رفتن به محتوای اصلی
سه‌شنبه 23 تیر 1405 - Tuesday, 14 July 2026

● صفحه شما

دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.

لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.

افزودن دیدگاه جدید

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: سوال را دوباره تکرار کنیم:
دیدگاه:

سوال را دوباره تکرار کنیم:

ما- سخنگوی عزیز سازمان مجاهدین. این درست است که: سازمان مجاهدین «برای زنان تحت فرمان خود فرمان حجاب اجباری صادر می‌کنند»!؟
سخنگو: مجاهدین در ۳ تیر ۱۳۹۷ به طفل عقب‌ماندهٔ شاه گفتند غلط اضافی ممنوع و بی‌شرف حیا کن. هم‌چنان‌که مردم آذربایجان گفته و می‌گویند که «پهلوی بی‌شرفدی»
ما- ببین.. نه من با اون کاری ندارم.. این حرفی که زده درست هست؟ مجاهدین در نیروهاشون حجاب اجباریه؟
سخنگو: برو از مردم آذربایجان بپرس که میگن پهلوی بی شرف دی
ما- جدی؟ مردم قزوین چی میگن؟
سخنگو - برو.. تو خودت اون کاره ای برو جوابتو از مردم قزوین بگیر ما دخالت نمی کنیم
ما - خب.. نه اون که... ولش کن. در مورد حجاب مردم تهران چه نظری دارن؟
سخنگو- اونا هی میگن جاوید... نه نه.. میگن مرگ بر شاه!
ما- خب از اون تاریخ 47 ساله که گذشته.. امروز چی میگن؟
سخنگو - میگن درود بر خانم مریم رجوی
ما- خانم مریم رجوی حجاب اسلامی به سر دارند؟
سخنگو : فضولیش به تو نیومده! یک دههٔ پیش بچه شاه هم همین غلط اضافی را مرتکب شده بود و در کیهان پدرش گفت مجاهدین ”زنان را مجبور به حجاب می‌کنند“! مجاهدین در ۳ تیر ۱۳۹۷ به طفل عقب‌ماندهٔ شاه گفتند غلط اضافی ممنوع و بی‌شرف حیا کن. بازنشخوار اراجیف و استفراغات مزدوران ارتجاع و استعمار و رله کردن آنها علیه مجاهدین تازگی ندارد، اما اگر گمان می‌کنند مجدداً ژنرال آیرون ساید می‌تواند یک قزاق یا بچه قزاق دیگر را در ایران به تخت سلطنت بنشاند و یا شعبان بی‌مخ‌هایی از این قبیل را مانند ۲۸ مرداد به نان و نوا برساند، سخت در اشتباهند
وعدهٔ ما با بقایا و دنبالچه‌های ساواک شاه و اطلاعات شیخ در تهران!
ما- کجای تهران؟
سخنگو - دربند.. درکه.. اونجاها فامیل های ما آب آلبالو و لبو و خشکبار میفروشن
ما- گز اصفهان هم دارین؟
سخنگو - بله داریم ولی سوهان قوم تولید برادران رجوی - ابریشمچی بجز کامبیز شون.
ما- کامبیز!
سخنگو- بله .. کامبیز! به ما نمیاد کامبیز داشته باشیم؟
ما- والا تو نیروهوایی یه بچه شیراز بود به خانواده های مکش مرگ ما و سوسول میگفت این کامبیزیا! واسه همین تعجب کردم
سخنگو - نه .. ما هم کامبیز داریم که آخر درکه زالزالک میفروشه و عید که میشه حاجی فیروز میشه. حالا چیزی میخوای؟
ما- چی داری؟
سخنگو- گفتم که گز، سوهان، آب البالو لبو..
ما- ام... یه پاکت از اون چس فیل ها بده میخوام فوتبال تماشا کنم
سخنگو- بفرما! اینم چسفیل فرد اعلا.. باز بگو مجاهدا بد هستن
ما- غلط اضافی میکنه هرکی میگه! بی‌شرف هستن و بهتره حیا کنن. بازنشخوار اراجیف و استفراغات مزدوران ارتجاع و استعمار و رله کردن آنها علیه مجاهدین رو میکنن!
سخنگو: آفرین.. بیا اینم یه پوستر مریم و مسعود بگیر دستت تو استادیوم نشون بده
ما- چشم.. امر دیگه ای ندارین؟
سخنگو- فقط غلط زیادی نکن استفراغات ارتجاع رو هم رله نکن.
ما- چشم چشم... خدافس
سخنگو- گت بابا...

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: درود بر رجوی، درود بر نگهدار…
دیدگاه:

درود بر رجوی، درود بر نگهدار، جاوید شاه!

ابراز علاقه جمعی و اظهار موضع و حمایت از یک گروه یا فرد در یک جمع در گردهم آیی ها با شعارها تظاهر می کند: درود بر لنین، درود بر استالین، درود بر رجوی، درود بر کیانوری، درود بر بنیصدر. در مورد خمینی میگفتند الله و اکبر خمینی رهبر یا صلی علی محمد یار امام خوش آمد. آن ها زنده باد و درود بر خمینی یا درود بر رفسنجانی یا خامنه ای را اسلامی نمیدانستند. حال تکلیف هواداران پادشاه چیست؟ بگویند دورد بر شاه؟ درود بر شاهزاده؟ آقا.. شاه را باید بگی جاوید شاه. و کسی که دوست داره شاهزاده فردا شاه بشه حق آزادی بیان اوست که بگوید جاوید شاه. دیگری سالها گفت ایران رجوی رجوی ایران همچی به قبای کسی بر نخورد هرچند مسخره میکردند. شما هم آنهایی که میگویند جاوید شاه پوزخند تمسخر بزنید. اما دیگر بیانیه و برنامه تلویزیونی و طرح آن در طی این چند سال گذشته دیگر بحالت تهوع آوری در آمده است. مسئولان آن بی بی سی خبیث دقیقا با این نظر من موافقند اما خباثت یعنی همین. واقعا جوکی که برایشان درست کردند که در آن جمال الدین موسوی خطاب به شاهزاده نقل به مضمون از شاهزاده میپرسد: شما فکر نمیکنید بخشی از گناه شکست مصر در فوتبال جام جهانی تقصیر شما باشد؟ بهرحال پدر شما در قاهره دفن است. و این جوک پرمعنا دقیقا آینه تمام نمای این وضعیت تهوع آوری است که مخالف پهلوی با بی کلاسی دور از شان و شخصیت یک انسان متشخص و با کلاس سیاسی مطرح می کند. او با این اعتراض به جاویدشاه گفتن مردم این بی کلاسی و بی شخصیتی و عدم تحمل از سر حقد و کینه و حسد را این گونه اعتراف میکند. هربار اعتراض به جاویدشاه گفتن مردم اعتراف به لنگ انداختن و چیزی در چنته نداشتن است. اگر داشتند نیازی به این اعتراض سخیف به جاویدشاه گفتن مردم نبود. - مردم هستند دیگه؟ مثل بیست سال پیش در تظاهرات در اروپا ده بیست نفر نیستند، صدها هزار نفر هستند. یا آن ده بیست نفر مخالف شاهزاده در تظاهرات در اروپا مردم هستند؟

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: جناب کردی گرامی،
از اینکه با…
دیدگاه:

جناب کردی گرامی،

از اینکه با دقت و استدلال دیدگاه خود را مطرح کرده‌اید، سپاسگزارم. به نظر من، این نوع گفت‌وگو از هر جدل سیاسی مفیدتر است.

با شما موافقم که جامعه رفاه در کشورهای سرمایه‌داری غربی شکل گرفت، نه در کشورهای سوسیالیستی. این یک واقعیت تاریخی است و مقاله من نیز خلاف آن را بیان نکرده است.

همچنین درست است که شکل‌گیری دولت رفاه را نمی‌توان فقط به یک جریان سیاسی نسبت داد. توسعه اقتصادی، انقلاب صنعتی، رشد بهره‌وری، فشار اتحادیه‌های کارگری، فعالیت احزاب چپ، اصلاح‌طلبان لیبرال، احزاب مسیحی دموکرات، دولت‌های محافظه‌کار و حتی نگرانی از گسترش سوسیالیسم، همگی در این روند نقش داشته‌اند.

اما در یک نکته برداشت من با شما متفاوت است. اگر فشار جنبش‌های کارگری، اتحادیه‌ها و احزاب چپ وجود نداشت، آیا اصلاحات اجتماعی با همین سرعت و گستردگی انجام می‌شد؟ به نظر من، پاسخ این پرسش دست‌کم محل تأمل است. بسیاری از پژوهشگران تاریخ اجتماعی بر این باورند که بخش مهمی از قوانین کار، بیمه‌های اجتماعی، محدودیت ساعات کار و حمایت از نیروی کار، نتیجه دهه‌ها مطالبه‌گری و فشار همین جنبش‌ها بوده است، هرچند اجرای آنها را دولت‌هایی با گرایش‌های سیاسی متفاوت بر عهده داشته‌اند.

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: جناب آذری گرامی، از تذکر…
دیدگاه:

جناب آذری گرامی، از تذکر دقیق شما سپاسگزارم. با اصل نکته‌ای که مطرح کرده‌اید موافقم.

درست است که دستاوردهایی مانند بیمه‌های اجتماعی، قوانین کار و بخشی از نظام‌های رفاهی، تنها محصول فعالیت احزاب چپ نبوده‌اند. این دستاوردها حاصل تعامل، رقابت و فشار جنبش‌های کارگری، احزاب چپ، اصلاح‌طلبان، برخی دولت‌های محافظه‌کار، اندیشمندان اجتماعی و حتی بخشی از کارفرمایان بوده است.

نمونه بارز آن، اصلاحات اجتماعی دوران بیسمارک در آلمان است. بیسمارک سوسیالیست نبود، اما برای حفظ ثبات اجتماعی و جلوگیری از گسترش تنش‌های طبقاتی، بسیاری از مطالبات اجتماعی را به قانون تبدیل کرد. انگیزه او هرچه بود، نتیجه آن به سود جامعه و کارگران تمام شد.

در ایران نیز می‌توان نمونه‌هایی از اصلاحات را دید که توسط حکومت وقت انجام شد، بی‌آنکه مجری آنها الزاماً به همان اندیشه‌ها باور داشته باشد. از نگاه من، در نهایت آنچه اهمیت دارد، تحقق اصلاحات و بهبود زندگی مردم است، نه اینکه پیشنهاد نخست از سوی چه جریان سیاسی مطرح شده است.

دقیقاً به همین دلیل، در مقاله بر بازاندیشی چپ ایران تأکید کرده‌ام. اگر یک جریان سیاسی همه موفقیت خود را فقط در رسیدن به قدرت ببیند، ممکن است از تحقق همان اهدافی که سال‌ها برای آنها مبارزه کرده است، غافل بماند. گاهی یک مطالبه اجتماعی، حتی اگر توسط رقیب سیاسی به قانون تبدیل شود، باز هم یک موفقیت برای جامعه است.

از همین منظر، من سال‌هاست بر همکاری و ائتلاف نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، از جمله خانم رجوی و آقای رضا پهلوی، تأکید کرده‌ام. مقصود من هرگز یکسان دانستن دیدگاه‌های آنان نبوده، بلکه این بوده است که اگر هدف، گذار از وضع موجود و ایجاد زمینه اصلاحات بنیادین به سود مردم ایران باشد، همکاری در نقاط مشترک می‌تواند بر رقابت‌های سیاسی اولویت پیدا کند.

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: ستاوردها فقط محصول فعالیت احزاب چپ نبودند
دیدگاه:

.

جناب مرادی دستاوردها فقط محصول فعالیت احزاب چپ نبودند. اصلاح‌طلبان لیبرال، احزاب مسیحی دموکرات، دولت‌های محافظه‌کار، جنبش‌های مذهبی عدالت‌خواه، اقتصاددانان اجتماعی و حتی بخشی از کارفرمایان نیز در ایجاد بیمه‌های اجتماعی و قوانین کار مشارکت داشتند.
برای نمونه، نخستین نظام فراگیر بیمه اجتماعی مدرن در آلمان دوران بیسمارک ایجاد شد؛ بیسمارک یک رهبر سوسیالیست نبود، بلکه محافظه‌کاری بود که بخشی از اصلاحات اجتماعی را برای مهار رشد سوسیالیسم پیش برد.

بنابراین عبارت دقیق‌تر چنین بود:
چپ و اتحادیه‌های کارگری از مهم‌ترین نیروهای فشار برای کسب حقوق اجتماعی بودند، اما تنها عامل تاریخی آن محسوب نمی‌شوند,

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: آقای مرادی گرامی
دیدگاه:

آقای مرادی گرامی

مشکل این نظر کسانی مانند شما در طیف چپ این است که جامعه رفاه چون از اندیشه های مارکسیستی برخاسته پس باید دستاورد چپ باشد. چنین نیست. این یک اشتباه بزرگ است. چپ اگر در جایی پرچمدار این ماجرا بوده چند موضوع مهم را نباید از نظر دور داشت:
1- جامعه رفاه حاصل جوامع سرمایه داریست نه جوامع سوسیالیستی. هیچ کشور سوسیالیستی موفق به ایجاد جامعه رفاه مانند اروپای غربی نشد. البته فقر به تساوی تقسیم شد.
2- اگر در جوامع غربی سوسیال دمکرات ها بعنوان نیروی چپ پرچمدار جامعه رفاه شدند برای آن بود که این بخشی از آرزوی آنها قبل از رسیدن به جامعه سوسیالیستی و سپس کمونیزم بود. بعبارت دیگر قدم اول جامعه رفاه بود. طبیعی است که سوسیالیست ها و سوسیال دمکرات ها پرچمدار این حرکت باشند. اما معنایش این نبود و نیست که اگر سوسیالیست ها نبودند جامعه رفاه در غرب شکل نمی گرفت. رفاه خود را بناچار به جامعه سرمایه داری تحمیل میکرد.
3- ما حزب سوسیال دمکرات و یا سوسیالیست در جامعه سیاسی آمریکا نداریم. اما دولت حامی خانواده های فقیر هست. البته دست و دلبازی اروپای غربی را ندارد
این کامنت که گذاشتم را راستش صد درصد مطمئن نیستم که همه جانبه در موردش اندیشیده باشم. اما خود بحث جالب و شیرین است. با هوش مصنوعی در میان میگذارم و نتیجه اش را بصورت یک مطلب جداگانه خواهم آورد و خوشحال میشوم نظر شما و سایر صاحبنظران را نیز بدانم.

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: جناب کردی گرامی،
به گمانم…
دیدگاه:

جناب کردی گرامی،
به گمانم اختلاف ما در نقطه آغاز بحث است. من نه قصد دفاع از همه جریان‌های چپ ایران را دارم و نه معتقدم عملکرد آنها خالی از خطا بوده است. اتفاقاً موضوع مقاله من نیز نقد بخشی از چپ ایران و ضرورت بازاندیشی آن است.

اما با این گزاره که «چپ هیچ چیز به ایران یا جهان نیفزوده است» موافق نیستم. اگر از تجربه حکومت‌ها فاصله بگیریم و به تاریخ جنبش‌های اجتماعی نگاه کنیم، نقش جریان‌های چپ و اتحادیه‌های کارگری در شکل‌گیری حقوق کار، بیمه‌های اجتماعی، محدود شدن ساعات کار، حمایت از کودکان کار، گسترش آموزش عمومی و بسیاری از حقوق اجتماعی را نمی‌توان نادیده گرفت. این دستاوردها امروز حتی در کشورهای سرمایه‌داری نیز بخشی از ساختارهای پذیرفته‌شده هستند.

از سوی دیگر، همان اندازه که نادیده گرفتن این دستاوردها منصفانه نیست، چشم بستن بر تجربه‌های تلخ حکومت‌هایی مانند شوروی دوران استالین، چین دوران مائو یا کامبوج دوران پل پوت نیز قابل دفاع نیست. هر دو بخش تاریخ باید دیده شوند.

نقد من نیز دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود. به باور من، بخشی از چپ ایران هنوز نتوانسته از این تجربه‌های تاریخی به اندازه کافی درس بگیرد و اولویت‌های خود را با نیازهای جامعه امروز ایران هماهنگ کند. اگر عدالت اجتماعی، آزادی، حقوق بشر، توسعه اقتصادی و حاکمیت قانون در کنار یکدیگر قرار گیرند، چپ همچنان می‌تواند نقشی مثبت ایفا کند. اما اگر هر اندیشه‌ای به مجموعه‌ای از باورهای تغییرناپذیر تبدیل شود، دیگر از مسیر نقد و اصلاح فاصله خواهد گرفت؛ این خطر فقط متوجه چپ نیست، بلکه همه جریان‌های سیاسی را تهدید می‌کند.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: توماج درک درستی ندارد
دیدگاه:

توماج درک درستی ندارد

هوشنگ گرامی، سخن ات" « انتخاب توماج به‌عنوان یکی از چهره‌های جنحالی این پروژه نیز تصادفی به نظر نمی‌رسد. محبوبیت اجتماعی و هنری او سرمایه‌ای است که در مسیری خاص به کار گرفته میشود. برداشتم این است که توماج بسیار آگاهانه وارد این پروسه "زدن" شده است . او به ابزار پیشبرد روایت‌های مطلوب جوانمردی و هدایت کنندگان این پروژه تبدیل شده است، حتی او در ذهنیت خود ، از این همکاری چیز دیگری را متصور باشد . او به عنوان "یک مهره بازی" تیم جوانمردی و کمپانی بکار گرفته شده است».
همه سخن ات را قبول دارم بجز آنجا که «توماج آگاهانه» وارد این بازی شده. توماج آگاه نیست. برای آگاهی نه دانش آن را دارد و نه تجربه زندگی را. چنین کسانی را میتوان با اندکی فشار و تطمیع که وزارت اطلاعات نابکار و بی همه چیز در آن استاد است به هر راهی کشید. خیلی آدم و وجود میخواهد که در مقابل این گونه فشارها دوام آورد. خاطرت هست دختران مجاهد را که دستگیر میشدند و با متدهای لاجوردی ظرف یک ماه حزب الهی معتقد میشدند و حتا به عقد برادران زندانبان و جنایتکار در می آمدند و تا سالها در راه اسلام ناب محمدی هم سینه زدند؟ توماج در چنین سنینی است. نه دانش و نه تجربه زندگی مثل فاطمه سپهری یا اکبر گنجی دارد. اکبر گنجی در زندان به چه حالی افتاد؟ آیا از عقیده اش کوتاه آمد؟ یا تاج زاده؟ یا میرحسین موسوی؟ اما خیلی ها هستند که چون روی هدف شان در زندگی مطالعه کافی ندارند و یا آگاهی کامل ندارند قانع کردن با چماق و هویج راحت است و توماج با همین روش «آدم» شد و به خدمت وزارت اطلاعات و علی جوانمردی در آمد. توماج صالحی یک هنرمند است نه یک آدم سیاسی با مطالعه برای همین راحت برید. مختصری از ویکی پدیا:

صالحی کودکی خود را در اصفهان و شاهین‌شهر گذرانده و دو مدرک تراشکاری دارد. او مانند پدرش دانش‌آموخته مهندسی مکانیک با گرایش طراحی و تولید قطعات صنعتی پزشکی است. پدر او هشت سال زندانی سیاسی بوده است. به گفته توماج صالحی، هیچ‌یک از اعضای خانواده‌اش شغل دولتی ندارند. صالحی گفته است که در یک کارگاه فلزکاری کار می‌کند.».
خب.. چنین آدمی را راحت میتوان به بازی گرفت. مثل «قیصر» که در نروژ که بود خارمادر خامنه ای را در ویدیویش.. دقیقا خارمادر او را زیر و رو میکرد و امروز در ویدیوهایش کنار سردار رادان خندان مشغول جفتک هستند. نباید از تغییر این جور آدمها رنجید اما کاملا می پذیرم که ابزار میشوند.
برخی دیگر مثل امید نادان و فخرآور هم خب.. انسان ها همه سالم نیستند و روانی در میان ما ایرانیان کم نیست. مثل دکتر هانیبال لکتر در فیلم سکوت بره ها. خدا را شکر که فخرآور یا امید دانا روانشناسی نخواندند و رئیس یک روانخانه نشدند.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: چپ ایران؟ چپ ایران هرگز چیزی…
دیدگاه:

چپ ایران؟ چپ ایران هرگز چیزی به ایران نیافزود. نه این کاره بود و نه ایدئولوژی اش اجازه میداد

چپ ایران؟ چپ ایران هرگز چیزی به ایران نیافزود. نه این کاره بود و نه ایدئولوژی اش اجازه میداد. چپ ایران متشکل از نمازخوان های شهرستانی و تهرانی بود که هنگامی که در دانشکده های فنی با فرمولی شبیه ریاضیات به او حالی کردند که دین یک توهم بیش نیست جایی در مغزش تهی شد. او به دین اسلام معتاد بود نه این که اعتقاد داشته باشد. هنگامی که نماز میخواند و روزه میگرفت مغزش دوپامین لذت برایش ترشح میکرد و او از زندگی لذت می برد. وقتی این هرویین را از او گرفتید باید یک کوکائین یا شیشه سوسیالیسم را برایش تجویز میکردید و او با همان حدتی که روزه میگرفت دست به اعتصاب در دانشگاه میزد و شیشه اتوبوس و دانشگاه را خرد میکرد و مغزش دوپامین ترشح میکرد و راضی میشد که انسان خوبی است و به بهشت میرود. این که در سوسیالیسم بهشتی وجود نداشت برایش مهم نبود.. مهم نشئگی اعتقاد قدسی به یک عقیده بود. این چپ.. هرگز در ایران خشتی بر خشت ننهاد. این به کنار.. حتا جبهه ملی هم سنگی بر سنگ نگذاشت. آنچه برای آنها مانده همان اعتیاد است که امروز در سرنگونی پهلوی و اگر نبود در سرنگونی فرزندش بکار میرود. بازهم خرابکاری. امروز میفهمم که اصطلاح خرابکار که در روزنامه های زمان شاه بکار میبردند چقدر صدق میکرد. امروز مفهوم دلنشین تری دارد. اگر این چپ نباشد زندگی بسیار زیباتر خواهد بود. اگر در صحنه سیاسی ایران کسی خود را چپ بنامد.. این فرد کسی مثل محسن کردی است. من خودم را به لحاظ دیدگاه سیاسی ام که رسیدن مردم به یک جامعه رفاه در جهان سرمایه داری - لیبرال دمکراسی- است این گونه چپ می شمارم. اما اینقدر اینها به مفهوم چپ گند زده اند که تنم کهیر میزند این صفت را به خودم بدهم ولی واقعیت این است که من چپ هستم. و اما چپی که در دهه قبل از 50 در ایران باب بود را در مقاله زیر نواخته ام. خوب است خوانندگان آنرا بخوانند بخصوص کامنت های خرمگس های معرکه که حسابی آنها را نواختم و امروز شرشان از ایران گلوبال کم شده.
لینک زیر در ایران گلوبال با عنوان «کمونیست بودن کار هرکسی نیست».
https://iranglobal.info/fa/node/192879

تاریخ:
نویسنده: گفتگوی روز
عنوان دیدگاه: پاسخی به آقای ارشان آذری
دیدگاه:

با درود به شما جناب آذری
اینکه می‌گویید «به نظر من در این نوشته یک تعمیم نادرست وجود دارد. اینکه بخشی از مردم، چه صد نفر، چه هزار نفر و حتی بیشتر، از حذف تیمی که آن را وابسته به جمهوری اسلامی می‌دانستند خوشحال شدند، به این معنا نیست که بتوان آن را به نام یک ملت نوشت»، کاملاً صحیح میفرماید. اما این نقد شما چند نکته را به ما نشان میدهد.
۱- شما پادکست را گوش نکردید و قضاوت شما با عنوان است که منصفانه نیست. در پادکست ما بارها اشاره به بخشی از مردم کردیم.
۲- نقد شما بر ما زمانی صحیح است که حرف شما، معیار عمومی جامعه‌شناسی و علوم سیاسی و بخصوص پرنسیپ خبرنگاری باشد. امروزه فرضا وقتی در فرانسه امانوئل مکرون با ۶۶ درصد (یک سوم کل آرا) انتخاب شد، جراید از «مردم فرانسه» و «ملت فرانسه» مکرون را انتخاب کردند یا «ملت فرانسه دست رد بر سینه مارین لوپن» زد، گفتند. وقتی فرضا گفته میشود گل فلان بازیکن ملت را شاد کرد، باز هم هستند در هر کشوری که با فوتبال مخالفند و آنرا سرگرمی سرمایه‌داران می‌دانند یا نسبت به آن بی‌تفاوت هستند.
۳- با این همه، اگر خود شما رعایت این پرنسیپ را می‌کردید، خوب ما با خوشحالی می‌گفتیم چه انسان نکته‌ببین و منصف است آقای آذری. اما متاسفانه ما ندیدیم که شما به دوستان مشروطه‌خواه که بارها از «ملت» ایران می‌گویند یا آقای طاهری که همه مردم ایران را به دو بخش «مشروطه‌خواه» و «مشروعه‌خواه» ‌تقسیم میکند، انتقاد کرده باشید.
۴- نکته مهم‌تر که برای ما هم تعجب‌انگیز است که شما خودتان در مقاله‌هایتان از عنوان «ملت ایران» بارها استفاده کردید در حالیکه بر اساس این منطق، به‌جای واژه «ملت» باید از «اکثریت» مردم استفاده می‌کرد!‌
مثلا در مقاله‌ای که در ایران‌گلوبال منتشر کردید در تاریخ ۲۹ ژوئن ۲۰۲۶، عنوان مقاله شما «ملت ایران انتخاب کرده است؛ جمهوری اسلامی رفتنی است، شاهزاده رضا پهلوی محور گذار ملی است!» شما در همین عنوان مدعی هستید که «ملت ایران» انتخاب کرد در حالی که بهترین شرایط هم باید از «اکثریت مردم ایران» میگفتید. در خود مقاله هم اشاره کردید که «آنچه امروز در ایران جریان دارد، جدایی کامل یک ملت از حکومتی است ...».
اگر به نان‌خواران و باج گیران رژیم نگاه کنیم رژیم حتی در بدترین شرایط و در هنگام مرگ هم همچنان میتواند نزدیک به ۱۰ میلیون هوادار داشته باشد. لطف کنید به آمار بسیج، سپاه پاسداران، آخوندها، مستضعفین و ... اعضای خانواده‌های آنها نگاهی کنید.
یا در مقاله منتشره اول ژانویه ۲۰۲۶، عنوان کردید «خیابان یک‌صدا شد، وقت جدل نیست، وقت ایستادن کنار مردم است.» کدام مردم؟ آیا طرفداران رژیم یا آنهایی که جمهوری‌خواه هستند بخشی از مردم نیستند؟
شایان ذکر است که ما هیچ مخالفتی با عنوان‌‌های شما و یا عمومیت دادن و استفاده از «ملت» یا «مردم» نداریم، چرا که از دید «جامعه‌شناسی» سیاسی امروز، آنچه شما باور دارید اکثریت مردم هستند را به نماد، «ملت» یا «مردم» عمومیت دادید.
موفق باشید

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: .
دیدگاه:

.

محمود معمار نژاد محترم یک نکته مهم را نادیده گرفته است. بخشی از مردم ایران، به‌ویژه پس از سال‌ها سرکوب، زندان، کشتار و تحقیر، حملات به مراکز قدرت و فرماندهان جمهوری اسلامی را نه حمله به ایران، بلکه ضربه به ماشین سرکوب رژیم می‌دیدند. وقتی حکومتی در برابر مردم بی‌دفاع خود با خشونت می‌ایستد و در اعتراضات، جوانان کشور را به خاک و خون می‌کشد، طبیعی است که بخشی از جامعه از تضعیف همان دستگاه سرکوب احساس رهایی کند. اگر نویسنده با این نگاه مخالف است، باید روشن توضیح دهد راه عملی او برای مقابله با چنین حکومتی چیست؛ حکومتی که نه صندوق رأی را تحمل می‌کند، نه اعتراض خیابانی را، نه رسانه آزاد را، نه تشکل سیاسی را. نقد فشار خارجی بدون ارائه راهکار واقعی، بیشتر شبیه احتیاط روشنفکری است تا تحلیل سیاسی کامل.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: سوال مهم
دیدگاه:

سوال مهم

سوال مهمی که لازم است در این گونه موارد از خود پرسید این است: اگر از این جمعیت سوال شود که چنانچه رژیم چنج شود و ایران پادشاهی برقرار شود و شما شغل مناسب و درآمدی که کفاف زندگی عادی تان را بدهد داشته باشید آیا موافق این رژیم چنج هستید؟ حال این سوال را با بقیه 80 میلیون ایرانی در میان بگذارید. رژیم پادشاهی را بخاطر مطرح بودنش آوردم اگرنه هر رژیمی که در ایران روی کار بیاید و پاسخ به نیازهای مردم و آزادی های اجتماعی را بدهد - سیاسی را تا دهسالی میتواند درز بگیرد - میتواند موفق به حکومت کردن بی درد سر شود. لذا پاسخ واقعی در این سوال و جواب نهفته است. آنچه امروز روی زمین رخ میدهد مسائل گذر زمان است و موقت.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: یک اشتباه بزرگ محاسبه در این…
دیدگاه:

یک اشتباه بزرگ محاسبه در این مقاله آقای مداح وجود دارد.

این اشتباه بزرگ ایشان شاید بصورت ناخودآگاه و یا زیرکانه و عمدی برای زدن توی سر مخالفان شاهزاده باشد که جنس مقاله شان جور باشد که البته من این آخری را بیشتر محتمل میدانم!
اما اگرچه حدس میزنم برای آقای مداح و دیگر دوستان روشن باشد اما این توضیحات لازم است که در براوردها خطا نکنیم:

تفاوت بنیادین میان «مخاطب/همراه عام» و «هوادار تشکیلاتی/ایدئولوژیک»وزن بسیار مهمی در تحلیل رفتار توده‌ها در فضای مجازی دارد که در براوردها نباید از آن غافل ماند. نه بصورت کامل روی آن فالوئرهای میلیونی حساب باز کرد و نه ریزش های بعدی را. این گونه بالا و پایین شدن ها در مورد بسیاری از مسائل مطرح در میان جوامع انسانی رخ میدهد. مثلا کسانی که رویدادهای ورزشی.. مثلا فوتبال را فعال دنبار میکنند هیچ بازی را از دست نمیدهند و دقیقا میدانند تفاوت لالیگا و جام جهانی چیست. اما آیا همه آن میلیونها که امروز فوتبال جام جهانی را از تلویزیون نگاه میکنند نیز همیشه فعالانه تماشا می کنند؟ خود شمای خواننده اگر امروز کنجکاو جام جهانی شده اید قبلا چند بار در سال فوتبال را به این شدت تماشا کرده اید مگر در رویدادهای بزرگ؟

برای تکمیل و تایید این تحلیل، می‌توان چند زاویه دیگر را هم بررسی کرد:

۱. تفاوت «موج‌سواری احساسی» با «موضع‌گیری سیاسی»
بخش اعظم جامعه را مردم عادی تشکیل می‌دهند که زندگی روزمره، دغدغه‌های اقتصادی، درس و کار اولویت اصلی آن‌هاست. این بدنه وسیع، فعال سیاسی حرفه‌ای نیستند. آن‌ها در دوره‌های بحران یا فوران خشم عمومی (مانند اعتراضات شدید)، به دلیل فضای حاکم بر جامعه و همدلی انسانی، به صفحات چهره‌های شاخص می‌پیوندند. وقتی فضا از حالت اضطراری خارج می‌شود، حضور آن‌ها در این صفحات کم‌رنگ شده یا با دکمه آنفالو به روال عادی زندگی خود برمی‌گردند. این رفتار، نشانه تغییر ایدئولوژی آن‌ها نیست، بلکه بازگشت به زیست روزمره است.

۲. تعریف دقیق «ریزش» در ادبیات سیاسی
ریزشِ معنا‌دار زمانی رخ می‌دهد که کادرهای فکری، فعالان مدنی، سازمان‌دهندگان میدانی و چهره‌های رسانه‌ای که با آگاهی، مطالعه و پذیرش یک مانیفست مشخص از جریانی حمایت می‌کردند، به دلیل ناامیدی، چرخش مواضع یا اختلافات عمیق راهبردی، علناً راه خود را جدا کنند. وزن سیاسیِ جدا شدن یک فعال یا تحلیلگر باسابقه، بسیار بیشتر از نوسان چند ده هزار نفری کاربران عادی در شبکه‌های اجتماعی است.

۳. حضور در کف خیابان فراتر از فالوورهاست
واقعیت تلخ و در عین حال عینی (مانند آسیب دیدن یا جان‌باختن در اعتراضات)، ثابت می‌کند که پیوند مردم با تحولات سیاسی لزوماً از کانال فضای مجازی و دکمه‌های فالو و آنفالو نمی‌گذرد. بسیاری از کسانی که در بزنگاه‌های تاریخی هزینه‌های سنگینی داده و می‌دهند، مثلا جانشان را از دست میدهند یا چشم شان آسیب می بیند ممکن است اصلاً در اینستاگرام و ایکس فعال نباشند یا هیچ چهره سیاسی را دنبال نکنند. حرکت آن‌ها ناشی از یک خواست عمومی برای تغییر یا اعتراض به وضعیت موجود است، نه وفاداری تشکیلاتی به یک فرد خاص.

بنابراین، تقلیل دادن پویایی‌های جامعه و تحولات سیاسی به آمار عددی فالوورها، یک خطای تحلیلی است. نوسان در این ارقام بیشتر بازتاب‌دهنده «میزان حرارت روزمره فضای مجازی» است تا «عمق وفاداری یا رویگردانی سیاسی جامعه».
نکته مهم دیگر اکانت های تقلبی است که جمهوری اسلامی برای اغتشاش در فضای مجازی روانه بازار می کند. آنها امروز دلیلی برای فعالیت و فحاشی به دیگران ندارند.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Mohammad Arshadi
دیدگاه:

Mohammad Arshadi

سلام کیانوش جان، در مورد کاهش 6 درصدی فالور های شاهزاده. باید دید علت واقعی چیست؟ کسانی که از او بریده‌اند تحت تاثیر تبلیغات ضد پهلوی بودند، یا سیاست او را قبول ندارند؟ چند درصد فالور های او در ایران ساکنند. اگر فرض تقریبا ده درصد یعنی یک ملیون در ده ملیون در ایران ساکنند و حالا 600.000 از انها بریده‌ باشند رقم قابل توجهی خواهد بود. یک سیاستمدار نباید دنبال رویاها برود و از واقعیت غافل شود.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Hadi Riazi
دیدگاه:

Hadi Riazi

انداختن از دست دادن طرفداران رضا پهلوی به گردن دیگر اعضای اپوزیسیون جمهوری اسلامی همانقدر کودکانه و غیر جدی است که مخالفانش به دست آوردن هواداران به شکل تصاعدی برای او را "مصادر انقلاب مردمی" مینامیدند. تنها مسئول برای از دست دادن یا به دست آوردن حمایت مردمی یک فرد یا جریان فقط خودشان و کارکردشان است.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Kevin Soltani
دیدگاه:

Kevin Soltani

جالب است؛ به جای پاسخ دادن به سؤال اصلی، یک انشا درباره جمهوری اسلامی نوشته‌اید تا کسی نپرسد چرا صدها هزار نفر در مدت کوتاهی تصمیم گرفتند دیگررضا پهلوی را دنبال نکنند. این دقیقاً همان فرار به جلو است !
اگر تعداد فالوئر ملاک حقانیت نیست، پس این همه مانور روی «۱۰ میلیون فالوئر» برای چیست؟ اگر هم ملاک هست، پس ریزش چندصدهزار نفری را هم باید پذیرفت، نه اینکه با بازی با اعداد از کنارش رد شد.
هیچ‌کس نگفته جمهوری اسلامی نباید نقد شود. اما این مغالطه که «هرکس از رضا پهلوی انتقاد کند، به جمهوری اسلامی خدمت می‌کند»، فقط راهی برای فرار از پاسخگویی است.
بخش مهمی از این ریزش بی‌اعتمادی هم نتیجه همان وعده‌ها و روایت‌هایی است که بارها مطرح شد اما بسیاری از مردم آن‌ها را محقق‌شده ندیدند؛ از صحبت درباره گارد جاویدان و ریزش گسترده نیروهای جمهوری اسلامی گرفته تا القای این تصور که در صورت قطع اینترنت، استارلینک به‌سرعت مشکل را حل خواهد کرد، و ده‌ها ادعای دیگری که برای خیلی‌ها با واقعیت‌های بعدی همخوانی نداشت. طبیعی است که مردم بعد از چند بار ناامیدی، به عقل و قضاوت خودشان رجوع کنند و تصمیم بگیرند دیگر به چنین وعده‌هایی اعتماد نکنند.
سیاستمداری که خود را آلترناتیو معرفی می‌کند، باید آماده پاسخگویی باشد، نه اینکه هر انتقادی را با برچسب «پهلوی‌ستیزی» یا «خدمت به جمهوری اسلامی» رد کند.
به جای مظلوم‌نمایی و عوض کردن موضوع، بهتر است یک بار هم به این سؤال پاسخ داده شود که چرا این میزان بی‌اعتمادی شکل گرفته است. اعتماد مردم با شعار، آمار فالوئر و متهم کردن منتقدان برنمی‌گردد؛ با صداقت، شفافیت و پاسخگویی برمی‌گردد.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: اصالت در رفتار و گفتار و کردار است؛ نه حجم آمار و ارقام.
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز و درود بر آقای مدّاح گرامی،

اگر به خاطر داشته باشی، حدود دو هفته پیش در یادداشت کوتاهی، فرضیه‌ای را در باره پایان جنگ و آغاز مرحله‌ای از مماشات قدرتهای جهانی، به‌ ویژه تیم «ترامپ تارتوف» و دیگر بازیگران بین‌المللی، با واپسمانده‌های حکومت ولایت گیوتینی مطرح کردم. همان زمان نیز تصریح کردم که درستی یا نادرستی این فرضیه را نه هیاهوی رسانه‌ها بوقهای مزخرف شبکه های اجتماعی و فرستنده های لجن؛ بلکه گذر زمان، روشن خواهد کرد؛ زیرا زمان، تنها محک بی‌ طرف داوری در باره فرضیه‌هایی است که بر شواهد و قرائن استوارند، نه بر آرزوها و احساس.
برداشت من این بود که مجموعه‌ای از قدرتهای جهانی، همراه با طیفهایی از گروههای مدّعی اپوزیسیون، هر یک به دلایل و منافع متفاوت خود، در یک نقطه به هم رسیده‌اند: جلوگیری از اینکه «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان» به عنوان آلترناتیوی ملّی، فراگیر و واقعی برای آینده ایران تثبیت شوند؛ آلترناتیوی که بتواند پیوند تاریخی ایران را با روندی که در فاجعه سال 1357 گسسته شد، دوباره برقرار کند. امروز، دست‌کم از نگاه من، نشانه‌ها و رویدادهای گوناگون، چه در داخل ایران و چه در عرصه بین‌المللی، بیش از گذشته این فرضیه مرا شایان تأمل ساخته‌اند.
امّا مسئله فقط لجنپراکنیهای شبکه‌های اجتماعی یا هیاهوی تبلیغاتی نبوده و نیست. مقام یک شخصّیت سیاسی را نه شمار فالوورها و دنبال کنندگانش؛ بلکه میزان پایبندی او به آرمانهایش، صداقت در نیّت، وفاداری به منافع ملّی و توانایی او در ایجاد امید و همبستگی ملّی تعیین میکند. از این منظر، حتّا اگر «شاهزاده رضا پهلوی» تنها یک همراه نیز داشته باشد، چیزی از میهندوستی، مسئولیّت‌ پذیری و نقشی که برای خود در اکنون و آینده ایران قائل است، کاسته نخواهد شد؛ زیرا ارزش یک اندیشه را با معیار حقیقت میسنجند؛ نه با شمار تأیید کنندگان آن.
آنچه که بیش از هر چیز تأمّل‌ برانگیز است، شباهت بنیانی رفتار و شیوه مواجهه مخالفان «شاهزاده و مخالفان دودمان و سلسله پهلوی» است. نامها، شعارها، گرایشهای ایدئولوژیک و ادّعاهای آنان ممکن است متفاوت باشند، امّا هنگامی که معیار، شیوه داوری و نوع مواجهه با واقعیّتها باشد، شباهتهای عمیقی آشکار میشود. به گمان من، بخش بزرگی از این مخالفتها و خصومتها و کینه توزیهای وحشتناک [نمونه حقیر و ذلیل و آچمز و عقده ای اش آقای فرامرز دادرس] نه بر پایه سنجشگری، نقد روشمند و انصاف؛ بلکه بر پیشداوری، خصومت و داوریهای از پیش تعیین‌ شده استوار است. در چنین فضایی، حقیقت، قربانی تعصّب میشود و سیاست، جای خود را به جدال هویّتهای فرقه ای و سازمانی و تشکیلاتی و کینه‌های چندش آور تاریخی میدهد.
سنجشگری، پیش از آنکه مهارتی سیاسی باشد، یک فضیلت اخلاقی و معرفتی است؛ یعنی توانایی اینکه انسان بتواند پیش از داوری، شواهد را بسنجد، میان حقیقت و تمایل شخصی فاصله بگذارد و به جای دشمن‌تراشی، واقعیّت را محور قضاوت قرار دهد. هر گاه این اصل فراموش شود، سیاست نیز از عرصه تدبیر به میدان حذف و نفی دیگری فرو میغلتد. جنگ سی‌ و نه‌ روزه، فارغ از همه تلخیها و خسارتهایش، از دیدگاه من، آزمونی بود که بسیاری از مرزبندیهای واقعی را آشکار کرد. این رویداد نشان داد که چه کسانی در لحظه‌های سرنوشتساز، ایران را به عنوان یک حقیقت تاریخی و فرهنگی بر هر ملاحظه دیگری مقدم میدارند و چه کسانی، هر چند که شناسنامه ایرانی داشته باشند، در عمل با میراث تاریخی، فرهنگ و منافع ملی و آزادی و سربلندی مردمان این سرزمین پیوندی استوار احساس نمیکنند و خاصم آنهایند.
به همین دلیل، من «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیحواهان» را یکی از مهم‌ترین ظرفیّتهای سیاسی و ملّی برای گذار ایران از نظام خونریز کنونی میدانم؛ ظرفیّتی که میتواند، در صورت شکلگیری همبستگی ملّی، نقشی تعیین‌کننده در پایان بخشیدن به نظام ولایت فقیه خونریز ایفا کند. از دست رفتن چنین ظرفیّتی، از نگاه من، تنها حذف یک فرد نیست؛ بلکه از میان رفتن فرصتی تاریخی برای گرد آمدن نیروهای ملّی در مسیری مشترک است. در عین حال، باور دارم که هر حکومتی، برای آنکه پایدار و پذیرفتنی باشد، نیازمند لژیتیماتسیون/حقّانیّت است که از رضایت مردم و احترام به کرامت انسانی سرچشمه بگیرد، نه از زور، ترس یا ایدئولوژی. هر گاه حکومتی از این سرچشمه تهی شود، دیر یا زود با بحران لژیتیماتسیون روبرو خواهد شد. بر همین اساس، هر نیروی سیاسی که در برابر امکان همگرایی ملّی برای آزادی ایران بایستد، سزاوار آن است که انگیزه‌ها، روشها و پیامدهای عملکردش با دقّت و انصاف مورد نقد قرار گیرد. اختلاف نظر در سیاست امری طبیعی است، اما اگر اختلاف نظر به مانعی در برابر آزادی، همبستگی ملّی و سرنوشت آینده ایران و مردمانش تبدیل شود، دیگر تنها یک رقابت سیاسی نیست؛ بلکه مسئله‌ای است که سرنوشت یک ملّت را تحت تأثیر قرار میدهد. تصمیمهای تاریخساز، در نهایت، نه بر اساس شعارها؛ بلکه بر پایه آثار و نتایج کنش انسانها داوری خواهند شد و داوری حافظه تاریخی ملّت، برخلاف هیاهوی روزگار، نه شتاب میشناسد و نه مصلحت ‌اندیشی.
شاد زی و خوش باش!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: .
دیدگاه:

.

تحلیل آقای ملکوتی از یک جهت درست است، اما باید یک نکته مهم‌تر را هم دید. جمهوری اسلامی فقط با باور ایدئولوژیک جمعیت نمی‌آورد؛ با پول، فقر، وابستگی شغلی، فشار اداری، اتوبوس، غذا، بسته‌های کوچک و وعده امتیاز هم جمعیت می‌سازد. حکومتی که منابع کشور را در دست دارد، خوب می‌داند چگونه از احتیاج مردم سوءاستفاده کند. وقتی مردم برای یک شانه تخم‌مرغ، یک وعده غذا یا یک کمک ناچیز زیر فشار زندگی قرار می‌گیرند، حضورشان در چنین مراسم‌هایی را نمی‌توان نشانه محبوبیت حکومت دانست. این بیشتر نشانه فقر تحمیل‌شده، شبکه حامی‌پروری و قدرت سازماندهی حکومتی است، نه رضایت ملی. البته بخشی از حاضران ممکن است حامی واقعی نظام باشند، اما تصویر جمعیت حکومتی به هیچ‌وجه ثابت نمی‌کند که ملت ایران پشت جمهوری اسلامی ایستاده است.

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: بخشی از مردم نه یک ملت
دیدگاه:

.

به نظر من در این نوشته یک تعمیم نادرست وجود دارد. اینکه بخشی از مردم، چه صد نفر، چه هزار نفر و حتی بیشتر، از حذف تیمی که آن را وابسته به جمهوری اسلامی می‌دانستند خوشحال شدند، به این معنا نیست که بتوان آن را به نام یک ملت نوشت. ملت ایران یک مجموعه یکدست نیست و همه مردم نه به خیابان آمدند، نه جشن گرفتند و نه لزوما چنین احساسی داشتند. دقیق‌تر این است که گفته شود بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، به‌دلیل سیاسی شدن تیم ملی و مصادره آن توسط حکومت، از شکست این تیم احساس رضایت کردند. این اعتراض بیشتر علیه جمهوری اسلامی بود، نه علیه ایران و نه علیه مفهوم تیم ملی. بنابراین عنوان وقتی یک ملت خوشحال می‌شود، از نظر احساسی شاید اثرگذار باشد، اما از نظر تحلیلی دقیق و منصفانه نیست.

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: .
دیدگاه:

.

آقای شهبندی، مشکل نوشته شما این است که یک ادعای درست را گرفته‌اید و از آن یک نتیجه کاملاً غلط ساخته‌اید. بله، جامعه به تحلیلگر نیاز دارد؛ اما نه به هر کسی که اسم خود را تحلیلگر گذاشته است. تحلیلگر اگر حقیقت را روشن کند، ارزشمند است؛ اما اگر هر بار واقعیت را کج نشان دهد، اگر خطاهای تکراری‌اش در عمل به سود جمهوری اسلامی و علیه نیروهای ملی و آزادی‌خواه تمام شود، دیگر آینه جامعه نیست؛ آینه کج‌ومعوجی است که حقیقت را تحریف می‌کند.

شما از بهرام فرخی چنان دفاع کرده‌اید که گویی صرف عنوان تحلیلگر سیاسی برای او مصونیت می‌آورد. این حرف از اساس غلط است. هیچ تحلیلگری بالاتر از نقد نیست. اتفاقاً کسی که ادعای تحلیل و پژوهش دارد، باید سخت‌تر نقد شود، چون اثر نوشته‌های او فقط نظر شخصی نیست؛ او با واژه‌ها ذهن می‌سازد، فضا می‌سازد و گاهی ناخواسته یا خواسته همان کاری را می‌کند که دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی می‌خواهد.

آقای شهبندی، شما نقد را با مصونیت اشتباه گرفته‌اید. کسی نگفته تحلیلگر نباید بنویسد. حرف این است که اگر یک تحلیلگر مرتب خطا می‌کند، مرتب مسئله فرعی را بزرگ می‌کند، مرتب جریان مشروطه‌خواه را زیر ضرب می‌برد و نتیجه نوشته‌هایش در میدان واقعی سیاست به سود جمهوری اسلامی تمام می‌شود، جامعه حق دارد جایگاه او را زیر سؤال ببرد. این دیگر حمله به آزادی بیان نیست؛ دفاع از شعور سیاسی جامعه است.

بهرام فرخی نمی‌تواند پشت عنوان تحلیلگر سیاسی پنهان شود و بعد از پاسخگویی فرار کند. تحلیلگر بودن یعنی مسئولیت بیشتر، نه طلبکاری بیشتر. اگر کسی نوشته‌ای منتشر می‌کند، باید پاسخ نتیجه سیاسی آن را هم بدهد. نمی‌شود هر روز علیه جریان ملی و مشروطه‌خواه تیتر و تحلیل ساخت، بعد وقتی با واکنش روبه‌رو شد، فریاد زد که به تحلیلگر حمله شده است.

این ادعای شما که تحلیلگر آینه جامعه است، زمانی درست است که آن تحلیلگر تصویر را درست نشان دهد. اما آینه‌ای که مدام تصویر را کج می‌کند، دیگر ابزار شناخت نیست؛ ابزار گمراهی است. جامعه‌ای که میان تحلیل درست و تحریف سیاسی فرق نگذارد، خودش قربانی همان جنگ روانی می‌شود که جمهوری اسلامی سال‌هاست با مهارت از آن استفاده می‌کند.

پس دفاع شما از بهرام فرخی دفاع از آزادی نقد نیست؛ دفاع از بی‌مسئولیتی زیر پوشش تحلیل است. آزادی بیان یعنی او حق دارد بنویسد و ما هم حق داریم بی‌تعارف بگوییم نوشته‌هایش در عمل به سود چه جریانی تمام می‌شود. اگر نتیجه تکراری یک تحلیل، تضعیف نیروهای آزادی‌خواه و تقویت روایت مطلوب جمهوری اسلامی باشد، دیگر نامش روشنگری نیست؛ نامش انحراف سیاسی است.

مشروطه‌خواهان نه از نقد می‌ترسند و نه از گفت‌وگو فرار می‌کنند. اما اجازه نمی‌دهند هر حمله‌ای به نام تحلیل فروخته شود و هر تخریبی به نام آزادی اندیشه بزک شود. نقد محترم است؛ اما نقدی که مدام به سود دیکتاتوری تمام می‌شود، دیگر احترام نمی‌آورد، پرسش و بی‌اعتمادی می‌آورد.

ارشان آذری

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: زنده باد آقای حیدریان... کی…
دیدگاه:

زنده باد آقای حیدریان... کی باشه یک پیک باهم بزنیم. ضمنا درسی باشه برای سایر دوستان که متوجه باشند که با وجود 99 درصد همگونگی عقیدتی در مورد من و آقای حیدریان به همین گونه هم با هم در مورد مسائل فکری جدل فکری داریم. ایکاش کمی «رفقا» و نیز «برادران» از ما یاد بگیرند. یک بار هم شما از هم ایراد بگیرید. من و آقای حیدریان یا دستکم من از این مباحث می آموزم و خوب است. بگذریم آقا فرامرز عزیز و برسیم به کلکل مان!

ایکاش کمی «رفقا» و نیز «برادران» از ما یاد بگیرند. یک بار هم شما از هم ایراد بگیرید. من و آقای حیدریان یا دستکم من از این مباحث می آموزم و خوب است. بگذریم آقا فرامرز عزیز و برسیم به کلکل مان! عرض به حضورتان هایدگر نمونه بسیار خوبی است که مثال زدید. نازی بودن او و حمایتش از ایدئولژی هیتلر البته خط بطلان بر نظریاتش نکشید. اما آیا بشریت و بخصوص جامعه آلمان او را بخشید؟ او آگاهانه جانب تبهکار را گرفت. رضا براهنی و ساعدی دقیقا همین هایدگر هستند و بر طبل تبهکاری کوبیدند.
ایده‌ها متعلق به بشریتند، نه شخص روسو: کتاب امیل جرقه‌ای بزرگ در تغییر نظام آموزشی دنیا بود. روسو با این کتاب به جهان یاد داد که کودک، یک «بزرگسالِ کوچک» نیست؛ بلکه دنیای روانی، نیازها و مراحل رشد خاص خود را دارد. این یک کشف علمی و روان‌شناختی بزرگ بود که مسیر آموزش و پرورش مدرن را تغییر داد. بشریت این ایده را گرفت، آن را پرورش داد و در قالب مدارس مدرن پیاده کرد.

ضعف اخلاقی، بطلان فکری نیست: یک پزشک ممکن است سیگار بکشد، اما این کار او باعث نمی‌شود که هشدارهایش درباره مضرات سیگار علمی و درست نباشد. روسو در زندگی شخصی فردی ضعیف، خودخواه، بیمار و غرق در گره‌های روانی بود، اما ذهن او توانست افق‌های جدیدی را در فلسفه آموزش ببیند. حال روسو را بگذارید کنار ساعدی و براهنی و آل احمد و دکتر شریعتی. کدام استفاده را از افکار این تبهکاران جامعه بشری و بخصوص انسان ایرانی برد؟ کدام سود را از افکارشان به ما رساندند؟ عباس سوری میگوید اینها ما را با افکارشان سوزاندند. ایکاش به قول مادر مذهبی ام زن آل احمد و شریعتی سر و کون لخت میگشتند اما افکارشان برای ما سودی داشت. افکار روسو برای بشریت سود داشت از این رو برای من مهم نیست که در زندگی شخصی چکار کرد. اما برای من مهم است که تبهکاران ایرانی برای ما جهنم را خواستند اما برای خودشان بهشت را. تفاوت روسو با اینها در اینجاست. روسو برای بشریت تربیت بد برای فرزندان را نخواست و فرزندان خودش ددر بهترین شرایط زندگی کنند.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: زنده باد آقای حیدریان... کی…
دیدگاه:

زنده باد آقای حیدریان... کی باشه یک پیک باهم بزنیم. ضمنا درسی باشه برای سایر دوستان که متوجه باشند که با وجود 99 درصد همگونگی عقیدتی در مورد من و آقای حیدریان به همین گونه هم با هم در مورد مسائل فکری جدل فکری داریم. ایکاش کمی «رفقا» و نیز «برادران» از ما یاد بگیرند. یک بار هم شما از هم ایراد بگیرید. من و آقای حیدریان یا دستکم من از این مباحث می آموزم و خوب است. بگذریم آقا فرامرز عزیز و برسیم به کلکل مان!

ایکاش کمی «رفقا» و نیز «برادران» از ما یاد بگیرند. یک بار هم شما از هم ایراد بگیرید. من و آقای حیدریان یا دستکم من از این مباحث می آموزم و خوب است. بگذریم آقا فرامرز عزیز و برسیم به کلکل مان! عرض به حضورتان هایدگر نمونه بسیار خوبی است که مثال زدید. نازی بودن او و حمایتش از ایدئولژی هیتلر البته خط بطلان بر نظریاتش نکشید. اما آیا بشریت و بخصوص جامعه آلمان او را بخشید؟ او آگاهانه جانب تبهکار را گرفت. رضا براهنی و ساعدی دقیقا همین هایدگر هستند و بر طبل تبهکاری کوبیدند.
ایده‌ها متعلق به بشریتند، نه شخص روسو: کتاب امیل جرقه‌ای بزرگ در تغییر نظام آموزشی دنیا بود. روسو با این کتاب به جهان یاد داد که کودک، یک «بزرگسالِ کوچک» نیست؛ بلکه دنیای روانی، نیازها و مراحل رشد خاص خود را دارد. این یک کشف علمی و روان‌شناختی بزرگ بود که مسیر آموزش و پرورش مدرن را تغییر داد. بشریت این ایده را گرفت، آن را پرورش داد و در قالب مدارس مدرن پیاده کرد.

ضعف اخلاقی، بطلان فکری نیست: یک پزشک ممکن است سیگار بکشد، اما این کار او باعث نمی‌شود که هشدارهایش درباره مضرات سیگار علمی و درست نباشد. روسو در زندگی شخصی فردی ضعیف، خودخواه، بیمار و غرق در گره‌های روانی بود، اما ذهن او توانست افق‌های جدیدی را در فلسفه آموزش ببیند. حال روسو را بگذارید کنار ساعدی و براهنی و آل احمد و دکتر شریعتی. کدام استفاده را از افکار این تبهکاران جامعه بشری و بخصوص انسان ایرانی برد؟ کدام سود را از افکارشان به ما رساندند؟ عباس سوری میگوید اینها ما را با افکارشان سوزاندند. ایکاش به قول مادر مذهبی ام زن آل احمد و شریعتی سر و کون لخت میگشتند اما افکارشان برای ما سودی داشت. افکار روسو برای بشریت سود داشت از این رو برای من مهم نیست که در زندگی شخصی چکار کرد. اما برای من مهم است که تبهکاران ایرانی برای ما جهنم را خواستند اما برای خودشان بهشت را. تفاوت روسو با اینها در اینجاست. روسو برای بشریت تربیت بد برای فرزندان را نخواست و فرزندان خودش ددر بهترین شرایط زندگی کنند.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: نقد، هنر داوری عقلانی و جست‌ و جوی حقیقت است.
دیدگاه:

نقد هنر داوری عقلانی و جست‌وجوی حقیقت
درود بر کیانوش عزیز،
درود بر آقای شهبندی گرامی،

قبل از صحبتم بر نکته ای مهم که بارها و به کرّات تذکر داده ام، مجدّدا تاکید کنم. اصطلاحاتی که مد روز شده اند و به نامهای : «فرهنگ گفتگو، فرهنگ آپارتمان نشینی، فرهنگ رانندگی، فرهنگ فلان و بیسار» ورد زبان و قلم هستند، همه و همه از برساخته های آکادمیکرها و اساتید دانشگاهی و ژورنالیستهای به شدّت بیسواد و ناآکاه هستند که فرق بین دوغ را از دوشاب نمیدانند و با لغتپرانیهای خود در فضای عمومی به مسمومیّت اذهان شدّت داده اند. در حقیقت باید از «هنجار» سخن گفت و هنجارها از فروزه ها و خصلتهای «فرهنگ جامعه» هستند. به جای «فرهنگ گفتگو» باید گفت: هنجار گفت و شنود/گفتگو و الی آخر. در هر صورت.
صحبت شما از نظر اخلاقی، متین و دفاع پذیر است؛ امّا از نظر مقوله هنر سنجشگری هنوز در سطح «توصیف» باقی مانده است. شما تاکید میکنید که نقد خوب است، اما توضیح نمیدهید که چرا؟ و حتّا مهمتر، اگر نقّاد، دچار خطا شود چه؟ نوشته‌ای که میخواهد ذهنها را تکان دهد و هشیار کند، باید ابتدا یقینهای خواننده را به لرزه درآورد، نه اینکه صرفا آنها را تأیید یا تکذیب کند. هر جامعه‌ای، صرف ‌نظر از اینکه خود را پادشاهی، جمهوری دموکراتیک یا اسلامی یا انقلابی بنامد، بیش از هر چیز به انسانهایی محتاج است که جرئت پرسیدن داشته باشند. تحلیلگر، اگر حقیقتا تحلیلگر باشد، نه سخنگوی قدرت است و نه وکیل اپوزیسیون؛ بلکه او آیینه‌ای است که جامعه را وادار میکند چهره واقعی خود را ببیند، ولو تصویر جامعه، خوشایند نباشد.
امّا پرسش اینجاست که چرا انسان تا این اندازه از آیینه میترسد؟. آیا واقعا از دروغ بیزار است، یا از حقیقتی که آسایش او را بر هم میزند؟ اگر نقد، بنیان قدرت و قدرتمند را متزلزل میکند، آیا ضعف از نقد است یا از آن بنیان؟ قدرت، هر نامی که بر خود بگذارد، گرایشی طبیعی به تقدیس خویش دارد. گویی هر چقدر که به قله نزدیکتر میشود، صدای پایین را کمتر میشنود. امّا آیا قدرتی که از پرسش میترسد، هنوز قدرت است یا تنها سایه‌ای از اقتدار؟ آیا حذف منتقد، نشانه اقتدار است یا اعترافی خاموش به ناتوانی استدلال؟ از سوی دیگر، آیا خودِ تحلیلگر نیز از نقد مصون است؟. آیا تحلیل، اگر به ایدئولوژی، تعصّب یا خودشیفتگی و ناآگاهی و بیسوادی آلوده شود، به همان اندازه خطرناک نیست که قدرتِ بدون پاسخگویی؟ اگر تحلیلگر نتواند ذهنیّت خود را نقد کند، چه تفاوتی میان او و قدرتی باقی میماند که نقد را برنمیتابد؟. آزادی اندیشه، با صدور امریّه و نوشتن قانون متولد نمیشود. آزادی، پیش از آنکه یک حقّ سیاسی باشد، یک فضیلت معرفتی است؛ یعنی توانایی اعتراف به اینکه «ممکن است من نیز خطا کنم». جامعه‌ای که این جمله را نیاموزد، دیر یا زود حقیقت را قربانی یقینهای خود خواهد کرد. آیا خاموشی منتقدان، آرامش است یا سکوتی که پیش از فروپاشی فرا میرسد؟ آیا جامعه‌ای که همه در آن همصدا هستند، به حقیقت نزدیکتر است یا فقط امکان شنیدن خطاهای خود را از دست داده است؟.
فرانسه و دیگر جوامعی که امروز از آزادی بیان سخن میگویند، یکشبه به این نقطه نرسیدند. آنها قرنها هزینه پرداختند؛ نه فقط برای حقّ سخن گفتن؛ بلکه برای حقّ شنیدن سخنی که دوست نداشتند آن را بشنوند. شاید بزرگترین آزمون آزادی، دفاع از سخنی باشد که با آن موافق نیستیم، نه سخنی که باور خود ما را تکرارش میکند. شاید مهمترین پرسش این نباشد که چه کسی حکومت میکند؛ بلکه این باشد که چه کسی حقّ دارد از حکومت سؤال بپرسد؛ زیرا هر کجا که پرسش بمیرد، حقیقت نیز آرام‌آرام میمیرد و هر کجا که حقیقت بمیرد، دادگزاری، آزادی و خودِ قدرت، به توهمی با شکوه تبدیل خواهند شد. آرزو این نیست که همه یکسان بیندیشند؛ آرزو اینست که هیچ اندیشه‌ای از ترس، خاموش نشود و هیچ قدرتی خود را فراتر از پرسش نداند؛ زیرا جامعه‌ای که از نقد میگریزد، در حقیقت از شناخت خویش میگریزد و ملّتی که جرئت دیدن خویش را از دست بدهد، دیر یا زود توان ساختن آینده خویش را نیز از دست خواهد داد. شما فرض را بر این گذاشته اید که تحلیلگر در جبهه حقیقت ایستاده است. امّا از کجا معلوم؟ تاریخ پر است از تحلیلگرانی که در خدمت استبداد، استعمار، جنگ، پوپولیسم یا تبلیغات بوده‌اند. بنابر این دفاع از «تحلیلگر» کافی نیست؛ باید از تحلیل دُرُست دفاع کرد. شما خواسته اید که «آزادی بیان» را ارزشی بدیهی فرض کنید، اما توضیح نمیدهید که چرا حقیقت باید بر آرامش ترجیح داده شود؟ اگر حقیقت موجب آشوب شود، آیا باز هم باید آن را گفت؟. این پرسش دشوار را نباید نادیده گرفت. شما نقد قدرت سیاسی را تایید میکنید، اما از قدرت شبکه های اجتماعی، قدرت سرمایه، قدرت افکار عمومی سخنی نمیگوید. آیا تنها دولت میتواند حقیقت را سرکوب کند؟ یا گاهی جمعیّت، با هیاهوی خود، همان کاری را میکند که حکومت با سانسور؟.
صحبت شما میخواهد که میان «نقد» و «حقیقت» پیوندی نزدیک برقرار کند، در حالیکه نقد نیز ممکن است خطا، مغرضانه یا سطحی باشد. شاید آنچه که جامعه لازم دارد، صرفا آزادی نقد نیست؛ بلکه دلیری برای حقیقتجویی است؛ یعنی منشی که هم قدرت و هم منتقد را در معرض آزمون قرار دهد. به گمان من، بنیانیترین مسئله نه آزادی بیان است و نه حتّا تحمّل نقد؛ بلکه پیوند انسان با یقین است. تمام استبدادها، چه در حکومت، چه در شبکه های اجتماعی، چه در ادیان، چه در ایدئولوژیها و حتّا در میان روشنفکران، از یک نقطه آغاز میشود؛ آنهم این باور که «من دیگر حقیقت را یافته‌ام». استبداد از جایی آغاز نمیشود که کسی دهان دیگری را میبندد؛ بلکه استبداد از لحظه‌ای آغاز میشود که انسانی باور میکند دیگر محتاج به «شنیدن نیست». این گزاره، مخاطب را از نقد صرفِ حکومت فراتر میبرد و او را با این پرسش روبرو میکند که آیا من نیز، در زندگی روزمره، همان کاری را با دیگران نمیکنم که از صاحبان قدرت انتقاد میکنم؟.
در زبان روزمره، واژه «نقد» اغلب به معنای ایراد گرفتن، مخالفت کردن یا آشکار ساختن خطاهای دیگران به کار میرود؛ اما نقد، معنایی بسیار ژرفتر، گسترده‌تر و بنیانیتر دارد. واژه «نقد» از ریشه یونانی krinein گرفته شده است. واژه‌ای که به معنای «تمییز دادن»، «تشخیص دادن»، «داوری کردن» و «سنجیدن» است. ، نقد پیش از آنکه به رد یا انکار اندیشه ای/دیدگاهی اشاره داشته باشد، به معنای توانایی داوری خردمندانه و ارزیابی عقلانی است. کسی که نقد میکند، قصد نابود کردن اندیشه‌ها یا شکست دادن صاحبان آنها را ندارد؛ بلکه میخواهد آنها را بیازماید، استحکامشان را بررسی کند، پیشفرضهای پنهانشان را آشکار کند و میزان نزدیکیشان را به حقیقت بسنجد. بنابر این، نقد نه عملی ویرانگر؛ بلکه پروسه ای سازنده و روشنگر است که هدف آن پالایش اندیشه و نزدیک شدن هرچه بیشتر به حقیقت است.
انسان، موجودی خطاپذیر است. هیچ باور، نظریّه یا عقیده‌ای نباید صرفا به دلیل قدمت، شهرت، محبوبیّت یا اقتدار گوینده پذیرفته شود. هر اندیشه‌ای باید در معرض پرسش قرار گیرد و از محک عقل، استدلال و تجربه عبور کند. انسان باید مدام از خودش بپرسد که آیا آنچه را که باور دارم حقیقت دارد؟ آیا برایش دلیل کافی وجود دارد؟ آیا ممکن است در اشتباه باشم؟ آیا نتیجه‌ای که گرفته‌ام از مقدماتم به ‌درستی به دست آمده است؟. روحیه پرسشگری، جوهر نقد را تشکیل میدهد. نخستین هدف نقد، جست‌ و جوی حقیقت است. حقیقت چیزی نیست که یکبار برای همیشه در اختیار انسان قرار گرفته باشد؛ بلکه افقی است که انسان با اندیشیدن، پرسیدن، آزمودن و اصلاح مداوم باورهای خود به آن نزدیک میشود. به همین دلیل، نقد، وسیله‌ای برای کشف حقیقت است، نه ابزاری برای اثبات برتری فردی یا پیروزی در بحث.
هدف دوم نقد، ایجاد وضوح و شفافیّت است. بسیاری از اختلافهای فکری و اجتماعی از آنجا پدید می‌آیند که افراد واژه‌ها را بدون تعریف روشن به کار میبرند. مفاهیمی مانند آزادی، عدالت، حقیقت، اخلاق، سعادت یا مسئولیّت، همگی معانی گوناگونی دارند. نقد پیش از آنکه در باره این مفاهیم داوری کند، میکوشد معنای دقیق آنها را روشن کند؛ زیرا بدون روشن شدن مفاهیم، هیچ گفت ‌و گوی عقلانی امکانپذیر نیست. هدف دیگر نقد، به چالش کشیدن باورهای جزمی و عادتهای فکری است. منتقد، هیچگاه صرف این ادعا را که «همیشه چنین بوده است»، «همه چنین میگویند» یا «اکثریّت چنین باور دارند» دلیل کافی برای پذیرش یک اندیشه نمیداند. تقریبا یک میلیارد مسلمان بر روی کره زمین وجود دارد. من شخصا هیچ دلیل مجاب کننده ای نمیبینم که بخواهم مسلمان شوم؛ زیرا هیچ مسلمانی نمیتواند به پرسشهایم پاسخ منطقی دهد. در نتیجه، کثرّت مومنین هیچ دلیل مجاب کننده ای برای من محسوب نمیشود. آنچه اهمیّت دارد، قدرت استدلال و میزان سازگاری آن با عقل است، نه تعداد طرفداران یا قدمت یک باور. امّا نقد تنها متوجّه دیگران نیست؛ بلکه پیش از هر چیز، انسان را به نقد خویشتن دعوت میکند. شاید مهمترین پرسش این باشد که «آیا ممکن است من نیز در اشتباه باشم؟». این پرسش نشانه ضعف نیست؛ بلکه نشانه فروتنی عقلانی است. کسی که توانایی نقد خود را ندارد، هرگز قادر نخواهد بود حقیقت را بر باورهای شخصی خویش مقدم بدارد.
برای آنکه نقد از سطح سلیقه و احساس فراتر رود، معیارهایی برای آن در نظر گرفته میشود. نخستین معیار، سازگاری منطقی است. هیچ نظریه‌ای نباید دچار تناقض درونی باشد؛ زیرا اندیشه‌ای که خود را نقض میکند، پیش از آنکه دیگران آن را رد کنند، اعتبار خود را از دست داده است. معیار دوم، استدلالپذیری است. هر ادّعایی باید بر پایه دلایل روشن و بررسی شدنی استوار باشد. احساس، تعصّب، تقلید یا استناد صرف به شخصیتهای مشهور نمیتوانند جایگزین استدلال شوند. معیار سوم، انسجام است؛ یعنی هماهنگی یک نظریه با دیگر دانسته‌های معتبر. اگر نظریه‌ای با مجموعه‌ای از حقایق پذیرفته ‌شده ناسازگار باشد، باید دلیل این ناسازگاری را توضیح دهد. چهارمین معیار، وجود شواهد و قرائن است. هر چه که شواهد یک ادعا قویتر، دقیقتر و اعتماد پدیرتر باشند، ارزش آن ادعا نیز بیشتر خواهد بود. پنجمین معیار، همگانی بودن داوری است. باید پرسید که آیا این حکم تنها بیانگر سلیقه شخصی من است، یا هر انسان خردمند میتواند با تأمل در دلایل آن، به همان نتیجه برسد؟ ششمین معیار، بررسی پیامدهای یک اندیشه است. بسیاری از نظریّه‌ها در ظاهر جذاب‌ هستند، امّا هنگامی که نتایج منطقی یا عملی آنها بررسی میشود، نارساییهایشان آشکار میشود. در نتیجه، باید پرسید که اگر این اندیشه را بپذیریم، چه پیامدهایی برای زندگی فردی، اجتماعی و اخلاقی خواهد داشت؟ سرانجام، نقد، پیشفرضهای پنهان هر نظریّه را نیز آشکار میکند. هیچ اندیشه‌ای بدون پیشفرض نیست. میکوشد آنچه را که بی‌ دلیل، مسلّم فرض شده است، آشکار کند و خود آن پیشفرضها را نیز سنجشگری کند.
نقد، شاخه‌های گوناگونی دارد. گاهی به بررسی حدود شناخت انسان میپردازد و میپرسد که اساسا چه چیز را میتوان شناخت و مرزهای معرفت کجاست. گاهی زبان را بررسی میکند و نشان میدهد که چگونه ابهام یا ساختار زبان میتواند منشأ بسیاری از خطاهای فکری باشد. گاهی ایدئولوژیها، نظامهای سیاسی، اقتصادی یا دینی را نقد میکند تا روشن شود که آیا آنها در خدمت حقیقت‌ هستند یا در خدمت منافع قدرت. گاهی نیز ارزشهای اخلاقی و ساختارهای اجتماعی را میسنجد تا آشکار شود که آیا عادلانه‌ هستند یا صرفا محصول عادت، سنّت و تاریخ. با این همه، هر سخنی که نام «نقد» بر خود بگذارد، نقد اصیل و راهگشا و شایان تامل نیست. نقد زمانی ارزش دارد که بر استدلال، انصاف، دقّت، صداقت و آمادگی برای پذیرش حقیقت استوار باشد. اگر نقد به توهین، تحقیر، تعصّب، پیشداوری یا مغالطه آلوده شود، دیگر از قلمرو انتقاد خارج شده و به جدل، تبلیغات یا دشمنی تبدیل میشود. نقد نه ‌تنها روش اندیشیدن، بلکه شرط آزادی انسان است. انسانی که پرسش نمیکند و باورهای خود را نمی‌آزماید، به‌ آسانی اسیر سنّت، قدرت، تبلیغات یا عادت میشود. امّا انسانی که می‌اندیشد، میپرسد، استدلال میکند و حتّا باورهای خود را نیز نقد میکند، به استقلال فکری دست مییابد و مسئولانه‌ تر زندگی میکند. نقد، دشمن حقیقت نیست؛ بلکه نگهبان حقیقت است. حقیقت از پرسش نمیهراسد؛ زیرا آنچه که حقیقتا استوار باشد، در برابر آزمون عقل و نقد استدلالی فرو نمیریزد؛ بلکه روشنتر و استوارتر میشود. بدینسان، نقد نه هنر ویران کردن؛ بلکه هنر ساختن اندیشه، پالایش باورها و گشودن راهی به سوی فهمی عمیقتر از انسان، جهان و حقیقت است. با این تفاصیل، من در صحبتهای «آقای فرّخی» تا امروز هیچوقت نشانه ای دندانگیر و شایان تامّل از «نقد» ندیدم.
شاد زی و خوش باش!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: انسان، معمّای هستی است.
دیدگاه:

مجدّدا درود بر آقای کردی گرامی،
تحشیه ای دیگر از کارگاه دکتر گالیکاری و بارگاه کالیگولا!

یکی از دشوارترین پرسشهای تاریخ اندیشه، این نیست که «انسان چیست؟»؛ بلکه اینست که آیا اساسا میتوان در باره ذات انسان که نمیدانیم چیست، حکمی قطعی صادر کرد؟. من دست‌کم چنین ادّعایی ندارم. نه میتوانم با ضرس قاطع بگویم که انسان ذاتا موجودی شرور است و نه میتوانم خلاف آن را اثبات کنم. هر حکمی که بخواهد در بارهٔ «ذات انسان» - که نمیدانیم چیست - صادر شود، از قلمرو تجربه فراتر میرود و به عرصه‌ای پا میگذارد که شناخت ما در آن همواره با ابهام و محدودیّت روبروست. آنچه که امّا میتوان با درجه‌ای از اطمینان، مشاهده و داوری کرد، نه ذات انسان؛ بلکه کردار و گفتار و رفتار انسان است. تجربه تاریخی و زندگی روزمره بارها و بارها نشان داده‌اند که انسانهایی وجود دارند که بنا بر نیّات شخصی، امیال، منافع، غرایز، کینه‌ها یا تمنیّات قدرت، آگاهانه دست به رفتارهایی خبیثانه، شرورانه و ضدّ انسانی میزنند. این واقعیّتی انکار ناپذیر است. امّا حتّا در اینجا نیز مسئله به این سادگی نیست؛ زیرا هیچکس پیش از وقوع کنش نمیتواند با قطعیّت بداند که چه هنگام، در کدام موقعیّت و تحت تأثیر کدام نیروهای آشکار یا پنهان، انسانی به چنین رفتاری روی خواهد آورد. ما اغلب تنها پس از تحقّق عمل و آشکار شدن پیامدهای آن است که به نیّتها و مقاصد نهفته عامل/مُجرم پی میبریم.
از همین‌جا مسئله‌ای ژرفتر رخ مینماید. پرسش اصلی تنها این نیست که «خباثت چیست؟»؛ بلکه مهمتر از آن، این است که چرا، چگونه و تحت چه شرایطی انسان به سوی خباثت متمایل میشود؟ چه ساز و کارهایی در روان، فرهنگ، قدرت، ترس، منفعت یا تاریخ دست به دست هم میدهند تا آدمی از مرز انسانیّت عبور کند و شرّ را، گاه با آگاهی و گاه با توجیه، به عمل درآورد؟. تا زمانی که این پرسشها فهمیده نشوند، هر سخنی در باره شرارت، سطحی و شتابزده خواهد بود. اگر خباثت همچون یکی از اعضای بدن انسان، مشاهده پذیر بود، تشخیص آن، دشواری چندانی نداشت. امّا تراژدی دقیقا از جایی آغاز میشود که شرّ، کمتر با چهره شرّ ظاهر میشود. خباثت غالبا در سیمای نیکی، خیرخواهی، حقیقت، اخلاق، عدالت یا حتّا عشق، خود را می‌آراید. درست به همین دلیل است که شناخت آن دشوار میشود. نیاکان ایرانی ما این حقیقت را بسیار زود دریافته بودند و آن را در اسطوره‌ها و ادبیّات خود به تصویر کشیده‌اند. در «شاهنامه»، «اهریمن» هنگامی که به سراغ «ضحاک» می‌آید، نه با چهره هیولایی آشکار؛ بلکه در هیئت خورشگری ماهر و خدمتگزاری سودمند ظاهر میشود. این تصویر اسطوره‌ای صرفا یک روایت ادبی نیست؛ بلکه بیان تجربه‌ای عمیق از روان و تاریخ انسان است: شرّ، برای آنکه موفّق شود، اغلب خود را در جامه خیر عرضه میکند.
از همین منظر است که میان نقد آثار انسان و نقد شخصیّت او، تفاوتی بنیانی قائل میشوم. این دو نه یکی هستند و نه باید جای یکدیگر را بگیرند. ممکن است اندیشه‌ای بزرگ از انسانی صادر شود که در زندگی شخصی یا اجتماعی خودش گرفتار ضعفهای عمیق اخلاقی بوده است. «ژان ژاک روسو»، کتاب «امیل» را در باره تربیت انسان نوشت؛ امّا مطالعه زندگی شخصی او، پرسشهای جدّی در باره نسبت میان اندیشه و زیست او برمی‌انگیزد. یا «مارتین هایدگر» هزاران صفحه در باره اندیشیدن، حقیقت و هستی نوشته است، امّا همراهی او با نازیسم و سکوت یا عدم عذرخواهی صریحش پس از آشکار شدن جنایتهای آن رژیم، این پرسش اساسی را پیش روی ما میگذارد که چگونه ممکن است متفکّری که تمام عمر از تفکّر سخن گفته، در برابر یکی از آشکارترین فجایع تاریخ، از تشخیص و مسئولیّت اخلاقی بازبماند؟ این نمونه‌ها نشان میدهند که عظمت یک اثر، الزاما ضامن عظمت شخصیّت پدیدآورنده آن نیست؛ همانگونه که خطاهای اخلاقی یک انسان نیز لزوما ارزش همه دستاوردهای فکری او را از میان نمیبرد. آمیختن این دو با یکدیگر، هم فهم آثار را مخدوش میکند و هم، داوری در باره انسان را.
با اینهمه، من از صدور حکم نهایی در باره ذات انسان – که نمیدانم چیست؟ - پرهیز میکنم. امّا این پرهیز هرگز به معنای تعلیق داوری در باره کردار و گفتار و رفتار و سخنهای انسانها نیست. بر عکس، هر کجا که گفتار، رفتار و کردار انسانی پیامدهای خود را در جهان آشکار میکنند، همانجا وظیفه نقد آغاز میشود. نقد باید بی ‌ملاحظه، دقیق، مسئولانه و فارغ از مصلحت‌ اندیشی باشد؛ امّا نباید به نفی کلّی انسان یا نابودی همه آنچه که ارزشمند است بینجامد. میان نقد و نفی، فاصله‌ای عظیم وجود دارد. برای توضیح این مقصود، مثالی ساده می‌آورم. فرض کنید در برابر چشمان شما دو کیلو طلای ناب را که به اندازه دانه‌های عدس باشند، در میان دو هکتار خاک، پراکنده کنم. آیا به این بهانه که حجم خاک بسیار بیشتر از طلاست، همه خاک را دور می‌ریزید؟ بی ‌تردید چنین نمیکنید؛ زیرا میدانید که حقیقت، هر چند اندک، در همان خاک نهفته است و تنها با صبر، دقّت و کوشش میتوان آن را از ناخالصیها جدا کرد. داوری در باره انسان نیز چنین است. نباید به سبب آمیختگی خیر و شرّ، کلّ حقیقت را کنار گذاشت. هنر اندیشیدن، هنر تفکیک است، نه هنر انکار. ماهیّت انسان چیزی نیست که پیشاپیش در دسترس شناخت قطعی ما قرار داشته باشد. اگر نخواهم بگویم شناخت ذات انسان ناممکن است، دست‌کم باید اذعان کنم که فوق‌العاده دشوار است. ما انسان را نه در ذات انتزاعی؛ بلکه در نسبت با موقعیّتها، مسئولیّتها، مناسبات، انتخابها و آزمونهای زندگی میشناسیم. انسان در کنشهای خویش خودش را آشکار میکند، نه در تعریفهایی که در باره او میسازیم یا تصوّراتی که از او داریم.
حتّا وجود نظامهای حقوقی و انبوه قوانین در جوامع انسانی نیز گواه همین حقیقت است. اگر ذات انسان از پیش معلوم و رفتار او، پیش‌بینی پذیر بود، این همه قانون، نظارت و ساز وکارهای مسئولیّت، ضرورتی نداشت. قانون دقیقا به این سبب، پدید آمده است که انسان، موجودی گشوده به امکانهای متضاد است. میتواند خیر را برگزیند و میتواند شرّ را نیز اختیار کند. آزادی انسان، هم سرچشمه کرامت اوست و هم منشأ خطرهای او. ادر نتیجه، آنچه که «فرهنگ» نامیده میشود، تلاشی پایان‌ناپذیر برای ساختن جهانی است که در آن، انسان بیش از آنکه به سوی شرارت، تخریب و خباثت سوق داده شود، به سوی مسئولیّت، همدلی، آزادگی و آدمیگری گرایش پیدا کند. فرهنگ نمیتواند ذات انسان را تغییر دهد، اگر اصلا ذاتی ثابت در کار باشد؛ امّا میتواند افق انتخابهای او را دگرگون سازد و زمینه‌هایی فراهم آورد که امکان تحقّق فضیلت بر امکان غلبه شرّ پیشی گیرد. از این منظر، هیچ انسانی را نمیتوان به موجودی کاملا متعیّن و از پیش تعریف‌ شده فروکاست. هر گاه انسان به ابزاری بدل شود که صرفا مطابق برنامه دیگران عمل کند، دیگر با یک انسان آزاد روبرو نیستیم؛ بلکه با ساخته‌ای مکانیکی مواجه‌ایم؛ یعنی با «آدم‌ماشینی» که نه مسئولیّت دارد، نه انتخاب و نه امکان تعالی. انسان، تا آنجا که انسان است، همواره فراتر از هر تعریف نهایی باقی میماند و شاید دقیقا همین گشودگی، راز کرامت و ارجمندی او و در عین حال سرچشمه همه بیمها و امیدهای ما نسبت به او باشد.

شاد زی و خوش باش!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: اقای حیدریان گرامی.. آدم های…
دیدگاه:

اقای حیدریان گرامی.. آدم های بدجنس و خوش جنس هم داریم.

در این مورد با من همنظر هستید که همه انسان ها خوب نیستند؟ بهرحال درصد هم بگیریم برخی از انسان ها به هر دلیلی ممکن است انسان های خوب یا بدی بار بیایند. نامبردگانی که من به آنها حمله کردم و عباس سوری نیز آنها را مینوازد ذاتا آدم های بدی هستند. در روانشناسی گفته میشود که 75 درصد منش، فرهنگ، هویت و روان اجتماعی انسان ها تا سن 5 سالگی شکل میگیرد. در اینجا سخن شما مقبول است که حرف شرایط و محیط را میزنید. یک انسان بی گناهی به دنیا آمده مثل یک کامپیوتر و در این 5 سال اول زندگی والدین یک برنامه را درونشان میریزند و بدی و بدجنسی یا نیک نیت بودن یا دل پاک بودن همه ریشه در این 5 سال دارد. بسیاری موفق میشوند خود را در اجتماع باز یابند و انسانی دیگر شوند. یک شکل ایده آل در ذهن ما از انسان و انسانیت وجود دارد که مردمان را با آن شکل ایده آل مقایسه می کنیم و میگوییم این انسان خوب یا بد است. خود شما میفرمایید : «ادّعای همه دانی نیز ندارم؛ ولی اجازه هم نمیدهم که کسی در پشت نقابهای تیتلی و مقامی و آکادمیکی و امثالهم، خرمُهره را به جای مروارید بخواهد به من یا دیگران، غالب کند. » میدانم که میدانید که من هم دقیقا مثل شما فکر میکنم و بشدت کفری میشوم اگر کسی بخواهد خرمهره را جای مروارید به من قالب کند. در عصر حاضر اسماعیل مرادی که اینجا مینویسند یکی از همانهاست که خر مهره رجوی ها را میخواهد به من و شما قالب کند برای همین از دستش کفری میشویم. براهنی، شاملو، ساعدی و همه آنها که هیچ سفیدی در آن دوران ندیدند و حتا سفید را سیاه جلوه دادند تبهکاران تاریخ ما هستند و انسان های خوبی نیستند. شاید والدین بدی داشتند اما دلیل نمیشود که اگر قتل کردند قاضی این عذر را بپذیرد. مادر تاریخ ساعدی ها و شاملو ها و آل احمدها و شریعتی ها را دقیقا به همین دلیل نخواهد بخشید که خر مهره را به همنسلان ما قالب کردند و آنچنان قالب کردند که برخی هنوز نمیتوانند خود را از زیر باری که براهنی و آل احمد به آنها قالب کردند بیرون بکشند. مگر میشود رجوی را بخشید؟ او از آن هفت خطهایی است که کسی مثل ایرج مصداقی با همه ادعایش سالها رجوی را بر شانه هایش حمل میکرد. از زیر آن بار خود را رها کردن و حقیقت زندگی را باز یافتن کار ساده ای نیست. ایرج مصداقی از این رو برای من ارزشمند است که آن زمان که متوجه شد دیگر درنگ نکرد و رجوی را از عرش شانه هایش به قعر آنچه لایقش بود پرتاب کرد. برای من که مسلحانه با رژیم شاه جنگیدم و جانم را کف دستم گرفتم و بهایی سخت برای این انقلاب منحوس پرداختم بسیار درد آور است و از خشم دندانهایم را بهم می فشارم که چه راحت ذهن سپیدم با اباطیل مشتی بظاهر روشنفکر عوضی عقده ای که آگاهانه دروغ می گفتند پر شد. آنها باید حقیقت را می گفتند و انتقادشان را همانطور که بود به من میگفتند آنگاه تصمیم میگرفتم که اسلحه را بردارم یا نه. نه این که رضا براهنی به ملتی دروغ بگوید که خرس به جانش انداخته اند و بعد بگوید از پهلوی ها میخواستم انتقام بگیرم. تو گه خوردی جاکش! گور پدر تو و پهلوی ها هم کرده آینده من و نسل مرا تباه کردی حرام زاده! ایضا آن جلال آل احمد و شریعتی که بت مجاهد جماعت است. اگر این شریعتی تبهکار نبود خب مجاهدی هم وجود نمیداشت. من هرگز این نسل روشنفکری تبهکار 57تی را با گروه ارانی مقایسه نمی کنم. ارانی زندانی رضاشاه و همراهانش که نه 53 نفر بلکه 47 نفر بودند برای من انسان های ارزشمندی هستند که نیت نیک داشتند و کسی را گول نزدند. اما جلال و ساعدی و براهنی.. تبهکارانی بودند که برای نسلی که آماده دادن جان در راه نیکبختی ملتش بود بجز زهر در جام نداشتند. همه ما را سوزاندند. حال من صلاحیت ابراز نظر در مورد این بزرگان را ندارم؟ فکر میکنم منی که سوخته ام حتما چنین صلاحیتی دارم. فیلم قیصر به امثال من بی قانونی و غیرت ابلهانه یاد میداد. نباید یقه سازنده اش را گرفت که ابله.. این جامعه چشم و گوش بسته را با این مزخرفات پر نکن! زندگی مدرن و قانون مندی را یاد شان بده. فیلم گاو را دیده ام. بسیار ابلهانه بود. من در روستاهای خراسان بوده ام. فیلم گاو هیچ ربطی حتا به جوامع روستایی ما نداشت. فقط یک غیر دهاتی میتواند چنین تصور سورآل ابلهانه ای از یک روستا داشته باشد. اینچنین است پ مثل پلیکان. ابلهانه! یکی از دیگری ابلهانه تر! تراوشات سورال برای ملتی واپسمانده و شبه روشنفکرانی متوهم. هرگز نفهمیدم چرا آنقدر به اینها بها دادند. حتما کانال عباس سوری در مورد رضا براهنی و نقد او بر رمان «زندگی دوزخی آقای ایاز» را گوش کنید. آیا این رمان را خوانده اید؟

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: صلاحیّت داشتن با ابراز عقیده کردن فرق میکند.
دیدگاه:

مجدّدا درود بر آقای کردی گرامی،
تحشیه دیگر از همین دور و برا!

من قصدم توضیح اضافی نبود. احتمالا باید بحث حقوقی در باره «صلاحیّت » و تفاوت آن با «ابراز عقیده» میکردم تا سوء تفاهمی پیش نیاید. نمیخواستم طومار بنویسم. میخواستم اشاره ای اساسی کنم. نگفتم و ننوشتم که کسی حقّ ندارد نظراتش را در رویدادی/اشخاصی.مسائلی و امثالهم بگوید یا بنویسد. من صحبت از صلاحیّت نظری کردم. بی شک، شما و من و هزاران هزار نفر میتوانند در باره فرض کنیم قتل حسن به دست حسین، حرفهایی و احتمالاهایی و دلایلی را بگوییم و هیچکس نیز ما را بازخواست نخواهد کرد که چرا چنین میگوییم یا مینویسیم. امّا وقتی که پای قضاوت پیش بیاید، اینهمه هزاران انسان مصدر نظر خود را بگو و بنویس، هرگز صلاحیّت داوری نخواهند داشت؛ بلکه کسانی میتوانند داوری کنند که مصدر قضاوت و حقوقدانی باشند. بی شک در همان رشته شما، من یا دیگران میتوانند خیلی حرفها بزنند و بنویسند به دُرُست و غلط بودنشان نیز مته نمیگذاریم، امّا اگر موردی تخصّصی پیش بیاید، آنکاه شما هستید که حرفی برای گفتن دارید؛ نه من یا دیگرانی که در کار شما خُبره و متخصّص و کاردان و مُجرب نیستیم. این مسئله را میتوان در همه دامنه ها بسط داد. پس بحث بر سر نظر دادن و دیدگاه و برداشت خود را گفتن و نوشتن نیست؛ بلکه بحث بر سر «قضاوت و صلاحیّت». است. من یا دیگران، وقتی میخواهیم در مقام قضاوت بنشینیم، باید از جانبداری کردن به شدّت پرهیز کنیم. با ادلّه کافی و رجوع به اصل قضیه، بکوشیم جوانب مختلف قضیه مناقشاتی را توضیح دهیم و روشن کنیم و آن را به دامنه های دیگر بسط ندهیم؛ بلکه علیحده در باره موضوع ذیربط بیندیشیم و نظرات خودمان را متّقن و مستدل بر زبان و قلم بیاوریم و داوری نهایی را به عهده شنونده و خواننده بگذاریم. اگر قرار باشد که ما مشکلات اجتماعی و باهمزیستی جامعه خودمان را که ریشه هایشان هزاره ای هستند و کلاف پیچیده روح و روان و ذهنیّت امروزی ما ایرانیان را رقم زده اند، به رفتار و گفتار چند فرد و گروه و گرایش خاصّی سنجاق بزنیم؛ آنگاه هیچکس مسئولیّت هیچ فلاکتی را به عهده نخواهد گرفت؛ زیرا هر کسی میتواند دیگران را در معرض اتّهام قرار دهد. تاکید من در مطلب کوتاهم بر این بود که ما به جای پرداختن به شخصیّتها بکوشیم به محصولات رفتاری و گفتاری و کرداری آنها بپردازیم تا از این طریق بتوانیم نه تنها حقّ مطلب را ادا کنیم؛ بلکه دیگران متوجّه شوند که رفتارها و منش و دیدگاهها و مواضعشان به سهم خودشان چقدر میتوانند در فجایع یا شکوفایی جامعه، نقشگزار باشند. بحث بر سر محکومیّت عده ای و معصومیّت عده ای دیگر نیست. بحث بر سر دلیلکاوی و راهگشایی برای برونرفت از چرخه فجایع متمادیست. اینکه آقای «سوری»، کی هستند، میزان تحصیلات و أنواع و اقسام جوایز و تیتلها و غیره و ذالک ایشون و تعداد شاگردانش چقدر هستند، چیزی از اصل قضیه نه میکاهند، نه بر آن می افزایند. هر کسی، هر چیزی دارد، متعلّق به خودش است و دیگران نمیتوانند از او سلب مالکیّت کنند. من بحثم با دیگران بر سر میزان تحصیلاتشان و درجه آکادمیکی و پُست و مقامشان نیست؛ بلکه بر سر کیفیّت آموخته هایشان است که به تامّلات در باره آنها میپردازم و نظرات خودم را بی محابا مینویسم. ادّعای همه دانی نیز ندارم؛ ولی اجازه هم نمیدهم که کسی در پشت نقابهای تیتلی و مقامی و آکادمیکی و امثالهم، خرمُهره را به جای مروارید بخواهد به من یا دیگران، غالب کند. احتمالا بسیاری از اختلاف نظرات من با دیگران در این ریشه دارد که من فقط ظواهر چیزی را در نظر نمیگیرم؛ بلکه ابعاد تاریک و ناپیدای آن را نیز مدّ نظر دارم. امّا دیگران میخواهند به من یا دیگران تفهیم کنند که مثلا درخت، همین چیزیست که در برابرش ایستاده ای و دیگر هیچ. من امّا میدانم که درخت از سطح خاک به پایین در تاریکیهای نامعلوم و راز آمیزی ریشه دوانده است که از انظار ما پنهانند و میتوانند نقش تعیین کننده ای در بار و بر و شکل و شمایل و سبزی و میوه و نابودی درخت ایفا کنند. همین.
شاد زی و خوش باش!.
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: آقای حیدریان گرامی: ممنونم…
دیدگاه:

آقای حیدریان گرامی: ممنونم که بدون رفتن به حواشی فلسفه مطلب را عریان و مطرح کردید که بتوان عریان هم به آن پرداخت.

نوشتید: تا آنجا که من سخنان آقای «سوری» را دنبال کرده‌ام، آنچه که بیش از هر چیز جلب توجّه میکند، نه کوشش برای فهم ریشه‌های مسائل؛ بلکه تمرکز بر بی ‌اعتبار کردن اشخاص است. امّا مگر با تخریب یک انسان، مسئله‌ای نیز از میان میرود؟. مگر حقیقت، تابع شخصیّت گوینده است؟.

این سخن شما در صورتی میتواند وارد باشد که اشخاص اعتبار داشته باشند. روی چه حسابی اشخاص اعتبار می یابند؟ صلاحیت نظر دادن در باره ساعدی را ندارد؟ و شما دارید؟ به کدام اعتبار؟ یا من دارم؟ به کدام اعتبار؟ راستش اگر بنا را بر اعتبار و صلاحیت بگذاریم در این سایت من تنها کسی هستم که بر اساس مدارک تحصیلی ام در زمینه هوافضا و آئرودینامیک و اصول پرواز و انواع موتور جت و سیلندری نظر بدهم و باید در مورد سایر مسائل زیپ دهان را ببندم. بقیه نیز به همچنین. شما نمیتوانید با نظر دادن در مورد این که دکتر عباس سوری، دانش آموخته فلسفه - مثل شما - و نیز تحصیلات دانشگاهی در رشته هنر، تاریخ و استاد دانشگاه صلاحیت نظر دادن در مورد ساعدی را نداشته باشد پس فقط میماند شما که مدعی هستید. اجازه دهید که نظر شما را نپذیرم. غلامحسین ساعدی تحصیلاتش در رشته پزشکی عمومی و روانپزشکی بوده. آیا چون تاریخ و ادبیات و فلسفه رشته دانشگاهی اش نبوده صلاحیت نوشتن نمایشنامه نداشته؟ معیار شما برای تعیین صلاحیت دیگران مردود است. ما انسان هستیم و حق ابراز نظر داریم و صلاحیت ما از انسان بودن ما می آید. امروزه میزان سواد را نیز بر اساس تحصیلات دانشگاهی نمی سنجند. برای همین است که از نگاه یونسکو نسل زد و کمی مسن تر از استاد دانشگاه زمان شاه از سواد اجتماعی بیشتری برخوردار است چرا که او در دنیای مجازی همه جانبه رشد کرده است. بوده و به کدام صلاحیت و اعتبار دست به قلم برده؟ بر این اساس من هم نباید صلاحیت نوشتن داشته باشم و ایضا سایر نویسندگان سایت. چرا؟ چون من یک افسر خلبان نیروی هوایی بودم و بعد هم مهندسی مکانیک خوانده ام. اما کتابهای پایه جامعه شناسی و مقداری روانشناسی هم خوانده ام و صدها اگرنه هزاران مقاله و مطلب و کامنت خوانده ام. و به خودم حق میدهم در مورد همه اظهار نظر کنم و صلاحیتم را از استدلال هایم میگیرم.
اما برگردیم به بحث عباس سوری آن اشخاص را بی اعتبار نمی کند. رضا براهنی که میگوید ساواک او را از پنکه آویزان کرده و خرس به جانش انداخته و به او تجاوز کرده خود را بی اعتبار کرده. مصدق را از روی مطالعه و خواندن خاطرات این و آن و کتاب وکیل مدافع اش سرهنگ جلیل بزرگمهر و نیز مخالفان پهلوی ها و برخی وزرای او نظی سنجابی شناخته ام و 30 سال پیش قبل از همه اینها در هفته نامه نیمروز نوشتم «من هم حاضر بودم در کودتای 28 مرداد شرکت کنم». همان موقع در مطالعاتم از لابلای طرفداران مصدق پی به تمارض و سوء استفاده مصدق از نجابت مخالفانش پی بردم. ویدیویی از او موجود است که وقتی به دادگاه وارد میشود آنچنان شل میزند که پیرزنهای قدیم هم اینجوری شل نمیزدند از این طرف به آن طرف. و بعد که هنگام حمله به دادستان میشود میخواهد طرف را بخورد.
اما شما کجای حرف عباس سوری را وارد نمی دانید؟ مطرح کنید و پاسخ دهید.
بپردازیم به این بخش از نوشته شما: جامعه‌ای که از یک اندیشه، اثر پذیرفته است، چه آمادگیهایی در خود داشته که آن اندیشه توانسته است در آن ریشه بدواند؟. هیچ بذری، هر اندازه نیرومند، بدون خاک مساعد به بار نمینشیند. بنابر این، اگر اندیشه‌ای در جامعه‌ای نفوذ کرده و آثار ژرفی بر جای گذاشته است، نخست باید ویژگیهای آن جامعه را سنجید، نه آن اندیشه را به تنهایی. اندیشه، علّت تامه نیست؛ اندیشه تنها یکی از عوامل است. زمینه پذیرش، فرهنگ عمومی، شیوه آموزش، توانایی سنجشگری و منش مردم، همه در کنار یکدیگر، سرنوشت تاریخی یک جامعه را رقم میزنند. به همین سبب، نسبت دادن همه بدبختیها به یک نویسنده، یک کتاب یا یک مکتب، بیش از آنکه نشانه ژرف‌اندیشی باشد، بیانگر گریز از فهم پیچیدگی واقعیّت است.».
پاسخ دشمنان پهلوی ها یک کلمه است: سانسور و ساواک. که البته قابل قبول نیست. سخن ما بر سر آن قسمت از اندیشه ها و آثار ساعدی است که نه سانسور شده و نه ساواک جلویش را گرفته. برای همین هم اثر گذاشته. اما همه بدبختی های یک جامعه را به گردن فقط ساعدی نیانداخته. ساعدی اما سهم بزرگی داشته. بقیه اش را علی شریعتی ها و شاملو ها و نق زنهای بیسواد مثل خسرو گلسرخی ها رضا براهنی ها سهم داشتند. جامعه آمادگی اش را داشت چون تازه از پشت کوه به شهر آمده بود و پشت نیمکت نشسته بود و ساده دل و نا آگاه بود. اما براهنی و شاملو آل احمد و ساعدی آدمهای هفت خطی بودند. ینی کسی مثل من نمیتوانست آنها را گمراه کند. عباس سوری میگوید اینها هرچه استعداد داشتند برای گند زدن به آن جامعه بکار بردند و یاد نسل های جوانتر که ماها باشیم تخریب را یاد دادند. به افسوسی که عباس سوری بخاطر استعداد به گند کشیده ساعدی میخورد توجه کردید؟ صحبت هایش در مورد سازمان انتقال خون را گوش کردید؟ اگر گوش کرده باشید و حق را به عباس سوری ندهید در نیت نیک شما شک می کنم. تنها همان قسمت برای اثبات اگرنه خباثت اما بیراهه رفتن ساعدی کفایت می کند. خوب است که هم شما هم سایر مدعیان سایت پای حرفهای سوری بنشینند و بیاموزید. شاید از این سخن من ناراحت شوید اما بهرحال نوشته های تان را دیده ام. خیلی چیزها را نمیدانید که بهتر است از بقیه بیاموزید. همه را در فلسفه خلاصه کردن پاسخ به نیازهای انسان امروز نیست. من هم از سوری آموختم. همانطور که گفتم.. میدانستم یک جای قضیه پایش لنگ است و سوری جاهای خالی ذهن مرا در مورد تاریخ معاصر روشنفکران متعهد - البته متعهد به خرابکاری و گمراهی - را پر میکند. من جدا میخواهم نظر شما را در مورد فیلم گاو، دایره مینا و سازمان انتقال خون که در این بحث مطرح شد بدانم. به من بگویید که کجای حرف سوری ایراد دارد و چرا. و اگر حرف سوری ایراد ندارد پس کار ساعدی ایراد دارد.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: دادگری؛ گمشده فرهنگ ایرانی
دیدگاه:

درود بر آقای کردی گرامی،
گپی از عفافخانه الهی با شورت و کرستهای طلایی خواهران محجّبه!

من در تامّلات پیوسته و درنگهای سالیان خود، بارها به نتیجه‌ای رسیده‌ام که هر بار، با وجود تلخی‌اش، برایم آشکارتر از پیش شده است و آنهم اینکه ریشه بسیاری از فلاکتهای پایدار جامعه ایرانی را باید پیش از هر عامل سیاسی، اقتصادی یا تاریخی، در فقدان منشِ دادگرانه خودِ ما ایرانیان جست و جو کرد. این سخن، نه از سر نومیدی است و نه از سر سرزنش یک ملّت؛ بلکه حاصل کوششی است برای یافتن علّتی که در ژرفترین لایه‌های رفتار و منش ما پنهان شده است؛ زیرا آنچه که یک جامعه را به ورطه بیداد درمیغلتاند، پیش از آنکه در نهادهای قدرت شکل بگیرد، در ذهن، زبان و کردار مردمانی شکل میگیرد که هنوز نیاموخته‌اند چگونه دادگرانه بیندیشند و منصفانه داوری کنند.
من دادگری را صرفا یک فضیلت اخلاقی نمیدانم؛ دادگری، به باور من، بنیانی‌ترین توانایی انسان برای فاصله گرفتن از خویشتن است. انسان دادگر، پیش از آنکه دیگری را بسنجد، خود را در معرض سنجش قرار میدهد. پیش از آنکه دیگری را متهم کند، سهم خویش را در پیدایش مسئله میجوید و پیش از آنکه حکم صادر کند، میکوشد که حقیقت را از دلِ کشاکش دلیلها بیرون بکشد، نه از دلِ دلبستگیها و نفرتهای شخصی. به همین دلیل، دادگری نه احساس است، نه عاطفه و نه شفقت؛ بلکه دادگری، انضباط خردمندی و بیدارفهمی و مسئولیّت وجدانی است. درست در همین نقطه است که به گمان من، گره اصلی و بُغرنجزای فرهنگ ما آشکار میشود. ما بیش از آنکه مردمان سنجشگر باشیم، مردمان داوری کننده هستیم؛ اما داوریی که غالبا پیش از فهمیدن آغاز میشود و پیش از سنجیدن به پایان میرسد. ما به‌ سادگی حکم صادر میکنیم، بی‌ آنکه از خود بپرسیم آیا اصولا صلاحیّت چنین حکم صادر کردنی را داریم یا نه. گویی صرف داشتن زبان، به انسان حقّ قضاوت نیز میدهد حال آنکه داوری، دشوارترین مسئولیّتی است که انسان میتواند بر عهده بگیرد.
از دیدگاه من، هیچ انسانی تا زمانی که استعداد، دانش، هنر، کردار، منش و گفتار خود را در معرض آزمون زندگی قرار نداده باشد، سزاوار نشستن بر مقام داور نیست؛ زیرا داوری، امتیاز نیست؛ بلکه مسئولیّت وجدانی است و مسئولیّت، تنها بر دوش کسی نهاده میشود که نخست توانسته باشد خویشتن را به محک بزند. آن‌ کسی که هنوز خود را نیازموده است، هر داوری‌اش، خواه‌ ناخواه، بیشتر بازتاب تمایلات شخصی اوست تا کشف حقیقت. به همین دلیل است که هر گاه به بسیاری از مجادله‌های فکری و سیاسی در جامعه خودمان مینگرم، کمتر با نقد اندیشه روبرو میشوم و بیشتر با تخریب اشخاص روبرویم. تا آنجا که من سخنان آقای «سوری» را دنبال کرده‌ام، آنچه که بیش از هر چیز جلب توجّه میکند، نه کوشش برای فهم ریشه‌های مسائل؛ بلکه تمرکز بر بی ‌اعتبار کردن اشخاص است. امّا مگر با تخریب یک انسان، مسئله‌ای نیز از میان میرود؟. مگر حقیقت، تابع شخصیّت گوینده است؟. اگر چنین بود، تاریخ اندیشه هرگز نمیتوانست از مرز دشمنیها و کینه‌ها عبور کند. اینجاست که باید میان «نقد» و «خصومت»، مرزی روشن کشید. نقد، متوجّه اندیشه است؛ خصومت، متوجّه شخص. نقد، میخواهد حقیقت را آشکار کند؛ خصومت، میخواهد حریف را از میدان بیرون براند. نقد، بدون دادگری ممکن نیست؛ امّا خصومت، درست از همان لحظه‌ای آغاز میشود که دادگری از میان میرود.
برای نمونه، اگر کسی مدعی شود که «زنده‌یاد غلامحسین ساعدی» و آثار او عامل بدبختی مردم ایران بوده‌اند، این ادّعا، پیش از هر چیز، نیازمند یک پرسش بنیانیتر است: آیا هر اندیشه‌ای، به‌ تنهایی، توان آن را دارد که سرنوشت یک ملّت را رقم بزند؟. اگر پاسخ، مثبت باشد، پس باید بپذیریم که انسان، موجودی بی ‌اراده و بی‌ سنجش است که هر اندیشه‌ای میتواند او را به هر سو بکشاند. امّا اگر انسان را موجودی برخوردار از عقل و توان داوری بدانیم، آنگاه ناگزیر باید پرسش را به گونه‌ای دیگر طرح کنیم: جامعه‌ای که از یک اندیشه، اثر پذیرفته است، چه آمادگیهایی در خود داشته که آن اندیشه توانسته است در آن ریشه بدواند؟. هیچ بذری، هر اندازه نیرومند، بدون خاک مساعد به بار نمینشیند. بنابر این، اگر اندیشه‌ای در جامعه‌ای نفوذ کرده و آثار ژرفی بر جای گذاشته است، نخست باید ویژگیهای آن جامعه را سنجید، نه آن اندیشه را به تنهایی. اندیشه، علّت تامه نیست؛ اندیشه تنها یکی از عوامل است. زمینه پذیرش، فرهنگ عمومی، شیوه آموزش، توانایی سنجشگری و منش مردم، همه در کنار یکدیگر، سرنوشت تاریخی یک جامعه را رقم میزنند. به همین سبب، نسبت دادن همه بدبختیها به یک نویسنده، یک کتاب یا یک مکتب، بیش از آنکه نشانه ژرف‌اندیشی باشد، بیانگر گریز از فهم پیچیدگی واقعیّت است.
«زنده یاد ساعدی»، نه رمان نویس به معنای کلاسیک آن بود. نه داستان نویس. ولی فرزند بحرانهای جامعه بسیار پیچیده و مملوّ از تناقضهای هولناک ایران بود. وی تلاش کرد تا جایی که در امکانهای استعدادی اش بود، وضعیّتی را که در آن میزیست به کلامی ساده و عریان در انظار دیگران نمایش دهد. هیچکس نیز تا امروز به ذهنش خطور نکرده است تا دریابد و بفهمد که زنده یاد ساعدی، پیش از آنکه سبکی به نام «رئالیسم جادویی» در ادبیات جهانی مطرح شود و آن را به «گابریل گارسیا مارکز» نسبت دهند، در حقیقت، نخستین زاینده و پیشگام رئالیسم جادویی، زنده یاد «ساعدی» بود؛ بویژه در کتاب «عزادارانِ بَیَل». امّا چون در کشوری که رمان نویسی آن هنوز نهالی شکننده و پر از اشکال و ایراد بود و زبانش با زبانهای رسمی جهان، چندان مناسبتی نداشت، در هاله ای از تاریکی پنهان ماند. ساعدی در رمانها و داستانها و نمایشنامه ها و تکنگاریهایی که از خودش به یادگار گذاشت، چهره ای روشن و شفّاف از لایه های پنهان جامعه ایرانیان را در آثارش انعکاس داده است. ما اگر میخواهیم منصف باشیم، باید حدّاقل با مراجعه به آثار او نشان دهیم که چه چیزهایی در آنها واتاب دهنده معضلات اجتماعی ما بوده اند و هنوزم هستند؛ نه اینکه بر آن باشیم که با تخریب شخصیّت او بر همه چیز مُهر باطل بزنیم. تراژیکترین واقعه زندگی او را باید شکست در عشقی دانست که تا پایان عمرش او را هرگز رها نکرد و همچون همولایتی اش «شهریار» سوخت و ساخت و نوشت و حتّا از روزی که پایش به فرانسه رسید تا لحظه های مرگش، یک کلمه فرانسه نیاموخت؛ زیرا هیچگاه نتوانست دل از میهن و مردمی برکند که با تمام وجودش، خودش را به آنها متعلّق میدانست. در هر صورت، من لزومی نمیبینم که بخواهم در اینجا به آثار زنده یاد ساعدی بپردازم. امّا تاکید کنم که آفای «سوری»، صلاحیّت پرداختن به این موضوعها را ندارد؛ زیرا هنر نقّادی با تخریب دیگران، هیچ سنخیّتی ندارد. همین.
شاد زی و خوش باش!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: میخواهید مهرداد درویش پور را…
دیدگاه:

میخواهید مهرداد درویش پور را بشناید؟ ببینید سر گور چه کسی دف میزند.

میخواهید مهرداد درویش پور را بشناید؟ ببینید سر گور چه کسی دف میزند.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: مردمان ایران، چگونه حاکمیّت خود را واقعبّت میبخشند؟.
دیدگاه:

درود بر آقای زمانی گرامی،
اندکی گپهای دم دست از معرکه گیریهای دونالد تارتوف و تشیع جنازه پودر شده مقام معظّم هوایی!

من ضرورتی نمیبینم که بخواهم مفصّل بحث کنم. تیتر مقاله شما، گمراه کننده است؛ زیرا بلافاصله این پرسش را به اذهان متبادر میکند که «مردمان ایران» چگونه میتوانند حاکمیّت خود را واقعیّت پذیر کنند؟. آیا سوای اینکه از میان امکانهای موجود، یکی را انتخاب کنند؟. و انتخاب یکی در این موقعیّت و این وضعیّت پیش رو به معنای این نیست که مردمان ایران، بقیه امکانها را نادیده خواهند گرفت و متلاشی خواهند کرد؛ بلکه به معنای این است که مردمان ایران، هر لحظه که بخواهند میتوانند از امکانهای موجود تحت شرایط پیش آمده در موثعیبتهای ناگزیر، استفاده کنند. اینکه شما بگویید «مردمان ایران»، تنها آلترناتیو هستند، بیشتر به رویاها و آرمانهای آرزویی میماند که در اصطلاح رایجش به آن میگویند: «دمکراسی مستقیم»؛ یعنی اینکه بدون وجود ارگانهای ذیربط میتوان با رجوع مستقیم به خود مردمان، در باره موضوعی تصمیم انتخابی گرفت. چنین چیزی ایده آل بشریست که تا کنون در هیچ نقطه ای از جهان، واقعیّت پیدا نکرده است؛ زیرا شرایط آن هنوز به وجود نیامده اند. بنابر این باید واقعبین بود و از چیزهایی سحن گفت که در دسترس هستند. مردمان ایران - منظور نیز آنانی هستند که واجد شرایط انتخاب هستند؛ حداکثر چهل میلیون نفر – میتوانند حاکمیّت خود را از طریق انتخاب «امکانهای موجود» برگزینند. اینجاست که صحبت از «آلترناتیو» میشود. برای پرهیز از زیاده نویسی، اشاره ای کوتاه به «آلترناتیو» میکنم و به سهم خودم تاکید میکنم که «آلترناتیو» ممکنی که میتواند واقعیتهای هولناک میهن را دگرگون کند، شخص «شاهزاده رضا پهلوی» و تمام آنانی هستند که در کنار او می ایستند و دست همکاری و همیاری به او میدهند. امکانهای دیگر با توجّه به شرایط دم دست، بسیار ضعیفند و در چفت و بست تاریخ و فرهنگ مردمان ایران نمیگنجند فعلا؛ مگر اینکه روزی روزگاری نه تنها در جهاننگریهای خود، تجدید نظرهای ریشه ای و کلیدی کنند و همسو و همراستا با تاریخ و فرهنگ مردمان ایران وارد کارزار شوند؛ بلکه در واقعیّت زیستی و مواضعی خودشان اثبات کنند که تفاوت «دوغ را از دوشاب» میدانند و اهل سیاست در معنای دقیق آن هستند؛ نه در معنای تفسیرهای دلبخواهی و قدرت طلبیهای جاه طلبانه. در هر صورت بگذریم.
واژه «آلترناتیو» در زبان روزمره معمولا به معنای «راهی دیگر» یا «گزینه‌ای دیگر» به کار میرود. هنگامی که انسان میان دو یا چند امکان قرار می‌گیرد، هر یک از امکانها آلترناتیوی برای دیگری محسوب میشود. امّا این تعریف، تنها ظاهر مفهوم را بیان میکند. آلترناتیو صرفا یک انتخاب یا جایگزین نیست؛ بلکه یکی از بنیانیترین مفاهیمی است که ما را به اندیشیدن در باره ماهیّت واقعیّت، امکان، آزادی، شناخت و حتّا هویّت انسان فرا میخواند. ریشه این واژه از فعل لاتینی alternare گرفته شده است؛ فعلی که به معنای «جای یکدیگر را گرفتن» یا «به نوبت جانشین شدن» است. بنابر این، آلترناتیو تنها چیزی متفاوت نیست؛ بلکه امکانی است که میتواند جای امکان دیگری را بگیرد. از همین نکته میتوان دریافت که هر آلترناتیو همواره در نسبت با چیزی دیگر معنا پیدا میکند. اگر تنها یک راه وجود داشته باشد، دیگر سخن گفتن از آلترناتیو بی‌ معنا خواهد بود. وجود آلترناتیو مستلزم وجود افقی از امکانات است؛ افقی که در آن بیش از یک مسیر برای تحقّق پیش روی ما قرار دارد. در حقیقت، مفهوم آلترناتیو بیش از هر چیز با مفهوم «امکان» پیوند دارد. واقعیّت، چیزیست که اکنون تحقّق یافته و در برابر ما حضور دارد [= پسمانده های ولایت گیوتینی الله]، امّا آلترناتیو از چیزی سخن میگوید که هنوز تحقّق نیافته، ولی قابلیّت تحقّق را در خود دارد. به همین دلیل، آلترناتیو، ما را از جهان صرفِ واقعیّت به جهان امکانات رهنمون میکند. این همان تمایزی است که میان «قوّه» و «فعل» برقرار میشود. دانه درخت گردو هنوز درخت نیست، امّا امکان درخت شدن را در ذات خودش حمل میکند. هر آلترناتیوی نیز در آغاز، نه یک واقعیّت؛ بلکه یک امکان است؛ امکانی که شاید روزی به واقعیّت تبدیل شود و شاید هرگز تحقّق نیابد. امّا آلترناتیو تنها به قلمرو امکان محدود نمیشود؛ بلکه با آزادی نیز پیوندی عمیق دارد. اگر جهان تنها یک مسیر ممکن داشته باشد، دیگر انتخابی وجود نخواهد داشت و اگر انتخابی در کار نباشد، مسئولیّت نیز بی‌ معنا میشود. آزادی دقیقا از جایی آغاز میشود که بیش از یک امکان پیش روی انسان قرار گیرد. انسان تنها زمانی آزاد است که بتواند میان امکانات مختلف دست به انتخاب بزند. از این منظر، آلترناتیو نه صرفا شرط انتخاب؛ بلکه شرط امکان آزادی است.
با این حال، همین جا یکی از دشوارترین پرسشها مطرح میشود: آیا آلترناتیوها واقعا وجود دارند یا تنها محصول ناآگاهی ما هستند؟ برخی بر این باورند که جهان حقیقتا گشوده است و آینده از پیش تعیین نشده است؛ بنابر این، پیش از هر تصمیم، چندین امکان واقعی وجود دارد و انسان میتواند یکی از آنها را به فعلیّت برساند. در مقابل، دیگرانی معتقدند آنچه که ما «آلترناتیو» مینامیم، تنها حاصل محدودیّت شناخت ماست. از نگاه آنان، تمام رویدادهای جهان از پیش بر اساس زنجیره علّتها تعیین شده‌اند و در نهایت، تنها یک مسیر میتواند تحقّق یابد [دترمینیسم مارکسیستی]. آنچه که برای ما چند امکان به نظر میرسد، از چشم انداز واقعیّت، تنها یک مسیر اجتناب‌ناپذیر است. در برابر این دو دیدگاه، نظریّه سازگارگرایی میکوشد نشان دهد که حتّا اگر جهان از قوانین علّی پیروی کند، انسان همچنان در چارچوب آگاهی، خواسته‌ها و انگیزه‌های خویش میان گزینه‌های مختلف تصمیم میگیرد و همین موضوع برای معنا یافتن آزادی کافی است. از زاویه‌ای دیگر، شاید آلترناتیو بیش از آنکه ویژگی جهان باشد، ویژگی شناخت انسان باشد. تصوّر کنید شطرنج‌بازی در برابر صفحه شطرنج نشسته است. او بیست حرکت ممکن پیش روی خود میبیند، امّا یک کامپیوتر بسیار قدرتمند میداند که تنها یکی از آنها به پیروزی خواهد انجامید. برای شطرنج‌باز، بیست آلترناتیو وجود دارد، امّا از منظر دانشی کامل، شاید تنها یک راه درست وجود داشته باشد. این مثال نشان میدهد که هر چقدر که آگاهی انسان محدودتر باشد، تعداد آلترناتیوهایی که میبیند بیشتر است و هر چقدر که شناخت آدمی ژرفتر شود، روشنتر درمی‌یابد که کدام امکان حقیقتا قابلیّت تحقّق دارد.
اما تأثیر آلترناتیو تنها به آینده محدود نمیشود؛ بلکه خودِ انسان را نیز دگرگون میکند. هر انتخاب، صرفا تعیین‌ کننده مسیر آینده نیست؛ بلکه سازنده هویّت انسان نیز هست. انسانی که راه پزشکی را برمیگزیند، همان انسانی نخواهد بود که زندگی خود را وقف موسیقی میکند. هر انتخاب، یکی از امکانهای وجود انسان را بالفعل میسازد و همزمان، بسیاری از امکانهای دیگر را برای همیشه کنار میگذارد. به همین دلیل، آلترناتیو فقط انتخاب میان چند عمل یا گزینه نیست؛ بلکه انتخاب میان چند شیوه «بودن» و «شدن» است. با اینهمه، تمام امور دارای آلترناتیو نیستند. برخی حقیقتها اساسا جایگزینی ندارند. گزاره‌ای مانند «دو به علاوه دو برابر با چهار است» در منطق، آلترناتیوی ندارد. همچنین خودِ واقعیّت نیز بیرون از واقعیّت، آلترناتیوی ندارد؛ زیرا هر آنچه که وجود دارد، خودش بخشی از واقعیّت است. بنابر این، آلترناتیو همواره در درون واقعیّت معنا پیدا میکند، نه بیرون از آن. از سوی دیگر، وجود آلترناتیوها نشانه‌ای از محدودیّت وجودی انسان نیز هست. انسان نمیتواند همه راهها را همزمان بپیماید، همه زندگیها را تجربه کند یا همه امکانات را به فعلیّت برساند. او ناگزیر است انتخاب کند و هر انتخاب به معنای چشمپوشی از امکانهای دیگر است. اگر موجودی وجود میداشت که همه حقیقت را بی ‌واسطه و کامل میشناخت، شاید اصلا با مسئله آلترناتیو روبرو نمیشد؛ زیرا حقیقت برای او تنها در یک مسیر آشکار میبود. از این منظر، آلترناتیو نه فقط نشانه آزادی؛ بلکه نشانه محدودیّت شناخت و وضعیّت وجودی انسان نیز هست. با این تفاصیل میتوان گفت که آلترناتیو صرفا یک گزینه یا راه دیگر نیست. آلترناتیو تجربه آگاهی انسان از این حقیقت است که واقعیّت تنها چیزی نیست که اکنون تحقّق یافته؛ بلکه همواره افقی از امکانات تحقّق ‌نیافته نیز در دل خود دارد. فاصله میان «آنچه هست» و «آنچه که میتواند باشد»، فضایی است که آزادی، مسئولیّت، خلاقیّت، امید و آرمان در آن زاده میشوند. انسان موجودی است که نه تنها در جهانِ واقعیّت زندگی میکند؛ بلکه همواره در جهانِ امکانها نیز می‌اندیشد. در نتیجه، پرسش از آلترناتیو، در نهایت پرسش از خودِ انسان است؛ موجودی که پیوسته میان واقعیّت و امکان، میان بودن و شدن، و میان آنچه هست و آنچه که میتواند باشد، زندگی میکند.
خوش زی و شاد باش!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: بهرام فرخی
عنوان دیدگاه: جناب آرشان آذری،؛
دیدگاه:

جناب آرشان آذری،؛

در سیاست، اعتبار را با نام واقعی، استدلال و مسئولیت‌پذیری به دست می‌آورند، نه با سایه‌نشینی پشت هویت‌های مبهم با حملات و تهدید و اتهام های شخصی. اگر نقدی بر نوشته‌های من دارید، ساده‌ترین و شرافتمندانه‌ترین راه این است که همانند یک فعال سیاسی مسئول، آشکارا و با نام خود به آن پاسخ دهید، نه آنکه تمام انرژی خود را صرف حمله به نویسنده کنید و از پرداختن به اصل بحث بگریزید.
طی سال‌های گذشته، ده‌ها مقاله نوشته‌ام که مضمون مشترک همه آنها یک هشدار روشن بوده است، اینکه انحصارطلبی، حذف منتقدان و تبدیل جریان مشروطه‌خواهی به گروهی بسته، بزرگ‌ترین خدمتی است که می‌توان ناخواسته به رژیم جنایتکار اسلامی کرد. من بارها از وحدت اپوزیسیون دموکراتیک نوشته‌ام، از ضرورت همگرایی نیروهای مشروطه‌ پادشاهی خواه و جمهوری‌خواه دموکرات سخن گفته‌ام و هشدار داده‌ام که ادامه این روند، همان سرنوشتی را رقم خواهد زد که سرمایه اجتماعی جنبش "زن، زندگی، آزادی" را فرسوده کرد. انتظار دارم اگر کسی مخالف این تحلیل و نوشته های من است، استدلال و نقدی در برابر آن ارائه کند، اما ظاهراً آسان‌تر آن است که به جای نقد اندیشه و نوشته، شخصیت نویسنده هدف قرار گیرد.
این تفاوت میان جدال سیاسی و تسویه‌حساب شخصی است، تفاوتی که ظاهراً هنوز برای برخی روشن نشده است.
این جوابیه را تنها به احترام جناب کیانوش توکلی نوشتم، وگرنه متنی که نویسنده آن حتی مسئولیت هویت خود را نمی‌پذیرد و پشت نامی مستعار پنهان می‌شود، از دیدگاه من فاقد آن اعتبار و مسئولیتی است که شایسته پاسخ‌گویی در یک بحث سیاسی باشد.
با این حال، از آنجا که این نوشته در رسانه‌ای منتشر شده که برای آن احترام قائلم، لازم دیدم چند نکته را روشن کنم. پیش از آنکه یک فعال سیاسی باشم، یک تحلیلگر سیاسی هستم و نوشته‌ها و پژوهش‌های من هرگز به جریان پادشاهی مشروطه محدود نبوده است. حوزه فعالیت فکری من طی سال‌های گذشته، مسائل ایران، تحولات ژئوپلیتیکی خاورمیانه و همچنین سیاست و جامعه ایتالیا را نیز در بر گرفته است. از همین رو، داوری درباره دیدگاه‌ها و آثار من بر اساس برچسب‌های سیاسی یا فروکاستن آن‌ها به یک جریان خاص، نه منصفانه است و نه با واقعیت انطباق دارد.

تاریخ:
نویسنده: بهرام فرخی
عنوان دیدگاه: جناب آرشان آذری،؛
دیدگاه:

جناب آرشان آذری،؛

در سیاست، اعتبار را با نام واقعی، استدلال و مسئولیت‌پذیری به دست می‌آورند، نه با سایه‌نشینی پشت هویت‌های مبهم با حملات و تهدید و اتهام های شخصی. اگر نقدی بر نوشته‌های من دارید، ساده‌ترین و شرافتمندانه‌ترین راه این است که همانند یک فعال سیاسی مسئول، آشکارا و با نام خود به آن پاسخ دهید، نه آنکه تمام انرژی خود را صرف حمله به نویسنده کنید و از پرداختن به اصل بحث بگریزید.
طی سال‌های گذشته، ده‌ها مقاله نوشته‌ام که مضمون مشترک همه آنها یک هشدار روشن بوده است، اینکه انحصارطلبی، حذف منتقدان و تبدیل جریان مشروطه‌خواهی به گروهی بسته، بزرگ‌ترین خدمتی است که می‌توان ناخواسته به رژیم جنایتکار اسلامی کرد. من بارها از وحدت اپوزیسیون دموکراتیک نوشته‌ام، از ضرورت همگرایی نیروهای مشروطه‌ پادشاهی خواه و جمهوری‌خواه دموکرات سخن گفته‌ام و هشدار داده‌ام که ادامه این روند، همان سرنوشتی را رقم خواهد زد که سرمایه اجتماعی جنبش "زن، زندگی، آزادی" را فرسوده کرد. انتظار دارم اگر کسی مخالف این تحلیل و نوشته های من است، استدلال و نقدی در برابر آن ارائه کند، اما ظاهراً آسان‌تر آن است که به جای نقد اندیشه و نوشته، شخصیت نویسنده هدف قرار گیرد.
این تفاوت میان جدال سیاسی و تسویه‌حساب شخصی است، تفاوتی که ظاهراً هنوز برای برخی روشن نشده است.
این جوابیه را تنها به احترام جناب کیانوش توکلی نوشتم، وگرنه متنی که نویسنده آن حتی مسئولیت هویت خود را نمی‌پذیرد و پشت نامی مستعار پنهان می‌شود، از دیدگاه من فاقد آن اعتبار و مسئولیتی است که شایسته پاسخ‌گویی در یک بحث سیاسی باشد.
با این حال، از آنجا که این نوشته در رسانه‌ای منتشر شده که برای آن احترام قائلم، لازم دیدم چند نکته را روشن کنم. پیش از آنکه یک فعال سیاسی باشم، یک تحلیلگر سیاسی هستم و نوشته‌ها و پژوهش‌های من هرگز به جریان پادشاهی مشروطه محدود نبوده است. حوزه فعالیت فکری من طی سال‌های گذشته، مسائل ایران، تحولات ژئوپلیتیکی خاورمیانه و همچنین سیاست و جامعه ایتالیا را نیز در بر گرفته است. از همین رو، داوری درباره دیدگاه‌ها و آثار من بر اساس برچسب‌های سیاسی یا فروکاستن آن‌ها به یک جریان خاص، نه منصفانه است و نه با واقعیت انطباق دارد.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: بهترین برگ برنده در دستان مردمان ایران
دیدگاه:

درووود!
گپی از شکاف عمیق فاجعه 1357

من هیچ ضرورتی نمیبینم که در باره سلسله پهلوی و نیز نقش شاهزاده رضا پهلوی در نزدیک به نیم‌ قرن گذشته تا امروز، داوری نهایی صادر کنم. قبلا هم گفته ام. چنین حقّی را برای خودم قائل نیستم؛ زیرا نه مورّخم و نه داعیه مورّخ بودن دارم. آنچه که در توان من است، اندیشیدن در باره تجربه زیسته خودم و نسلهایی است که روزگار پهلوی را از نزدیک زیسته‌اند و نیز تأمّل در روایتها و شهادتهای آنان؛ یعنی روایتهایی که اگر با صداقت و مسئولیّت بیان شده باشند، میتوانند روزنه‌هایی به فهم حقیقت تاریخی بگشایند. از این رهگذر، سخن گفتن برای من نه به معنای جانبداری از شخصی یا گرایشی سیاسی است و نه به قصد محکوم کردن این یا آن؛ بلکه تلاشی است برای شناخت تاریخ، فهم فرهنگ ایرانی و درک مسئولیّتی که هر ایرانی در برابر میهن و مردمان خویش بر دوش دارد. تاریخ، هنگامی که به ابزار دشمنیهای سیاسی فروکاسته شود، دیگر آموزگار آینده نخواهد بود؛ بلکه به زندان تعصّب و کینه توزی تبدیل خواهد شد.
من به پیشگویی، فال‌ بینی و رمّالی اعتقادی ندارم؛ امّا در عین حال باور دارم که گاه انسانهایی با ژرف ‌اندیشی، تیزبینی و توانایی تأمّل در باره روندهای تاریخی، میتوانند از دل واقعیّتهای زمانه، افقهایی را ببینند که هنوز برای دیگران آشکار نشده اند. چنین بصیرتی نه از جنس غیبگویی؛ بلکه حاصل شناخت عمیق از سرشت انسان، جامعه و حرکت تاریخ است. اگر با دقت به سخنان زنده‌ یاد «مانوک خدابخشیان» گوش کنیم، در پاسخ به پرسشی میگوید که: «شاهزاده، بهترین برگ برنده‌ای است که شما در دست دارید.» این جمله، به‌ رغم ایجازش، لایه‌های معنایی گوناگونی در خود نهفته دارد. او نمیگوید که هیچ شخصیّت یا امکان دیگری وجود ندارد؛ بلکه از «بهترین برگ برنده» سخن میگوید. امّا این برتری کیفیّتی در چیست؟ برگ برنده در کدام میدان؟ در رقابت قدرتهای جهانی؟ در کشاکش بازماندگان ولایت فقیه؟ یا در نزاع گروههای گوناگونی که هر یک خود را آلترناتیو آینده ایران میدانند؟. به گمان من، مقصود را باید در افقی عمیقتر جست ‌و جو کرد. اگر شاهزاده رضا پهلوی را بتوان «برگ برنده» نامید، این تعبیر نه به معنای برتری ذاتی یک فرد؛ بلکه به این معناست که او، با وجود همه اتّهامها، تخریبها و دشمنیهایی که طی دهه‌ها متوجّه خودش و خاندانش بوده و همچنان هست، به یک امکان تاریخی برای عبور از بُن ‌بست کنونی ایران تبدیل شده است. این امکان، پیش از آنکه یک موقعیّت سیاسی باشد، ظرفیّتی تاریخی و فرهنگی است؛ یعنی ظرفیّتی برای پیوند دوباره ایران با تداوم تاریخی که در بحران سال 1357 گسسته شد. از این منظر، «برگ برنده» در اختیار هیچ حزب، گروه یا گرایش سیاسی نیست. این برگ، تنها در دستان مردمان ایران معنا پیدا میکند؛ منظورم مردمانی است که اگر بتوانند در میان رقابت قدرتهای جهانی، بقایای حکومت فقاهتی و مدّعیان رنگارنگ اپوزیسیون، با تشخیص و تمییز تاریخی تصمیم بگیرند، خواهند توانست از این امکان برای گشودن راهی تازه بهره ببرند. ارزش چنین امکانی نه در شخص ‌پرستی؛ بلکه در نقشی است که میتواند در بازگرداندن ایران به مسیر تداوم تاریخی و فرهنگی خویش ایفا کند؛ یعنی مسیری که با انقلاب نکبتبار 1357 دچار گسستی عمیق شد.
به همین دلیل، حمایت از شاهزاده، اگر بر پایه اندیشه و مسئولیّت و انتقاد بهره مند باشد، به معنای تسلیم شدن در برابر اراده یک فرد یا گرایش سیاسی نیست؛ بلکه به معنای ایستادن در کنار مردم ایران و پاسداری از امکانی است که شاید بتواند آنان را از چرخه فرساینده قدرت الهی، استبداد سفّاکان ریشو و ایدئولوژی منحط اسلامیّت بیرون آورد. در این برداشت، موضوع نه یک شخص؛ بلکه آینده ایران، نهفته است؛ نه سلطه فردی؛ بلکه امکان بازسازی پیوند ملّت با تاریخ، فرهنگ و هویّت خویش. ایران، برای آنکه دوباره بتواند سهمی در آفرینش فرهنگ جهانی داشته باشد، نخست باید با خویشتن تاریخی خود آشتی کند. تنها ملّتی که ریشه‌های خویش را بازمییابد، میتواند با قامتی استوار وارد رودخانه عظیم فرهنگ جهانی شود؛ نه به ‌عنوان مقلّد دیگران؛ بلکه به‌ عنوان ملّتی که از سرچشمه تجربه تاریخی و فرهنگی خود، چیزی نو به جهان عرضه میکند. اینک، میدان آزمون نه برای ادّعا؛ بلکه برای مسئولیّت است. آنان که حقیقتا دل در گرو ایران و همه مردمان آن، فارغ از هر تبعیض و مرزبندی، دارند، باید نشان دهند که آیا منافع زودگذر سیاسی را بر سرنوشت تاریخی این سرزمین ترجیح میدهند، یا آنکه در افقی بلندتر، ایران را به مثابه میراث مشترک همه ایرانیان پاس خواهند داشت. این گوی و این میدان.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نوشته شده در: نوستالژی چیست؟
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: کژفهمیهای فاجعه بار و عواقب هولناکشان
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از اعماق تاریخ اسطوره ای ایران در دوران مدرنیته و پست مدرن آچمزی!

در اینکه مجری محترم برنامه «پرگار» آگاهی ژرف و درخوری از موضوعات مورد بحث ندارد، برای من کمترین تردیدی وجود ندارد؛ به همین دلیل نیز قصد ندارم ذهنیّت و توانایی او را در این زمینه دستمایه داوری قرار دهم. همچنین، «خانم سهرابی» نیز، به ‌جز بازگویی پاره‌ای برداشتهای رایج، سطحی و به شدّت بی مایه، سخنی درخور تأمّل و شنیدن عرضه نمیکند. آشنایی ایشان با تاریخ، فرهنگ و جنبشهای ایران، دست‌ کم در بطن آنچه که از گفتارشان برمی‌آید، چنان محدود و معشوش و بی معنا و نارساست که نمیتواند مبنای گفت ‌و گویی جدّی و روشنگر باشد. امّا آنچه که حقیقتا مرا به شگفتی و تأسف وامی‌دارد، حضور استاد فلسفه – آقای طبری - در چنین مجلسی است؛ یعنی کسی که انتظار میرود توانایی آن را داشته باشد که مفاهیمی بنیانی همچون «تاریخ»، «هویّت فرهنگی» و به‌ ویژه مسئله «زمان» را با زبانی روشن، روان و مبتنی بر مثالهای ملموس، برای مخاطبانی با سطوح مختلف آگاهی توضیح و تشریح کند. هنر فلسفه و استادی فلسفه صرفا در پیچیده سخن گفتن و نقل قول آوردن نیست؛ بلکه در اینست که ژرفترین مفاهیم را به ساده ‌ترین و فهم پذیرترین زبان گفت و شنودی ارتقا دهیم، بی ‌آنکه از عمق آنها بکاهیم.
سخن من بیش از همه متوجّه آقای طبری است. به باور من، ایشان نباید - جسارتا تعیین تکلیف نمیکنم - در فضایی که سطح گفت ‌و گو هنوز از ابتدایی‌ترین مقدّمات فراتر نرفته است، مستقیما با زبان متخصّصان سخن بگوید. هر بحثی اقتضای مخاطب خود را دارد و فلسفه، اگر نتواند پلی میان اندیشه و فهم عمومی برقرار کند، در عمل از رسالت خویش فاصله گرفته است. مسئله «زمان» از بنیانیترین و در عین ‌حال دشوارترین مسائل اندیشه بشری است. نزدیک به سه دهه است که من این موضوع را از منظرهای گوناگون کاویده، در باره آن نوشته و بارها به بحث گذاشته‌ام. با اینهمه، تجربه پیوسته به من نشان داده است که بخش بزرگی از تحصیل‌کردگان، دانشگاهیان و حتّا بسیاری از کنشگران سیاسی و اجتماعی، هنوز از درک لایه‌های ژرف این مفهوم، چه در قلمرو فیزیک، چه در فلسفه و چه در جهان اسطوره، فاصله‌ای چشمگیر دارند. گویی «زمان» را تنها به معنای ساعت و تقویم میشناسند، نه به‌ مثابه افق شکلگیری تاریخ، هویّت فرهنگی، حافظه و امکان فهم انسان از خویشتن.
این وضعیّت، بیش از آنکه مایه سرزنش باشد، مایه تأسف است؛ زیرا مسئولیّت استادان و اندیشمندان دقیقا از همین نقطه آغاز میشود. وظیفه آنان فقط نمایش دانش تخصّصی نیست؛ بلکه گشودن گره های مفهومی برای کسانی است که هنوز در آغاز راه فهمیدن قرار دارند از جمله خانم سهرابی و مُجری محترم پرگار. اگر این وظیفه به انجام نرسد، گفت ‌و گوهای عمومی، هر چند که آراسته به واژگان فلسفی، چیزی جز نمایش ظاهری دانایی نخواهند بود؛ نمایشی که در آن، دانستن، جای فروتنیِ فهمیدن و فهماندن را میگیرد و باعث میشود که طرف مقابل از موضع ضعف آگاهی و بی دانشی به نُک و نیش و متلک پراندن برای تحقیر دیگری استفاده کند [به لحن تحقیر آمیز خانم سهرابی نسبت به اقای طبری خوب دقّت کنید تا متوجّه منظور من شوید]. با این مقدّمه قبل از خطبه، از این بحث درمی‌گذرم و به اختصار به مقوله «نوستالژی» میپردازم؛ زیرا بدون روشن شدن نسبت انسان با زمان، فهم درست نوستالژی نیز ناممکن خواهد بود.
مشکل اساسی، البته، فقط ناآگاهی افراد نیست؛ ناآگاهی، تا زمانی که با میل به فهمیدن همراه باشد، نه عیب است و نه مایه سرزنش. آنچه که حقیقتا خطرناک است، توهّمِ دانایی است؛ یعنی لحظه‌ای که انسان میپندارد فهمیده است، در حالیکه هنوز حتّا پرسش را نیز به درستی درنیافته و نگواریده است. فلسفه، پیش از آنکه هنر پاسخ دادن باشد، هنر دُرُست پرسیدن است و جامعه‌ای که پرسشهایش را گم کرده باشد، پاسخهایش نیز چیزی جز تکرار محفوظات و کلیشه‌ ها نخواهند بود. سالهاست که در فضای فکری و رسانه‌ای ما، واژه‌های بزرگی چون «هویّت»، «تاریخ»، «زمان»، «فرهنگ» و «تمدّن» همچون سکّه ‌های کم‌ ارزش دست‌ به ‌دست میشوند، بی ‌آنکه کسی لحظه‌ای درنگ کند و از خود بپرسد که این واژگان دقیقا به چه واقعیّتهایی دلالت میکنند؟. گویی نام بردن از یک مفهوم، معادل فهمیدن آن است. حال آنکه فاصله میان تلفّظ یک واژه و ادراک حقیقت آن، گاه به اندازه فاصله زمین تا آسمان است. به همین سبب است که بسیاری از گفت ‌و گوهای موسوم به روشنفکری، بیش از آنکه میدان کشف حقیقت باشند، به صحنه نمایش معلومات بدل شده‌اند. هر کسی میکوشد که انبانی از اصطلاحات فلسفی، تاریخی یا جامعه ‌شناختی را بر سر مخاطب فرو ریزد، بی‌ آنکه لحظه‌ای بیندیشد آیا مخاطب أصلا صورت مسئله را دریافته است یا نه؟. در چنین وضعیّتی، فلسفه از «روشنگری» به «خودنمایی» تنزّل پیدا میکند و دانش، به جای آنکه چراغ فهم و فهماندن باشد، به زینتِ شخصیّت تبدیل میشود.
به گمان من، نخستین وظیفه هر فیلسوف و متفکّر و استاد دانشگاه، نه اثبات برتری علمی و مقام دانشگاهی خویش؛ بلکه پرورش توان اندیشیدن در مخاطب است. اگر مخاطب، پس از پایان یک گفت‌ و گو، بتواند پرسشی ژرفتر از پیش با خودش به خانه ببرد، آن گفت ‌و گو موفّق بوده است؛ امّا اگر تنها با انبوهی از اصطلاحات ناآشنا و احساس حقارت، مجلس را ترک کند، آنچه که رخ داده، آموزش نبوده؛ بلکه نوعی نمایش آکادمیک بوده است. دقیقا از همین منظر است که مسئله «زمان» را کلید فهم بسیاری از بحرانهای فکری ایران میدانم. تا هنگامی که نسبت انسان ایرانی با زمان، با گذشته، با اکنون و با افق آینده روشن نشود، سخن گفتن از هویّت، نوستالژی، سنّت، تجدّد و حتّا سیاست، بر زمینی سست بنا خواهد شد؛ زیرا زمان، صرفا ظرف وقوع حوادث نیست؛ بلکه زمان، خودِ افق پیدایش معناست. هر کسی زمان را نفهمد، تاریخ را به فهرست وقایع، هویّت را به احساسات جمعی و نوستالژی را به حسرت گذشته فرو میکاهد. در حالی که هر سه، ریشه در تجربه وجودی انسان از زمان دارند، نه در حافظه‌ای صرفا تاریخی - فرهنگی.
نوستالژی از دیدگاه فلسفی پدیده‌ای بسیار عمیقتر از آن چیزی است که معمولا تصوّر میشود. بسیاری آن را صرفا دلتنگی برای گذشته های از دست رفته میدانند، امّا در حقیقت، نوستالژی نقطه‌ای است که در آن زمان، هویّت، حافظه، حقیقت، اشتیاق و محدودیّت وجود انسان به یکدیگر میرسند. به همین دلیل است که فیلسوفان، نویسندگان و اندیشمندان در طول تاریخ، بارها به آن پرداخته‌اند؛ زیرا نوستالژی نه تنها احساسی شخصی؛ بلکه یکی از بنیانیترین تجربه‌های انسانی است. واژه «نوستالژی» از دو واژه یونانی «نوستوس» (= بازگشت به خانه) و (آلگوس) (= درد) تشکیل شده است. بنابر این، معنای نخستین آن «دردِ ناتوانی از بازگشت به خانه» است. امّا این «خانه» لزوما یک مکان جغرافیایی نیست؛ بلکه بیشتر نمادی از حالتی از وجود آدمی است. انسان در نوستالژی معمولا نه برای یک شهر یا یک خانه؛ بلکه برای زمانی که گذشته، برای نسخه‌ای از تجربیات زیسته خود که دیگر وجود ندارد، برای معصومیّتی که از دست رفته، یا برای معنایی که زمانی در زندگی و نوع زیستن احساس میکرد، دلتنگ میشود. گذشته در اینجا تنها نمادی است که این احساسات را در خود جای داده است. نوستالژی از آنجا پدید می‌آید که انسان، تنها موجودی نیست که گذشته را به یاد می‌آورد؛ بلکه موجودی است که در خاطرات خودش همچنان زندگی میکند. گذشته برای انسان کاملا از میان نمیرود؛ بلکه بخشی از هویّت او باقی میماند. در نتیجه میتوان گفت که انسان، همزمان در گذشته، حال و آینده زندگی میکند. هویّت ما تنها آن چیزی نیست که اکنون هستیم؛ بلکه مجموعه تمام تجربه‌ها، شکستها، امیدها و دگرگونیهایی است که در طول زندگی پشت سر گذاشته‌ایم. نوستالژی دقیقا زمانی شکل میگیرد که احساس میکنیم چیزی که زمانی بخشی از وجود ما بوده، برای همیشه از دست رفته است.
نکته مهم این است که نوستالژی در حقیقت میل به بازگشت به گذشته نیست. بسیاری گمان میکنند که اگر میتوانستند دوباره به گذشته بازگردند، خوشبختتر میشدند، امّا اگر صادقانه به زندگی گذشته خود نگاه کنند، درمییابند که آن زمان نیز با نگرانیها، ترسها و دشواریهای بسیاری روبرو بوده‌اند. آنچه که انسان واقعا از دست داده، خود گذشته نیست؛ بلکه احساسی است که در آن زمان، تجربه میکرد؛ احساس امنیّت، امید، آزادی، امکانهای بسیار متنوّع، صمیمیت، عشق یا اعتماد و غیره و ذالک. بنابر این، گذشته، بیشتر، ظرفی است که این احساسات را در خودش نگه داشته است. نوستالژی همچنین حقیقتی بنیانی در باره زمان را آشکار میکند. زمان نوستالژیک تنها در یک جهت خطّی حرکت میکند. ما میتوانیم خاطرات را مرور کنیم، عکسهای قدیمی را ببینیم یا دوباره به همان مکانهای گذشته بازگردیم – چنانچه وجود داشته باشند -، امّا هرگز نمیتوانیم همان لحظه تجربه زیسته را دوباره زندگی کنیم. به همین علّت، نوستالژی تجربه مستقیمِ فناپذیری است؛ یعنی یادآوری این حقیقت که هر آنچه واقعی است، سرانجام میگذرد. انسان از طریق نوستالژی با این واقعیّت روبرو میشود که زندگی، بازگشت‌ ناپذیر است و همین بازگشت‌ناپذیری، ارزش لحظه‌ها را آشکار میکند.
از سوی دیگر، نوستالژی مسئله هویّت را نیز پیش میکشد. کودک درون ما دیگر وجود خارجی ندارد، نوجوانی که زمانی بودیم از میان رفته است و حتّا انسانی که چند سال پیش بودیم نیز دیگر همان شخص نیستیم. با این حال، همه این نسخه‌های گذشته را «من» مینامیم. اکنون این پرسش فلسفی مطرح میشود که «منِ واقعی» کدام است؟. آیا همان کسی هستم که اکنون هستم، یا مجموعه تمام کسانی که در طول زندگی بوده‌ام؟. نوستالژی، این نسخه‌های گوناگون من را به هم پیوند میدهد و نشان میدهد که هویّت، چیزی ثابت و ایستا نیست؛ بلکه داستانی است که پیوسته نوشته و از نو اندیشیده و تجربه میشود. نوستالژی همچنین ما را با مسئله حقیقت روبرو میکند. آیا خاطرات ما تصویری کاملا دقیق از گذشته‌اند؟. پاسخ منفی است. حافظه مانند یک دوربین فیلمبرداری عمل نمیکند؛ بلکه هر بار، گذشته را دوباره بازسازی میکند. به همین دلیل است که نوستالژی اغلب گذشته را زیباتر از آنچه که واقعا بوده است نشان میدهد. ذهن انسان بسیاری از رنجها، اضطرابها و تلخیها را کم ‌رنگ میکند و در مقابل، لحظه‌های زیبا و معنادار را برجسته ‌تر به یاد می‌آورد. بنابر این، نوستالژی بیش از آنکه خود گذشته را به یاد آورد، معنای گذشته را زنده میکند.
یکی از ویژگیهای شگفت‌انگیز نوستالژی این است که همزمان احساس شادی و اندوه را در انسان برمی‌انگیزد. شادی به این دلیل که انسان خوشحال است روزی چنین تجربه‌ای را زیسته و اندوه به این علّت که میداند آن تجربه هرگز دوباره تکرار نخواهد شد. این دو احساس متضاد، در حقیقت دو روی یک سکّه حقیقت‌ هستند: «من آن را تجربه کرده‌ام» و «دیگر هرگز آن را تجربه نخواهم کرد». نوستالژی از همزیستی این دو حقیقت زاده میشود. از دیدگاه فلسفی، نوستالژی کارکردهای مهمی نیز دارد. نخست اینکه هویّت فرهنگی و تاریخ انسان را حفظ میکند. اگر انسان هیچ خاطره‌ای نداشت، هر صبح، گویی انسانی کاملا تازه بود و هیچ پیوندی با گذشته خود نداشت. نوستالژی رشته‌ای است که گذشته و حال را به هم متّصل میکند و داستان زندگی انسان را یکپارچه نگه میدارد. دوم اینکه نوستالژی به انسان نشان میدهد که چه چیزهایی در زندگی واقعا ارزشمند بوده‌اند. معمولا انسان، روزهای کاملا عادی یا بی ‌اهمیّت را با حسرت به یاد نمی‌آورد، بلکه لحظه‌هایی را به خاطر می‌آورد که عمیقا بر او اثر گذاشته‌اند. به همین سبب، نوستالژی همچون آیینه‌ای، ارزشهای واقعی و اصیل انسان را آشکار میکند. به ما نشان میدهد که چه کسانی را دوست داشته‌ایم، برای چه چیزهایی زیسته‌ایم و چه تجربه‌هایی بیشترین معنا را برای ما داشته‌اند.
سوم اینکه نوستالژی امکان سپاسگزاری را فراهم میکند. این احساس به ما یادآوری میکند که اگر چه گذشته دیگر وجود خارجی ندارد، امّا همچنان در معنایی که به زندگی ما بخشیده، زنده است. رویدادها پایان یافته‌اند، امّا تأثیرشان در شخصیّت، اندیشه و جهانبینی ما باقی مانده اند. چهارم اینکه نوستالژی انسان را با محدودیّت و پایان ‌پذیری زندگی روبرو میکند. اگر همه ‌چیز جاودانه بود، شاید هیچ چیز ارزش ویژه‌ای نداشت. ارزش لحظه‌ها دقیقا از اینجا ناشی میشود که میدانیم بازنمیگردند. نوستالژی به ما یادآوری میکند که هر لحظه‌ای که اکنون زندگی میکنیم، روزی خودش به خاطره‌ای تبدیل خواهد شد. با این حال، نوستالژی همیشه نیز سازنده نیست. زمانی که انسان دیگر نتواند در زمان حال زندگی کند و همواره گذشته را کاملتر و زیباتر از اکنون ببیند، نوستالژی به مانعی برای رشد تبدیل میشود. اگر کسی باور کند که بهترین بخش زندگی‌اش برای همیشه پشت سر گذاشته شده است، دیگر انگیزه‌ای برای ساختن آینده نخواهد داشت. در این حالت، نوستالژی از پلی میان گذشته و حال، به زندانی برای ذهنیّت انسان تبدیل میشود. در نهایت، اگر بخواهیم ژرفترین معنای فلسفی نوستالژی را بیان کنیم، باید بگوییم که نوستالژی در حقیقت نگاهی به گذشته نیست؛ بلکه راهی برای شناخت خود انسان است. این احساس نشان میدهد که انسان موجودی زمانمند است؛ یعنی موجودی که میتواند به یاد آورد، معنا بیافریند، عشق بورزد، دوست بدارد، فقدان را تجربه کند و از دل تجربه‌ها هویّتی برای خود بسازد. موجودی که حافظه ندارد، هرگز نوستالژی را تجربه نمیکند؛ امّا در عین حال، نه تاریخ شخصی دارد، نه هویّت و نه درکی از معنای زندگی. شاید عمیقترین حقیقت نوستالژی در این باشد که ما گمان میکنیم برای گذشته دلتنگ هستیم، در حالیکه، تازه از فاصله زمانی، ارزش آنچه را زیسته‌ایم درمی‌یابیم. هنگامی که کودک بودیم، نمیدانستیم در حال تجربه کودکی هستیم. هنگامی که با دوستان خود میخندیدیم، نمیدانستیم که آن لحظه روزی به خاطره‌ای تکرارنشدنی تبدیل خواهد شد. نوستالژی، ناآگاهی انسان را آشکار میکند و به او می‌آموزد که ارزش بسیاری از لحظه‌ها تنها پس از گذشت آنها فهمیده میشود. نوستالژی صرفا حسرت گذشته نیست؛ بلکه نوعی شناخت است؛ یعنی شناختی که انسان را دعوت میکند اکنون را آگاهانه‌تر و توام با مسئولیّت بیشتر و بیشتر و بیدارفهمی زندگی کند؛ زیرا آنچه که فردا برایش دلتنگ خواهیم شد، بسیار احتمال دارد همان چیزی باشد که امروز بی‌ توجّه از کنار آن میگذریم. بنابر این، نوستالژی نمیگوید: «به گذشته بازگرد.»؛ بلکه میگوید: «ارزش آنچه را که گذشته است دریاب، تا بتوانی اکنون را با آگاهی، حضور و معنای بیشتری زندگی کنی.»
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: وقتی که متّهم سفّاک و خونریز در جای دادستان و قاضی مینشیند!
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
نطقی از محکمه قیامت کبرا در حضور الله اقتلویی و رسول عقده ای و مومنان روانپریشش!

در اینکه در ایران تحت سیطره گیوتین الهی نه تنها هیچ نشانه ای از «دادگزاری و دادستانی» نیست، بلکه حتّا از همان «عدالت مزخرف و تبعیضی و چندش آور اسلامی» نیز هیچ نشانه ای در هیچ گوشه ای از خاک ایران دیده نمیشود، مُعضلیست که تقریبا نزدیک به نیم قرن تمام، شواهد متّقن و بُرهان قاطی برای فقدان «دادگزاری/عدالت» در ایران وجود دارد. دادستانی که خودش در برابر اتّهام مشارکت یا دفاع از کشتارهای گسترده؛ مخصوصا قتل عام دیماه خونین باید بی چون و چرا پاسخگو باشد و صد در صد باید در صندلی متّهم به تقصیر حضور داشته باشد، پیش از آنکه مسئله‌ای حقوقی را بخواهد مطرح کند، باید اگر ارزنی شعور دارد این پرسش را مطرح کند که آیا دادگزاری/عدالت میتواند از زبان کسی سخن بگوید که خودش از پاسخگویی به عدالتخواهی شاکیان گریخته است و بزرگترین ناقض و پایمال کننده دادگزاری/عدالت است؟.
اگر مدّعی دادگزاری/عدالت، خودش از حقیقت، هراس داشته باشد، آیا کیفرخواست او علیه دیگران است، یا اعترافی ناخواسته به بحران لژیتیماتسیون/حقّانیّت خویش و سیستم جبّار و خونریز مدافع دادستان جبّار و ابله؟ وقتی دادستان، خودش باید نخستین متّهم ردیف اول دادگاه وجدان و حقیقت و حقوق انسانی باشد، چه کسی واقعا در حال محاکمه شدن است؛ متّهمان، یا خودِ عدالت/دادگزاری؟. باید پرسید که چه کسی حقّ دارد دیگری را متّهم کند؟. بازماندگان قربانیان قتل عام علیه حکومتگران ناحقّ و خونریز؟. یا حاکمان قاتل و سفّاک و مادرفروش علیه ملّت؟. آیا صرفِ نشستن بر کرسی دادستانی با تکیه به تکبّر متفرعن و مسلّح بودن به گیوتین و شمشیر ذوالفقاری و آویز بودن طنابهای کثیری برای اعدام و حضور متجاوزین و آدمکشهای خبیث و سفّاک به گرداگردخویش، انسان را به نماینده عدالت تبدیل میکند؟. یا شایستگی برای این مقام، پیش از هر چیز، وابسته به پاک بودن دستان و وجدان و قلب و ذهنیّت کسی است که اتّهام را بر زبان می‌آورد؟. اگر دادستان، خودش در ساختاری قرار داشته باشد که به اتّهام نقض گسترده حقوق انسانها، سرکوب، اعدام، کشتار و تجاوز و شکنجه و غارت و چپاول و ویرانگری و حذف مخالفان شناخته میشود، آیا کیفرخواست او سند عدالت است یا سند وارونگی عدالت؟. هنگامی که متّهم خونریز و جلّاد، لباس دادستان میپوشد، حقیقت به کجا پناه میبرد؟. دادستان از قانون سخن میگوید. امّا قانون چیست؟. آیا قانون صرفا اراده قدرت جبّار است؟. اگر هر آمریّتی که از سوی قدرت صادر شود «قانون» نام گیرد، چه تفاوتی میان عدالت و جبّاریّت حکومت باقی میماند؟.
آیا دادگاهی که قربانیان و داغدارانشان را محاکمه میکند و عاملان خشونت را مصون میدارد و فدیه میدهد، هنوز دادگاه است؟. یا تنها صحنه‌ای مضحک است که در آن، قدرت، خود را به شکل عدالت نمایش میدهد؛ آنهم از نوع به شدّت متعفّن و باتلاقی شده الهی اش؟. وقتی که هزاران نفر بازداشت میشوند، اموالشان مصادره میشود و اتّهام «همکاری با دشمن [کدام دشمن، وقتی که زمامداران حکومتی، دشمنان و خاصمان اصلی مردمان ایرانند]» به ابزاری برای خاموش کردن هر صدای ناهمسو بدل میشود، پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی متّهم شده است؛ بلکه اینست که چه کسی حقّ متّهم کردن دارد؟. آیا دادستانی که هرگز خودش و سیستم محبوبش را در برابر هیچ دادگاه مستقلی برای جنایتها و خونریزیهایی که مرتکب شده است، پاسخگو ندیده، میتواند دیگران را پاسخگو بخواند؟ و اگر پاسخ منفی است، پس این کیفرخواست علیه چه کسی صادر شده است؟ علیه افراد نام‌ برده، یا علیه خودِ مفهوم عدالت؟. شاید خطرناکترین لحظه، زمانی نباشد که جنایت رخ میدهد؛ بلکه زمانیست که جنایتکار، زبان و مقام عدالت را تصاحب میکند؛ زیرا در آن لحظه، تنها انسانها کشته نمیشوند، بلکه معنای عدالت نیز زخمی و متعفّن و بی خاصیّت میشود. قدرت میتواند محکمه بنا کند، حکم صادر کند، زندان بسازد و حتّا حقیقت را برای مدّتی خاموش کند؛ اما هرگز نخواهد توانست مسئولیّت انسانی و اخلاقی را از میان ببرد. دادستان میتواند کیفرخواست بنویسد؛ اما آیا میتواند وجدان مردمان میهن را نیز وادار به امضا کند؟. احتمالا که نه، صد در صد، مهمترین دادگاه، نه در ساختمانهای قوّه قضائیه گیوتین الهی؛ بلکه در حافظه و وجدان انسانها برپا میشود؛ یعنی دادگاهی که در آن، جای دادستان و متّهم را نه قدرت؛ بلکه حقیقت تعیین میکند. من میپرسم که اگر روزی دادگاهی واقعا مستقل تشکیل شود، چه کسی بر صندلی دادستان خواهد نشست، و چه کسی باید در صندلی متّهم پاسخ دهد؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: جوانان تان در ایران و خارج…
دیدگاه:

جوانان تان در ایران و خارج در فضای مجازی کجا هستند؟

در مورد شفافیت مالی نمیتوان به مجاهدین خرده گرفت. نیروهای سیاسی اپوزیسیون دلیلی برای شفافیت مالی ندارند و چیزی اثبات نمی شود. اما هنگامی که یک نیرو در عراق تجهیز می کنید و جنس تجهیزات نشان میدهد که از کجا آمده نیازی به اقرار مسعود رجوی نیست.
اما یک عامل بزرگ و مهم را نباید فراموش کرد: فضای مجازی. امروز دیگر 40 سال پیش نیست که نشریه ها و تعداد خریداران شان معیار محبوبیت باشد. هرچند نشریات چپ و مجاهدین در تیراژهای چند ده هزار هم در خارج کشور چاپ شدند اما حتا خود هواداران شان هم رغبت خواندنش شان را نداشتند. همان ها برای کیهان لندن پول میدادند و آبونه میشدند. از همینجا میشد مردمی بودن یک ایدئوژی - در یک طرف کیهان ملی گرا و در طرف دیگر سایرین جهان وطن و حتا جبهه ملی - را بخوبی تماشا کرد. امروز برای سنجش یک نیرو و زورآزمایی سیاسی دیگر کیوسک روزنامه فروشی و تیراژ ارگان ها نیست که تعیین کننده است بلکه فضای مجازی است و حرفهای ساده مردم از پیر و جوان. خیلی راحت میتوان فیک را از حقیقی تمیز داد. مجاهدین دیگر وجود ندارند. اگر این پول شان نبود میرفتند همانجا که راه کارگر و چریک اقلیت و اکثریت و .. اینها رفته اند. جبهه ملی هنوز بخاطر نامش یک عقبه ای دارد. اما اینها محو میشوند. پس از مرگ نسل مجاهدی که در ایران به دنیا آمد، دیگر پول هم دردی از آنها دوا نمی کند. بقیه پول بین ورثه تعدادی که به آن پول ها درسترسی دارند برادرانه تقسیم میشود و آنچنام از یادها میروند که نادر رفت....

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: جنایتکاران الهی هرگز و هیچگاه، دفاع پذیر نیستند. هرگز و هیچگاه.
دیدگاه:

دروووود!
گپی از دل فریادهای دلخراش مادران و پدرانی که عزیزترینهای خود را از دست داده اند.

هیچکس در هیچ نقطه ای از این جهان پهناور و احتمالا در منظومه شمسی یا کهکشانهای دیگر که نشانه ای از حیات انسانی در آنها وجود داشته باشد، هرگز و به هیچ طریقی نمیتواند ثابت کند که سیستم مخوفی به نام «ولایت فقاهتی» لژیتیم است. تمام دست اندرکاران این سیستم از ریز و دُرُشت بدون هیچ استثنائی، متّهم و مُجرم و قاتل و خونریز و تبهکار هستند و مستحق مجازات و در پشت صندلی اتّهام. این سیستم جنایتکار و خونریز حتّا طبق شرایع اسلامیّت و نصوص قرآنی نیز به هیچ وجه من الوجوه، «مشروعیّت/حقّانیّت/لژیتیماتسیون» ندارد که ندارد. کسانی که میخواهند به هر دلیلی در صدد دفاع از این سیستم گیوتینی و مجرمان مصدر اجرائی اش بر آیند یا اعمال تبهکارانه و جنایتهای آنان را لاپوشانی و استتار و عادّی سازی کنند، همه بدون استثناء متّهم و همدست جنایتکاران حاکم هستند؛ ولو در تمام عمرشان کوچکترین جُرم مستحق مُجازات مرتکب نشده باشند. سیستم پسمانده های فرسوده ولایت فقاهتی را در ریزترین نشانه های میکرسکپی اش نیز باید بی چون و چرا نابود و سر به نیست کرد. این کار نه تنها خدمت بسیار شایانی به ایرانیان و اسلامیّت است؛ بلکه بزرگترین خویشکاری و خدمتیست که میتوان به أبناء بشر در سراسر جهان اجرا کرد. آنانی که در صدد دفاع از این سیستم مخوف و توجیه جنایتهای کارگزارانش هستند، بهتر است به جای لفّاضی کردنهایی که رسواگر جهالت خودشان است، همواره این موضوع را در پیش چشم خودشان داشته باشند که سیستم فقاهتی، پرونده جنائی بسیار قطوری دارد و شاکیان میلیونی. نباید از یاد برد که ریز و دُرُشت کارگزاران و ذینفعان و متصدّیان این سیستم مخوف، پاسخگوی جنایتهائی هستند که از پشت «مدرسه رفاه» شروع شدند و در جنگ ایران و عراق و سپس فاجعه قتل عام زندانیان سیاسی و توسعه وحشتناک «خاوران از جنازه های طبق طبق شده» و سپس سرکوبهای جنبشهای حقّ طلبانه «سبز و مهسا و دیماه خونین و اعدامهای سرسام آور» و از همه بدتر و فاجعه بارتر نابودی فرهنگ و منش و اخلاق و ویرانی سراسر ایران و متلاشی کردن روان سالم ایرانیان» به حیث متّهم ردیف یک محسوب میشوند. همین.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: سخت است
دیدگاه:

سخت است

سخت است به تاول های کف پایت بگویی راه را اشتباه آمده ای. لذا.. نه تنها همین راه را ادامه بده بلکه بقیه را هم که کف پایشان تاول زده تشویق کن به طرف دره بروند.. بسیار زودتر از این درد رها میشوند تا بخواهند برگردند و سرزنش ها بشنوند. کسی که شهامت اقرار به رفتن راه اشتباه را پس از 47 سال ندارد موجود حقیری است که شجاعت را در مخالفت می بیند. برای اینها مخالفت شده است یک دکان، یک ارزش! این را از دست بدهد دیگر چه بنویسند؟

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: .
دیدگاه:

.

من صریح می‌گویم: کارکرد سیاسی نوشته‌های آقای فرخی برای من هیچ تفاوتی با خط تبلیغاتی جمهوری اسلامی ندارد. سال‌هاست اپوزیسیون ملی و مشروطه‌خواه را می‌کوبد، اما برای جمهوری اسلامی راه فرار تحلیلی می‌سازد. اگر کسی معتقد است این نوع قلم زدن در خدمت رژیم نیست، بیاید با دلیل ثابت کند. وقتی نویسنده‌ای همیشه مقصر را در اپوزیسیون پیدا می‌کند و جمهوری اسلامی را پشت واژه‌های شیک پنهان می‌کند، اسمش تحلیل مستقل نیست؛ اسمش کمک به بقای همان نظامی است که ایران را ویران کرده است.

تعجب من از جناب کیانوش توکلی است که چرا این نوشته‌های بی‌کیفیت، بی‌ثمر و بی‌تأثیر را پی‌درپی در این وب‌سایت منتشر می‌کنند. رسانه‌های مخالف جمهوری اسلامی نباید تریبون دائمی تخریب اپوزیسیون و تطهیر نرم جمهوری اسلامی شود.

نظر کاربران در سایت گویا نیوز
3+
رای دهید
15-
نوید سلمانی عضویت
۴ ساعت پیش
مشکل نوشته فرخی تحلیل نیست، وارونه‌سازی حقیقت است. جمهوری اسلامی ایران را به جنگ، تحریم، انزوا، سپاه‌سالاری و ویرانی کشانده، اما شما طبق معمول تیر را به سمت اپوزیسیون می‌گیرید. این نقد نیست، تطهیر غیرمستقیم رژیم است. سال‌هاست با ادبیات یک چپ ورشکسته پنجاه‌وهفتی، اپوزیسیون ملی و مشروطه‌خواه را تخریب می‌کنید و برای جمهوری اسلامی راه فرار تحلیلی می‌سازید. سپاه با چند شعار ملی، ملی‌گرا نمی‌شود؛ همان نیروی ضدایرانی است که کشور را گروگان گرفته است. تعجب من از گویا نیوز است که چرا این نوشته‌های بی‌مصرف، بی‌کیفیت و تکراری را پی‌درپی منتشر می‌کند. رسانه‌ای که خود را جدی می‌داند، نباید تریبون دائمی تطهیر نرم جمهوری اسلامی و تخریب اپوزیسیون ایران شود.

Siamak-schamlu@web.de
۲ ساعت پیش
آفرین ، کاملا درست گفتید. دروغگویی در ذات این فرخی است ماله کش!
Arash
۳ ساعت پیش
وارونه‌سازی حقیقت است. جمهوری اسلامی ایران را به جنگ، تحریم، انزوا، سپاه‌سالاری و ویرانی کشانده، اما شما طبق معمول تیر را به سمت اپوزیسیون می‌گیرید

این تاکتیک همان عوض کردنِ صورتِ مسئله است:

اول میگفتند, عکسها, فیلمها جعلیست!
بعدها گفتند, عکسها درست بود, ولی
چرا پهلوی سوم فراخوان داد,
پَس او مسئول این جنایت است!
بعدِ حملۀ آمریکا/اسراییل در راستای منافع خودشان,
میگویند, این به درخواستِ "بخشی" از اُپوزسیون بود,
پَس بخشی از اُپوزسیون اعتبارِ ملیِ خودش را از دست داده است!

فقط خواجه حافظ شیرازی میداند, که چند هفتۀ بعد چه پیراهنِ عثمانِ دیگری را عَلم خواهند کرد!

حمید
یک ساعت پیش
اقای فرخی شما برای چه کسانی اینگونه مهملات را مینویسید؟. مگر عکس العمل خوانندگان مطالبت را نمیبینی؟ یک ذره عقل هم چیز خوبیست!!

Siamak-schamlu@web.de

۲ ساعت پیش
فرخی دوباره شروع کرد به چرندگویی، در جنگ ۱۲ روزه ارتش دلیر اسرائیل کدام زیر ساخت ایران را بمباران کرد مگر اینکه تاسیساتی بودند با اسم جعلی که برای رژیم مخفیانه تولیدات نظامی داشتند، یک دانشگاه و مدرسه و بیمارستان را نام ببر که ویران شده؟ اسرائیل حتی پیشاپیش برای بمباران مراکز سپاه به ساکنین اطرافش چند ساعت قبل هشدار و پیام میفرستاد که اطرافش را خالی کنند تا مردم غیر نظامی کشته نشوند.
درضمن سپاه تروریستان نه سپاه پاسداران جناب ابله که در لیست سازمانهای تروریستی خطرناک اکثر کشورهای غربی قرار گرفته! اکثریت مردم ایران خواهان براندازی رژیم منفورند ولی فرخی خودفروش انتظار دارد روزهای آینده جمهوری اسلامی ملی گرا شود که باردیگر نادانی خودش را ثابت میکند چون اسلام و شیعه با ملی گرایی و ایرانی بودن مخالفند اگر به دکترین خمینی و خامنه‌ای توجه کرده باشی جناب گوش دراز که مخالف ملت هستند بجایش امت اسلامی را در برنامه دارند، حالا تو هی چرند بگو. درضمن دیکتاتوری اسلامی یا بهتر فاشیسم شیعی بگو نه جمهوری که لابد برای تو جمهوری محسوب میشود چون مغزت به اندازه مغز گنجشک است و نمی‌فهمد.
سردبیر سایت گویا نیوز چرا نمی‌بیند که این فرخی تمام تلاشش ماندن همین رژیم قتل عام کن است و از این سایت سواستفاده میکند تا لابی گری برای رژیم بکند. اکثر کاربران این سایت خواهان براندازی رژیم منفور هستند ولی فرخی آرزوی طول عمر با سلامت برای رژیم میکند. واقعا شرم آور و ننگ است که مدام هم اپوزیسیون موافق جنگ را نشانه می‌گیرد تا از حکومت شیعه فاشیستی حمایت کرده باشد که بماند. آدم نفهم ایران با این حکومت کودک کش ارتجاعی سرکوبگر هیج آینده ای ندارد، راه حل فقط تغییر رژیم است نه ماندن رژیم جنایتکار جنگ طلب!

Farakhan
۲ ساعت پیش
تاریخ همیشه با باشرف ها نوشته نمی شود، گاه با دگردیسی بی شرف ها نوشته می شود.

Arash
یک ساعت پیش
در پایین اشاره کردم, که فرخی هنوز درکِ ساده‌ای از مفاهیمی چون فرهنگِ اُمت‌سازیِ شیعه/ملی‌گرایی ندارد!

هنوز چند ساعت بعد این لاطائلاتِ تکراری فرخی, پاسخش را از تهران گرفت:

عبدالله حاجی‌صادقی، نماینده خامنه‌ای در سپاه پاسداران گفت:

«نه سپاه پاسداران و نه انقلاب اسلامی، هرگز با استکبار و آمریکا آشتی نخواهند کرد. حتی اگر مذاکره‌ای صورت بگیرد، هدف آن رسیدن به صلح و دوستی با آمریکا نیست، زیرا قرآن مسلمانان را از دوستی و پیوند با دشمنان خدا نهی کرده است.»
«سپاه همچنان بر آرمان‌های امام پایبند است و نابودی اسرائیل را دنبال می‌کند.»
«سپاه سلطه آمریکا را برای امت اسلامی زیان‌بار می‌داند و مبارزه با آن را وظیفه‌ای دائمی و تغییرناپذیر می‌شمارد.»

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: اگر شعور در حضرات باشد
دیدگاه:

اگر شعور در حضرات باشد

آقای فرخی در رابطه با مصادره ملی گرایی توسط رژیم به ما هشدار میدهند. گویا «قبلا» این ملی گرایی توسط بخشی از اپوزیسیون نمایندگی میشده حال اگر این نمادهای خارج کشوری نجنبند رژیم سوار این اسب میشود. و بهتر است که اپوزیسیون ملی گرا سر عقل بیاید. نوشته اند: هر نیروی سیاسی که نتواند سرمایه نمادین خود را با عملکردی منسجم حفظ کند، دیر یا زود خواهد دید که همان سرمایه توسط رقیب مصادره می‌شود».
والا.. تالا این آرزوی ماست که این سرمایه توسط سپاه مصادره و بر آن سوار شود. یک زحمت بزرگ در زندگی برای ما کمتر خواهد شد. اما سوال اساسی اینجاست که آیا سپاه توان، استعداد و ظرفیت سوار شدن بر این اسب را دارد؟ که به قول شما مفاهیمی چون امنیت ملی، تمامیت ارضی، اقتدار دولت و ناسیونالیسم ایرانی را پیشه کند؟
یک نگاه به کارنامه اولین معامله سیاسی با آمریکا و اسرائیل که با تمامی این نمادهای ملی سرو کار دارد بیاندازیم. حضرات برقراری صلح و روابط را بر این استوار کرده اند که اسرائیل به جنوب لبنان و حزب الله حمله نکند.
گویا آقای فرخی همچنان در یک دنیای دیگری زندگی می کنند و آرزو پروری می کنند. بله.. من هم اتفاقا فردای توافق در یک اتاق کلابهاوسی خطاب به حضار گفتم که اگر سپاه واقعا چنین رویکردی را پیش بگیرد ما یک خدا قوت هم بهش میگیم و زحمت ما را کم میکند. قضیه از این قرار بود که یکی از امنیتی های اصلاح طلب میگفت چه اشکالی دارد رضاپهلوی بیاید و جناح لیبرال را در کشور رهبری کند. در پاسخ گفتم شما اگر واقعا نیت نیک دارید نیازی نیست منت شاهزاده را بکشید. همان نیروهای ملی گرا و لیبرال درون کشور را بگذارید آزادانه کارشان را بکنند و کشور را از این ورطه اقتصادی رهایی بخشند و در عین حال قدرت سرکوب و قهر همچنان دست شما. اما دولت را به یک جناح لیبرال بسپارید و سیاست امنیت ملی در چارچوب امنیت ملی ایران و نه جهان اسلام تعریف و حفاظت کنید. آنگاه نیازی به ما ضد انقلاب های از خدا بی خبر نیست. بگذار بار ملی گرایی و حفاظت از منافع و امنیت ملی را همین ها به دوش بکشند چرا که نه؟
اما کجای این به ملی گرای و حفظ منافع ملی و امنیت ملی میخورد که دمب یک قرار داد صلح با اسرائیل و آمریکا را به جنگ چندصد ساله اعراب مسلمان و یهودیان ببندند و شرط کنند که اسرائیل نباید به جنوب لبنان و حزب الله حمله کند تا ما صلح را بپذیریم. تا آن زمان هرچه کشتید و تخریب کردید به درک.. سر حزب الله سلامت. والا من که در این سیاست نشانی از ملی گرایی ایرانی نمی بینم. لذا.. با کمال تاسف باید بگویم که همچنان این ما ملی گرایان راستین هستیم که بناچار باید به تنهایی و بر خلاف 57تی جماعت دستکم بار نمادین این نیرو را هنوز که در قدرت نیستیم همچنان به دوش بکشیم.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: جلسه ننگین گوسفندان مجاهد خلق
دیدگاه:

جلسه ننگین گوسفندان مجاهد خلق

در لینک زیر یک نمونه از بع بع کردن گوسفندان 57تی را می بینید

https://www.youtube.com/watch?v=7Aqq7qjZVfU&t=341s

در لینک زیر استاد جامعه شناسی و تاریخ دان از مصدق بعنوان یک شارلاتان یاد میکند. من همان چند کتابی که به نفع مصدق بود و خواندم همان 40 سال پیش متوجه شدم چقدر مردک شارلاتان بود. یک آدم متوهم و ابله. اینجا هم پنبه اش را با دکتر فاطمی زدم که رفقا شاکی شدند.
https://www.youtube.com/watch?v=eL3SduKhy1w

این ویدیوها را تماشا کنید.. و کمی تفکر کنید. بدون تابو.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: آقای مرادی عزیز
دیدگاه:

آقای مرادی عزیز

من به هیچ روی اهل توهین نیستم. اما به کسی که می پندارد من خواننده این سایت از پشت کوه آمده ام و روز روشن میخواهد سر مرا گول بمالد بشدت کفری میشوم. بدترین توهین به من و رکیک تر از فحش خارمادر و ناموس این است که کسی مرا خر بپندارد. هر جمله شما بلانسبت سایر خوانندگان اما احساس من این است: هر جمله شما در درونش این معنا نهفته است: «تو یک خر هستی و من هرچه بارت کنم باید ببری». و اصرار هم دارید که خیلی هم احترام قائل هستید. من از کنار بسیاری که نا آگاه هستند و چیزکی مینویسند راحت رد میشوم. اما با کسی که میفهمد و خود را به نفهمیدن میزند یا تصور میکند زرنگ است - در واقع خر مردرند است - بسیار مشکل دارم... بسیار. یک زمانی اطراف جلال آل احمد و علی شریعتی را مشتی گوسفند از پشت کوه آمده گرفته بودند و آنها هر طور خواستند هرچه خواستند بار آن مشت الاغ روشعنفکر کردند و بخشی از انقلاب 57 حاصل آن تفکر بود. آخ دلم خنک میشه وقتی نسل امروز دانشگاهی بدون کوچکترین تابویی پته حقه بازی و پدرسوخته گیری آل احمد، علی شریعتی، دکتر فاطمی و مصدق حقه باز را روی آب میریزد.. آی حال میده. تفاوت آنها با من این است که امروز اینها استادان دانشگاه هستند که از روی علم و نه کینه به مسائل کشور و جامعه برخورد می کنند و مردم را گوسفند به حساب نمی آورند. اما علی شریعتی صاحب فاطمه فاطمه هست و دهها آثار انسان خراب کن دیگر که لولهنگ اسلامش را فیل بلند نمیکرد مومیایی کرده اند. هم او هم صاحب کتاب غربزدگی به قول مرحوم مادرم زن شون و دخترشون سر و کون لخت میگشتن اما برای مردم از مصیبت علی اصغر و امامحسین و فاطمه میخواندند. و آن دانشجوی الاغ و آن حمارانی که در حسینیه ارشاد پای خزعبلات این مردیکه بع بع میکردند اصلا به این قضیه جرات نمی کردند فکر کنند که این مردک چرا همسر خودش بی حجاب میگردد؟ اما نسل زد امروز خشتک علی شریعتی ها و آل احمدها را به سرشان می کشند. خایه دختر نسل زد به اندازه کله آن مجاهد ابلهی است که مسعود رجوی در آن جلسه ننگین که ادای صدام را در میاورد بهش میگه چی شد یه شبه عوض شدی؟ و آن مردک پپه ببو به این اردک خان میگه .. یادم نیست چی میگه اما عق ام گرفت از همه اونایی که عین گوسفند تمرگیده بودند اونجا.
اینها آقای اسماعیل مرادی چیزی نیست که شما نفهمید. و سوال اینه که شما چرا به چنین کسی مثل مسعود رجوی سجده می کنید؟ آیا شما در جلسه آن گوسفندها جضور داشتید؟ لینک این جلسه را در اینجا میگذارم. حی و حاضر و روشن. مسعود رجوی اینجا ایستاده و این طرز حرف زدن و رفتار تحقیر امیز. یک مشت گوسفند بی غیرت نشسته اند آنجا. غیرت چیز هست که در این ادم ها وجود ندارد. این که زمانی با اخوندها در افتادند هم از سر بلاهت شان بود تا عقیده و احترام شان به حقوق بشر. آن گوسفندان اصلا به حقوق بشر عقیده نداشتند. و شما .. آقا شما یک شارلاتان هستید و این توهین نیست. یک شارلاتان کسی است که حقیقت را می بیند و میخواهد سر محسن کردی گول بمالد و او را قانع کند که انسان واقع بین و خیرخواهی است. خب کفر ادم در میاد دیگه!

حالا باز شما قابل تحمل هستید. تنها یک در گروه چنین گربه مرتضا علی را سراغ دارم که خیلی خجالتی تر از شماست و از رو نمیره: بسیجی های کف خیابان و سپاه. یارو اومده زده یک نسل رهبران و فرماندهانش را زده بازهم اعلام پیروزی می کنه. به قول ظریفی میگفت اگر کسی به سپاهی بچه پر رو تجاوز کنه میگه من آلت یارو را در ماتحتم گروگان نگه داشتم رها نکردم و عاقبت ترامپ کوتاه آمد و ما را بیش از این نکشت. و یک مشت بچه پرروی شبیه خودشان در بی بی سی و جاهای دیگه خارج کشور نیز همین پاردایم را بازتعریف میکنند. خب اینها شارلاتان و حرامزاده هستند.
دلیل نخواندن بقیه مطالب شما این است که وقت طلا و عزیز است. نباید تلف شود. من بچه تیز و زرنگی هستم. پس از انبر داغی که این انقلاب به ماتحت من فرو کرد یاد گرفتم که دیگه نگذارم علی شریعتی سرم را گول بمالد. 47 سال است که دارم تاوان ساده لوحی نسل روشنعفکر سال 57 مثل گوساله هایی از قبیل علی شریعتی، شاملو، آل احمد، . سایر گوساله ها را میدهم. بله.. بشدت کفری میشوم که ببینم کسی شلوارش را در بیاورد به این عمر هدر رفته من بشاشد. عمرم اگر هدر رفت دستکم یک تجربه بدست اوردم که شارلاتان ها را بشناسم.

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: جناب کردی گرامی،
به شما حق…
دیدگاه:

جناب کردی گرامی،

به شما حق می‌دهم که نوشته من را مطالعه نکرده باشید، زیرا بسیاری از نقدهای پیشین شما نیز بدون پرداختن به محتوای واقعی نوشته‌ها مطرح شده‌اند. البته این بار باید انصاف داد که متن شما کوتاه‌تر بود و برخلاف گذشته به اندازه یک رمان ادامه پیدا نکرد.

احتمالاً این شیوه برای شما کارآمد بوده است که سال‌هاست به جای نقد استدلال، بیشتر از کنایه، تمسخر، طعنه و تخریب استفاده می‌کنید. هر کسی روش خود را در گفتگو انتخاب می‌کند.

من هم گاهی فقط از سر احترام به شما پاسخ داده‌ام، نه به این دلیل که استدلالی برای پاسخ وجود داشته باشد. برای من کرامت انسانی و احترام به مخاطب، حتی در شرایط اختلاف نظر، یک اصل است. به همین دلیل تلاش می‌کنم به جای تمسخر اشخاص، درباره موضوعات و دیدگاه‌ها صحبت کنم.

این را هم برای دفاع از خود نمی‌نویسم، بلکه برای روشن شدن یک تفاوت در شیوه برخورد می‌گویم. من هیچ‌کس را کوچک نمی‌شمارم، حتی کسانی را که با من مخالف هستند یا درباره من با تمسخر و تحقیر سخن می‌گویند. این نوع نگاه را از خانواده و تربیتی آموخته‌ام که احترام به انسان‌ها را مستقل از موافقت یا مخالفت سیاسی می‌دانست و ما نیز تلاش کرده‌ایم آن را حفظ کنیم.

با احترام
اسماعیل مرادی

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: همان دو خط اول را خواندم…
دیدگاه:

همان دو خط اول را خواندم دیگه بقیه ش .....
حالا دیگه سازمان تروریستی مجاهدین خلق که دهها نفر آدم رو در ایران ترور کرده اینقدر سوسول و نازک نارنجی شده که از چندتا بچه که لباس ساواک به تن کردن ترسیده ... هان؟ آخی.. بمیرم الهی....
به مسعود زنگ زدم گفتم اسی مرادی اینجوری نوشته. گفت آخه بابا... ما خودمون یه زمان قاتل بودیم.. این حرفا چیه تتمه آبروی منو برد. بهش بگو برگرده آلبانی..

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: طرف اصلی معامله تفاهم
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
اندکی گپهای دم دست از تنگه انقباضی - انبساطی مُلّا ترامپ تارتوف و حاج آقا خالیباف گییوتینی!

مسئله اساسی ایران هرگز در این نبوده و نیست که صاحبان قدرت حاکم با این دولت خارجی یا آن قدرت جهانی به توافق برسند. این، صرفا جابجاییِ صورتهای قدرت است. حال آنکه بحران حقیقی در جای دیگری ریشه دارد. منظورم در باره گسست میان حاکمیّت گیوتین الهی و مردمانیست که سرچشمه هرگونه حقّانیّت/لژیتیماتسیون به قدرت سیاسی‌ محسوب میشوند. هیچ حکومتی نمیتواند با اتکاء به ائتلافهای بیرونی، زرّادخانه‌ های نظامی، پیمانهای امنیتی، یا حمایت قدرتهای جهانی، فقدانِ رضایتِ مردمان میهن را جبران کند؛ زیرا قدرت، هر چقدر که بتواند برای مدتی بر جسمها آمریّت براند، هرگز قادر نیست بر سرچشمه حقّانیّت به قدرت چیره شود. جایی که پیوند میان حکومت و مردمان ایران فرو میپاشد و زمامداران نالایق، در کمتر از بیست ساعت نزدیک به چهل و پنج هزار از زیباترین و دلیرترین و سالم ترین جوانان میهن را قتل عام میکنند، پیش از آنکه در عرصه سیاسی و دیپلماسی شکست بخورند، در بنیان هستیِ سیاسی خویش فرو ریخته و متلاشی شده اند و هرگز دفاع پذیر و حمایت شدنی نیستند.
به همین دلیل، مسئله اصلی حکومت فقاهتی نه تفاهم با جهان؛ بلکه تفاهم با مردمان ایران است. با همه آنان، بی‌ هیچ استثناء، تبعیض یا حذف. اگر ساختاری سیاسی نتواند به نظمی دادگستر، رضایتبخش و مبتنی بر کرامت و ارجمندی و نگاهبانی از جان و زندگی انسانها دست یابد، انباشت ابزارهای سرکوب، توسعه ماشینها و ارگانهای خشونت و سرکوب و خونریزی و تیر خلاص زدن در وضعیّت مجروح بودن و حتّا بسیج تمامی قدرتهای جهان در حمایت از بقای آن، تنها میتواند زمان سقوط را به تأخیر اندازد؛ نه اینکه آن را منتفی و کنسل کند.
هیچ قدرتی، صرف‌ نظر از میزان قساوت و سفّاکی خونریزانه اش، ثروت یا توان نظامی‌اش، نتوانسته است برای همیشه در برابر اراده مردمانی بایستد که دیگر حاکمیّت آن را به رسمیّت نمی‌شناسند. هنگامی که لژیتیماتسیون از میان میرود، قدرت به پوسته‌ای تهی بدل میشود که تنها با تکرار خشونت، فرسودگی خویش را پنهان میکند. آنچه که امروز در قالب مذاکرات، بده‌ بستانها، نمایشهای دیپلماتیک و مناسبات پشت ‌پرده جریان دارد، در بهترین حالت، فرصتی است برای آنکه صاحبان قدرت در رفتار تاریخی خود نسبت به مردم ایران و دیگر ملتها تجدیدنظر کنند. اما حتّا اگر چنین فرصتی نیز به کار گرفته شود، بیشترین دستاورد ممکن برای آنان، نه حفظ نظام سلطه و گیوتین خونریز الهی؛ بلکه کاستن از هزینه‌های فروپاشی و حفظ جان خودشان و گریز از داوری سخت تاریخ خواهد بود؛ زیرا مسئله ایران و مردمانش، دیگر بر سر اصلاح صورتهای یک ساختار ناحقّ و به شدّت ضدّ تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران نیست؛ بلکه مسئله بر سر پایان یافتن سیستمی است که حقّ حکومت را نه تنها از مردمان ایران؛ بلکه از تفسیری انحصاری از مسئله قدسی استخراج میکند. هنگامی که قدرت، خود را فراتر از نقد، پاسخگویی و خواست عمومی قرار میدهد، در حقیقت، بنیان نفی و انقضای خویش را بنا مینهد.
بر این اساس، انحلال چنین ساختاری فقط یک مطالبه سیاسی نیست؛ بلکه ضرورتی برآمده از اصل حاکمیّت مردمان ایران، کرامت و ارجمندی انسان و گزندناپذیری جان و زندگی و حق تعیین سرنوشت فردی و جمعی است. هر نظامی که این اصول را به رسمیّت نشناسد، ممکن است مدتی دوام آورد؛ اما در افق تاریخ، محکوم به زوال است؛ چونکه آنچه که سرانجام باقی میماند، نه قدرتِ تحمیل شده به کمک شمشیر و گیوتین و قتل عامهای بیش از چهل هزار نفری در کمتر از بیست ساعت؛ بلکه حقّ مردمانی است که هیچ اقتداری نمیتواند آنان را برای همیشه از کرسی سرچشمه حقانیّتدهی به قدرت، کنار بزند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: اگر کسی هست در 57 مانده…
دیدگاه:

اگر کسی هست در 57 مانده... این تو 57تی هستی. زمانی در بدر به دنبال رهنمود به شاهزاده بودی و حالا که اوضاع عوض شد رهنمود به ما؟

جناب شان میفرمایند: امروز نیز، با وجود همه دشواری‌ها، جامعه ایران در حال ساختن آینده خود است، آرام، تدریجی و دور از هیاهوی شعارها.
به همین دلیل است که بخشی از کنش‌های سیاسی اپوزیسیون خارج از کشور برای مردم داخل ایران قابل درک نیست. هنگامی که مرز میان مخالفت با حکومت و منافع ملی کمرنگ می‌شود، طبیعی است که نگرانی شکل بگیرد. برای مردمی که هر روز با تورم، ناامنی اقتصادی و دغدغه آینده فرزندانشان زندگی می‌کنند، جنگ، تخریب زیرساخت‌ها یا فروپاشی اقتصادی، هرگز مترادف آزادی نیست.
پاسخ: والا باید یک جوری به جنابعالی حالی کرد که گویا دچار توهم پروری شده اید. گذشته دیروزتان را هم فراموش می کنید. رفتار بخشی از اپوزیسیون ایران برای مردم داخل قابل فهم نیست؟ کجاش قابل فهم نیست؟ اونجاش که صدها هزار مردم خارج کشور با پرچم شیروخورشید هفته ها و ماهها در سرما و بوران با مردم همگام شدند؟ کجا مردم ایران این را درک نکردند؟ آن که گوشش کر بود و چشمش کور بود جناب فرخی و فرخ نگهدارها و رضاعلیجانی ها بودند. لذا.. برو دکتر پزشک گوش و حلق و بینی و چشم پزشک. گویا پیری زود به شما رسیده اما ذهن پیرها معمولا در گذشته - در مورد شما در 57 - گیر کرده. بگذار کمی کنار گوش ات فریاد بزنم تا واقعیت را بفهمی و آرزوها و توهمات ات را را واقعیات اشتباه نگیری. یواش یواش اسکیزوفرن هم شدن این 57تی ها.
خوب بشنو.. اگر ندیدی برات بگم: مردم افسرده شدند که چرا اسرائیل و آمریکا بمباران ها را قطع کردند! با این سخن موافق نیستی؟ چون دوست داری آرزوهایت را جای حقیقت ببینی. هروقت این را درست دیدی بیا بحث کنیم. من ویدیو ها و پیام های بسیاری در فضای مجازی دیدم که میگفت مردم از قطع بمباران ها افسرده شدند. البته از دید 57تی جماعت چنین چیزی رخ نداده و من آرزو پروی میکنم. و این که در هنگام حملات اول در جنگ دوازده روزه مردم سوت و کف میزدند هم که توهمات من است. بین من و تو یکی مون باید بره زنجیر بشه تو تیمارستان. قضاوت با خوانندگان.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: اگر کسی هست در 57 مانده…
دیدگاه:

اگر کسی هست در 57 مانده... این تو 57تی هستی. زمانی در بدر به دنبال رهنمود به شاهزاده بودی و حالا که اوضاع عوض شد رهنمود به ما؟

جناب شان میفرمایند: امروز نیز، با وجود همه دشواری‌ها، جامعه ایران در حال ساختن آینده خود است، آرام، تدریجی و دور از هیاهوی شعارها.
به همین دلیل است که بخشی از کنش‌های سیاسی اپوزیسیون خارج از کشور برای مردم داخل ایران قابل درک نیست. هنگامی که مرز میان مخالفت با حکومت و منافع ملی کمرنگ می‌شود، طبیعی است که نگرانی شکل بگیرد. برای مردمی که هر روز با تورم، ناامنی اقتصادی و دغدغه آینده فرزندانشان زندگی می‌کنند، جنگ، تخریب زیرساخت‌ها یا فروپاشی اقتصادی، هرگز مترادف آزادی نیست.
پاسخ: والا باید یک جوری به جنابعالی حالی کرد که گویا دچار توهم پروری شده اید. گذشته دیروزتان را هم فراموش می کنید. رفتار بخشی از اپوزیسیون ایران برای مردم داخل قابل فهم نیست؟ کجاش قابل فهم نیست؟ اونجاش که صدها هزار مردم خارج کشور با پرچم شیروخورشید هفته ها و ماهها در سرما و بوران با مردم همگام شدند؟ کجا مردم ایران این را درک نکردند؟ آن که گوشش کر بود و چشمش کور بود جناب فرخی و فرخ نگهدارها و رضاعلیجانی ها بودند. لذا.. برو دکتر پزشک گوش و حلق و بینی و چشم پزشک. گویا پیری زود به شما رسیده اما ذهن پیرها معمولا در گذشته - در مورد شما در 57 - گیر کرده. بگذار کمی کنار گوش ات فریاد بزنم تا واقعیت را بفهمی و آرزوها و توهمات ات را را واقعیات اشتباه نگیری. یواش یواش اسکیزوفرن هم شدن این 57تی ها.
خوب بشنو.. اگر ندیدی برات بگم: مردم افسرده شدند که چرا اسرائیل و آمریکا بمباران ها را قطع کردند! با این سخن موافق نیستی؟ چون دوست داری آرزوهایت را جای حقیقت ببینی. هروقت این را درست دیدی بیا بحث کنیم. من ویدیو ها و پیام های بسیاری در فضای مجازی دیدم که میگفت مردم از قطع بمباران ها افسرده شدند. البته از دید 57تی جماعت چنین چیزی رخ نداده و من آرزو پروی میکنم. و این که در هنگام حملات اول در جنگ دوازده روزه مردم سوت و کف میزدند هم که توهمات من است. بین من و تو یکی مون باید بره زنجیر بشه تو تیمارستان. قضاوت با خوانندگان.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: »السید مُرده»، سوار بر اسب رویاها.
دیدگاه:

مجدّدا درود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای مختصر از میدان شمشیر بازیهای طاهر ذوالیمینین و نادر پسر شمشیر، پسر شمشیر، پسر شمشیر!

من با صحبتهای شما در باره نقد مواضع سازمانهای سیاسی کاملا همسو هستم و تا زمانی که سازمانها و تشکیلات سیاسی بر مدار «سیاست و مطالبات سهیم بودن در مقولات سیاسی و سرنوشت میهن» فعّال هستند، نقد آنها، هرگز جای چون و چرا ندارد. امّا مشکل کلیدی تمام سازمانها و گروهها و احزاب و تشکیلاتی سیاسی ایران، خلاف أحزاب سیاسی در کشورهای باختری در این نهفته است که تشکیلات سیاسی نوع ایرانی، أصلا از «فلسفه و دانش سیاست»، هیچ شناختی ندارند؛ بلکه سفت و سخت در دیگ مذاب اعتقادات ایدئولوژیکی/مذهبی ذوب شده اند و با روکش «سیاست» وارد میدان کنشگری شده اند. ناکامیابی و شکست آنها نیز تا امروز دقیقا در همین معضل نهفته است. آنها میخواهند که با کاربست مبانی اعتقاداتی خودشان واقعیتها را متعیّن کنند؛ آنهم واقعیّتهایی که هر روز بر ابطال و نارسا و آچمز بودن مبانی عقیدتی و ذهنیّت کنشگران، گواهی آشکار میدهند.
مشکل سازمان مجاهدین خلق و أمثال این سازمان در غیبت رهبری؛ ولی به نام رهبری به فعالیّتهای سیاسی اقدام کردن، مرا یاد فیلم «السید» با بازیگری درخشان «چارلتون هستون» می اندازد که در نبردی کشته میشود و شایعه مرگ او در سپاه میپیچد. یاران «السید» برای آنکه مبادا لشگر و هواخواهان السید، متفرق و نامید شوند، می آیند السید را در لباس رزم با نیزه به دست بر اسبش سوار میکنند و محکم او را میبندند؛ طوری که از اسب نیفتد و سپس به اسبش هی میزنند که راه بیفتد تا سپاه از دور بتواند مثلا زنده بودن السید را ببینند و هورا بکشند. من احتمال میدهم که مرگ شخص «مسعود رجوی» دقیقا در روزی اتّفاق افتاده است که خانم «عضدانلو»، تمام سرنوشت سازمان را در اختیار و تحت کنترل خودش و گروه مرکزی سازمان گرفته است. در هر صورت، این یک احتمال است و باید فعلا تا روشن شدن حقیقت، صبور بود. اینکه مردمان ایران از مدّعیان نجات میهن، شفّافیّت و رادمنشی طالبند، بحثی در آن نیست. ولی حقیقت تلخ اینست که «السید»، مرده است و توهّم زنده بودن به دوام سازمانی و پایبندی هواداران و اعضاء امید میدهد؛ زیرا که خود را از روز اول، تنها سازمان شایسته حکومت کردن بر ایران میدانست بدون هیچ رقیبی. یک نکته را نیز تاکید کنم. مفاهیم عامی که به ایده آلها و آرمانها و آرزوهای انسانها مربوط میشوند [= آزادی، دمکراسی، برابری، برادری، حقوق بشر و کذا و کذا ]، همواره میتوانند در سراسر دنیا به حیث ابزار از آنها استفاده کرد. هر کسی که صحبت از دمکراسی و آزادی میکند، به معنای دمکرات بودن و آزادمنش و آزاد اندیش بودن نیست. بنابر این نباید فریب شعارها را خورد. معیار همواره عمل است و اثبات ادّعا در میدان همآوردی و به محک زده شدن.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: .
دیدگاه:

.

جناب آقای فرامرز حیدریان گرامی،

درود و سپاس جناب حیدریان با بخش مهمی از سخن شما کاملاً موافقم: مسئله فقط شخص مسعود رجوی، یا حتی یک سازمان خاص نیست؛ مسئله بزرگ‌تر، همان ذهنیت ایدئولوژیک، بسته، مطلق‌گرا و ضدنقدی است که در تاریخ معاصر ایران بارها در شکل‌های گوناگون بازتولید شده است.

اما به باور من، نقد اشخاص و سازمان‌ها نیز زمانی اهمیت پیدا می‌کند که آن اشخاص و سازمان‌ها هنوز مدعی قدرت، رهبری و آینده‌سازی برای ایران هستند. وقتی سازمانی با رهبر نامرئی، ساختار غیرشفاف، گذشته پرابهام و رفتار فرقه‌ای، همچنان از دموکراسی و آزادی سخن می‌گوید، نمی‌توان فقط به نقد کلی ایدئولوژی بسنده کرد. باید مصداق‌ها را هم نشان داد، چون مردم با همین مصداق‌ها فریب می‌خورند.

مسعود رجوی فقط یک فرد نیست؛ نماد یک مدل تشکیلاتی است. همان‌طور که غیبت او فقط یک شایعه شخصی نیست؛ نشانه بحران شفافیت، پاسخ‌گویی و مشروعیت در سازمان مجاهدین خلق است. وقتی یک سازمان حتی نمی‌تواند درباره وضعیت رهبر اصلی خود توضیح روشن بدهد، چگونه می‌تواند از آینده آزاد و دموکراتیک ایران سخن بگوید؟

من نیز با شما موافقم که راه‌حل، نفرت و حذف نیست. اما نقد روشن، بی‌رحم و مستند لازم است. جامعه ایران باید از این چرخه عبور کند؛ از چرخه رهبران مقدس، سازمان‌های غیرپاسخ‌گو، ایدئولوژی‌های بسته و گروه‌هایی که مردم را ابزار پروژه‌های سیاسی خود می‌کنند.

به نظر من، پس از آزادی ایران، یکی از مهم‌ترین کارهای نسل جوان همین خواهد بود: یک تسویه حساب بلندمدت فکری، اخلاقی و تاریخی با همه ایدئولوژی‌هایی که ایران را فرسوده کردند؛ چه مذهبی، چه مارکسیستی، چه فرقه‌ای، چه انقلابی، چه ضدملی. منظور از تسویه حساب، انتقام نیست؛ منظور روشن کردن حقیقت، نقد بی‌رحمانه گذشته، شکستن بت‌های سیاسی و جلوگیری از تکرار فاجعه است.

نسل جوان ایران دیگر به آسانی زیر پرچم سازمان‌ها و رهبران مقدس نمی‌رود. این نسل از جمهوری اسلامی زخم خورده، از ایدئولوژی بیزار شده، و بیش از هر چیز دنبال زندگی، آزادی، کرامت، ایران و آینده‌ای عادی و انسانی است. به همین دلیل، همه گروه‌هایی که هنوز با ذهنیت دهه‌های گذشته زندگی می‌کنند، دیر یا زود باید پاسخ‌گوی گذشته و رفتار خود باشند.

مجاهدین خلق هم از این قاعده بیرون نیستند. سازمانی که رهبرش بیست و سه سال نامرئی است، درباره منابع مالی و تجمعاتش شفافیت ندارد، و هر پرسشی را با حمله و برچسب پاسخ می‌دهد، نمی‌تواند مدعی دموکراسی باشد. نقد چنین سازمانی نه اتلاف انرژی است، نه نزاع شخصی؛ بخشی از همان پالایش فکری و تاریخی است که شما به درستی بر آن تأکید کرده‌اید.

آینده ایران نه با نفرت ساخته می‌شود، نه با فرقه، نه با ایدئولوژی، نه با رهبر غایب. آینده ایران با انسان آزاد، اندیشه مستقل، شفافیت، پاسخ‌گویی و نقد بی‌امان همه بت‌های سیاسی ساخته خواهد شد.

با احترام
ارشان آذری

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: عظمت ایران و فرهنگ و تاریخ و مردمانش به هیچ صفتی محتاج نیستند.
دیدگاه:

دروود بر کیانوش عزیز،
وردی از کوچه حاج ابوالغثیان دعانویس در شبهای احیاء به یاد رهبر مقوایی غایب؛ ولی مصدر بلندگوی هوچیگری!

من هر کوششی را که به آزادی ایران از سلطه آنچه که «پسمانده های گیوتین الهی» مینامم بینجامد، شایسته ستایش و آفرینگویی میدانم؛ به‌ ویژه اگر این رهایی بتواند سریع، قاطع و بی‌ وقفه تحقق یابد. با اینهمه، گمان نمیکنم که تمام مسئولیّت و وظیفه کنشگران سیاسی و اجتماعی تنها در همین آرزو خلاصه شود. آزادی، هر چند که نخستین ضرورت است، آخرین مقصد نیست. آنچه که پس از آزادی باید پاسداری و بنیانگذاری شود، به همان اندازه اهمیّت دارد که خودِ آزادی. رخدادهای اخیر و فروکش کردن جنگ، صرف‌ نظر از داوریهای گوناگون در باره علل و نتایج آن، یک واقعیّت را آشکار کرد؛ آنهم اینکه بسیاری از آرایشهای سیاسی، جبهه‌ بندیها، کنگره‌ها و ائتلافهایی که سالها و در طول جنگ سی و نه روزه با هیاهو و ادعا شکل گرفتند، ناگهان موضوعیّت خود را از دست دادند. گویی بخش بزرگی از آنهمه تکاپو نه برای یافتن راهی به سوی آینده ایران؛ بلکه برای جلوگیری از مطرح شدن نام «شاهزاده رضا پهلوی» و طیف میلیونی ایرانیان در هواخواهی از او بودند؛ یعنی نامی که خواه موافقش باشیم یا مخالف، نمیتوان تأثیر آن را در معادلات سیاسی و تاریخی ایران نادیده گرفت.
اما مسئله بنیانی، فراتر از اشخاص است. آنچه که اهمیّت دارد، نوع نگاه ما به ایران است. اگر حقیقتا ایران، مردمانش و فرهنگش و سرنوشتش را دوست میداریم، سزاوار است که پیش از هر چیز، نام ایران را از اسارت صفات و برچسبها رها کنیم. گرایشها، احزاب، سازمانها و تشکلهای سیاسی میتوانند هر عنوانی و صفتی را که میپسندند بر خود بیاویزند. میتوانند با هر رنگ و نشانی هویّت سیاسی خویش را تعریف کنند. اما ایران، پیش از آنکه صفتی سیاسی باشد، خانه تاریخی و فرهنگی یک ملّت بسیار کهنسال و رنجدیده است. ایران، نیازی به پسوندها و پیشوندهای ایدئولوژیک/مذهبی/مدرنیته ای ندارد؛ زیرا عظمت آن در خودِ نامش و فرهنگش و تاریخش نهفته است. از این منظر، اگر گردهماییها و باهماندیشیهایی شکل میگیرند، بهتر آن است که در سایه نام مشترک ایران شکل بگیرند؛ یعنی جایی که نمایندگان گرایشهای گوناگون بتوانند آزادانه دیدگاههای خود را بیان کنند، بی ‌آنکه اصل وحدت تاریخی و فرهنگی سرزمین را قربانی اختلافات سیاسی کنند. چنین فعالیّتهایی تا زمانی ارزشمندند که در جهت پایان دادن به ساختارهای استبدادی و بازگرداندن حقّ انتخاب به مردمان ایران باشند.
با این حال، در عرصه عمل سیاسی، نمیتوان از یک واقعیّت مهم چشم پوشید. مقام «شاهزاده رضا پهلوی»، صرفا در حدّ یک شخصیّت سیاسی، فهمیدنی نیست. اهمیّت او، برای بسیاری از ایرانیان، به این دلیل است که نماد پیوند با تداوم تاریخی و فرهنگی اصالت شاهنشاهی ایران به شمار می‌آید؛ یعنی پلی میان اکنونِ زخمی و لت و پار شده و گذشته‌ای که بخش مهمی از حافظه تاریخی این سرزمین را در خود جای داده است. به همین دلیل، میتوان در عین طرح انتقادهای عمیق، خردمندانه و راهگشا، در کنار او ایستاد و از نقشی که در حفظ این تداوم تاریخی - فرهنگی ایفا میکند با گشوده فکری و مسئولیّت و وجدان بیدار، استقبال و حمایت کرد. البته مسئله هرگز نباید به این توهّم فروکاسته شود که آینده ایران از پیش تعیین شده است یا شکل حکومت آن باید از قبل قطعی تلقی شود. تصمیم نهایی، حقّ مردمان ایران است و هیچ اراده‌ای نمیتواند جایگزین اراده و خواست آشکار ملّت شود. امّا آنچه که نباید از نظر دور داشت، اهمیّت بازشناسی و امکانپذیر شدن دوباره اصالت «شاهنشاهی» به ‌عنوان تداوم تجربه تاریخی - فرهنگی ایران است؛ نه صرفا به‌ عنوان یک ساختار سیاسی؛ بلکه به ‌مثابه یکی از ریشه‌های هویتّی و فرهنگی مردمان ایران که هزاره ها در شکلگیری خودآگاهبود ایرانی نقش داشته است.
ملّتهایی که رشته پیوند خود را با حافظه تاریخی خویش قطع میکنند، ناگزیر در گرداب تکرار خطاها سرگردان میشوند. آینده، تنها زمانی بارور میشود که بر شالوده شناخت گذشته بنا شود. در نتیجه، هر تلاشی که نتواند میان آزادی سیاسی و تداوم تاریخی - فرهنگی آشتی برقرار کند، هر چند که نیک‌ خواهانه باشد، در معرض آن است که نیروها و امکانهای موجود را پراکنده کند و پروسه گذار از وضعیّت کنونی میهن را تحت پسمانده های گیوتین الهی به تأخیر اندازد. ایران بیش از هر زمان دیگر به خرد تاریخی نیاز دارد؛ خردی که بداند آزادی بدون ریشه پایدار نمیماند و ریشه بدون آزادی به سنگواره‌ای بی‌ جان بدل میشود. آفرین بر هر کوششی که این دو را در کنار یکدیگر پاس بدارد: آزادی برای ساختن فردا، و اصالت تاریخی - فرهنگی برای آنکه بدانیم از کجا آمده‌ایم و به سوی کدام افق میخواهیم گام بگذاریم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان