رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 24 خرداد 1405 - Sunday, 14 June 2026

● صفحه شما

دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.

لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.

افزودن دیدگاه جدید

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: ؟
دیدگاه:

دروود بر کیانوش عزیز،
چرا قسمت دیدگاه «سه بُن بست» بسته است!. من یه نظری دارم جانم.

تاریخ:
نویسنده: گفتگوی روز
عنوان دیدگاه: بیچاره مردم ایران
دیدگاه:

در عجبم جناب، کسی که زحمت گوش دادن به نظری را نمی‌دهد و علاقه‌ای هم به خواندن مطلبی را ندارد، چطور حاضر است «وقتش را تلف کند» و نقدی را بدون آگاهی بنویسد.
«گفتگوی روز» در هنگام پست پادکست «چرا مشروطه‌خواه نیستم» و در توصیف آن نوشته – آن هم فقط در ۵ خط کتابی – که: «نویسنده تلاش می‌کند میان “پادشاهی” و “قانون اساسی مشروطه” تفاوت بگذارد و نشان دهد که توسعه و نوسازی ایران در دوره پهلوی، بیش از آنکه محصول متن قانون اساسی باشد، نتیجه ساختار قدرت و اراده سیاسی پادشاهان سلسله پهلوی بود».

جهت اطلاع شما گرامی، «پادشاهی‌خواه نبودن» به‌عنوان یک شهروند جرم نیست ، اما اینکه – خواسته یا ناخواسته – به من انگ بزنید که پادشاهی‌خواه نیستم،‌ دور از مروت و انصاف است.
اگر هم بر این باورید که پادشاهی فقط و فقط یعنی «نظام پادشاهی مشروطه»، پس شما خود هم تمام خواه هستید، هم هیچ آشنایی با افکار و عقاید شاهزاده رضا پهلوی ندارید، و از همه مهمتر هم، هیچ آشنائی با افکار نسل جوان مبارز خیابانی در ایران ندارید که خواهان جدایی دین از سیاست و یک نظام سکولار هستند، با پوزش بسیار!
روز و شبتان خوش
یاشار استهبان‌نژاد

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: به اعتنایی به واقعیّتها و سرگردان بیابانهای خیالی شدن!
دیدگاه:

دروود!
نظر ذیل را دیروز در پای مطلبی در «ایران امروز» نوشتم که منتشر نشده است. آن را بدون هیچ توضیحی در اینجا بازنشر میدهم. لینک مطلب را نیز در آخر نظرم میگذارم.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
/////////////////////////////////////////////////////////////////////
تحشیه ای تامّلاتی برای فراکاویهای تیزبینانه.

من نمیدانم چرا انسانی اگر حرفی برای گفتن دارد و معنای مسئولیّت را میفهمد، در این اوضاع وانفسای میهنی، خودش را استتار میکند. از چه چیزی میترسد؟. از انتقاد یا از تیغ خونریز حاکم بر وطن؟. بعدش من نمیفهمم منظور از «کشورهای جنوب» چیست؟. کدام جنوب؟. کدام کشورها؟. در هر صورت میپردازم به برخی نکات مطلب ایشون.
مشارالیه کوشیده است که مدلی سه‌ لایه برای گذار دموکراتیک در کشورهای جنوب!؟ جهانی ارائه دهد؛ مدلی که در آن، «جمهوری اجتماعی»، زیرساخت جامعه مدنی را میسازد، سپس «جمهوری سیاسی» این ظرفیّت اجتماعی را در قالب دولت و قانون نهادینه میکند و «فدرالیسم اجتماعی» در نهایت، قدرت را در سراسر جامعه توزیع میکند. در نگاه نخست، این صورتبندی واجد نوعی انسجام نظری و امید تاریخی است؛ امّا دقیقا این مدل، علیرغم ظاهر انتقادی‌ اش، هنوز درون چنبره و گیره معضل ساز یک خوشبینی عمیق مدرن نسبت به جامعه، عقلانیّت سیاسی و امکان مهار قدرت باقی مانده است. مسئله اساسی اینجاست که مشارالیه، جامعه مدنی را به ‌مثابه قلمرویی نسبتا رهائیبخش تصویر میکند؛ چنانکه گویی هر چه قدرت از دولت فاصله بگیرد و در شبکه‌ های اجتماعی، انجمنها، شوراها و نهادهای محلّی توزیع شود، امکان بال و پر گرفتن پرنده ناکام دمکراسی در وطن اشغالی بیشتر میشود. امّا چرا باید چنین فرضی را بدیهی بدانیم؟. مگر تجارب تاریخی هم در ایران، هم در بسیاری از کشورهای جهان تا امروز نشان نداده اند که خودِ جامعه نیز میتواند سرچشمه استبداد باشد؟. مگر تمام اشکال سلطه سیاسی و استبدادی، الزاما از دولت آغاز میشوند؟. بسیاری از خشن ترین اشکال حذف، تبعیض و سرکوب، نه در برنامه دولتها؛ بلکه در دل خانواده، سنّت، مذهب، دین ایمانخواه، ایدئولوژی، اعتقادات و قومیّت، مناسبات اقتصادی و روان جمعی شکل گرفته‌اند. قدرت، پیش از آنکه نهادی سیاسی باشد، کیفیّتی وجودی و روانی دارد؛ آنهم در تمایل انسان برای تسلّط، در ترس او از آزادی، در احتیاجش به امنیّت و در اشتیاقش به تعلّق ریشه دارد. به همین دلیل، این تصوّر که صرفِ توزیع محاسبه ای قدرت میتواند به رهایی از زنجیرهای استبدادی منجر شود، ساده‌ سازی ماهیّت راز آلود انسان و پیچیدگی رویدادهای تاریخ است.
مشارالیه، به ‌نحو پنهانی، میان «تکثّر نهادها» و «آزادی» ، پیوندی ضروری برقرار میکند، حال آنکه تکثّر قدرت، لزوما به معنای دموکراتیکتر شدن جامعه نیست. تاریخ فئودالیسم، الیگارشیهای محلّی، خانخانی و ارباب بازیها و شبکه‌ های مافیایی و اقتدارهای قومی، همگی نشان میدهند که قدرت میتواند در عین پراکندگی، همچنان سرکوبگر باقی بماند. حتّا گاه قدرتِ پراکنده خطرناکتر از قدرت متمرکز است؛ زیرا در مرکز مشخّصی مستقر نیست تا بتوان آن را به‌ وضوح دید و نقد و کنترل کرد؛ بلکه در تار و پود مناسبات و مراودات روزمره، زبان، اخلاق، هنجارها و ساختارهای فرهنگی نفوذ میکند. مسئله فقط این نیست که «چه کسی حکومت میکند»؛ بلکه اینست که چگونه حقیقت، تولید میشود؟. چگونه انسانها به سوژه‌های مطیع و مقلّد و دنباله رو و هوادار و آمینگو تبدیل میشوند و چگونه جامعه، خودش ابزار بازتولید سلطه و استبدادگری میشود؟. اگر خودِ میل به نظم، آغاز استبداد باشد چه؟. اگر هر نظمی، حتّا دموکراتیکترینش، ناگزیر بخشی از تکثّر انسانی را سرکوب کند چه؟. اگر «اراده جمعی» نام دیگری برای بلعیده ‌شدن فرد در توده باشد چه؟.
مشارالیه از «سوژه سیاسی فعّال» سخن میگوید، امّا نمیپرسد که سوژه فعّال، چگونه ساخته میشود؟. با چه زبان، چه ایدئولوژی، چه دستگاه حقیقت و چه ساز و کار طردی-اجرایی؟. هیچ قدرتی بدون تولید حقیقت عمل نمیکند. هیچ سوژه‌ای بیرون از ساز و کارهای قدرت و تولید حقیقت شکل نمیگیرد. هر جنبش اجتماعی نیز جهانبینی خاصّ خود را میسازد. مرز میان «مردمان» و «دشمنان» را تعریف میکند، و از همینجا امکان خشونت آغاز میشود. تجربیات تاریخی تا کنون نشان داده اند که جنبشهایی که با وعده رهایی آغاز شدند، هنگامی که قدرت گرفتند و توانستند پایه های خود را استحکام دهند، همان ساز و کارهای سرکوب را بازتولید کردند؛ زیرا مسئله فقط ساختار سیاسی نیست؛ بلکه مسئله، خودِ انسان است. انسانی که همزمان تمایل به آزادی و میل به سلطه را در وجود خویش حمل میکند. مشارالیه معتقدند که «انقلاب فرایندی [دُرُستش «برآیند» است]» همچنان حامل نوعی متافیزیک خاموشِ رستگاری تاریخی است؛ تو گویی تاریخ در نهایت به سوی گسترش عقلانیّت دموکراتیک حرکت میکند، چنانچه فقط جامعه فرصت کافی برای سازمانیابی بیابد. امّا گستره رویدادهای تاریخ، هیچ وعده‌ای به وقوع آزادی نداده است. مسئله، تراژدیِ خودِ انسان است. تاریخ، نه مسیر پیشرفت عقلانی/راسیونالیستی؛ بلکه میدان تصادم نیروها، ترسها، بحرانها و آرمانها، ایده آلها و آرزوها و انتظارات و خیالات رنگین و اراده‌ های متعارض است. انسانها فقط برای آزادی مبارزه نمیکنند؛ بلکه آنان برای امنیّت، هویّت، انتقام، معنا و حتّا مطالبه قدرت نیز مبارزه میکنند. بسیاری از انقلابها به این دلیل شکست نخوردند که نهادهای کافی نداشتند؛ بلکه چون خودِ میل به قدرت را دست ‌نخورده باقی گذاشتند.
مدلی که نویسنده محترم ارائه میدهد، بیش از اندازه به امکان «مدیریّت عقلانی قدرت» اعتماد دارد؛ چنانکه گویی اگر معماری نهادسازی به ‌دُرُستی طراحی شود، میتوان جامعه را به تعادلی پایدار رساند. امّا جامعه، ماشین نیست که با تنظیم ساختارهای حقوقی به نظم مطلوب برسد. انسان، موجودی نیست که صرفا با مشارکت، اخلاقی شود. چه ‌بسا مشارکت جمعی، هیستری جمعی تولید کند. چه ‌بسا شوراها به دادگاههای اخلاقیِ حذف مخالف بدل شوند. جامعه، میدان دائمیِ تعارض میان امیال و سوائق و غرائز و منافع و حافظه‌های تاریخی، دلهره ها و خواستهای ناسازگار است. هیچ نقطه نهایی و مطمئنی برای استقرار پایه های فیزیکی دمکراسی وجود ندارد. ایده دمکراسی شاید نه تحقّق نظم کامل؛ بلکه تواناییِ زیستن با تعارض، ابهام و بی ‌قطعیّتی باشد. شاید مسئله اصلی دمکراسی نه توزیع قدرت؛ بلکه محدود کردن هر ادّعای مطلق در باره حقیقت و خیر عمومی باشد؛ چونکه هر گاه نهادی ـ- چه دولت، چه جامعه مدنی، چه جنبش انقلابی و چه اکثریّت اجتماعی - خودش را تجسّم نهایی حقیقت تاریخی بداند، لحظه آغاز استبداد فرا رسیده است. خطر واقعی دقیقا از جایی آغاز میشود که قدرت، خودش را اخلاقی، مردمی و تاریخی تصوّر میکند؛ زیرا در آن لحظه، دیگر نیازی به نقد خویش احساس نمیکند. از این لحاظ، ضعف بنیانی مدل پیشنهادی نویسنده محترم، اینست که هنوز بیش از حدّ به انسان، اعتماد دارد؛ گویی انسان، اگر فقط در شبکه‌ای مشارکتی قرار گیرد، به ‌طور طبیعی به سوی آزادی و همکاری حرکت خواهد کرد. امّا فلسفه سیاسیِ با بینشی عمیق از لحظه‌ای آغاز میشود که خوشبینی قطعی به انسان و رفتارش فرو میریزد. انسان فقط موجودی عقلانی و مشارکتجو نیست؛ بلکه موجودی تراژیک، متناقض و آکنده از تمایل به سلطه خواهی است و شاید دمکراسی حقیقی نه در رؤیای جامعه‌ای هماهنگ و متعادل؛ بلکه در آگاهی دائمی نسبت به همین تاریکیِ درون قدرت و درون انسان آغاز شود.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

لینک مطلب: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127480/

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Mike Nader
دیدگاه:

Mike Nader

فقر انسجام فكرى و دو گانگى و تناقض در اين تفكر موج ميزند ؟ اين عقده پهلوى و اين دو پادشاهى كه جز خدمت بجاى نگذاشتند و سر فرازى و حرمت جهانى براى مردم بجاى گذاشتند و ديريست كه هنوز استخوانهاى رضا شاه و محمد رضا شاه را بيرون مى كشند و خورد مى كنند ؟ و توهين مى كنند ؟ و بى حرمتى مى كنند و حتى مردمى كه در خيابان به انها روحت شاد فرياد مى زنند زشت و زننده و عقده اى كه جز كريح و مبتذل چيزى نيست ؟ بايد به چنين نامه ها و پيام هاى مسموم كننده و منحرف و غير اخلاقى چه گفت و چگونه پاسخ داد ؟

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Kiya Chahzad
دیدگاه:

Kiya Chahzad

آقای دکتر مهندس صابر
میلیونها ایرانی هوادار سامانه گذار به رهبری شاهزاده رضا پهلوی روزهای یکشنبه هر هفته از نقاط مختلف به مراکز شهرهای بزرگ می روند و در حمایت از مردم داخل ایران فداکاری میکنند .
نمیشود اشتباهات عده ای اندک از کسانی را که
به علل مختلف با اپورتونیستهای چپ مشکل دارند را بحساب همه هواداران سامانه گذار شاهزاده رضا پهلوی گذاشت و عقده حقارت خود را هم به رخ همه بکشید که انگار بسیار دمکرات تز و آزادی‌خواه تر و با شعور تر هستید
و نصیحت می‌فرمایید که صف این دوستان را از بقیه ناشیانه جدا کنید .
دوست عزیز : آقای دکتر مهندس
شاهزاده رضا پهلوی را نقد خلاقانه بکنید البته خودشان هم اگر حرفتان درست باشد حتما گوش میکنند . تخریب کردن کار بسیار ساده ای است برای کسانیکه شعور و درک سیاسی دارند
میدانند در صحنه مبارزه علیه رژیم جنایتکار چه کسی حرف اول را میزند . رضا پهلوی نه ادعا دارد نه سلطنت میخواهد نه مثل انقلابی نما ها
شمشیر را ازرو بسته است . بلکه بسیار باشعور تحصیل کرده ، دمکرات و وطن پرست است مردم ایران بعد از نیم قرن ایشان را صدا می‌زنند و اکثریت مردم هوادار ایشان و گذشته بسیار پرافتخار پدرش شاه فقید ایران هستند .
شما آقای دکتر مهندس اگر درک درستی داشتید
براحتی می‌فهمیدید که در سالهای ۵۰ استراتژی مبارزه مسلحانه علیه امپریالیست در زمان جنگ سرد بسیار غلط بود و نمونه های دستپخت آن روشنفکران مبارز ضد امپریالیست حکومت های
دیکتاتور و ضدبشر کره شمالی و کوبا و جمهوری اسلامی و اتحاد جماهیر شوروی و چین کمونیست مائو و آلبانی انور خوجه است
که در تاریخ تمدن ملتها هیچ اعتباری ندارند .
شما بهتر است به تاریخ همزمان ایران زمان شاه فقید را با ترکیه و سنگاپور و کره جنوبی و ژاپن را مقایسه کنید . از نظر معیار های اقتصادی رشد و شکوفایی و آزادی زنان رفاه اجتماعی و سواد و بهداشت و اعتبار جهانی ...
آنگاه گاله دهان خودتان را گل خواهید گرفت .
شما را مراجعه میدهم به دروغهایی که انقلابیون پوشالی که علیه تاریخ معاصر ما تبلیغ کرده اند و شما نمونه بارز آن توهمات هستید. و امروز معلم اخلاق شده اید . این رژیم جمهوری قاتلان حاصل دستپخت امثال شما ها دکتر مهندس های تحصیل کرده است که نان شاه فقید را خوردند بورس گرفتند نمک خوردند و نمکدان شکستند . روشنفکران دهه ۵۰ سنگی را درچاه افکندند که امروز بعد از ۴۷ سال کمر نسل نوین مردم ایران ازان حماقت شکسته است تا آنرا خارج کنند .
آقای معلم اخلاق
بیایید صد ها دستاورد شاهزاده رضا پهلوی را هم برشمارید که هرروز از این کشور به آن کشور از این سر دنیا به آن دیگر نقاط زبان مردم ایران شدند و اعتبار خود را فداکارانه برای خدمت به مردم و میهن ما گذاشته اند .
شمارا چه به این گنده گوییها ..
بفرمایید اگر بلدید بهتر مبارزه کنید تا الان کجا بودید ؟ راه شما را کسی نبسته است . دشمن اصلی ما جمهوری اسلامی است .
ضمنا آنها که فحاشی می‌کنند و مرگ بر سه فاسد میگویند هم شاید دلیلی دارند ازخودشان بپرسید که چگونه همان اردوگاه ضد امپریالیستی اپورتونیست چپ و مذهبی نیم قرن هست که عصای دست جمهوری قاتلان شده اند . آن هم واقعیت تلخ دیگری است بیشتر ازاین پرونده اعمال شما را با نمیکنم میگذارم برای آیندگان .

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Arvand Amirkhosravi
دیدگاه:

Arvand Amirkhosravi

جناب دکتر مهندس صابر؛😂
نامه‌تان بیش از آن‌که هشدار سیاسی باشد، سندی‌ست از فرسودگی همان ادبیات پنجاه‌وهفتی که هنوز خیال می‌کند با چند واژه‌ی نخ‌نما مثل «فالانژ»، «شعبان جعفری»، «ساواک جنایتکار» و «سلطنت‌طلبان دموکرات‌نما» می‌تواند نسل امروز را بترساند.
شما از وجدان سخن می‌گویید، اما نخستین کاری که می‌کنید، بی‌وجدان خواندن هر صدایی‌ست که از اردوگاه فکری شما بیرون زده است. از آزادی حرف می‌زنید، اما تریبون آزاد را «حیف وقت» می‌دانید، چون در آن حرف‌هایی منتشر می‌شود که با حافظه‌ی ایدئولوژیک شما جور درنمی‌آید.
مشکل شما سلطنت‌طلبان نیستند؛ مشکل شما این است که تاریخ از روی ادبیات شما عبور کرده است.
نسلی آمده که دیگر با مترسک‌های کهنه‌ی «ساواک و شعبان جعفری» نمی‌ترسد. نسلی که هم جنایت جمهوری اسلامی را دیده، هم فاجعه‌ی روشنفکران و چپ‌هایی را که در ۵۷ راه را برای این هیولا باز کردند.
شما هنوز طلبکارید؛ در حالی که بسیاری از هم‌نسلان فکری شما باید پیش از موعظه‌کردن درباره وجدان، یک‌بار به ملت ایران توضیح دهند که چگونه از دل آن همه شعار آزادی، به ولایت فقیه، اعدام، زندان، جنگ، تبعید و ویرانی رسیدیم.
وجدان یعنی اول سهم خودتان را در فاجعه ببینید؛
نه این‌که پس از چهار دهه، همچنان با همان نوار کاست پوسیده، برای دیگران خط‌کشی اخلاقی کنید

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: تا دو سه سال پیش
دیدگاه:

تا دو سه سال پیش

تا دو سه سال پیش اگر چنین تیتری بر مقاله یا ویدیویی میدیدم با حرارت بسیار تلاش میکردم به آن پاسخ بدهم و چرایی بهتر بودن نظام پادشاهی مشروطه را شرح بدهم. یک سالی میشود یا بیشتر که دیگر اهمیت نمیدهم. نظام پادشاهی و شاهزاده بیش از آن جلو رفته اند که دست کسی به آنها برسد مگر آن که تغییری خارج از اراده مردم ما روی دهد. به باور من نظام آینده ایران پادشاهی خواهد بود لذا زحمت گوش کردن به این گونه نظرات را به خودم نمیدهم و وقتم را تلف نمی کنم. اما اگر دو سال پیش بود چرا.. تلاش میکردم نکته های قابل توضیح را توضیح بدهم. امروز خوشبختانه از آن مرض ها عبور کرده ایم. تابوها شکسته شده و شرم حضورها فرو ریخته و ایدئولوژی هایی که تعقل را سد میکردند فرو ریخته. پیروان آن ایدئولوژی ها را معلم دوران درس داد و متوجه شدند که آنچه به کار مملکت داری می آید ایدئولوژی نیست بلکه نیت خیر و همگرایی مردم است. مردم با هم مهربان باشند کشور ساخته میشود و فقر جا کن میشود. حتا اگر در اثر فعل و انفعالاتی عقیده جامعه از شاهزاده و نظام پادشاهی باز گردد دیگر تلاش نخواهم کرد که برای کسی شرح دهم که چرا نظا مپادشاهی بهتر است. امروز مردم ما به همه امور آگاهند و مثل سال 57 کودک سیاسی نیستند. امروز هر رای دهنده ای دقیقا میداند چه میخواهد و چه میکند و راهش را انتخاب کرده لذا به خودم زحمت نمی دهم با او بر سر شکل نظام دهن به دهن بگذارم. این که چرا او مشروطه خواه نیست برای من دیگر مهم نیست.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: دورانی بود که حتا بی گناهان…
دیدگاه:

دورانی بود که حتا بی گناهان نیز احساس گناه میکردند.

جمهوری اسلامی پدیده عجیبی بود. متدی که انقلابیون پی گرفتند به گونه ای بود که در راه زدن شاه هرگونه حرکتی را که شاه کرده بود باید زیر سوال میبردند. آن هم نه به شیوه عقل گرایانه و انصاف بلکه بر اساس کرکری خواندن. مثلا اگر می گفتید که فرخ رو پارسا دروس دینی را با کمک آن سه آخوند به دروس مدارس اضافه کرد این را جزو امتیاز به حساب نمی آوردند بلکه می گفتند داشت صحنه سازی میکرد که مردم را گول بزند. یا مثلا گروهی را که در جنگل های شمال سلاح جمع کرده بودند وقتی گرفتند جوانی از میان آنها خواست تبلیغی بکند و بگوید که با انقلاب همراه بوده بلکه تخفیفی قائل شوند. در دادگاه گفت وقتی شاه به دیدن کارتر آمد ما با تظاهرات مان کاری کردیم که پلیس مجبور شود گاز اشک آور پرتاب کند و اشک شاه در آمد و به گریه افتاد. خلخالی خیلی ساده گفت: به شما چه ربطی داشت باد زد گاز را بجای ان که بطرف شما بیاورد برد طرف شاه و کارتر کار خدا بود نه کار شماها. کسی هم به خلخالی ایراد نگرفت. بعبارت مردم همینجوریش چون زمان شاه در عروسی ها رقصیده بودند یا عرق خورده بودند یا زن شان بی حجاب گشته بود خود را گناهکار و مستحق و مستوجب مجازات میدیدند. برای همین هم یک نیروی فدایی خلق با همه قهرمان بازی ها و چریک بازیهایش در این مورد ضعف داشت و اعتراضی نداشت و با کمال میل و یک احساس گناه لچک به سر عیالش می کشید. همین نگاه بود که وقتی فرخ رو پارسا را خلخالی محاکمه کرد صدا حتا از جبهه ملی چی ها و بازرگان ها بر نخاست. تفو برتو ای چرخ گردون تفو...

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: اصل قضیه و حواشی بی ربط
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای شایان تامّل از فراز پله هفتم منبر مجلس اتّحادیّه مسلمانان اروپایی انصار ابی عبدالله، لشگریان مجتبا، برای هرگز از پا ننشستن تا رسیدن به مقصد.

به نظر میرسد بخش بزرگی از فضای گفت ‌و گوی سیاسی امروز، به جای آنکه در مسیر فهم واقعیّت حرکت کند، درگیر حواشی فرساینده، واکنشهای هیجانی و بازتولید نزاعهای سخیف و بی‌ پایان شده است. فضایی که در آن، گفتارها بیش از آنکه ناظر بر «حل مسئله» باشند، به تخلیه خشم یا تثبیت مواضع پیشینی تقلیل یافته‌اند. در چنین وضعیّتی، طبیعی است که ذهنِ حسّاس به سرنوشت جمعی، از این آشوب زبانی و مفهومی فاصله بگیرد و در جست ‌و جوی یک صورتبندی روشنتر و بنیانیتر، به سراغ بازخوانی تاریخ و نیروهای اثرگذار آن برود. با این حال، اگر بخواهیم از سطح داوریهای شتابزده عبور کنیم، لازم است تاریخ را نه به‌ مثابه عرصه‌ «ستایش مطلق» یا «نفی مطلق»؛ بلکه به‌ مثابه شبکه‌ای پیچیده از امکانها، خطاها، دستاوردها و شکستها درک کنیم. هیچ دوره تاریخی - از جمله دوره سلسله پهلوی – تقلیل پذیر به یک تصویر تک‌ بعدی نیست. هر نظام سیاسی، در عین برخورداری از برخی ظرفیّتها و کارکردها، حامل تناقضها و کاستیهایی است که تنها با تحلیل ساختاری و بی ‌طرفی معرفتی میتوان آنها را فهمید. بنابر این، اگر از «ماندگاری» یا «کیفیّت» یک دوره سخن گفته میشود، این سخن تنها زمانی واجد اعتبار تحلیلی است که در کنار آن، امکان نقد شالوده ای همان ساختار نیز به رسمیّت شناخته شود؛ زیرا تاریخ، نه شیء مقدّس است و نه انبار زباله؛ بلکه عرصه‌ای زنده از تداخل نیروها و تصمیمهاست.
در این میان، یکی از آسیبهای جدّی فضای سیاسی، تبدیل تاریخ به ابزار است؛ یعنی جایی که گذشته نه برای فهمیدن؛ بلکه برای توجیه یا نفی یا ستودن مواضع امروز به کار گرفته میشود. این نوع مواجهه، هم امکان نقد را مخدوش میکند و هم فهم را به اسارت روایتهای گزینشی درمی‌آورد. در مقابل، آنچه ضرورت دارد، عبور از این گونه نمایلات ساده‌ ساز و ورود به سطحی از تحلیل است که در آن، «فهم پیچیدگی» جایگزین «داوریهای مطلق» شود. از سوی دیگر، در میدان سیاست معاصر، مسئله زبان و نحوه مواجهه با مخالفان، صرفا یک مسئله اخلاقی حاشیه‌ای نیست؛ بلکه به‌طور مستقیم بر کیفیّت اندیشه سیاسی اثر میگذارد. دشنام، تحقیر و نفرت‌پراکنی - اگر از سر درد یا باور به دادگزاری باشد -به ‌تدریج ظرفیّت گفت ‌و گو را فرسوده و سیاست را از سطح تحلیل به سطح واکنشهای غریزی سقوط میدهد. با اینهمه، نمیتوان انکار کرد که خشم اجتماعی نیز اغلب ریشه در تجربه‌های واقعی و زخمهای تاریخی دارد؛ اما مسئله دقیقا در همینجاست که چگونه میتوان میان «فهم خشم» و «تبدیل خشم به منطق سیاسی» تفکیک برقرار کرد، بدون آنکه یکی به دیگری فروکاسته شود. در کنار این مسائل، باید به مسئله «دشمن ‌سازی سیاسی» نیز توجه کرد. مرز میان نقد ریشه‌ای و حذف اخلاقی کنشگران، مرزی تعیین‌کننده است. میتوان یک فکر و شخصیّت و کنشگر را به ‌طور کامل نقد و رد کرد، بدون آنکه امکان گفت ‌و گو به ‌طور مطلق نفی شود. در غیر این صورت، سیاست از عرصه حل اختلاف به میدان تثبیت خصومتهای پایدار تبدیل میشود و در چنین وضعی، هیچ امکان واقعی برای عبور از بحران باقی نمیماند.
در سطحی گسترده‌تر، مسائل تاریخی و ژئوپلیتیکی منطقه نیز - از جمله موضوع یهودیان، اسرائیل و فلسطین - تقلیل پذیر به روایتهای ساده و تک‌ عاملی نیستند. یهودیان، تاریخی طولانی از رنج، آوارگی و در عین حال مشارکت گسترده در تمدّن و فرهنگ انسانی دارند و اسرائیل نیز واقعیّتی پیچیده در بستر تاریخ مدرن است که صرفا با برچسبهای هویّتی، توضیح پذیر نیست. هر گونه تلاش برای فهم یا حل چنین بحرانهایی، اگر بر پایه تقلیل‌گرایی هویّتی بنا شود، ناگزیر به بازتولید همان گره‌ هایی خواهد انجامید که ادّعای حل آنها را دارد. آنچه که در پس همه این مباحث قرار دارد، اینست که آیا ما سیاست و تاریخ را برای فهم پیچیدگیهای واقعیّت میخواهیم، یا برای تثبیت پیشفرضهای ذهنی خود؟. اگر پاسخ به منظور فهمیدن باشد، آنگاه ناگزیر باید از زبان نفرت، داوریهای مطلق و بت ‌سازیهای سیاسی فاصله گرفت و به سوی نوعی عقلانیت انتقادی حرکت کرد که در آن، نه ستایش جای تحلیل را میگیرد و نه نفی جای فهمیدن را. تنها در چنین افقی است که میتوان امید داشت سیاست از سطح نزاعهای فرساینده عبور کرده و به سطحی از بلوغ برسد که در آن، دیگری نه به‌عنوان دشمن مطلق؛ بلکه به‌ عنوان بخشی از واقعیّتی پیچیده و فهمپذیر دیده شود.
به نظر من، پرداختن به اینگونه صحبتها که کی چی از دهنش پرید یا چه بد و بیراهی گفت یا چه دشنامی داد، وقت تلف کردن است و برجسته کردن حواشی بی پایه و اساس. از قدیم الایّام گفته اند که در دروازه را میشه بست، امّا در دهان مردم را نمیشه. من نمیدانم چه کسانی شعارها را برنامه ریزی میکنند. نمیدانم آیا خودجوش هستند یا از پیش تعیین شده. ولی صدها فرم وجود دارد که میتوان با قاطعیّت و خیلی گویا هم به زبان فارسی، هم به زبان مردم کشورهای میهمان و از همه مهمتر به زبان انگلیسی در گردهماییها و تجمّعات و تظاهرات بر زبان راند بدون هیچگونه دشنامگویی و شعارهای انحرافی. بدترین شعاری که من از روز اول بر خطا بودن آن تاکید کردم، شعار «مرگ بر سه مفسد: ملّا، چپی، مجاهد» است. کلا بحث مرگ بر فلان و بیسار را باید از مبارزات حذف کرد؛ زیرا سلطان مرگ هر روز با «اذان بلال حبشی» فعلا مصدر گیوتین اقتلویی در ایران هست و ما مخالفین نباید جای او را بگیریم؛ بلکه باید کلا بساطش را برای همیشه و ابد از جامعه ایرانیان برچینیم. این شعار باید از دامنه دوستداران پادشاهی خواهی و شاهزاده رضا پهلوی فوری محو و به کنار گذاشته شود؛ زیرا گویای هیچ چیزی نیست؛ سوای ایجاد کدورت و دلخوری و گسست و خصومت. اینکه فجایع میهنی، محصول کدام خبط و خطاهای خاطیان بوده اند، دلیل بر آن نمیشود که ما بخواهیم همدیگر را متّهم و قصاص کنیم؛ بلکه باید به دنبال ریشه یابی علل خطاها و سنجشگری آنها بود. به نظر من، سنجشگری و انتقاد صحیح و دقیق بدون هیچ حبّ و بغضی از رفتارها و گفتارها و مواضع گرایشهایی مثل «مجاهدین و چپهای ایدئولوژیک و همچنین دیگران» کفایت میکند و لزومی ندارد که ما آنها را دشمن بپنداریم. بالاخره اینها هر چه باشند، خودشان را ایرانی میدانند. در باره چند و چون کیفیّت ایرانی بودن آنها میتوان صحبتها و انتقادها کرد، ولی فعلا چنین ادّعایی را دارند. پس باید برای پرهیز از تنشهای بیخود؛ آنهم در تحت شرایط فعّال بودن گیوتین الهی از هر گونه اقدامی که به تشتت و تفرقه و خصومت می افزاید، واقعا پرهیز کرد. همین الانش، تمام سایبریهای حکومت گیوتینی در تمام شبکه های اجتماعی با شدّت و حدّت، در حال نفرت پراکنی و اعتشاش و تفرقه هستند. اینکه حالا گرایشهایی از رقیبان برونمرزی شاهزاده، انتقادهایی را – چه درست، چه غلط- مطرح میکنند، نباید از اصل قضیه غفلت کرد و آنهم اینکه، شاهزاده، تنها امید ارزشمند کثیری از ایرانیان برونمرزی و درونمرزی است برای عبور از این فلاکت تاریخی که ایران و مردمانش در آن، به اسارت و محکومیّت گرفتار آمده اند.

شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Mehdi Jafari Gorzini
دیدگاه:

Mehdi Jafari Gorzini

نگاهی دیگر به بخشی از هواداران پادشاهی‌خواه؛ نگاهی که کمتر دیده و کمتر گفته می‌شود، اما جهان آرام‌آرام به آن عادت می‌کند.
متهم کردن این جریان به نزدیکی با هیتلر و فاشیسم، نه‌تنها مرزهای اخلاق را مخدوش می‌کند، بلکه حقیقت عریان امروز را نیز تحریف و پنهان می‌سازد.
واقعیت این است که امروز، در میان بسیاری از جریان‌های سیاسی ایرانی، این پادشاهی‌خواهان هستند که آشکارا در کنار یهودیان ــ بزرگ‌ترین قربانیان فاشیسم هیتلری ــ و در کنار تنها کشور یهودیان جهان، اسرائیل، ایستاده‌اند.این حقیقت را دیگر نمی‌توان انکار کرد؛ همان‌طور که هزاران فیلم، تصویر و ویدیو نشان می‌دهد چه کسانی همچنان یک‌طرفه فقط از فلسطین و حتی حماس دفاع می‌کنند، اما وقتی نوبت به دفاع از یهودیان می‌رسد، سکوت می‌کنند یا عقب می‌نشینند.
سؤال ساده اما مهم اینجاست:آن‌هایی که با نفرت، برچسب «فاشیست» و «هیتلری» به پادشاهی‌خواهان می‌زنند، خود چه نگاهی به یهودیان دارند؟نظرشان درباره اسرائیل، کشوری که برای بسیاری از یهودیان نماد بقا پس از فاجعه هولوکاست است، چیست؟
نمی‌شود از قربانیان فاشیسم سخن گفت اما چشم بر یهودستیزی بست.نمی‌شود ادعای انسان‌دوستی داشت اما در برابر ترس، رنج و خون یهودیان سکوت کرد.تاریخ حافظه دارد؛ و افکار عمومی جهان نیز کم‌کم تفاوت میان شعار و حقیقت را درک خواهد کرد

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: دیدن ابعاد تاریک ادیان و اعتقادات و مذاهب و ایدئولوژیها
دیدگاه:

درود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای کوتاه.

در باره صحبتهایی که کرده اید، بحثی نمیکنم فعلا. برای پرهیز از مثنویها و بازشکافی مفاد منشور نیز صحبتی نمیکنم و میپردازم فقط به یک مورد آن؛ آنهم بند 4: [ما آزادی عقیده و مذهب را به رسمیت می‌شناسیم، و هر گونه دخالت حکومت در مذهب را نفی می‌کنیم.]

آنچه در نگاه نخست، «تسامح» و «آزادی عقیده» نامیده میشود، در ژرفای خود، اغلب حامل تناقضی پنهان و ویرانگر است. تناقضی که اگر با خردورزی و دوراندیشی مهار نشود، میتواند بنیان هر جامعه‌ای را از درون متلاشی کند. بسیاری میپندارند همین که حکومت یا قانون اساسی، همه ادیان، مذاهب، ایدئولوژیها و جهان‌ بینیها را به رسمیّت بشناسد و در محتوای آنها دخالت نکند، مسئله آزادی و باهمزیستی حل شده است. حال آنکه مسئله دقیقا از همینجا آغاز میشود و پایان نمییابد؛ زیرا به رسمیّت شناختن «حقّ باور داشتن»، هرگز به معنای به رسمیّت شناختن «حقّ تحمیل کردن» نیست. جامعه نمیتواند تنها با اعلان احترام به عقاید، بقای خویش را تضمین کند؛ چونکه هر عقیده‌ای/مذهبی/دینی/ایدئولوژیی، لزوما حامل روح مدارا و باهمزیستی نیست [اسلامیّت: کافر و مومن/ مارکسیسم: پرولتاریا و بورژوازی و غیره و ذالک]. برخی عقاید، در ذات خویش میل به سلطه، حذف، اجبار و بلعیدن دیگران دارند. ایدئولوژی‌/دین/مذهبی که خود را حقیقت مطلق میپندارد، دیر یا زود، انسان را نه «شهروند»؛ بلکه «مؤمنِ مطیع» میخواهد؛ و هر که بیرون از دایره ایمانش باشد، یا باید مطیع شود یا حذف شود یا خاموش بماند.
فرض کنید مذهبی پدید آید که پیروانش را موظف کند با ظاهری خطرآفرین و هراس‌ انگیز وارد جامعه شوند، یا آنان را مجاز بداند که برای گسترش عقیده خویش، دولت و جامعه را تحت فشار قرار دهند، بودجه عمومی را مصادره کنند و در صورت مخالفت، خشونت و ارعاب را «حقّ مقدّس» خود بشمارند. آیا صرف آنکه این رفتارها تحت نام «عقیده» یا «ایمان» صورت میگیرند، باید مصون از نقد و محدودیّت باشند؟. آیا جامعه موظّف است در برابر هر نوع اعتقادی و مذهبی و دینی اگر بنیان نظم و امنیّت و ارجمندی انسان را تهدید کند، زانو بزند و سکوت کند؟. اینجاست که خطای بزرگ بسیاری از نظامهای سیاسی آشکار میشود. آنان میان «آزادی اعتقاد» و «آزادی اعمالِ برخاسته از اعتقاد» تفاوتی قائل نمیشوند. حال آنکه هیچ جامعه‌ای نمیتواند بر مبنای تقدّسِ بی‌ قیدِ باورها پایدار بماند. آنچه که باید مقدّس شمرده شود، نه عقیده/مذهب/دین؛ بلکه انسان است. نه ایدئولوژی؛ بلکه کرامت و امنیّت و آزادی زیستن انسانها در کنار یکدیگر.
جامعه سالم، جامعه‌ای نیست که در آن، همه یکسان بیندیشند؛ بلکه جامعه‌ایست که در آن، هیچکس حقّ نداشته باشد اعتقادات خویش را با زور، تهدید، ترور، تقدّس ‌سازی، ارعاب روانی یا سوءاستفاده از احساسات جمعی بر دیگران تحمیل کند. انسان میتواند به هر چه که میخواهد باور داشته باشد. میتواند به هزاران هزار خدا ایمان بیاورد یا به هیچ خدایی ایمان نداشته باشد. میتواند جهان را صحنه تقدیر الهی بداند یا میدان تصادفهای کور طبیعت؛ امّا آن لحظه که بخواهد باور خویش را به قانون اجباری برای دیگران تبدیل کند، دیگر مسئله صرفا «عقیده» نیست؛ بلکه مسئله اعمال «قدرت» است و قدرتِ بی‌ مهار، حتّا اگر جامه قدّیس بر تن کند، سرانجام به هیولایی علیه انسان بدل خواهد شد. خطای سهمگین مردمان جوامع در طول تاریخ این بوده است که انسانها اغلب به جای آنکه دین و ایدئولوژی را در محکّ خرد و اخلاق و حقوق انسانی بسنجند، خرد و انسان را قربانی تقدّسِ عقیده کرده‌اند. به همین دلیل، تاریخِ بشر آکنده از فجایعی است که همگی با واژه‌هایی مقدّس آغاز شدند و با خون و خاکستر پایان یافتند. هیچ شمشیری به اندازه شمشیری که خود را «مقدّس» بداند، خطرناک نیست؛ زیرا شمشیر مقدّس، نه تنها می‌کُشد، بلکه کشتن را فضیلت نیز میشمارد.
اینکه «مدرّس» گفته است: «سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما»، اگر به معنای اخلاقی کردن سیاست بود، شاید میتوانست سخنی شریف تلقّی شود؛ امّا آنجا که دین به ابزار تصاحب قدرت سیاسی بدل گردد، و سیاست نیز برای حفظ خویش به تقدّس متوسّل شود، نتیجه چیزی جز استبدادی مقدّس نخواهد بود؛ استبدادی که مخالفت با خود را نه اختلاف نظر؛ بلکه «کفر»، «ارتداد»، «خیانت» یا «دشمنی با حقیقت» مینامد. جامعه‌ای که میخواهد از چرخه خشونت رهایی یابد، باید قوانین خویش را نه بر اساس حقّانیت این یا آن عقیده/دین/مذهب/ایدئولوژی؛ بلکه بر بنیان حقوق برابر انسانها سامان دهد. قانون باید نسبت به باورها بی‌ طرف باشد، امّا نسبت به خشونت و اجبار، بی التفات نباشد. هیچ عقیده‌ای، صرفا به دلیل مقدّس بودن برای پیروانش، نباید فراتر از قانون و فرهنگ جامعه و هنر باهمزیستی قرار گیرد؛ زیرا اگر قانون در برابر «ایمانِ خشونتزا» عقب‌نشینی کند، جامعه دیر یا زود به قربانگاه انسانها و انسانیّت بدل خواهد شد.
من میپرسم که اگر هر عقیده‌ای حقّ مطلق داشته باشد، پس جامعه چگونه از خود در برابر عقایدی دفاع کند که اساسا نابودی جامعه آزاد را هدف گرفته‌اند؟. اگر انسان، حقّ دارد هر چه را که میخواهد باور کند، آیا حقّ دارد بر مبنای همان باور، آزادی و امنیّت دیگران را نابود کند؟. آیا تقدّسِ یک دین ایمانخواه/مذهب/ایدئولوژی میتواند مجوّزی برای تعلیق خرد و اخلاق و قانون باشد؟ و آیا تاریخ، بارها و بارها نشان نداده است که خطرناکترین استبدادها، همانهایی بوده‌اند که خود را نماینده خدا، حقیقت مطلق، یا نجات انسان معرفی کرده‌اند؟. شاید بزرگترین درجه بلوغ بشری، نه در «دیندار شدن» انسان؛ بلکه در این باشد که بشر سرانجام بیاموزد هیچ حقیقتی، هر اندازه هم که مقدّس پنداشته شود، حقّ ندارد انسان را قربانی بقای خویش کند؛ چونکه آنجا که انسان برای عقیده ذبح میشود، دیگر نه دین باقی مانده است، نه اخلاق، نه حقیقت؛ بلکه تنها قدرت است که با نقاب تقدّس سخن میگوید.

شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Mokhtar Barazesh
دیدگاه:

Mokhtar Barazesh

کیانوش جان
این صفحه ی خانم موسوی، «سقاخونه‌ی سیارِ» چپ‌هاست. پاتوقش شده مأمنِ درماندگانی که دیگه از امامزاده‌های رنگارنگِ کمونیسم شفا نمی‌گیرند. می‌یان اینجا چهار تا شمع روشن می‌کنند و دخیل می‌بندند، به امید اینکه معجزه‌ای بشه و خاندان پهلوی به روز سیاه بنشینه. سال‌هاست بساطش همینه.
​یک مشت چپِ پیر و پاتال و به قولِ مصداقی «قوزبیت»، که از قطارِ تاریخ جا موندن، دورِ این معرکه جمع می‌شن تا نذری ادا کنند. ایشون هم نقشِ نقال رو بازی می‌کنه. یا از قهرمانی‌های خیالی و دلاوری‌هایِ کذب خودش می‌گه، یا داستان‌های «حسین کرد شبستری» رو به خوردشان می‌ده. اگه هم قصه‌ای در چنته نداشته باشه، با مهارت تمام سناریوسازی می‌کنه.
​تخصص اصلی‌اش اما، ترکیب کردنِ معجون‌های ضد پهلوی ی. در هر نفرین و هر روایت، مقداری زهر می‌ریزه تا این جماعتِ وامانده برای لحظاتی هم که شده «نشئه» بشن. این پاتوق، نه یک فضای سیاسی، که یک اتاقِ «خالی‌بندی‌درمانی» ی برای کسایی که جز کینه، چیزی برای سپری کردن روزهای پیری ندارن. هر کسی هم اعتراضی بکنه یا کافیه یکی به تریج قباش بگه تو، یا یه نقدِ کوچیک کنه که به مذاقش خوش نیاد، سریع قیافه‌ی حق‌به‌جانب می‌گیره، واویلا راه می‌ندازه و برچسب "ضد زن" می‌چسبونه پیشونیت تا با همین شانتاژبازی‌ها دهنت رو ببنده...
خلاصه زیاد جدی نگیرش .... به هر حال دلش خوشه که داره مبارزه می کنه دیگه....

تاریخ:
نویسنده: هوشنگ اسدی
عنوان دیدگاه: Hoshang Asadi
دیدگاه:

Hoshang Asadi

🚫مشکل اصلی اینجاست که با یک روان‌پریشِ عقده‌ای روبه‌رو هستیم؛ کسی که آگاهانه دروغ می‌گوید و می‌داند هرچه دروغ بزرگ‌تر باشد، واکنش بیشتری برمی‌انگیزد. همین واکنش‌ها و پرداختن‌ها، او را به مرکز توجه می‌آورد و دقیقا همان چیزی است که می‌خواهد.
✅️هر رسانه‌ای، از جمله ایران‌گلوبال، اگر چنین افرادی را جدی بگیرد، عملاً به ابزار تبلیغاتی و دستاویز آن‌ها تبدیل می‌شود. بهترین برخورد با این نوع شخصیت‌ها، بی‌اعتنایی کامل است. تاریخ مصرف چهره‌هایی که روزگاری تصور می‌کردند با جنجال و گردوغبار می‌توانند اثرگذار باشند، گذشته است.
❌️پرسش اینجاست: آیا ایران‌گلوبال به این مسئله توجه دارد، یا هنوز تلاش می‌کند از کیوسکِ تاریخ‌مصرف‌گذشته‌ها صدایی بیرون بکشد؛ صداهایی که در واقع دیگر پژواکی در جامعه ندارند؟
☑️متأسفانه این رویکرد، تا حدی به جدیت و اعتبار کار ایران‌گلوبال آسیب می‌زند و این تصور را ایجاد می‌کند که نشریه بیش از آنکه تحلیل‌گرا باشد، به سوژه‌سازی و حاشیه‌پردازی تمایل دارد.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: BK AK
دیدگاه:

BK AK

بنده طرفدار شاهزاده برای رهبری دوران گذارم.
ولی این نمایشهای شبه نظامی فقط به دید عمومی خارجی ها نسبت به ما ضربه میزنه و هیچ منفعتی نداره. نمیدونم این مسخره بازیها چیه که خودمون رو شبیه سپاهی و چریکی در بیاریم… اگر میخواید کاری کنید یه بلیط بگیرید برید نزدیک ایران از مرز وارد شید. وگرنه این نمایشات نظامی خیابانی احمقانه فقط آسیب میزنه.
واقعا هر روز میگذره بیشتر به این باور میرسم که دست اندکاران تظاهرات ما ایرانیان افرادی ناکارآمد و بی لیاقت اند که بویی از مارکتینگ نبرده اند.
تا همین الانش هم هیچ دید خوبی نسبت به ما نیست و مقصرش هم لیدرهای تظاهرات اند که به جای تمرکز شعارها بر هدف که دموکراسی هست، متمرکز بر شکل حکومت دموکراسی (اون هم فقط یک نوعش که شاهنشاهیه) هستند. همه دنیا فکر میکنند ایرانیها یک مشت عقب افتاده ی سیاسی اند که دنبال شاهنشاهی مطلق اند. به خاطر اینکه تو شعارها فقط میشنویم «جاویدشاه»،«پهلوی برمیگرده» و اصلا شعاری درباره «دموکراسی» یا «جمهوری سکولار» و یا «سلطنت “مشروطه”» نمیشنویم یا به ندرت.
همین باعث شده باید یک ساعت وقت بزاریم به هرخارجی میبینیم توضیح بدیم که برداشتشون اشتباهه. ولی کی اینو بهشون داده؟ ما!
نمیتونیم بگیم که دید دنیا اهمیت نداره. اگر اهمیت نداره پس این تظاهرات واسه چیه؟ سیاست های دنیا بخش بزرگیش متاثر از دید جهانی به مسائل هست وگرنه دولتها میلیون ها دلار سرمایه گذاری نمیکردن روی جنگ روانی.
روز به روز بیشتر درک میکنم که لیدری تظاهراتمون افتاده دست یک مشت شاهنشاهیخواه “دو آتیشه” که هدف (دموکراسی) رو با ابزار هدف (شاهزاده رضا پهلوی) اشتباه گرفته اند.
و حالا هم این : رژه های احمقانه در لباس شبه نظامی چریکی تروریستی که تصویر وحشتناکی رو‌به مردم دنیا القا میکنه.
وای بر ما

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Margit MA
دیدگاه:

Margit MA

شما ظاهراً هنوز فرق بین تمسخر و هویت تاریخی را نفهمیده‌ای.
اسم «گارد جاویدان» از دل تاریخ سه‌هزارساله ایران آمده؛ از داریوش بزرگ و جاویدانان هخامنشی که ستون ارتش ایران بودند، نه از اتاق‌های فکر مارکسیستی و ترجمه‌های وارداتی. این نام برای ایرانی یعنی وفاداری، انضباط، میهن‌پرستی و دفاع از ایران؛ چیزی که جریان‌های چپ در صد سال گذشته بارها مقابلش ایستادند و نتیجه‌اش را هم مردم دیدند: انقلاب، ویرانی، اعدام، فرار مغزها و نابودی کشور.
شما می‌گویی گارد جاویدان باید در جبهه باشد. کدام جبهه؟
در کشوری که کوچک‌ترین تشکل ملی را سرکوب می‌کنند، وطن‌پرست را زندانی می‌کنند و پرچم شیر و خورشید را جرم می‌دانند، مبارزه فقط سنگر نظامی نیست. امروز جبهه واقعی، حفظ هویت ایران، متحد کردن نیروهای ملی و آماده شدن برای روز بازسازی کشور است.
اینکه ایرانی‌های ۲۰ تا ۷۰ ساله در کپنهاگ یا هرجای دنیا جمع شوند و بگویند اگر ایران آزاد شد، برمی‌گردیم برای ساختن کشور شرف دارد به آنهایی که فقط پشت کیبورد نشسته‌اند و هر حرکت ملی را مسخره می‌کنند اما حتی یک قدم برای آینده ایران برنداشته‌اند.
طنز تلخ تاریخ اینجاست که همان تفکرات چپی که روزی شعار «خلق» و «آزادی» می‌دادند، عملاً کشور را دودستی تحویل آخوندها دادند؛ بعد حالا برای وطن‌پرست‌ها ژست عقلانیت می‌گیرند!
اگر امروز هنوز نام ایران، تاریخ ایران و آرزوی ایران آزاد زنده است، به خاطر کسانی است که هویت ملی را حفظ کردند؛ نه کسانی که همیشه با هر نماد ملی مشکل داشتند، از پادشاهی گرفته تا پرچم و ارتش و مفهوم ملت.
گارد جاویدان یعنی این پیام:
ایران هنوز فرزندانش را دارد؛ حتی اگر موقتاً دور از خاکش باشند.
و روزی که ایران آزاد شود، همین «مسخره‌شده‌ها» برای ساختن کشور جلوتر از خیلی مدعیان خواهند ایستاد.

تاریخ:
نویسنده: کیانوش توکلی
عنوان دیدگاه: مجید جان :1_ گادر جاویدان در…
دیدگاه:

مجید جان :1_ گادر جاویدان در راهپیمایی در جلوی صف بود و بعدا در محل برگزاری تجمع در گوشته ای از محل تظاهرات ایستادند2_ من؛ پادشاهی خواه نیستم و طبیعتا با برخی از شعار هایشان مثل "مرگ بر سه فاسد" جدا مخالفم ولی انچه مهرنوش موسوی نوشت واقعا دروغ بیشرمانه ای است؛ چرا که او جنبش انفلابی مخالف فاشیسم مذهبی در ایران را "فاشیسم هیلتری" می نامد

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: آمار - قتل عام - مسئولیّت زمامداران
دیدگاه:

درود بر خانم حسینی گرامی،
تحشیه ای کوتاه. من فعلا از پرداختن به مطلب شما، چشم مییپوشم و میپردازم به صحبخ خانم یا آقایی که به آمار گیر داده است.

من نمیدانم این شخص مذکّر است یا مونّث، و راستش کمترین اهمیّتی ندارد؛ زیرا در اینجا، آنچه ارزش اندیشیدن دارد، نه هویّت گوینده؛ بلکه ماهیّت سخن است. سخن او، هر چند شاید ناتمام و آمیخته به برخی ساده‌انگاریها باشد، ولی تلاشیست برای تفکیک میان «شهادت حقیقت» و «صنعت تبلیغات سیاسی». سخن ایشون در ظاهر یک اعتراض آماری و سیاسی است؛ اما در لایه‌های عمیق‌تر، مسئله‌ای اخلاقیست و این تفکیک، خودش یکی از واپسین سنگرهای اخلاق در زمانه‌ایست که در آن، حقیقت، پیش از انسانها اعدام میشود. آنچه که ایشون متوجّه اش نیست، اینست که بزرگی فاجعه به حول و حوش اختلاف بر سر تعداد کشته‌ شدگان و بزرگنمایی یا قلیلنمایی عددی نیست؛ بلکه دقیقاً برعکس، فاجعه جنایت سیاسی از طرف گیوتینداران الهی در این است که حتّا «یک انسان» نیز نباید قربانی ماشین قدرت شود. وقتی کسی برای بیگناه جلوه دادن سبعیّت ماشین حکومتی، به قلّت یا تورم آماری نیازمند باشد، ناخواسته این پیام را منتقل میکند که گویا اگر تعداد قربانیان کمتر بود، جنایت خفیفتر میشد و حکومتگران برائت حاصل میکردند. این همان سقوط اخلاقیِ پنهانی است که کثیری بیشمار از مدافعان گیوتین الهی به آن مبتلایند. وقتی ساختار قدرت، برای حفظ خویش، حقّ ریختن خونِ حتّا یک انسان را برای خود قائل میشود، در همان لحظه، بنیان اخلاق فرو میپاشد؛ زیرا از آن پس، انسان دیگر «غایت» نیست؛ بلکه «ابزار» است و هر حکومتی که انسان را ابزار کند، دیر یا زود، به کارخانه‌ مرگ تبدیل خواهد شد؛ خواه نامش امپراتوری باشد، خواه خلافت، خواه جمهوری، خواه سلطنتی، خواه حکومت الهی.
بزرگترین جنایت نظامهای توتالیتر فقط کشتن انسانها نیست؛ بلکه عادی ‌سازیِ کشتن اس؛. یعنی تبدیل مرگ انسان به «عدد»، به «آمار»، به «ضرر جانبی»، به «مصلحت تاریخی»، به «حفظ نظام»، به «ضرورت امنیّتی» و به هزاران واژه‌ بزک‌ شده‌ای که همگی، در اصل، نامهای مستعارِ همان سبعیّت کهن و شرارتها و رذالتهای بشری‌ هستند. ستمگر، پیش از آنکه گلوله شلیک کند، زبان را آلوده میکند؛ زیرا میداند تا وقتی که واژگان سالم باشند، وجدان بشری هنوز میتواند مقاومت کند. امّا وقتی که انسان به «عنصر اغتشاش»، «خسارت»، «تهدید»، «محارب» یا «عدد» تقلیل یافت، آنگاه کشتن او دیگر نه جنایت؛ بلکه «اجرای وظیفه» جلوه خواهد کرد. این همان سقوط متافیزیکیِ زبان است که پیش‌درآمد سقوط اخلاق و سپس سقوط انسان میشود .مسئله فقط «نبود سند» نیست. تمام نظامهای اقتدارگرا بر این پایه ساخته میشوند که «هدف، مقدّس است؛ پس تحریف حقیقت نیز مجاز است». وقتی که حقیقت، قربانی شود، متعاقبش، جامعه وارد مرحله‌ای میشود که دیگر به هیچ روایت سیاسی و خبری و دولتی و غیره و ذالک اعتماد نیست. در چنین وضعی مردم نه به حکومت اعتماد میکنند، نه به مخالفانش و نه به دیگرانی و این همان جهنم معرفتیِ سیاست معاصر است. همه فریاد میزنند، امّا هیچکس به حرف دیگری اعتمادی ندارد. همه سخن میگویند، امّا هیچکس یقین ندارد که دیگری حقیقت را میگوید. این، سهمگین‌ترین صورتِ فروپاشی اجتماعی است؛ زیرا جامعه‌ای که اعتماد معرفتی خود را از دست بدهد، پیش از آنکه از نظر سیاسی نابود شود، از درونِ معنوی و اخلاقی تهی شده است. از سوی دیگر، در صحبت ایشون نوعی اتکای ضمنی به «راستی‌ آزمایی وسایل ارتباط جمعی» نیز دیده میشود که خودش نیازمند نقد جدّی است. اینکه بوقهای تبلیغاتی مثل بی. بی. سی. رادیو آمریکا و مزخرف چاله هایی أمثال اینها و حتّا ایران اینترنشنال، عددی را تأیید یا رد کنند، لزوما به معنای دسترسی به حقیقت نهایی نیست؛ زیرا در نظامهای سرکوبگر، حقیقت آماری، ذاتا تکه ‌تکه، مخفی و آلوده به ترس از حقیقت و کتمان و سر به نیست کردن اسناد و ردّ پاها متمایلند. به همین دلیل، مسئله فقط «عدد دقیق» نیست؛ بلکه «صداقت روش‌شناختی» است؛ یعنی اینکه سازمانی، کمیته ای، انجمنی، اداره ای مستقل باید تحقیق کند و سپس بگوید که ما هنوز سند قطعی برای این عدد ذکر شده نداریم؛ نه اینکه حکومتگران برای ایجاد شوک عاطفی یا توجیهی، عددی حداکثری یا حدّاقلی را به‌ مثابه حقیقت قطعی عرضه کنند. این تفاوت میان «اخلاق حقیقت» و «سیاست هیجان» است.
مسئله این است که حساب ساده دو ضربدر دو میشود چهار، به آسانی به ما میگوید که در قتل عام سراسری دیماه در کمتر از ده ساعت، حدّاکثر در سراسر ایران از شهرهای بزرگ گرفته تا شهرهای کوچک و حتّا روستاها، تقریبا یکصد و بیست هزار نفر به قتل رسیده اند. تازه این آمار مقتولین است. از زخمیها و آنانی که چشمهایشان صدمه دیده یا کلّا بینایی خود را از دست دادند و همچنین کسانی که ساچمه باران و ربوده شده اند، تا کنون صحبتی نشده است. آمار دقیق فاجعه را زمانی میتوان به دست آورد که پسمانده های گیوتین الهی، ساقط و عزل و حلع شوند. حقیقت، چیزی فراتر از گردش خبر است. حقیقت، موضوعی وجودی و اخلاقی است؛ یعنی موضوعی که در ناله‌ مادران، در سکوت قبرهای بی‌ نام، در چشمهای کور شده، در بدنهای ساچمه‌ خورده و در ترسِ بازماندگانی حضور دارد که هنوز جرات سخن گفتن ندارند. همانطور که گفتم، کمیته ای با استناد کردن به اظهارات خانواده های قربانیان بتواند آمار دقیق کشته شدگان را به دست آورد. ناگفته نماند که بسیاری از قربانیان، در مکانهای نامعلوم به خاک سپرده شده و گم و گور شده اند. هنوز هیچکس، آمار دقیق را ندارد. ولی با احتمال احتیاطی میتوان گفت که بین چهل و پنج هزار نفر تا یکصد و بیست هزار نفر انسان در فاجعه قتل عام سراسری دیماه، قربانی شده اند. راستی آزمایی این آمار فقط پس از نابودی تمام و کمال گیوتین الهی امکانپذیر است و تا آن زمان میتوان آمار چهل و پنج هزار نفر قربانی را با اطمینان خاطر پذیرفت. در آبادی ما که در جایی پرت افتاده است و حتّا بر روی نقشه ایران نیز، هیچ اسمی از آن نیست، یازده نفر را کشته اند و تعداد کثیری را زخمی کرده و تعدادی را نیز اسیر گرفته اند که در هیچ کجا، اسمی از حتّا کشته شدگان نیست. هیچ حکومتی، در هیچ عصر و تحت هیچ عنوانی، حقّ ندارد برای بقای خویش، انسان را قربانی کند. قدرت، هرگاه برای حفظ خود نیازمند خون شود، در همان لحظه، حقّانیّت و لژیتیماتسیون اخلاقی خویش را از دست داده است؛ زیرا حکومت، اگر معنایی داشته باشد، باید حافظ زندگی باشد، نه مالک آن و آنجا که حکومت، خود را صاحب جان مردم بداند، دیگر با «سیاست» مواجه نیستیم؛ بلکه با شکل مدرنی از تایید و تصدیق مرگ رو به ‌رو هستیم همان آیینی که در طول تاریخ، با نامهای گوناگون تکرار شده است. گاه به نام خدا/الله، گاه به نام نژاد، گاه به نام انقلاب، گاه به نام امنیّت و گاه به نام آینده و نامهای دیگر و شاید نهایتِ فاجعه همین باشد که انسان، آنقدر به حضور گیوتین عادت کند که دیگر تنها درباره‌ «تعداد سرهای بریده‌شده» بحث کند، نه درباره‌ اصلِ وجود گیوتین و چرایی فعۀال بودنش و خونریزیهای شبانه روزی. حال آنکه نخستین وظیفه‌ وجدان، نه شمارش قربانیان؛ بلکه مظنون بودن به دستگاهی است که قربانی میطلبد؛ زیرا حکومتی که برای دوام خویش محتاج خون باشد، پیشاپیش از درون مرده است هر چند هنوز بر کف خیابانهای شهرها پرچم نکبت و شوهای مضحک خیابانی برافراشته و اجرا کند. بنابر این، بحث بر سر آمار نباید باشد؛ بلکه بحث باید بر این محور بچرخد که حکومت الهی، هرگز و هیچوقت و به هیچ وجه من الوجوه از روز اول، حقّانیّتی به حکومت در ایران نداشت و هنوزم ندارد؛ زیرا بنیان عقیدتی سفّاکان آن بر نابودی جان و زندگی ریخته شده است. حتّا کشتن یک مورچه نیز برای نابود کردن حکومت گیوتینداران الهی، دلیل و سند متّقن است.

شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: کیانوش توکلی
عنوان دیدگاه: هزاران نفر در مرکز شهر…
دیدگاه:

در روز شنبه ۹ می ۲۰۲۶ ؛ هزاران نفر در مرکز شهر کپنهاگ جمع شدند و به اعدام و جمهوری اسلامی نه گفتند ؛ بعد می گویند" این ها عددی نیستند" ادامه می دهند که" در داخل کشور عددی نیستند" .و قتی کشتار در 18 و 19 دی 1404 که در ان میلیون ها نفر به خیابان ها امدند ؛ ادعا می کنند که "مقصر اصلی کشتار دی ماه , نه جمهوری اسلامی بلکه رضا پهلوی است"

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Majid Ajangکیانوش جان گیریم…
دیدگاه:

Majid Ajang
کیانوش جان گیریم که حرف ایشان دروغ و تبلیغات ضد سلطنت است ، اما چرا به اصل موضوع اشاره ای نداری ؟ اخه این مسخره بازی های “ گادر جاودانی “ دیگه چه صیقه ایست ؟ گادر جاویدان باید در سر صف در جبهه باشد نه اخر صف در کپنهاگ !! این داستان مرا یاد یک ماحرایی می اندازد و ان اینکه ؛ روزی صیادی در بیابان بی اب و علف تور ماهیگیری بزرگی را پهن نموده بود تا خشک شود ، مردی از انجا گذشت و به او گفت که اخر مکر دیوانه ای که در بیابان تور ماهیگیری پهن کرده ای ؟ ان مرد در جواب گفت ؛ چرا به من می گویی ؟ به ابن دیوانه ها نکاه کن که با صبد کرد من امده اند که ماهی ببرند ؟ حالا حکایت شما شده و گادر جاویدان ؟ خدا شما را به راه راست بیشتر کمک کند !

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Sepideh Salarمتاسفانه این…
دیدگاه:

Sepideh Salar
متاسفانه این خانم دموکراتیک! امکان کامنت گذاری های مرا، بخاطر مخالفتم با او بسته، و این چنین، ماهیت خود را نمایان کرد.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Farnaz Khosraviبه جز دروغ…
دیدگاه:

Farnaz Khosravi
به جز دروغ گفتن چیز دیگه بلد نیست و اگر مخالفش بنویسید با اعتراض کتین ناسزا میگوید و بلاک ..همه ایشون رو میشناسند :))

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Y Ashar Y Ashariاین خانم یک…
دیدگاه:

Y Ashar
این خانم یک دروغگوی بی اخلاق است و هنری و حرفی جز ضدیت با شاهزاده رضا پهلوی نداره. شرم هم در نزد این افراد وجود خارجی ندارد.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: کارامی:
دیدگاه:

کارامی:

سوال بعدی خانم حسینی : در بیاینه اشاره کرده اید ( ما معتقدیم که حکومت اسلامی در 18و 19 دیماه 1404 با کشتن دهها هزار نفر در خیابانها، مرتکب جنایت علیه بشریت شده است.) درست است حکومت اسلامی کشتار کرده است تاکنون هیچ ارگان حقوق بشری و رسانه بین المللی امار کشتار ده ها هزار را با سند و مدرک نتوانسته است ثابت کند خود اخوند ها با کد ملی افراد کشته شده اعلام کردند 3117 نفر بوده اینتر نشنال مدیر بخش فارسی در راستی ازمایی زیر 800 را اسناد تایید کرد در حالی که در همان زمان کشتار ها بالاترین امار را اینتر نشنال داده بود بی بی سی فارسی در راستی ازمایی اماری زیر 800 را تائید کرد با اسناد و سازمان های حقوق بشری مانند : هرانا — دست‌کم ۴۹۰۲ کشته را تأیید کرده . وقتی شما با توجه به اینکه بیان می کنید که یک سازمان مستقل هستید یک امار بدون سند و مدرک بیان می کنید این به وجه سیاسی شما ضربه می زند ان موقع وایزر را همردیف اینتر نشنال قرار می گیرد

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Maryam Tehraniشادو برپا باد…
دیدگاه:

Maryam Tehrani
شادو برپا باد گروه «وایز»🙏🏽🙏🏽
افتخار میکنم که این گروه ایرانی هستند
پاینده باد ایران نوین( به رهبری شاهزاده رضا پهلوی مترقی ما از دوران گذار به ایران بسیار آباد و آزاد

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: A Afshin Jamدرود، شما و…
دیدگاه:

A Afshin Jam
درود، شما و همکاران و‌دست اندرکاران گروه « واریز» خسته نباشید. کوشش های شما باعث دلگرمی و برجسته کردن برابری جنسیتی و اگاه سازی برای رفع مشکلات زنان فراموش نمی‌شود .

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: تاریخ جوامع بشری، گستره مُمکنهاست.
دیدگاه:

دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای شایان تامّلات پیگیر

آقای قادری نه تاریخ ایران را میشناسد. نه اسلامیّت را. نه تحوّلات فکری و فلسفی باخترزمینیان را. ایشان همانقدر میداند که به وفور همچون مور و ملخ در اختیار همگان است. سطحیّات مبتذل و بی پایه و اساس. آنچه که امروز در بسیاری از شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌های اینترنتی، برنامه‌های تصویری و صوتی، و محافلِ پر هیاهوی موسوم به «تحلیل» و «روشنگری»، «مصاحبه» و غیره و ذالک شیوع دارد، دیگر صرفا یک ضعف رسانه‌ای یا کمبود تخصّصی نیست؛ بلکه نشانه‌ایست از یک بحرانِ عمیقتر و هولناکتر. منظورم فروپاشیِ شأنِ اندیشیدن در جامعه ایرانیست. فاجعه فقط در این نیست که بسیاری از مجریان، مصاحبه‌گران و مدّعیان، تاریخ و فرهنگ ایران را نمیشناسند؛ بلکه مصیبتِ حقیقی در اینست که غالب آنان حتّا نمیدانند «شناخت» چیست و از چه رنجی زاده میشود. شناخت، انباشتنِ محفوظاتِ بازاری و تکرارِ طوطی‌وارِ چند کلیشه رایج نیست. شناخت، عبورِ جان از میانِ تاریکیهای تاریخ میهنی است؛ یعنی درگیر شدن با رنجِهای مردمان و فرهنگ و تمدّن کهنسالشان، با شکستها، تناقضها، زخمها و رؤیاهایشان. امّا آنچه که امروز به‌ نامِ آگاهی عرضه میشود، غالبا چیزی نیست جز بازتولیدِ سطحیّاتی مبتذل که هزار بار پیش از این، از دهانِ هزاران نفر بیرون آمده‌اند؛ سخنانی بی ‌ریشه، بی ‌تفکّر، بی سنجشگری، بی بینش انتقادی و پرسشی و بی ‌حضورِ روح بیدارفهمِ فردی.
دردناکتر اینکه بسیاری از این مدّعیان، نه فقط ایران و تاریخش را نمیشناسند؛ بلکه از فهمِ تحوّلاتِ فرهنگی و اجتماعی و تمدّنهای باختری نیز ناتوانند. واژه‌هایی چون «آزادی، دمکراسی، سکولاریسم، مدرنیته، هومانیسم، راسیونالیسم، دیسکورس و پیشرفت را» بی ‌وقفه عین تنقّلات سر سفره بر زبان می‌آورند، امّا هرگز از خود نپرسیده‌اند که این مفاهیم از کدام زخمهای تاریخی، از کدام جنگهای خونین، از کدام بحرانهای روحی و روانی و فلسفی و الهیاتی زاده شده‌اند. آنان نمیدانند که تمدّنِ غرب، محصولِ چند کتابِ ترجمه ‌شده و چند شعارِ سیاسی نیست؛ بلکه برآمده از قرنها کشمکشِ متافیزیکی، تردیدِ وجودی، انقلابِ فکری و شورشِ انسان علیه نظمهای کهن است و با اینهمه، فاجعه هنگامی به اوج میرسد که سخن به اسلامیّت و تاریخِ آن میرسد. بسیاری از کسانی که شبانه ‌روز درباره دین ایمانخواه، جامعه و سرنوشتِ ایران سخن میگویند، نه اسلام را چونان یک پدید تاریخی و تمدّنی فهمیده‌اند، نه لایه‌های روانی، سیاسی، فقهی، کلامی و انشعابی و فرهنگیِ آن را میشناسند. گفتارشان غالبا چیزی نیست جز تکرارِ شعارهای فرسوده، نفرتهای موروثی یا دفاعیّاتِ عامیانه. نه ژرفایی در آن هست و نه صداقتی در جستجوی حقیقت. گویی همه چیزها پیشاپیش معلومند و دیگر محتاج به اندیشیدن و بازاندیشی انتقادی نیستند.
و این دقیقا آغازِ مرگِ تفکّر زاینده و جوینده و پویا است؛ زیرا انسان، آنگاه سقوط میکند که پیش از فهمیدن، به یقین برسد. بزرگترین فاجعه ذهنیّتِ ایرانی شاید این باشد که بسیاری، هنوز نیاموخته‌اند چگونه پرسش کنند. ما بیشتر از آنکه در جستجوی حقیقت باشیم، در پیِ فاتح شدن در جدلها هستیم. بیشتر میخواهیم «حقّ به جانب» باشیم تا اینکه حقیقت را، هرچند تلخ و ویرانگر، کشف و تاب بیاوریم. در چنین فضایی، سخن گفتن آسان میشود و اندیشیدن دشوار و چه بسا ناممکن. اینکه آیا میتوان بدون شناختِ عمیق از تاریخ، فرهنگ، فلسفه و تحوّلات تمدّنی، در باره سرنوشت یک جامعه سخن گفت؟، مبحثیست که هیچکس رغبتی به آن نشان نمیدهد. عصر شبکه های نو و مدرن امروزی، امکان سخن گفتن را دمکراتیک کرده، امّا الزاما فهم را عمیق نکرده است. امروزه روز، بسیاری میتوانند سخن بگویند، تحلیل کنند، قضاوت کنند و مخاطب جمع کنند، بی ‌آنکه سالها رنجِ مطالعه، تفکّر، خودانتقادی و فهم تاریخی را پشت سر گذاشته باشند. این پدیده فقط مختص جامعه ایرانی نیست؛ بلکه بخشی از بحرانِ جهانیِ دورانِ دیجیتالی شدن و سرعت است. دورانی که در آن، «قاطعیّت»، اغلب جای «تأمّل فکورانه» را گرفته است. کسی که میخواهد در باره سرنوشتِ یک ملّت، سخن بگوید، باید سالها در تاریخِ ایران کنکاش کرده، با اسطوره‌ها و شکستهایش زیسته، صدای خاموشِ قرنها را شنیده و فهمیده باشد تا بتواند دریابد که هر مسئله امروزی، ناگهانی و بی‌ ریشه از آسمان سقوط نکرده است. انسانِ جدّی، پیش از آنکه سخن بگوید، از خودش میپرسد که من از کدام موضع معرفتی سخن میگویم؟. « آیا آنچه را که میدانم، حاصلِ رنجِ تفکّر فردی است یا فقط انعکاسِ هیاهوی پیرامون؟». آیا من، تاریخ را فهمیده‌ام، یا صرفا چند روایتِ رایج را حفظ کرده‌ام؟؛ «زیرا تاریخ، فهرستِ وقایع نیست؛ بلکه تاریخ، سرگذشتِ روانِ انسانهاست».
تحصیل کردگان جامعه امروز ما بیش از هر چیز، گرفتارِ «توهمِ دانایی» هستند. عصری فرا رسیده که هر کس تریبونی یافته و میتواند بی‌ هیچ رنجی، در باره پیچیده‌ترین مسائلِ تاریخی، فلسفی و اجتماعی حکم صادر کند. امّا فرهنگها و تمدّنها با پُرگویی ساخته نمیشوند. فرهنگ و تمدّن، محصولِ سکوتهای طولانی، تأمّلات دردناک و پرسشهای کلیدی و تیزبینانه است. آنجا که همه سخن میگویند و هیچکس نمی‌اندیشد، فرهنگ آرام‌ آرام به نمایش بدل میشود و حقیقت، قربانیِ شهرت و هیاهو میشود. البته در میان این ویرانیِ فکری، هنوز انسانهایی هستند که با فروتنی می‌آموزند، میخوانند، تردید میکنند و از قطعیّتهای ارزان میگریزند. امّا وجودِ چند استثناء، قاعده فاجعه‌ بارِ مسلّط را تغییر نمیدهد. قاعده، همان سطحی‌ نگریِ فراگیریست که اکنون چون مهی سنگین، بر ذهنیّت جامعه تحصیل کردگان و کنشگران ایرانی افتاده است. می میپرسم که چرا ما بیش از آنکه تشنه فهمیدن باشیم، شیفته سخن گفتن شده‌ایم؟. چرا انسانِ ایرانی، پیش از ساختنِ خویش، میخواهد جهان را تفسیر کند؟. چرا بسیاری نمیدانند که تفکّر، پیش از آنکه قدرت بدهد، انسان را ویران میکند؟ و چرا کمتر کسی حاضر است بهای دانایی را بپردازد؛ یعنی بهایی که چیزی نیست جز تنهایی، تردید، رنج و فروپاشیِ یقینهای فردی؟. شاید مسئله اصلیِ ما فقط بیسوادی نباشد؛ بلکه گریز از «رنجِ فهمیدن» باشد؛ زیرا فهمِ حقیقی، آسایش نمی‌آورد؛ بلکه انسان را از خوابِ خوشِ قطعیّت بیرون میکشد. آدمی تا زمانی که در سطحِ شعارها و محفوظات زندگی میکند، احساسِ دانایی دارد؛ امّا همین که اندکی به ژرفا فرو رود، ناگهان با اقیانوسِ نادانیِ خویش رو به ‌رو میشود و این همان لحظه‌ایست که تفکّر آغاز میشود. شاید نجاتِ ما نه در انبوهِ پاسخها؛ بلکه در بازگشت به پرسشهای ریشه ای باشد مثل: پادشاهی چیست و چگونه در تاریخ ایران، پدیدار شد و تحوّلات آن، چگونه بوده اند؟. همچنین در بازگشت به فروتنیِ معرفتی، به شجاعتِ تردید، و به این اعترافِ تلخ؛ امّا نجاتبخش که ما بیش از آنکه بدانیم، وانمود میکنیم که میدانیم و فرهنگ و تمدّن و جامعه ای که در آن، وانمود کردن جای فهمیدن را بگیرد، پیش از آنکه در میدانهای جنگ و کشمکشهای عقیدتی/دیدگاهی در شبکه های اجتماعی شکست بخورد، در درونِ خویش فروپاشیده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: مرز بین واقعیّتهای سیاسی و دلبستگیهای عاطفی
دیدگاه:

دروود بر آقای مقدّس گرامی،
تحشیه ای کوتاه بدون شرح جزئیّات.

آنچه که امروز بیش از هر چیز، در سپهر سیاسی و فرهنگی ایران نیازمند فهمی ژرف و مسئولانه است، تفکیک میان «عاطفه‌ورزی فردی» و «خِرَدِ کشورداری» است. بسیاری از لقبها و عنوانهایی که در باره « شاهزاده رضا پهلوی» در شبکه‌های اجتماعی رایج شده‌اند، بیش از آنکه ریشه در یک قرارداد سیاسی یا حقوقی داشته باشند، برآمده از دلبستگیهای عاطفی، خاطرات تاریخی، آرزوهای فرو خورده و تمنّاهای روانیِ بخشی از ایرانیانند و این موضوع، از لحاظ روانشناسی اجتماعی، نه عجیب است و نه نکوهیدنی و نه مشمول مسخره کردن. ملّتی که دهه ‌ها در زیر فشار تحقیر، خشونت ایدئولوژیک و فروپاشیِ اعتماد عمومی زیسته است، طبیعیست که در ناخودآگاهبود جمعی خویش، به نمادهایی پناه ببرد که برایش یادآور نظم، شکوه، امنیّت و رفاه و غرور و سرفرازی و دانش و آگاهی و استمرار تاریخی - فرهنگی باشند.
امّا آنجا که سخن از «معضل سیاسی» و «سرنوشت کشوری» به میان می‌آید، دیگر نمیتوان با منطق عواطف سخن گفت. سیاست، اگر بخواهد از ورطه سوءتفاهمها و نزاعهای فرساینده عبور کند، نیازمند زبانی سنجیده، روشن و مسئولانه است. بسیاری از این عنوانها، هر چند از سر مهرورزی و احترام به کار روند، در فضای ملتهب و چند پاره کنشگران ایرانی، ممکن است به ‌جای همگرایی، سوءظن و بدفهمی بیافرینند؛ زیرا جامعه‌ای که هنوز از زخم استبداد دینی و تجربه‌های تلخ تاریخی عبور نکرده، نسبت به هر نشانه‌ای از «تقدیس قدرت» یا «پیشفرض گرفتنِ حقّانیت سیاسی» حسّاس است. این حقیقتی روشن و بی ‌نیاز از اثبات است که «شاهزاده رضا پهلوی» به خاندان پادشاهی ایران تعلّق دارند. این انتساب، امری تاریخی و تبارشناختی است، نه چیزی وابسته به بودن یا نبودن در قدرت. همانگونه که واژه «شاهدخت» برای دختر شاه به کار می‌رفته، «شاهپور» یا «شاهزاده» نیز به پسر شاه اطلاق میشده است؛ و این مفاهیم، در معنای نخستین خود، بیش از آنکه سیاسی باشند، نشانگر نسبت خانوادگی و تاریخیند.
امّا مسئله مهمتر، خودِ معنای «شاه» در سنّت اندیشه ایرانی است. مفهومی که در ژرفای فرهنگ ایران، هرگز به معنای صاحب قدرت یا فرمانروای مطلق نبوده است. در بینش نیاکان ایرانیان، شاه آن کسی نیست که بر تخت بنشیند؛ بلکه کسی است که «فروزه‌های فرّه‌مندِ سیمرغ گسترده پر» را در کردار و منش خویش متجلّی کند. شاه، در معنای اصیل ایرانی، باید آینه دادورزی، راستمنشی، خردورزی، مهرورزی و نگاهبانی از جان و زندگی و میهن و گیتی پروری باشد. به همین دلیل، هر گاه فرمانروایی از این فروزه‌ها تهی شود، فرّه از او میگریزد و «شاهی» به سرچشمهٔ متعالی خویش که جامعیّت مردمان ایران هستند، بازمیگردد. در اسطوره‌شناسی ایرانی، «سیمرغ»، خلاف بلاهتهای شایع و رایح و به شدّت احمقانه، یک پرنده افسانه‌ای نیست؛ بلکه تمثیلی از «خردِ فراگیر، جانِ همبسته ایرانیان و وحدتِ کثرتهاست». موجودی که همه رنگها و صداها را در پرهای خویش گرد آورده است. [= سیمرغ، رنگین کمان است]. از این منظر، شاهِ واقعی، نه مالک مردمان؛ بلکه «پاسدارِ فروزه‌های سیمرغی» است؛ یعنی پاسدار داد، آزادی، خردورزی، ارجمندی انسان و همبستگی ملّی. او اگر از این مقام فرو افتد، دیگر تنها پوسته‌ای از قدرت خواهد بود، بی‌ آنکه حقیقتی از شاهی در او باقی مانده باشد. حتّآ واژه «شهریار» نیز، در ریشه معنایی خود، چیزی فراتر از یک عنوان پادشاهی است. «شاه-یار» یعنی کسی که یار و همراه آن نظم مینوی و آن خردِ مهرورز است؛ نه حاکمی که خویشتن را مالک جان و سرنوشت مردمان بداند. «شهر» در زبان کهن ایرانی، به معنای آبادی و قلمرو نیست؛ بلکه نامی از گستره سامان‌یافته هستی و همبستگی انسانی است؛ همان چیزی که در اسطوره «جمکرد» یا شهرِ جمشید، به صورت آرمانشهر ایرانی تجلّی مییابد. «شهریار ایران» نیز، دقیقا در همین سنخ است. ایران، به معنای آشیانه سیمرغ است.
مختصر بگویم. نباید مسئله عنوانها را بیش از اندازه غلیظ و التهاب‌ آلود کرد. هر انسانی، در قلمرو احساس و علایق شخصی خویش، حقّ دارد هر گونه که میخواهد مخاطب محبوب سیاسی یا تاریخی خود را خطاب کند. امّا در میدان سیاست و مبارزه ملّی، خرد ایجاب میکند که از هر آنچه که میتواند بذر سوءتفاهم، هراس یا دوگانگی و تفرقه بیفشاند، تا حدّ امکان پرهیز شود. هنوز جامعه ایران، درگیر نبردی سرنوشت ساز با ساختاری است که دهه‌ها با تکیه بر تقدّس‌ سازی، حذف، ارعاب و انحصار حقیقت، ترور و شکنجه و تجاوز و اعدامهای هولناک و مصادره أموال و شانتاژ و ارعاب و تهدید و صدها کثافتکاریهای رذیلانه، جان و روان مردم را فرسوده کرده است. در چنین شرایطی، آنچه بیش از هر چیز ضرورت دارد، نه بازتولید حسّاسیّتهای تاریخی؛ بلکه آفرینش زبانی است که بتواند بیشترین همگرایی و کمترین بدگمانی را پدید آورد. ملّتی که در پیِ رهایی است، باید بیاموزد که میان «نماد» و «حقیقت»، میان «علاقه» و «حقّانیّت»، و میان «احترام» و «تقدیس» تمایز بگذارد؛ زیرا هر گاه یک ملّت نتواند این مرزها را روشن نگاه دارد، دیر یا زود، دوباره در دام همان چرخه‌ای گرفتار خواهد شد که در آن، انسانها به‌ جای آنکه پاسداران حقیقت و جان و زندگی باشند، به سایه‌های اسامی و القاب بدل میشوند و این، درست همان لحظه‌ای است که روحِ آزادی میمیرد؛ نه با سقوط یک حکومت؛ بلکه با خاموش شدن خرد در زبان مردمان.همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: کیانوش توکلی
عنوان دیدگاه: ایده خوبی است
دیدگاه:

ایده خوبی است

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: اول از همه باید ضحّاک را در بند کرد!
دیدگاه:

دروود بر آقای اروجی گرامی،
مختصر و مفید.

آنچه که ایران را به مرز فرسودگی تاریخی و فرهنگی و فروپاشی روانی رسانده است، صرفا مجموعه‌ای از بحرانهای اقتصادی، مدیریّتی یا سیاسی نیست؛ بلکه ریشه فاجعه را باید در استیلای سامانه‌ای جست که «مرگخواهی و خونریزی»، «اطاعت کور»، و «قدسی‌ سازی قدرت» را به بنیان حیات اجتماعی و بقای سیستم خونریز بدل کرده است. جامعه‌ای که در آن، ارجمندی انسان، حرمت اندیشه، و شأن فردی، قربانیِ زمامداران دستگاهی میشوند که خودشان را مالک حقیقت مطلق میپندارد، دیر یا زود به سرزمینی سوخته و لم یزرع بدل خواهد شد که در آن، امید، نهالِ رویش نمییابد و آینده، به تبعیدی ابدی رانده میشود. ایران و مردمانش، پیش از آنکه محتاج نان باشند، محتاج رهاییِ وجدان هستند. پیش از آنکه نیازمند توسعه اقتصادی باشند، نیازمند انهدامِ بنیانهای عقیده استبدادی حاکم هستند که انسان را نه «غایت»، بلکه «ابزار» میبیند. تا زمانی که سرچشمه فرمانروایی، بر محور ترس، تقدّس‌سازی، و حذف دیگر معتقدان و دگر اندیشان و قتل عام و تبعیض و تجاوز و غارت و ویرانگری و شکنجه و مصادره أموال و صدها کثافتکاری فاجعه بار میچرخد، هر برنامه اصلاحی، هر آمار امیدوارکننده، و هر وعده آبادانی، چیزی جز نقّاشی بر دیوارِ زندانی فرسوده نخواهد بود.
مسئله اصلی، صرفا تغییر چهره‌ها نیست؛ بلکه عبور از روحیّه‌ای است که قدرت را مقدّس، مردم را صغیر، و حقیقت را انحصاری میخواهد. هیچ ملّتی با تعویض نامها نجات نمییابد، چنانچه ساختارِ ذهنیِ بندگی همچنان پابرجا بماند. استبداد، پیش از آنکه در کاخها و نهادها خانه داشته باشد، در اعماق روانِ انسانهایی لانه میکند که از آزادی میهراسند و امنیّتِ بردگی را بر مخاطره اندیشیدن ترجیح میدهند. به همین دلیل، نجات ایران، نه در خشونت و انتقام؛ بلکه در یک دگرگونیِ ریشه‌ایِ فرهنگی و فلسفی نهفته است. در بازگرداندنِ شأنِ انسان به جای نخستینش. باید سیستم و چارچوب دستگاهی را فروپاشانید که انسان را قربانیِ ایدئولوژی و مذهب نصوصی میکند و زندگی را در پای مفاهیمِ آهنینِ قدرت و اقتدار و امتیازخواهی نجومی ذبح مینماید. ملّتی که میخواهد دوباره برخیزد، ناگزیر است پیش از هر چیز، بتهای ذهنیِ خویش را درهم بشکند؛ زیرا هیچ استبدادی، بدون عابدینش دوام نمی‌آورد.
ایران زمانی نجات خواهد یافت که «ترس» از روح مردم رخت بربندد. زمانی که انسان ایرانی دریابد هیچ حقیقتی، آنگاه که آزادی و ارجمندی شاهنشاهی بشر را نابود کند، دیگر حقیقت نیست؛ بلکه نقابی مقدّس بر چهره تباهی و شرارت است. آینده این سرزمین، نه با خون؛ بلکه با بیداریِ وجدان، با شجاعتِ اندیشیدن، و با بازآفرینیِ منش پهلوانی و اخلاق نیکمرامی انسان ایرانی ساخته خواهد شد. شاید ژرف‌ترین فاجعه تاریخ ما این بوده است که قرنها، به جای پرورش انسانِ آزاداندیش و قائم به ذات، انسانِ مطیع و دنباله رو و خادم و پادو و هوادار و مقلّد تربیت کرده‌ایم؛ یعنی انسانهایی که یاد گرفته اند فقط اطاعت کنند، امّا نیندیشند و چون و چرا نکنند؛ فقط ایمان بیاورند، امّا نپرسند؛ فقط تکرار و رونویسی کنند، امّا خلق نکنند. تا هنگامی که این چرخه روانی و تاریخی شکسته نشود، هر تغییر سیاسی در سطح حکومت غالب و حاکم و تداوم آن، تنها تعویضِ زندانبانان خواهد بود. نجاتِ اصیل، از لحظه‌ای آغاز میشود که انسان، دیگر هیچ قدرتی را فراتر از حقِّ پرسشگری و ارجمندی شاهنشاهی و خدایی خویش نپذیرد. آن لحظه، آغازِ تولّدِ دوباره ایران و مردمانش خواهد بود. بنابر این، ایران فقط یک راه نجات دارد و هرگز هیچ راه نجاتی دیگر وجود ندارد و آنهم عزل و خلع زمامداران گیوتین الهی و نابودی میکرسکپترین نشانه های آن. تا زمانی که گیوتین الهی، مصدر آمریّت اقتلویی است، تمام این ارقامی که ردیف کرده اید، خواب و خیالهای خوش هستند؛ ولا غیر. اگر ما کاری و فعالیّتی میخواهیم بکنیم که صنّار سی شاهی نتیجه داشته باشد، باید تمام انرژی و امکانات خود را در سمت و سوی نابودی تمام عیار سیستم آرماگدونی سفّاکان الهی و لایروبی سراسر ایران از وجود آنها به کار بندیم. این تنها راه «نجات ایران و مردمانش» است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: سنگی از پیش پا برداشتن یا صخره صعب العبور انداختن بر سر راه؟.
دیدگاه:

درووود!
روضه ای از فراز تنگه شل کن- سفت کن ترامپ!

هیچ انسانی، هیچ متنی و کتابی، و هیچ امرِ برساخته‌ای در این جهان، بیرون از قلمرو «انتقاد» نیست؛ زیرا انتقاد، اگر به‌ درستی فهمیده و گواریده شود، نه ابزار تخریب؛ بلکه شیوه‌ای از فهمیدن است. نوعی مواجهه‌ آگاهانه با واقعیّت که میکوشد لایه‌های پنهان را برکشد و امکان بهبود را بگشاید. امّا همین واژه، هنگامی که از معنا تهی شود، به هیولایی بدل میشود که نه میفهمد و نه میفهماند؛ بلکه فقط میخراشد، میفرساید و میگسلد. در جامعه‌ ما ایرانیان - چه در درونمرزیها و چه در پراکندگیهای بیرونی – آنچه که غالبا به نام «انتقاد»، رواج یافته، بیش از آنکه از سنخ سنجشگری باشد، از جنس غرض‌ ورزی است. بیش از آنکه ریشه در حقیقتجویی داشته باشد، از حسادتها و کینه‌ های انباشته و داوریهای شتابزده تغذیه میکند. دشنام، تهمت، تحقیر، و لذّت بیمارگونه از تخریبِ دیگری، به جای آنکه رسوا شوند، در پوشش انتقاد به رسمیّت شناخته میشوند و حتّا با تعصّب از آنها دفاع میشود. اینجاست که زبان به جای اینکه حامل روشنگری باشد، به ابزار تاریکی و خاکپاشی به چشم تبدیل میشود. امّا باید بی ‌پرده گفت که آنچه که از خشم و غرض میزاید، هرگز به حقیقت راه نمیبرد؛ ولو در ظاهر، خودش را در قالب استدلال بیاراید.
با این تفاصیل، در واکنش به مبتذل شدن انتقاد، به سوی تقدیسِ اشخاص یا ایده‌ها میلغزیم و ناخواسته، چیزی را از دایره‌ سنجش بیرون مینهیم. هیچ امیدی، هیچ شخصیّت تاریخی یا معاصر، و هیچ روایتی از گذشته، نباید از نقد مصون بماند؛ زیرا هر آنچه که از دایره نقد مصون شود، دیر یا زود از حقیقت فاصله میگیرد. انتقادِ اصیل، نه ابزار تخریب است و نه وسیله‌ تقدیس؛ بلکه افقی است که در آن، امکان دیدنِ همزمانِ قوّت و ضعف پدیدار میشود.
اگر به جوامعی بنگریم که سنّتی ریشه‌دار در نقد دارند، درمییابیم که حتّا اشکال سبک ‌تر آن - از طنز و کاریکاتور تا هجو - در بستری معنا مییابند که مرز میان «سرگرمی» و «سنجش» را میشناسد. امّا آنچه که سرنوشت ‌ساز است، نه این نمودهای ظاهری؛ بلکه کیفیّتِ مواجهه‌ عمیق با واقعیّت است. اینکه آیا ما میتوانیم نقش واقعی افراد و نیروها را در تاریخ و اکنون، فارغ از حبّ و بغضهای شخصی/فرقه ای/سازمانی/حزبی/گروهی و امثالهم، ببینیم یا نه. یکی از زخمهای کهنه‌ ذهنیّت ما، نسبتِ ما با تاریخ و فرهنگمان است. تا زمانی که تاریخ را یا به اسطوره‌ای دست‌ نخورده بدل کنیم یا به عرصه‌ای برای تسویه‌ حسابهای ایدئولوژیک، راهی به فهم آن نخواهیم یافت. تاریخ، نه معبد است و نه میدان جنگ؛ بلکه متنی زنده است که باید آن را با دقّت، انصاف و شجاعت خواند. هر خوانشِ مغرضانه از تاریخ، در نهایت، نه گذشته را روشن میکند و نه آینده را میسازد. در این میان، مسئله‌ «امید»، اهمیّتی بنیانی دارد. جامعه‌ای که در بحران به‌ سر میبرد، ناگزیر به افقهایی نیاز دارد که بتواند خود را در آن بازسازی کند. امّا امید، اگر به مصونیّت از نقد بدل شود، به‌سرعت به توهم تبدیل میشود. امیدِ حقیقی، اینست که بتواند در برابر نقد بایستد، از آن بیاموزد و پالایش یابد. هر امیدی که از سنجشگری بگریزد، از حقیقت میگریزد.
باید با صراحت پذیرفت که هیچ انسانی معصوم نیست. انسان، آمیزه‌ای است از فروغ و سایه، از توانایی و نقصان. بلوغِ فکری در اینست که نه در دام ستایشِ مطلق بیفتیم و نه در ورطه‌ نفیِ مطلق فروغلتیم. هنرِ اندیشیدن در اینست که بتوانیم آنچه را سازنده است، تشخیص دهیم و آن را تقویت کنیم، بی ‌آنکه چشم بر کاستیها ببندیم. تمرکزِ کور بر ضعفها، همانقدر خطرناک است که چشمپوشیِ کور از آنها. هر یک از ما در برابر انتخابی اساسی ایستاده‌ایم. آیا میخواهیم که در کارِ افزودن بر سنگینی این جهان باشیم، یا در کارِ کاستن از آن؟. این انتخاب، در شعارها آشکار نمیشود؛ بلکه در شیوه‌ سخن‌گفتن، داوری‌کردن و کنش‌کردن ما تجلی مییابد. کسی که حقیقتا در پی بهبود است، حتّا در نقد نیز میسازد و آن که در پی اثبات خویش از راه نفی دیگران است، حتّا در دفاع، ویران میکند. انتقاد، اگر به‌ راستی، انتقاد باشد، نه تیشه‌ای برای بریدن ریشه‌ ها؛ بلکه ابزاری برای هرس‌کردن است تا آنچه که زنده است، مجال رشد بیابد. امّا اگر به ابزار نفی و حذف بدل شود، دیگر نه از آن حقیقتی میروید و نه امیدی و این، همان مرزیست که متعیّن کننده است. مرز میان فهمیدن و صرفا واکنش انکاری نشان دادن.
مسئله کلیدی امّا «نقشی» است که شخصیّتها و رجال در واقعیّت ایفا میکنند. من سالهای سال است که گفته ام و نوشته ام و هنوزم بر این اندیشه ام که «تاریخ عصر پهلویها» به شدّت در محاق است و هنوز هیچکس نتوانسته است، بی غرض و مرض در باره این سلسله بسیار ارزشمند و نقشگذار در تاریخ معاصر ایران، حرفی در خور آفرینها زده باشد. با توجّه به شرایط خطیر میهنی، من هر گونه خصومت و کینه توزی و نفرتی را که علیه شخص شاهزاده و خانواده اش در شبکه های اجتماعی و فرستنده های مختلف تلویزیونی و رادیویی و مطبوعاتی اجرا میشود؛ به حیث خصومت با «امیدهای مردمان ایران برای تحوّلی کلیدی در وضعیّت میهنی» میدانم. همچنین آنانی که با «تاریخ و فرهنگ ایران» مشکل دارند، به نظر من، نه تنها ایرانی نیستند؛ بلکه خاصم مردمان ایران نیز هستند. کسی که هنوز شعور ندارد تا بداند و بفهمد که اعتقادات شخصی اش را هیچوقت، معیار قضاوت در باره «تاریخ و فرهنگ و مردمان» ایران قرار ندهد؛ بلکه واقعیّت زیسته تاریخ و فرهنگ مردمان ایران را فراتر از چارچوبهای عقیدتی خودش بداند، آن شخص، بی شک، نفهم است و مغرض.
کسانی که تصوّر میکنند، چیزی به چنته خود دارند، باید اگر ریگی به کفششان نیست، گوشه ای از فرش پاره پوره میهن را به دوش گیرند و سنگریزه ای را از پیش پای مردم ایران بردارند؛ نه اینکه بیایند صخره ای صعب العبور را به نام خدمت به میهن و مردمانش، متر به متر بر سر راه بیندازند و مفتخر از این باشند که مثلا خدمتی در حقّ میهن و مردمش کرده اند. یه عده ای تکلیف و وظیفه شرعی خود میدانند که از صبح تا شب در شبکه های مزخرف اجتماعی و بوقهای مساجد بین المللی فقط به شاهزاده بتوپند و بقیه مسترابهایی را که در منظومه های دیگر وجود دارند، همچنان بر سر خانواده پهلوی آوار کنند. اینگونه حضرات سختکوش برای شیوع نفرت و کینه توزی محال است که تا امروز، یک جمله در باره جنایتهای حکومت فقاهتی در طول نیم قرن اخیر بر زبان و قلم گفته باشند. محال است. اینکه چه کسانی گرداگرد «شاهزاده رضا پهلوی»را گرفته اند، مهم نیست؛ بلکه مهم این است که ما مدّعیان مثلا چشم و گوش باز و هارت و پورت کن، حواسمان کجاست و دنبال چی میگردیم؟. دنبال سوراخ سمبه گشتن برای پست و مقام در جایی یا به دنبال سهیم شدن در پروژه آبادانی میهن و رهایی مردمانش از شرّ گیوتین الهی؟. همه انسانها – چه شاه باشند، چه رسول، چه استاد دانشگاه، چه کارگر ساده- به ضعفها و هنرهای خاصّ خودشان آمیخته اند. یا ما هنرها و استعدادها و فروزه های ستودنی انسانها را تشخیص میدهیم و در صدد فرابالاندن آنها برمی آییم تا از این طریق بتوانیم بر ضعفها و کمداشتها و ایرادها چیره شویم یا اینکه به دلیل سوائق و غرائز و امیال شخصی و فرقه ای و سازمانی و گروهی و حزبی و امثالهم در پی فقط نیّات خبیث خود هستیم؛ ولو میهن و مردمانش در این کشمکشهای ابلهانه نیست و نابود شوند. انتخاب یکی از این دو راه میگوید که ما کجا ایستاده ایم و میزان فهم و شعورمان چقدر است.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: حسادت
دیدگاه:

حسادت

حسادت... ناراحته که کسی تحویلیش نمیگیره. شاهزاده تحویلش نگرفته

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: شیعه گری روانپریش و شعار نکبتی هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة
دیدگاه:

دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای دیگر برای ریشه کن کردن ریزترین نشانه های پسمانده های گیوتین الهی.

مسئله‌ اصلی نه «توافق» است و نه «شکست توافق»؛ بلکه بن ‌بستی است که در عمق ساختار معنای تدابیر دیپلماتیک و قدرت اجرایی شکل گرفته است؛ یعنی جایی که سیاست، دیگر صرفا ابزار مدیریت جامعه نیست؛ بلکه به میدان تقابل روایتهای دلبخواهی از حقیقت، وجهه تراشی برای دوام اقتدار و سرکوب انسانهای جامعه تبدیل شده است. در چنین وضعی، گفت ‌و گوهای سیاسی، اگر در سطح دیپلماتیک پیش بروند، اغلب بر بستری ناپایدار بنا شده‌اند؛ زیرا هر طرف، جهان را از درون یک دستگاه معنایی متفاوت تفسیر میکند. در یک سوی این معادله، منطق قدرت جهانی و محاسبات ژئوپولیتیک قرار دارد و در سوی دیگر، ساختارهایی که خود را نه فقط به‌عنوان حکومت الهی و آخر الزمانی [= آرماگدونی]؛ بلکه به‌ عنوان حامل یک رسالت تاریخی - الهی یا معنوی [= دارالایمان] تعریف میکنند. این ناهمزبانی، توافق را از درون شکننده میکند (تسلیم کفر نشدن)، حتّا اگر در ظاهر برقرار شود.
امّا بحران واقعی در سطح دیگری رخ میدهد. در فاصله‌ میان این ساختارهای کلان و زندگی روزمره‌ مردمان ایران. هیچ نظام سیاسی، هر اندازه نیز که ایدئولوژیک یا سخت‌ ساخت و متّکی به مرگبارترین ابزارهای قتل عام و قوای روانپریش و خونریز باشد، آخرش نمیتواند برای همیشه این فاصله را بی ‌تنش حفظ کند. جامعه، به ‌مثابه یک واقعیت زنده، دیر یا زود نسبت خود را با قدرت بازتعریف میکند. گاه در قالب پذیرش، گاه در قالب مقاومت و گاه در قالب فرسایش تدریجی اعتماد. از این لحاظ، مسئله‌ ایران- یا هر جامعه‌ مشابه- نه در «بودن یا نبودن یک حکومت»؛ بلکه در گره‌ خوردگی پیچیده‌ میان قدرت، ایمان مذهبی، هویّت تاریخی و فرهنگی و زیست روزمره است. هر گاه این گره بیش از حد فشرده شود، تاریخ مردمان، وارد وضعیّت تعلیق میشود. تعلیقی که در آن نه صلح پایدار شکل میگیرد و نه گسست کامل؛ بلکه نوعی بی‌ ثباتی ممتد به‌ وجود می‌آید که در آن همه‌ چیز در حالت انتظار و اصطکاک باقی میماند. در چنین شرایطی، مسئله‌ کلیدی اینست که آیا یک نظم سیاسی [توتالیتری نوع پسمانده های خونریز] میتواند از سطح «حفظ خود» فراتر برود و دوباره به سطح «پاسخگویی به زندگی» بازگردد یا نه؟؛ زیرا هر قدرتی که تنها به بقای خویش می‌اندیشد، دیر یا زود با جامعه‌ای رو به‌ر و میشود که دیگر خود را در آینه‌ قدرت حاکم و متصدّی و مسئول قتل عام خونین دیماه و جنایتهای مرتکب شده در طول نیم قرن اخیر بازنمیشناسد. بنابر این بحران، پیش از آنکه بیرونی باشد، درونی است. به همین دلیلم، پسمانده های گیوتین الهی از مردمان ایران بیش از هر نیروی خارجی، وحشت و هراس دارند. بحران معنا، بحران اعتماد، و بحران امکان باهمزیستی میان روایتهای رقیب از حقیقت و روایتهای دروغین و نمایشی و توجیهی از طرف دستگاه تبلیغات الهی. تا زمانی که این شکاف در سطح معنای «حکومت و ملّت» حل نشود، هر نوع توافق سیاسی، چه با فشار بیرونی، چه با اجبار درونی، بیشتر به تعلیق بحران شبیه خواهد بود تا حل آن.
در نتیجه، هیچ توافقی صورت نخواهد گرفت؛ زیرا اسلامیّت؛ بویژه از نوع شیعه گری کینه توز و مومنان به شدّت روانپریش کمپلکسی از نطفه اش بر نفرت و خون ریزی و عطش داشتن برای ثارالله گونه شدن پی ریخته شده است. آنچه را که «ترامپ و نتانیاهو» میخواهند، پسمانده های الهی نمیخواهند. این تازه یک طرف قضیه است. به فرض دور از ذهن، اگر توافقهایی بشود، طرف دیگر معادله که مردمان ایران هستند، هرگز تن به دوام پسمانده های گیوتین الهی نخواهند داد. متعاقبش نیز هیچ صلحی و آرامشی در ایران برقرار نخواهد شد تا زمانی که پسمانده ها مصدر آمریّت اقتلویی هستند. فقط با نابودی حکومت الهی و برچیدن بساط اسلامیّت سیاسی و حتّا در نهایتش، منسوخ کردن اسلامیّت و سپس نشاندن لایقان بر مصدر فرمانروایی، شاید مردمان ایران بتوانند ساکت شوند؛ وگرنه این جنگ مردمان ایران با حکومت گیوتنیداران الهی تا نتیجه دادن نهایی دوام خواهد آورد؛ ولو بیگانگان به راه خودشان بروند و فقط ایرانیان بمانند و گیوتینداران الهی در میدان جنگ.
فعلا باید صبر کنیم ببینیم، مسئله «تعلیق موقّت پروژه آزادی» به کجا ختم میشود و آیا ترامپ، رجزخوانی حضرات را میپذیرد یا خیر.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: نیاز به بررسی دارد
دیدگاه:

نیاز به بررسی دارد

صحبت های آقای ایرج مصداقی در مورد مبارزه مسلحانه توده ای در اخرین فاز سرنگونی بسیار صحیح است. لزوم چنین حرکتی در فاز پایانی سقوط رژیم لازم است مورد بحث قرار بگیرد. من به سهم خودم سالها در کلابهاوس در این مورد گفته ام و این نکته را تاکید کرده ام که با توجه به انقلاب 57 در شرایط آمادگی مردم امکان سقوط رژیم در یک بعد از ظهر ممکن است. اما چگونه. این چگونگی که آقای مصداقی هم گفتند نمیدانند را باید بررسی کنیم. به باور من آقای مصداقی هم آنچنان نیست که کلا ندانند. مگر میشود که شما سالها این بعد از ظهر را در ذهن ترسیم کرده باشید و طرحی در ذهن آماده نداشته باشید. ولی با توجه به شرایط نمیتوان هر طرحی را به هر وسیله ای رو کرد. اما ما میتوانیم یک نقطه آغاز برای بحث داشته باشیم و آن این که فرض بگیریم روز موعود فرا رسیده و مردم مسلح شده اند. یکی از روزهای هفته.. مثلا در یک جمعه صبح که مردم در خانه هستند ناگهان ملاحظه کنند که در کوی و برزن مردم در حال رد و بدل کردن اسلحه سبک و مهمات هستند. فکر میکنید چه رخ خواهد داد؟ بلافاصله یک حرکت زنجیره ای رخ خواهد داد و عده بسیار زیادی مسلح خواهند شد و نیروهای سرکوب و دوشگاهای شان زیر پل ها و چهار راه ها مانند جزیره هایی محاصره خواهند شد نیروهای کمکی شان با کوکتل مولوتوف از بالای بام ها پذیرایی خواهند شد. این تا اینجای کار. اما یک پارامتر مهم هم در آسمان هست و آن نیروی هوایی اسرائیل و آمریکا که این حرامیان رژیم را زیر همان پل ها و چهار راه ها کتلت خواهند کرد. به نیم ساعت نخواهد کشید که همه شان پرپر شوند و مردم پیروز شوند.
به آقای کیانوش توکلی پیشنهاد میکنم یک پنل در این مورد تهیه ببیند و از صاحبنظران دعوت کنند که سناریوهای مختلفی را برای چنین وضعیتی بررسی کنند.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: شبکه های هوچیگر و مفسّران بیسواد
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای تامّلاتی برای خاتمه دادن به حکومت الهی در ریزترین جزئیاتش.

در جهان معاصر، حقیقت دیگر همچون گذشته، امری بدیهی و اشاره ای نیست؛ بلکه در لابلای روایتها، تفسیرها و بازنماییها پنهان شده است. مناقشاتی که میان قدرتهای سیاسی شکل میگیرند، از همان آغاز، خطوطی مشخص و اهدافی تعریف ‌شده دارند؛ اما آنچه به چشم مردمان جهان میرسد، اغلب نه خودِ واقعیّت؛ بلکه نمایشِ واقعیّت است. سیاست، در عصر شبکه های اجتماعی، بیش از آنکه میدان تحقق باشد، صحنه‌ اجراست. بازیگرانش سخن میگویند، امّا آنچه شنیده میشود، نه لزوما حقیقت؛ بلکه آن چیزی است که باید شنیده شود.
در چنین فضایی، یکی از خطرناکترین خطاها، سپردن قوه‌ تشخیص به جمعیتِ بی ‌چهره‌ای است که در شبکه‌های اجتماعی شکل میگیرد. این جمعیّت علّاف و تشنه سابسکرایت و فالوور، نه مسئولیّت دارد، نه حافظه، و نه الزام به حقیقت. صدای آن بلند است، اما وزن آن، خیلی سبک و بی مغزه. به همین دلیل، خرد اقتضا میکند که انسان، به‌جای غرق شدن در این هیاهو، به سراغ نشانه‌های واقعیتر برود؛ یعنی گفتارهای رسمی، تصمیمات عملی، و نقاطی که در آنها، قدرت، خودش را به‌صورت عینی نشان میدهد؛ زیرا در نهایت، سیاست نه در تحلیلها؛ بلکه در کنشها معنا مییابد. تعلیقها، توقفها و تغییرات ظاهری در روندهای سیاسی و نظامی نیز، کمتر نشانه‌ پایانند و بیشتر بیانگر مرحله‌ای دیگر از همان روند سابق هستند. هر توقفی، اغلب فرصتی است برای بازآرایی، سنجش هزینه ‌ها، و تنظیم زمان. زمان، در سیاست، همانقدر تعیین‌کننده است که قدرت. آن‌ که زمان را درست درک کند، بدون شلیک حتّا یک گلوله، میتواند نتیجه‌ جنگ را تغییر دهد. امّا در پسِ همه‌ تحلیلها، مسئله‌ای عمیقتر نهفته است. نسبت میان مردم و قدرت. هیچ نظمی، هر چقدر هم که خود را مقدّس یا تاریخی بداند، بدون نوعی پذیرش درونی از سوی مردمانش، پایدار نمیماند. قدرتی که صرفا بر اجبار و اعدام و قتل عام تکیه کند، در بهترین حالت، سرنگونی و متلاشی شدن خودش را به تعویق می‌اندازد، نه تثبیت. آنچه که سرنوشت یک جامعه را رقم میزند، نه صرفا اراده‌ حاکمان؛ بلکه میل پنهان و عمیقی است که در وجدان جمعی شکل میگیرد. تمایلی که گاه سالها خاموش میماند، اما هرگز از میان نمیرود.
به نظر من، هیچ چیزی هولناکتر از شبکه های احتماعی برای تخریب و اعصاب خورد کردن و ایجاد دلهره های روحی و روانی نیستند. شبکه های اجتماعی، زرّادخانه هایی کشنده تر از ابزارهای جنگی هستند؛ زیرا ابزارهای جنگی، جسم آدمی را نابود میکنند؛ ولی زرّادخانه های دیجیتالی، روح و جسم و روان آدمی را با همدیگر و یکجا. مسئله ایران و مناقشه آمریکا و اسرائیل از روز اول، خطوط مشخّصی داشت. بقبه جوانب اجرای برنامه، جنبه نمایشی در برابر صحنه عمومی مردم آمریکا و دیگر نقاط جهان بوده است تا همین امروز. آمریکا و اسرائیل هنوز به آنچه که رئوس اصلی برنامه جنگ بود، دست نیافته اند و تا زمانی که این مسئله، واقعیّت پیدا نکند، بحران جنگ، همچنان پابرجاست. ضمنا به هوچیگریهای شبکه های اجتماعی و مفسران به شدّت بیسواد و فرستنده های عوضی و مزخرف اصلا و ابدا نباید گوش داد؛ بلکه فقط به صحبتهای کلیدی «ترامپ و نتانیاهو و بقیه زمامداران کشورها». معمولا تعلیق موقّت حملات نظامی به امور تعمیرات و تدارکات و لجستیکی و تنفّس قوای نظامی مربوط میشود و مهمتر از همه، برآورد کردن هزینه ها و تخمین زدن «زمان». اینکه ترامپ، اجرای پروژه آزادی را موقتا کنار گذاشته است، بی دلیل نیست. عراقچی، قبل از مسافرت ترامپ به چین، خودش را به آنجا رسانده تا صحبتهایی را که با پوتین کرده است با چین نیز در میان بگذارد. ترامپ نیز حواسش به این قضیه هست. از طرف دیگر، انتخابات میاندوره ای آمریکا نیز نزدیک است. ترامپ مجبوره به گونه ای حرکت کند که تمام جوانب را زیر نظر داشته باشد. هر چی باشه، شم تجاری دارد و نمیخواهد که اگر نفع نمیکند؛ ضرر نیز نکند. از طرف دیگر، کشورهای اروپایی با ترخیص سربازان آمریکایی و بازگشت آنها و تنها ماندن در مقابل روسیه و وضعیّت اکرائین و از همه بدتر، رادیکال شدن مسلمانان در کشورهای اروپایی هستند، زمامداران اروپایی مجبورند که یا در کنار آمریکا بایستند و کار پسمانده های فقاهتی را یکسره کنند یا اینکه به مماشاتگری خودشان همچنان ادامه دهند و شاهد بحرانهای هولناک در کشورهای خودشان باشند از هر لحاظی. در این حیص و بیص، اصلی که هیچکس تا امروز نمیخواهد در باره آن، لام تا کام، سخنی بگوید، این است که «مردمان ایران» - صرفنظر از ذینفعان و خبیثانی که از تداوم گیوتین الهی نفع میبرند – اصلا و ابدا نمیخواهند که چیزی به نام حکومت الهی در ایران، دوام بیاورد؛ بلکه در ریزترین جزئیاتش نیز متلاشی و نابود شود. این اصل کلیدی را هیچکس نمیخواهد در باره اش، حرفی بزند، حتّا طیف کثیری از احمقهای کشنگر ایرانی که ماندن گیوتین الهی را رحمت آزادی میدانند؛ زیرا از این طریق ایمان دارند که «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان» فرصت رسیدن به قدرت را کسب نخواهند کرد. یعنی اینکه، آچمزهای وطنی و ایدئولوژیگیرایان و دیگر خز و خیلهای سفیه، ترجیج میدهند که گیوتین الهی، هر روز هزاران جوان ایرانی را سلّاخی کند به شرطی که شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان، عمرا شانس به فرمانروایی را به دست نیاورند؛ ولو در این پروسه، ایران نیز از صحنه گیتی برای همیشه و ابد نابود و نیست و محو شود. فعلا باید منتظر بود و دید که نتیجه سفر ترامپ به چین به کجا منتهی میشود. فراموش نیز نباید کرد که «اسرائیل و یهودیان» تا ابدالدّهر رفیق و همدم و همیار صمیمی ما ملّت برانداز میمانند؛ زیرا مثل خود ایرانیان اصیل و میهندوست، تنهای تنها هستند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: اقبال اقبالی
عنوان دیدگاه: در مورد برخی نکات در کمنتار جناب کردی!
دیدگاه:

در مورد برخی نکات در کمنتار جناب کردی!

۱- من با هیچ فرد، گروه و حزبی که علیه حکومت اسلامی مبارزه می کند، خصومت ندارم. البته تفاوت های سیاسی وجود دارند و طبیعی بود و بخش جدایی ناپذیر از دموکراسی هستند. موضوع اصلی حکومت اسلامی و برچیدن آن است و کسانی که در قدرت نیستند، حریف (دشمن) نیستند.
۲- من با نظام دیکتاتوری پدر آقای رضا پهلوی مشکل داشتم که حل شد. البته به شکلی که بدتر از بد شد و شوربختانه اسلامیزاسیون محمدرضا شاهی، در شکل افراطی آن توسط خمینی و خامنه ای ادامه یافت.
۳- دوستان ایران، آزادی، داد، دموکراسی و سکولاریسم (لائیسیته)، دوستان من هستند.
در این جبهه انتقاد، نقد و مبارزه نظری با کجروی ها را الزامی دانسته و به نسبت اهمیت آنها، نقد می شوند.
۴- پس از آقای منوچهر بختیاری، اگر نوبت شما هم برسد، من به پرنسیب خودم وفادار خواهم ماند و دفاع از آزادی انتقاد و نقد توسط شما، فرای تعلقات سیاسی تان را درست می دانم.

سخن پایانی:
زنده باد آزادی، داد،دموکراسی و ایران عزیزمان
برقرار باد جمهوری شهروندان ایران

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: داود سفیدی:ناهید شیرپیشه،…
دیدگاه:

داود سفیدی:
ناهید شیرپیشه، مادر پویا بختیاری از کشته‌شدگان اعتراضات آبان ۱۳۹۸ در یک پیام ویدئویی با حمایت از پیام اخیر منوچهر بختیاری، به‌شدت از هتاکی به خانواده خود انتقاد کرده و می‌گوید که «او تنها یک پرسش ساده کرده و دنبال جوابش هست، آیا پرسش جرم است؟»

گوهر عشقی، مادر ستار بهشتی نیز روز شنبه ۱۲ اردیبهشت در شبکه‌های اجتماعی با حمایت از آقای بختیاری درمورد کسانی که به او «هتاکی و بی‌حرمتی» کردند گفت: «باید در برابر رفتار زشت و غیرانسانی این افراد ایستاد. این‌ها هنوز به جایی نرسیده، خدا را بنده نیستند؛ وای به روزی که بر خر مراد سوار شوند؛ آن روز چماقشان را بر سر همه ما خواهند کوبید.»

خانم عشقی در این پست خود گفت: «مردم ما قربانی نداده‌اند که حالا شاهد چنین رفتارهای پلشتی با آزادی‌خواهان این آب و خاک باشند. فرزندان عزیزم! آنچه برادرم منوچهر بیان کرده، بخش مهمی از واقعیت‌های درون جامعه ایران و صدای بسیاری از مردم شجاع و رنج‌دیده ماست و به هیچ‌وجه قابل حذف و نفی نیست. پس باید پنبه‌ها را از گوش بیرون کشید و آنچه شنیدنی است را به‌درستی شنید.»

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: .
دیدگاه:

.

جناب محسن کردی این آقای اقبالی هیچ وقت جرات پاسخگویی نداره و می‌خواد از آب گل آلود ماهی بگیره . اقعاً خجالت آوره

تاریخ:
نویسنده: محمود علوی
عنوان دیدگاه: سعید برزین کاری بجز شستن دستهای خونین جلادان رژیم اسلامی ندارد؟
دیدگاه:

وقتی افاضات سعید برزین را در مناظره اش با آقای محمود صباحی در برنامه پرگار بی بی سی دیدم، خواستم چیزی در واکنش به نظرات این جیره خوار جمهوری اسلامی بنویسم ولی بعد فکر کردم آقای محسن کردی حق مطلب را در مورد او و نظراتش ادا کرده و دیگر لازم نیست وقت و قلمی برای او صرف شود، ولی می خواستم به مسئولان بی بی سی تذکر دهم که دست از این دو دوزه بازی کردن بردارند و با دعوت از مزدوران و مشاطه گران جمهوری اسلامی این تتمه آبرویی را هم که هنوز بعنوان یک رسانه بی طرف برایشان مانده به باد ندهند! سعید برزین را یکی دو سالی می شد که دیگر در ایران اینترنشنال ندیده بودیم، حالا بی بی سی او را از بایگانی بیرون کشیده و دوباره جلوی دوربین نشانده که چه بگوید!؟

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: اقبال اقبالی خاک به چشم مردم…
دیدگاه:

اقبال اقبالی خاک به چشم مردم مبارز ایران در انقلاب شیرو خورشید میپاشد آن هم نه بخاطر مردم.. بخاطر 47 سال پهلوی ستیزی و کینه کور. همین. مردم یک کشور را فدای کینه اش میکند. امثال اقبالی ها و سعید برزین ها و موازی طلب ها حرکت شیرو خورشید را به زمین میزنند.

کوبا، چین، بهار عربی، سقوط صدام حسین، سقوط اتحاد شوروی، انقلاب مصر، انقلاب هند و گاندی، سقوط رژیم آپارتاید... اگر در میان شان امثال آقای اقبالی با این نظرات فعال بودند هرگز به ثمر نمیرسیدند. همچنین اگر امثال آقای اقبالی و سعید برزین و همه کسانی که امروز رژیم را رها کرده به شاهزاده و اطرافیان شان و هواداران شان حمله می کنند هیچکدام از انقلابات و سقوط ها و تغییرات در این کشورها رخ نمیداد. این که پس از انقلاب ایران چه شد ربطی به متودولوژیک قبل از آن ندارد. هرگز و هرگز کسی نقد خمینی را نکرد. به اشتباه تصور می کنند که اگر خمینی نقد میشد این بلا سر ما نمی آمد. نخیر.. در شرایط انقلابی تفرقه و انتقاد از رهبر یک حرکت آن حرکت را به زمین میزند. مهم این است که اگر انقلاب و حرکتی را صحیح پنداشتید، مثل انقلاب 57 که در ذات خود صحیح بود و برای رسیدن به دمکراسی بود، پس از بثمر رسیدن انقلاب خوب، آن را با دادگاه های چند دقیقه ای مدل خلخالی به گند نکشید. و اگر رهبر انقلاب خلخالی را به دلیل تند روی از قضاوت دادگاه انقلاب برداشت تظاهرات نکنید که اگر خلخالی را بر نگردانید تا به بیدادگاهش ادامه دهد ما سرخود متهمین را محاکمه می کنیم. پس از به ثمر رسیدن انقلاب فرصت طلبی نکنید که دولت بازرگان را به جرم بورژوایی بودن زمین نزنید و زیر بال آخوند واپسمانده را نگیرید و او را به سر دولت موقت نکوبید. اینجوری یک انقلاب خوب را بخاطر فرصت طلبی و عدم تعهد به رای مردم و دمکراسی به گند کشیدید و بجای انتقاد از خود به این نتیجه رسیدید که باید قبل از انقلاب خمینی را نقد میکردید. خمینی هر جهنمی هم که بود مهم نبود، میشد از او استفاده کرد تا شاه سقوط کند. مهم این بود که پس از انقلاب چگونه از دستاوردها نگهداری باید میکردیم. اینجا را چپی 57تی گند زد و حالا به این برداشت غلط رسیده که باید یک رهبر مبارزه را به نقد کشید. نخیر قربان! حق ندارید رهبر مبارزه را به نقد بکشید و حرکت را زمین بزنید. اگر رهبر انقلاب کسی را اعدام انقلابی کرد، اگر کسی را برد بیابان کشت و با زرنیخ آتش کشید، اگر در شرایطی که کشور امن و امان و مردم شاد و راضی هستند رفت سینما آتش زد و پاسبان را کشت و شد محسن چریک.. بله.. آن گاه شما حق دارید او را بیرحمانه به نقد بکشید. در شرایطی که مردمی که خود با اراده خود به خیابان ها میروند و جان میدهند و عزیزان شان را با جاویدشاه به خاک میسپارند این گونه نقد کردن ها نقد نیست.. خاک پاشیدن به چشم مردم است و بیراهه رفتن. از انقلاب تان پشیمان هستید و گند زدید مشکل تان را سر رهبر انقلاب شیر و خورشید خالی نکنید. مقابل خواست مردم نایستید. همان گندی که به انقلاب 57 زدید کفایت تان می کند. اگر واقعا به مردم ارادت دارید باید از شاهزاده حمایت کنید و اگر کینه پدرکشتگی با او دارید داشته باشید اما با مردم هم پدرکشتگی دارید؟ مردم میخواهند در راه انقلاب شان و سرنگونی آخوند جان بدهند، مبارزه کنند و شماها در خارج از کشور مثل سعید برزین عقیده دارید که اشتباه میکنند. مگر تو صاحب خون و جان آن جانفداها هستی؟ نخیر... پدر پویا بختیاری نباید در این موقعیت با انتقاد از شاهزاده حرکت مردم را ضعیف کند. و شما نباید به او کمک کنید. این که فرزند او جانفدا شده چنین حقی به او نمیدهد که هدف سرنگونی رژیم را که هزاران نفر در این راه جان داده اند را زیر سوال ببرد. رهبر یک حرکت در راه حرکت صحیح خود گاهی هم ممکن است محاسباتش درست از کار در نیاید اما نباید به صورتی برخورد کرد که به کل حرکت صدمه بزند. اگر لنین و نلسون ماندلا و گاندی و مائو به اندازه این ایرانیان مشکل دار منتقد شاهزاده منتقد داشتند هرگز و هرگز انقلاب شان و حرکت شان به ثمر نمیرسید. شماها در راه بقای رژیم گام بر میدارید. پدر پویا بختیاری با انتقادش به بقای رژیم کمک می کند. و شما جناب اقبالی آنقدر را حالی تان هست که چرا رژیم اجازه میدهد او از زندان چنین بیانیه هایی بدهد. خیلی راحت برای آن است که میداند که اقبالی ها در خارج کشور فراوان هستند که منتظر چنین فرصت هایی هستند که حرکت را زمین بزنند. بس کنید!! 47 سال است پهلوی ستیزی کردید بس کنید بگذارید کارش را بکند.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: تفاوت و تضاد تجربه زیسته با مفهوم قاپی!
دیدگاه:

دروود!
متن ذیل در پای مقاله آقای مصباحی در سایت «ایران امروز» در پاسخ به نظر آقی «یوسف جاودان» نوشته شد که متاسفانه منتشر نشد. من دیدگاهم را در اینجا بازنشر میدهم به این امید که آقای جاودان، آن را بخواند یا کسانی که او را میشناسند، متوجه این نظر من کنند. لینک مقاله آقای مصباحی را نیز در آخر نظرم میگذارم.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
////////////////////////////////////////////////
مجدّدا درود بر آقای جاودان گرامی،
توضیحی دیگر.

من قصد نداشتم به تفصیل وارد این بحث شوم؛ امّا ناگزیرم برای روشنتر شدن افق مسئله، اشاراتی فشرده بیفزایم. مفاهیمی چون «مدرن»، «مدرنیته» و «پست‌ مدرن»، در ذات خود، صرفا واژگانی خنثا یا جهانشمول نیستند؛ بلکه برآمده از بسترهای تاریخی، فرهنگی و تجربیِ خاصّی‌ هستند که در جغرافیای فکری و زیست ‌جهان مردمان باخترزمین شکل گرفته‌اند. این مفاهیم، پیش از آنکه «گفته» شوند، « اندیشیده و زیسته» شده‌اند؛ پیش از آنکه به نظریّه بدل شوند، از دل بحرانها، گسستها، و خودآگاهیهای تاریخی زاده شده‌اند. به همین دلیل، اقتباس و ترویج و شیوع دادن این مفاهیم به جامعه ایرانی، لزوما به معنای ریشه‌ داشتن آنها در تجربه زیسته ما نیست. آنچه که رخ داده، بیشتر «حادث شدن» است تا «زاده شدن». بیشتر «اقتباس» است تا «اندیشیدن». مفاهیم، وقتی از بستر زایش خودشان جدا شوند و بی ‌آنکه در خاکی دیگر ریشه بدوانند، صرفا انتقال یابند، بدل به اشباحی مفهومی میشوند. حاضر در زبان؛ ولی غایب در زندگی.
در جوامع اروپایی، این مفاهیم از خلال سنجشگری، تجربه، و آزمونهای تاریخی، به تدریج قوام یافته‌اند؛ امّا در جامعه ایرانی، اغلب چون آواری فرو افتاده‌اند بی ‌آنکه پیشتر، ساختار ذهنی و اجتماعی و فرهنگی لازم برای پذیرش و گواریدن آنها فراهم شده باشد. نتیجه چنین وضعی، نه تعالی، بلکه تلاطم است؛ نه انسجام، بلکه تناقض؛ نه پیشروی، بلکه کشمکشی فرساینده میان لایه‌ های ناهمزمانِ آگاهیست. ما زمانی میتوانیم از «مدرنیته» سخن بگوییم که آن را در ساحت زیست خودمان اندیشیده، آزموده و به محک تجربه زده باشیم؛ آنهم نه در خلأ، بلکه بر شالوده تاریخ و فرهنگ مردمان میهنمان. مدرنیته، اگر قرار است «از آنِ ما» شود، باید از درون ما عبور کند؛ نه اینکه صرفا بر ما عارض شود. تصوّر اینکه با اقتباس مفاهیم، بتوان تجربه‌ای را بازتولید کرد که در جایی دیگر، طی قرنها اندیشیده و زیسته شده، خطایی است بنیانی؛ زیرا تجربه را نمیتوان کپی‌ برداری کرد؛ بلکه باید «تولید» شود. بخشی از بحرانهای فکری و اجتماعی و سیاسی ما را میتوان در این گسست، جست ‌و جو کرد. فاصله‌ای میان زبانِ مدرن و زیستِ نامدرن.
حتّا میتوان اذعان کرد که غلبه گرایشهای سنّت‌گرا یا بنیانگرا؛ یعنی آنچه که گاه به‌ درستی یا نادرستی «طالبانوار» نامیده میشود، نه صرفا واکنشی سیاسی؛ بلکه نشانه‌ای از همین شکاف عمیق است. شکاف میان مفاهیمی که از بیرون آمده‌اند و فرهنگی که هنوز آنها را درونی و اندیشیده و نگواریده است. امّا مقصود من از این بحث، نفی «قانون» یا بی‌ اعتبار کردن آن نیست؛ بلکه سخن بر سر «کرانه‌های قانون» است. قانون، هر چند که برای تنظیم مناسبات اجتماعی ضروری است؛ امّا کافی نیست. قانون، میتواند رفتار را تنظیم کند؛ امّا نمیتواند جانِ مناسبات بشری را بیافریند. آنچه که میان انسانها پیوندی زنده و پایدار برقرار میکند، چیزی فراتر از قانون است که نامش فرهنگ است. تمثیل ساده‌ای میتواند این نسبت را روشنتر کند. اگر قصد صعود به قلّه‌ای چون اورست را داشته باشیم، ابزارها و وسایل تا نقطه‌ای معیّن کارآمدند؛ امّا در لحظه‌ای، خودِ همان ابزارها میتوانند مانع شوند. هیچکس اسب را بر دوش نمیگیرد تا به قلّه برسد، هر چند که تا دامنه، یاری‌ رسان بوده است. قانون نیز چنین است. ضروری، امّا محدود. در موقعیّتهایی که قانون از پاسخگویی و راهگشایی بازمیماند، فروزه های «فرهنگ» هستند که وارد میدان میشوند، فرهنگی که در پرنسیپهای جوانمردی، گذشت، بخشش و پهلوانی و چشمپوشی تجلّی مییابند. این فروزه‌ها، نه زینتهای اخلاقی؛ بلکه ساز و کارهای عمیقِ حفظ پیوند انسانها هستند. جایی که قانون ناتوان است، اینها میتوانند از فروپاشی شیرازه جامعه جلوگیری کنند.
بنابر این، وفاداری به قانون، نباید به معنای وانهادن میراث زیسته فرهنگی باشد. برعکس، قانون، زمانی ارزشمند و پایدار است که بتواند فروزه‌های فرهنگی را در خودش جذب، منسجم و ماندگار کند. قانونی که از فرهنگ تغذیه نکند، به نظمی خشک و بی ‌روح بدل میشود و فرهنگی که در قانون، صورتبندی نشود، در معرض زوال و پراکندگی قرار میگیرد. من میپرسم که آیا مسئله ما واقعا «وارداتی بودن» مفاهیم است، یا ناتوانی ما در «تولید تجربه»؟. آیا ما از مدرنیته گریزانیم، یا از مسئولیّتی که مدرنیته بر دوش انسان میگذارد؟. آیا آنچه را که «فرهنگ» مینامیم، هنوز زنده و زایاست، یا صرفا خاطره‌ای زیباشناختی از گذشته‌ای از دست ‌رفته؟. اگر قانون، صورتبندی عقلانیِ زیست جمعی است، پس فرهنگ چیست؟ روح آن؟ یا توجیه‌گر نارساییهای آن؟. آیا «جوانمردی» میتواند جایگزین نهادهای ناکارآمد شود، یا خودش، بدون پشتیبانی ساختارهای دادگرانه، به فروزه ای استثنایی و شکننده فروکاسته میشود؟. آیا میتوان بدون بازاندیشی ریشه‌ای در «خود» صرفا با نفی «دیگری»، به هویّتی استوار دست یافت؟. شاید مسئله در «مدرن بودن» یا «مدرن نبودن» نیست؛ بلکه در اینست که ما تا چه حد جرأت داریم تجربه کنیم، بیندیشیم، و از نو بسازیم؛ نه بر ویرانه ‌های تقلید؛ بلکه بر زمینِ مخاطره‌آمیزِ آفرینش بر شالوده تاریخ و فرهنگ مردمان میهنمان.

شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مقاله آقای مصباحی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127292/

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: سعید برزین تبهکار حکم اعدام…
دیدگاه:

سعید برزین تبهکار حکم اعدام مردم را به جرم قیام بر علیه خامنه ای صادر کرد.

مناظره بین یک جامعه شناس منصف و یک به برداشت برتولت برشت: تبهکار! سعید برزین یک تبهکار سیاسی است که در این مناظره تلاش میکند حقیقت را وارونه جلوه بدهد. او میگوید که در کشتار دیمان البته رژیم متهم است. اما او رژیم را متهم درجه اول قرار میدهد و شاهزاده را متهم درجه دوم و بدین ترتیب خونشویی می کند. سعید برزین می گوید که مردم اشتباه کردند که بیرون آمدند و خشونت کردند! آخه تبهکار.. در کجای دنیا دیده شده که مردم برای بدست آوردن آزادی شان خیزش کنند و هزار هزار کشته شوند و منتقدین بگویند تقصیر مردم بوده که خشونت کرده اند. او میگوید که هم شاهزاده اشتباه کرده و هم مردم اشتباه کردند. من نظر مردم را پرسیدم مردم گفتند به سعید برزین نیامده که ما کشته میدهیم! سعید برزین کوچکتر از آن است که از ما بیشتر بداند. ما هستیم که زیر فشار رژیم له میشویم و هیچ نیازی به دلسوزی های رژیم پسند سعید برزین و تبهکارانی مثل او نداریم. ما که دانشجو، استاد دانشگاه، برزگر و کارمند هستیم و عقل مان از سعید برزین ها بیشتر در سیاست میرسد. اگر سعید برزین به ایران جمهوری اسلامی راه پیدا کند و قاضی شود مطمئن باشید که یک بار دیگر حکم عدام مردم را به جرم خشونت بر علیه خامنه ای صادر میکند. امروز هم محسنی اژه ای با همین استدلال سعید برزین جوانان ما را دارد اعدام میکند. محسنی اژه ای میگوید این جوانان پیاده نظام دشمن هستند. سعید برزین همین معنی را در قالب مردم خشونت گرا تایید می کند. سعید برزین همدست محسنی اژه ای و خونشور است. سعید برزین در گناه اعدام این جوانان شریک است. سعید برزین و هرکسی که در ماجرای کشتار دیماه مردم و شاهزاده مقصر میداند در ریختن خون مردم ازادیخواه ایران آلوده است. این نهایت بی اخلاقی و خودفروختگی سعید برزین و کسانی است که مانند او فکر میکنند.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: حتما گوش کنید
دیدگاه:

حتما گوش کنید

صحبت های ایرج مصداقی بسیار شنیدنی است. او زاویه هایی را می بیند که بسیاری می بینند اما نمیخواهند آن را بروز بدهند. اگر ما چند نفر دیگر مثل ایرج مصداقی با این حد از آگاهی از تاریخ معاصر، سیاست و مبارزه و توانایی مناظره داشتیم وضع مان بسیار بهتر از این میبود. ناهید شیرپیشه مادر پویا بختیاری می گوید منوچهر بختیاری فقط یک سوال کرده. ایرج مصداقی ضمن ادای احترام به والدین پویا بختیاری می گوید منوچهر بختیاری یک سوال مطرح نکرده بلکه یک مانیفست بیرون داده. ایرج مصداقی میگوید هرگز دیده نشده در ترکیه و یا سوریه یا جاهای دیگر اینترنت در اختیار یک زندانی سیاسی که ظاهرا دشمن حکومت است قرار داده شود ولی در ایران ادعا میشود که آنقدر آزادی سیاسی وجود دارد که این امکان برای زندانی فراهم میشود. ایرج مصداقی به چرایی این وضعیت میپردازد. آنچه مصداقی می بیند بسیاری دیگر هم می بنند اما چون دشمن شاهزاده هستند و دشمن مردم ایران و بسیار شیفته خودشان هستند نمیخواهند در مورد این حقایق سخن بگویند.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Abi Abdolghafour Onegh
دیدگاه:

Abi Abdolghafour Onegh

ٖ
چپ یک تفکر است، ایا این تفکر ورشکسته است؟ تفکر چپ غرب را به جهان اولی رساند، اما مردمی هم در آنجا هستند جهان چهارمی، پس یدک کشیدن چپ یا سواستفاده از تفکر چپ انکار خوب بدن ان نیست، البته چرا چپ نام گذاری شده نمی دانم، استالین تفکر چپ نداشت، مائو تفکر چپ نداشت، و تمام گروهای تشکیل شده در ایران ارزشی بودند نه عقلانی، لذا چپ و راست یک مارک ارزشی برای جلب هوادار بوده و ارزش دینی بر تمام انان فائق امد و بدتر گروه برای دمکراسی بودند، لذا دمکراسی فقط شعار همه بوده، و متن شما گویای اقتدار گرایی تشکیل دهندگان ان برای کسب قدرت بوده نه عزت برای مردم، برخی از این گروه بعد ۴۷ سال هنوز یک شاه دارند و هنوز از عدالت و دمکراسی حرف میزنند، و هواداران هم باید به او اقتدا و کرنش کنند، بنظر من تمام احزاب و گروه ها هواداران باید لغو کنند اجازه بدهند گروهای جدید و غیر ارزشی جای رشد داشته باشند، چرا برای اینها سخته اون باور قدیم را دور بریزند و دنباله رو افکار جدید باشند، یا خود بسازند

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: DrManuchehr Zarrinkelk
دیدگاه:

DrManuchehr Zarrinkelk

·
صرفا با تعریف خاطرات شخصی و با شمردن اسامی دوستانتان نمیتوانید چنین ادعا های سنگین و نفرت برانگیز را مستند سازید!که اتفاقات سیته پاریس در کامپوس های دانشگاه‌های سراسر جهان پیش میامد، اما ارقام های مالی بالا و دزدی ها در درون گروهی سازمان یافته در فقدان ارایه سند های لازم نمیتوانند مستند باشند. خاطرات شخصی فاقد هرگونه سندیت استناد بر صحت موضوع نیست

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Azita Sol
دیدگاه:

Azita Sol

ایشون رو نمیشناسم ولی بسته شدن سیته و برای اولین بار ورود نیروی پلیس به محوطه آنجا که بی سابقه بود و تلویزیون و دیگر رسانه های فرانسوی انرا پخش کردن به دنبال کتک زدن بچه های سازمان جوانان طرفدار زنده یاد دکتر بختیار بود که به رسم دمکراسی در فرانسه برای فروش جزوه و کتابهای نهضت به سیته رفتند و کتک مفصلی از مجاهدین و دوستان چپی که جلو انداختن خوردیم ! نتیجه : خوبه که آقای منوچهر خاطرات اشان را بدون بردن نام نوشتند که متاسفانه بخاطر نام نبردن اسم سندیت ندارد ولی حقیقت آنزمان را مقداری نا کامل تعریف نمودند !

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Fariba Amanzadeh
دیدگاه:

Fariba Amanzadeh

با درود
بانو Azita Sol درست می‌گوید
سیته پاریس که محل گردهمایی اپوزیسیون بود توسط «هواداران» کمیته خارج از خارج کشور، بسته شد و مجاهدین نقشی در این مسله نداشتند.
طرفداران بختیار نیز فقط ،فقط توسط ماجرجویان اقلیتی صورت گرفت و مجاهدین در آن شرکت نداشتند.
قبل از آن، این گروه ، در یک درگیری بسیار شدید با راه کارگر ، یکی از اعضای راه کارگر بنام بیژن را راهی بیمارستان کردند.
برای آگاهی بیشتر دوستان باید بگویم که بعد از انقلاب ، تمامی اپوزیسیون در کنار هم میز و کتاب میگذاشتند و از شلوغ‌ترین محل های اجتماع ایرانیان بود( مثل هاید پارک لندن)
هنوز سالی از انقلاب نگذشته بود که پس ازدرگیری های شدید بین تمامی نیروها از یک طرف و طرفداران رژیم ،باضافه توده و با اکثریت . در پایان این درگیری ها که به شهر پاریس و متر ها نیز کشیده شد و در یک توافق نا نوشته ، این اجتماع بجای یک روز به دو روز های جمعه و شنبه و بصورت جدا از هم‌، میز و کتاب میگذاشتند.

تاریخ:
نوشته شده در: میخانه اطلاعات سپاه
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: راستش بعدا فکر کردم بجای…
دیدگاه:

راستش بعدا فکر کردم بجای میخانه عنوان عشرتکده را باید میگذاشتم.

تاریخ:
نوشته شده در: میخانه اطلاعات سپاه
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: ترجمه
دیدگاه:

ترجمه

ترجمه انگلیسی نوشته زیر میز: زن و ویسکی مجانی بعلاوه پرداخت حقوق
ترجمه عربی: مشروبات الکلی حلال و خانم بازی مخصوص محور مقاومت

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: نابود کردن حتّا میکرسکپترین نشانه های گیوتین الهی
دیدگاه:

دروود بر آقای علوی گرامی،
تحشیه ای دم دست.

سنگبنای هر نظم سیاسی، نه در لحظه‌ اعلامش و تثبیتش؛ بلکه در کیفیّت تولّدش نهاده میشود. سنگبنای حکومت ولایت فقیه از پشت بام «مدرسه رفاه» ریخته شد و در فاصله تقریبا نیم قرنه به تداوم بر همان سبک و سیاق تا امروز ادامه داده است. آنچه که در آغاز، بر بامی نمادین شکل گرفت، صرفا یک ساختار سیاسی نبود؛ بلکه نوعی نسبتگیری میان قدرت، حقیقت و انسان بود. نسبتی که در گذر زمان، خود را در صورتهای گوناگون بازتولید کرد. نزدیک به نیم قرن استمرار، نشان می‌دهد که مسئله فقط دوام حکومت الهی و آئوتوریته طیف آخوندها نیست؛ بلکه استحکام یک روش اقتدار و حاکمیّت جبری - استبدادی است؛ یعنی سیستمی که اگر بر طرد، حذف، تحقیر و انحصار بنا شود، دیر یا زود در درون خودش دچار فرسایش و اضمحلال میشود. بنابر این، حکومتی که دوامش در گرو خونریزی و قتل عام و کشتار و تجاوز و غارت و شکنجه و مصادره أموال و غارت و جنگ جنون آمیز و تحقیر و تبعیض و ویرانگری و هزاران کثافتکاری و شرارت است، أصلا نباید به هیچ وجه من الوجوه، ثانیه ای دوام آورد و باید به هر وسیله ای که شده است ریزترین و میکروسکپترین نشانه های آن را سر به نیست کرد.
اما در مواجهه با چنین استبداد خونریز، پرسش اساسی این نیست که فقط چگونه آن را نابود کنیم؛ بلکه این است که چگونه از تکرار آن جلوگیری کنیم؛ زیرا تاریخ ایران، بارها نشان داده است که نفیِ یک ساختار نامطلوب و نامحبوب و نابرگزیده، اگر با بازاندیشی در بنیانهای فکری و فرهنگی همراه نباشد، تنها به تولید مجدّد همان الگو در لباسی دیگر می‌انجامد. آنچه باید از میان برود، یک نظام سیاسی منفور نیست؛ بلکه همچنین و همپای با آن، شیوه‌ای از اندیشیدن است که انسان را ابزار میبیند و حقیقت را در انحصار قدرت و اقتدار و امتیازخواهی میطلبد.
ایرانِ آینده، اگر قرار است افقی نو بگشاید، باید میزان پایبندی به نگاهبانی از جان و زندگی و تضمین و تامین و احترام به ارجمندی انسانی، مسئولیّت ‌پذیری، و توانایی زیستن در افقی فراتر از انحصارهای ایدئولوژیک/مذهبی و امثالهم باشد. ایران، به‌عنوان یک حقیقت تاریخی و فرهنگی، نه بت است و نه مطلق؛ بلکه افقی است که در آن، انسانها میتوانند امکان زیست مشترک را بیازمایند. اگر چیزی بخواهد خود را فراتر از این امکان مشترک بنشاند - خواه دین ایمانخواه، خواه ایدئولوژی علم نما، خواه قوم و قبیله و عشیره و طایفه، و حتّا مفهوم انتزاعی وطن باشد- ؛ آنگاه خودش به مسئله بغرنجزا تبدیل میشود؛ زیرا آنچه که اصیل است و اصالت دارد، نه برتری یک مفهوم بر دیگران، بلکه حفظ تعادلی است که در آن، هیچ آمریّت مطلقی مجاز و محقّ نیست که انسان ایرانی را بخواهد به حاشیه براند و او را تابعی از آمریّت انحصاری قدرت و اقتدار و امتیازخواهی محکوم و در بند کند. به همین دلیل، عزم حقیقی و تصمیم راسخ، نه در «برچیدن و خاتمه دادن به تمام جلوه های منحوس و مزخرف و متعفّن و چندش آور الهی»؛ بلکه همچنین در «دگرگونی» است؛ دگرگونی‌ که از درون و ذهنیّت و قلب و مغز ایرانیان آغاز میشود. در شیوه‌ اندیشیدن و رویارویی با گزندناپذیری زندگی و جان و حرمت به گیتی و کیهان و غیره و ذالک. در نسبت با قدرت. در فهم از حقیقت. جامعه‌ای که بتواند به این سطح از خودآگاهی برسد، دیگر به تکرار خشونت و سبعیّت، محتاج نیست و متمایل نخواهد شد؛ زیرا در بطن خودآگاهبودش، مانع بازگشت همان چرخه‌ها میشود.
شاید بزرگترین آزمون ملّت ایران، نه در سرنگونی تمام و کمال گیوتین الهی – که صد در صد به زودی اتّفاق خواهد افتاد -؛ بلکه در نحوه‌ ساختن نظمی و سامانبندی نو باشد؛ یعنی نظمی که در آن، حتّا مخالف نیز از حقِ بودن محروم نشود؛ زیرا آینده، نه از دل نفرت؛ بلکه از دل فهمی عمیقتر از انسان و حدود قدرت او زاده میشود و هر چیزی که بخواهد خودش را فراتر از ایران بگذارد، باید به حیث خطری ویرانگر برای ایران و مردمانش شناخته شود و پیشاپیش در صدد خنثا کردن آن برآمد.

شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: روایت رویدادها به معنای «تجربه آموخته و زاینده» نیست.
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای مختصر از قایق مست و زیگزالی ترامپ با پاروهای رقص معرکه اش!.

جمعبندی گفتارهای آقای «منوچهر» در نهایت چیزی بیش از بازگویی پراکنده‌ رویدادها به دست نمیدهد؛ یعنی رویدادهایی که بی ‌آنکه به ریشه‌ها و عللشان پرداخته شود، صرفا در سطح ظاهر روایت شده‌اند. آنچه که در این میان برجسته شده، نه فهمیدن معضلات؛ بلکه نوعی داوری اخلاقی شتابزده نسبت به کنشها و واکنشهای افراد و گروههاست. گویی اخلاق، جایگزین اندیشیدن شده و قضاوت، جانشین فهمیدن متّقن. از دل این روایتها، هیچ «تجربه‌ زاینده» و «درس انگیزشی» حاصل نمیشود؛ زیرا که تجربه، آنگاه به دانش و آگاهی بهره آور بدل میشود که از صافیِ علّتکاوی عبور کند، نه آنکه در ویترین خاطره‌گویی به نمایش گذاشته شود. آنچه که غایب است، نه اطّلاعات، بلکه تأمّلات ستودنی است؛ نه روایت؛ بلکه فهمیدن. مسئله‌ اصلی این نیست که فردی به چه سازمانی یا گروهی میپیوندد. تاریخ معاصر ایران، مملوّ از این پیوستنها و گسستنهای فاجعه بارست. مسئله اینست که آیا انسان، پس از گسستن، قادر است از خودش فاصله بگیرد و تجربه‌ خویش را به زبان اندیشه ترجمه کند؟. آنچه در اغلب این گسستها نانوشته میماند، دقیقا همان بخش تعیین‌کننده است: «چراییِ درونیِ پیوستن».
اگر کسی، مثلا، به سازمانی چون «چریکهای فدائی خلق» گرایش پیدا میکند، دل میبندد، فعّال میشود و عاقبت میگسلد، اهمیّت در این سیر بیرونی نیست؛ بلکه اهمیّت در حرکت درونیست که این مسیر را ممکن کرده است. پرسش کلیدی این نیست که «چه چیزی مرا فریب داد؟»؛ بلکه این است که «در من چه آمادگی‌ برای فریب خوردن وجود داشت؟» چه رانه‌ ها، چه آرزوها، چه ناکامیها یا خلأهایی در درون فرد فعّال بودند که او را مستعد پذیرش تصویری خاصّ از واقعیّت کردند؟. چه چیزی در جان او میجوشید که نتوانست میان «واقعیّت» و «تصویرِ آرمانیِ واقعیّت» تمایز بگذارد؟. آقای «منوچهر» باید پس از گسستن از چریکها از خودش میپرسید که چه چیزهایی در من وجود داشتند که باعث فریب خوردن من شدند؟. ایشان نباید بپرسند که چه چیزهایی مرا فریب دادند؛ بلکه چه رانه ها و امیال و آرزوها و آرمانها و ایده آلهایی در وجود من شعله ور بودند که به تصوّر واقعیّت پذیر شدن آنها از طرق پیوستن به «سازمان چریکهای فدائی خلق» فریفته و دست آخر ناکام و سرخورده و متنفّر شدم؟. در من، چه چیزهایی خلجان و طغیان میکردند که نتوانستم «صدف را از خزف» تمییز و تشخیص دهم؟. این اصل قضیه است که آقای «منوچهر» در باره آن کلامی ننوشته است و اتّفاقا دیگرانی نیز که پیوسته و گسسته و خاطرات نوشته اند نیز در این باره و اصل قضیه، لام تا کام، حرفی نزده اند؛ بلکه فقط برداشتها و روایت خود را از رویدادها حکایت کرده اند بدون اندیشیدن و پرسیدن در باره »چرایی خلجانهای درونی». این همان نقطه‌ای است که اغلب روایتها و خاطره نویسیها در باره آن سکوت میکنند؛ یعنی سکوتی که نه از ناتوانی در گفتن؛ بلکه از ناتوانی در اندیشیدن سرچشمه میگیرد. تجربه، زمانی ارزشمند میشود که به خودِ تجربه‌کننده بازگردد و او را وادار کند تا کارنامه‌ خویش را بی ‌پرده و بی‌ توجیه واکاوی کند. بدون این بازگشت، خاطره‌نویسی صرفا به بازتولید خطاها در ذهن نسلهای بعدی می‌انجامد؛ چونکه آنچه منتقل میشود، نه فهمیدن؛ بلکه فقط تصویرِ احساسیِ یک شکست است.
برای اثرگذاری بر ذهنیّت نسل معاصر و آینده، باید جرأت اندیشیدن را در باره «آنچه که در ما می‌گذرد» داشت. باید بتوان بدون کینه، بدون شیفتگی، و بدون نیاز به تبرئه‌ خود، در باره‌ شکاف میان «آنچه که میخواستیم» و «آنچه که شد» سخن گفت. این شکاف، محلّ تولد آگاهی و بیدارفهمی است؛ نه میدان تسویه ‌حسابهای اخلاقی. حمله‌ اخلاقی به دیگران، حتّا اگر از سر سرخوردگی باشد، هیچ نسبتی با باروری تجربه ندارد. تجربه‌ بارور، تجربه‌ای است که به فهمِ ساز و کارهای درونی انسان بینجامد. به شناخت نیروهایی که او را به انتخابهایی سوق میدهند که بعدها خودش، از آنها فاصله میگیرد. آقای «منوچهر» و هر کس در موقعیّت مشابهه، اگر میخواست از تجربه‌ خودش فراتر رود، باید این پرسش را مطرح میکرد که «آرمانها و ایده آلها و آرزوها چگونه میتوانند در بستر واقعیّت زیسته شوند؟» این پرسش، به ‌جای آنکه پاسخ ساده‌ای داشته باشد، انسان را به تأمّلی عمیق در باره‌ ماهیّت خودِ انسان می انگیخت. شاید در این مسیر روشن شود که آرمانها و ایده آلها و آرزوها، بیش از آنکه مقصد باشند، رنگین کمان افقند؛ نه چیزی برای تحققِ مستقیم؛ بلکه نیرویی برای جهتدهی به شدنِ/صیرورت انسان. خطا از آنجا آغاز میشود که افقها به اهدافی عینی و تزریق شدنی به واقعیّت تقلیل داده میشوند؛ آنهم از طریق ساز و کارهای جمعی‌ که خودشان، اغلب از پیچیدگی روح و روان و ذهنیّت انسان غافلند. نادیده گرفتن این تمایز، فقط یک خطای نظری نیست؛ بلکه حتّا پیامدهای تاریخی و اجتماعی و فرهنگی دارد. بخشی از تلاطمهای تاریخ معاصر ایران را میتوان نتیجه‌ همین سوءتفاهم اساسی دانست. تبدیل آرمان و ایده آل و آرزو به ابزار و انسان به وسیله‌ تحقق آن. در چنین وضعیّتی، نه آرمان و ایده آل محقق میشود و نه انسان در اصالت خویشباشی اش باقی میماند؛ بلکه هر دو در پروسه ای فرساینده، از معنا خالی میشوند. مسئله به یک فقر بازمیگردد. فقر دلیر نبودن برای اندیشیدن مستقل. ناتوانی در ایستادن بر پای مغز پرسنده و شکّاک خویش و سنجیدن جهان با عقلِ خویش، انسان را مستعد آن میکند که به هر ساختاری پناه ببرد که وعده‌ معنا میدهد. امّا معنایی که از بیرون تزریق شود، دیر یا زود فرو میریزد. شاید مهمترین درس در صورت جرأت اندیشیدن، این باشد که هیچ گسستنی، رهائیبخش نیست، اگر به بازگشتِ صادقانه به خویشتن نینجامد.

شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان