طرف اورست است، بروید، موقع رفتن نمیتوانید به کوه بگویید که چطوری پیش پای شما را صاف و تخت و بدون مانع شخم بزند؛ بلکه بر عکس. شما هستید که باید هنر رفتن و جاده سازی و تونل زدن را بدانید تا بتوانید بر دامنه کوه یا دل کوه، جاده و تونل بسازید و مراودات مردم آبادی خودتان و آبادی همسایه را مهیّا کنید. قانون هیچوقت دنباله رو فرهنگ نیست؛ بلکه فرهنگ میگوید که قانون، چگونه باید خودش را با بُنمایه های فرهنگ مردم هماهنگ و همپا کند. وقتی که فرهنگ جامعه از «گزندناپذیری جان و زندگی» صحبت میکند، قانونگزار حقّ ندارد و مجاز نیست که در قانون کشور، از «حکم اعدام» حرفی بزند. چنین کاری خشونت و خصومت و خیانت و جنگ علیه مردم جامعه است. از همین جا قیاس بگیرید برای دیگر پرنسیپهای فرهنگ جامعه ایرانی.
- اتّفاقا سنّت تفکر در باره «اجتماع باهمستان» در تاریخ و فرهنگ ایران از کهنترین ایّام بوده است. ولی به دلیل اینکه ما حسب شرایط کشوری و تهاجمات ایلغارهای غارتگر و دیگر مصایب حادث شده، فرصت آن را نداشته ایم که به طور کامل به اندیشیدن در باره تجربیات مایه ای و کلیدی مردم خودمان بیندیشیم، در نتیجه، تخمه های ایده ها دست ناخورده جا مانده اند. مغزه ایده دمکراسی را قرنهای قرن پیش، «بزرگمهر» در یک جمله عبارتبندی کرد: «همه چیز را همگان دانند، همگان زمادر نزاده اند». در باره این ایده کلیدی هیچکس در تاریخ ایران نیندیشید و دنبالش نیز نرفت. امّا در مغرب زمین در باره فقط یک جمله «هراکلیت» که گفته است: «در یک رودخانه نمیتوان، دو بار شنا کرد».، بیش از هزاران هزار کتاب و رساله نوشته شده است. افتخار «هگل» این بود که در کتاب منطق خودش، جمله هراکلیت را بازاندیشی و به طور مفصّل گسترده است. حال بماند که منطق هگل، اشکالات چی هستند. اصل بحث، گستردن ایده است که منظور من است. در جامعه ما دهها ایده بی همتا در باره آیین کشورآرایی و منش و قانون و اقتصاد و غیره و ذالک به وفور در متون و دیوان شاعران ایرانی پخش و پلاست. ولی ما معاصرین به دلیل اینکه در دیگ مذاب شرایع اسلامیّت، گوشت و خون و پوستمان ذوب شده است، هنوز توانمند به اینکه بتوانیم چنان ایده های عالی و بی همتا را دریابیم و بفهمیم و در صدد گسترش آنها بر آییم، همچنان عاجزیم و دست گدایی خود را به اقصاء نقاط دنیا دراز کرده ایم و در مفلسی بر سر یکدیگر شمشیر میکشیم و رمز و راز فلاکتهای خود را نمیدانیم. روزی و روزگاری که بیگانگان با افتخار از بزرگان ایرانی نقل قول میکردند - ـتوماس فون آکویناس با غرور و افاده در کتاب کلیّات تئولوژی از ابوعلی سینا به نام «استاد سینا» مدام نقل قول می آورد - چنان روزگارانی دیگر اتّفاق نیفتاد و ایرانی معاصر به دلیل ذهنیّت متشرّع همچنان مقلّد و دنباله رو و تابع و ذلیل آئوتوریته های فکری در باختر زمین ماند تا همین ثانیه های گذرا.
- خلاف تصوّر شما، تاریخ مدرن، هیچوقت فرهنگ سیاسی را به جامعه تحمیل نکرد؛ بلکه برعکس، تلاش کرد که فرهنگ جامعه را در دامنه سیاست به کار بندد؛ یعنی اینکه قانونگزار حسب فرهنگ اجتماع به رتق و فتق کردن قوانین برای سامانبندی مناسبات اجتماعی کوشش کرد. دُرُست مثل قوانین راهنمایی و رانندگی. شما اگر قوانین راهنمایی و رانندگی را حذف کنید، مردم همچنان حسب ضرورتهای زندگی مجبورند که وسایل نقلیه خود را طوری به حرکت در آورند که کار هیچکس لنگ نمونه. در هندوستان که یکی از شگفت انگیزترین دمکراسیهای جهان است، خبری از آیین راهنمائی و رانندگی نیست، ولی مردم کارشان نیز راه می افتد بدون هیچ قانونی و مشکلی؛ زیرا فرهنگ جامعه، همچون مویرگها در شریانهای حیات جامعه عملکرد دارند. نتیجه میگیریم که »قانون» از پیامدهای اندیشیدن در باره فرهنگ جامعه است که میکوشد چیزهایی را قاعده مند کند؛ نه برعکس.
- اینکه گفته اید، نقد، زمانی معنا دارد که وارد مسئله شود، باید عرض کنم که نقد، زمانی معنا پیدا میکند که مسئله نه از فانتزیبافیها؛ بلکه از واقعیّتهای دم دست آغاز کند. وقتی که موضوع بحث با واقعیّتها هیچ سنحیّتی نداشته باشد، خود به خود پیداست که هر نقدی نیز بی پایه و اصل خواهد بود. من در باره نوشته شما گفته بودم و تاکید کرده بودم که با واقعیّتها همخوان نیست. در نتیجه محتاج بررسی و نقد نیز نیست؛ زیرا خشت بر آب زدن است.
- شما در صحبتهایتان از کلمه «مشترک» زیاد استفاده میکنید. ولی نمیگویید که چطور میشود، مشترک را امکانپذیر کرد. فرض کنیم من و شما و یک نفر دیگر قرار است که پروژه ای کاری را پیش ببریم. کار مشترک ما زمانی واقعیّت پذیر میشود که ما با همدیگر بنشینیم و قرار بگذاریم – قراداد اجتماعی – که چطور کار را پیش ببریم. یک موردش میتواند همزمان با همدیگر باشد از ساعاتی مشخّص تا ساعاتی مشخص شده دیگر. یک موردش میتواند تقسیم کار باشد در روزهای مختلف. یک موردش نیز میتواند تقسیم کار باشد به شیوه شیفتی که امکانهای چرخشی نیز داشته باشد. صبح من. ظهر تا ده شب، شما. از ساعت ده شب تا هفت صبح نیز شخصی دیگر. بنابر این، کار مشترک را زمانی میتوان واقعیّت پذیر کرد که شما و دیگری و من، دور یک میز بنشینیم؛ نه اینکه من بروم سیّاره مشتری بنشینم و اُرد بدهم. شما بروید سیّآره نپتون و موضع بگیرید و دیگری نیز از قعر زمین، بلندگو به دست بگیرد و روضه بخواند. کار مشترک در میدان همآوردی واقعیّت پیدا میکند و ثمر میدهد یا نمیدهد که این به رفتار و کردار و گفتار ما سه نفر منوط و ملزوم است.
- در خاتمه بر یک نکته تاکید کنم. هیچ چارچوبی نمیتواند فرهنگ جامعه را متعیّن کند. نمونه اش حکومت آخوندی در ایران. حکومت نازیستها در آلمان. حکومت کمونیستها در روسیه. حکومت فاشیستها در ایتالیا و امثالهم. کسانی که داعیه سیاست و قدرت را دارند، باید ششدانگ حواسشان به فرهنگ مردم ایران باشد؛ نه ذهنیّت آکبندی و ایدئولوژیکی و اعتقاداتی و تلقینات صد تا یه غاز خودشان. فرهنگ ایرانیان هزاره ها پیش با صدای بلند به همه قدرت طلبان گفت که : «جهان خواستی، یافتی، خون مریز». ولی گوش احدی بدهکار این هشدار مردم ایران نبود و عاقبت نیز مردم ایران قادر قدرت طلب و روانپریش را از اریکه قدرت به قعر ذلالت فرو کشاندند. حکومت آخوندی نیز به همین سرنوشت مبتلاست و نابودی اش تا قبل از نوروز سال جدید قطعیّت خواهد داشت.
- شاد زی و دیر زی!
- فرامرز حیدریان
وقت طلا…
جناب حیدریان گرامی،
وقت طلا است. خوانندگان نیز متن را وجبی اندازه نمیگیرند. ارزش بر پایه محتوا سنجیده میشود، نه حجم نوشته.
در ابتدا فرمودید پاسخ دادن اتلاف وقت است و فقط یک سؤال دارید. اما سؤالی که در یک جمله نگنجد و به چند صفحه برسد، دیگر سؤال نیست، مقاله است. آن هم مقالهای در رد چیزی که ظاهراً ارزش پاسخ نداشته است.
نخست اینکه بحث قرارداد اجتماعی خیالپردازی فلسفی نیست. بحث یک ضرورت سیاسی عملی است. هیچ جامعهای بدون توافق حداقلی بر مهار قدرت پایدار نماندهاست، چه اروپا، چه ایران.
دوم اینکه نبود متفکر کلاسیک ایرانی در این حوزه، دلیل بیربط بودن مسئله نیست. دقیقاً برعکس، این خلأ تاریخی یکی از دلایل بحران امروز ماست. نبود سنت نظری، توجیه تداوم استبداد نمیشود.
سوم اینکه قرارداد اجتماعی قرار نیست از دل فرهنگ موجود بیرون بیاید. قرار است چارچوبی بسازد که فرهنگ سیاسی در آن شکل بگیرد. تاریخ مدرن نشان داده قانون جلوتر از فرهنگ حرکت میکند، نه عقب آن.
چهارم اینکه اشاره به تفاوت ایران و اروپا درست است، اما نتیجهگیری اشتباه است. تفاوت مسیر، نیاز به قاعده را حذف نمیکند. آن را ضروریتر میکند.
در نهایت، نقد وقتی معنا دارد که وارد مسئله شود. حذف صورت مسئله و تمسخر آن، پاسخ نیست. این تحلیل نه وعده فردا میدهد و نه نسخه وارداتی. فقط میگوید بدون قاعده مشترک، هیچ مبارزهای به آزادی پایدار نمیرسد.
همیشه شاد و تندرست باشید
با احترام، مرادی
حیف وقت
چند ثانیه از عمرم هدر رفت. حیف...
Kiya Chahzad
گلشیفته نظر خودش را گفته و مردم هم حق دارند نظر خودشان را بگویند ایراد کجاست ؟
داستان آمریکا و حمله هم ربطی به ما ندارد آنها دنبال منافع خودشان هستند ولی با منافع مردم ایران همخوانی دارد . این کشتار هولناک دورزوه آیا دلیل نمیشود که مردم به کمک دیگران نیاز داشته باشند ؟ شما راه دیگری دارید یا باید منتظر کشتار بعدی باشیم . اگر همه اپوزیسیون جمع میشدند یک الترناتیو بسیار قوی تر تشکیل میشد البته شاید آرایش منطقه هم عوض میشد .
در ثانی صحبت های گلشیفته راجع به جنایات رژیم چیزی گفته نشده و اینکه چرا مردم نیاز به کمک خارجی دارند ؟
شما تحت تاثیر جو سبزی پلو با ماهی قرار گرفته آید و طعنه و کنایه میزنید ولی خیابان که بحث روشنفکری نمیفهمد خیابان توده مردم هستند که کاراکتر خاص خودشان را دارند و شعارهای خودشان را میسازند . این خاصیت یک رستاخیز ملی است . سال ۵۷ شورش ها به کمک خارجی همان داستان کمربند سبز پیروز شد. هیچ خیزشی در دنیا بدون کمک خارجی به پیروزی نرسید . گلشیفه یک هنرپیشه هست و سواد سیاسی ندارد ولی بخاطر معروفیت در مدیا تاثیر گذار است . حرفهایش ایرادات زیادی داشته است باید گفت چرا شما دفاع میکنید ؟ رضا پهلوی بارها گفت ما روی مردم خودمان حساب میکنیم ولی باید روی سیاستهای خارجی هم تاثیر گذاشت .
Moloud Hajizadeh
یکی از جدیترین خطاهایی که در سالهای اخیر، بهویژه پس از ۱۴۰۱، در فضای سیاسی ما رخ داد، سوار شدن موجی از سلبریتیها بر امر سیاست بود؛ پدیدهای که به تدریج، امر سیاست را به ابتذال کشاند. چهرههایی مانند گلشیفته فراهانی و نازنین بنیادیها، ناگهان از صنعت سرگرمی، خود را به عرصهای پرتاب کردند که نه دانشی در آن دارند و نه درکی از پیچیدگیهایش.
مسئله بر سر سلب حق اظهارنظر سیاسی از فعالان این عرصه نیست؛ اما تفاوت است میان نظر شخصی و نشستن در جایگاه مرجع سیاسی. کمااینکه در هیچ جامعهای انتظار نمیرود همه شهروندان دارای دانش سیاسی باشند. اما این سلبریتیها از ۱۴۰۱ به بعد، ناگهان خود را در قامت چهرههای راهبر سیاسی (به خصوصدر سال ۱۴۰۱ به شکل رهبری شورایی) دیدند و در نقشی فرو رفتند که میدان آنها نیست. تاکید بر دانش در میدان سیاست از آنجاست که یک جمله نسنجیده در این سطح میتواند فهم عمومی را منحرف کند و تصویری کاریکاتوری از واقعیت بسازد.
نمونه آن، گفتوگوی اخیر گلشیفته فراهانی با یک شبکه تلویزیونی در فرانسه؛ جاییکه او فارغ از گفتههایی که با آنچه از تریبونهای جمهوری اسلامی منعکس میشود مو نمیزند، در بخشی کودکانه میگوید: «ایران برای ترامپ گنج است و او میخواهد به ایران حمله کند تا با این گنج بدهیهایش را بدهد.» این گزاره، فارغ از هر امری، نشانه فقدان ابتداییترین شناخت از منطق اقتصاد سیاسی و روابط بینالملل است؛ تقلیل سیاست به دیالوگی از نمایشهای روحوضی.
حال بماند که اساسا بازیگران یا همین سلبریتیها از حوزهای میآیند که در آن نقشها قابل تعویضاند و هر اجرا میتواند با کارفرما و کارگردانی تازه، روایت دیگری بگیرد. وقتی چنین منطقی به سیاست راه پیدا میکند، مواضع میتوانند با تغییر کارفرما دگرگون شوند و آنچه باقی میماند، مهارت در ایفای نقش خواسته شده باشد.
شهرت هنری، در هر سطحی، صلاحیت سیاسی ایجاد نمیکند. زیان این روند متوجه جامعهای است که به صداهای بلند اما کممایه میدان میدهد. ورود چهرههای کمدانش به عرصه سیاست، آن را به امتداد صنعت سرگرمی تبدیل میکند؛ جایی که توجه از کیفیت اندیشه پیشی میگیرد.
جامعهای که به حفظ شان سیاست اهمیت میدهد، باید دست به نوعی «سلبریتیزدایی» از امر سیاسی بزند و مرجعیت را به کسانی که توان تحلیل و دانش دارند، نه به آنان که نمایش در برابر دوربین تنها سرمایهشان است، واگذار کند.
Hoshang Asadi
از
یکی از جدیترین خطاهایی که در سالهای اخیر، بهویژه پس از ۱۴۰۱، در فضای سیاسی ما رخ داد، سوار شدن موجی از سلبریتیها بر امر سیاست بود؛ پدیدهای که به تدریج، امر سیاست را به ابتذال کشاند. چهرههایی مانند گلشیفته فراهانی و نازنین بنیادیها، ناگهان از صنعت سرگرمی، خود را به عرصهای پرتاب کردند که نه دانشی در آن دارند و نه درکی از پیچیدگیهایش.
مسئله بر سر سلب حق اظهارنظر سیاسی از فعالان این عرصه نیست؛ اما تفاوت است میان نظر شخصی و نشستن در جایگاه مرجع سیاسی. کمااینکه در هیچ جامعهای انتظار نمیرود همه شهروندان دارای دانش سیاسی باشند. اما این سلبریتیها از ۱۴۰۱ به بعد، ناگهان خود را در قامت چهرههای راهبر سیاسی (به خصوصدر سال ۱۴۰۱ به شکل رهبری شورایی) دیدند و در نقشی فرو رفتند که میدان آنها نیست. تاکید بر دانش در میدان سیاست از آنجاست که یک جمله نسنجیده در این سطح میتواند فهم عمومی را منحرف کند و تصویری کاریکاتوری از واقعیت بسازد.
نمونه آن، گفتوگوی اخیر گلشیفته فراهانی با یک شبکه تلویزیونی در فرانسه؛ جاییکه او فارغ از گفتههایی که با آنچه از تریبونهای جمهوری اسلامی منعکس میشود مو نمیزند، در بخشی کودکانه میگوید: «ایران برای ترامپ گنج است و او میخواهد به ایران حمله کند تا با این گنج بدهیهایش را بدهد.» این گزاره، فارغ از هر امری، نشانه فقدان ابتداییترین شناخت از منطق اقتصاد سیاسی و روابط بینالملل است؛ تقلیل سیاست به دیالوگی از نمایشهای روحوضی.
حال بماند که اساسا بازیگران یا همین سلبریتیها از حوزهای میآیند که در آن نقشها قابل تعویضاند و هر اجرا میتواند با کارفرما و کارگردانی تازه، روایت دیگری بگیرد. وقتی چنین منطقی به سیاست راه پیدا میکند، مواضع میتوانند با تغییر کارفرما دگرگون شوند و آنچه باقی میماند، مهارت در ایفای نقش خواسته شده باشد.
شهرت هنری، در هر سطحی، صلاحیت سیاسی ایجاد نمیکند. زیان این روند متوجه جامعهای است که به صداهای بلند اما کممایه میدان میدهد. ورود چهرههای کمدانش به عرصه سیاست، آن را به امتداد صنعت سرگرمی تبدیل میکند؛ جایی که توجه از کیفیت اندیشه پیشی میگیرد.
جامعهای که به حفظ شان سیاست اهمیت میدهد، باید دست به نوعی «سلبریتیزدایی» از امر سیاسی بزند و مرجعیت را به کسانی که توان تحلیل و دانش دارند، نه به آنان که نمایش در برابر دوربین تنها سرمایهشان است، واگذار کند.
,
آقای ملکوتی، مسئله این نیست که حرف گلشیفته آمریکا رو عوض میکنه یا نه. هیچکس همچین ادعایی نداره.
مسئله اینه که این حرفها تو فضای مبارزه با جمهوری اسلامی چه آبی به آسیاب کی میریزه.
اینکه هر صدایی که فشار خارجی رو مسخره میکنه، آخرش به درد تبلیغات تهران میخوره، واقعیتیه که شما نادیده میگیرید.
بعد هم میگید سازمانیابی و بدیل دموکراتیک؛ بدون ابزار، بدون فشار، بدون راه عملی. این سیاست نیست، حرف قشنگِ بیخاصیته.,
.
نوشتهی شما نه دفاع از گلشیفته فراهانی است، نه تلاش برای گفتوگوی سیاسی؛
متن شما یک تسویهحساب ایدئولوژیک است که در آن، گلشیفته فقط نقش سپر انسانی را بازی میکند.
شما میگویید «هیچکس نماینده مردم ایران نیست» — درست.
اما بلافاصله گلشیفته را در جایگاهی مینشانید که گویی سخنش فراتر از نقد است.
اگر نمایندگی وجود ندارد، مصونیت اخلاقی هم وجود ندارد.
حرف سیاسی، نقد سیاسی میخواهد؛ نه مظلومنمایی.
هیچ آدم عاقلی جنگ و ویرانی را دوست ندارد. مخالفت با حملهٔ نظامی، بهخودیِ خود نه فضیلت اخلاقی است و نه نشانهٔ بلوغ سیاسی. سؤال اصلی ساده است: راهحل عملی شما چیست؟
متن آقای نصرتی تقریباً فقط روی ترساندن از «خطر جنگ» تمرکز دارد، اما حتی یک راه مشخص و عملی برای تضعیف یا کنارزدن جمهوری اسلامی ارائه نمیدهد. وقتی تمام بحث صرفِ ردِ فشار خارجی میشود، ولی هیچ برنامهای برای مهار سرکوب، شکستن قدرت حکومت یا وادار کردن آن به عقبنشینی مطرح نمیشود، نتیجه در عمل چیزی جز ادامهٔ وضع موجود نیست؛ چه نویسنده بخواهد، چه نخواهد.
سیاست جای نیتهای خوب نیست؛ جای نتیجه است. اگر نه فشار خارجی مجاز باشد، نه تهدید، نه ابزارهای بینالمللی و حتی نه بحث دربارهٔ آنها، باید روشن گفت که این نگاه عملاً فقط به نفع یک طرف تمام میشود: جمهوری اسلامی. ترساندن مداوم جامعه از هر نوع فشار، بدون ارائهٔ جایگزین واقعی، بیشتر نقش ترمز سیاسی دارد تا راه نجات.
مسئلهٔ امروز ایران انتخاب بین «صلح اخلاقی» و «جنگ غیراخلاقی» نیست. مسئله این است که یک حکومت مسلح و سرکوبگر را چگونه میشود وادار به عقبنشینی کرد. وقتی به این سؤال پاسخی داده نمیشود و فقط به زبان اخلاقی پناه برده میشود، نه تحلیلی شکل میگیرد و نه راهحلی.
دروود به آقای نصرتی گرامی،
تحشیه ای کوتاه.
من در پای صحبت آقای ملکوتی، نکاتی را اشاره کردم. به کّرات نیز از زوایای گوناگون در باره گرایشهای مختلف و رفتارهای هواداران و اعضا و و غیره و ذالک آنها بحث انتقادی کرده ام. نه چیزی یا کسانی را به هفت آسمان «معصومیّت» ارتقا داده ام، نه چیزی یا کسانی را به حضیض ذلّت فرو کوبیده ام. هر کسی را در ابعاد مختلفش سنجشگری کرده ام و نظراتم را بیان کرده ام. مسئله دخالت خارجی یا به زبان شما و دیگرانی که مثل شما نظر دارند، «حمله نظامی»، در شرایط حادّ فعلی نه تنها ضرورت دارد؛ بلکه دیر اتّفاق افتادن آن، مصایب شدید نیز خواهد داشت. حمله نظامی به تعبیر شما، تفاوتش با حمله نظامی در دوران جنگهای شناخته شده در این است که حمله کنندگان با مردم ایران، هیچ کاری ندارند، خلاف جنگهای کلاسیک و شناخته شده که همه ملتها با همدیگر داشتند. حمله نظامی اگر اتّفاق افتد، عین حمله دوازده روزه اسرائیل به کلیدی ترین ابزارهای سرکوب و خونریزی یکی ا ز سفّاکترین حکومتهای خونریز تاریخ بشر است که نه تنها حمله ای بسیار خجسته و مقدّس است؛ بلکه باید در آینده از چنین حمله نظامی به حیث روز مقدّس برای جشن و پایکوبی جهانی دلشاد بود و خوشحال.
اینکه طیفهای رقیب شاهزاده رضا پهلوی، آنقدر سعه صدر و رادمنشی و دلاوری ندارند که بیایند به ملّت ایران بگویند ما «قدرت طلب» هستیم، نشانگر ضعف روحی و نداشتن شخصیّت تک تک کنشگران است. آنها به دلیل اینکه در دیگ مذاب تشیّع ذوب شده اند، یاد گرفته اند که نیّات درونی خود را کتمان کنند و در تحت مفاهیم و عبارات و اصطلاحات دهن پرکن و فریبنده، مدام در همه جا عرض وجود و نفرت پراکنی و تفرقه اندازی کنند. حال بماند که یک نفر از میان آنها نمیتواند یک اصطلاح مدام ورد زبانش را تعریف و تفسیر کند و به زبان خودش توضیح دهد. من از زبان مردم میهنم در جامعیّت وجودی حرف نمیزنم؛ بلکه از ژرفای تجربیات هزاره ای تاریخ و فرهنگ مردم خودم حرف میزنم و میگویم در جایی که حکومتگرانی برای دوام حکومت و غارتگری و تجاوز و کشتار و شکنجه و چپاول و تبعیض و بیدادگری و زورگویی و تحمیل عقاید کثیف و متعفّن خودشان به هر ابزاری برای سرکوب و کشتار متوسل میشوند، حقّ من ایرانی است که به بیگانگان متوسّل شوم و از آنها بخواهم که خاصمان و خونریزان و بی لیاقتان حاکم بر سرزمینم را نیست و نابود کنند؛ زیرا لیاقت ندارند و بار سنگینی بر دوش مردم میهن من هستند. بنابر این، دخالت خارجی، یا به تعبیر شم ا حمله هلاک کننده نظامی بیگانگان» علیه گیوتین سفّاکان و جلّادان الهی، اقدامیست بسیار به حقّ و خجسته و شایان آفرینگوییهای ممتد و در آینده یادمان باشد که اگر حمله نظامی اتفاق افتاد و حکومت الهی با تمام دنگ و فنگش نابود شد، حتما مجسمه های ترامپ و نتانیاهو را بلند قامتر از مجسمه آزادی در پایخت ایران برافرازیم؛ زیرا آچمزهای وطنی که مدّعی اپوزیسیونها! هستند در فاصله نیم قرن تمام اثبات کردند که لیاقت مردم و ایران را اصلا و ابدا ندارند. پر مدّعاترینهایشان تا امروز فقط رکابدار و متعه و لابیگر حکومت آخوندی بوده اند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
شکو فه
اگر بیست سال پیش تجربه امروز را داشتیم، نایاک و فرناز فصیحی و امثالهم اینقدر در کادرهای تصمیمگیری آمریکا نفوذ نمیکردند. اتفاقا این عکسالعملها درست هستن. مگر چند درصد ایرانیان امکان صحبت در یک کانال تلویزیونی اروپایی رو دارند؟ اگر کسی چنین فرصتی پیدا کرد و آنقدر شرف نداشت که از طرف اکثریت ایرانیان حرف نزنه و فقط افکار پدر تودهای خودش رو اعلام کنه، باید که به هر شکلی اعتراض خودمون رو به گوشش برسونیم. این دفعه اول گلشیفته نبوده که یک تنه از طرف مردم ايران صحبت کرده و موضع کاملا متفاوت با اکثریت مردم ايران رو به نمایش گذاشته.
Rezvan Moghaddam
آقای ملکوتی در این نوشته بهدرستی نشان داده که موج حمله به گلشیفته فراهانی نه از «خطر واقعی» سخن او، بلکه از کارکردهای هویتی و گفتمانی ناشی میشود. در علوم اجتماعی میدانیم که گفتمانهای مسلط برای حفظ انسجام خود، به تولید مرز میان «خودی» و «غیرخودی» نیاز دارند و هر صدای متفاوت را بهعنوان تهدید طرد میکنند. نکته مهم دیگر آین است با اتکا به منطق روابط بینالملل یادآوری می کندکه سیاست جهانی بر پایه محاسبه منافع شکل میگیرد، نه احساسات، شعارها یا مواضع نمادین هنرمندان و حتی جنبشهای اعتراضی گسترده. تمرکز بر حملات نمادین، بهجای سازمانیابی درونی و ساخت بدیل دموکراتیک، بیشتر به اتلاف انرژی سیاسی و بازتولید توهم اثرگذاری میانجامد تا تغییر واقعی. امید که در این هیاهو و جو مسموم شانتاژ این صدا ها بیشتر شنیده شود !
Vahid Aban
شرایط ایران، در نقطه ای است که اگر شما یک راه حل را رد میکنید، اخلاقن راه حل خود را باید مسئولانه مطرح کنید که چگونه میتوان به جمهوری اسلامی پایان داد و نشان دهید که راه حل شما بهتر است. در غیر اینصورت تنها شما به بقای جمهوری جنایتکاران و خائنان اسلامی کمک می کنید که بدنبال خرید وقت برای باز سازی محور شر و فاجعه و کشتار است. و فراموش نکنید که هزاران جان شیفته در معرض اعدام هستند. کلی بافی بدرد نمیخورد.
کشتار وحشیانه و تاریخی دی ماه، به همگان نشان داد که این اشغالگران خونخوار، با تنها اعتراضات و اعتصابات، به خواست ملت تسلیم نخواهند شد. و برای پیروزی نیاز به کمک موثر خارجی است. و بهمین جهت ایرانیان، می بایست خود را آماده کنند که بتوانند کشور را در دوران گذار، با کمترین خشونت و احترام به صندوق رای، اداره کنند تا به یک قانون اساسی سکولار دمکراتیک حقوق بشری ( چه به شکل پادشاهی پارلمانی و چه جمهوری) برسیم.
بدون رهبری امکان پیروزی نیست و خوشبختانه امروز گفتمان فراگیر، آزادیخواهانه و رهبری ملی شاهزاده مورد اعتماد و حمایت اکثریت قاطع ایرانیان داخل و خارج است. هرچند پهلوی ستیزان همچنان اصرار بر ندیدن و نشنیدن دارند و دنبال مهندسی اخبار مبارزات و جهتگیری های سیاسی مردم از فیلتر ایدئولوژی های یک بعدی ۵۷تی هستند.
برای نجات و آزادی ایران، بجای برخورد ضد منطقی و سمپاشی ۵۷تی بر علیه شاهزاده، می بایست اخلاقن و مسئولانه، به سهم خود وارد همکاری ملی شد.
جا برای هر آزادیخواه ایراندوست همیشه هست! در آنصورت ایران پس از ج اسلامی جای نگرانی نخواهد داشت!
Nazanin Zavand
جناب درسته که حرفهای ایشون تاثیر و وزن سیاسی نداره ولی انقدر شعور نداره که نظر دیپلماتیک نده وقتی میبینه هزاران هزار هموطن اش در خیابانها درخواست کمک دارند تا اسلحه را از چنگ این بیرحمهای اسیر ایدولوژیک در بیاورند!!!! بهتر بود از تریبونش نهایت استفاده را میکرد و میزد تودهن مکرون و اروپایی ها که هوای رژیم جنایتکار را دارند برای منافع خود ، صدای مردم خود میشد و نه چوب لای چرخ میلیونها هموطن خود که با بیرحمی رژیم کثافت وجانی روبرو شدند و هنوزم در صف اعدام هستند بود و حافظ منافع مردم خود میشد ….! چون او با حمایت مردمش وقتی لخت اعتراض کرد ، روبرو شد و همان سیستم براش ابرو نگذاشت و بهچشم بک بدکاره نگاهش کرد ولی مردم ایران به چشم یک فهرمان دیدنش ، پس خیلی بیشعوره که داره نسخه عوضی میپیچه برای همان مردم ، وافعا نا سپاسی کرد چون پدرش …. چرا شما سلبریتی ها ظرفیت این محبت ها و ارادتها را ندارید و خود را گم میکنید ؟ بخودتون بیایید حتی اگر نظرت درست باشه دشمنان این مردم را تغذیه نکنید ، خرد امروز خود را بکار ببر ، سالها درکشوری ازاد و دموکراسی زندگی میکنید ولی دریغ از کمی رشد فکری و پیرو قانون شدن حتی قانون اخلاقی هم ندارید 😳 خرد پدرت را که امتحان خود را پس داده و نتیجه اعمالشون هر روز بد تر از دیروز نمایان شده را دنبال نکن و تو رویای انها زندگی نکن ، حقیقت را ببین و ان را پنهان نکن ، فریاد جوانهای امروز و این نسل بخون غلتیده ایران باش گلشیفته عزیز….
شکو فه
انقلاب نه! جنگ خونین نابرابر! یک طرف با دست خالی، آن طرف مجهز به مسلسل و دوشکا و کلت و چاقو
Nasser Shams
من ماندم که چرا آقای ملکوتی همچنان برداشتی از این حمله و یا مخالفت را دارند.
موضوع بسیار روشن است احتیاج به شلوغ کردن و بهمزدن و در نهایت به جواب دیگر رسیدن نیست.
من خودم یکی از طرفداران گلشیفته بودم و هنرمند قابلی هستند ولی و ولی وقتی پای جان مردم ایران و آن هم بهترین مردم ایران میباشد دیگر جای کوتاه آمدن و صرفا احترام به ایده و عقیده این و آن نیست.
باید در مقابل اینها موضع گرفت
مثل اینکه ایشان هنوز عمق مسئله را نگرفتهاند. ما در انقلاب قرار داریم نه در کتابخانه آقای ملکوتی.
خلاصه مطلب سعی کن در سمت درست تاریخ بایستید.
SH Anzali
کاملا مشخص است که حمله از کدام طرف به سمت گلیشفته فراهانی آمده است .
Nasser Shams
واقعا ...... شما دست زدن دارد
آفرین که یکتنه دخل همه را در آوردید . شما اهل کجایید؟ واو.
فقط بجای سلطنتطلب لطفا بگید پادشاهی خواهان. البته اگر ناراحت نمیشوید.
خانم گلشیفته نیز جواب صحبتهایشان را گرفتند.
مشکل شما این است که واقعیت داخل ایران را قبول ندارید و خواست مردم را نیز بهمچنین این همه کشتار را نیز قبول ندارید و در بهترین نظرتان مقصر رضا پهلوی است.
برای همین دیگه آقای کیانوش توکلی لطفا به این خزعبلات ریا میکروفون ندهید.
دروود بر آقای ملکوتی گرامی،
موجز و مختصر.
بالطّبع هر گونه انتظاری از کسانی که به دایره مسائل حادّ کشورداری و در یک کلام، سیاسی تعلّق ندارند، چه از لحاظ پراکتیکی، چه از لحاظ نظری، خواه ناخواه، عقاید فردی آنها نیز نباید ملاک وزنه ای در معادلات سیاسی محسوب شود. اینکه هنرمندانی، نویسندگانی، شخصیّتهایی، دانشمندانی و استادانی در پروسه تحولّات مختلف اجتماعی، نقشی مثبت و تاثیر گذار از خود بروز دهند، مسئله ای ایده آلی است؛ نه اجباری و به شخص مشمول منوط است؛ نه به انتظارات مردم یا ارگانهای دیگر. در نتیجه، به نظرم پرداختن به نظرات شخصی هر کسی در مورد خاصّی نباید دلیل کشمکشهای سخیف و بی ربط باشد. مشکل خانم فراهانی و دیگرانی همچون او که دخالت خارجی را با کشورهایی مثل «افغانستان، عراق، لیبی، سوریه و امثالهم» مقایسه میکنند، در این نهفته است که ایشون و کثیری بیشمار أمثال ایشون أصلا و ابدا مردم ایران و تاریخ و فرهنگ آنها را نمیشناسند و کوچکترین شناختی و حسّی نیز از رنج درهمتافته مردم ایران در جامعیّت وجودی ندارند. مقایسه مردم ایران با کشورهای فوق؛ یعنی با تمام قدرت و نیروی بدنی، سُرنا را از سر گشادش نواختن. این به معنای این نیست که مردم کشورهای فوق، جانورانی از سیّارات ناشناخته هستند و بویی از آدمی نبرده اند؛ خیر. بلکه منظور این است که مردم ما، گونه ای دیگر هستند و آنقدر شعور و فهم دارند که بدانند با سقوط و نابودی کامل سیستم گیوتین الهی، چگونه د رکنار یکدیگر زمین سوخته را آباد کنند. آنانی که در باره دخالت نیروی خارجی در این وضعیّت بسیار عاجل، حرفهای بی ربط میزنند، بهتر است به جای پرت و پلاگویی یه بیل و کلنگ به دست بگیرند و بروند در کویر لوت و کویر نمک، درختکاری کنند. اینطوری بهتر به مردم و ایران میتوانند خدمت کنند. دخالت خارجی اگر اتّفاق افتد، تلفات و هزینه های مردم ایران، کمتر خواهند بود. اگر نه که مردم ایران بعد از این قتل عام سفّاکانه، دیگر به شکل معمولی مبارزه نخواهند کرد؛ بلکه عین آدمخواران دربار عصر صفویه با حکومتگران برخورد خواهند کرد و آنها را زنده زنده خواهند خورد. تصمیم مردم ایران، قطعی قطعی است. این حکومت با تمام نشانه ههای ریز و دُرشتش باید نابود نابود شود. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
.
با درود و احترام
شما بهدرستی از پراکندگی و فرقهگرایی اپوزیسیون انتقاد میکنید، اما راهحلی که پیشنهاد میدهید عملاً حذف سیاست بهنام «شهروند» است. هیچ جامعهای بدون رهبری پاسخگو، نماد مشترک و مرکز تصمیمگیری به همبستگی پایدار نمیرسد. شهروند بدون نهاد، خیلی زود پراکنده میشود. تجربهٔ انقلاب زن، زندگی، آزادی نشان داد که انرژی اجتماعی، اگر به یک چارچوب ملی و ساختار سیاسی وصل نشود، فرسوده میشود. مسئله «نوستالژی قدرت» نیست؛ مسئله نبودِ یک چارچوب روشن برای تبدیل خواست مردم به قدرت سیاسی است.
درددو بر آقای اقبالی گرامی،
تحشیه ای مختصر برای زین کردن تمام اسبها و فیلها و شترها از بهر نابودی ریزترین دم و دستگاه گیوتین الهی
هر جنبشی که در تاریخ ایران اتّفاق افتاده است، مطالبات خاصّ خودش را و قربانیها و نتایج و ثمرات ویژه اش را نیز در پی داشته است. دوره خیزش «زن، زندگی، آزادی» برای همیشه سپری شده و به تاریخ جنبشهای اجتماعی ایران پیوسته است. مطالبات دوره مهسا با مطالبات جوانان و مردم در قتل عام اخیر، کاملا متفاوت از یکدیگر هستند؛ برغم اینکه مثل تمام جنبشهای اجتماعی ایران از عهد کهن تا امروز، ریشه ای به یکدیگر پیوسته اند و آبشخور خود را از بنیانهای فرهنگ ایران میگیرند. برای تفهیم این مسئله مثالی ساده میزنم. وقتی که فرض کنیم پسر شما سیزده ساله است، مطالبه ای دارد و میگوید که بابا، من یه گوشی تلفن میخواهم. شما نیز حسب وسع مالی خودتان برای پسرتان، یه گوشی مدل سامسونگ میخرید و به او میدهید. امّا وقتی که پسر شما، پشت لبش سبز شد و به قول معروف، شاشش کف کرد و آمد گفت که بابا!، من ، ماشین میخواهم. شما نمیتوانید به او بگویید که پسرم، ول این این خواسته را. بیا من برایت یه گوشی تلفن آپل، آنهم آخرین مدلش را برایت میخرم. فرزند شما زیر بار حرف شما نخواهد رفت؛ زیرا شرایط و مطالبات و چشم اندازهایش، کاملا تغییر کرده اند. مثال دیگر. فرض کنید شما از تهران بخواهید به آستارا بروید. در یک فاصله چند کیلومتری بر روی اتوبان صاف و هموار و عالی، تخت گاز میروید تا میرسید به گردنه کندوان. در اینجا، دیگه خبری از اتوبان نیست؛ بلکه پیچ اندر پیچ و خطر سقوط به ته دره. نمیتونید بلافاصله دور بزنید و برگزردید؟. چرا؟. زیرا همسر و فرزندانتان از شما میپرسند که منظورت از این کار چیه؟ اگرر جواب بدهید که جاده تهران تا رشت خیلی عالی و بی دردسر و کفی اتوبان بود، بهتره همون جاده را طی کنیم!. شما خیال میکنید که با چنین کاری، آیا به مقصد خودتان که آستارا هست، خواهید رسید؟. آیا اگر از کلاس هفتم دبیرستان بروید به سر کلاس پنجم دبستان بنشینید با این بهانه که دوستان دوران دبستانم، آدمهای با حالی بودند و درسها نیز خیلی آسون، آیا تصوبر میکنید که تحصیلات خود را به پایان خواهید رساند؟. مسئله، درک موقعیّت و زمان و مطالبات به هنگام است. یا ما نیروی تمییز و تشخیص این موقعیّتها و وضعیّتها را داریم یا اینکه در همون خیالات خودمان غوطه میخوریم و فرصتها را از دست میدهیم.
مردم ایران تصمیم قطعی خود را گرفته اند و آن نیز نابود کردن سیستمی به نام جمهوری اسلامی ایران با تمام دنگ و فنگش هست. این مطالبه مردم، کاملا واضح و عینی و قطعی و صد در صد است. نه شما، نه آنانی که ادّعای اصلاحگری میکنند، نه هیچ قدرتی در جهان میتواند از خواست قطعی مردم ایران در نابودی تمام عیار حکومت گیوتینی الله و سفّاکان جلّادش جلوگیری کند. این تا اینجا.
بحث سازماندهی نیز کاملا روشن و گویاست. شاهزاده رضا پهلوی با تمام آنانی که ایراندوست و مردمدوست هستند، دست در دست همدیگر داده اند و به این عزم جزم مردم ایران، پیوسته اند. هیچکس نیز با اجبار و اسلحه و توپ و تشر به این همبستگی ملحق نشده است؛ بلکه با جان و دل و علاقه و نگرانی از سرنوشت میهن و مردمش. دیگرانی که تصوّر میکنند با نواختن ساز خودشان میتوانند، چوب لای چرخ اراده و خواست مردم برای نابودی حکومت فقاهتی بگذارند، سخت بر خطا هستند و در آینده به شدّت شرمگین خواهند شد در مقابل ملّت.
اختلاف عقیده از عهد بوق وجود داشته و هرگز از بین نخواهد رفت تا دنیا دنیاست. نگاهی به تمام مجالس کشورهایی که مثلا دارای سیستمهای دمکراسی هستند، بیندازید، ببینید چه خبر است. احزاب در کنار یکدیگر به دفاع و توزیع و تفهیم برنامه ها و ایده آلهای خود همّت میکنند و مردم نیز ناظر و شاهد این کشمکشها هستند و میتوانند حسب عقل سلیم خودشان در انتخابات، به گرایشهای مختلف رای بدهند.
در جامعه ما، از این خبرها نیست. تعدادی سازمانهای فکسینی و احزاب پوسیده و گندیده تصوّر میکنند که جامعیّت تمام چیزهایی هستند که بوده اند و نبوده اند و خواهند بود. به همین دلیلم، هیچکس حضور دیگری را تاب نمی آورد و میخواهد که دیگران را دک کند. من سالهای سال است که گفته ام و نوشته ام که لیاقتداران در میدان همآوردی است که از طرف مردم، انتخاب میشوند؛ نه از طرف سانترالیسم دمکراتیک و سازمانهای مخوف بیگ برادری و تشکیلات همعقیدگان و غیره و ذالک. تشکیلاتی که مرد عمل هستند – به هر گروهی و سازمانی و حزبی که میخواهند تعلّق داشته باشند – باید دلیر باشند و نماینده خود را معرفی کنند و برای گسیل کردن او در اجرای تصمیم قطعی مردم ایران برای نابودی و لایروبی باتلاق فقاهتی پا پیش بگذارند. راه باز است و جاده دراز. مردم ایران بعد از اینهمه تلفات انسانی و خسارتهای مادّی، حوصله ناز کشیدن ندارند. مردم ایران، پهلوانان میدان همآوردی را میخواهند و آرزومندند. حوصله آنهایی را که طاقچه بالا میذارند و عر و تیز دارند، اصلا و ابدا ندارند؛ مخصوصا بعد از این قتل عام وحشتناک. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درووود!
مختصر و فوری برای از همین امروز آماده شدن بازسازی وطن ویران و مردم داغان شده بعد از نابودی حکومت گیوتینداران الهی.
من قبلا در باره تاکتیکها و ادا و اطوارهای نمایشی «ترامپ» صحبت کردم و گفتم و تاکید کردم که تصمیم نهایی قبلا گرفته شده است و فعلا تمام این نمایشات و صحبتها، مقدمه و بدن گرم کنی برای طوفان به پا کردن هستند.
https://iranglobal.info/fa/node/184805
حکومت فقاهتی و اسلامیّت شمشیر اقتلویی برای همیشه و ابد نه تنها در ایران؛ بلکه در سراسر جهان ریشه کن خواهد شد؛ آنهم به همّت ایرانیان؛ ولاغیر. هزار و چهارصد سال نبردهای با شکوه ایرانیان با جلّادان الهی بالاخره به ثمر نشست و ایرانیان از اسارت چهارده قرنی آزاد میشوند و آسوده. فعلا باید تا میتوان نیرو ذخیره کرد برای آبادانی میهن و رقصیدن و شور و حال و آواز خوانیهای شبانه روزی بدون هیچ وقفه ای.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
دروغ کی گوید که "نه شاه نه شیح " شما و مجاهدین خلق فقظ و فقظ مخالف رضا پهلوی هستید و بخوبی می دانید که میلیونها نفر در ایران او را صدا زده اند و اکنون شما با این شعار احمقانه می خواهید مبارزه مردم را منخرف کنید
دروود بر آقای مرادی گرامی،
تحشیه ای مختصر یا شایدم کشّاف برای بیدارباشی و نبرد ریشه برافکن از بهر نابودی تمام دنگ و فنگ حکومت فقاهتی.
من به جزئیات مطالب شما نمیپردازم، زیرا وقت تلف کردن است. بارها از زوایای مختلف، حرفهای بی ربط شما را نسبت به واقعیّتهای ایران نشان داده و توضیح داده ام. هر مرتبه نیز شما حرفهایتان را به شکلی دیگر، تکرار کرده اید. این بار من کار به صحبت شما ندارم و فقط یک سئوال را طرح میکنم برای تامّلات عمیق و به هوش آمدن .
از دوران: «توماس هابز و جان لاک و ژان ژاک روسو و دیوید هیوم و ایمانوئل کانت تا جان رالز» که قویمایه ترین نظریّه ها را در باره «ایده قرارداد اجتماعی» نوشتند و در اختیار جوامع اروپایی گذاشتند، تقریبا چهار و نیم قرن میگذرد.؛ یعنی اینکه در این فاصله، کشمکشهای عظیم نظری در باره مقوله ای به نام «اجتماع و سیستم اداره کننده آن» مابین متفکّران مختلف بوده است. تازه این در دامنه فلسفیدن بوده است. در دامنه مسیحیّت را من فعلا میگذارم کنار؛ زیرا مباحث متفکّران مسیحی؛ بویژه «آگوستین و توماس فون آکویناس» نیز شایان تامّل هستند. اینکه چنان فیلسوفانی از ایده قرارداد اجتماعی، چه برداشتهای متفاوتی داشته اند و هر کدامشان چه پرنسیپی را اصل اقدم میدانسته اند، من نمیخواهم بحث کنم؛ زیرا مثنوی هفتاد من میشود. مثلا برای هابز، اصل پایه ای، «امنیّت» بوده است. برای لاک، اصل پایه ای، «حفظ حقوق طبیعی» بوده است. برای روسو، اصل پایه ای «تحقّق اراده عمومی(!؟) و آزادی» بوده است. برای کانت، اصل پایه ای «عقلانیّت/راسیونالیته» بوده است و برای رالز، اصل پایه ای، «انصاف/دادورزی/عدالت» بوده است. اینکه پسزمینه های فلسفی و فکری این نگرشهای متفاوت، آبشخور خود را از «تجربیات فرهنگی و تاریخی» جوامعی اخذ کرده اند که متفکّران از آن برخاسته اند، موضوعیست کاملا آشکار و به صغرا و کبرا چیدنهای خاصّی محتاج نیست. امّا اینکه نظریّه های آنها به مسائل و معضلات تاریخ و فرهنگ ما ایرانیان، هیچ ربطی ندارند نیز مسئله ایست اظهر من الشّمس. ما خیلی که هنرمند باشیم، میتوانیم فوقش از آراء آنها – چنانچه یک جمله را بتوانیم بفهمیم و بگواریم و سپس با آن کلنجار برویم – فقط انگیخته شویم و بجوییم بُنمایه های ایده «قرارداد اجتماعی» را در تار وپود تجربیات فرهنگی و تاریخی مردم خودمان برای تئوریک پروراندن آن و سپس کاربستش در مناسبات اجتماعی و کشوری.
سئوال من از شما. میتوانید لطفا یک نفر متفکّر/فیلسوف/استاد دانشگاه را با آثارش نام ببرید که نمیگویم در فاصله دو هزار سال اخیر، نمیگویم در فاصله چهار قرن و نیم اخیر؛ بلکه در فاصله یکصد سال اخیر تا همین ثانیه های جاری، جزوه ای دو صفحه ای در باره اینکه «قرارداد اجتماعی» یعنی چه، نوشته و تحریر کرده باشد؟. صحبتهای شما کلا بی ربط هستند آقای مرادی. راه ما ایرانیان با راه اروپائیان، زمین تا آسمان فرق میکند. از هر لحاظ که بخواهید در نظر بگیرید. اینم که ایرانیان برای آزادی خودشان همواره به «خرس دوران» متوسّل شده اند از عواقب حکومتگران فوق العاده انساندوست و خدمتگزار و دلسوز و بسیار فرهیخته و مصدر «علمی اندیشی/علمی اجرایی» کارهای صد در صد خیّرانه در حق مردم بوده است که مردم نیز از سر نمک ناشناسی و طغیان ذاتی از حضرت خرس دوران تقاضا و در مواردی نیز التماس کرده اند که ما را از شرّ اینهمه دلسوزان عاشق پیشه نجات بده، دخیل دخیل یا اخی!.
نخیر آقای مرادی> ما هیچوقت متفکّر «ایده قرار داد اجتماعی« نداشته ایم. بزرگترین نوابغ ما، مثل: «فردوسی، عطّار، مولوی، سنائی، فارابی، خواجه نظام الملک، سهروردی و حتّا رسالات اخوان الصّفا» که در عوالم «مدینه فاضله» صحبتهایی را مطرح کردند، تا امروز یک نفر پیدا نشده است که بتواند یک خطّ از آثار آنها را بخواند یا خوانده باشد و از بحثهای آنها، سر سوزنی «فهم» کرده باشد. بنابر این بر سر این قبری که شما های های گریه میکنید آقای مرادی گرامی، هیچ مرده ای دفن نشده است. در سرزمینی که از تقریبا یک قرن پیش تا امروز فقط سازمانها و احزاب و تشکیلات و گروههای به شدّت مخفیکار با ایدئولوژیهای خشک و مخرّب و ذهنیّتهای کلیشه ای و سمنتی و متابعت کور کورانه از مناسبات درونسازمانی شکل گرفته اند، بحث از «قرارداد اجتماعی» حتّا جوک نیز نیست که کسانی بخواهند به آن بخندند. کنشگران و آکادمیکرها و تحصیل کردگان ما هنوز نمیتوانند از ذهنیّتهای تشکیلاتی خودشان، میلیمتری بگسلند و بر پاهای اندیشنده خود بایستند؛ آنگاه توقّع دارید که نتیجه «چهار قرن و نیم» کشمکشهای فکری و فلسفی باخترزمینیان را با چهار کلمه گفتن و نوشتن در واقعیّت مملکتت آنهم در زیر رونق گیوتین خونریز الهی از امروز به فردا واقعیّت پذیر و بهره برداری کنید. گفت: «مزد، آن گرفت، جان برادر که کار کرد». طیف مدّعیان جامعه ما به طایفه شعارندگان و آژیتاتورها و آپاراتچیهای حزبی و هوچیگران شبکه های اجتماعی تعلّق دارند؛ نه به سلاله اندیشندگان و متفکّران. خودمان را گول نزنیم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مجددا دروود بر آقای پیوندی گرامی،
کلامی دیگر.
من تا امروز در هیچ نقطه ای از جهان ندیده ام و نخوانده ام و نشنیده ام که کسانی به نام «آکادمیکر/تحصیل کردگان/کنشگران سیاسی» جلوه های غالب شده بر فرهنگ را به نام «اصل فرهنگ» قلمداد کرده باشند؛ سوای دایره «آکادمیکرها و تحصیل کردگان و کنشگران ایرانی». هیچکس نمیگوید که حاکم شدن استالین و پوتین و أمثال او به معنای این است که «فرهنگ روسها»، استبدادیست. فرهنگی با آنهمه پشتوانه عظیم متفکّران و فیلسوفان و نویسندگان و هنرمندان و شاعران و موسیقیدانان و نامداران بی همتا. همینطور با حاکم شدن هیتلر ،هیچکس نگفت و ننوشت که فرهنگ آلمانیها، استبدادیست. فرهنگی که نامدارترین فیلسوفان و متفکبّان و نویسندگان و موسیقیدانان و شاعران و مخترعان و مکتشفان و نامداران بیشمار دیگری را دارد. همینطور با حاکم شدن «ناپلئون و دههاخونریز و گیوتیندار»، هیچکس نتیجه نگرفت که فرهنگ فرانسویها، «استبدادی» است. فرهنگی با آنهمه نام آوران و متفکّران و فیلسوفان و بزرگان دیگر. همینطور دیگر ملتها و تاریخ و فرهنگشان. فقط ما ایرانیان هستیم که فرهنگمان، «خار» دارد و فرزندان به شدّت جاهل و بیسوادش که عمرا نه تاریخ و فرهنگ مردم خود را میشناسند، نه تاریخ و فرهنگ بیگانگان را به اینچنین بُن بست بلاهتی گیر افتاده اند؛ طوری که حاکمان مستبد و خونریز و جبّار و سفّاک را به نام جلوه های «فرهنگ استبدادی!!؟ مردم ایران ترویج و تبلیغ و شایع میکنند. آنهم فرهنگی که یکی از ژرفمایه ترین و بی همتاترین فرهنگهای جهان است و نام آوران و بزرگان و متفکّران ژرفاندیشی را به ایران و جهان هدیه داده است. من این فقر فکری و سترونی و بیسوادی طیف تحصیل کرده و آکادمیکر و کنشگر ایرانی را که از شدّت خودباختگی تا امروز فقط نقش منفعل و تابع و مقلّد و کپیه بردار و اقتباسگر و بازخورنده حرفهای دیگران هستند بدون آنکه آنها را فهمیده و گواریده و سنجیده باشند، نشانه «دلیل واضح و مبرهن» برای به ذلّت افتادن مردم ایران و نابودی خاک ایران در دست حکومتگران گیوتینی میدانم. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
///////////////////////////////////////////////////////////////////////////
چند کلام مختصر ذیل نیز در پای مطلب جدید آقای مجلسی نوشته شد که مدیر محترم سایت «ایران امروز» آن را نشر نداده است. فقط جهت اطلاع میگویم.
دروود بر آقای مجلسی گرامی،
مختصر و موجز.
من به مطلب شما نمیپردازم؛ زیرا جای خیلی صحبتها دارد و انتقادهای به شدّت رادیکال. برای پرهیز از هر گونه کشمکشی تمنا میکنم اگر زحمتی برایتان ندارد فقط برای من توضیح دهید که تقریبا هشت میلیون ایرانی مهاجر در سراسر دنیا و هشتاد و پنج میلیون مردم داخل در کجای این معادله «انتخاب پیشنهادی» قرار میگیرند که شما طرح کرده اید؟.یعنی انتخاب پیشنهادی شما که برآمده از ابعاد سیستم حاکم است؛ نه برآمده از واقعیّت متکثّر جامعه ایرانی. به نظر شما، آیا ایرانیان مهاجر و ایرانیان داخل، اصلا حقّ انتخاب دارند یا انتخاب نیز «صفت مصطفائی» دارد و فقط در انحصار و مخصوص گردانندگان حکومت جمهوری اسلامی است که رهبرش علنا گفت: «مردم صغیرند و حقّ انتخاب ندارند»؟. اگر ایرانیان در جامعیّت وجودی - داخل ایران و خارج ایران – حقّ انتخاب دارند، آنگاه اگر نتیجه انتخاب آنها به گزینش «شاهزاده رضا پهلوی و سامانبندی شاهنشاهی» مختوم شود، موضع شما و دیگران باید چگونه باشد نسبت به انتخاب مردم؟، البته چنانچه مردم را قبول داشته باشیم و مثل رهبر جمهوری اسلامی بر این عقیده نباشیم که مردم، «صغیرند و حقّ انتخاب ندارند».
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
.
خانم شریفزاده گرامی،
نقد قدرت لازم است و هیچ سند سیاسی نباید از پرسش در امان باشد. اما نقد زمانی مفید است که دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت باشد. نوشتهی شما با وجود برخی هشدارهای قابلتوجه، در چند بخش مهم دچار اغراق و خلط مفهومی شده است.
نخست، نسبتدادن کشتهشدن معترضان خیابانی به فراخوانهای رضا پهلوی نادرست و خطرناک است. در کشوری که حکومت با اسلحه و سرکوب به خیابان میآید، هیچ نیروی مخالفی توان حفاظت فیزیکی از معترضان را ندارد. اگر قرار باشد هر فراخوانی بهدلیل نداشتن «پشتوانه حفاظتی» نامشروع تلقی شود، نتیجهاش این است که اساساً هیچ اعتراض خیابانی نباید شکل بگیرد. این منطق، مسئولیت سرکوب را از حکومت برمیدارد و بهطور ناعادلانه به مخالفان منتقل میکند.
دوم، ایراد گرفتن به اینکه «دفترچهٔ اضطرار» درباره چگونگی سرنگونی جمهوری اسلامی سکوت کرده، بر یک انتظار غیرواقعی استوار است. هیچ سند علنیِ سیاسی نمیتواند یا نباید نقشهی عملیاتی سرنگونی یک نظام مسلح را منتشر کند. وظیفهی چنین متنی، توضیح مدیریت دورهی پس از فروپاشی است، نه ارائهی دستورالعمل امنیتی.
سوم، در بحث «مرحلهی اضطرار»، میان تعلیق موقت انتخابات و تعلیق ارادهی مردم تفاوت گذاشته نشده است. مسئلهی اصلی در چنین دورهای این است که اختیارات موقت باشد، شفاف باشد و راه خروج روشن داشته باشد. نقد زمانی سازنده است که روی همین تضمینها تمرکز کند، نه اینکه اصلِ وضعیت اضطراری را بهکلی نفی کند.
چهارم، مقایسهی ساختار پیشنهادی با «ولایت فقیه» قیاسی اغراقآمیز است. ولایت فقیه یعنی قدرت مادامالعمر، مشروعیت الهی و تکیه بر نیروی سرکوب. نسبتدادن این منطق به طرحی که نه نیروی مسلح دارد، نه مشروعیت مذهبی و نه قدرت تثبیتشده، بیشتر برچسبزنی سیاسی است تا تحلیل دقیق.
در نهایت، در نوشتهی شما نوعی تناقض درباره نقش مردم دیده میشود. از یکسو گفته میشود مردم حذف شدهاند و به تماشاگر تبدیل شدهاند؛ از سوی دیگر، همان مردم قربانی فراخوانها معرفی میشوند، گویی خودشان تصمیمی نداشتهاند. جامعهای که به خیابان میآید، هزینه میدهد و سرکوب میشود، تماشاگر نیست. نادیدهگرفتن عاملیت مردم حتی با نیت دفاع از آنها—در عمل به نگاه پدرسالارانه منجر میشود.
.
جناب آقای حیدری گرامی،
در بخش مهمی از سخنانتان با شما موافقم. پرچم بهتنهایی ضامن دموکراسی یا سلامت ساختار قدرت نیست و تاریخ نشان داده که میتوان از نمادهای ملی برای پروژههای اقتدارگرا نیز استفاده کرد. هشدار شما دربارهٔ قدرتطلبی و ساختارهای بسته کاملاً بجاست.
بحث من اما ناظر بر سطح دیگری است: نماد ملی را نه بهعنوان راهحل نهایی، بلکه بهعنوان شرط اولیهٔ شکلگیری «ما»ی مشترک طرح کردهام. پیش از منازعه بر سر قدرت و برنامه، باید چارچوب ملی مشترکی وجود داشته باشد که امکان گفتوگو و تصمیم جمعی را فراهم کند.
اختلاف ما، اگر باشد، نه بر سر نقد قدرت، بلکه بر سر تقدم منطقی شکلگیری ملت بر منازعات قدرت است.
با احترام
ارشان آذری
.
این نوشته صدای ایدئولوژیهایی است که تاریخ دفنشان کرده؛ نه مسئلهٔ ایران امروز را میفهمند و نه لیاقت پاسخ دارند.
انگار دوست دارید که جمهوری اسلامی ضد بشر بر مردم ایران حکومت کند؟ مرگ بر علی خامنه ای و حامیانش
دروود بر آقای آذری گرامی،
مختصر و موجز برای با تمام قوا به سوی نابودی حکومت گیوتینی خلفای الله رزمیدن.
من برای آقای کردی نوشتم و گفتم که وقتی سراغ انسان میروی، حتما سه بُعد را در نظر داشته باش.: « 1- غرائز 2- سوائق 3- امیال». به شما نیز میگویم که وقتی سراغ گرایشها/احزاب/سازمانها/تشکّلات سیاسی میروید، حتما این سه چیز را در نظر داشته باش: «1-قدرت 2- اقتدار 3- امتیاز». من فعلا نمیپردازم به بازشکافی تحوّلات پرچم ایران و پسزمینه های اسطوره ای و فلسفی و تجربی آن. فقط بگویم که مشکل حضرات بر سر پرچم نیست. چونکه پرچم مثل لوازم آرایشی میماند. مثل تزئینات درخت کریسمس است. اصل اساسی، پیامیست که در آن نهفته است؛ نه خود پارچه فی نفسه. بحث گرایشهای سیاسی، پرچم نیست. کماکان که سازمان مجاهدین خلق نیز همین پرچم را برافراشته اند. ولی نیّات آنها حاکم کردن سازمان بسته و نظامی و به شدّت بیگ برادری [Big Brother] آنهاست که حرف اول و آخر را میزند. سازمانهای سیاسی میگویند که سهم ما از «قدرت و اقتدار و امتیاز» چقدر است؟. یعنی کلّ برنامه حضرات بر سه چیز زوم کرده است که تمام عمرشان برای رسیدن به یکی از آنها، خودشان را به هر آب و آتشی زده اند. اینها برای ایران و مردمش هیچوقت نبودند و نیستند. اینها مردم و میهن را فقط برای مقاصد و نیّات و امیال خودشان میخواهند عین حکومتگران باتلاق اسلامیّت. نسبت اینها با شاهزاده مثل نسبت «مُدرّس» با «رضا شاه کبیر» است. نقل است که روزی، «رضا شاه» با »مِدرّس» روبرو میشود و از او میپرسد که «مشکل تو با من چیه؟.». »مُدرّس» نیز با لهجه اصفهانی طرفهای «چمگردان» که سی کیلومتری آبادی ماست و «کِ را کُ تلفّظ میکنند»، جواب میدهد: «میخوام کُ تو نباشی!». حالا حکایت حضراته. اینها تمام دم و دستگاههای لابیگری و شبکه های اجتماعی را به کار بسته اند فقط علیه شاهزاده وسلسله پهلویها تا یک چیز را به کرسی بنشانند، «شاهزاده نباشد» . ولی بی خاصیّتهایی مثل «فرّخ نگهدار»، فت و فراوون عین مور و ملخ در هر جایی باشند و مدام مصدر خودنمایی در شبکه مزخرف بی. بی.. سی. برای رکابداری و متعگی در خدمت گیوتین الهی، زر مفت زیادی بزنند. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
- ایران در خطر است و برای نجات آن همه باید به خیر همگانی و مصلحت ملی بیندیشند. ما در برابر گزینههای گوناگون قرار داریم و هر انتخابی بیش از آنچه فکر میکنیم با آینده ارتباط پیدا میکند.
ایران امروز به خطر نیفتاده است؛ بلکه از عصر حاکم شدن دیانت میترائیسم تا همین ثانیه های گذرا بر لبه خطر نابودی و نیست شدن رانده شد و هر بار «بُنمایه های فرهنگ مردم ایران» بوده اند که آنها را در کنار یکدیگر منسجم نگاه داشته است و از خطر نابودی محفوظ کرده است. بنابر این برای اینکه خطر را بتوان تا حدّاکثرترین درجه اش کاهش داد، باید آموخت و تلاش کرد که بُنمایه های فرهنگ باهمستان مردم خود را با مسئولیّت و دلاوری و بیدارفهمی، پرستاری و نگاهبانی و اجرا کرد. غفلت از این اصل مهم باعث میشود که گیوتینداران در فرصتهای مناسب بر شاهرگ ملّت، حاکم سفّاک شوند و خون مردم را بریزند و دار و ندارشان را غارت کنند.
- تجربه نشان داده است که هیچ نیرویی به تنهایی و به گونه انحصاری نمیتواند غول اسلامگرایی را به درون شیشه برگرداند
اسلام غول نیست؛ بلکه تفاله متعفّن شده و باتلاقی دیانت میترائی و دیانت مزدائی است که در شکل کاملا بدوی ماسیده و منجمد مانده است از هزار و چهارصد سال قبل تا همین الان که ملاحظه میکنید. اسلامیّت را تنها با ابطال و منسوخ کردن علنی آن میتوان از شرّش خلاص شد و با تمام قوا بر این پایه تلاش کرد که هیچ دین کتابی یا ایدئولوژی و یا مذهب و مرام و غیره و ذالک که مبانی اعتقاداتی اش به خونریزی و خشونت و آزردن جان و زندگی و رذالتهای دیگر آلوده است، حقّ رسمیّت ندارد و باید کلّا در جامعه ایرانی از بین برده شود و هرگز به وجود نیز نیاید. فقط دینهایی را باید رسمیّت داد که مبانی اعتقاداتی آنها سرشار از موسیقی و رقص و شادخواری و خنده و جشن و خوشی باشند.
- جنبش اجتماعی برای گذار از حکومت دینی به یک نقشه راه مشارکتی و خلق یک افق امید نیاز دارد.
نقشه راه مشترک را هزاره هاست که مردم ایران به وضوح با خطوطی بسیار برجسته بر افق تاریخ و فرهنگ و زندگی اجتماعی خودشان نوشته و برافراشته اند: «گزند ناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی». این شالوده و خمیره و شیرازه و تار و پود فرهنگ باهمستان اقوام ایرانیست که قرنهای قرن از طرف حکومتگران سرکوب و نادیده گرفته شدند و از دوران مشروطیّت نیز از طرف طیف آکادمیکرها و تحصیل کردگان و کنشگران سیاسی. هر گاه مدّعیان آموختند که تاریخ و فرهنگ و مردم میهن خود را در ریزترین زوایای آن بشناسند و بفهمند، شاید بتوانند به واقعیّت پذیری «نقشه راه مشترکی» کامیاب شوند که هزاره هاست همچون دماوند و البرز بر استقامت و حقّانیّت هرگز خدشه ناپذیر خود میدرخشند و ما امروزیان گرد جهان به دنبالشان میگردیم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
- لیدرشیپ باید بتواند با هوشیاری به برایند و نماینده بخش اصلی این مطالبات تبدیل شود. رهبری انحصاری و شعار “همه با من” سد راه شکلگیری یک تفاهم ملی گسترده پیرامون پروژه گذار است. نقشه راه “اضطرار” و طرح دورهٔ گذار سهساله تحت رهبری متمرکز رضا پهلوی نماد این رویکرد انحصاری و طرد عملی بقیه نیرویهای مدنی از جمهوریخواهان تا گروههای اتنیکی است. اگر او واقعا به دمکراسی باور دارد اینرا باید در آزمون کنونی به جامعه و اپوزیسیون نشان دهد.
شاهزاده نمیگوید که همه با من؛ بلکه مردم ایرانند که قرنهاست آرزومندند مدّعیانی که مدام سنگ خدمت به آنها را به سینه خود میزنند؛ طوری که از بس از عشق مردم گفته اند و سروده اند و لاف و گزافها بافته اند، سینه هایشان همچون شتر، کوهان بسته است!، بیایند و با دلاوری دست در دست شاهزاده بگذارند و برای این سرزمین و مردم، گامهایی درخور ارجمندی آنها بردارند. واقعیّتها سیّالند؛ نه ایستا. اگر قرار باشد که من از شما بخواهم که از تظاهر کنندگانی که مثل آب رودخانه از کنارتان میگذرند، تصویر شفّاف بکشید و برایم بفرستید، بی شک، چیزی را خواهید کشید که در ذهنتان از مشاهده متمادی ثبت میشود؛ یعنی شکلی که اصلا با واقعیّت رودخانه جاری تظاهر کنندگان همخوان نیست؛ ولی نشان میدهد که انسانهایی در کنار یکدیگر در حال راهپیمایی هستند. هر گونه طرحی و برنامه ای، تلاشیست برای کرانمند کردن حدّاقلی از بهر رسیدن به حدّاکثری و این به معنای آن نیست که دفترچه حدّاقلی، تمام و جامعیّت واقعبتهای دم دست و مجهولات آینده را پوشش میدهد. نخیر هرگز. حتّا خروارها خروار قوانینی که در کشورهای مثلا دارای نظام دمکراسی نوشته و اجرا و ابطال میشوند، نمیتوانند واقعیتهای دم دست را نیز از پسش برآیند؛ چه رسد مجهولات آینده را. به همین دلیل است که هر ساله تفسبرهای دو هزار تا سه هزار صفحه ای بر قوانین مختلف اجتماعی نوشته و منتشر میشود. اگر آنانی که خود را مصدر استادی «فنّ سیاستورزی و از دایره بزرگان صاحب اندیشه و کارکشتگان مجرّب» میشمارند، ارزنی درک بچه های کودکستانی را از فلسفه و دانش سیاست میداشتند، آنگاه باید به جای کینه توزی می آمدند و همکاری میکردند و در تئوری و پراکتیک نشان میدادند که چه چیزهایی را باید تصحیح کرد و چه چیزهایی را باید آزمود و ابطال و رها کرد. این گروهی که اتیکت ناچسب «انحصاری» را به شاهزاده میخواهند با صدها کیلو سریشم تقلبی شبکه های اجتماعی و لابیهای وابسته به خودشان بچسبانند، جدا ناچسباست و بی خاصیّت.
من تا امروز تصوّرم این بود که وقتی صحبت از «اتنیکها» میشود، منظور بوشمنهای قاره آفریقا و ساکنین جنگلهای آمازون و اوباجینهای قاره استرالیا و سرخپوستان امریکا و کانادا منظور نظر است؛ نمیدانستم که در مملکت خودمان که دو سوم خاکش را کویر لوت و کویر نمک، تسخیر کرده اند، «بوشمنهای اتنیکی» نیز ساکنند. اینگونه حرفها که هیچ سنخیّتی با تاریخ و فرهنگ و واقعیّت ادغام بسیار درهمسرشته اقوام ایرانی ندارد، اصلا و ابدا با واقعیّتها نمیخواند و مطابقت نمیکند و فقط ابزارهایی هستند برای خصومت و کینه توزی در حقّ رقیبان خود. مردم ایران، دیروز به دنیا و تاریخ پا نگذاشته اند که معضلات عصر مدرن را داشته باشند؛ بلکه تاریخ این ملّت، به کهنسالی اقوامش است و فرش رنگیین کمانی تنوّع وجودی اش. اینجور صحبتها، از قلم و زبان کسانی سر ریز میشود که عمرا ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمش را نمیشناسند.
- نقد سوم به شکاف آشکار میان وعدهها و آنچه در عمل دیده میشود برمیگردد. او در همه سالهای گذشته وعده برپایی یک مشروطه جدید بر اساس الگوی کشورهایی مانند اسپانیا را داده است. پادشاهی مشروطه به معنای آن است که شاه باید سلطنت کند و نه حکومت. آنچه که اما در رفتار بخشی از مشاوران اصلی و بخشی از هواداران ایشان مشاهده میشود بیشتر یادآور یک جریان سیاسی با فرهنگ استبدادی و نوستالژی تنضمیات پیش از ۱۳۵۷ است که از حالا وعده سرکوب و انتقام به مخالفان میدهند. چگونه با چنین رفتاری میتوان باور کرد که قرار است سرنوشت کشور را صندوقهای رای تعیین کنند؟
همانطور که گفتم، بحث وعده و وعید دادن، بحث سلام و علیک است. واقعیّت باهمزیستی در میدان آزمونها میگوید و متعیّن میکند که چطور باید نسبت به همدیگر رفتار کرد و همکاری. صرف گفتن و نوشتن و حتّا ثبیت مفهومی و چیزی به معنای «وجود و بقاء» آن چیز نیست. شما اگر بردارید در تمام شناسنامه های مردم پاکستان بنویسد: «آته ایست حاج غلومعلی چوخ بختیار» یا بنویسید: « آته ائیست محترم بگم خانباجی»، هیچکس آته ائیست نمیشود؛ برغم اینکه در شناسنامه اش ثبت شده است که مشارالیه آته ائیست است! بحث محتویات با بحث فرم، دو بحث متفاوت و مکمّل یکدیگر هستند. زمانی میتوان فرم را آفرید که محتویاتی دم دست باشند. بدون میزان و مقدار ماست مایه زده شده، نمیتوان معلوم کرد که چه خیکی را برای نگهداری ماست مایه زده شده باید تهیّه کنیم. نظام کشورداری با وعده و وعید، واقعیت پیدا نمیکند؛ بلکه با عمل کردن است که ماهیّت خودش را پدیدار میکند. بنابر این، انتظارات بی جا نمیتوان از شاهززاده داشت؛ آنهم د رجایی که هر کسی از پذیرفتن مسئولیّت میخواهد شانه خالی کند و در گوشه ای لم بدهد و کلاهش را کج بگذارد و فقط نق بزند. کار دست جمعی به پذیرفتن این حقیقت خدشه ناپذیر منوط است که من به سهم خودم باید درب خانه ام را جارو کنم تا آبادی، تمییز و شیک و پیک جلوه کند. حالا اگر شهرداری نیز آب پاشی کرد که دیگه دستمریزاد باید گفت. اصل این است که هر گرایشی به سهم خودش و توانش، گامهای ارزشمند بردارد، نه تخریبی و چوب لای چرخ گذاشتن. لازم به گفتن میدانم که این اصطلاحات مد روز شده و رایج در انبوه قلمسوزیهای طیفهای مختلف که برخاسته از کپیه برداری مفاهیم باختر زمینیان است، هیچکدام جوابگوی مسائل جامعه ما نیستند. «فرهنگ استبدادی» یعنی چه؟. کسی که تعریف «فرهنگ» را دقیق و عمیق بداند، هیچوقت «استبداد» را صفتی برای فرهنگ نمیگیرد؛ بلکه صفتی برای رفتار مقتدرین. بنابر این، فرهنگ هیچ جامعه ای، استبدادی نیست؛ بلکه مقتدرین هستند که أراده جبّار خود را بر فرهنگ جامعه میخواهند تحمیل و تلقین و حاکم کنند؛ ولی فرهنگ در تقابل با آن برمیخیزد. ذهنیّت استبدادی را نباید به سراسر جامعه فراافکند و اصطلاح مزخرف «فرهنگ استبدادی» را به تقلید از آکادمیکرهای بیسواد باختری تکرار کرد. انسان جوینده و پرسنده و اندیشنده، هیچوقت مقولات را قاطی پاتی نمیکنه؛ بلکه مییکوشد تفاوتهای ظریف و عمیق هر مفهومی و کلمه ای و غیره و ذالک را از یکدیگر تفکیک کند.
قبلا هم از ابعاد مختلف نوشته ام و توضیح داده ام که چیزی به نام «بازگشت به گذشته» أصلا وجود ندارد در هیچ نقطه ای از کره زمین. ما هنوز که هنوز است تفاوت «زمان تقویمی و فیزیکی و قراردادی» را با «زمان در دایره فلسفیدن و جهان اساطیری» أصلا و ابدا نمیدانیم. همیشه تصور میکنیم که هر کس از مثلا عصر داریوش و کوروش و دوران محمد رضا شاه فقید حرف زد، میخواهد همان دوران را بازآفرینی کند. این یعنی نفهمیدن معنای زمان. أساسا هر گونه بازگشتی در هرفرمی که اجرا شود، خودش نوعی تغییر است, نه بازآفرینی آنچه که سپری شده است. درک این موضوع به ذهنیّت فلسفی و بسیار عمیق اندیشنده منوط است؛ نه به حفظیات و مکرر خوانی و تکرار گفته های رایج و شایع.
- نقد چهارم به نوع رابطه با دولتهای خارجی مربوط میشود. مرزبندی روشن با رویکردهای ماجراجویانه حکومت در برابر اسرائیل و امریکا با دلبستن به وعدهها، به وجود آوردن انتظار غیرعقلانی و دنبالهروی از سیاستهای آنها متفاوت است. در بحث شکل و قالب، دامنه و چند و چون دخالت خارجی با هدف تضعیف نظام دینی، دغدغه اصلی ما باید منافع ملی ایران باشد و پیآمدهای کوتاه و بلند مدت آن.
این مسئله دخالت خارجی و خصومت وحشتناک با آمریکا و اسرائیل از امراض «شیعه گری کینه توز» است که طیف چپهای ایدئولوژیکی به دلیل ذهنیّت راکد و منفعلی که در شرایع اسلامیّت ذوب و تفته شده است، مدام در گوشه و کنار تکرار میکنند و آب به آسیاب حکومتگران گیوتینی میریزند. مردم ایران با مردم هیچ کشوری جنگ ندارند. مردم ایران، عاشق زندگی و شادخواری هستند و میدانند که با دیگران و در کنار دیگران میتوانند خوش و خرّم زندگی کنند. وقتی که حکومتگرانی، مردم ایران را خاصم خود میدانند و وظیفه عاجل و الهی و وظیفه قرآنی و تکلیف ایمانی خود میدانند که مردم را از خردسال و کلانسال با اشدّ تبهکاریها و جنایتها بچزانند و بسوزانند و خونشان را شبانه روز بریزند و صدها بلایای کثیف و توصیف ناپذیر بر سر آنها بیاورند و مدّعیان بسیار هارت و پورت دار سیاست ذلیل شده وطنی نتوانند کوچکترین گامی برای آزادی مردم و میهن بردارند، آنگاه طبیعیست که انسان متوسّل به وسیله دم دست خواهد شد تا بتواند از شرّ خونریزان حاکم آسوده شود؛ ولو در انتهای این توسّل، نان شب نیز نداشته باشد، حدّاقل در آزادی میتواند نفس بکشد و بفهمد که چه خاکی به سرش بریزد. اسرائیل و آمریکا از بهترین دوستان مردم ایران هستند. هر گونه خصومت و دشمنی با آمریکا و اسرائیل، بریدن شاخه ایست که ما بر آن نشسته ایم. دشمن مردم ما از عصر قاجار، انگلیسیها بوده اند و روسها و آخوندها و اسلامیّت شمشیر اقتلویی. این مسئله را هیچوقت نباید ایرانیان از یاد ببرند. ذلالت ما را همیشه روسها و انگلیسیها و آخوندها و اسلامیّت گیوتینی از جان و دل خواسته اند و در آینده نیز خواهند خواست. به همین دلیل باید در دیپلماسی آینده حواس تمام دست اندرکاران کشوری به دو کهنه دشمن روس و انگلیس باشد و در صدد ریشه کن کردن آخوند جماعت و ذوب کردن شمشیر اسلامیّت باشند.
............ ادامه دارد .................
.
آقای مرادی،
با احترام، اما بیتعارف.
میگویید ما از موضوع اصلی فاصله گرفتهایم و رفتهایم سراغ حاشیه.
نه؛ اتفاقاً دقیقاً وسط موضوع ایستادهایم و شما دارید از سؤال اصلی فرار میکنید.
شما میپرسید چرا رسانه میتواند رهبر بسازد.
پاسخ ساده است:
چون بعضیها هیچوقت نتوانستهاند رهبر بسازند، حتی بدون رسانه.
مشکل این نیست که رسانه قدرت دارد.
مشکل این است که بعضی جریانها:
حرفشان خریدار ندارد
زبانشان با مردم یکی نیست
و هنوز بعد از دههها، فقط بلدند گله کنند
بعد که نتیجه را میبینند، میگویند «رسانه رهبر ساخته».
میگویید چرا جامعه به سمت کسی میرود که سابقه مبارزاتی، برنامه و کارنامه ندارد.
اول یک سؤال خیلی ساده:
چه کسی تعیین میکند سابقه، برنامه و کارنامه چیست؟ شما یا مردم؟
اگر برنامهای دارید که مردم نمیفهمند یا نمیپذیرند،
مشکل از برنامه است، نه از مردم.
میگویید نقد اشخاص راهگشا نیست.
اما خودتان دقیقاً دارید انتخاب مردم را میکوبید،
فقط بدون گفتن اسم.
وقتی میگویید جامعه دنبال رهبر بیسابقه و بیبرنامه میرود،
دارید غیرمستقیم میگویید:
«مردم اشتباه میکنند، ما درست میفهمیم.»
آقای مرادی،
یک پرسش ساده هست :
اگر «رسانه» رهبر میسازد،
پس چرا جریانی که سالهاست تلویزیون ۲۴ساعته دارد،
پول دارد، تشکیلات دارد و از نظر رسانهای کمبود ندارد،
نتوانسته حتی حداقلی از پایگاه واقعی در جامعه ایران بسازد؟
مریم رجوی را تقریباً همه میشناسند.
در خارج از ایران نامش شناختهشده است،
در داخل ایران هم اسمش غریبه نیست،
و از نظر رسانهای هم کم نداشتهاند.
نتیجه چه شد؟
هیچ.
نه فراگیری اجتماعی،
نه اعتماد عمومی،
نه همراهی مردم.
پس مشکل «رسانه» نیست، آقای مرادی.
اگر رسانه رهبر میساخت، این جریان باید سالها پیش رهبر شده بود.
واقعیت بسیار سادهتر از این تحلیلهاست:
مردم با آنتن تلویزیون تصمیم نمیگیرند.
با سابقه واقعی، رفتار سیاسی، صداقت، پیام روشن
و مهمتر از همه، امکان پیروزی تصمیم میگیرند.
رسانه میتواند صدا را بلند کند،
اما اعتماد را نمیسازد.
با احترام و درود، پاسخهای شما از موضوع اصلی فاصله گرفته است. تمرکز شما به حاشیه رفته است. نقد اشخاص در این بحث راهگشا نیست و فقط بحث را به قضاوتهای ارزشی میکشاند.
انتظار من این بود که جریانهای سیاسی با سابقه چند دهه مبارزه، بهصورت دقیق و مسئولانه پاسخ دهند. پرسش روشن است. چرا دو یا سه رسانه میتوانند رهبر بسازند. خمینی نمونه روشن این پدیده است. این موضوع فقط به ایران محدود نیست و در کشورهای دیگر هم دیده میشود.
اگر رسانه چنین قدرتی دارد، چرا همین جریانهای سیاسی از ابزار مشابه استفاده نمیکنند. چرا در میدان رسانه غایب میمانند و بعد از نتیجه گلایه میکنند.
باز هم تأکید میکنم. پرسش اصلی من این است که چرا در بزنگاههای تاریخی، جامعه به سمت رهبری میرود که نه سابقه مبارزاتی مشخص دارد، نه برنامه روشن ارائه میدهد و نه کارنامه قابل دفاع دارد.
نام بردن از فیدل کاسترو، رضا پهلوی و دیگران صرفاً برای مثال بوده است. هدف تحلیل شخصیتها نبوده است. شما برای توضیح بهتر کاملاً آزاد هستید از هر نمونه دیگری استفاده کنید. ترامپ هم یک نمونه مناسب است.
جامعه آمریکا دهها هزار نخبه و متخصص دارد. بهترین دانشگاههای جهان در آن کشور فعال هستند. با این حال جامعه در میان این حجم از دانش و تخصص، به سمت ترامپ میرود. این رفتار جمعی نیاز به تحلیل دقیق دارد، نه حاشیهسازی و فرار از پرسش اصلی.
با احترام، مرادی
- لیدرشیپ
جامعه ایرانیان به هیچ قوچی نیاز ندارد. به رهبر و مقام معظّم رهبری و سانترالیسم دمکرانیک و شورای ملّی مقاومت و مجمع تشخیص مصلحت نظام و مجمع نظارت استصوابی و خزعبلات مشابه، عمرا احتیاج نداشته و هرگز نیز محتاج نیست. جامعه ایرانی از نخستین ریشه های زایش تاریخ و فرهنگش به «پهلوانان جوینده و همآورد» دلباخته و آرزومند بوده است و هنوزم هست. سراسر داستانها و قصّه ها و حکایتها و دیوان شاعران ایرانی از هفتخوانهای «پهلوانان ایرانی» سرشارند که برای خوشزیستی و دیرزیستی مردم به نبرد با آزارندگان جان و زندگی با هنرهای فردی گام برمیداشتند. «لیدرشیپ» اگر در حوزه تاریخ و فرهنگ و اجتماع باخترزمینیان معنا و کاربرد داشته باشد؛ در دامنه فرهنگ و تاریخ و مردم ایران، هیچ معنایی و ما به ازائی ندارد و فاقد هرگونه کاربردی است. گزینش شاهزاده رضا پهلوی به معنای «لیدرشیپ» نیست؛ بلکه به معنای «آفرینگویی» مردم بر انسانی است که در فاصله نیم قرن آزگار در حرف و عمل اثبات کرد که دارای «فرّ» هست. به همین دلیلم مردم دارند بر او «آفرینها» میگویند. بی شک اگر شاهزاده در مرحله ای از اقدامات خودش دست به کاری بزند که خلاف پرنسیپهای فرهنگ مردم ایران باشد، خود به خود، «فرّ» از او میگریزد و به سرچشمه اش که مردم ایران باشند، بازمیگردد. بنابر این بحث از «لیدرشیپ» کردن در این زمینه و بالاخص شاهزاده، کاملا بی مورد است و صادق نیست.
- فریاد زدن یک نام در خیابان از سوی جمعیت معترض
فریاد زدن نام شخصی معلوم به تلقین و خوابنما شدن و افتادن بختک بر کول مردم و جوانان نبوده است؛ بلکه تنها نام درخشان و ستودنی است که سلسله پهلوی با خدمات بسیار عظیمش به ایرانیان و ایران بر خاطره و روح و مغز جمعی ایرانیان به جا گذاشت و حک کرد. فریاد زدن نام شاهزاده، تایید و تصدیق حقانیّت خدماتی بود و هست که سلسله پهلویها برغم خطاهایی که داشتند، اعتبار خودش را از طرف مردم ایران به دست آورد. همانطور که حکومت آخوندی به دلیل خیانتها و جنایتها و رذالتها و ویرانیها و ستمها و تجاوزات و غارتگریها و زورگوییها و کشتارها و شکنجه ها و قبرستانهای وسیعی که در ایران به پا کردن و صدها رذالتها و کثافتکاریهای دیگر، نه تنها اعتبار خودشان را از دست دادند و حافظه فرهنگی و تاریخی ایرانیان را زخمین و خونین و دردمند کردند؛ بلکه دیانتی ایمانخواه به نام »اسلامیّت» را به قعر چاه مستراب نکبتهای بشری مییخکوب و محکوم و از خاک ایران برای همیشه و ابد، ریشه کن کردند.
- معنای حلشدن کامل معادله پیچیدهای نیست
نه تنها جامعه ایران؛ بلکه حتّا تمام جوامعی که کثیری از نهادهای فعّال را دارند، هر روز درگیر پیچیده گیهای مسائل نو به نو هستند. حضور انسان در جامعه به معنای فقط وجود فیزیکی آن نیست؛ بلکه به معنای نقشهایی است که به عهده میگیرد و طبیعتا هر نقشی در جایی و زمانی، مطالبات خاصّ خودش را دارد که انسان در اجرای آنها میتواند از بغرنج شدن مناسبات بکاهد یا بر شدّت کلاف پیچیده شدن آنها بیفزاید. وقتی که من انسان به حیث فردی از مجموع جامعه به «خویشکاریهای» خودم با مسئولیّت و بیدارفهمی و آگاهی نکوشم و اقدام نکنم، خود به خود چفت و بست جامعه با معضلات و مشکلاتی روبرو خواهد شد که اگر به موقع برطرف نشوند، آنگاه انقلابهای خونین و ویرانگر شکل میگیرند تا مسائل تلنبار شده را به یکباره مثلا حل و فصل کنند. پیش از آنکه بخواهیم تمام نیروی خود را بر سر به پا کردن انقلابهای سنگین و خونین هدر دهیم باید بیاموزیم که هنر «خویشکاریهای فردی» را در زمان و مکان به هنگام انجام دهیم؛ نه اینکه با موکول کردن آنها به آینده ای که هیچ چشم اندازی ندارد و افقی فرا راه آدمیان نیست. حقیقت این است که مدّعیان عرصه بی مقدار شده وطنی که در أنواع و قسام تشکیلاتها و سازمانها و حزبها و گروهها و فرقه ها گرد همدیگر آمدند، عمرا از دانش و فلسفه سیاست، کوچکترین آگاهی پیش پا افتاده نداشتند و هنوزم ندارند؛ وگر نه محال بود که طیف شیّاد و انگلی به نام آخوند جماعت بتواند نیم قرن تمام بر جامعه ایران، حاکم گیوتینی بماند و تازه طلبکار مردم نیز باشند برای تمام خونریزیها و جنایتهایی که مرتکب شده اند. برای آنکه بتوان بر پیچیدگی مناسبات اجتماعی و کشوری چیره شد، باید هنر اندیشیدن با مغز خود و تلاش برای قائم به ذات شدن را در میدان آزمونها به محک زد؛ نه در پشت میز تحریر و کامپیوتر روبروی خویش.
- نقد دوم به موضوع رهبری (و نه رهبر) بر میگردد. بر اساس نشانههای موجود میتوان گفت که آقای رضا پهلوی و تشکیلات او پس از جنبش زن، زندگی، آزادی به این نتیجه رسیدهاند که نیروی آنها برای تغییر نظم سیاسی در ایران بسنده میکند و نیازی با همگامی و اتحاد با دیگر نیروهای مدنی و سیاسی نیست. یکی از توجیهات این چرخش هم این است که نیروهای سیاسی و مدنی دیگر دارای نمایندگی و انسجام نیستند. جامعه ایران اما متکثری است با مطالبات گوناگون. به همین دلیل هم باید شاید از همزیستی جنبشهای اجتماعی سخن به میان آورد که در خیابان به یکدیگر میپیوندند.
همانطور که گفتم، همپا شدن با دیگری، مستلزم گشوده فکری و سعه صدر و مسئولیّت پذیری و میهندوستی و مردمدوستی است. امّا حقیقت تلخ این است که کنشگران سیاسی و اجتماعی تا امروز کوشیده اند که سوائق و غرائز و امیال خود را در لفّافه ای مفاهیم مردمفریب استتار کنند و به تخریب دیگران با تمام انرژی همّت کنند. در پسزمینه ناهمپیمایی تمام آنانی که ادّعای کنشگر سیاسی دارند، من فقط تا امروز «رشک و حسادت» را کشف کرده ام در گفتارها و کردارها و رفتارها و مواضعی که میگیرند؛ مخصوصا خصومتهای کینه توزانه از نوع شیعه گری مزخرف. کسی که اهل همکاری و مسئولیّت و دلسوزی باشد؛ برغم خطاهایی که در گفتارها و رفتارها و مواضع دیگران میبیند، کوشش میکند که با آنها برای کار مشترک از بهر سعادت مردم میهن و بالاندن ایران به سهم خودش تلاش کند و انتقادهای خودش را نیز بر زبان و قلم آورد؛ گیرم که هیچکس ممنوندارش نباشد. نیروههایی که ادّعای سیاسی بودن میکنند، بیایند میزان فهم و شعور و تجربیات و آگاهی خود را در میدان آزمونها به محک بزنند؛ نه در شبکه های اجتماعی و پشت میز تحریر و لابیگریهای خبیثانه و سمپاشیهای عقده ای. مرد میدان سیاست باید در دریای سیاست، مایه دار بودن خودش را به محک بزند؛ نه لب گود شعار دادن. تا امروز اینهمه مدّعی هارت و پورت کن نتوانسته اند یک مجمع بیست نفره از خودشان درست کنند برای نوشیدن آبجو یا شراب؛ چه رسد به مثلا شاخه شونه کشیدن برای تفهیم و تلقین ذهنیّات خودشان به یکدیگر. بنابر این بحث از گرایشهایی که هیچ سخنگویی ندارند و مرد میدانی، خشت بر اب زدن است و وقت تلف کردن. مردم، پراکتیکر هستند و دنبال پراکتیکرها میگردند، نه دنبال تئوریسینها و مشق نویسان. آنها دنبال مرد عمل میگردند؛ نه مرد خیالبافی و منم منم کن و آژیتاتور و هوچیگر.
............. ادامه دارد ............
دروود بر آقای پیوندی گرامی،
تحشیه ای بر صحبتهای شما برای بازاندیشی عمیق و بینش تیزبینانه داشتن در تاریکی مجهولات.
شاید بهتر بود که صحبتهای من در همان سایت «ایران امروز» منتشر میشد، ولی به دلیل اینکه مسئول محترم سایت، طبق دلایل شخصی، هر نظری را نشر نمیدهد و من تجربه آن را شخصا دارم، مجبورم که اینجا حرفهایم را بزنم. شیوه انتقادی من به طور کلّی این طور است: انسانی اگر در جایی، حرف حساب زده – نه طبق مزاج و روحیه و بینش و منش و سلیقه من؛ بلکه همگانشمول و بشردوستانه- باشد، تایید و تصدیق کرده و بر او آفرین گفته ام؛ ولو یک آخوند دوزاری در حوزه علمیه قم بوده باشد. انسانی نیز که حرفهای بی ربط و نیندیشیده زده باشد و نیروی داوری و میزان تجربیات و آگاهی و تامّلات و بینش شخصی ام به خلاف بودن یا کژفهمیده شده بودن یا اختلاط و اغتشاش برداشتی آنها گواهی دهند، متعاقبش سفت و سخت، انتقاد سر راست کرده ام بدون هیچگونه تخفیفی؛ ولو طرف متقابلم نامدارترین و پرنفوذترین و موثرّترین استاد دوران در یکی از دانشگاههای جهان باشد و «سقراط و افلاطون» از شاگردان تنبلش محسوب شوند. صحبتی که من اینجا طرح میکنم، حمله و گلاویز شدن قلمی به شما نیست؛ بلکه انگیزاندن شما و آنانی است که مثل شما عقیده دارند. هدف من این است که شما و دیگران را بیانگیزانم به سوی دیدن واقعیّتها فراسوی چارچوبهای ذهنی و پیشنویسهای شابلونی در دم و دستگاه روشهای آکادمیکی و بیرون از اعتقادات شخصی و فرقه ای و علقه ای و سازمانی و حزبی و تشکیلاتی و غیره و ذالک. تلاشیست برای امیدوار بودن به انگیخته شدن شما و دیگران به سوی خروج از تمام غُل و زنجیرهای عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی و دیدن بی واسطه واقعیّتها بدانسان که هستند؛ نه بدانسان که ما دلمون میخواهد باشند و ذهنیّت اعتقاداتی ما میخواهد آنها را دلبخواهی ببیند و کسب رضایت کند. شاید از این توانستییم خیلی سرییع به همدیگر برسیم و ایران و مردمش را دریابیم و عصای دست آنها باشیم؛ نه بار خاطر آنها. جهان و زندگی باهمستان – اجتماع و سیستم کشورداری - هیچوقت بر وفق مراد تک تک انسانها نمیچرخند؛ بلکه بر شالوده کنشها و واکنشهای انسانهاست که شکل میگیرند و میتوانند برای تک تک انسانها مثمر ثمر باشند عین کشورهای فنلاند و سوئد و سوئیس و نروژ و ژاپن و امثالهم، یا میتوانند برای عده ای قلیل، گنج باد آورده باشند و برای عده ای بسیار کثیر دیگر، جهنم هولناک عین وضعیّت فعلی مملکت خودمان. میپردازم به نکاتی که در مطلب شما هست و بحث را گسترش نمیدهم؛ زیرا نه خوانندگان حوصله خواندن مطلب را دارند - نه من حوصله تکرارگویی حرفهایی را که هیچوقت گوش شنوا برایشان پیدا نشدند؛ امّا واقعیّتهای تلخ میهنی، صحت و متّقن بودن لغت به لغت آنها را تا امروز اثبات کرده اند.
- کار جامعهشناس در این مرحله پیش از آنکه تفسیر و داوری این رخداد کمنظیر باشد درک و چرایی آن است
شما در مطلبی که از لحاظ نظری نوشته اید و تکلیف جامعه شناس را در بررسی رخداد عینی تعیین کرده اید، شخصا نه تنها به چنین نظری در عمل، ارج ننهاده اید؛ بلکه سیصد و شصت درجه، خلاف آن را رفتار کرده اید. وقتی که شما میکوشید عقاید فردی خودتان را به نام یکی از رشته های علوم فرهنگی – در اینجا جامعه شناسی – ملبّس کنید، حرفهایتان را نه تنها معتبر و متّقن و مستدل، نشان نداده و اثبات نکرده اید؛ بلکه بر عکس، با تپاندن عقاید خودتان در لباس جامعه شناسی، اعتبار و ارزش چنین رشته ای را خدشه دار و کم اعتبار نیز کرده اید. کاربست روشهای جامعه شناختی در باره رویدادهای اجتماعی به این ملزم است که انسان از دایره اعتقادات شخصی/گروهی/حزبی/سازمانی/نحله ای و غیره و ذالک فاصله بگیرد و رویدادی را که موضوع پرسش و چون و چرایی است، بدون هیچ واسطه ای و غرض و مرضی و نیّات محاسبه ای با رادمنشی و گشوده فکری بررسی و سپس غربالگری و در خاتمه، سنجشگری کند؛ نه اینکه با مستمسک قرار دادن اصطلاحات و مفاهیم جامعه شناختی به توجیه و تفسیر ذهنیّت و اعتقادات خود برآید. موضع شما را نسبت به حرکت جوانان و مردم در ایران، من کاملا ضدّ جامعه شناسی میدانم؛ نه برخوردی که نشانگر یک دانش آموخته رشته جامعه شناسی باشد؛ آنهم در کشوری که ریشه کهنسالی در این رشته از علوم فرهنگی دارد؛ بویژه در آثار اینهمه جامعه شناسان نامداری مثل : شارل دو مونتسکیو (Montesquieu) –/کلود آنری سن سیمو (Henri de Saint-Simon) – / اوگوست کنت (Auguste Comte) – / الکسی دو توکویل (Alexis de Tocqueville) – / امیل دورکیم (Émile Durkheim) – /مارسل موس (Marcel Mauss) – / سلستَن بوگله (Célestin Bouglé)/فرانسوا سیمیا (François Simiand)/موریس هالبواکس (Maurice Halbwachs) – /لوسین لوی-برول (Lucien Lévy-Bruhl)/ژرژ گورویچ (Georges Gurvitch)/ژرژ باتای (Georges Bataille) – /روژه کایوا (Roger Caillois)/ژرژ بالاندیه (Georges Balandier) – /ریمون آرون (Raymond Aron) – /آلن تورن (Alain Touraine) – /میشل کروزیر (Michel Crozier) – /کلود لوی-استروس (Claude Lévi-Strauss) – /میشل فوکو (Michel Foucault) – /پیر بوردیو (Pierre Bourdieu) – /ژان بودریار (Jean Baudrillard) – /میشل مافزولی (Michel Maffesoli) – /لوک بولتانسکی (Luc Boltanski)/لوران تونو (Laurent Thévenot)/برونو لاتور (Bruno Latour) – /ادگار مورن (Edgar Morin) – /فرانسوا دوبه (François Dubet)/دومینیک شنپر (Dominique Schnapper)/ژیل لیپووتسکی (Gilles (Lipovetsky) – /ایو سینتومر (Yves Sintomer) – و کثیری استادان نامدار مثل موریس دوورژه (Maurice Duverger) و غیره. تازه این فقط مختص فرانسه است و من از جامعه شناسان آلمان و انگلیس و آمریکا و ایتالیا و هلند، صحبتی نمیکنم.
- به گفتگوی ملی نیاز داریم برای یک آسیبشناسی مشارکتی.
گفتگوی ملّی از آسمان نازل نمیشود. گفتگوی ملّی؛ زمانی واقعیّت پیدا میکند که مدّعیانی – بویژه آنانی که به توهم مبتلایند و تصوّر میکنند که به حلقه «بزرگان صاحب اندیشه و کارکشتگان مُجرّب و فنّ سیاستورزی» تعلّق دارند و مسلّطند - «حرفی» برای گفتن داشته باشند؛ یعنی حرفی که محصول تامّلات شخصی و قائم به ذات بودن ذهنیّت پرسنده و جوینده و کاونده و ایده و فکر آفرین فردی آنها باشد. کسانی که به تشکیلات سیاسی آلوده اند و ذهنیّتی شابلونی و چارچوبی از پیش ساخته شده دارند، هییچگاه اهل گفتگو نیستند؛ بلکه اهل جدال و کشمکشهای منم منم کن هستند. گفتگوی دگراندیشان با همدیگر، واقعه ای خیلی استثنائی است که تا کنون در تاریخ سیاسی معاصر ما از عصر مشروطه تا امروز، در هیچ نقطه ای از ایران و جهان، رخ نداده است. گفتگو را کسانی مییتوانند واقعیّت پذیر کنند که مالک و مدافع و مروّج و مدّعی هیج حقیقتی نباشند؛ بلکه به حیث جویندگانی باشند که میخواهند با مشارکت گفتگویی به کشف حقیقت باهمستان و باهمبودگی و همبستگی و همعزمی و همدردی و همدلی و همکار، راهگشاییها کنند. کسی که اهل گفتگو باشد، هرگز از نشستن در کنار دیگران؛ ولو سیصد و شصت درجه خلاف ذهنیّت خودش، اعتقاداتی داشته باشند، هرگز هراس ندارد و میدان خویشآزمایی را ترک نمیکند. حقیقت تلخ مدّعیان کنشگری در طول نیم قرن آزگار اثبات کرد که حضرات عمرا نمیدانند گفتگو یعنی چه و چطور میتوان آن را واقعیّت پذیر کرد.
- مهمترین نقدی که به نقش او در این روزها میتوان داشت ارزیابی نادرست از مراحل یک جنبش اجتماعی برای تغییر نظام سیاسی و نیز ماشین سرکوب حکومت دینی است. او مرحله شکلگیری جنبش را با فاز پایانی آن یکی گرفت و با شتابزدگی مردم را به کاری فراخواند که نه درست بود و نه امکانپذیر.
-
اشکال شما به واکنشهای شاهزاده، بی أساس هستند و کلا برداشتی غلط از واقعیّت عریان جامعه ایران در حالت تلاطم آن روزها و همین روزها. شاهزاده رضا پهلوی، «شزم» نیست. «سوپر من و اسپایدرمن و بتمن و صدها ناجی تاق و جفت» نیست؛ انسانیست مثل تمام انسانهای روی کره زمین و در اینجا، شخصیّتی ایرانی با تمام فروزه هایی که هر انسانی میتواند داشته باشد از نقاط بسیار ستودنی و قویمایه و عالی تا ضعفهایی که میتوان آنها را به مرور زمان بهبود بخشید و زیبا آراست. حضور او در وقایع سیاسی نیم قرن اخیر، صرف نظر از اینکه به خانواده پهلوی تعلّق دارد و خلاف کینه توزیهایی که خاصمان سلسله پهلویها و رقیبان حقیر مایه شاهزاده در حقّ او از سر حسادت و رشک اینو و آنور رواج و بروز میدهند، شخصیّتی است «شاهزاده». فریاد زدن نام او در رخدادهای اخیر ایران، نه از سر «اجی مجیی لاترجی» بوده است، نه از سر باج سبیل دادن به امپریالیسم جهانی و صهیونیسم جنایتکار!؛ بلکه برخاسته از آرزویی بس بسیار خجسته که از أعماق تاریخ و فرهنگ ایران برخاسته و از دهانه آتشفشانی معترضین فراافشانده شده است. هیچکس شاهزاده را به دیگران تحمیل نکرد که کسانی بخواهند بحث از «انحصاری» کردن بکنند. من میپرسم آنانی که چنین تصوّری در ذهنیّت خودشان دارند، چرا در فاصله نیم قرن آزگار نتوانستند حدّاقل در رقابت با شاهزاده، شخصیّت واقعی و اصیل خود را در مجامع ایرانی و بین المللی نشان دهند و اثبات کنند؟. چرا؟. کدام موانع در سر راه بودند؟. شاهزاده به کرّات چه از لحاظ لسانی، چه از لحاظ رفتاری بارها و بارها دست همکاری خودش را به سوی تمام گرایشها دراز کرد. ولی هر بار دیگران بودند که دست شاهزاده را پس زدند و طاقچه بالا گذاشتند؛ تو گویی حضرات از دماغ فیل افتاده اند که اینقدر تکبّر میفروشند و قیافه میگیرند. اکثر آنانی که خود را به فرقه های «مصدّقیون»، لیبرالها و بختیار و سوسیال دمکراتها و غیره و ذالک مییدانند، و فعلا نیز زیر علم جمهوریخواهی در شبکه های اجتماعی سینه میزنند؛ ولی حاضر نیستند دور یک میز کنار هم بنشینند، کدام شخصیّت و رجُل سیاسی را تا امروز توانسته اند بار آورند و به میدان هماوردی رقابتها با شاهزاده گسیل دارند؟. کو و کی؟. حتّا شخصی به نام آقای «مسعود رجوی» معلوم نیست مرده است یا زنده. سازمان ایشون، یک نفر را از طرف فرقه اش ندارد که به حیث نماینده بخواهد به مردم ایران و جهان معرفی کند. دیگر تشکیلاتها و گرایشها نیز همینطور.
هیچ آدم باشعور و فهمیده ای در هیچ نقطه ای از کره زمین نمی آید آیینه ای گرانقیمت را بشکند و داغان کند؛ زیرا غبار بر آن نشسته است. کسی که فهیم باشد و گوهر شناس میتواند به آسانی غبار را از آیینه بزداید و چهره واقعی خودش را ببیند. ببی شک نه تنها گرداگرد شاهزاده؛ بلکه گرداگرد تمام گرایشهای سیاسی هستند غبارهایی که گرد و خاک زیاد میکنند؛ ولی دلیل گرد و غبار، هیچگاه نباید انسان را از دیدن گوهر شبچراغ ممانعت کند یا بهانه ای باشد برای گریز و همکاری نکردن و موضع خصمانه گرفتن. آدم عاقل، هیچوقت گوسفند ذبح شده را با سُمها و پشمش نمیخورد. کسی که مردم و میهن خودش را دوست داشته باشد، همواره فراسوی اعتقادات فردی اش به همپایی با دیگر هموطنان خودش رغبت نشان میدهد و رادمنشانه دیدگاههای خودش را بر زبان میآورد و از ایده ها و افکار بکری که دارد برای گلاویز شدن با مسائل و معضلات مملکت و مردم استفاده میکند و پیشنهادهای خود را ارائه میدهد. چیزی که ما متاسفانه در طول نیم قرن اخیر أصلا نداشته ایم از طرف حضرات مدّعو.
نقش شاهزاده در وقایع اخیر، هرگز نقش تعجیلی برای رفتن وسط آتش نبود؛ بلکه فریادهای جگرخراش مردم مستاصل و بی دفاع از داخل آتشی بود که حکومت گیوتینداران الله مخوف و کریه منظر بر سر ایرانیان آوار کرده بودند و مردم و جوانان فریاد میزدند که شاهزاده برگردد که نسل اندر نسل داریم میسوزیم. بنابر این ایراد شما از پایه، نادرست است؛ نه واکنش شاهزاده به جگرسوختگانی که نیم قرن است از دست آچمز بودن مدّعیان عرصه مزخرف شده سیاست وطنی فقط در فکر رکابداری و متعگی برای حکومت فقاهتی بودند و همچنان هستند.
............... ادامه دارد
.
جناب هوشنگ اسدی گرامی، با درود و سپاس,
بهگمان من، مسئلهی اصلی امروز نه شعارهاست و نه شکل بیان خیابانی. تجربه نشان داده است که کسی اگر بخواهد ایراد بگیرد، مستقل از نوع شعار، بهانهی خود را پیدا میکند:
اگر «کینگ رضا پهلوی» گفته نشود، میپرسند چرا نام رضا پهلوی را صدا نمیزنند؛
اگر نامی برده نشود، میگویند رهبری پایگاه مردمی ندارد؛
و اگر تنها از آزادی زندانیان سیاسی سخن گفته شود، ایراد میگیرند که چرا برنامهی اقتصادی ارائه نشده است.
برای این گروهها، مسئله در نهایت محتوا یا شکل شعار نیست؛ مسئله اصلِ حضور و برجستهشدن یک آلترناتیو واقعی است. این واقعیت را میتوان در تجربهی چهار دههی گذشته بهروشنی دید.
کسانی که رضا پهلوی را میشناسند و با دقت مواضع و گفتار او را دنبال کردهاند، بهخوبی میدانند که چند شعار خودجوش خیابانی نه موضع رسمی است، نه برنامهی سیاسی، و نه تهدیدی برای دموکراسی. این تمایز برای بخش بزرگی از جامعه روشن است.
به نظر میرسد بخش مهمی از انتقادها نه از دغدغهی «شعار درست»، بلکه از نگرانی نسبت به شکلگیری محوریت و وزن اجتماعی یک جریان برمیخیزد. در چنین شرایطی، شعار بیش از آنکه علت باشد، بهانه میشود.
تجربهی ۴۷ سال گذشته نشان داده است هر جا یک چهره یا جریان توانسته توده و پایگاه اجتماعی واقعی ایجاد کند، بهجای پذیرش رقابت سیاسی، با برچسبزنی و ایرادگیری اخلاقی مواجه شده است. از این منظر، بحث اصلی نه بر سر شعارها، بلکه بر سر پذیرش یا انکار واقعیتهای اجتماعی و سیاسی است.
با احترام
ارشان آذری
درووود
مختصر و تعجیلی!
ایدئولوژیستها هیچوقت «چپ ایرانی» نبوده اند و نیستند و احتمالا تا زمانی که به خاخام یهودی – مارکس و حواریونش- آویزونند، هرگز در سلاله «چپ ایرانی» محسوب نمیشوند. علّت تنش و ستیز و جنگ احمقانه ایدئولوژیستها نیز با تاریخ و فرهنگ ایران تحت خصومت با سلسله پهلویها، ریشه اش به اینجا بازمیگردد که «ایدئولوژستها» در دیگ داغ و مذاب شرایع اسلامیّت زاده و بالیده و ریخته گری شده اند و ادامه همان شیعه گری کینه توز هستند. ایدئولوژیستها هیچوقت چپ ایرانی نبودند و تمام عمرشون نیز فقط برای «قدرت و اقتدار و جاه طلبی و خودنمایی در مجامع» به هر نوع هوچیگری و آژیتاتوری و ریاکاریهای نوع اسلامی اقدام کردند و همچنان میکنند. – بحث استثناها را بذارید کنار که عین تف سر بالا هستند- قاعده این است که ایدئولوژیستها، ایران و مردمش را به خاک سیاه نشاندند در فاصله یک قرن فعالیّتهای به غایت ابلهانه خودشان تا همین امروز.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان