رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 24 خرداد 1405 - Sunday, 14 June 2026

● صفحه شما

دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.

لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.

افزودن دیدگاه جدید

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: چپ ایدئولوژیک همان شیعه دوازده امامی است.
دیدگاه:

دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از تریبون سانترالیسم دمکراتیک حزب رهائیبخش پرولتاریای جهانی در خواب و خیالات ابلهانه!
در باره «چپ و راست و سبقه آن» فعلا بحثی نمیکنم. میپردازم به کلام آخری که گفتی.
آنچه امروز در جامه‌ «چپ» بر صحنه‌ تاریخ ایران ظاهر شد و همچنان بیمارگونه تقلاهای مفتضحانه میکند، در بسیاری ابعاد، نه امتداد روح دادخواهی ایرانیان است و نه تداوم خردورزی تاریخی‌ که در ژرفای فرهنگ این سرزمین، همواره در برابر تمرکز قدرت، جزم‌اندیشی و بندگی و حقارت و دنباله روی و متابعت و مقلّدی قد برافراشته است. من بارها در آثار و نوشتارهایم، از زوایای گوناگون به واکاوی و سنجشگری این پدیده منحط در جامعه ایرانیان پرداخته‌ام و دیگر حاجتی به تکرار مبسوط آن نیست؛ امّا برای رفع برخی مغالطات رایج، اشاره‌ای دوباره را ضروری میدانم.
پیشتر نیز با استدلال و شواهد تاریخی نشان داده‌ام که ریشه‌های حقیقی «چپ‌اندیشی» را باید نه در کارخانه‌های ایدئولوژی سازی اروپا؛ بلکه در بُنمایه‌های کهن فرهنگ ایرانی جستجو کرد. در همان روحی که از روزگار باستان، انسان را به سنجش قدرت، دفاع از دادورزی و گسترش مهرورزی و ارجمندی انسان و مقابله با خودکامگی فرا میخواند. آنچه که بعدها در جهان به صورت نحله‌های عدالت‌ خواهانه و اعتراض به سلطه ظهور یافت، در لایه‌هایی از تجربه‌ تاریخی ایرانیان، پیشتر زیسته و آزموده شده بود. امّا فاصله‌ای عظیم و اساسی وجود دارد میان «چپِ برخاسته از حافظه‌ تاریخی و زیستجهان ایرانی» با آنچه گه در اروپا، در قالب ایدئولوژی مارکسیسم و مشتقات جزم‌اندیش آن تکوین یافت. فاصله‌ای نه صرفا سیاسی؛ بلکه وجودی، اخلاقی و معرفتی؛ یعنی فاصله‌ای از جنس تفاوت میان اندیشه‌ای زنده و ایدئولوژی‌ منجمد.
به همین سبب، همواره تأکید کرده‌ام که برای تمییز این دو، باید صفت «ایدئولوژیک» را به چپ اروپایی و مقلّدان وطنی‌اش افزود؛ زیرا مسئله دقیقا در همین نقطه نهفته است. ایدئولوژی، آنگاه که به جان انسان رسوخ میکند، نیروی اندیشیدن را میخشکاند و حقیقت را به زندانی تنگ در درون مفاهیم از پیش‌ ساخته تبدیل میکند [کاربرد قطار گونه اصطلاحات و مفاهیم در متون مارکسیستی و سازمانها و احزاب ایدئولوژیکی سیاسی]. انسان ایدئولوژیک، پیش از آنکه واقعیّت را ببیند، آن را مطابق آموزه‌های مقدّس ذهنی خود تفسیر میکند و بدین ترتیب، نه تاریخ را میفهمد، نه انسان را، و نه رنج را. دلیل خصومت و کینه‌ورزی «چپ ایدئولوژیک» نسبت به تاریخ و فرهنگ ایران نیز دقیقا در همین بی ‌ریشگی نهفته است. آنان از متن تجربه‌ تاریخی ایرانیان نجوشیده‌اند؛ بلکه ذهن و روانشان در کوره‌ تعلیم و تربیت شرعی و ساختارهای الهیاتیِ اسلامیّت قالبگیری شده است. حتّا هنگامی که ظاهرا علیه دین سخن میگویند، روش نظری و قلمی آنها همچنان دینی باقی مانده است؛ زیرا هنوز جهان را با همان منطق ایمان مطلق، دشمن مطلق، نجات نهایی و حقیقت انحصاری میفهمند. آنان خدا/الله را کنار گذاشته‌اند، امّا ساختار ذهنی الهیّات را حفظ کرده‌اند و این خطرناکتر از دینداری آشکار است. به همین سبب، از نخستین روزهای استقرار حکومت فقاهتی تا همین لحظه‌های گذرای اکنون، بخش بزرگی از این طیف، علیرغم همه‌ تحقیرها، زندانها، شکنجه ‌ها و کشتارهایی که متحمّل شده‌اند، همچنان به‌گونه‌ای شگفت‌آور و بلاهت آمیز در مدار همان دستگاه حمایتی و پشتیبانی از سوخت و ساز فقاهتی باقی مانده‌اند؛ گویی قربانی شدن خویش را نه نتیجه‌ استبداد دینی؛ بلکه محصول «توطئه‌ امپریالیسم جهانی و خباثت کاپیتالیسم و صهیونیسم» میپندارند. اینجاست که ایدئولوژی، به مرحله‌ تراژیک خود میرسد. جایی که انسان حتّا در زیر تیغ جلّاد نیز قادر نیست ماهیّت جلّاد را ببیند؛ زیرا پیشتر توان دیدن را به چارچوب عینک عقیده‌ای مقدّس واگذار کرده است.
و این فقط یک خطای سیاسی نیست؛ بلکه نوعی فروپاشی شعور و فهم و بینش تاریخی است؛ زیرا کسانی که نتوانند میان «اندیشه» و «ایمان ایدئولوژیک» تمایز بگذارند، دیر یا زود، دوباره در هیأتهای تازه‌ای از استبداد گرفتار خواهند شد. استبداد فقط در نهاد حکومتها زاده نمیشود؛ بلکه نخست در روان انسانهایی شکل میگیرد که از تردید میترسند و به قطعیّتهای مقدّس پناه میبرند. چپ ایدئولوژیک ایرانی، اگر بخواهد اصالت تاریخی خود را بازیابد، ناگزیر است پیش از هر چیز از زندان ایدئولوژی رهایی یابد و دوباره به سرچشمه‌های فرهنگ ایرانی بازگردد. به آن سنّت دیرپایی که انسان را نه ابزار تاریخ؛ بلکه غایت تاریخ میداند،؛ زیرا هر اندیشه‌ای که انسان را قربانی «آرمان» کند، دیر یا زود به گیوتینی بدل میشود که نخست دشمنانش و سپس فرزندان خودش را خواهد بلعید. تاریخ فجایع جهان تحت سیطره ایدئولوژیهایی أمثال مارکسیسم، بارها این حقیقت را ثابت کرده است. ایدئولوژیها پیش از آنکه جهان را ویران کنند، توانایی دیدن حقیقت را در پیروان خود نابود میکنند و شاید بزرگترین فاجعه‌ ایرانیان ایدئولوژیست معاصر که خود را متاسفانه «چپ!!» مینامند، در این نکته باشد که هنوز نمیفهمند هیچ استبدادی خطرناکتر از استبدادی نیست که خود را در لباس رهایی و عدالت پنهان میکند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: بوقهای شبکه های اجتماعی و مطبوعات مزخرف
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از همین اطراف واویلاگوییها و سرگردانیهای مضحک!

آدم باید خیلی ساده لوح باشد تا باور کند که آمریکا و اسرائیل به دنیال یک احمقی مثل «احمدی نژاد» بودند. آنهم آدمی که بعد از انتخاب شدنش به مثلا ریاست جمهوری، بارها به اسرائیل و یهودیان تاخت. در هر صورت، علم کردن اینگونه اشحاص و تابلوهایی مثل کنگره آزادی ایران!!؟ و بحثهای خارج از موضوعات حادّ میهن، آنهم از طرف بوقهای مزخرفی مثل نیویرک تایمز و امثالهم فقط برای در سایه گذاشتن واقعیّت آشکار و بسیار با صلابت «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهایخواهان» است. به همین دلیلم هست که فوری چنین شایعاتی در سراسر مطبوعات و شبکه های دوزاری و مزخرف، انعکاس زیاد پیدا میکنند. حرف مفت، هر چقدر مفت تر و بی سر و ته باشد، به همان میزان، طالب داره. نیوییورک تایمز!. مزخرفنامه. در هر صورت بگذرنم.
آنچه هنوز بسیاری، با وجود تمام هیاهوها و تفسیرهای سطحی و شتابزده‌شان، از فهم آن ناتوان مانده‌اند ــ یا دقیقتر بگوییم، عامدانه از رویارویی با آن میگریزند ــ یک حقیقت اساسی و سرنوشت‌ساز است؛ یعنی حقیقتی که آگاهانه به حاشیه رانده میشود تا اصلِ نزاع در غوغای تبلیغات و تفسیرهای آبکی گم گردد. شبکه‌های اجتماعی مملوّ از صداهاییست که بی ‌وقفه سخن میگویند، امّا کمتر کسی جرأت میکند به ریشه و گوهر واقعی این کشاکش بپردازد. به آن اصل کلیدی که فهم آن، شرط فهم تمام آن چیزیست که امروز بر ایران میگذرد. در این گلاویزی تاریخی با واپسمانده‌های حکومت خونریز و گیوتینیِ الاهیون، سه نیروی عمده درگیرند؛ نیروهایی با اهداف ظاهرا متفاوت، امّا در نهایت، همگی در مدار یک سرنوشت مشترک حرکت میکنند.
نخست، آمریکا و اسرائیل‌ هستند که مسئله اصلیشان، متوقف ساختن پروژه اتمیِ حکومتیست که قدرت را در هیئت «شمشیر الهی» فهم و اعمال میکند؛ حکومتی که ایدئولوژی دینی را به ماشین مرگ و سلطه بدل کرده است.
دوم، اروپا، چین، روسیه، هند و بسیاری دیگر از دولتها و قدرتهای جهانی‌ هستند که نه در اندیشه ریشه‌کن کردن این ساختار؛ بلکه در پی مهار و مدیریّت آن‌ هستند؛ یعنی واداشتن حکومت فقاهتی به پذیرش حداقلهایی برای حفظ توازن جهانی و جلوگیری از تنشهای بزرگتر. آنان بیش از آنکه دغدغه رهایی ایران و آزادی مردمانش را داشته باشند، نگران بر هم خوردن نظم منافع خویش‌ هستند. به همین دلیل، سیاست مماشات را برگزیده‌اند؛ سیاستی که در ظاهر، زبان دیپلماسی دارد، امّا در باطن، استمرارِ وضع موجود را تغذیه میکند؛ آنهم به بهای نابودی ایران و مردمانش.
امّا نیروی سوم، که در حقیقت یگانه نیروی ریشه‌ای و تاریخی این میدان است، مردمان ایران‌ هستند. منهای اقلیّتی اندک از شیعیان افراطی و کینه‌ورز و گرفتار بیماریهای مزمن ایدئولوژیک و عقده های سرکوفته، باید اذعان کرد که اکثریّت قریب به اتّفاق ملّت ایران، این نظام مخوف و خونریز و متصدّی اعدامهای هیستوریک را نه صرفا یک حکومت مناسب؛ بلکه انحطاطی ضدّ فرهنگی، ضدّ تاریخی و ضدّ انسانی میدانند. برای مردمان ایران، مسئله تنها تغییر یک ساختار سیاسی نیست؛ مسئله، بازپسگیری حیثیّت تاریخی، حافظه فرهنگی و موجودیّت تمدنی ایران و ارجمندی انسان است.
امّا اینکه آیا این نیروی تاریخی و تنهای تنها خواهد توانست بر این فاجعه حاکم چیره شود یا نه، وابسته به یک شرط اساسیست: ایستادگی بی‌ امان و عقب‌ ننشستن نیروهای برونمرزی؛ به‌ ویژه «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان»؛ زیرا در منطق این نبرد، کوچکترین عقب‌نشینی، تنها به معنای تعویق آزادی نیست؛ بلکه میتواند به معنای سقوط ایران در مغاکی باشد که ابعاد آن هنوز در تصوّر بسیاری نمی‌گنجد. در چنین بزنگاهی، پیکار سیاسی دیگر صرفا رقابتی میان گرایشهای سیاسی نیست؛ بلکه نزاعیست میان استمرار ایران و فروپاشی تدریجی آن در زیر آوار ایدئولوژیها، منافع جهانی و خیانت‌های تاریخی و اسلامیّت متعفّن و گیوتینی. از سوی دیگر، بخشی از نیروهای برونمرزی که همچنان آلوده به ایدئولوژی مارکسیسم‌ هستند و خصومتشان با تاریخ و فرهنگ ایران، در ژرفای خود، هم‌ریشه و همسو با تعصّب متشرعان است، عملا ــ آگاهانه یا ناآگاهانه ــ به دوام این ساختار یاری رسانده‌اند. به آنان باید شبکه‌های سایبری وابسته، عناصر صادراتی حکومت، رسانه‌ها، محافل اطّلاعاتی و لابیگری و حتّا بخش بزرگی از از ساختارهای سیاسی و رسانه‌ای اروپا و دیگر کشورها را افزود؛ یعنی مجموعه‌ای از نیروها که هر یک به شکلی، بقای این ماشین فقاهتی را ممکن ساخته‌اند. به همین سبب است که همچنان باید بر یک حقیقت تأکید کرد: تا زمانی که بخشی از مدّعیان اپوزیسیون، در گفتار و کردار و رفتار، خصم خونیِ «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی‌خواهان» باقی بمانند، خطرِ لغزیدن ایران به سوی وضعیّتی فاجعه ‌بار همچنان پابرجاست. وضعیّتی که شاید اکنون برای بسیاری تصوّر پذیر نباشد، امّا تجربیات گذشته نشان داده اند که فروپاشی ملّتها، پیش از آنکه در میدان جنگ رخ دهد، در پراکندگی و کینه‌توزی نیروهای مدّعی نجات آغاز میشود. در چنین شرایطی، راهی جز ‌ایستادگی در کنار «شاهزاده رضا پهلوی و نیروهای پادشاهیخواه باقی» نمیماند؛ ایستادگی‌ همصدا و همسرنوشت با اکثریّت عظیم مردمان ایران که در سیاهچاله فقاهت، فساد و بازی قدرتهای جهانی گرفتار شده‌اند. این مقاومت، صرفا یک کنش سیاسی نیست؛ تلاشیست برای بازپسگیری «ایران» از اشغالِ ایدئولوژیها، از دنائت و سفّاکی مومنان به اسلامیّت خونریز و از خاصمان تاریخ و فرهنگ ایرانی، و همچنین از نیروهایی که موجودیّت این سرزمین را به میدان معامله و انتقام بدل کرده‌اند. «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان» در مسیر صحیح و اصیلی در حرکتند و آن همانا برگذشتن و چیره شدن بر اسلامیّت شمشیر اقتلویی و گذر کردن برای آفریدن فضایی در سمت و سوی عبور از دیانت مزدائی و میترائیسم به سوی گستره «فرهنگ زنخدایی و سیمرغی ایرانیان». یعنی پروسه مقاومت و نبرد و خویشکاری «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان»، آخرین سنگر حافظه تاریخی و روح فرهنگ و تمدّنی ملّتیست که هنوز، با تمام زخمهایش، در طلب آزادی و سرفراز زیستن ایستاده است و مقاومت میکند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: جدی نباید گرفت
دیدگاه:

جدی نباید گرفت

اول بار که نام بهزاد فراهانی به گوشم خورد ویدیویی بود که از او در مورد دخترش پرسیدند که سینه اش را در جلد مجله ای برهنه کرده بود. پدر گفشیفته یک حرف مفتی زد که نه سیخ بسوزد و نه کباب. فک کنم گفت از کوزه همان برون طراود که در اوست. ینی یک جمله بیربط! خب این یک تف سربالا و این که گلشیفته دخترش سالم نیست. خب از چنین ادمی چه انتظاری؟ این آدم مطرحی نیست و بازیگر تئاتر و بدون مطالعه در زمینه جامعه شناسی و سیاست و تاریخ است. امروز هم که این رژیم با چراغ قوه دنبال هر خس و خاشاکی میگرده و ازگل ترین و عوضی ترین آدم ها را در صدا و سیما می بینیم که بجز مزخرف از دهانشان بیرون نمی آید. تازه کسی مثل بهروز فراهانی را روی سرشان هم میگذارند و افتخار هم میکنند. آب گندیده همیشه گودال را پیدا می کند.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: تامی رابینسون
دیدگاه:

تامی رابینسون

یکی از مهمترین تابوهایی که ایرانی ها شکستند نمایش پرچم آمریکا و از آن مهمتر پرچم اسرائیل در تظاهرات شون بود. دقیقا یک خط بین ما و دیگر خاورمیانه ای ها. هرگز چنین جراتی را خود اروپایی ها نداشتند. تماس ژاله با تامی رابینسون خیلی مفید هست خوب است که ژاله همچنان در همین زمینه ها فعال باشد.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: جنگ روانی ترامپ
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای دورادور از تماشای بیضه به شدّت ورم کرده و حکومت برانداز آقای فراهانی نامتساوی البیضتین!!

آنچه که بارها گفته‌ام و همچنان بر آن پای میفشارم، اینست که انسانِ اهلِ تأمّل باید بیاموزد تا آنجا که ممکن است از سطحِ روایتهای بازاری، هیاهوی تبلیغاتی و صحنه‌آراییهای شبکه‌های اجتماعی فاصله بگیرد؛ زیرا حقیقتِ رویدادها هرگز در آنچه با فریاد عرضه میشود، اقامت ندارد؛ بلکه در میانِ خرده ‌واقعیّتهایی نهفته است که زیرِ آوارِ روایتهای متکثّر، پراکنده و پنهان مانده‌اند. فهمِ زمانه، نه با تکرارِ شعارها؛ بلکه با توانِ دیدنِ رشته‌های ناپیدایی ممکن میشود که وقایع را در عمقِ تاریخ و قدرت به یکدیگر پیوند میدهند. حتّا اگر - به فرضِ محال ــ [ هنوز اورانیوم غنی شده از ایران، خارج نشده و نیروهای نیابتی همچنان زیرِ قیمومیّتِ بازمانده‌های گیوتینیِ قدرت الهی نفس میکشند]، باز هم این به معنای بازگشتِ وضعیّت پسمانده های ولایت فقاهتی به دوران پیش از فاجعه قتل عام دیماه نخواهد بود. مسئله فقط وقوع یا عدمِ وقوعِ جنگ نیست؛ مسئله این است که یک ساختار سیاسی، هنگامی که به مرحله فرسودگیِ تاریخی و انحطاطِ درونی میرسد، دیگر قادر نیست به نقطه پیش از بحران بازگردد. برخلافِ تصوّرِ ساده‌اندیشان، رویدادها خطّی از تکرار نیستند؛ چونکه هر فاجعه ای، چیزی ریشه ای را برای همیشه در بنیانِ قدرت درهم میشکند و تار و پود آن را مضمحل و ریشه ای میسوزاند.
مسئله اینست که از یک‌ سو، پسمانده های این نظام خونریز و سفّاک، دیگر هرگز نخواهند توانست آن هیبتِ فروریخته و اقتدارِ متزلزلِ پیش از فاجعه را بازسازی کنند و از سوی دیگر، جامعه ایرانی نیز دیگر آن جامعه نیم ‌قرنِ پیش و پیش از فاجعه دیماه خونریز نیست که بتوان آن را با ترس، اعدام، شکنجه، تجاوز، غارت، مصادره و ماشینِ دائمیِ سرکوب، برای همیشه در انقیاد نگاه داشت. ملّتی که دهه‌ ها رنجِ انباشته را از سر گذرانده باشد، دیر یا زود به نقطه‌ای میرسد که سکوتش دیگر نشانه تسلیم نیست؛ بلکه صورتِ تعلیقیِ انفجار آتشفشانی و زمین لرزه بیست ریشتری است. آنچه که اکنون بر ایران، سایه افکنده، بیش از آنکه ثبات باشد، وضعیّتی تعلیقی و آستانه‌ای است. نوعی مکثِ سنگینِ تاریخی پیش از گسست. همه میدانند که این ساختار در بنیانِ خویش دچارِ پوسیدگیِ مزمن شده است، امّا هیچکس نمیتواند لحظه دقیقِ فروپاشی را تعیین کند. لحظه‌های سرنوشت‌ساز در تاریخ هر ملّتی معمولاً در هیئتِ غافلگیری ظاهر میشوند؛ طوری که دستگاهها و ارگانهای قدرت هنوز در توهّمِ دوامِ خویش به سر میبرند، ولی ناگهان تمامیِ ساز و کارِ ظاهر آهنینشان در برابرِ ضربه‌ای پیش‌بینی‌ ناپذیر فرو میریزد.
ایرانِ امروز، ایرانِ یک نظمِ مطمئن نیست؛ ایرانِ احتضارِ یک ساختارِ فرسوده است؛ سیستمی که شاید هنوز حرکت میکند، امّا حرکتش دیگر نشانه حیات نیست؛ بلکه تقلّای واپسینِ بدنی است که نیرویِ ادامه ‌دادن را از دست داده است. باید فقط منتظر فرصت غافلگیر کننده بود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: ایدئولوژی چند وجهی بیضوی- ذوزنقه ای!
دیدگاه:

دروود بر آقای آذری گرامی،
بیضه نامه فراهانی یا چگونه میتوان با کاربست توپخانه بیضه ها، حکومتها را ساقط کرد؟.

من، بیش از آنکه از سخنِ تهیِ یک انسانِ بی اصل و نسب در شگفت شوم، از غوغایی متعجّبم که پیرامون آن برپا شده است؛ گویی هر صدای پوچی، تنها به این دلیل که در هیاهوی شبکه‌های اجتماعی و بوقهای رسانه ای پژواک یافته، شایسته تأمّل و منازعه است. حال آنکه در ساحتِ پیچیده «کفر و ایمان» - که خود از ژرفترین و رازآلودترین قلمروهای اندیشه و جدالهای انسانی است -این شخص نه نسبتی با معنا دارد، نه بهره‌ای از معرفت، نه درکی از حقیقت، و نه حتّا آشنایی‌ سطحی با مبادی بحث. او نه از جوهرِ مسئله، بویی برده، نه از صورتش نشانی دارد، نه در متنِ اندیشه جای میگیرد و نه حتّا در حاشیه آن. به عبارت دیگر؛ ایشون نه سر پیاز است. نه ته پیاز است. نه وسط پیاز است. نه بوی پیاز است. نه پوسته پیاز است. نه خاصیّت پیاز است. نه شکل و شمایل پیاز است. ایشون فقط پدر گلشیفته فراهانی است و دیگر هیچ. امّا مسئله اصلی، خودِ این فرد نیست؛ بلکه مسئله، بیماریِ زمانه‌ایست که به هر صدای بی‌ ریشه، امکانِ مرکزیّت میبخشد. ما در عصری زیست میکنیم که در آن، گاه ابتذال، بیش از حقیقت دیده میشود و هیاهو، رساتر از خردورزی سخن میگوید. ارزشِ سخن، دیگر نه به عمقِ معنا؛ بلکه به گستره بازنشر و التهابِ واکنشها سنجیده میشود. اگر بنا باشد برای هر گزافه‌ای که از دهانِ انسانی بی ‌مایه بیرون می‌افتد، صف‌آراییهای فکری و طومارهای اعتراض نوشته شود، آنگاه ذهنّیّت جامعه، آرام‌آرام به اسارتِ بی ‌اهمیّتترین صداها درمی‌آید؛ زیرا هر واکنشِ افراطی، ناخواسته به همان امرِ پوچ، وزن و اعتبار میبخشد. برخی سخنان را نه باید رد کرد، نه حتّا جدّی گرفت. کافیست از کنارشان عبور کرد، همانگونه که از کنار مسترابهای تخلیه شده در کوچه عبور میکنیم بی‌آنکه گمان کنیم که حقیقتی در آن نهفته است.
احتمالا مردم ایران در تقابل با حکومت گیوتینداران الهی، مرتکب خبط و خطای عظیمی شده اند. در حقیقت باید از همان روز اول به دانشکده آقای فراهانی میرفتند تا هنر ساقط کردن حکومتها را از طریق کاربست و فعّال کردن «تویخانه بیضه» بدون هیچ تلفاتی امکانپذیر کنند. البته این درس، مشمول مذکّران میشود. دخترها و خانمها حتما باید به دلیل نداشتن «بیضه» به سبک و سیاق دختر ایشون، عمل میکردند و سینه چاک از بالا و پایین به ساقط کردن حکومت فقاهتی امدادگری میکردند. ولی طنز تاریخ را ببینید که فعلا حکومت فقاهتی برای دوام خودش به لومپنهای مصدر کاتیوشای بیضوی همچون آقای فراهانی و عقدنامه های صیغه ای – تیغه ای به رنگ صورتی همچون دخترش در خیابانهای شهر به هر حرکات وقیحی اقدام میکند و متوسّل شده است. به این میگویند واقعیّت پذیر شدن اوج ایده الهای آقای فراهانی و همعقیدگانش در معیّت شمشیر کشان اسلامیّت به حیث دین کامل الهی در راه تربیت کردن بیضه و چاک کردن سینه و لای پا!.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: فهمیدن مسئله در عمق ریشه هایش.
دیدگاه:

درود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای از فراز دروازه جهانی اروپای عصر روشنگری به سوی تسلیم شدن در برابر اسلامیّت شمشیر اقتلویی!

آقای مهتدی، از نظر من، هنوز به ژرفای مفهوم «ملّت» راه نیافته‌اند و همچنین تفاوت آن را با «قومیّت» درنیافته‌اند. ایشون همچنین نماینده مردمان کردستان نیست؛ بلکه سخنگوی سازمانی سیاسیست که میخواهد بر مردمان کردستان، حکومت داشته باشد. حرف ایشون فقط یک خطای واژگانی نیست؛ بلکه نشانه نوعی آشفتگی در فهم تاریخ، هویّت و سرنوشت انسان جمعی است. کسی که نتواند میان ملّت به‌ مثابه افقی مشترک از باهمزیستی، فرهنگ و آگاهی تاریخی و تفاوت آن با قومیّت به ‌مثابه یکی از اجزای تنوّع انسانی تمایز بگذارد، ناگزیر واقعیّت را کاملا مغرضانه به سود امیال خویش تحریف و تقلیب میکند.
امّا مسئله صرفا کمبود دانش نیست؛ فاجعه اینجاست که انسان، نادانیِ خود را فضیلت بپندارد و به جای جستجوی حقیقت، بر جهل خویش اصرار بورزد و بلاهت خود را در بوق و کرّنا به سمع همگان برساند. نخستین نشانه شعور، آگاهی به محدودیتِ دانستن است. انسانِ خردمند، پیش از آنکه سخن بگوید، در خویش تردید میکند؛ امّا آنان که اسیر عطش قدرت‌ هستند، دقیقا در همان نقطه‌ای می‌ایستند که باید و مسئولند که آغاز به پرسیدن کنند. سخنانی که نه بر بنیان جستجوی شناخت؛ بلکه بر محور تحریک احساس و مصادره رنجهای تاریخی شکل گرفته باشند، ارزشی فراتر از هیاهوی گذرا ندارند. بسیاری از آژیتاتورهای حزبی و تشکیلاتی و امثالهم، قومها و مردمان را نه برای آزادی؛ بلکه چونان نردبانی برای صعود خویش خواسته‌اند. آنان دردِ جمعی را به سرمایه سیاسی تبدیل میکنند و از زخمهای روحی و جسمانی و آرزویی انسانها، برای ساختن تخت قدرت بهره میگیرند. تراژدیِ جامعه ما نیز دقیقا همین است. گاه خطرناکترین دشمنان یک ملّت، نه بیگانگان؛ بلکه کسانی‌ هستند که با نقاب دلسوزی، آتش تفرقه را در جان مردم میدمند؛ زیرا قدرت‌طلبی، هنگامی که لباس هویّت به تن کند، از هر استبدادی پیچیده‌تر و فریبنده‌تر میشود.
آقای مهتدی هنوز نمیفهمد که ملّت، زمانی شکل میگیرد که انسانها فراتر از تعصّبهای تنگ، به افق مشترک انسانی برسند؛ یعنی جایی که حقیقت، قربانی جاه‌طلبی نشود و آگاهی، اسیر هیاهوی سیاسی نگردد. تاریخ را نه آنان که بیشتر فریاد زدند؛ بلکه آنانی که عمیقتر و فرزانه وارتر فهمیدند، ساخته‌اند. آقای مهتدی هنوز نمیفهمد و نمیداند که تفاوت میان «ملّت» و «قومیّت» تنها تفاوتی سیاسی یا جامعه‌ شناختی نیست؛ بلکه تفاوتی در سطحِ نوعِ آگاهیِ انسان از خویشتنِ جمعی است. این دو، دو شیوه متفاوتِ بودنِ انسان در تاریخ‌ هستند. قومیّت عمدتا بر اساس اشتراکهای طبیعی، تاریخی و آداب و رسومی و امثالهم شکل میگیرد: مانند زبان، تبار، حافظه تاریخی، رسوم، البسه، اسطوره‌ها، موسیقی، آیینها و احساسِ تعلق به یک ریشه مشترک. قومیّت، پیش از آنکه «انتخاب» باشد، نوعی «زاده ‌شدن در یک افق» است. انسان معمولا قومیّت خود را انتخاب نمیکند؛ بلکه در آن متولد میشود. به همین دلیل، قومیّت بیشتر به قلمروِ «میراث» تعلق دارد. امّا ملّت (Nation)، مفهومی عمیق‌تر و مدرن‌تر است. ملّت صرفا مجموعه‌ای از انسانهای همتبار نیست؛ بلکه نوعی «آگاهیِ مشترکِ تاریخی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی» است. ملّت، زمانی پدید می‌آید که انسانها، با وجود تفاوتهای قومی، مذهبی یا زبانی، خود را شریکِ یک سرنوشت مشترک بدانند و بخواهند در قالب یک اراده سیاسی و فرهنگیِ واحد زندگی کنند.
قومیّت، بیشتر به «گذشته» متکی است و ملّت، بیشتر به «آینده» نظر دارد. قومیّت میپرسد که «ما از کجا آمده‌ایم؟» امّا ملّت میپرسد « ما میخواهیم با هم به کجا برویم؟». به همین سبب ممکن است چندین قومیّت در یک ملّت وجود داشته باشند - مثل ایران خودمان -، بی ‌آنکه آن ملّت از هم بپاشد؛ زیرا ملّت، وحدت در سطحِ «اراده و تاریخ و فرهنگ مشترک» است، نه لزوما وحدت در خون و تبار. ملّت در حقیقت وجودی اش، نوعی «قرارداد تاریخیِ - فرهنگی آگاهانه» است. ملّت فقط با گذشته های مشترک زنده نیست؛ بلکه با خواستِ مداومِ انسانها برای ادامه زیستنِ مشترک معنا پیدا میکند. در حالی که قومیّت میتواند بدون دولت نیز وجود داشته باشد. ملّت معمولا به سوی ساختنِ نظم سیاسی، قانون مشترک، حافظه ملی و مفهوم شهروندی حرکت میکند. قومیّت، هویّت را عمدتا «طبیعی» و «موروثی» میفهمد. ملّت، هویّت را تا حد زیادی «آگاهانه» و «ساختنی» تلقی میکند. به همین دلیل، هر گاه قومیّت جای ملّت را بگیرد، خطر فروکاستن انسان به خون، نژاد و تبار پدید می‌آید و هر گاه ملّت بخواهد قومیّتها را انکار کند، خطرِ استبدادِ یکسانسازی و نابودیِ تنوّع انسانی ظاهر میشود. جامعه بالغ و فرهنگیده، جامعه‌ایست که این دو را با هم آشتی دهد. قومیّتها را به ‌عنوان ریشه‌های زنده فرهنگی به رسمیّت بشناسد، امّا ملّت را به‌ عنوان افقِ مشترکِ باهمزیستی و مسئولیّت تاریخی حفظ کند؛ چونکه انسان، هم «ریشه» میخواهد و هم «افق». قومیّت به او ریشه میدهد؛ ملّت به او افق.
پیش از هر چیز تاکید کنم که کردها، یکی از اصیل ترین و کهنسالترین اقوام ایران هستند. زبان کردی، شاهراه بسیار با شکوه به سوی «ریشه های فرهنگ جهان آرا و سیمرغی» ایرانیان است. در حقیقت، مغزه فرهنگ ایران در زبان کردی، نهفته است. امّا آنچه که امروز در نسبت میان مسئله کرد، هویّت ملی و آینده ایران مطرح میشود، فقط یک اختلاف سیاسی بر سر «مرز» یا «مدل حکمرانی» نیست؛ بلکه نشانه بحرانی فاجعه بار در فهم ما از انسان، قدرت، هویّت و معنای باهمزیستی است. بحران واقعی، پیش از آنکه در جغرافیا باشد، در زبانِ سیاست و در شیوه نگاه ما به انسان نهفته است. مصاحبه اخیر عبدالله مهتدی بار دیگر مسئله‌ای را تکرار مکرّرات کرد که دهه ‌هاست در زیر پوست سیاست ایران جریان دارد و آنهم اینکه آیا انسانها فقط تا جایی حقّ دارند متفاوت باشند که نظمِ مسلّطِ سیاسی احساس خطر نکند؟ و آیا هر گاه قومی از «حقّ تعیین سرنوشت» سخن بگوید، باید فورا در برابر واژگانی چون «ثبات»، «امنیّت»، «تجزیه» و «مصلحت» محاکمه شود؟. بخش بزرگی از واکنشها به مسئله کردها، گرفتار یک تناقض ریشه ایست. از یکسو، همه از کرامت انسانی، برابری و عدالت سخن میگویند؛ اما از سوی دیگر، به‌ محض آنکه یک هویّت قومی بخواهد از سطح «فرهنگ» فراتر رود و به سطح «سوژگی سیاسی» برسد، ناگهان زبانِ قدرت فعال میشود. گویی انسان تا زمانی محترم است که فقط آواز بخواند، لباس محلی بپوشد و فولکلور تولید کند؛ اما اگر بخواهد در باره سرنوشت سیاسی خویش سخن بگوید، به تهدید تبدیل میشود.
من میپرسم که چرا دولت-ملّتِ متمرکز، حقّ دارد خود را طبیعی، بدیهی و مقدّس جلوه دهد، امّا هر هویّتِ پیرامونی که خواهان بازتعریف پیوند خود با قدرت مرکزی باشد، فورا «خطر» نامیده میشود؟ در حقیقت، بسیاری از بحثهایی که امروز علیه «حق تعیین سرنوشت» مطرح میشوند، بیش از آنکه دفاع از باهمزیستی باشند، دفاع از نظمی تاریخی‌ هستند که طی دهه‌ها، مرکز را صاحبِ حقِّ تعریفِ ملّت و پیرامون را صرفا موضوعِ مدیریّت سیاسی دانسته است. البته مسئله به این سادگی هم نیست. دفاع رمانتیک از قومگرایی نیز میتواند به همان اندازه خطرناک باشد [واقعیّتی که در بین کردها و ترکهای ایران، عیان و حتّا به حالت بیمارگونه و هیستوریک نیز جلوه میکند]. هر هویّتی، اگر مطلق شود، استعداد تبدیل شدن به ابزار حذف را دارد. قومیّت نیز، همچون ناسیونالیسم - نه ملّیگرایی (فرق است بین ملّیگرایی و ناسیونالیسم) -، میتواند به زندانی تازه بدل شود؛ زندانی که در آن، انسان نه به‌ عنوان فردی آزاد؛ بلکه فقط به‌ عنوان عضوی از یک «جمع هویّتی» فهمیده میشود. هیچ تضمینی وجود ندارد که قدرت قومی، خود به بازتولید تبعیض، اقتدارگرایی و خاموش‌کردن صداهای متفاوت درون همان قوم منجر نشود [تبعیض و تمایز گذاشتن ترکهای آذری ایران بین خودشان با اقلیّتهایی مثل آشوریها و ارامنه و یهودیها و حتّا کردهایی که در مناطق آذری سکونت دارند].
نقد قومگرایی نمی‌تواند بهانه‌ای برای تطهیر دولت متمرکز و نادیده‌گرفتن خشونت تاریخی آن باشد؛ زیرا یکی از بزرگترین فریبهای سیاست مدرن این بوده که خشونتِ دولت مرکزی را «حفظ نظم» بنامد، اما واکنشِ پیرامون را «بحران». در این میان، استدلالهای تکنوکراتیکِ جدید نیز به‌ شدت شایان تأمّلند. مرتب گفته میشود که جهان تغییر کرده، مرزها کم‌رنگ شده‌اند، عصر دیجیتال فرا رسیده و انسان امروز بیش از هویّت، به رفاه، اینترنت آزاد و توسعه نیاز دارد. اما این نگاه، انسان را تا سطح موجودی اقتصادی فرو میکاهد. گویی اگر بازار آزاد، فناوری و ثبات وجود داشته باشد، انسان دیگر نیازی به شأن تاریخی، حافظه جمعی و احساسِ به‌ رسمیّت ‌شناخته‌ شدن ندارد. درحالیکه یکی از عمیقترین بحرانهای جهان معاصر در اینست که انسان مدرن، در دلِ رفاهِ تکنولوژیک، دچار فقر معنا شده است. انسان فقط نان نمیخواهد؛ بلکه میخواهد دیده شود. میخواهد نامش تحقیر نشود. میخواهد احساس نکند که در روایت رسمیِ کشورش، همیشه حاشیه است. مسئله کرد، بلوچ، عرب، ترک، گیلکی، مازنی، لر، بلوچ، فارس یا هر هویتِ دیگری، پیش از آنکه مسئله خاک باشد، مسئله «به ‌رسمیّت ‌شناسی» است. هر جا که انسانی احساس کند که زبان، تاریخ، رنج و حضورش فقط تا حدی تحمّل میشود که مزاحمِ روایتِ مسلّط نباشد، بحران آغاز میشود؛ حتّا اگر ظاهرا توسعه و ثبات وجود داشته باشد.
از سوی دیگر، بخشی از نیروهای سیاسیِ مرکزگرا نیز دچار نوعی تناقض پنهان‌ هستند. آنها از «گفت ‌و گو» سخن میگویند، اما مرزهای گفت ‌و گو را از پیش تعیین کرده‌اند. میگویند که در باره همه‌ چیز میتوان بحث کرد، جز خودِ ساختارِ تمرکز قدرت. این یعنی گفت ‌و گو نه برای کشف حقیقت؛ بلکه برای بازتولید نظمی از پیش تثبیت ‌شده و این دقیقا همان نقطه‌ایست که بی ‌اعتمادی تاریخی را عمیقتر میکند؛ زیرا تفاهم واقعی، فقط زمانی ممکن است که هیچ مفهومی مقدّس و مستثناء از پرسش نباشد. حتّا مفهوم «ملّت»، «تمامیّت ارضی» یا «حاکمیّت». جامعه‌ای که از پرسش در باره بنیانهای خود میترسد، در حقیقت هنوز وارد بلوغ سیاسی نشده است. اما در سوی دیگر نیز، نیروهای قومی باید با شجاعت از خود بپرسند که آیا هر مطالبه هویّتی، الزاما باید به پروژه دولت‌سازی ختم شود؟. آیا رهایی، فقط در بازتولید همان مدل دولت-ملّت قرن بیستمی ممکن است؟ و آیا ممکن نیست که خودِ ایده دولت قومی، ادامه همان منطقی باشد که جهان را به میدانِ بی‌ پایانِ مرز و رقابت هویّتی تبدیل کرده است؟ شاید تراژدی بزرگ خاورمیانه همین باشد که هم دولتهای مرکزی و هم بسیاری از جنبشهای قومی، هنوز درونِ یک چارچوب خشک مشترک فکر میکنند؛ یعنی منطقِ مالکیّت بر هویّت، مالکیّت بر جغرافیا و تبدیل انسان به ابزارِ پروژه‌های سیاسی.
در حالیکه آینده در عبور از این چارچوب کهنه و استبدادی نهفته است. نه در انکار هویّتها، و نه در تقدیس مرزهای تازه؛ بلکه در ساختن نظمی که انسان بتواند همزمان چندین تعلّق را زندگی کند، بی‌ آنکه مجبور شود بخشی از خود را قربانی کند. شاید انسانِ آینده، نه صرفا کرد و ترک و بلوچ و دیگر اقوام باشد، نه فقط ایرانی، نه صرفا عضو یک قوم خاصّ یا ملّت؛ بلکه موجودی باشد که بتواند لایه‌های مختلف هویّتش را بدون ترس، بدون تحقیر و بدون اجبار حمل کند. امّا رسیدن به چنین افقی، فقط با شعار ممکن نیست. نخست باید یک حقیقت تلخ پذیرفته شود و آنهم اینکه هیچ وحدتی، اگر بر ترس، انکار و سکوت بنا شود، پایدار نخواهد ماند و هیچ کشوری نیز با کار بست قدرت نظامی، توسعه اقتصادی یا اسطوره‌های تاریخی حفظ نمیشود؛ بلکه با این احساسِ عمیق که انسانها باور کنند در سرزمین ایران، «دیده و به رسمیّت شناخته میشوند و در سرنوشت مشترک، به سهم حودشان، سهیم هستند». شاید مسئله اصلی امروز ایران نه تجزیه باشد و نه حتّا قومیّت؛ بلکه این باشد که آیا ما ایرانیان در جامعیّت وجودی، هنوز توانایی شنیدنِ گلایه ها را در باره رنجِ دیگری داریم، یا همچنان فقط میخواهیم دیگران را قانع کنیم که چرا باید ساکت بمانند؟. آیا ما واقعا به باهمزیستی باور داریم، یا فقط به نسخه‌ای متمدّنتر از سلطه عادت کرده‌ایم؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Mokhtar Barazeshیکی از بحث…
دیدگاه:

Mokhtar Barazesh
یکی از بحث های جالب برنامه تون تامی رابینسون بود. و جالبه که ژاله چقد تسلط داشت به این قضیه. من از دیروز دارم با جمینای در این مورد سوال می کنم ولی اطلاعات زیادی نمی ده ... باید بیشتر از وجود ژاله استفاده کنید.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: کور بودن در برابر فاجعه میهنی
دیدگاه:

درود بر آقای فرّخی گرامی،
صحبتی ساده بدون هیچ مشاجره ای.

در این وضعیّت دهشتناک و خون‌آلودِ میهن، در برابر این ماشینِ مرگ تولیدی مقدّس‌نما، این گیوتینِ شرعیِ خلافتِ الهی - آخوندی، انسان بیدارفهم از خود میپرسد: وظیفه اخلاقی و تاریخیِ ما چیست؟. آیا حقیقتا اکنون مسئله اصلیِ ایران، جنگیدن با شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی‌ خواهان است؟. آیا تمام این رنجِ انباشته، این ویرانیِ ممتد، این اعدامها، این تباهیِ روح و جانِ یک ملّت، ما را هنوز به جایی رسانده که دشمنِ اصلی را گم کنیم؟. آیا از منظر شما، حکومتی که کارنامه‌اش با خون، سرکوب، تحقیرِ انسان، اعدام، تچاوز، غارت، چپاول، مصادره أموال، دروغِ مقدّس، و خشونتِ نهادینه ‌شده و آغشته است، میتواند حکومتی آرمانی یا حتّا دفاع پذیر باشد؟. اگر پاسخ منفی است - که وجدانِ بیدار جز این نمیتواند بگوید - پس این سکوتِ سنگین در برابر بنیانِ ایدئولوژیکِ این فاجعه از کجا می‌آید؟. چرا تیغِ نقدِ شما، همواره با شدّتی بی ‌امان متوجه مخالفانِ این نظمِ خونریز است، امّا در برابر خودِ دستگاهِ مولّدِ شرارت، اینهمه محافظه‌کار و خاموش میشود؟.
مسئله چیست آقای فرّخی؟. حقیقتا مسئله چیست؟. فرض کنیم کسی بگوید هزینه اعتراضات را میپردازم و آن را از مالیاتم کسر میکنم. خب که چه؟. حتّا فراتر از آن: فرض کنیم گروهی از سرمایه‌داران بگویند ما آماده‌ایم تمام هزینه‌های گذار از این جهنّم را تقبّل کنیم، به امید آنکه فردای آزادی، در ایرانی آزاد سرمایه‌گذاری کنند و شرکتهایشان را بنا نهند. کجای این پیشنهاد معرکه، از خودِ استمرارِ این تباهی الهی - آخوندی، هولناکتر است؟. من شخصا دستِ هر نیرویی را که بخواهد این سرزمین را از چنگالِ این ماشینِ مرگ بیرون بکشد، با احترام میفشارم؛ زیرا مسئله امروزِ ایران، دیگر جدالهای انتزاعیِ ایدئولوژیک نیست. مسئله، نجاتِ انسان است. نجاتِ زندگی است. نجاتِ امکانِ نفس‌کشیدن در سرزمینیست که سالهاست مرگ و کشتار و قتل عام، زبانِ رسمیِ قدرت آخوندی شده است.
فاجعه ایران، شوخی نیست. این فقط یک بحرانِ سیاسی نیست؛ یک فروپاشیِ اخلاقی و تاریخی است. حکومتی که به نام خدا/دین/رسول رکورددارِ اعدام و سرکوب میشود، نه فقط با مردمان ایران؛ بلکه با خودِ معنای انسان اعلانِ جنگ کرده است. انسان حیرت میکند که شما دقیقا در جستجوی چه هستید؟. چه چیزی هنوز برایتان مبهم مانده است؟. تا کِی این بازیهای فرسوده «دائی جان ناپلئونی» ادامه خواهد یافت، در حالیکه واقعیّت جان و زندگی زیباترین فرزندان این آب و خاک، هر روز بر چوبه دار آویخته میشود؟. بس کنید این جدالهای عبث را. بس کنید این بیراهه رفتنها را. بس کنید این فراموشیِ فاجعه را. ایران، دیگر تابِ این همه تاخیر آزادی را ندارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: ایرانی اصیل کیست؟.
دیدگاه:

توضیحی مختصر.
برخی از دوستانم از من پرسیدند که چرا مینویسم: «ایرانیان اصیل». به آنها پاسخ دادم که وقتی از «ایرانیانِ اصیل» سخن میگویم، مرادم هرگز ارجاع به خون و نژاد و تبار و قبیله و قوم و زبان و رنگ پوست و مناسک و عقاید نیست؛ زیرا در افق اندیشه های من، انسان را نه با آنچه به ‌صورت تصادفی در آن زاده شده است؛ بلکه با کیفیّتِ بودنِ او در جهان میتوان سنجید. برای من، هیچ اهمیّتی ندارد که باشندگانِ این سرزمینِ کهن - این اقلیمِ زخمی و شکیبایِ غربِ آسیا - به کدامین قوم و نژاد وابسته‌اند، به چه زبانی سخن میگویند، به چه دینی ایمان دارند یا دل در گرو کدام ایدئولوژی نهاده‌اند. این امور، همگی عَرَضی‌ هستند؛ پوست متغیّرِ هستیِ آدمی‌ هستند؛ نه گوهرِ او. آنچه که برای من، معیارِ «ایرانی بودن» است، نه شناسنامه است و نه زبان و نه پیشینه خانوادگی؛ بلکه پا‌یبندیِ آدمی به چند اصلِ بنیانی و هستی‌ساز است: «گزند ناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی». اینها برای من صرفا فضیلتهای اخلاقی نیستند؛ بلکه ستونهای معنویِ ایرانی بودن‌ هستند. انسان، آنگاه ایرانی است که در زیستِ خویش، نگهبانِ جان باشد، نه عاملِ تحقیر و تباهیِ آن. بذرِ مهرورزی بیفشاند، نه نفرت و خصومت. دادگزاری را پاس بدارد، نه آنکه در هر فرصت، آن را قربانیِ منفعت و قدرت کند. دیگر اینکه، در گفتار و کردار، با حقیقت، نسبتی صادقانه و رادمنشانه داشته باشد.
به همین دلیل، هر انسانی - در هر مقام و منزلت و موقعیّتی که ایستاده باشد – اگر این اصول و پرنسیپها را لگدمال کند و در برابرِ مسئولیّتِ اخلاقیِ خویش، بی‌ وجدان و خبیثانه رفتار کند، در نگاه من، هرگز «ایرانیِ اصیل» نیست؛ حتّا اگر نسل اندر نسل، قرنها در این سرزمین زیسته باشد و فارسی را فصیح‌تر از هر کس دیگر سخن بگوید؛ زیرا ایرانی بودن، برای من، یک حادثه جغرافیایی یا وراثتی نیست؛ بلکه یک منشِ وجودی است، نوعی تعهّدِ اخلاقی و معنوی به انسان و جان و زندگی است. ایرانی بودن، آنگاه معنا مییابد که انسان، در تاریکترین لحظه‌ها نیز، حرمتِ جان و زندگی را نفروشد، دادگزاری را وانگذارد، حقیقت را تحریف نکند و چراغِ مهرورزی را خاموش نکند؛ وگرنه، تاریخ و خاک و زبان، به‌ تنهایی، هیچ انسانی را اصیل نمیکنند. اصالت، نه در رگها؛ بلکه در وجدانِ بیدارِ انسان، شریان دارد. از خود صادقانه بپرسیم که آیا ایرانی هستیم یا فقط شناسنامه ایرانی داریم؟.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: کلا اشتباه میفرمایید و در…
دیدگاه:

کلا اشتباه میفرمایید و در نتیجه غرض ورزی می فرمایید. شفافیت مالی؟

حرف دل آقای فرخی را راحت به زبان می آورم میخواهد بپرسد رضاپهلوی پول فعالیت هایش را از کجا می آورد؟ اگرنه ایشان در این 47 ساله چنین سوالی را از رجوی یا سایر رفقا نپرسیده بود. امروز تنها کسی که مطرح است شاهزاده است پس اگر اسم بد نومی هم باشه گردن شاهزاده را میگیرد و در نتیجه حرکت شیروخورشید صدمه می بیند و آقا فرخی کیف میکند و خوشحال میشود. خب.. مرض دارد!
من نمیدانم شاهزاده از کجا کمک میگیرد... از ایرانیان؟ از داراییهایی که از پدرش به ارث رسیده؟ از اسرائیل؟ از آمریکا؟ کشورهای ثروتمند عرب؟ از شیطان؟ از هر کس که بگیرد از شیر مادر هم حلال تر اش باد چرا که در راه آزادی ایران و بر علیه معبود آقای فرخی یعنی رژیم جمهوری اسلامی و موشتبا مقوا بکار گرفته میشود.
اما برویم سر دو کلمه حرف حساب.
نویسنده «اخلاق سیاسی» را با «استاندارد حقوقی» خلط کرده و منبعی قانونی برای این ادعا در فضای اپوزیسیون وجود ندارد. هیچ قانون بین‌المللی یا عرفی، جریانی را که در تبعید است ملزم به انتشار ریز حساب‌هایش برای عموم نمی‌کند، جز قوانین مالیاتی کشور میزبان.
در کشورهای دموکراتیک، شفافیت مالی یک «تکلیف» است که در برابر یک «حق» (حق شرکت در انتخابات، دسترسی به رسانه‌های عمومی و حفاظت قانونی) قرار می‌گیرد. اپوزیسیون تبعیدی از چنین حقوق ساختاری در کشور میزبان یا کشور مبدأ برخوردار نیست که ملزم به آن تکالیف باشد. اگر شاهزاده در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی شرکت کند دولت میتواند از او شفافیت مالی بخواهد. آقای فرخی خودشان را مضحکه میکنند.

مسئله امنیت و بقا (Security & Anonymity): در دنیای واقعی، شفافیت مالی برای یک نیروی مخالف حکومت‌های توتالیتر یا اقتدارگرا، به معنای انتحار سیاسی است. اگر یک جریان مخفی یا حتی علنی در خارج از کشور، نام حامیان مالی خود (به‌ویژه حامیان کوچک یا داخلی) را اعلام کند، امنیت جان و مال آن افراد و خانواده‌هایشان در داخل کشور به خطر می‌افتد. اصن من ندیدم یک نیروی سیاسی ایرانی یا خارجی محل های درآمد شان را در بوق و کرنا کنند. نهایت می گویند هرکس کنجکاو است برود اداره مالیات تهش را در بیاورد.

پاردوکس تعهد حقوقی: نیروهای تبعیدی در کشورهای میزبان تحت قوانین تجاری یا نهادهای غیرانتفاعی (NGO) آن کشورها فعالیت می‌کنند و حسابرسی مالی آن‌ها توسط سازمان‌های مالیاتی همان کشورها (مثل Skatteverket در سوئد یا IRS در آمریکا) انجام می‌شود، نه افکار عمومی یک کشور دیگر.
لذا.. اگر خیلی آقای فرخی کنجکاو هستند به اداره مالیات در آمریکا مراجعه فرمایند.
این گردن من گرو که آقای فرخی حتا زحمت این کار را به خودش بدهد. نشسته خانه از حسودی داره میترکه که شاهزاده او را تحویل نمیگیره و جزو مشاوران قرار نمیده هی حرص میخوره فک میکنه فک میکنه یه دفه یه چیزی به ذهنش میرسه که زهرش رو خالی کنه حاصلش میشه این مطلب مسخره. آقا.. گفتم از کجا ته و توی کار شاهزاده رو در بیاری. یک استعلام از اداره مالیات آمریکا بگیر خبرش رو همینجا درج کن ما هم دوزار ببریم..
ببین فرخی جان.. حسود هرگز نیاسود. حسودی کار بچه هاست. این کارا خوب نیست. ببین مث رامین پرهام مخبط سکه یک پول میشی. بی خیال

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: عادی‌سازی اقتدارگرایی زیر…
دیدگاه:

عادی‌سازی اقتدارگرایی زیر نام «ملی‌گرایی»
نوشته آقای هوشنگ اسدی سوادکوهی بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی منسجم باشد، تلاشی است برای عادی‌سازی نزدیکی فکری میان بخشی از راست افراطی غرب و جریانی در ایران که آشکارا از اقتدارگرایی دوره پهلوی، ساواک و الگوی تک‌حزبی دفاع می‌کند.

مسئله اصلی نیز دقیقاً همین‌جاست. چون وقتی حمایت یک چهره شناخته‌شده راست افراطی مانند تامی رابینسون از یک جریان سیاسی ایرانی مطرح می‌شود، طبیعی است که توجه به پیشینه، مواضع و جهان‌بینی او بخشی از ارزیابی سیاسی باشد، نه «حاشیه‌سازی» یا «چپ‌اندیشی».
در همه جای دنیا، نیروهای سیاسی بر اساس شبکه روابط، نوع حمایت‌ها و اشتراکات فکری‌شان سنجیده می‌شوند. اگر یک جریان ایرانی از حمایت چهره‌ای برخوردار شود که به خاطر مواضع ضد مهاجر، ضد مسلمان و گرایش‌های افراطی شناخته می‌شود، این پرسش کاملاً مشروع است که نقطه اشتراک این دو کجاست. نمی‌توان از یک سو از «ملی‌گرایی فرهنگی» سخن گفت و از سوی دیگر نسبت به نزدیکی به جریان‌هایی که سابقه تحریک نفرت و دوقطبی‌سازی دارند بی‌تفاوت بود.
نکته مهم دیگر این است که نویسنده تلاش می‌کند هرگونه نقد به راست افراطی یا دفاع از آزادی‌های مدنی را به «عینک چپ» تقلیل دهد. این شیوه، سال‌هاست در ادبیات جریان‌های پوپولیستی و افراطی دیده می‌شود. یعنی به جای پاسخ به نگرانی‌های واقعی درباره اقتدارگرایی، حذف مخالفان، توجیه شکنجه یا ستایش نهادهای سرکوبگر، منتقد را متهم می‌کنند که «چپ‌زده» یا «گلوبالیست» است. در حالی که مخالفت با ساواک، شکنجه و حکومت تک‌حزبی، الزاماً موضع چپ نیست؛ بلکه یک اصل پایه‌ای در هر جامعه قانون‌مدار و مدرن است.
بخش دیگری از نوشته نیز بر ترس از مهاجرت، اسلام‌گرایی و «گلوبالیسم» تکیه دارد. این موضوعات در غرب وجود دارند و درباره آن‌ها بحث جدی هم می‌شود، اما تفاوت مهمی میان نقد سیاست مهاجرتی و سقوط به دام راست افراطی وجود دارد. بسیاری از احزاب و تحلیلگران دموکرات در اروپا منتقد سیاست‌های مهاجرتی‌اند، بدون آنکه به نفرت‌پراکنی، حذف حقوق شهروندی یا ستایش اقتدارگرایی برسند. اما در این متن، همه این مسائل در کنار هم قرار گرفته تا نوعی همدلی سیاسی میان راست افراطی غرب و بخشی از سلطنت‌طلبان تندرو ایرانی توجیه شود.
در نهایت، مسئله فقط یک فرد یا یک حمایت رسانه‌ای نیست. بحث بر سر نوع نگاهی است که به تدریج تلاش می‌کند اقتدارگرایی، سرکوب و حذف مخالف را به اسم «نجات ملی» عادی کند. تاریخ معاصر، چه در ایران و چه در اروپا، بارها نشان داده که وقتی سیاست از مدار آزادی، قانون و تکثر خارج شود، حتی اگر با شعار نظم و هویت ملی آغاز گردد، در نهایت به محدود شدن جامعه و فرسایش حقوق انسان‌ها می‌انجامد.
ممکن است جناب هوشنگ اسدی سوادکوهی به درستی بگویند که شخصاً با ساواک، شکنجه و حکومت تک‌حزبی موافق نیستند. من با شناختی که از ایشان دارم، صداقت این گفته را باور دارم. اما در سیاست، صرف آرزوها، نیت‌های شخصی یا برداشت فردی تعیین‌کننده نیست. آنچه اهمیت دارد، جایگاه سیاسی، هم‌پیمانی‌ها، گفتمان غالب و نتایج عملی یک جریان است.
به باور من، مواضع سیاسی جناب اسدی در طیف راست افراطی حامی رضا پهلوی قرار می‌گیرد؛ جریانی که بخشی از آن آشکارا از ساواک، اقتدارگرایی و حتی بازگشت به الگوی تک‌حزبی دوران محمد رضا پهلوی دفاع می‌کند. در چنین وضعیتی، آرزو یا مخالفت شخصی یک فرد، به‌تنهایی ملاک قضاوت سیاسی نیست.
من خود این تجربه را در سال ۵۷ داشته‌ام. آن زمان در طیف حامیان خمینی قرار داشتم، اما با آرزوی یک نظام سوسیال‌دموکراتیک. بخشی دیگر با گرایش‌های چپ بودند و گروهی نیز با انگیزه‌های ملی‌گرایانه همراهی می‌کردند. اما آنچه به واقعیت پیوست، آرزوهای ما نبود، بلکه سیاست حکومت اسلامی خمینی بود. تجربه تاریخی به من آموخته است که نباید خواسته‌ها و امیدهای شخصی خود را با واقعیت سیاسی یک جریان یکی بگیریم.
با احترام، مرادی

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: غرض ورز
دیدگاه:

غرض ورز

مقاله به اندازه کافی گویاست و من نیازی به توضیح برای کسی که میداند و انکار میکند نمی بینم. فقط همان مساله «احساسی» را دوباره مطرح می کنم. چون این مساله احساسی است دلیل نمیشود که نگارنده مطلب بخواهد آن را بصورت قانون در بیاورد و بازهم در متن آمده است که شکنجه نباید بصورت قانون در بیاید لذا چه من احساسی مطرح کنم و چه واقعی نباید شکنجه بصورت قانون در بیاید. اما آنطرف ماجرا هم آقای مرادی آگاهانه غرض ورزی میکند. او روح و روان انسان و ضعفهای او را انکار می کند برای آن که برای من حرف در بیاورد نه این که به مشکل بپردازد.
نمیدانم آقای مرادی فرزندی دارد یا نه. من فرزند دارم. اگر کسی فرزند مرا پنهان کرده باشد و احتمال قتل او برود مثل آقای اسماعیل مرادی اخلاق گرا نیستم که به مرگ فرزندم راضی شوم اما یک سیلی به قاتل فرزندم نزنم. من این حرف آقای مرادی را نمیپذیرم. آگاهانه از زیر بار سوال در میرود. اگر آقای مرادی به انچه میگوید قلبا باور دارد و حاضر نباشد به قاتل فرزندش یک سیلی بزند که جای او را نشان بدهد من او را نه تنها یک پدر به حساب نمی آورم بلکه حتا انسان هم به حساب نمی آورم. برای بار صدم...... آقای مرادی با هالو طرف نیستید من مثل شما از پشت کوه نیامده ام. لفاظی ها را کنار بگذارید. این گونه پارادوکس ها در فلسفه بسیار آمده است. حکایت سوزن بانی که قطار ترمز بریده در سراشیبی را به کدام طرف هدایت کند را مسلما میدانید که به طرفی هدایت کند که سه نفر کشته میشوند یا به طرفی که 15 نفر کشته میشوند؟ همان مسئله‌ی معروف و کلاسیک «مسئله واگن» (The Trolley Problem) در فلسفه اخلاق است. این پارادوکس ذهنی اولین بار توسط فیلسوف معروف، فیلیپا فوت، در سال ۱۹۶۷ مطرح شد و بعدها توسط جودیت جارویس تامسون و دیگر فلاسفه بسط داده شد تا مرزهای اخلاق، وظیفه‌شناسی و سودگرایی را به چالش بکشد. امانوئل کانت می گوید دخالت نکن بگذار قطار هرکجا میخواهد برود. اسماعیل مرادی هم همین را می گوید مهم نیست که فرزندش کشته شود یا یک بمب در استادیوم چند هزار نفری منفجر شود. فقط اسم اسماعیل مرادی به اخلاق مداری در برود کفایت می کند. در اسماعیل مرادی نه یک پدر نهفته است و نه انسان مسئولی است. حالا او میگوید که محسن کردی اینها را میگوید که شکنجه در ساواک را در آینده توجیح کند. عاقلان دانند.
پاسخ من این است که این نگاه فرد مسئول به زندگی است که نعیین می کند که بمب گذار را شکنجه کند و مجازات آن را بکشد یا خیر. مهم اما این است که قانون نباید چنین کاری را صحه بگذارد. قانون باید تاکید کند که تحت هیچ شرایطی نباید شکنجه اعمال شود و نیازی نیست اضافه کند مثلا «حتا اگر یک میلیون کشته شوند». چرا که چنین شرطی برای همه مردم قابل پذیرش نیست. همان عبارت «تحت هیچ شرایطی» کفایت می کند. این را میتواند هرکس بسته به موقعیت تفسیر کند. شاید ماموری مثل سوزن بان فکر کند و برای نجات مردم دست به شکنجه بزند و حاضر باشد حتا در صورت نجات جان صدها هزار انسان بازهم مجازات شود و به زندان برود. این انتخاب اوست. برای همین مسئولیت کارهای خطیر را که شجاعت لازم دارد را نباید دست کسی مانند اسماعیل مرادی سپرد. او جامعه را قربانی مسعود رجوی هفت خط و شعارهای توخالی اش می کند.

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: وقتی شکنجه از «استثنا» به …
دیدگاه:

وقتی شکنجه از «استثنا» به «توجیه» تبدیل می‌شود
مشکل اصلی نوشته جناب محسن کردی فقط طرح یک پرسش فلسفی نیست. مسئله اینجاست که او آرام آرام و مرحله به مرحله تلاش می‌کند شکنجه را از یک عمل جنایتکارانه و ضد انسانی به یک «انتخاب قابل فهم» تبدیل کند. این همان نقطه خطرناک ماجراست.

تقریباً همه حکومت‌های استبدادی تاریخ، از همین دروازه وارد شده‌اند. هیچ حکومتی از روز اول نگفت ما می‌خواهیم انسان‌ها را شکنجه کنیم. همیشه با یک استثنا آغاز شد. همیشه گفتند «شرایط خاص است»، «امنیت در خطر است»، «اگر مجبور شویم چه؟». بعد همان استثنا تبدیل به قاعده شد.
جناب کردی از یک سو می‌گوید شکنجه نباید قانونی شود، اما از سوی دیگر تلاش می‌کند برای آن مشروعیت اخلاقی بسازد. تفاوت مهمی میان «درک روانی یک رفتار در شرایط بحرانی» و «توجیه اخلاقی و سیاسی آن» وجود دارد. اگر کسی در خشم، مرتکب خشونت شود ممکن است رفتار او از نظر انسانی قابل فهم باشد، اما این هرگز به معنای مشروع شدن خشونت نیست. قانون دقیقاً برای همین ساخته شده تا انسان در لحظه ترس، خشم و هیجان، مرزهای تمدن را نابود نکند.
سناریوی «بمب ساعتی» که ایشان مطرح می‌کند، دهه‌هاست توسط حقوق‌دانان نقد شده است. چون در دنیای واقعی تقریباً هیچ‌گاه چنین قطعیتی وجود ندارد. بازجو نمی‌داند متهم حقیقت می‌گوید یا نه. نمی‌داند اصلاً بمبی وجود دارد یا نه. نمی‌داند فرد دستگیرشده واقعاً عامل اصلی است یا قربانی یک اشتباه امنیتی. دقیقاً به همین دلیل است که حکومت‌ها زیر عنوان «امنیت» هزاران انسان بی‌گناه را شکنجه کرده‌اند.
ساواک نیز دقیقاً با همین منطق عمل می‌کرد. همیشه گفته می‌شد کشور در خطر است، کمونیسم در راه است، امنیت ملی تهدید شده و باید با شدت برخورد کرد. نتیجه چه شد؟ شکنجه نه تنها مانع سقوط حکومت نشد، بلکه نفرت اجتماعی و فروپاشی اخلاقی را عمیق‌تر کرد. وقتی حکومت حق شکنجه پیدا کند، دیگر هیچ مرزی باقی نمی‌ماند. امروز نوبت مخالف مسلح است، فردا منتقد سیاسی، پس‌فردا نویسنده، روزنامه‌نگار و دانشجو.
تناقض بزرگ اینجاست که بسیاری از مدافعان امروز ساواک، خود در کشورهای دموکراتیکی زندگی می‌کنند که شکنجه را مطلقاً ممنوع کرده‌اند. در کشوری مانند سوئد دفاع علنی از شکنجه و تشویق به اعمال ضد انسانی می‌تواند با واکنش حقوقی و اجتماعی روبه‌رو شود، زیرا جامعه مدرن می‌داند که اگر این مرز فرو بریزد، دیگر چیزی از حقوق بشر باقی نمی‌ماند.
جناب کردی همچنین میان «نفرت از تروریسم» و «مشروعیت شکنجه» خلط می‌کند. بسیاری از جوامع بدون توسل به شکنجه با تروریسم مقابله کرده‌اند. تجربه کشورهای دموکراتیک نشان می‌دهد قدرت نهادهای قانونی، دادگاه مستقل، پلیس حرفه‌ای و شفافیت عمومی بسیار مؤثرتر از شکنجه است. شکنجه معمولاً نتیجه معکوس می‌دهد، اطلاعات غیرقابل اعتماد تولید می‌کند و دستگاه امنیتی را فاسد می‌سازد.
مثال احساسی «اگر فرزند شما ربوده شود چه می‌کنید؟» نیز از نظر حقوقی و سیاسی مبنا ندارد. قانون را بر اساس احساسات لحظه‌ای انسان آسیب‌دیده نمی‌نویسند. اگر قرار باشد خشم، ترس یا انتقام معیار قانون شود، دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. تمدن دقیقاً از جایی آغاز شد که انسان پذیرفت حتی در سخت‌ترین شرایط نیز نمی‌تواند هر کاری را مجاز بداند.
پرسش اصلی این نیست که انسان در لحظه بحران ممکن است چه واکنشی نشان دهد. پرسش اصلی این است که آیا حکومت، دستگاه امنیتی و بازجو حق دارند شکنجه را به عنوان ابزار بپذیرند یا نه. پاسخ روشن است: نه.
زیرا لحظه‌ای که شکنجه «قابل فهم» و «قابل توجیه» معرفی شود، راه برای بازگشت استبداد باز می‌شود؛ حتی اگر ابتدا با زیباترین واژه‌ها آغاز گردد.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: گذشته و اکنون یا هنر آفرینش خویشتنی نو
دیدگاه:

دروود!
دیدگاه ذیل در پای مطلب آقای مظفری در سایت «ایران امروز» نوشته شد. لینک مطلب آقای مظفری را پایین دیدگاهم میگذارم. جهت اطّلاع.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
///////////////////////////////////////////////////////////////////

درود بر آقای مظفری گرامی،
تحشیه ای شایان تامّلات شبانه.
من مایل نیستم که به جزئیّات عمیق در دامنه اساطیر و فلسفه، گام بگذارم و وقت خوانندگان محترم را بگیرم. فقط خیلی مختصر میپردازم به بعضی نکات ضروری. صحبت شما به نظر میرسد که دعوتیست به عقلانیّت، نقد سنّت، و پذیرش حقوق بشر مدرن؛ امّا حرفهای شما، حامل نوعی تناقض فلسفی پنهان در خودش است. شما میخواهید که با نفی «تصاویر اسطوره ای»، خودتان و دیگران را به یک اسطوره تازه پناه دهید؛ آنهم اسطوره‌ «عقل جهانیِ بی‌ طرف!؟». شما با لحنی مطمئن میگویید که «عقل ایرانی از عقل جهانی جدا نیست». امّا شایان پرسش است که کدام عقل جهانی؟ عقل چه کسی؟ عقلِ کدام تاریخ و فرهنگ؟ عقلِ برآمده از کدام مناسبات قدرت؟ عقل کدام جهان؟. آیا آنچه که امروز «عقل جهانی» نامیده میشود، همان عقلِ فاتح تمدّن مدرن غربی نیست که پس از قرنها استعمار، جنگ، سلطه رسانه‌ای و چپاول و غارت و انباشت سرمایه، اکنون خودش را به‌ عنوان «امر بدیهی» جا زده است؟.
شما با نقد بازگشت به خویشتن [چرا نمیپرسید که کدام خویشتن؟]، گمان میکنید از دام ایدئولوژی گریخته اید. حال آنکه تنها از یک ایدئولوژی کهنه به ایدئولوژی مسلّطِ زمانه پناه برده اید. شما از خطر «اساطیر ایرانی و دینی» میترسید، امّا متوجّه نیستید که «حقوق بشرِ جها‌شمول» نیز، در صورت تهی شدن از نقد تاریخی - فلسفی، میتواند به اسطوره‌ای تازه بدل شود؛ یعنی اسطوره‌ای که تحت نام انسانیّت، گاه همان نظامهای سلطه را توجیه پذیر میکند که میلیونها انسان را در جنگها، تحریمها و نظم نابرابر جهانی قربانی کرده‌اند. اگر قرار است هر سنّتی که در تاریخش، خشونت آفریده، کنار گذاشته شود، چرا مدرن و مدرنیته کنار گذاشته نمیشوند؟. مگر قرن بیستم، محصول عقلانیّت مدرن نبود؟. مگر آشویتس، هیروشیما، استعمار آفریقا، برده‌داری صنعتی، سرمایه‌داری افسارگسیخته و تخریب طبیعت، روسپیگری سازمان یافته، تروریسم حمایتی و امثالهم، همه در دل «عقل جهانی» رخ ندادند؟. چرا وقتی که پای دین به جنایت میرسد، ذاتش متّهم میشود، امّا وقتی که مدرنیته به فاجعه میرسد، میگویند «انحراف از مدرنیته» بوده است؟. صحبت شما، ناخواسته، گرفتار نوعی ساده‌ سازی هست؛ چنانکه گویی تمام مسئله ایران، فقط بازگشت به گذشته است. چرا شما گذشته را در دایره خطّی و فیزیکی میفهمید؛ نه در گستره «تجربه زیسته و درونی شده که فراسوی مفهوم زمان فیزیکیست؟». آیا بحران انسان مدرن صرفا ناشی از سنّت گرایی است؟ یا دقیقا برعکس، بخشی از بحران، حاصل فروپاشی معنا، حافظه تاریخی، صدمه دیدن هویّت و پیوندهای وجودی انسان در جهان مدرن است؟. انسانِ بریده از ریشه، الزاما آزادتر نمیشود؛ بلکه گاه فقط مصرف‌کننده‌تر، تنهاتر و کنترل پذیر‌تر میشود.
شما از «بازگشت به خود» انتقاد میکنید، امّا نمیپرسید که اگر انسانی هیچ نسبت زنده‌ای با گذشته، زبان، حافظه تاریخی، اسطوره‌ها و افق معنایی تاریخ و فرهنگ جامعه خود نداشته باشد، اصلا «خود» او چیست که بخواهد عقلانی زندگی کند؟. آیا انسان فقط موجودی حقوقی است؟. آیا میتوان تمدّنی را فقط با مواد و قواعد قانونی ساخت؟. آیا حقوق بشر میتواند جای معنا، رنج، تجربه قدسی، هنر، خاطره تاریخی و نیاز انسان به تعلّق را بگیرد؟. شما برای فرار از مطلق‌گرایی سنّت [که دامنه ای بسیار وسیع است و فقط با مفهوم سنّت نامیده و شناخته میشود]، به مطلق‌گرایی دیگری سقوط میکنید؛ منظورم مطلق‌گرایی حقوق بشرِ انتزاعی. بله و صد البته که حقوق بشر ضروری است، امّا کافی نیست. جامعه فقط با قانون زنده نمیماند؛ بلکه با معنای بودن، زنده میماند. فرهنگ و تمدّن فقط قرارداد اجتماعی نیست؛ بلکه افق مشترک روحی نیز هست. از سوی دیگر، شما در مسئله نقد سنّت، گاه دچار نوعی تحقیر روشنفکرانه میشوید. عبارتهایی چون «پیامبران مرده»، «خیالات»، یا «سر جوانان را شیره مالیدن»، بیش از آنکه نقد اساسی و مایه دار باشند، واکنش عاطفی‌ و جانبدارانه هستند. منتقد اصیل و بیدارفهم، حتّا هنگام نقد، پیچیدگی تاریخی پدیده‌ها را در نظر میگیرد؛ زیرا میداند که انسان، فقط با عقل ابزاری، زندگی نمیکند.
شما متوجّه نیستید که اسطوره‌هایی که امروز تحقیر میشوند، قرنها سرچشمه هنر، اخلاق، مقاومت، شعر، معنا و انسجام جمعی بوده‌اند و همچنان هستند. نقد سنّت، لازم است؛ اما تحقیر حافظه تاریخی ملّتها، خودش شکلی از نیهیلیسم فرهنگی است. چرا ما همیشه میان دو قطبِ ویرانگر گرفتاریم؟. یا «بازگشت کامل به گذشته [کدام شکل از گذشته؟]»، یا «حل شدن کامل در جهان مدرن»؟ [کدام صورت از جهان مدرن؟] چرا هیچکس جرات نمیکند از امکانِ آفرینش نو، سخن بگوید؟. از اینکه شاید وظیفه ما نه بازگشت باشد و نه تقلید؛ بلکه آفرینش افقی تازه باشد؟. نه تکرار زرتشت، نه تکرار غرب. نه پناه بردن به استخوانهای تاریخ، نه ذوب شدن در بازار جهانیِ بی‌ ریشه؛ بلکه زایش جامعه و انسانی که بتواند هم سنّت را نقد کند و هم مدرنیته را. مشکل بسیاری از گویندگان صحبتهایی أمثال سخنان شما در اینست که هنوز در سطح «واکنش» مانده‌اید. سنّت‌گرایی، واکنش به مدرنیته است و سخنان شما نیز، واکنش به سنّت‌گرایی. اما تفکّر حقیقی و اصیل از واکنش فراتر میرود. تفکّر، شجاعت ایستادن و زاینده شدن افکار و ایده های فردی در برهوت سترون روشنفکری را میطلبد؛ یعنی جایی که نه گذشته نجاتت میدهد، نه جهان مدرن برایت معنای نهایی میسازد. مسئله ما نه بازگشت به گذشته [کدام چهره و شکل گذشته؟] است و نه فرار از آن. ملّتی که حافظه تاریخی خود را انکار کند، به همان اندازه بیمار میشود که ملّتی در مقبره تاریخ بخوابد. خطر فقط در اسطوره‌های کهن نیست؛ بلکه در اسطوره‌های مدرن نیز هست. «عقل جهانی»، «توسعه»، «حقوق بشر» و «جهان مدرن» نیز اگر از نقد قدرت و تاریخ تهی شوند، میتوانند به دینهای جدید تبدیل شوند؛ یعنی دینهایی بی‌خدا [آته ایستی] امّا با همان قطعیّتهای خطرناک. [من فعلا مایل نیستم که تفاوت تجربی و فرهنگی مفهوم عقلانیّت را در فرهنگهای یونان و فرانسه و آلمان و انگلیس و آمریکا و ایران و ادیان کتابی مطرح کنم و توضیح دهم].
انسان نه موجودی تاریخی است و نه صرفا موجودی حقوقی؛ بلکه او موجودی معناجوست. جامعه‌ای که فقط بر قانون بنا شود امّا افق معنایی نداشته باشد، دیر یا زود به پوچی، مصرف‌زدگی و فروپاشی درونی میرسد. همانگونه که جامعه‌ای اسیر گذشته نیز به تعصّب و انجماد سقوط میکند. راه رهایی نه در پرستش گذشته است و نه در تقلید از پیروزمندان تاریخ معاصر؛ بلکه در توانایی آفرینش افقی تازه است. افقی که بتواند هم سنّت را نقد و سنجشگری و غربال کند و هم مدرنیته را، هم از حافظه تاریخی بیاموزد و هم اسیر آن نشود. تفکّر واقعی از جایی آغاز میشود که انسان جرات کند بدون تکیه بر هیچ بتِ کهنه یا مدرن، خودِ حقیقت را دوباره مسئله و موضوع پرسشگری و جویندگی کند. نکته اینجاست که هر دو طرف این جدال - چه بازگشت‌گرایان و چه عقل‌گرایان جهانوطنی - در یک پیشفرض مشترک گرفتارند و آنهم اینکه «انسان»، موجودیست که میتوان او را بیرون از تاریخِ تفسیرها، قدرتها و زبانها تعریف کرد؛ گویی جایی یک عقل خالص وجود دارد که یا در گذشته دفن شده یا در مدرنیته تحقّق یافته است. اما اگر اندکی رادیکالتر فکر کنیم، این فرض فرو میریزد. هیچ «عقل خالصی» وجود ندارد. عقل، همیشه درون یک افق تاریخی - زبانی شکل میگیرد و به تعبیر عمیقتر، آنچه را که ما «عقل/راسیونال» مینامیم، همواره صورتبندیِ نوعی قدرتِ تفسیر است؛ نه آینه‌ای بی ‌طرف از حقیقت. در این زمینه، مسئله از سطح «حقوق بشر یا اسطوره» فراتر میرود و وارد قلمرو خطرناکتری میشود به این معنا که هر نظام فکری - چه دینی، چه ناسیونالیستی، چه لیبرال مدرن، چه سوسیالیستی و کمونیستی - در لحظه‌ای که خود را «بدیهی» و «جهانشمول» اعلام میکند، از فلسفه به ایدئولوژی سقوط میکند. پس شاید مسئله اصلی این باشد که ما با دو حقیقت علیحده طرف نیستیم؛ بلکه با دو شیوه‌ متفاوت از «قدسی‌ سازی موضوعی انسانی» مواجهیم. در گذشته، اسطوره و دین این کار را میکردند. در اکنون، علم، حقوق بشر، توسعه و عقلانیّت ابزاری همان نقش را با زبان دیگری انجام میدهند. این همان چیزیست که میتوان آن را «اسطوره‌زداییِ دروغین» نامید؛ یعنی انکار اسطوره، بدون دیدن این واقعیّت که خودِ این انکار، یک اسطوره تازه تولید میکند. از این لحاظ، شعار «هیچ چیز مقدّس نیست» نیز ساده‌ لوحانه ‌تر از آن است که به نظر میرسد؛ زیرا خودِ این گزاره، اگر مطلق شود، تبدیل به مقدّس‌ ترین گزاره میشود. نفی امر قدسی، اگر بدون آگاهی از ساختار نیاز انسان به امر قدسی باشد، صرفا جا به ‌جایی اشتیاق به بتهاست، نه رهایی از بت ‌پرستی.
مسئله نه حذف اسطوره است، نه بازگشت به اسطوره [انگیخته شدن از تصاویر اسطوره ای، مقوله ای دیگر است که فعلا من به آن نمیپردازم]؛ بلکه «آگاه شدن به اسطوره‌مندی همه صورتهای فهم انسان» است. در این افق، زرتشت، اسلام، حقوق بشر، لیبرالیسم، ناسیونالیسم، سوسیالسم، کمونیسم، نه «حق یا باطل» به معنای ساده؛ بلکه «شیوه‌هایی از ساختن جهان انسانی» هستند؛ هر کدام با افقهای نجاتبخش و همزمان ویرانگر. اگر این را نپذیریم، همچنان در همان چرخه‌ خطرناک باقی میمانیم.؛ یعنی اینکه هر نسل، نسل قبلی را «اسیر اسطوره» مینامد و خود را «رها شده از اسطوره» تصوّر میکند، در حالیکه فقط در اسطوره‌ای پیچیده‌ تر زندگی میکند. مشکل نهفته در صحبت شما فقط ساده‌سازی سنّت نیست؛ مشکل آن، باور به امکان «دیدن از بیرون تاریخ» است. امّا انسان هیچگاه بیرون تاریخ نمی‌ایستد. حتّا کسی که تاریخ را نقد میکند، با ابزارهای همان تاریخ مشمول نقد، سخن میگوید.
بنابراین، پروژه «پاکسازی فرهنگ» (چه به نام مدرنیته، چه به نام سنّت) ذاتا توهّمی خطرناک است؛ زیرا فرض میگیرد که میتوان انسان را از شرط وجودی‌اش جدا کرد. امّا شاید مهمترین گره فلسفی اینجا باشد که اگر هیچ افق نهایی و جهانشمولی وجود ندارد که از بیرون تاریخ، ما را داوری کند، پس «حقوق بشر» هم نه حقیقت نهایی؛ بلکه یک دستاورد تاریخی - اخلاقی بسیار شکننده است؛ منظورم دستاوردیست که باید دائما در پروسه گفت ‌و گو، نقد و بازتفسیر حفظ شود؛ نه اینکه به عنوان دین جدید عقلانیّت اعلام شود. در غیر این صورت، همان اتفاقی می‌افتد که صحبت شما به درستی از آن میترسد امّا خودش هم از آن مصون نیست و آنهم اینکه تبدیل حقیقت به ایدئولوژی. شاید مسئله اصلی نه «انتخاب میان سنّت و مدرنیته [چرا ما ایرانیان نمیتوانیم طیفی فکر کنیم؟. چرا همیششه بین یا این یا آن اسیر و سرگردانیم؟. چرا؟.]»، بلکه «پذیرش تراژیک بودن وضعیّت انسان» باشد. انسان نه موجودیست که بتواند به آشتی نهایی به رضایت خاطر از خود برسد، نه موجودی که بتواند کاملا از خود عبور کند. او همیشه در شکاف بینابین، زندگی میکند. میان حافظه و فراموشی، میان معنا و بی‌ معنایی، میان ریشه و جهان و هر پروژه‌ای که وعده‌ پایان این شکاف را بدهد - چه دینی، چه ناسیونالیستی، چه لیبرال، چه سوسیالیستی و کمونیستی- در نهایت به خشونت می‌انجامد. خشونت برای تحمیل یک «وحدت خیالی» بر واقعیّت چند پاره انسان. حرف آخر باید بگویم که نه «بازگشت به خود [کدام خود البته؟]» نجاتبخش است، نه «حل شدن در جهان» [البته کدام شکل از جهان]؛. بلکه آگاهی از اینکه، «خود»، همیشه در حال ساخته شدن است؛ نه کشف شدن و «جهان» همیشه در حال تفسیر شدن است، نه تصاحب شدن. در این افق، وظیفه فلسفه دیگر تولید نسخه نهایی برای سعادت ابدی بشر نیست؛ بلکه حفظ یک هوشیاری دائمی است. هوشیاری نسبت به این حقیقت که هر حقیقت ادّعایی میتواند به ابزار سلطه تبدیل شود و شاید تنها اخلاق ممکن در چنین جهانی این باشد که زیستن بدون توهّم نجات نهایی، امّا با مسئولیّت کامل نسبت به پیامدهای هر تفسیر.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

لینک مطلب آقای مظفری: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127569/

تاریخ:
نوشته شده در: ساواک؟ آری، ساواک!
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: قدرت و امنیّت اجتماعی
دیدگاه:

درود بر آقای مستوفی گرامی،
تحشیه ای کوتاه بدون تفصیل و تشریح.

من در باره تاریخچه ساواک و مفاد اساسنامه آن (محتاج انتقاد اساسی بود در همان لایحه اولیه ابلاغی اش؛ مخصوصا در پاراگرافهای صدور حکم اعدام) فعلا بحثی نمیکنم. همینطور در باره تاریخ و دلایل وجود سازمانهای امنیّت اجتماعی تا سازمانهای جاسوسی و ضدّ اطّلاعاتی و غیره و ذالک. فعلا در باره ضرورت سازمان امنیّت اجتماعی، صحبت کوتاه میکنم و در فرصت مناسب میتوان در این خصوص مفصّل بحث کرد.
نفی شکنجه، در بنیان خودش، یک موضع اخلاقیست نه یک گزاره فنّی در باره اداره جامعه. شکنجه، حتّا اگر در خدمت «امنیّت اجتماعی» توجیه شود، مرزهایی را میشکند که اگر فرو بریزند، مفهوم قانون، کرامت انسانی و اعتماد عمومی و لژیتیماتسیون حکومتها نیز همزمان فرومی‌پاشد. از این لحاظ، مخالفت با شکنجه نه یک انتخاب و موضع سیاسی؛ بلکه شرط امکان و بقای هر نظم سیاسی و لژیتیم است. امّا این اصل اخلاقی، به ‌هیچوجه به معنای انکار ضرورت ساز و کارهای امنیّتی در یک جامعه پس از گذار نیست. تاریخ گذارهای سیاسی نشان میدهد که لحظه فروپاشی یک سیستم استبدادی، لزوما لحظه تولّد نظم پایدار نیست؛ بلکه اغلب، دوره‌ای میانه و پر تنش است که در آن، ساختارهای قدرت پیشین به‌ طور کامل از میان نمیروند؛ بلکه تغییر شکل میدهند، پراکنده میشوند یا مخفی و متواری میشوند. در چنین وضعیّتی، بخشی از نیروهای وابسته به نظام پیشین، به ‌ویژه آنان که در خشونت و قتل عام و اعدامهای سازمان ‌یافته نقش داشته‌اند، ممکن است به دلیل ترس از پاسخگویی یا با هدف حفظ شبکه‌های منافع، به فعالیّت پنهانی روی آورند. فعالیّتها میتوانند اشکال گوناگون داشته باشند از سازماندهی شبکه‌ های مخفی تا ایجاد اختلال در روند تثبیت نظم جدید. همزمان، گروههایی از ذینفعان اقتصادی و سیاسی نیز ممکن است سرمایه‌های عمومی را پیشاپیش به بیرون از مرزهای دسترس دادگزاری منتقل کرده باشند و خود را در لایه‌ای از جغرافیای فراملی پنهان کرده باشند.
در کنار اینها، هر جامعه در حال گذار، با پدیده‌ای پیچیده ‌تر نیز مواجه است. ابهام در مرز میان مخالف واقعی، منتقد مستقل، و نفوذی سازمان ‌یافته. ابهام، اگر چه اغلب به شکل افراطی تصویر میشود، امّا به ‌طور کامل نیز انکار شدنی نیست؛ زیرا هر ساختار قدرتی، در لحظه بحران، همزمان میدان کنش سیاسی و میدان عملیات پنهان میشود. به همین سبب، وجود نوعی سازمان اطّلاعاتی و امنیّتی، نه به عنوان ابزار سلطه؛ بلکه به عنوان ابزار شناخت، پیش‌بینی و حفاظت از امکانهای زیست جمعی، موضوعی اجتناب‌ناپذیر به نظر میرسد. ولی این «ضرورت»، به ‌خودی‌ خود هیچ شکل خاصّی را حقّانیّت نمیبخشد. شکاف اصلی در اینجاست که میان «ضرورت امنیّت» و «کاربست سرکوب» هویدا میشود. حسب تجربیات مختلف در کشورهایی که مراحل گذار را طی کرده اند، میتوان گفت که سرویسهای اطّلاعاتی، اگر از نظارت حقوقی، پاسخگویی شفّاف مسئولین ذیربط و محدودیّتهای نهادی محروم و ممانعت شوند، به‌ تدریج از ابزار حفاظت و امنیّت اجتماعی به ابزار تولید ترس و در خدمت قدرت حاکم تبدیل میشوند. در این حالت، آنچه که قرار است حافظ نظم باشد، خودش به منبع بی‌ نظمی اخلاقی و سیاسی بدل میشود. بنابر این، مسئله اصلی نه «بودن یا نبودن» این نهاد؛ بلکه «چگونگی مهار قدرت کاربستی و مسئولیّت داشتن در قبال اعمالش» مطرح است. [تمام انتقادهای مخالفین عصر پهلوی دوم و مواضع خصمانه گرفتن بازماندگان آن عصر در برابر شاهزاده رضا پهلوی نسبت به سازمان ساواک بر سر وجود آن به حیث ارگان امنیّتی نیست؛ بلکه اعمالیست که به نام شکنجه در ساواک مطرح شده اند - صحت و دروغ بودن آنها، بحث ثانویست و کار مورّخین بی طرف].
در یک نظم سیاسی معقول و مسئول، امنیّت اجتماعی نه در تضاد با آزادی؛ بلکه در خدمت امکان پدیداری و دوام آن تعریف میشود. امّا این خدمتگزاری تنها زمانی ممکن است که منطق امنیّتی از وسوسه مطلق‌سازی خود و گرایش به قدرت ناحقّ فاصله بگیرد. جامعه‌ای که همه چیز را در زبان تهدید بازتعریف کند، به ‌تدریج توان تمایز میان خطر واقعی و اختلاف سیاسی را از دست میدهد، و متعاقبش، خود آزادی را به عنوان یک تهدید تلقی میکند. از این چشم انداز، شاید مسئله اصلی دوران گذار، نه فقدان امنیّت اجتماعی؛ بلکه خطر «زیادیِ امنیّت» باشد؛ یعنی امنیّتی که اگر مهار نشود، میتواند به بازتولید همان فاجعه ای بینجامد که قرار بود از آن عبور شود. بنابر این نباید پرسید که آیا جامعه به سرویس اطّلاعاتی محتاج است یا نه؛ بلکه باید در این باره اندیشید که چگونه میتوان ساز و کاری ساخت که هم واقعیّت پیچیده تهدیدها را ببیند و هم از تبدیل شدن دیدن به ابزار سلطه جلوگیری کند. شاید بتوان گفت که امنیّت در معنای فلسفی آن، نه در کنترل کامل خطر؛ بلکه در حفظ امکان زندگی مشترک در دل عدم‌ قطعیّت تعریف میشود. جامعه‌ای که میکوشد همه عدم ‌قطعیّتها را حذف کند، ناخواسته خودِ امکانِ آزادی را نیز حذف خواهد کرد و بالعکس، جامعه‌ای که امنیّت اجتماعی را به کلی انکار کند، خودش را در برابر فروپاشی امکانهای اخلاقی و سیاسی بی ‌دفاع میکند. در این تنش دائمی میان آزادی و امنیّت اجتماعی، بلوغ و بیداری و مسئولیّت سیاسی نه در حذف یکی به نفع دیگری؛ بلکه در ایجاد تعادلی ناپایدار امّا آگاهانه شکل میگیرد؛ یعنی تعادلی که همواره نیازمند نقد، بازنگری و محدودسازی قدرت است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نوشته شده در: ساواک؟ آری، ساواک!
نویسنده: امرالله ابراهیمی
عنوان دیدگاه: ابراهیمی:
دیدگاه:

ابراهیمی:

🔶 آنچه در این تصویر و نمایش‌های مشابه می‌بینیم، نه تلاشی برای بازگرداندن «سلسله پهلوی»، بلکه برای موفقیت باندی از باندهای سهیم در قدرت و ثروت، و حفظ ساختار کنونی صورت می‌گیرد و از جانب همان دستان کثیف و خون‌آلودی هدایت می‌شود که من همیشه از آن با عنوان "دستان نه چندان نامرئی" یاد کرده‌ام.
🔷 باندی از باندهای سهیم در قدرت و ثروت، چهارنعل در مسیری می‌تازد که نقشه آن را طی جنبش و یا انقلاب زن، زندگی، آزادی ترسیم کرده است و از همه ما به عنوان ابزار استفاده کرده و می‌کند و متأسفانه بخش بزرگی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی به این خطر جدی که می‌تواند آزادی ایران و ایرانی را سال‌ها به تعویق اندازد، توجهی ندارد.
✅ علاوه بر آقایان Kianosh Tavakkoli و Hoshang Asadi و یاشار، چندین خبرنگار، فعال سیاسی و رسانه به این موضوع پرداخته‌اند اما متأسفانه هیچکدام‌شان در پی آن نرفته‌اند که تا ببینند که این ایده از کجا آمده و چه دستانی آن را هدایت کرده و می‌کنند.
🔻 واقعیت همانی است که من به دفعات نوشتم و در لینک زیر هم به آن اشاره کردم.
https://iranglobal.info/fa/node/198590

تاریخ:
نوشته شده در: ساواک؟ آری، ساواک!
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: رضا علامه زاده ؛
دیدگاه:

رضا علامه زاده ؛

یک شوخی خیلی جدی!
سی و اندی سال پیش وقتی فیلم «جنایت مقدس» در مورد ترورهای رژیم ملایان را اینسو و آنسوی جهان نمایش می دادم در مصاحبه ای با یکی از تلویزیون های فارسی زبان لس آنجلس گفتم: کاش می شد تاریخ را مثل نوار فیلم به عقب برگرداند و به گذشته بازگشت.
این را هم اضافه کردم که آنوقت حاضرم برگردم زندان قصر و باقی حبس ابدم را بکشم.
حالا با دیدن رژه حامیان سلطنت با پیراهن های دارای آرم «ساواک» احساس میکنم دارم به آرزویم میرسم!
همین را از سر شوخی به یکی از پادشاهی خواهان گفتم، خندید و گفت: زکی! اون عفو ملوکانه که از اعدام نجاتت داد دیگه مالیده. حالا مستقیم می‌بریمت میدان تیر!

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: آقای حیدریان گرامی
دیدگاه:

آقای حیدریان گرامی

تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است.
آموزش و پرورش شما در زندان اوین نه این که کاربرد نمیداشت بلکه مشکل را حل نمی کرد. شاید دو سه نفری را می ساختید و شاید هم عده ای تلاش میکردند آموزش اجباری شما را قبول شوند فقط برای گرفتن نمره.
مشکل این نبود که اهالی اوین کودن بودند یا کسی گول شان زده بود. مشکل بر میگردد به آموزه هایی که در یک زمان مشخص برای انسان رخ میدهد و انسان را طوری دگرگون می کند که بیرون کشیدن خود از آن تفکر و پارادایم کاری بسیار سخت است. منطق نبود. اگر مشکل منطق بود، در همان زندان انواع آدم های باسواد هم وجود داشتند اما هرگز نشد که یک فرد مذهبی به کمونیست ها بگرود یا بالعکس. و حتا مسلمانان ظرف غذای سوسیالیست ها را نجس میدانستند. یعنی یک جوی حاکم میشود که جدایی یک تفکر یعنی «بریدن» و بریده و بریده مزدور اصطلاحی است که بدجوری روی ذهن ایرانی جماعت تاثیر دارد و مجاهدین سالهای سال با این سلاح و بدنام کردن فردی که از آنها جدا شده یا منتقد شده بقیه را از جدا شدن ترساندند. این قضیه را اتفاقا با رفیقم هوش مصنوعی نیز در میان گذاشتم که این پدیده گیر کردن ذهنی چیست و او مفصل چنین فرمود:
این پدیده، که در آن یک فرد یا جامعه در زمانی مشخص دچار یک جهش فکری یا درک عمیق می‌شود و به سختی می‌تواند از آن خارج شود، در حوزه‌های مختلف فلسفه، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی با مفاهیم و تعابیر گوناگونی تبیین شده است.

در ادامه، دقیق‌ترین مفاهیمی که این تجربه را توصیف می‌کنند آورده شده است:

### ۱. تغییر پارادایم یا چرخش پارادایمی (Paradigm Shift)

این اصطلاح را نخستین بار **توماس کوهن** در کتاب *ساختار انقلاب‌های علمی* مطرح کرد. اگرچه ابتدا در بستر علم به کار رفت، اما امروزه در ابعاد فردی و اجتماعی نیز کاربرد دارد.

* **مفهوم:** زمانی رخ می‌دهد که عینک قبلی شما برای دیدن جهان کاملاً کارایی خود را از دست می‌دهد و شما ناچار می‌شوید عینک جدیدی به چشم بزنید. وقتی این چرخش رخ داد، بازگشت به نگاه قبلی تقریباً غیرممکن است، زیرا تمام شواهد و تجربیات قبلی شما در قالب جدید بازتعریف می‌شوند.

### ۲. تجربه دگرگون‌کننده (Transformative Experience)

**ال. ای. پاول**، فیلسوف معاصر، این مفهوم را برای توصیف موقعیت‌هایی به کار می‌برد که فرد پیش از تجربه کردن آن‌ها، هیچ درک واقعی از ساختارشان ندارد (مثل والد شدن، یا یک شهود عمیق فلسفی).

* **مفهوم:** این تجربه‌ها هم از نظر معرفتی شما را تغییر می‌دهند (چیزهایی را می‌فهمید که قبلاً قابل فهم نبودند) و هم از نظر ارزش‌های فردی. این آموزه‌ها به قدری هویت شما را دستخوش تغییر می‌کنند که «خودِ جدید» شما دیگر نمی‌تواند مانند «خودِ قدیم» فکر کند.

### ۳. رخداد حقیقت (The Event)

در فلسفه معاصر، به‌ویژه در آثار **آلن بدیو**، مفهوم «رخداد» (L'événement) دقیقاً به همین معناست.

* **مفهوم:** رخداد چیزی است که در سیر عادی و روزمره زندگی یا تاریخ شکاف ایجاد می‌کند. رخداد، آموزه یا وضعیتی را پدید می‌آورد که در قوانین قبلی جهان قابل پیش‌بینی نبوده است. انسان پس از مواجهه با رخداد، دچار یک «وفاداری» فکری و ساختاری به آن می‌شود که خروج از آن هاله فکری به معنای فروپاشی معنایی فرد است.

### ۴. بیداری اگزیستانسیال یا تجلی (Epiphany / Awakening)

در روان‌شناسی وجودی و ادبیات، به این لحظه مشخص، «تجلی» یا «اشراق ناگهانی» می‌گویند.

* **مفهوم:** لحظه‌ای که در آن تمام قطعات پازل ذهنی فرد در یک ثانیه سر جای خود می‌نشینند. این آموزه ناگهانی، ساختار روانی فرد را از نو سیم‌کشی می‌کند. از آنجا که این تفکر جدید با لایه‌های عمیق بقا و معنای زندگی پیوند می‌خورد، خروج از آن برای ذهن مثل یک تهدید حیاتی عمل می‌کند و ذهن به شدت در برابر بازگشت به تاریکی قبلی مقاومت می‌کند.

### ۵. انجماد شناختی و تونل‌زنی ذهنی (Cognitive Freezing)

از زاویه نگاه روان‌شناسی شناختی، وقتی یک آموزه جدید در زمانی خاص پاسخ تمام ابهامات بزرگ انسان را می‌دهد، ذهن دچار «انجماد شناختی» می‌شود.

* **مفهوم:** ذهن برای صرفه‌جویی در انرژی و فرار از اضطرابِ بی‌معنایی، به پارادایم جدید قفل می‌شود. این تفکر مانند یک تونل عمل می‌کند که فرد درون آن فقط شواهد تاییدکننده آن پارادایم را می‌بیند و توانایی خروج یا دیدن زوایای پنهان بیرون تونل را از دست می‌دهد.

---

در واقع، ذهن انسان پس از بلعیدن و هضم چنین آموزه‌هایی، دیگر به ابعاد قبلی خود بازنمی‌گردد؛ چرا که آن تفکر جدید، دیگر صرفاً یک «دانسته» نیست، بلکه به «تار و پودِ» دیده‌بانِ درون تبدیل شده است.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: پروژه ای ناتمام و دریغگوییهایی که راه به جایی نبردند.
دیدگاه:

دروود بر آقای کردی گرامی،
تحشیه ای دم دست از ختم مراسم ختنه سوران پاپ کاتولیکی – اسلامی!

گاهی اوقات که به آلبومهای شخصی و تصویرهای به ‌جا‌ مانده از «محمدرضا شاه فقید» مینگرم، در من حالتی دوگانه و پیچیده برانگیخته میشود. آمیزه‌ای از اندوه، تأمّل و نوعی حسِّ فاصله ‌ناپذیر با تاریخ. گویی با چهره‌ای مواجه میشوم که نه صرفا یک فرد؛ بلکه نماد یک پروژه تاریخی ناتمام است. پروژه‌ای که در آن رؤیای توسعه، مدرنیّته و عظمت ملّی با بافت پیچیده و گاه ناسازگار جامعه، زمانه و نیروهای ایدئولوژیک/مذهبی درهم تنیده شد. در چنین لحظاتی، ذهن انسان از سطح روایتهای رسمی و تقابلهای ساده‌ سازی ‌شده فراتر میرود و با پرسشی کلیدی دست به گریبان میشود. اینکه چگونه یک اراده تاریخی، حتّا اگر حامل نیّت پیشرفت باشد، در مواجهه با واقعیّتهای چندلایه اجتماعی دگرگون میشود؟ و چرا تاریخ همواره میان امکان و تحقّق، فاصله‌ای گاه جبران ‌ناپذیر میگذارد؟ از اینجاست که نوعی حسِ اندوه تاریخی شکل میگیرد. اندوهی نه فقط شخصی؛ بلکه برخاسته از شکاف میان «آنچه میتوانست باشد» و «آنچه که شد». این اندوه، بیش از آنکه سیاسی باشد، وجودی است؛ زیرا انسان همواره در نسبت با گذشته، نه با واقعیّت خام؛ بلکه با امکانهای از دست‌ رفته زندگی میکند.
در ادامه‌ این تأمّل، گاه ذهن به سوی نوعی تخیّل بدیل حرکت میکند. تخیّلی که در آن به‌ جای حذف و تقابل، امکانِ آموزش، گفت ‌و گو و بازسازی فکری نیروهای متعارض تاریخی تصوّر میشود. در این افق، مسئله نه تنها «فاتح شدن یک ایدئولوژی/مذهب بر دیگری»؛ بلکه تبدیل میدان خصومت به میدان فهمیدن است. جایی که حتّا نیروهای رادیکال نیز به‌ جای حذف شدن، در معرض بازاندیشی نظری، آموزش و بازسازی فکری قرار میگیرند. چنین تصوّری، در بنیان خودش، ریشه در این باور دارد که انسان فقط حامل موضع سیاسی نیست؛ بلکه حامل قابلیّت تحوّل نیز هست. یعنی قابلیّتی که اگر در ساختارهای مناسب قرار گیرد، میتواند به جای تکرار خصومت، به تولید آگاهی منجر شود. با این حال، تاریخ همواره از چنین طراحیهای ساده‌انگارانه‌ فراتر میرود؛ زیرا انسان تنها با آموزش تغییر نمیکند؛ بلکه در شبکه‌ای از تجربه، رنج، هویّت و قدرت شکل میگیرد. از همین لحاظ، نزاعهای فکری و ایدئولوژیک و مذهبی را نمیتوان به خطا یا جهل فروکاست. هر اندیشه، حتّا اگر از منظر دیگری نادرست یا ناقص به نظر برسد، ریشه در نوعی تجربه زیسته و تفسیر خاصّ از جهان دارد. بنابر این، مواجهه با دیگری، نه صرفا نقد یک موضع؛ بلکه مواجهه با یک جهانبینی است. در چنین افقی، گفت ‌و گو دیگر ابزار ساده‌ اقناع نیست؛ بلکه شکلی از مواجهه با محدودیّتهای فهم انسانی است. حتّا زمانی که اختلافات عمیق و اساسی باقی میمانند، خودِ گفت‌ و گو به مثابه بدیلی برای خشونت و حذف، ارزشی مستقل پیدا میکند؛ زیرا اجازه میدهد مرز میان «اختلاف» و «انکار انسانیّت دیگری» فرو نریزد. در هر صورت، آنچه که از این تأمّل باقی میماند، نه حسرتی صرف بر گذشته؛ بلکه نوعی آگاهی تاریخی است. آگاهی به اینکه تاریخ نه میدان تحقّق آرمانهای خالص؛ بلکه عرصه‌ برخورد دائمی نیّتها با محدودیّتها، نیروها و پیچیدگیهای پیش‌ بینی‌ ناپذیر است. به همین دلیل، هر پروژه تاریخی - چه اصلاحگرایانه، چه انقلابی، چه محافظه‌کارانه ـ - همواره چیزی را محقّق میکند و همزمان چیزی را از دست میدهد. شاید مسئله نه داوری نهایی در باره گذشته؛ بلکه فهمیدن این حقیقت باشد که انسان همواره دیر به آگاهی میرسد. دیر می‌فهمد، دیر میسازد، و دیر درمی‌یابد که حقیقت تاریخی هرگز در یک روایت واحد نمیگنجد. در این میان، آنچه که میتواند ما را از افتادن در دام قطعیّتهای ایدئولوژیک/مذهبی/دینی/نظریّه ای/تزی برهاند، نه انکار اختلاف؛ بلکه حفظ امکان فهمیدن است. فهمی که حتّا در اوج ناسازگاریها، دیگری را نه صرفا به‌عنوان «مخالف»؛ بلکه به‌عنوان «مسئله‌ای انسانی و تاریخی» در نظر میگیرد. مسئله‌ای که حل آن، اگر أساسا حل پذیر باشد، بیش از هر چیز نیازمند فروتنی در برابر پیچیدگی تاریخ است.
در هر صورت بگذریم. بعضی وقتها نیز آرزو میکنم که ایکاش در همان دوران قبل از ماجرای ملّی شدن صنعت نفت به دنیا آمده بودم. سر فرصت مناسب میرفتم پیش آقای «پرویز ثابتی» و به او میگفتم که من یه خواهش از شما دارم و مسئولیّت آن را با گرو گذاشتن جانم به عهده میگیرم و آنهم اینکه تمام کسانی را که ماموران ساواک به نام فعّالین مارکسیست، دستگیر میکنند، حتما به آکادمی من بفرستند. یعنی قبلش میرفتم با همکاری آقای ثابتی و وزیر أمور داخله یه آکادمی خوب و مجهّز با کتابخانه ای عظیم و دیوارهایی بلند و محافظتی درست میکردم و سپس به برنامه خودم میپرداختم. من هر روز برای حضرات دستگیر شده، درسگفتارهایی در باره آثار مارکس و تاریخ تفکّر و فلسفیدن و امثالهم برگزار میکردم. میگذاشتم که مثلا اگر کیانوش و ابوالفضل نیز در فهرست دستگیر شدگان بودند، به آنها تکلیف میکردم که کیانوش به ابوالفضل، زبان مازنی یاد بدهد و ابوالفضل به کیانوش، ترکی. سپس زمین والیبال و پینگ پونگ و ورزشهای سالم نیز برای آنها درست میکردم و آنهایی که متاهل بودند، میگفتم هفته ای یه بار همسرانشان میتوانند در نزد آنها چهل و هشت ساعت استراحت کنند. دیگرانی نیز که مجرّد بودند، راه معقول برایشان داشتم. بعدش به تک تک حضرات میگفتم که همه شما مشمول آزادی و عفو ملوکانه هستید و شاهنشاه نیز همه شما را با مهر و علاقه میبخشد؛ ولی پیش شرط آن این است که آقای حیدریان کارنامه شما را امضا کرده باشد. من می آمدم و از تک تک حضرات، آنچنان انسانهایی میساختم که بعدها کثیری از جوانان میهن برای رساندن خودشان به آکادمی حیدریان، عمدا کاری کنند تا ساواک آنها را بگیرد و به کلاس درسگفتارهای من بیایند تا چیزی بیاموزند و میهندوستی خود را ریشه ای و عاشقانه در راه واقعیّت پذیری آرمانها و آرزوها و رویاهای «محمّد رضا شاه فقید» اجرا کنند. فقط دریغا که تاریخ، گاهی أوقات، راههایش بیراهه اند و دیر رس.
حالا حکایت آقای کریمی و رفقای همعقیده اوست. من بحث کردن با آنها را در این وضعیّت وانفسای غربت و میهن در حالت تعلیق، جدّا وقت تلف کردن میدانم و اگر صحبتی نیز میکنم، فقط برای دیگرانیست که بیدارند و هوشیار. خود آقای کریمی و همعقیدگانش نیز میدانند که اگر مارکس نیز از قبر در آید و تمام حواریون مرده و زنده اش گرداگرد او جمع شوند، حریف من از لحاظ نظری و استدلالی نخواهند شد. به همین دلیل، صحبت کردن با آقای کریمی و همعقیدگان او را تا حدّ روشنگری ذهنیّت خطاآلود و سنجشگری بلاهت مواضع خصومتی آنها میدانم؛ ولاغیر.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: دیدگاه مرگ بر سه فاسد
دیدگاه:

دیدگاه مرگ بر سه فاسد

دو نفر از نظریه پردازان پادشاهیخواه نظر داده اند که ده سال اول پس از سقوط حکومت باید نظم برقرار شود و لذا سختگیری هایی را توصیه می کنند. چه داد و هواری احمد پورمندی و سپس سایر رفقا براه انداختند. آقا.. در یک نشریه یک نظر داده اند و حق شان است که نظر بدهند. معنیش این نیست که فردا مجلس موسسانی که توسط ایرانیان تشکیل خواهد شد و نیز دولت و پارلمان ایران اینده چنین امری را دبنال و به ثمر برسانند! چرا هوچی گری می کنید؟ آن دو نفر خیلی بیجا کرده اند که چنین گفته اند. شما خودشو ناراحت نکن! ما آزادیخواهان واقعی و نه دکوری مثل شما اجازه چنین تجاوزی به حقوق مان را نخواهیم داد. یکی عشقش کشیده عالی پیام را انگشت کند. من جای شما باشم فردا یک مقاله مینویسم که این فاشیستهای پهلوی طلب قصد دارند اصل انگشت مخالف را در قانون اساسی شان بگنجانند که هرکس شعر خواند انگشتش کنند. من از کجا بدانم که فردا که در ایران پادشاهی دارم راست راست تو خیابون راه میرم چند مامور ساواک برای انگشت کردن من تو ماشین کنار خیابان منتظر نباشند؟
و اما مرگ بر سه فاسد.. آقا.. اشتباه شد.. شما ببخشید. باور کن به پیر به پیغمبر در ایران پادشاهی فردا سه فاسد را از دار آویزان نخواهند کرد نترس! آخه باید یک عددی باشید که قابل آویزان کردن باشید و در جامعه منشاء اثری باشید. وقتی اثری از شماها نیست طناب خالی را که نمیتوان اعدام نامید. بانو یاسمین از سر ناشی گری شما سه فاسد را بزرگ کرد و مرده بودید زنده تان کرد، روح به کالبد تان دمید عوض تشکر معترض شدید که چرا میخواد ما رو اعدام کنه. والا بلا به لحاظ نظری و فکری در جامعه ایران شماها حضور ندارید و مرده اید! مرگ بر سه فاسد تایید زنده بودن ملا چپی مجاهد در مفهوم 57تی آن است که اگر بی بی سی هی به شماها تریبون نده کسی حتا یادش نمیاد یک فاتحه ای براتون بخونه. آی من کفرم در میاد وقتی ناشی گری پادشاهیخواهان و پاس گل شان به شماها را می بینم.. باور کن!

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: زنده باد آقای حیدریان
دیدگاه:

زنده باد آقای حیدریان

آقای حیدریان گرامی، بسیار لذت بردم از تحلیل شما که مو را از ماست کشیدید و گذاشتید تو کاسه نامبرده. این نوشته شما را باید سرلوحه کرد و در مقابل تمامی کسانی نهاد که با همین متد فرافکنی و نپرداختن به اصل مطلب با ما ملی گرایان از جمهوریخواه گرفته تا پادشاهی خواه برخورد می کنند. از طرف ایراد میگیری چرا از چراغ قرمز رد شدی میگه چون تو از ادکلن ایوسن لورن استفاده میکنی حواس مردم کنار جاده پرت میشه! آقا.. رد شدن از چراغ قرمز کار خطرناکی است باز پاسخ میده میگه سیر خوردی؟ دهنت بو میده و بعد راه حل هم میده: برو مسواک بزن! اینا اینجورین.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: سطحی نگری آقای کریمی در مقام متخصّص «خرد نقّاد روشنفکری»!!؟.
دیدگاه:

درود بر آقای کریمی گرامی،
تحشیه ای برای مرور دعای کمیل در شبستان احیاء روح امام زمان!

من حوصله بحث با شما و امثال شما را ندارم. دوران شما و نسل شما، «کنسل» است برای همیشه تاریخ ایران. تمام کنید این ماجراهای هولناک را. اگر دوغرودان دا وطن‌سِوَرسینیز، بیر یول آچان اولون؛ یوخسا دائیم نالان ائدیب غوغا سالان یوخ.

من قصد ندارم که رفتارهای عده ای را تطهیر کنم. بی شک احیاگری برخی نمادهای عصر پهلوی دوم که موجب مناقشات و پیشداوریها و کدورتها و کژفهمیها و خصومتها میشوند از نظر من، خطا هستند و باید برگزار کنندگان اینگونه مراسم را تفهیم کرد که بحث تاریخ را جایگزین مسائل و مقولات حادّ روز و وضعیّت ایران نکنند. فعلا بحث در این زمینه باشد به وقتش. من میپردازم فقط به حرفهای شما و اشاره هایی تلنگری میکنم. صحبتهای شما پیش از آنکه یک تحلیل هشدار دهنده باشند، به بازتولید همان منطقِ مطلق‌ساز و شیطان ‌پرداز نزدیک میشود که مدّعیِ مبارزه با آن است. شما میخواهید خطر «اقتدارگرایی سلطنت ‌طلب» را نشان دهید، اما در بسیاری نقاط، خودتان گرفتار همان دستگاه خشک عقیدتی میشوید که جهان را به خیر مطلق و شرّ مطلق تقسیم میکند؛ یعنی همان ساختار ذهنیّت اماله ای که هر فاشیسمی از دل آن زاده میشود.
نخست باید پرسید که آیا هر نمایشِ خشونتزده و هیستریک از سوی گروهی افراطی، لزوما بیانگرِ ماهیتِّ تمام یک پروسه سیاسی است؟. آیا میتوان از چند رفتار لمپنی، یک ذات تاریخی زیسته شده را استخراج کرد؟. آیا این نوع استدلال، خودش همان جوهره‌ نگرش توتالیتری نیست که «فرد» را در «کل» حل میکند و سپس کل را محکوم میکند؟. شما مدام از «اینها» سخن میگویید که واژه‌ای بسیار خطرناک و اتّهامیست. «اینها» یعنی چه؟. کدام مرزِ روشنِ فلسفی میان «منتقد سلطنت»، «سلطنت ‌طلب»، «اقتدارگرا»، «ناسیونالیست»، «فاشیست» و «لمپن» ترسیم شده است؟. هیچ مرزی نیست. شما همه را در یک توده‌ مبهم ادغام کرده اید. این دقیقا نشانه ای بارز است از اینکه اندیشیدن انتقادی و مواضع منصفانه داشتن مُرده و به خاک سپرده شده و متعاقبش فقط کینه توزی و نفرت و تبلیغات آغاز شده است. دست مریزاد از اینهمه فراست و ذکاوت شما آقای کریمی بعد از شصت سال مبارزه طبقاتی!.
شما از یک سو علیه «حذف غیرخودی» سخن میگویید، اما از سوی دیگر، خودتان دست به حذف مفهومی میزنید. هر مخالف عقیدتی و مواضعی خودتان و دیگر رفقا همعقیدتان را نه فقط رقیب سیاسی، بلکه حامل «روح فاشیسم» معرفی میکنید. این زبان، زبانِ نقد خردمندانه نیست؛ زبانِ طرد است؛ مخصوصا از زبان شما که مدّعی «خرد نقّاد روشنفکری» هستید و هنوز نمیدانید که طرد کردن، همیشه مقدمه‌ و جواز صدور برای اجرای خشونت است، حتّا اگر در لباسِ اخلاق ظاهر شود, مگر سوای اینست که گیوتنیداران الهی برای تمام رذالتهای خود، البسه اخلاقی میدوزند. من میپرسم که چرا خفتگان در باتلاق ایدئولوژی مارکسیسم، اینچنین شیفته‌ واژه‌ «فاشیسم» هستند؟. چرا هر نیروی رقیب و علیه شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان، فورا برای توجیه تراشی اعمال خود، به کاسه کوزه هیتلر و موسولینی و گشتاپو سنجاق و متوسّل میشوند؟ آیا این، نشانه‌ فقر تحلیل تاریخی - سیاسی نیست؟ آیا استفاده‌ مداوم از استعاره‌های نازیستی، بدل به ابزار ارزانِ هیجان‌سازی نشده است؟.
فاشیسم، صرفا فریاد، پرچم، یونیفورم و شعار «مرگ بر» نیست. فاشیسم، پیش از هر چیز، یک متافیزیکِ قدرت است. لحظه‌ای که انسان، حقیقت را ملک شخصی خود میپندارد و دیگری را نه «خطاکار»؛ بلکه «ناپاک» میبیند. آیا خود شما و همعقیدگان شما، گرفتار همین نگاه نشده اید؟ وقتی مینویسید که «اینها اگر به قدرت برسند خواهند کشت، شکنجه خواهند کرد، زندانی خواهند کرد»، آیا واقعا در حال تحلیل منطقی هستید یا پیشگویی آخرالزمانی؟ و شده اید ساحره معرکه گاه سامره؟. بر چه بنیان معرفت ‌شناختی چنین قطعیّتی را صادر میکنید؟ آیا این زبان، زبانِ «منتقد نقّاد روشنفکری» است یا دادستان مصدر تشخیص حقّ از باطل؟. شما، «نفرت» را فقط در دیگری میبینید، نه در خویشتن و این دقیقا آغازِ سقوط اخلاقی است؛ زیرا هر ایدئولوژیی/مذهبی/دین ایمانخواهی/ دیدگاهی و امثالهم که خود را «معصومِ مطلق» تصوّر کند، دیر یا زود به خشونت توجیهی میرسد. تاریخ جوامع بشری، مملوّ از انسانهایی بوده است و هنوزم هست که برای نابودی «شرّ»، خودشان مصدر ایجاد شرّی بزرگتر شده اند. استالینیسم نیز با ادّعای مبارزه با فاشیسم، اردوگاه ساخت. انقلاب فرهنگی چین نیز به نام پاکسازی ارتجاع، انسان را له کرد. حتّا بسیاری از جنبشهای ضدّ استبدادی، وقتی به قدرت رسیدند، همان چهره‌ سرکوبگرِ دشمن پیشین شدند.
مسئله فقط سلطنت ‌طلبی یا جمهوریخواهی نیست. مسئله، ساختار روانیِ قدرت است. انسانِ تشنه‌ قدرت، چه تاج بر سر بگذارد، چه عمامه، چه ستاره‌ سرخ، اگر «دیگری» را فاقد حقِّ بودن بداند، به استبداد خواهد رسید. فاجعه اینجاست که شما به جای واکاوی این ریشه‌ عمیق انسانی، همه چیز را به یک اردوگاه سیاسی فرو میکاهید. این تقلیل‌گرایی، خطرناک است؛ زیرا خواننده را از تفکّر بازمیدارد و فقط او را به خشم تجهیز میکند. صحبتهای شما کما فی السّابق به تناقضگویی آلوده اند. از یک سو، سلطنت ‌طلبان را «مزدور»، «لومپن» و «سربازگیری ‌شده» مینامید؛ یعنی آنان را فاقد شعور مستقل معرفی میکنید. اما از سوی دیگر، همانها را چنان سازمان‌یافته، پیچیده و خطرناک توصیف میکنید که گویی با دستگاهی شبه‌ نازی رو به ‌رو هستیم. بالاخره کدامنند؟ اوباشِ بی ‌فکر یا ماشینِ تمام‌ عیار فاشیستی؟ این نوسان، نشان میدهد که صحبت شما برخاسته از هیجان افسارگسیخته استوار است تا انسجام نظری. شما برغم ادّعایی که دارید از فلسفه و دانش سیاست، چیزی نمیدانید؛ زیرا هنوز هیچ تمایزی میان «ناسیونالیسم»، «اقتدارگرایی»، «فاشیسم»، «سلطنت‌طلبی» و «پوپولیسم» قائل نیستید. همه را در یک دیگ ریخته و آش شله قلمکار پخته اید تا تصویری هولناک برای حمله به شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان بسازید و به دیگران القاء کنید. اما فلسفه به ذات خودش و در اینجا دانش فلسفه سیاست، یعنی هنرِ تفکیک کردن است، نه مخلوط‌سازیِ مفاهیم. حتّا تعبیر «روح فاشیسم» نیز بیشتر شاعرانه است تا تحلیلی. فاشیسم تاریخی، محصول شرایط مشخص اقتصادی، تحقیر ملّی، بحران سرمایه‌داری، فروپاشی نهادهای لیبرال و بسیج توده‌ای مدرن بود. نمیتوان هر رفتار هیجانی و پرخاشگرانه را به آن تقلیل داد وگرنه خودِ این واژه، از معنا تهی میشود. باید پرسید که چرا جامعه‌ ایرانی، مدام میان دو قطبِ «منجی» و «شیطان» نوسان میکند؟ چرا هنوز نمیتواند سیاست را عرصه‌ انسانهای خطاپذیر ببیند؟. چرا هر مخالفی یا «خائن» است یا «نجات ‌دهنده»؟ چرا ذهنیّت ایرانی، اینهمه مستعدِ تقدیس و تکفیر است؟. مشکل فقط سلطنت‌ طلب افراطی نیست؛ مشکل، روان‌شناسیِ جمعیست که هنوز آزادی را به‌ مثابه‌ «تحمّلِ دیگری» و سنجشگری خردمندانه مواضع رفتاری و کرداری و گفتاری دیگران نیاموخته است. جامعه‌ای که مخالف را فوراً «فاشیست»، «خائن»، «مزدور» یا «نجس» مینامد، حتّا اگر شعار آزادی سر بدهد، هنوز در اعماق خودش استبداد منش است و صحبتهای شما نیز خواسته و ناخواسته، چهره‌ پنهان خودش را آشکار میکند و میخواهد تلقین کند که مثلا متنی علیه فاشیسم است؛ در حالیکه خود شما به زبانِ فاشیسم سخن میگویید و صحبتهایی علیه حذف میکنید که تف سر بالا هستند و نشانگر حذف‌گر بودن شما و همعقیدگان شمایند. حرفهایی که علیه نفرت هستند؛ ولی از زبان و قلم نفرت، تغذیه میکنند. نقد حقیقی و منطقی، زمانی وجود دارد که انسان حتّا در چهره دشمنان و رقیبان سیاسی خودش نیز امکانِ انسان بودن را ببیند؛ وگرنه سیاست، فقط میدانِ جا به ‌جاییِ جلّادان و گیوتینداران خواهد شد و فرقی نمیکند که به نام الله، خونریزی کنند یا به نام طبقه کارگر یا به نام سکولاریسم و دیگر خزعبلات رایج و شایع.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: حالب است
دیدگاه:

حالب است

مینویسد: دستش اگر به قدرت برسد، مخالف را زندانی خواهد ‌کرد، شلاق خواهد زد، شکنجه خواهد داد و خواهد کشت. اینکه هیچ ابایی از این ندارند که بگویند کیستند و در پی چیستند، خود اصلاً مشخصه‌ا‌ی از پروژه‌شان است.».
کافر همه را به کیش خویش پندارد. شما بودید که به جرم بوسه و دوستت دارم گلوله در شقیقه رفیق تان در بیابان خالی کردید و افتخار کردید. شما بودید که رفیق تان را به جرم تغییر عقیده سیاسی کشتید. شما بودید که پاسبان و مستشار کشتید. جنایتکار شماها هستید و در کارنامه تان هست. شماها دیگه از این ایرادات نگیرید بهتون نمیاد. بدهید دوتا پیرمرد جبهه ملی از این حرفا بزنند. شما جانیان در خیابان داد زدید اگر خلخالی به بیدادگاهش باز نگردد خودتان رسما دادگاه صحرایی برای خدمتگذاران ایران تشکیل میدهید و آنها را اعدام می کنید. با این کارنامه با چه رویی به این جوانان ایراد میگیرید. خدا پدر آخوند را بیامرزد که عقلش را دست شماها نداد و کم کشت و شماها نا امید شدید و نق میزدید. پس قیاس به نفس نفرمایید قربان. ما ساواکی ها سر تصاحب رادیوی پخش بلاهت در عراق به روی هم اسلحه نکشیدیم و یکدیگر را نکشتیم. کسی را ترور نکردیم مثل شماها.. نهایت جنایت ما این بود که عالی پیام هالو را انگشت کردیم. و شما تروریست های رفیق کش که بلد نیستید یک سوزن به خودتان بزنید جوالدوز را برداشتید و انگشت به هالو را به این تعبیر کردید که فردا میخواهیم شماها را شکنجه و کشتار کنیم. نه عزیز.. قیاس به نفس نفرمایید. ما انسانیم، شعور داریم، به حقوق بشر قلبا اعتقاد داریم و مثل شما عقیده نداریم که چهره بزک کرده امپریالیسم است. به آنجا ها نخواهد کشید که شکنجه شوید. کسی شماها را تحویل نمیگیرد قابل این حرفها نیستید. عالی پیام شانس آورد در حقش جنایت شد که انگشت شد اسم در کرد. در حق شما چنین جنایتی نخواهد شد. مگر آن که بروید جلوی این ساواکی ها پرچم فلسطین را بگیرید و رفیق تان فرخ برای حسن نصرالله مثل مادرش اشک بریزد. آنوقت ما حق داریم شعار پرچم فلسطنو بکن تو هوا سر بدهیم یا بازهم این کار بی تربیتی است؟
آقای کریمی.. داداش .. لنگ بنداز. بی خیال. کار شماها شده به قول مادرم عین کنیز کفگیر خورده نق زدن. آی چرا انگشت کرد آی چرا آرم ساواک داره آی چرا فحش داد. ول کن این حرفا رو. کمی سیاسی باش و دست از این جنجال های کودکانه بردار. یک سری جوان از سر احساس و نفرت از وضعی که 57تی به سرنوشتش آورده و گند زده کفری است و این جوری واکنش نشان میدهد. والا تالا مثل شماها دل ندارد که رفیقش را ببرد بیابان گلوله تو سرش خالی کند و یا ببرد مثل اون یکی خدا پرست تون ببرد بکشد و با زرنیخ به آتش بکشد. یادمه از تلویزیون این جنایت را پخش میکردند چقدر مردم نفرت داشتند. ول کنید دیگه.. کمی هم فکر آخرت باشید و یک ختم قرآنی یک ذکر معصیتی چیزی.. چه میدونی.. شاید خدا وجود داشت یک توشه آخرتی بد نیست ها.. از ما گفتن.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: من کلی هم تخفیف دادم چون…
دیدگاه:

من کلی هم تخفیف دادم چون حوصله نوشتن و تکرار مکررات ندارم.

آقای مرادی مینویسد: این دیگر صرفاً دفاع از پهلوی نیست، بلکه دفاع آشکار از اصل سرکوب سیاسی است. در واقع ایشان ناخواسته نشان می‌دهد نگرانی درباره بازتولید فرهنگ حذف و اقتدارگرایی، یک توهم یا اغراق نبوده است.
من ضمنا نوشتم که خلاص کردن تروریست ها از زندان و دادن فضای سیاسی به آنها توسط شاه ساده لوحانه بود. آن مار و عقرب هایی که از هلفدونی بیرون آمدند نیشی به ملت زدند که هشت میلیون آوره و جنگ و بدبختی نصیب شان شد. سخن شما پیرامون سرکوب نه تنها توهم نبود و اغراق نبود.. بلکه خیلی هم کم اغراق کردید. کلا نگاه ساده لوحان به آزادی سیاسی کار احمق هاست. چنانچه اکثریت ملتی مثل ملت ایران در سال 1299 که رضاخان کودتا کرد را بهش دمکراسی میدادید آخوندها حکومت ولایت فقیه شان را سر کار می آوردند. اگر این سخن مرا رد کنید نشان از این است که نه تاریخ معاصر تان را میدانید و نه اصلا سیاست و سیاستمداری میدانید چیست. در مقابل کسانی که احترامی برای دمکراسی قائل نیستند نباید متوسل به دمکراسی شد چون میبازید. اگر مردم ایران در سال 1299 قرار بود در یک رفراندم شرکت کنند مطمئنا آخوندها حکومتی را که حق نایب امان زمان میدانست از آن خود میکردند. رضاخان باید احمق میبود که به چنین دمکراسی میدان میداد. باید سرکوب میکرد. شاه باید اهل سیاهکل را سرکوب میکرد. شاه باید کسانی که میگفتند شاه باید سلطنت کند نه حکومت باید سرکوب میکرد چرا که در 12 سال پس از سقوط رضاشاه ایران دمکراسی بود و سه بار آخوند چپی قصد جانش را کردند و گلوله در بدنش نشاندند. شاه باید خیلی ابله و احمق باشد که به چنین جامعه ای آزادی سیاسی بدهد. باید سرکوب میکرد. باید دست ساواک را بازتر میداشت تا جامعه را از صدمه زدن به خودش مصون دارد. جامعه سال 57 مثل نوزاد تازه متولد شده که ناخن های تیزی هم دارد و اختیار انگشتان و دستانش را ندارد اگر به دستش دستکش نرم نکنید صورت خود را زخمی می کند. کاری که ایرانی کودک در سال 57 کرد و صورت خود را به دست خود خراشید. تازه امروز برخی مانند آقای مرادی هنوز دارند صورت شان را میخراشند در حالی که نسل تازه با بزرگداشت ساواک متوجه شده که منافعش کجاست و میزند توی دهن مخالفان ساواک. شاهزاده هدف مرا از 47 سال پیش دارد پیش میبرد وآن تشکیل مجلس موسسان برای تعیین قانون اساسی و نیز رفراندم تعیین نوع رژیم. ترس امثال آقای مرادی از همین است که میدانند ملت ایران بخاطر نوستالژی بسیار زیبایی که از ده سال آخر محمدرضاشاه دارند نظام ایران ساز پهلوی را دوباره روی کار خواهند آورد. من مطمئنم که شاهزاده نه اهل دیکتاتوری است و نه ملت ایران که هیولای جمهوری اسلامی را سرنگون کرده اند اهل سواری دادن به دیکتاتور جماعت. این یک حرف منطقی است که نباید مشکلی برای آقای مرادی ایجاد کند. و اگر آقای مرادی به این پارادایم ایراد دارد ریگی به کفش دارد و بس! و ما ایستاده ایم که مردم به صندوق های رفراندوم و انتخاب نماینده برای مجلس موسسان دست پیدا کنند. 57تی ها عقده میشود برایشان. این بزرگی و مردانگی را ندارند که بپذیرند که گند زده اند. مثل بقیه ما بزرگ ها و مردها.. مثل محسن کردی اسلحه بدست 57تی، مثل محققی چریک سیانور زیر زبان و مثل کیاننوش توکلی چریک مسلح زمان شاه و بقیه رفقا. انسان ها در طول تاریخ شان بارها زمین خورده اند مهم این است که درایت کافی برای درک اشتباهات شان داشته باشند و اسیر تابوها نباشند. این که یک تاریخ چریکی پشت سرت باشد و بتوانی به خودت تا دم مرگ ببالی اما اینقدر وجود و انسانیت داشته باشی که منیت خود را کنار بگذاری و بگویی که مهم نیست راهم اشتباه بود یا درست.. مهم این است که امروز از وسیله ای بنام رضاپهلوی باید استفاده کنم. فردا هم تبلیغ کنم که مردم به نظام جمهوری رای بدهند و نظام سلطنتی را به زباله دان تاریخ بفرستند. اگر کسی به این راضی نیست ریگی به کفش دارد و باید به دیده شک و تردید در او نگریست. اگر مسعود رجوی جای شاهزاده در دل مردم جای داشت هرچند از ریختش تنم کهیر میزنه اما از او حمایت میکردم. من همینجا که مدتی مجاهدین را زیر بار انتقاد گرفته بودند گفتم اگر مجاهدین سال 67 که در فروغ جاویدان به تهران رسیده بودند ما امروز کالکسکه مسعود و مریم را در خیابان های تهران گلباران میکردیم. رضا پهلوی شاه نشد؟ خب نشود. مگر من به سیاست آمده ام و عمری تلف کرده ام که شاهزاده شاه شود؟ که چی بشه؟ اگر همین را مسعود رجوی فراهم کند حتما از او حمایت میکنم. اما سیاست های بلاهت آمیز مسعود رجوی تخم کینه و نفرت در دل ایرانیان ایجاد کرده و برای همین هم بارها گفته ام که هرکس دم خروس اتحاد با مجاهدین از زیر بغلش بیرون بزند مردم از او متنفر خواهند شد و آن حرکت به زمین خواهد خورد. لذا.. فعلا تا اطلاع ثانوی شاهزاده محبوب مردم و پیشتاز است. فردا شما بجای این 600 نفر و آن دویست نفر مطرب که سر قبر ساعدی دف زدند چند صد هزار نفر ایرانی - نه کولی های رومانی و روس- به حمایت از فرخ نگهدار بیرون بکشید که بزند روی دست هواداران شاهزاده آن گاه من اینجا خواهم نوشت که نگهدار یا رجوی یا هرکس دیگری همسنگ شاهزاده است و چون مورد اقبال مردم است و کف خیابان نیرو دارد احترام به رای مردم ایجاب می کند که یک اتحاد با این جریان صورت بگیرد. فعلا این قضیه نشده و این عین بلاهت است که شاهزاده با اتحاد با آن 600 نفر و یا مسعود رجوی اعتبار خود را به صفر برساند.
در مورد سرکوب.. اگر به جان شاهزاده و یا پادشاه ایران آینده یا رئیس جمهور آینده ایران نیرویی سوء قصد کند باید سرکوب شود چرا که به رای مردم و دمکراسی احترام نگذاشته. لذا.. دمکرات هستم اما ساده لوح نیستم آقای مرادی. هرگاه به دمکراسی احترام گذاشتید باید توقع داشته باشید سرکوب نشوید. من هم اگر احترام گذاشتم نباید سرکوب شوم. اما همانطور که گفته شد.. من در حسن نیت شما تردید دارم. تردید و شک که نه... مطمئنم که بدخواه شاهزاده هستید و ادعای دمکراسی تان هم یک تاکتیک موقت و حرفهای قشنگ تان هم پیشکش خودتان. ما از پشت کوه نیامده ایم. برو این دام جای دگر نه.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: افشین جم‌:
دیدگاه:

افشین جم‌:

خانم بریژیت مکرون ، همسر امانويل مکرون، و خانم گلشیفته فراهانی، هر دو‌این شایعه ها را تکذیب کردند. خانم مکرون اضافه کردند دسترسی و یا نیازی به نگاه کردن به تلفن دستی همسرش را ندارد . داستان از آنجا سرچشمه گرفته که خانم نویسنده کتابی که مربوط به آقای مکرون است ، در چند جمله از قول مکرون نوشته که به خانم‌ فراهانی نوشته که خانم فراهانی زیبا است. همین .

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Navid Farzan
دیدگاه:

Navid Farzan

متأسفانه نوشته لاجوردی بیش از آنکه تلاشی برای پیشرفت و گسترش جنبش سرنگونی‌خواه باشد، پر از پرگویی، بزرگ‌نمایی و جهت‌گیری مغرضانه برای زمینه‌سازی حمله به شاهزاده است.
با این حال، او در میان این حملات و فضاسازی‌ها به برخی مشکلات، ضعف‌ها و تهدیدهای واقعی موجود در جنبش نیز اشاره کرده است؛ مسائلی که اگر نادیده گرفته شوند، می‌توانند در به جنبش آسیب بزنند.
بنابراین، به‌جای برخورد احساسی یا صرفاً واکنشی، بهتر است این تهدیدها و نقاط ضعف با دقت مورد توجه قرار گیرند و برای آن‌ها راه‌حل و چاره‌اندیشی جدی صورت بگیرد.
بخش بزرگی از مشکلات و حاشیه‌هایی که در تظاهرات دیده می‌شود، ناشی از نبود یک مرکز تصمیم‌گیری و هماهنگی واحد است. برخلاف اتهاماتی که دشمنان درباره «دیکتاتوری فردی» یا «عدم دموکراسی» مطرح می‌کنند، شاهزاده نه حزب دارد و نه تشکیلات متمرکز. همه چیز در تظاهرات در شهرهای مختلف جهان بصورت محلی تصمیم گیری میشود.
برخلاف بسیاری از گروه‌های سیاسی که ساختار هرمی و مرکزیت فرماندهی دارند و کوچک‌ترین تصمیمات از بالا گرفته می‌شود و دیگران صرفاً مجری هستند، در جنبش شیر و خورشید بیشتر تصمیم‌ها به‌صورت محلی و بر اساس ابتکار و همکاری خود مردم گرفته می‌شود. محور اجرایی این جنبش، اعتماد متقابل میان فعالان و شرکت‌کنندگان است، نه فرماندهی بسته و تشکیلات آهنین. اما طبیعی است که چنین مدلی در کنار مزایا، آسیب‌پذیری‌های خود را نیز دارد.
برای نمونه، در انگلیس چندین گروه شاهنشاهی و حامی شاهزاده شکل گرفته‌اند. در شهرهای مختلف تظاهرات همزمان برگزار می‌شود و حتی در لندن گاهی دو گروه به‌طور هم‌زمان در دو نقطه جداگانه شهر تجمع برگزار می‌کنند. این وضعیت نتیجه نبود یک ساختار هماهنگ‌کننده مرکزی است؛ در نتیجه مسئولیت اتحاد، نظم و هماهنگی عملاً بر دوش خود مردم و فعالان گذاشته شده است.
به نظر من، برای جلوگیری از پراکندگی، نفوذ و سوءاستفاده، باید نوعی مدیریت و هماهنگی مرکزی ایجاد شود تا همه گروه‌ها در چارچوبی مشترک، با پیام واحد، شعارهای هماهنگ، پرچم‌های مشخص و قوانین رفتاری روشن فعالیت کنند.
ممکن است عده‌ای این را مغایر دموکراسی یا نشانه تمرکزگرایی بدانند، اما واقعیت این است که بدون حداقلی از سازماندهی و هماهنگی، هر جنبشی در معرض تفرقه، نفوذ و از دست دادن اثرگذاری قرار می‌گیرد.
جنبشی که می‌خواهد صدای واحد ملت ایران باشد، به نظم، انسجام و وحدت عمل نیاز دارد.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Bahram Mohammadi
دیدگاه:

Bahram Mohammadi

نگاهى به سربازان متحدالشكل طيف شاهزاده رضا بهلوى:
دوستان عزيز و گرامى حداقل بعد از گذشت ٤٧ سال بايد تفاوت فكري با زهرا خانم كه به عمه و خاله صادق قطب زاده معروف بود، داشت!
حمله كور و نفرت انگيز را بايد هميشه محكوم كرد و سرچشمه و دليل اين همه سوزش دردناك مخالفان شاهزاده رضا بهلوى را هم همه ميشناسند و همچنين پستان به تنور چسباندنِ چپ مذهبى يعنى مخالفت به هر دليل با رضا پهلوى هم كاملا روشن است! حتى لازم باشد سرخ جامگان قمه كش اعتلاف با شيخ فضل الله نورى و شيخ خزعل را بر حمايت از رضا پهلوى ترجيح ميدهند! اما همه اين موضوعات دليل نميشود كه عده اى بنام شاه الهى ( كه در طرفدارى انان نسبت به شاهزاده رضا پهلوى بايد شك كرد) در دسته هاى منظم زنجير و قمه بدست در ميدانهاى شهرهاى مختلف حتى بصورت نمادين جولان دهند!
اين اعمال تحت هيچ شرايطى قابل قبول نيست؛ يكسو از نظر اخلاق سياسى و از سوى ديگر از انجاييكه مشدى قاسم هاى چپ بر بشت بام خانه دايى جان با تفنگ سرپر اماده رصد كردن صف ياران شاهزاده رضا پهلوى هستند تا مو را بقول خودشان از ماست بيرون بكشند! اگر چه هر بار هم كه شليك كرده اند يا به كاهدان زده اند و يا باروت تفنگ سرپرشان به سر وصورت خودشان پاشيده و خودشان را سوزانده و رسوا كرده و امروز پناهگاه مفت و مجانى رژيم شده اند، در شكافى كه ايجاد كرده و ميكنند با كمك ساير مدافعان حرم مثل چپ جهانى به رژيم نفس مصنوعى و كپسول اكسيژن وصل ميكنند تا گستاخانه در خيابانهاى ايران با تير بار و سربازان نيابتى جولان دهند، اعدام كنند و در خارج هم پرچم خود و فلسطين را بدست چپ داده و به تجمعات مخالفان حمله ور شوند!
دلايلى كه چنين لغزش هايى در صفوف همراهان شاهزاده رضا پهلوى صورت ميگيرد:
ديگر نيروها دارى تشكيلات هستند و بر اساس خط و مشى سازمانى و گروهى عمل ميكنند. حتى اگر تا چند صد نفر باشند! احزاب سياسى هم داراى برنامه و خط و مشى سياسى هستند و كنترل اعضا و اعلام مركزى خطوط و سياست و شعارها و نمايشات از طريق رهبرى و يا مركزيت حزب تعيين و اعلام ميشود! و همه شعبات حزبى و تشكيلاتى موظف به اجراى ان هستند! اينجا تعداد از دو تا ده ها هزار نفر تفاوتى ندارد!
برعكس طيف طرفداران رضا پهلوى " از…. تا" هستند و هيچ كنترل حزبى و تشكيلاتى بر انان حاكم نيست! و بسته به افراد فعال در شهرها هر جريانى داوطلبانه عمل ميكند! هيج برنامه ريزى مركزى وجود ندارد! رگنزبورگ سفيد ميپوشد! گلاسكو سياه و …
اين بيانگر ازادى عمل هر جريان در هر منطقه است و اينان هيچ رهنمود مستقيم هم از طرف ايشان دريافت نميكنند! چرا كه استدلال ايشان هميارى و همكارى همه گروه ها با تمايلات متفاوت است! براى شاهزاده رضا پهلوى امكان كنترل اين افراد افسار گسيخته موجود نيست!
در اينجا بلحاظ روانى به حس يگانگى و وحدت و رفاقت گروهى و عيارى اين گروه هاى متحدالشكل به لحاظ پوششى نميپردازم!
اما اين عياران يا سربازان بى شكل و هويت دوران ٥٧ يا لشگر حزب الله تفاوت دارند! انان بعنوان گروه ها و باندهاى سياه ، پشت پرده بطور مخفيانه ولى هدفمند براى سركوب و ازار مردم سازماندهى شده بودند! و بطور تدريجى كه از پشت ديوارهاى سركوب بيرون خزيدند معلوم شد كه از همان عناصر ناشناس مثل زهرا خانم و الله كرم و ده نمكي و … بوده اند و بعدها هم كه بعنوان ياران و سربازان اتش به اختيار اسلام و مسلمين به ايران و تا به بيرون از مرزها معرفى شدند!
اين افراد بوجد امده دلايل و انگيزه هاى متفاوت از … تا دارند و گاهى هم براى نمايش و خودنمايى و رقابت وارد ميدان شده اند! همگان از طيف سابق فدايى ، انشعاب اقليت و اكثريت را بخاطر دارند . بستگى به رفاقت و بافت شهرى يا اكثريتى ميشدند و يا اقليتى! انتخاب ها تقريبا رفاقتى و عشيره اى بود! در مراسم محرم و عاشورا هم براى بزرگى اعلم و كتل محله هاى مختلف در رقابت شديد و حتى درگيرى و زد و خورد بودند! اين فرهنگ منفى مردم است و با يد انرا از خود زدود و در اين راه بايد از شاهزاده رضا پهلوى خواستار اعلام مواضع قاطع ترى شد و نه بهانه اى براى دشمنى با ايشان ساخت و از هر كاه خطايى كوه فاجعه بسازيم! بيشتر مواظب باشيم و اين سازماندهى ها و اعمال اسيب رسان را به دفتر ايشان معرفى كنيم!
ايران ما سلامت!
با سپاس و تشكر

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Kiya Chahzadآقای لاجوردی…
دیدگاه:

Kiya Chahzad
آقای لاجوردی درود برشما .
بسیار زیبا نوشتید و آموزنده و مفید ولی میخواهم بدانم این جنبش عظیم خیابانی ، اگر ده تا نقطه منفی دارد نقاط مثبتش کجاست ؟ و شما و بقیه که آماج حمله انددر کجای آن قرار دارید ؟
برای این نود درصد مثبت یا اصلا بگوییم هفتاد درصد که هر هفته میلیونها انسان را به خیابان میکشد چه انگیزه ای تصور میکنید ؟ چه نقشی در برابر رژیم قاتلان ایفا میکنند؟
سوال آخرم اینکه فکرمیکنید چه دلیل یا دلایلی درگذشته و حال باعث شده که نسل جوان امروز آهنگ دیگری ساز کنند که شما و دیگر اپوزیسیون صدایتان به هوا بلند شد ؟

تاریخ:
نویسنده: کیانوش توکلی
عنوان دیدگاه: بنظر من " رابطه گلشیفته…
دیدگاه:

بنظر من " رابطه گلشیفته فراهانی و امانوئل ماکرون" شایعه " زرد _ دوزاری است است . این نوشته من نیست . منبع ان یورونیوز و نویسنده ان نا مشخص است

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: با درود دوست گرامی، من…
دیدگاه:

با درود دوست گرامی، من تقریباً هر روز بین ۸ تا ۱۲ ساعت از ابزارهای هوش مصنوعی استفاده می‌کنم، به‌ویژه در حوزه کاری خودم که مرتبط با آی‌تی و توسعه وب است. طبیعی است که در کار تخصصی، بیشتر از ابزارها و مدل‌هایی استفاده کنم که برای برنامه‌نویسی، تحلیل، توسعه و حل مسائل فنی مناسب‌تر هستند.

امروز هوش مصنوعی برای من چیزی شبیه اینترنت، موتور جستجو یا نرم‌افزارهای تخصصی سال‌های قبل است؛ ابزاری برای سرعت بیشتر، دقت بالاتر و کیفیت بهتر. همان‌طور که یک طراح از فتوشاپ استفاده می‌کند یا یک مهندس از نرم‌افزارهای تخصصی، من هم از ابزارهای هوش مصنوعی برای بخشی از کارهای روزانه‌ام استفاده می‌کنم.
اما ایده‌ها، تجربه، تصمیم‌گیری و مسئولیت آنچه منتشر می‌کنم همچنان با خود من است. ابزار می‌تواند کمک کند، ولی جای فکر و نگاه انسان را نمی‌گیرد.

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: با درود جناب کردی گرامی،
نقد…
دیدگاه:

با درود جناب کردی گرامی،
نقد اندیشه است، نه عقده‌گشایی
جناب کردی مدعی شده‌اند که نقد من ناشی از «عقده‌گشایی» است. پرسش ساده اینجاست؛ دقیقاً من قرار است نسبت به چه چیز یا چه کسی احساس عقده داشته باشم؟ چه برتری فکری، سیاسی، اخلاقی یا اجتماعی‌ای وجود دارد که موجب حسرت یا ناراحتی من شده باشد؟

به اعتراف خود جناب ابوالفضل محققی، از سیاهکل تا امروز بخش بزرگی از آن مسیر سیاسی، مجموعه‌ای از شکست‌ها، اشتباهات و بن‌بست‌ها بوده است. من برخلاف این نگاه، از گذشته فکری و تصمیم‌هایی که در زندگی گرفته‌ام احساس شرمندگی ندارم. ممکن است هر انسانی در طول زندگی دچار خطا شود، اما من در هر مقطع بر اساس فهم، وجدان و شرایط زمان خود تصمیم گرفته‌ام و هنوز هم همان انتخاب‌ها را صادقانه و مسئولانه می‌دانم.
از سوی دیگر، نوع ادبیات و رفتار اجتماعی نیز خود بخشی از مسئله است. من همواره نام جناب محققی را با احترام برده‌ام، حتی زمانی که نقد جدی به دیدگاه ایشان داشته‌ام. اما وقتی فردی در پاسخ، از ادبیاتی مانند «مرادی‌نامی» استفاده می‌کند، نشان می‌دهد هنوز درکی مدرن از فرهنگ گفت‌وگو، احترام متقابل و نقد متمدنانه شکل نگرفته است. این نوع برخورد بیشتر یادآور فرهنگ سیاسی مبتنی بر تحقیر، حذف و برتری‌جویی شخصی است تا یک گفت‌وگوی سالم فکری.
واقعاً نمی‌دانم کدام ویژگی یا موفقیت در کارنامه جناب محققی باید موجب احساس حقارت یا عقده در من شود تا بخواهم چیزی را «خالی» کنم. نقد سیاسی و فکری زمانی معنا دارد که بر پایه استدلال، تجربه و نگاه متفاوت شکل بگیرد، نه بر اساس حسادت یا کینه شخصی. متأسفانه ساده‌ترین راه برای فرار از پاسخگویی به یک نقد، نسبت دادن انگیزه‌های روانی به منتقد است.
جناب کردی در نقد خود بیش از آنکه به اصل استدلال‌ها پاسخ دهد، وارد فضای احساسی، شخصی و تخریبی شده است. نوشته ایشان عملاً تأییدی بر همان نگرانی‌ای است که در نقد جناب ابوالفضل محققی مطرح شد؛ یعنی غلبه نگاه اقتدارگرایانه، قهرمان‌سازی و توجیه سرکوب به نام رفاه و نظم.
نوشته آقای محققی اساساً بر نوستالژی، حسرت گذشته و تصویر آرمانی از دوران پهلوی استوار بود و کمتر به دلایل واقعی سقوط آن نظام، ضعف نهادهای سیاسی، نبود آزادی‌های پایدار و شکاف میان حکومت و جامعه پرداخت. نقد من نیز دقیقاً متوجه همین نگاه بود؛ اینکه نمی‌توان با بازتولید همان الگوهای متمرکز و شخصیت‌محور، انتظار رسیدن به توسعه و دموکراسی داشت.
اما پاسخ جناب کردی از این هم فراتر می‌رود. ایشان صریحاً می‌نویسد «به درک که دموکراسی نبود» و حتی شکنجه توسط ساواک را در برابر مخالفان قابل چشم‌پوشی می‌داند. این دیگر صرفاً دفاع از پهلوی نیست، بلکه دفاع آشکار از اصل سرکوب سیاسی است. در واقع ایشان ناخواسته نشان می‌دهد نگرانی درباره بازتولید فرهنگ حذف و اقتدارگرایی، یک توهم یا اغراق نبوده است.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: جناب اسماعیل مرادی گرامی ؛…
دیدگاه:

جناب اسماعیل مرادی گرامی ؛ بنظر می رسد نوشته های یک سال اخیر تان با استفاده از هوش مصنوعی صورت گرفته است ؛ البته استادهای دانشگاهها هم از این ابزار استفاده می کنند ولی دقیقا ذکر می کند که به چه میزان از آن استفاده کرده اند. بنابراین لطفا این موضوع را ذکر کنید

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: مقاله اقای اسماعیل مرادی…
دیدگاه:

مقاله اقای اسماعیل مرادی بیشتر خالی کردن عقده است تا پرداختن به مقاله آقای محققی

مقاله اقای اسماعیل مرادی بیشتر خالی کردن عقده است تا پرداختن به مقاله آقای محققی. من هم مقاله آقای محققی را نخوانده بودم نه به دلیلی شبیه آقای مرادی بلکه به همان دلیلی که بیانیه های شاهزاده را هم نمیخوانم. همچنین مقاله های کسانی که مثل آقای محققی در امر سیاست با من فاصله ای ندارند یا فاصله اندکی دارند - البته از نظر من- امروز اما با دیدن مقاله آقای مرادی رفتم سروقت نوشته آقای محققی. دریافتم که اصلا اثری از «اتهامات» آقای مرادی در مقاله آقای محققی نیست. نوستالژیک است؟ آری! چرا نباشد؟ وقتی ایران به چنین وضعیتی گرفتار شده آیا حسرت و نوستالژیک ندارد؟ هرکس چنین دردی و چنین نوستالژی ندارد یا ایرانی نیست یا ذهنیتی دگم و جزم اندیش دارد. دین ضدیت و دشمنی با پهلوی ها دین جدیدی است که آفت آن دامن برخی حسرت به دلان قدرت امثال رجوی ها و سایر مخالفان 57تی را فرا گرفته است. با مرگ این نسل 57تی ضد پهلوی که خوشبختانه وجود نحس شان دارد کم و کمتر میشود ایران عزیز ما از این آفت در امان خواهد بود و بی بی سی دچار کمبود فرخ نگهدارها و رضا علیجانی ها خواهد شد. این نسل نحس میرود اما آیا پهلوی ها هم - چه آینده ایران پادشاهی باشد چه جمهوری- همراه 57تی ها خواهد رفت؟ همه ما فراموش خواهیم شد چه موافق و چه مخالف پهلوی. حتا تظاهر کنندگان میلونی هم فراموش خواهند شد. اما این یاد دوران درخشان پهلوی هرگز از یاد ایران نخواهد رفت و این دوران راهنمای ایران آینده خواهد بود. در آن دوران ساواک بود؟ بله بود و ما قدرش را نمی دانستیم. البته که شکنجه کردن قابل دفاع نیست و محکوم است اما بین بد ساواک که شکنجه میکرد و بدتر مخالفین شاه یعنی مجاهدو آخوند و فدایی من حاضر بودم چشم بر روی کارهای خلاف ساواک ببندم. به درک که تروریست ها شکنجه میشدند و کار احمقانه ای بود که سال 57 این دیوانه های زنجیری از زندان آزاد شدند و کار احمقانه ای بود که شاه فضای باز سیاسی داد. اگر این کارهای احمقانه نشده بود امروز ما هشت میلیون آواره نداشتیم و مثل مردم دوبی زندگی لوکس داشتیم و کلفت فیلیپینی و رفتگر پاکستانی داشتیم. دمکراسی نبود؟ به چس سگه که دمکراسی نبود. به درک که دمکراسی نبود. مگر مردمی که دارند در دوبی و قطر و کویت حال دنیا را می کنند دمکراسی دارند که آقای مرادی هی دمکراسی دمکراسی میکند؟ اگر در دوبی به همین جماعت 57تی زندگی لوکس بدهند و یک دفتر معاملات املاک در اختیارشان بگذارند - آخه کار دیگری بلد نیستند - اخ و تف خواهند کرد که دمکراسی نیست؟ دمکراسی را برای چه میخواهی؟ مگر برای رفاه و آزادی مردم نمیخواهی؟ خب مردم امارات و کویت و سنگاپور پر از رفاه هستند و دمکراسی هم ندارند. میخواهم چنین دمکراسی که خواستنش باعث نکبت جمهوری اسلامی میشود هفتاد سال سیاه نباشد.
مشکل بزرگ مخالفان شاه جزم اندیشی شان بود. حتا اگر شاه دمکراسی می آورد از نگاه آنان این دمکراسی ظاهر بزک کرده امپریالیسم بود و بازهم بمبگذاری میکردند و مبارزه مسلحانه. لذا دمکراسی و حقوق بشر را مخالف شاه نباید بر زبان بیاورد چون به آن اعتقادی نداشت.
وقتی کله ای بوی قرمه سبزی بدهد و هرچه از سازندگی ایران بگویی بگوید این رژیم یک کلام امپریالیستی و بخواهد بدون آن که نمایندگی مردم را داشته باشد سرنگونش کند جایی بجز زندان جایش نیست. یادش بخیر.. در مقابل چشمان حیرت زده من مناظره بابک زهرایی و بنیصدر را از تلویزیون میدیدم. بنیصدر 13 مشخصه برای اقتصاد ایران بر شمرد و نوبت بابک زهرایی شد که همه رشته های بنیصدر را سیفون کشید و گفت اقتصاد ایران یک مشخصه دارد و آن امپریالیستی بودن آن است. مزارع را اشتراکی کنید و کارخانه ها را بدهید دست شورای کارگران تا اقتصاد درست شود. یادم هست بنیصدر از این حرف وحشت کرد و گفت آقا شما دارید در مقابل دوربین تلویزیون و میلیونها بیننده این صحبت ها را می کنید و این حرفها از یک تلویزیون ملی میتواند به یک آشوب اجتماعی منجر شود. بابک زهرایی ها و مجاهد خلق و چریک فدایی خلق و ... اهل دمکراسی و این سوسول بازی ها نیستند و آن را بزک چهره مخوف امپریالیسم به حساب می آوردند. لذا.. برای من صحبت از دمکراسی نکنید به شما نمیاد. صحبت از دمکراسی به خدابیامرز شاه می آمد که میخواست فضای باز سیاسی بدهد و دمکراسی برای جامعه ای بیاورد که گل سرسبدهایش بابک زهرایی ها و خمینی ها که اقتصاد مال خر است بود و فرخ نگهدار ها و... آخه اینها را چه به دمکراسی و کلا اینها را چه به سیاستمداری و ادعای مدیریت کشور ایران؟ آخه بابا به شعورت، به کلاس ات، به سوادت؟ به تجربه زندگی ات؟ آخه به چی تو باید کشور را شاه دست تو میداد؟ جوانهای امروز چیزهایی می بینند که ما آن موقع نمیدیدیم. چیزهای خیلی ساده که امثال اسماعیل مرادی ها هنوز هم نمی بینند. مثلا استیل و لباس پوشیدن شاه، کلاس او، . بله .. دقیقا لباس پوشیدن افراد نشان تفکر امروزی بودن آنهاست. جوان امروز وقتی تیپ شاه را کنار مخالفانش میگذارد خیلی راحت تا ته اش را میخواند که مخالفانش چقدر واپسماند بودند. بله فقط از روی لباس پیچش مو را جوان امروز می بیند. جوان امروز از حرفی که از دهان تو در می آید تا ته ات را میخواند و تو را به گوشه ای تف میکند و پرچم ساواک را بدست میگیرد. چون جوان امروز به منافع خودش، منافع ملی می اندیشد. او اسیر جزم اندیشی و نگاه ضد امپریالیستی نیست بلکه نگاه میکند کجا شغل، رفاه و ثروت و آینده نهفته است و چون تابو ندارد بر خلاف نظر شاهزاده پیراهن مارک ساواک به تن می کند تا توی دهن امثال اسماعیل مرادی بزند. روزی که نسل 57تی بمیرد این جوانها رقص شادی و آزادی و رفاه بر گور نحس 57تی ها خواهند کرد. آینده نوش جان شان. ما نفهمیدیم که گور خود را در جوانی کندیم اما نسل جوان ایرانی بلاهت نسل ما را ندارد.
نویسنده این مطلب هم گرفتار همان ذهنیتی هستی که چپ اروپایی. این چپ هفت اکتبر و کشتار یهودیان را بیاد ندارد اما 40 سال است برای فلسطین یقه میدراند. همه شان از یک قماشند. چپ اروپایی 47 سال کشتار و کشتار 40 هزار نفره ظرف دو روز در ایران را نمی بیند اما مقابل شاهزاده با خبرنگارانش او را مامور موساد میخواند. آی کفرم در آمد وقتی این حرف را شنیدم.
حالا آقای اسماعیل مرادی هم به کاهدان زده است. آنچه من در ایران می بینم همان است که ایرج میرزا زمانی سرود:
زراعت نیست صنعت نیست ره نیست... امیدی جز به سردار سپه نیست.
یعنی جامعه ای که برای دمکراسی و مجلس انقلاب مشروطه را براه انداخته بود اصلا غمش دیگر دمکراسی نبود بلکه در به در به دنبال همان نظم پر از ظلم قاجاری میگشت و این رضاخان سردار سپه بود که امید مردم شده بود. امروز البته تفاوتش با دیروز این است که دیروزی ها از دمکراسی سر در نمی آوردند اما امروز ما میفهمیم دمکراسی چیست و به چه کار می آید. ولی وضعیت شبیه 100 سال قبل است. البته امروز شاهزاده نمیتواند سردار سپه باشد چون نیروی قزاقش را ندارد اگرنه میشد. تفاوت ما با آقای اسماعیل مرادی در این است که ما شاهزاده را ابزاری برای سرنگونی رژیم و رسیدنی به دمکراسی می بینیم اما آقای اسماعیل مرادی خواسته یا ناخواسته در راه منویات وزارت اطلاعات رژیم تلاش می کند شاهزاده و هرکس که اسم و رسمی دارد و میخواهد از ابزار شاهزاده استفاده کند که رژیم سرنگون شود سنگ بیاندازد. من نمیگویم که اسماعیل مرادی حقوق بگیر وزارت اطلاعات است اما آیا وزارت اطلاعات از این مقاله اسماعیل مرادی شاد میشود یا ناراحت میشود؟ اگر وزارت اطلاعات رژیم چنین مقالاتی را برای بقای جمهوری اسلامی مفید بداند یعنی این که اسماعیل مرادی بی جیره و مواجب دارد برای رژیم قلم میزند و این نهایت گم کردن سوراخ دعا و انحراف از راه ملت است. اسماعیل مرادی ها بخاطر کینه ورزی با شاهزاده، در صف جمهوری اسلامی ایستاده اند.
مرادی مینویسد: «شکل اصلی زمانی آغاز می‌شود که به جای توجه به نهادهای مدرن، قانون، شایسته‌سالاری و مشارکت آگاهانه مردم، دوباره نگاه‌ها به سوی تمرکز قدرت، قهرمان‌سازی و بازگشت به الگوهای ناکام گذشته می‌رود.». در اینجا هنوز کشوری از دست جمهوری اسلامی ازاد نشده او دارد سر شاهزاده را میبرد. تا زمانی که رژیم سقوط نکند آیا میتوان سخن از «شکل اصلی» کرد؟ گذشته ناکام پهلوی برای آن بود که امثال تو را از هلفدونی باز کردند و در جامعه رها کردند. مشارکت آگاهانه؟ آیا تظاهرات صدها هزار نفر ایرانی در خارج از کشور مشارکت آگاهانه نیست؟ البته که این صدها هزار نفر بر باطل هستند و یک نفر قهرمان و آگاه است آن هم اسماعیل مرادی! خوشبحال موشتبا مقوا با چنین مخالفانی. خدا شانس بده. بیچاره شاه! جامعه از گذشته درس گرفته است که پیرهن ساواک به تن می کند و میزند به دهن اسماعیل مرادی.. مشکل این است که اسماعیل مرادی ها اهل درس گرفتن از گذشته شان و گندی که در 57 ببار آوردند نیستند.
جامعه امریکا را با ایران مقایسه میکند. آقا.. آمریکا کشوری تازه تاسیس بود که ناچار بود خود را با ملت تازه تاسیس اش که از کره دیگری به کره زمین آمده بودند وفق بدهد. همچی از بهره گیری آمریکا از استعدادهایش میگوید که انگار پهلوی ها ترک ها و کردها و بلوچ ها را به دانشگاه ها راه نمیدادند. اگر حرف از تحصیل و بهره گیری از استعدادها میزنید کجا پهلوی ها جلوی استعدادهای کشور را گرفتند؟ اگر زبان فارسی در کشور رواج داشت و این مانع بهره گیری از استعدادهای کشور بود ما که ندیدیم و اگر شما دیدید از شانس گند ملت ایران بود که شاعرانی مثل فردوسی و سعدی و رودکی و حافظ داشتند که بیماری زبان فارسی را نه تنها در ایران که در دربار عثمانی و مردمان آن دیار گرفته تا هند و تاشکند را توسعه دادند فحشش را به آنها بدهید. رضاشاه و محمدرضاشاه بیچاره خود قربانی این الودگی زبانی بودند و زامبی شده بودند و بر یک زبان ملی تاکید میکردند. همه اش تقصیر این فردوسی گور به گور شده بود که زبان فارسی و ملی گرایی را رواج داد. شما به ما مردم ایران هم به چشم همان زامبی ها نگاه کنید. ما مریض هستیم و شما ماشالا سالم هستید. آخه این چه مقایسه ای است که ایران خواهی ما ایرانیان را با آلمان نازی مقایسه می کنید. یک جشن 2500 ساله در ایران میگیرند جهانی به احترام کلاه از سر بر میدارد و سران جهان در آن حضور دارند اما اسماعیل مرادی آن را تقبیح می کند! برو بابا بزار باد بیاد.. وقتم گرفته شد.

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: مدتی است نوشته‌های جناب…
دیدگاه:

مدتی است نوشته‌های جناب ابوالفضل محققی را دنبال نمی‌کنم. امروز صرفاً از روی کنجکاوی مطلبی از ایشان را خواندم، نه از سر نیاز به تحلیل یا دیدگاهشان. در ماه‌های اخیر تمام تلاش ایشان در جهتی بوده که کشور دوباره به همان بن‌بستی بازگردد که اکنون در آن گرفتار است.

به نظر می‌رسد ایشان هنوز درک روشنی از علت رشد و پیشرفت جوامع توسعه‌یافته و حتی تاریخ واقعی کشورهایی که امروز مورد تحسین قرار می‌دهد، ندارد. نمی‌توان یک بحران را با بازتولید بحرانی دیگر حل کرد. ایشان حرکت خود را از همان نقطه‌ای آغاز کرده که پیش از این بارها آزموده شده و نتیجه‌ای جز شکست نداشته است.
مشکل اصلی زمانی آغاز می‌شود که به جای توجه به نهادهای مدرن، قانون، شایسته‌سالاری و مشارکت آگاهانه مردم، دوباره نگاه‌ها به سوی تمرکز قدرت، قهرمان‌سازی و بازگشت به الگوهای ناکام گذشته می‌رود. جامعه‌ای که از تجربه‌های تاریخی خود درس نگیرد، ناخواسته همان چرخه شکست را تکرار خواهد کرد.
متن آقای ابوالفضل محققی بیش از آنکه یک تحلیل تاریخی و سیاسی باشد، یک روایت احساسی و نوستالژیک است. درد و خشم در آن دیده می‌شود، اما همین غلبه احساس باعث شده تناقض‌ها، ساده‌سازی‌ها و برداشت‌های نادرست بسیاری در متن شکل بگیرد. نقد چنین نوشته‌ای نه برای انکار بحران‌های امروز ایران، بلکه برای جدا کردن تحلیل واقعی از روایت احساسی ضروری است.
نخستین تناقض در همان ابتدای متن دیده می‌شود؛ جایی که امریکا (تمدن نوین) معرفی می‌شود و چین (تمدنی چند هزار ساله). این تقسیم‌بندی از نظر تاریخی و مفهومی دقیق نیست. امریکا به عنوان یک دولت مدرن تازه‌تأسیس است، اما فرهنگ، دانش، نظام حقوقی، فلسفه سیاسی و ساختار تمدنی آن ادامه تمدن اروپایی است که صدها و هزاران سال سابقه دارد. جامعه‌ای که انگلیسی‌ها، اسپانیایی‌ها، فرانسوی‌ها و دیگر مهاجران اروپایی ساختند، از خلأ به وجود نیامد. همان تمدنی که ریشه در یونان، روم، رنسانس و عصر روشنگری داشت، به امریکای شمالی منتقل شد و در آنجا شکل تازه‌ای گرفت. بنابراین استفاده از واژه (تمدن نوین) به شکلی که گویی امریکا فاقد پیشینه تمدنی است، نادرست و سطحی است.
اتفاقاً یکی از مهم‌ترین عوامل رشد سریع امریکا همین گرد آمدن فرهنگ‌ها، زبان‌ها، تجربه‌ها و انسان‌های متفاوت از کشورهای مختلف بود. تفاوت، رقابت، تضارب اندیشه و امکان حضور نگاه‌های گوناگون، از مهم‌ترین موتورهای پیشرفت جوامع مدرن هستند. جامعه‌ای که در آن تفاوت‌ها پذیرفته می‌شود، امکان خلاقیت، نوآوری و تحول بیشتری پیدا می‌کند.
متأسفانه در ایران سال‌هاست به جای بهره‌گیری از این تنوع فرهنگی، زبانی و قومی، تلاش می‌شود همه چیز در قالبی یکدست تعریف شود؛ گویی فقط یک ملت، یک زبان و یک روایت رسمی وجود دارد. این نگاه نه تنها کمکی به وحدت نمی‌کند، بلکه جامعه را از یکی از مهم‌ترین عوامل رشد و توسعه محروم می‌سازد. تاریخ نشان داده هر زمان حکومت‌ها خواسته‌اند تفاوت‌های انسانی و فرهنگی را انکار یا سرکوب کنند، نتیجه آن بسته شدن فضای فکری، رشد تعصب و در نهایت بحران بوده است.
نمونه خطرناک چنین نگاهی را می‌توان در بخشی از تاریخ آلمان دید؛ جایی که اصرار بر یکدست‌سازی افراطی هویت، برتری‌جویی قومی و حذف تفاوت‌ها، جهان را به سوی فاجعه‌ای انسانی و جنگی ویرانگر سوق داد که میلیون‌ها انسان قربانی آن شدند. پیشرفت واقعی از دل پذیرش تنوع، قانون‌گرایی و رقابت سالم بیرون می‌آید، نه از انکار واقعیت‌های اجتماعی و فرهنگی یک کشور.
از سوی دیگر، نویسنده خود گرفتار همان نگاه تاریخی‌ای شده که ظاهراً قصد نقد آن را دارد. او بارها از عظمت ایران باستان، زانو زدن امپراتور روم، منشور حقوق بشر و شکوه شاهان سخن می‌گوید، اما توضیح نمی‌دهد چرا همان تمدن بزرگ نتوانست تداوم سیاسی و نهادی خود را حفظ کند. اگر صرف داشتن تاریخ و تمدن کهن عامل قدرت بود، امروز باید چین، هند، ایران و مصر همگی در جایگاهی مشابه می‌بودند. در حالی که تجربه جهان نشان می‌دهد آنچه کشورها را پیشرفته می‌کند نه گذشته پرافتخار، بلکه ساخت نهادهای مدرن، قانون، تولید، آموزش، علم، آزادی اقتصادی و ثبات سیاسی است.
تناقض مهم دیگر در نگاه نویسنده به قدرت‌های جهانی دیده می‌شود. او از یک سو چین و امریکا را دو ابرقدرت می‌نامد و از شکوه استقبال رسمی سخن می‌گوید، اما همزمان این رابطه را تحقیرآمیز و مبتنی بر بازی با (عروسک‌ها) توصیف می‌کند. این نوع نگاه بیشتر به ادبیات جنگ سرد شباهت دارد تا تحلیل روابط بین‌الملل. واقعیت این است که قدرت‌های بزرگ بر اساس منافع عمل می‌کنند، نه احساسات تاریخی. کشوری که اقتصاد قوی، فناوری، ارتش، ثبات و نفوذ جهانی دارد، طبیعی است که در مذاکرات جهانی نقش تعیین‌کننده داشته باشد. مشکل ایران امروز صرفاً این نیست که دیگران درباره آن تصمیم می‌گیرند، بلکه این است که توان اقتصادی و سیاسی لازم برای اثرگذاری مستقل را از دست داده است. این مسئله با شعر و حسرت تاریخی توضیح داده نمی‌شود.
بخش دیگری از تناقض متن به روایت دوران پهلوی بازمی‌گردد. نویسنده تصویری تقریباً آرمانی از دوره رضاشاه و محمدرضا شاه پهلوی ارائه می‌دهد؛ گویی ایران در آستانه تبدیل شدن به کشوری نمونه و بدون بحران بود و ناگهان همه چیز از بیرون نابود شد. این نگاه، علت‌های واقعی انقلاب ۱۳۵۷ را نادیده می‌گیرد. اگر حکومت پهلوی آن اندازه موفق، محبوب و ریشه‌دار بود، چگونه انقلابی با آن گستردگی شکل گرفت؟ نمی‌توان هم از (عظمت ملی) سخن گفت و هم جامعه‌ای را نادیده گرفت که در نهایت علیه همان ساختار شورید. وجود نابرابری، سرکوب سیاسی، فساد ساختاری، نبود مشارکت آزاد سیاسی و وابستگی شدید به غرب بخشی از واقعیت آن دوران بود. حذف این واقعیت‌ها تحلیل را به روایت تبلیغاتی تبدیل می‌کند.
نکته مهم دیگر، تضاد میان ستایش (تمدن) و بی‌توجهی به عناصر واقعی تمدن است. تمدن فقط گذشته باشکوه، شاهان بزرگ یا مراسم رسمی نیست. کشوری متمدن محسوب می‌شود که قانون در آن برتر از فرد باشد، نهادها مستقل باشند، آزادی اندیشه وجود داشته باشد، اقتصاد تولید کند و جامعه توان اصلاح خود را داشته باشد. مشکل بخشی از روشنفکری سیاسی ایران این است که هنوز قدرت را در قالب شکوه تاریخی، اقتدار فردی و غرور ملی می‌بیند، نه در کیفیت نهادها و بلوغ جامعه مدنی.
همچنین نویسنده سقوط ایران را صرفاً نتیجه (آمدن یک فرد) معرفی می‌کند، در حالی که واقعیت بسیار پیچیده‌تر است. جامعه‌ای که فاقد نهادهای دموکراتیک، احزاب ریشه‌دار، فرهنگ مدارا و سازوکار انتقال قدرت باشد، مستعد بازتولید بحران است؛ چه در قالب سلطنت، چه حکومت ایدئولوژیک و چه هر شکل دیگر. مشکل فقط اشخاص نیستند، بلکه ساختارهای سیاسی و فرهنگی‌ای هستند که امکان تمرکز قدرت و حذف مخالف را فراهم می‌کنند.
در نهایت، متن آقای محققی بیش از آنکه آینده‌نگر باشد، در گذشته زندگی می‌کند. حسرت شکوه ازدست‌رفته، جای تحلیل واقع‌بینانه را گرفته است. کشورها با تکرار نام کوروش، داریوش یا مراسم دوهزار و پانصد ساله پیشرفته نمی‌شوند. همان‌گونه که چین امروز با اتکا به امپراتوری‌های باستانی قدرت نشده، بلکه با برنامه‌ریزی اقتصادی، توسعه صنعتی، سرمایه‌گذاری در فناوری و نظم حکمرانی به قدرت جهانی تبدیل شده است.
درد ایران واقعی است، اما برای فهم آن باید از اسطوره‌سازی، قهرمان‌پروری و روایت‌های احساسی فاصله گرفت. هیچ جامعه‌ای فقط با تکیه بر گذشته یا نفرت ساخته نمی‌شود. توسعه حاصل عقلانیت، نهادسازی، فرهنگ قانون‌مداری و پذیرش مسئولیت جمعی است؛ چیزی که متأسفانه هم حکومت و هم بخشی از اپوزیسیون هنوز درک روشنی از آن ندارند.
ملتی که در عصر علم، فناوری و هوش مصنوعی هنوز راه نجات خود را در بازگشت به یک (شاهزاده) جستجو می‌کند، صرفاً به این دلیل که فرزند شاه پیشین است، هنوز از درک مفهوم جامعه مدرن و حکومت مبتنی بر شایستگی فاصله دارد. تمرکز قدرت در دست یک فرد، هر نام و عنوانی که داشته باشد، بارها در تاریخ ما آزموده شده و نتیجه آن نیز روشن بوده است.
جامعه‌ای که به جای نهادسازی، قانون‌گرایی، تخصص و مشارکت عمومی، دوباره به دنبال منجی و قهرمان می‌رود، عملاً مسیر تکرار شکست را انتخاب می‌کند. پیشرفت از دل عقلانیت، نقد، مسئولیت‌پذیری و ساختارهای مدرن بیرون می‌آید، نه از بازتولید چهره‌ها و الگوهای گذشته.
افرادی مانند جناب ابوالفضل محققی متأسفانه به جای درک دقیق و تحلیل واقع‌بینانه تاریخ و سیاست، بیشتر اسیر نگاه احساسی، نوستالژی و قهرمان‌سازی هستند. با چنین نگاهی نمی‌توان جامعه‌ای پیچیده، متنوع و گرفتار بحران را به سوی رشد، ثبات و شکوفایی هدایت کرد. نتیجه طبیعی این نوع تفکر، بازتولید همان ساختارهای متمرکز و سرکوبگری است که جامعه ایران پیش‌تر هزینه سنگین آن را پرداخت کرده است.
نگران‌کننده‌تر آنکه نشانه‌هایی از این ذهنیت اقتدارگرا امروز حتی در بخشی از تجمعات سیاسی خارج از ایران نیز دیده می‌شود. در برخی تظاهرات در آلمان افرادی با لباس و نمادهای مربوط به ساواک ظاهر شدند و حتی سخن از (دستگیری) و حذف مخالفان سیاسی به میان آمد. صرف طرح چنین ادبیاتی، آن هم در کشورهای دموکراتیک، زنگ خطری جدی است. جامعه‌ای که هنوز به جای تحمل مخالف، به تهدید و ارعاب متوسل می‌شود، عملاً از گذشته خود درس نگرفته است.
خطر زمانی جدی‌تر می‌شود که فضای نفرت و حذف، به خشونت واقعی منتهی شود. درباره قتل دکتر مسعودی در کانادا نیز گزارش‌ها و بحث‌هایی در میان فعالان سیاسی مطرح شد که نگرانی‌هایی درباره رادیکال شدن بخشی از این فضا ایجاد کرد. فارغ از جزئیات حقوقی و قضایی هر پرونده، اصل مسئله این است که عادی شدن ادبیات حذف مخالف، راه را برای خشونت سیاسی باز می‌کند؛ مسیری که تاریخ ایران و جهان بارها هزینه سنگین آن را پرداخته‌اند.
ملتی که گذشته را فقط ستایش کند و نه نقد، ناگزیر شکست‌های گذشته را نیز دوباره تجربه خواهد کرد. اگر جامعه‌ای دوباره به سمت تمرکز قدرت، تقدیس چهره‌ها و بازتولید نهادهای امنیتی و خفقان‌آور حرکت کند، نتیجه آن نه آزادی و پیشرفت، بلکه تکرار همان چرخه‌ای خواهد بود که کشور را بارها دچار بحران کرده است.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: هنر زایشی نو از زهدان تاریخ و فرهنگ
دیدگاه:

دروود بر ابوالفضل عزیز،
روضه ای از داخل کابینت اجی مجی لاترجی یا شزم به دادُم برس!

حرفهایت سوگنامه فروپاشی یک «خودِ تاریخی» است. فریاد انسانی که نه فقط از وضعیّت اکنون؛ بلکه از شکاف میان «آنچه ایران و مردمانش بوده اند» و «آنچه اکنون شده اند» رنج میبرد. صحبتهایت در عین انرژی عاطفی‌، محتاج ژرفنگری هستند؛ زیرا خطر آن وجود دارد که اندوهِ عظیم، خودش به مانعی سترگ در سر راه فهمیدن ریشه‌های حقیقی سقوط باشد. صحبتهایت با حسرتی غمزا به شکوه گذشته ها مینگرد. به ایرانِ عصر کوروش، داریوش، زرتشت، شاهپور و صلابتی که گویی امروز تنها سایه‌ای دور از آن باقی مانده است. امّا باید پرسید که آیا یک ملّت میتواند تنها با تکیه بر حافظه عظمت خویش زنده بماند؟ یا اینکه پناه بردن مداوم به گذشته، گاه خودش نشانه ناتوانی در ساختن اکنون و آینده نیست؟. ملّتها آنگاه به بحران و بُن بست میرسند که تاریخ را نه به‌ عنوان تجربه‌ای برای آموختن؛ بلکه به ‌عنوان معبدی برای عزاداری بنگرند. آیا ما ایران را چنان که بوده است، دوست داشته ایم و هنوز دوست داریم، یا چنان که باید میبود و باید باشد؟ و آیا این دو، همیشه یکی‌ هستند؟. صحبت از چین و آمریکا به حیث دو ابرقدرت میکنید که در باره سرنوشت ایران «بده‌بستان» میکنند. تصویری تلخ و تحقیرآمیز. اما باید اندیشید و از خود پرسید که چگونه سرزمینی با آن همه ادّعای تمدّنی، به نقطه‌ای میرسد که دیگران در باره‌اش تصمیم بگیرند؟. آیا سقوط ملّتها ناگهانی رخ میدهد، یا پیش از آن، نوعی فرسایش تدریجی در روح و فرهنگ جمعیشان آغاز شده است؟. شاید مسئله فقط نقش حکومتها نباشد. شاید لحظه خطرناکتر، زمانیست که مردم نیز آرام‌آرام به تماشاگر سرنوشت خویش تبدیل میشوند.
صحبتهایت با خشم، فاجعه 1357 و استیلای جمهوری گیوتین اسلامی را علّت تباهی معرفی میکند و بی ‌تردید، حرفهایت از تجربه واقعی رنج، سرکوب، اعدام، جنگ و تحقیر انباشته اند. اما همچنان باید از خود پرسید که آیا استبداد فقط محصول یک فرد یا یک حکومت است؟ یا ریشه‌های آن در لایه‌های عمیقتری از فرهنگ، تاریخ، روان جمعی و حتّا میل انسان به «نجات‌ دهنده» پنهان است؟. چرا ملّتها بارها میان آزادی و اقتدار، اقتدار را برمیگزینند؟. آیا انسان از آزادی میترسد؟. آیا امنیت برای او تحمّل‌پذیرتر از مسئولیّت در قبال آزادی است؟. صحبتهایت، عصر شاهنشاهی پهلوی را دوران «تعالی» و جمهوری اسلامی را دوران «سقوط» میبیند. اگر جامعه‌ای به‌ راستی در مسیر آگاهی و پیشرفت قرار گرفته بود، چگونه توانست به‌ چنان انقلاب نکبت بار و فاجعه بار تن دهد؟. آیا انقلاب فقط فریب بود، یا نشانه‌ای از شکافهایی عمیق که پیشتر نادیده گرفته شده بودند؟. آیا هر نظام سیاسی، آیینه بخشی از روان همان جامعه نیست؟. چرا ما بی اختیار، مدام دنبال دشمن میگردیم؛ گویی «دستهایی معیّن» چرخ تاریخ را چرخانده‌اند. اما شناحت از جایی آغاز میشود که انسان جرات کند سهم فردی خود، سهم جامعه، و سهم سکوتها، ترسها، تعصّبها و بلاهتها و جهالتها و شیفتگیهای تاریخی را نیز ببیند؛ زیرا اگر همه‌ چیز صرفا توطئه دیگران باشد، آنگاه امکان مسئولیّت ‌پذیری از میان میرود. ملّتی که فقط قربانی است، چگونه میتواند دوباره، آفرینشگر تاریخ مدرن خویش شود؟.
شاید بهتر باشد که بپرسیم، «ایران چیست؟» . آیا ایران فقط جغرافیا و خاک و تاریخ و امپراتوری است؟ یا نوعی امکانِ اخلاقی و معنوی برای زیستن؟. اگر زرتشت اهمیّت دارد، آیا فقط به‌ دلیل عظمت تاریخی اوست، یا به‌ دلیل پرسشی که هنوز زنده است و به ما میگوید که «انسان چگونه باید زندگی کند؛ طوری که جان و زندگی، گزند ناپذیر بماند؟». اگر کوروش مهم است، آیا فقط به‌ دلیل قدرتش است، یا به‌ دلیل نسبتی که میان قدرت و بُنمایه های فرهنگ ایرانیان و ارجمندی خدایی و شاهنشاهی انسان برقرار میکند؟ اندوه بزرگ در صحبتهایت اینست که ایران را «مترسکی متروک در کشتزار دیگران» میبینی. اما شاید غم انگیزتر از اینها، لحظه‌ای باشد که انسانها خودشان نیز باور کنند که دیگر توان آفرینش تاریخ نو را ندارند. سقوط واقعی ملّتها، زمانی نیست که فقیر میشوند؛ بلکه زمانیست که تخیّل تاریخی خود را از دست میدهند. زمانی که دیگر آینده‌ای جز تکرار زخمها نمیتوانند تصوّر کنند. ولی برای زایشی نو باید آموخت و از خود پرسید که آیا عظمت یک ملّت در گذشته اوست، یا در توانایی‌اش برای مواجهه صادقانه با حقیقتِ خویش؟ و آیا ایران و مردمانش، پیش از آنکه قربانی حکومتها باشند، آیا قربانی ناتوانی تاریخی خود برای ساختن پیوندی پایدار میان قدرت، آزادی، حقیقت و انسان نشده اند؟.
اما شاید ژرفترین فاجعه، نه شکستِ سیاسی یک ملّت؛ بلکه لحظه‌ای باشد که انسان دیگر نتواند میان «حقیقت» و «تسلی» تفاوت بگذارد. بسیاری از ملّتها زمانی سقوط نکردند که دشمن بر آنان غلبه کرد؛ بلکه زمانی فروپاشیدند که دروغهایی دلپذیرتر از حقیقت ساختند تا رنجِ دیدن خویش را تحمّل کنند. هر تمدّنی که جرأتِ نقدِ خویشتن را از دست بدهد، آرام‌آرام حافظه را جایگزین آگاهی میکند و خودفریبی را جانشین مسئولیّت. شاید مسئله نهاییِ ایران نیز فقط سیاست نباشد؛ بلکه نوعی بحران در نسبت انسان ایرانی با «حقیقت» باشد. ما قرنها میان دو میلِ متضاد سرگردان مانده‌ایم: میل به شکوه، و ترس از آزادی. میخواهیم بزرگ باشیم، امّا عظمت، بدون تحمّلِ تنهاییِ اندیشیدن، ممکن نیست. میخواهیم رهایی داشته باشیم، امّا رهایی، بهایی سنگین دارد. آنهم فرو ریختن بتهایی که قرنها در ذهن و فرهنگ ما مقدّس شده‌اند. از بتِ قدرت گرفته تا بتِ نجات ‌دهنده، بتِ گذشته ناسنجیده و ناکاویده و نقد نشده، بتِ ایدئولوژی و ادیان ایمانخواه و نظریّه های اقتباسی، بت سازمان و حزب و گروه و تشکیلات و فرقه بازی و حتّا بتِ رنج و تحمّل و این نیز بگذرد.؛ یرا انسان گاهی به رنج خویش نیز دلبسته میشود. ملّتها نیز چنینند. بعضی جوامع آنچنان با زخمهای تاریخی خود هویّت میسازند که اگر روزی زخمها درمان شوند، دیگر نمیدانند که «چه کسی» هستند. به همین دلیل، خطرناکترین نوع انحطاط، فقر یا شکست نظامی نیست؛ بلکه عادت کردن به ویرانی است؛ یعنی لحظه‌ای که تباهی، طبیعی به نظر میرسد و انسان دیگر از سقوط، شگفت‌ زده نمیشود.
شاید نباید پرسید که «چه کسانی ایران را ویران کردند و به این روز سیاه و نکبت فاجعه بار دگردیسه؟»؛ بلکه از خود بپرسیم که «چرا انسان ایرانی بارها اجازه داد تا حقیقت، قربانیِ قدرت، تعصّب، ترس یا توهّم و ایدئولوژی و ادیان نکبتی شود؟». هیچ استبدادی، تنها با زور و تجاوز و دوشکا و اعدام و قتل و مصادره و شکنجه و انذار پایدار نمیماند. استبداد در روان انسانهایی شکل میگیرد که از مسئولیّت در قبال آزادی میگریزند. با اینهمه، هنوز میتوان امید داشت. نه امیدی ساده‌ لوحانه و احساسی؛ بلکه امیدی تراژیک. امیدی که میداند تاریخ، تضمینی برای رستگاری نمیدهد، امّا همچنان بر آفرینش معنا پافشاری میکند. شاید عظمت حقیقی یک ملّت، نه در امپراتوریهایش و تاریخ با شکوه نیاکانش؛ بلکه در توانایی‌اش برای برخاستن پس از مواجهه‌ای بی‌ رحمانه با حقیقت خویش باشد. ملّتی زنده است که هنوز میتواند از خودش انتقاد کند، هنوز میتواند بیندیشد، هنوز میتواند شرم کند، و هنوز میتواند آینده‌ای را تصوّر کند که صرفا تکرار گذشته نباشد و همچنان میتواند رویا ببیند و زندگی را با لبخندی دلگشا استقبال کند. ایران، اگر روزی دوباره زاده شود، نه از دلِ نوستالژی، نه از دلِ انتقام، و نه از دلِ نفرت؛ بلکه از لحظه‌ای زاده خواهد شد که انسان ایرانی بپذیرد هیچ کوروشی، هیچ ایدئولوژیی‌، هیچ مذهبی، هیچ دین ایمانخواهی، هیچ قدرت خارجی، و هیچ منجی‌، جایگزین بلوغ تاریخی یک جامعه نمیشود. رستاخیز حقیقی، آنگاه آغاز میشود که یک ملّت، به‌ جای قدردانی از گذشته یا نفرینِ زمانه، «شهامتِ آفریدنِ خویشتنِ تازه را از زهدان بُنمایه های زیسته و تجربه شده تاریخ و فرهنگ جهان آرایش پیدا کند».
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: https://iranglobal.info/fa…
تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: بحران آگاهبود تاریخی و خطا در معنای امنیّت اجتماعی
دیدگاه:

دروود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای برای تامّلات پیگیر.

من سر آن ندارم که در باره تاریخچه ساواک و نقش آن در تاریخ معاصر ایران سخن بگویم؛ زیرا موضعیست علیحده و مهم که با روایتهای شایع و رایج و رسمی، هیچ سنخیّتی ندارد. کلّا بارها و بارها تاکید کرده ام که عصر سلسله پهلویها در مغاک است و نباید تسلیم روایتهای شایع و رایج شد و حکم قطعی صادر کرد. ما در مقام «مورّخ» نیستیم و نباید جسارت چنین ادّعایی را داشته باشیم. فوقش هر کسی بتواند تجربیات خودش را بدون هیچ غرض و مرضی از عصر پهلوی دوم تحریر و در اختیار دیگران بگذارد، امّا در مقام «مورّخ و دادستان و قاضی برآمدن»، کار ما نیست. من لازم به تدکّر میدانم که عصر پهلویها، بویژه پهلوی دوم برغم خبط و خطاهایی که داشت، امکانهای ترمیم و اصلاح در ساختار آن، بسیار بالا بود. ولی دریغ و حیف که سرعت حوادث، امکان اصلاحات را به تعویق انداخت و فاجعه را غالب کرد بر ایران. مثلا در همان دوران تا جایی که من میدانم، «زنده یاد سرلشگر پاکروان» که انسانی بسیار فرهیخته و مهربان و ژرفاندیش بود، در گفتگویی با محمّد رضا شاه، مقام ریاست ساواک را با این شرط پذیرفته بود که قصد داشت ساواک را از حالت سیاسی بودن به در آورد و آن را به ارگانی فقط امنیّتی برای ایران تبدیل کند عین تمام سازمانهای امنیّتی کشورهای اروپایی. یعنی قصد او، ترخیص تمام زندانیان سیاسی بود و تبدیل ساواک به ارگانی در خدمت مردم؛ نه در خدمت سرکوب مردم. ولی دریغا که فاجعه 1357، چنین فرصتی را از او ربود. فعلا میپردازم به صحبت شما به منظور فراتر کاویدن؛ نه تقابل با صحبت شما و رد آن. انتقادهای من بیشتر جنبه انگیزشی و فراترکاوی دارند بدون جانبداریهای خاصّی.
صحبت شما میخواهد که «شجاعانه»، و«تابوشکن» و «ضدّ روایت رسمی و شایع» باشد؛ اما گرفتار نوعی وارونگی معضلساز اخلاقی است. این تردید نسبت به روایتهای رسمی، فی‌ نفسه نه‌ تنها خطرناک نیست؛ بلکه میتواند نشانه‌ای از بیداریِ ذهن انتقادی باشد. هر جامعه زنده‌ای نباید تاریخ را به‌ صورت مقدّس، قطعی و خالی از شکّ و پرسش بپذیرد. امّا مسئله اساسی اینجاست که شما در میانه نقدِ روایتِ رسمیِ انقلاب، ناخواسته به دامِ نوع دیگری از اسطوره‌سازی سقوط کرده اید؛ یعنی اسطوره‌سازی از قدرتِ امنیّتی. شما میکوشید القا کنید که چون بسیاری از مخالفانِ پادشاهی عصر پهلوی دوم، پس از انقلاب، خودشان به نیروهای سرکوبگر و خشونت‌آفرین تبدیل شدند، پس نگاه منفی به ساواک، اغراق‌آمیز یا حتّا ناعادلانه بوده است. شما به‌ جای اینکه مسئله قدرت را نقد کنید، صرفا نسبت میان دو شکلِ قدرتِ سرکوبگر را جا به ‌جا کرده اید؛ گویی اگر یک استبداد از استبداد دیگر، بدتر بود، پس استبداد اول تطهیر میشود. آیا حقیقتِ اخلاقیِ یک عمل، وابسته به آینده قربانیان آن است؟ اگر فردی بعدها به جنایتکار تبدیل شد، آیا معضل شکنجه یا سرکوبِ پیشینِ او را موجّه میکند؟. شما با برجسته‌ کردن جنایات متصدّیان جمهوری اسلامی میخواهید که حافظه تاریخی را نسبت به خشونت ساختاری ساواک دچار فرسایش کنید. امّا اینجا باید پرسید که چرا انسانِ زخم خورده از یک زندان، باید عاشق زندانبانِ قبلی شود؟. آیا رنجِ امروز، حقیقتِ تلخ و آزارنده دیروز را پاک میکند؟. اگر رژیم پس از انقلاب فاجعه بار 1357، به هیولایی مخوف و خونریز تبدیل شد، آیا این به‌ خودیِ‌ خودش دستگاه امنیّتی پیشین را از لحاظ اخلاقی تبرئه میکند؟. آیا شکست یک انقلاب، به ‌معنای بیگناهیِ نظم پیش از آن است؟. یا فقط نشان میدهد که تاریخ رویدادهای اجتماعی، گاهی از دل یک استبداد، استبدادی خشنتر میزاید؟. صحبت شما، ناخواسته به مغالطه ای عمیق آلوده است و معتقدید که چونکه انقلابیون، بعدا جنایتکار شدند، در نتیجه، سرکوبِ آنان پیش از انقلاب، موجّه بوده است. اما اگر این منطق را بپذیریم، تمام تاریخ و فلسفه اخلاق و تلاش برای دادخواهی و دادجویی به یکباره فرو میریزد؛. زیرا در این صورت، هر قدرتی میتواند مخالفانش را شکنجه و قتل عام کند، فقط به این امید که شاید بعضی از آنان در آینده خطرناک شوند [دُرُست عین وضعیّت فعلی گیوتینداران الهی که هر روز به قتل و کشتار و کثافتکاریهای دیگر شاغلند عابدانه]. این دیگر دادگزاری نیست؛ بلکه این منطقِ مزخرف و پیشگویانه استبداد است؛ یعنی منطقِ تمام پلیسهای مخفی/اطّلاعاتی تاریخ بشر.
شما از «نسل جوان» سخن میگویید، امّا در اصل، از خشمِ نسلی استفاده میکنید که زیر آوار خشونتهای سبعانه أعوان و انصار جمهوری اسلامی له شده اند. نسلی که جمهوری اسلامی تقریبا تمام افقهای امید را در برابرش ویران کرده است. شما به ‌جای آنکه خشم را به ‌سمت نقدِ ریشه‌ایِ ساختار قدرت هدایت کنید، آن را به نوستالژیِ امنیّتِ اقتدارگرایانه تبدیل میکنید. تراژدی قضیه از همین جا آغاز میشود؛ زیرا انسانِ تحقیر شده، آزادی را فراموش میکند و فقط آرزوی «اقتدارِ کارآمد» میکند و اینجاست که باید پرسید که آیا انسانها واقعا از رویدادهای تاریخ، چیزی می‌آموزند؟ یا فقط میان شکلهای مختلفِ سلطه، پناهگاه عوض میکنند؟. آیا جامعه‌ای که از شکنجه و کشتار امروز متنفّر است، حقّ دارد که شکنجه و قتل دیروز را رمانتیک و توجیه پذیر کند؟. اگر فردا حکومتی تازه، دوباره به نام «نجات ایران» زندان و حذف و سرکوب را آغاز کند، آیا باز هم عده‌ای خواهند گفت که «دشمنان ایران مستحقّش بودند»؟.
شما گفته اید که: «ساواک در مورد دشمنان ایران، هیچ وقت مرتکب اشتباه نشده بود.» این جمله فقط یک ادّعای تاریخی نیست؛ یک فاجعه از لحاظ بینش فلسفی است. چون در آن، انسان، دیگر «شهروند» نیست؛ بلکه «خاصم» است و وقتی که اشخاصی، دشمن نامیده شوند، اخلاق به ‌سادگی تعلیق و بی بو و خاصیّت میشود. تمام نظامهای توتالیتری از همین نقطه آغاز شدند: نازیسم، استالینیسم، بلشویسم و حکومتهای نظامی در آمریکای لاتین و حتّا جمهوری مزخرف اسلامی. همه ابتدا گروهی را «دشمن ملّت» نامیدند، سپس سرکوب را به فضیلت تبدیل کردند. آیا قدرت، صرفا چون دشمنان خطرناک دارد، مجاز به هر کاری میشود؟. آیا دستگاه امنیّتی، وقتی که خود را حافظِ ملّت معرفی میکند، از نقدِ اخلاقی معاف میشود؟. پرسش اساسی این است که چه کسی تعیین میکند دشمنِ ایران کیست؟ قدرت؟ دستگاه امنیّتی؟ پادشاه؟ رهبر؟ قائد اعظم؟، مجتهد نستوه؟ حزب طراز نوین کارگر؟ و اگر فردا خودِ شما، «دشمن» اعلام شدید، چه میشود؟ شما، آگاهانه یا ناآگاهانه، خطرناکترین اصل مدرنیته را تخریب میکنید: این اصل که «قدرت باید محدود شود، حتّا وقتی که ادّعا میکند برای نجات کشور عمل میکند».
هیچ قدرتی در تاریخ، هرگز چنین معصوم نبوده است. حتّا طرحِ چنین ادّعایی، از منظر فلسفه سیاسی، هشداری جدّیست؛ زیرا هرگاه نهادی امنیّتی خود را فراتر از خطا تصوّر کند، انسان دیگر «شهروند» نیست؛ بلکه به «عنصر مشکوک» تبدیل میشود [عین وضعیّت فعلی زمامداران گیوتین الهی/ اعدام هر روز جوانان میهن به اتّهام مظنون بودن به جاسوسی برای اسرائیل یا مشارکت در واقعه دیماه و غیره و ذالک]. شما میخواهید با اشاره به خشونت گروههای چریکی/ انقلابی، خشونت دولت را طبیعی جلوه دهید. امّا فراموش میکنید که تفاوت اصلی میان دولت و گروه شورشی در همین است که دولت، مدّعی قانون، عقلانیّت و حقّانیّت/لژیتیم است. اگر دولت نیز به همان منطقِ حذف و ارعاب و اعدام سقوط کند، دیگر چه تفاوتی میان نظم و بربریّت باقی میماند؟. در عمق صحبت شما، تمایلی پنهان وجود دارد و آنهم اینکه میل به «پدرِ مقتدر» نهفته است؛ یعنی اینکه جامعه‌ ای خسته از هرج‌ و مرج و تحقیر، آرام‌آرام آماده میشود آزادی را قربانی امنیّت کند. این همان لحظه‌ای است که استبداد، نه با زور؛ بلکه با اشتیاق قربانیانش بازمیگرد و عجیبترین تناقض صحبت شما همینجاست که نسل ۵۷ را متّهم میکنید که فریب ایدئولوژی/مذهب/دین را خورد؛ امّا صحبت خود شما نیز گرفتار ایدئولوژی دیگری شده است؛ منظورم ایدئولوژیِ تطهیرِ قدرتِ امنیّتی. گویی مردمان جامعه فقط دو امکان انتخاب دارند: یا هرج ‌و مرج انقلابی یا اقتدار پلیس مخفی. اما این دوگانه، خودش، زندانی برای روح و روان و ذهن آدمیست.
شاید مهمترین مسئله‌ای که در بطن صحبت شما ناخواسته آشکار میشود، اینست که حکایت از بحرانِ عمیقِ حافظه تاریخی در جامعه ایران میکند. جامعه‌ای که زیر فشارِ جمهوری اسلامی خرد شده، اکنون به بازنگریِ گذشته روی آورده است. امّا بازنگری، اگر بدون دقّتِ اخلاقی و فلسفی انجام شود، میتواند به وارونگیِ خطرناکِ ارزشها بینجامد؛ یعنی جایی که نفرت از یک ظلم، انسان را نسبت به احتمال وقوع ظلمِ دیگر نابینا میکند. مسئله واقعی، نه دفاع از جمهوری اسلامی نکبت آلود و متصدّی قتل عام است و نه دفاع از ساواک و تطهیر آن. مسئله این است که چرا جامعه ایرانی بارها شیفته قدرتی میشود که وعده «نجات» میدهد؟ چرا هنوز «انسان آزاد» در مرکز اندیشه سیاسی ما قرار نگرفته است؟. چرا ما همیشه یا «امّت» میسازیم یا «پرولتاریا» یا «یگان همشکل»؟. باید با صراحت گفت که جنایتهای جمهوری اسلامی، نه ساواک را تطهیر میکند و نه خبط و خطاهای عصر محمّد رضا شاه فقید را. مشکل اینست که ما هنوز به دادگزاری توانمند نیستیم. همانطور که خشونتِ بعدیِ انقلابیون سال فاجعه 1357 نیز شکنجه قبلی را اخلاقی نمیکند. تاریخ، دادگاهِ انتقامگیری نیست که بخواهیم هر جنایتی را با جنایت بعدی بشوییم. اگر نسلی، از شدّت نفرت نسبت به جمهوری اسلامی و رفتارهایش، دوباره عاشقِ نهادهای امنیّتی و سرکوبگر شود، آیا این نشانه بیداری است یا نشانه شکستِ عمیقِ آگاهی تاریخی؟؛ زیرا جامعه‌ای که فقط میان «استبدادِ بد» و «استبدادِ بدتر» انتخاب میکند، هنوز به مفهوم آزادی نرسیده است. او فقط نوعِ زندانش را عوض میکند.

شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: ریشه یابی برای یافتن پاسخ
دیدگاه:

دروود بر آقای لاجوردی گرامی،
تحشیه ای مختصر بدون زیگزالهای آکادمیکی!

من به دلیل اینکه نمیخواهم به جزئیّات قضیه از لحاظ تئوریک بپردازم، مبادا که بحث، جنبه فنّی و آکادمیک به خود بگیرد، ترجیح دادم که فقط به نکاتی اشاره کنم. صحبت در این باره میتواند همیشه گشوده باشد و نظرات مختلف در باره آن، مطرح شوند. در هر صورت میپردازم به برخی نکات لازم و امیدوارم که دیگران انگیخته شوند و همچنان به پرسیدن و اندیشیدن در باره جوانب مختلف قضیه کنکاوی کنند.
صحبت شما در ظاهر، نقدی بر گرایشهای اقتدارگرایانه در بخشی از اپوزیسیونهای ایرانی است [ طبق شواهد و قرائن دم دست، هر گرایشی خودش را تنها لایق جایگزین گیوتین الهی میداند، نه بخشی از پازل فرمانروایی بر شالوده رای و آفرینگویی مردمان ایران]؛ اما در لایه‌ای ژرفتر، اعترافی ناخواسته به یک تراژدی تاریخی - فرهنگی بزرگتر نیز هست و آنهم اینکه جامعه‌ای که دهه ‌ها زیر سلطه ترس، تحقیر، سرکوب و شکست زیسته، کم‌کم نه فقط قربانیِ اقتدار؛ بلکه شیفته‌ صورتهای روانیِ اقتدار نیز میشود. شما به ‌درستی تشخیص داده اید که مسئله فقط چند نماد، چند لباس سیاه، یا چند شعار خشن نیست؛ بلکه بحران، بحرانِ روانِ سیاسیِ جامعه‌ای است که دیگر به امکان پرنسیپ دموکراتیک، اعتقادی ندارد. امّا من میپرسم که آیا خود شما نیز هنوز به «ایده دمکراسی» نه به‌ عنوان آرمان اخلاقی؛ بلکه به‌عنوان نیروی واقعی تفکّر کشورداری باور دارید؟. [اگر باور دارید، آن را در کجا جستجو میکنید، در تاریخ و فرهنگ مردمان ایران یا در تاریخ و فرهنگ مردمان باختر زمین؟ یا تلفیقی از این دو؟. ولی بر شالوده کدام پرنسیپها؟] صحبت شما با وجود عمق تحلیلی‌اش، در جاهایی ناخواسته به نوعی سوگواری روشنفکرانه برای شکست انسان دموکراتمنش تبدیل میشود؛ گویی انسان ایرانی، پس از این همه زخمهای دلخراش و خانه خرابکن، دیگر فقط میان دو شکل از اقتدار، حقّ انتخاب دارد: اقتدار حاکمان گیوتین الهی یا اقتدار اپوزیسیون!!. ولی آیا این دیدگاه، خودش خطرناکترین نوع تسلیم نیست؟..
شما میگویید که بخشی از اپوزیسیون [به نظر من، بهتر و صادقانه تر است که شما نام این بخش از اپوزیسیون را با دلاوری مطرح کنید تا ایجاد کژفهمی نشود] در حال تقلید از منطق اقتدار است. بسیار خوب. امّا چرا اینطور است؟ آیا صرفا به‌ دلیل «آسیب روانی»؟. در پسِ این پدیده توضیحی شما، حقیقتی تاریکتر نهفته است. حقیقت اینست که انسانِ تحقیر شده، اغلب آزادی را نمیخواهد؛ بلکه میخواهد روزی، روزگاری، خودش نیز در مقام تحقیر کننده باشد و ایفای نقش کند. این همان چیزیست که بسیاری از تحلیلهای لیبرال مآب جرات بیانش را ندارند. باید پرسید که آیا بخشهایی از اپوزیسیون [ها] واقعا از استبداد و دیکتاتوری متنفّرند یا فقط از اینکه خودشان مصدر دیکتاتوری نیستند، شاکی هستند؟. شما، اگر چه از «زیبایی‌شناسی اقتدار [من ترجیح میدهم بگویم «جاذبه های اقتدارگرایی»] سخن میگویید، امّا هنوز تا انتهای نتیجه بخشی نقد خودتان پیش نمیروید. مسئله فقط جادبه اقتدارگرایی نیست؛ بلکه مسئله بر گرداگردِ «اروتیسم قدرت» نیز میچرخد. بخشی از جامعه، پس از تجربه‌ طولانی تحقیر، مجذوب تصویر بدنِ خشن، صدای قاطع، نظم آهنین و نمایش مردانگی میشود، چون در جهانی فرو پاشیده، توهّم اقتدار باعث ایجاد امنیّت میشود. انسانِ ترسیده، پیش از شناخت حقیقت، به پناهگاه محتاج است و جوامع زخمی و ناامن، بارها آزادی را قربانیِ وعده‌ امنیّت کرده‌اند.
من میپرسم که آیا اپوزیسیونهای ایرانی فقط قربانیِ جمهوری اسلامی هستند؟ یا خودشان نیز حاملِ تاریخی طولانی از میل به سلطه هستند؟. شما هنوز بیش از حدّ، جمهوری اسلامی را مرکز ثقل معضل لاینحل میدانید. حال آنکه بحران اقتدارگرایی در ایران، بسیار قدیمیتر و عمیقتر از سلطه جمهوری اسلامی است. استبداد در ایران فقط یک ساختار سیاسی نیست؛ نوعی روانشناسی تاریخی - فرهنگی است. از مناسبات پدرسالارانه‌ خانواده تا مناسبات مرید و مرادبازی، از شیفتگی به «منجی» تا نفرت از کثرت. اگر فعلا معنای «شهروند» را از فرهنگ و جامعه یونانی به کار بگذاریم و همینطور از عهد رم باستان و فقط کاربست آن را از دوران انقلاب فرانسه در نظر بگیریم، تاریخ جامعه شناختی ایران نشان میدهد که ما با پدیده ای به نام «شهروند» که محصول اروپای قرن هفده و ایجاد مانوفاکتورها و غیره و ذالک است، در جامعه ایرانی رِخ نداده است؛ بلکه بیشتر از هر چیز، جامعه ما، حتّا در عصر مدرن نیز «پیرو و مقلّد و هوادار و آژیتاتور و مروّج و مبلّغ ایدئولوژیک/مذهبی و امثالهم» تولید کرده است. باید پرسید که چرا فرهنگ سیاسی ایران، بارها به‌ جای تولید شهروند مستقل، در جست ‌و جوی «منجی»، «پیشوای قاطع»، و «مقام معظّم رهبری» و «قائد قاطعیّت سیاسی» بوده است؟ آیا مشکل فقط حکومتها هستند یا خودِ ساختار روانی و فرهنگیِ جامعه نیز هنوز با مفهوم آزادی آشتی نکرده است؟.
واقعیّت پذیری ایده دمکراسی فقط به صندوق رأی، منوط نیست؛ بلکه همچنین ظرفیّتِ تحمّلِ و پذیرش دیگری است؛ نه از سر اجبار و زور؛ بلکه به دلیل گشوده فکری و پذیرش این پرنسیپ که هیچکس، مالک حقیقت نیست. امّا دقیقا اصل ظرفیّت و گنجایش، چیزیست که حسب شواهد و قرائن دم دست و تجربه نیم قرن اخیر، اپوزیسیونهای ایرانی و حُکّام الهی، طاقتش را ندارند و ترجیح میدهند که در حالت انحصاری قدرت و اقتدار با کاربست هر شناعتی و جنایتی و دروغی و تبلیغی، مصدر آمریّت بمانند یا بشوند. صحبت شما بر نکته ای کلیدی تاکید میکند که شایان تامّل است و آنهم اینکه میگویید مردم فقط علیه وضع موجود قیام نمیکنند؛ بلکه باید به آینده نیز اعتماد داشته باشند. این نکته، فوق‌العاده مهم و عمیق است؛ زیرا بسیاری از تحلیلگران هنوز نمیفهمند که ترس مردم فقط از جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه ترس از «فردای پس از سقوط» نیز هست. تراژدی هولناک اینست که جامعه‌ای که میان دو کابوس گرفتار شود، اغلب کابوسِ آشنا را انتخاب میکند و این شاید تلخترین حقیقت سیاسی ایران امروز در وضعیّت تعلیق باشد. در صحبتهای شما، تناقضی پنهان وجود دارد. شما از یک ‌سو از تکثّر دفاع میکنید، امّا از سوی دیگر، هنوز بیش از اندازه به زبان «بازسازی اعتماد» امید بسته اید، بدون آنکه توضیح دهید چگونه میتوان در جامعه‌ای که حقیقت، خودش به میدان جنگ هویّتی تبدیل شده، اعتماد آفرید؟. اعتماد، فقط محصول شفّافیّت نهادی نیست. اعتماد، محصولِ گشوده فکری و خواستِ جستجوی حقیقت است و جامعه‌ای که در آن هر روایت تاریخی فورا به جنگ قبیله‌ای -اپوزیسیونی تبدیل میشود، حتّا اگر هزار ائتلاف و منشور نیز بسازد، باز ممکن است در لحظه بحران به ‌سوی اقتدار فرار کند و پناه و سنگر بگیرد
باید با ذکاوتی عمیق پرسید که آیا بخشی از اپوزیسیون واقعا از آزادی میترسد؟؛ چونکه آزادی، وضعیّتِ بی ‌پناهی است. آزادی یعنی هیچ «پدر نجات ‌بخشی» وجود ندارد؛ یعنی مسئولیّت با خودِ مردم است و این، برای جوامع زخم‌ خورده، هولناک است. به همین دلیل، اقتدارگرایی فقط از سرکوب تغذیه نمیکند؛ بلکه از اضطراب آزادی نیز تغذیه میکند. شما هنوز نسبت به مفهوم معمّایی و مجهول «مردم»، تا حدّی رمانتیک باقی مانده اید. گویی مردمان، همیشه حامل امکان دموکراتیکند؛ آنهم اگر فقط اعتماد، بازسازی شود. ولی توده‌ها میتوانند مشتاقانه به‌سوی اقتدار بدوند. فاشیسم و نازیسم و بلشویسم فقط پروژه نخبگان نبود؛ بلکه لحظه‌ای بود که بخشهایی از جامعه، از خستگی، تحقیر، آشوب و بی‌ معنایی، داوطلبانه تسلیم قدرت شدند نه فقط در چنگ حکومت؛ بلکه در سوائق و غرائز و امیال روانِ معترض. خطر واقعی فقط «بازگشت ساواک» نیست؛ بلکه بازگشتِ میل به ساواک در روان جمعی است. [شایان ذکر میدانم که بررسی مسئله سازمانهای امنیّتی در کشورها، مبحثیست علیحده که من فعلا نمیخواهم در باره کم و کیف آن بحثی کنم، همینطور در باره ساواک]. روزی که جامعه، امنیّت را بر آزادی ترجیح دهد، دیکتاتوری پیش از آنکه در کاخ حکومت ساخته شود، در ذهنها ساخته شده است. در هر صورت، ، مسئله‌ اصلی شاید اصلا جمهوری اسلامی یا سلطنت ‌طلبی یا پادشاهی مشروطه و امثالهم نباشد. مسئله اینست که آیا جامعه ایران هنوز قادر است انسانی را تصوّر کند که بدون نفرت، بدون منجی، بدون انتقام، و بدون شیفتگی به قدرت و اقتدار، سیاست بورزد؟. اگر پاسخ منفی باشد، آنگاه تراژدی ایران فقط سیاسی نیست؛ بلکه فرهنگی و وجودیست که من نزدیک به سی و پنج سالست در سنجشگری آن، بی محابا و رادیکال قلمفرسایی میکنم. باید پرسید که آیا ما واقعا آزادی میخواهیم، یا فقط میخواهیم زنجیرهایمان را خودمان انتخاب کنیم؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: گم شدن اصل مسئله بحث
دیدگاه:

دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از پنجره واتیکان شیعه در معیّت حوزه آخوندی برای کسب مدال الهی - صلیبی!

آنچه در بسیاری از اینگونه مصاحبه‌ها بیش از هر چیز، جانِ انسان را می‌آزارد و به تأمّلی تلخ وادار میکند، اینست که طرفین گفتگو، به جای آنکه بر «اصل مسئله» و ریشه‌های بحران تمرکز کنند، در حاشیه‌هایی فرساینده و مناقشاتی بی ‌ثمر گرفتار میشوند؛ یعنی حاشیه‌هایی که کاوش در آنها، بیش از آنکه وظیفه کنشگران سیاسی باشد، بر عهده مورّخان حقیقتجو، پژوهشگران بی‌ طرف و ذهنهای ژرفکاویست که فارغ از هیاهوی قدرت، در پی فهمِ علل و زمینه‌های رویدادها هستند. سیاست، اگر از افق حقیقت فاصله بگیرد و به میدانِ غلبه صداها و خشمها فروکاسته شود، دیگر نه عرصه اندیشه و سنجشگری و راهیابی؛ بلکه صحنه کشمکش غرایز و تعصّبات خواهد بود.
در گفتگوی میان آقای پورمندی و آقای مصداقی، من - با وجود اختلافات نظری و حتّا اجرایی که در برخی زمینه‌ها با آقای پورمندی دارم - از همان آغاز سخن، ناخودآگاه خودم را با آقای پورمندی در بسیاری از موارد، همآواز و هم‌افق یافتم. امّا این همدلی، به معنای نفیِ کامل سخنان طرف مقابل نیست؛ زیرا حقیقت، هرگز ملکِ طلقِ یک فرد یا یک گرایش خاصّی نیست. حقیقت، غالبا در میانه تنشها و در لابلای سخنانی نهفته است که اگر با آرامش و ژرفاندیشی شنیده شوند، میتوانند افقهای تازه‌ای بگشایند. با اینهمه، باید با صراحت و خیرخواهی گفت که آقای مصداقی نیاز دارد بیش از پیش بر خویشتن مسلّط شود و گفتار خویش را با آرامش، دقّت و وقار عبارتبندی کند. بلند کردن صدا، هرگز برهان نمی‌آفریند. همانگونه که تندی و تحکّم، جانشینِ استدلال و فراست نمیشود. یکی از خطاهای رایج در فضای سیاسی ما اینست که برخی میپندارند اگر با شدّت بیشتری سخن بگویند و با هیجان و خشم بیشتری بر مواضع خود پای بفشارند، مخاطب نیز ناگزیر حقّ را به آنان خواهد داد. حال آنکه انسانِ جویای حقیقت، نه مجذوبِ فریاد میشود و نه مرعوبِ تحکّم؛ بلکه میخواهد بداند هر اندیشه‌ای بر کدام بنیانِ عقلانی، تاریخی و انسانی استوار شده است.
مردم، خاصّه مردمی که سالیان دراز طعم تلخ فریبهای ایدئولوژیک/مذهبی، شعارهای توخالی و وعده‌های نافرجام را چشیده‌اند، دیگر در جستجوی «حقگو» به معنای ادّعایی و تبلیغاتی آن نیستند؛ بلکه آنان تشنه «منطق راهگشا» هستند. میخواهند بدانند کدام گرایش، فهمی عمیقتر از وضعیّت انسان، جامعه، تاریخ و آینده دارد؛ نه اینکه کدام فرد، بلندتر فریاد میزند یا هواداران بیشتری گرد آورده است. حقیقت، با شمارش آمار تعیین نمیشود. گاه انسانی تنها، در برابر انبوهی از فریادها، حاملِ حقیقتی هست که زمان، بعدها صحّت آن را آشکار کرده است. اکثریّت، همیشه مترادف با حقیقت نیست. همانگونه که تنهایی نیز الزاما نشانه بطلان یا صداقت محض نیست. آن که حقیقت را به عدد و رقم تقلیل دهد، هنوز معنای تفکّر را درنیافته است. من در بسیاری از نکات مطرح‌ شده از سوی آقای پورمندی، همراه و همدل هستم؛ هر چند معتقدم ایشان در تشخیص برخی ظرافتهای پیچیده سیاسی، به‌ ویژه در فهم ماهیّت تاریخی و روانشناختی ساختار اسلامیّت سیاسی و ذهنیّت اقتدارگرای روحانیّت، و همچنین نقش قدرتهای خارجی در پروسه آزادی ملّتها هنوز به عمق لازم نرسیده‌اند. شناختِ حکومتهای ایدئولوژیک، صرفا با تحلیلهای سطحی سیاسی ممکن نیست؛ زیرا چنین ساختارهایی، افزون بر قدرت عریان، بر شبکه‌ای از باورهای تاریخی، ترسهای روانی، اسطوره ‌سازی‌های مذهبی و عادتهای دیرپای فرهنگی تکیه دارند. کسی که این لایه‌های پنهان را نشناسد، چه بسا در تحلیلِ بحران، به ظواهر بسنده کند و از دیدنِ ریشه‌ها بازبماند.
امّا از سوی دیگر، آقای مصداقی نیز - دستکم آنگونه که بارها از سخنانشان دریافته‌ام ـ- هنوز بیش از آنکه «طرفِ گفتگو» باشند، درگیرِ نوعی واکنش عصبی و عاطفی‌ هستند. سیاست، پیش از آنکه هنرِ حمله کردن باشد، هنرِ شنیدن است. منظورم اینست که پیش از آنکه میدانِ پیروزی بر دیگری باشد، میدانِ پیروزی بر خویشتن است. انسانی که هنوز نتوانسته بر آشوب درونی خودش چیره شود، چگونه میتواند برای جامعه‌ای پریشان، افق آرامش و تعادل ترسیم کند؟. کسی که در برابر یک پرسش یا مخالفت، تعادل روحی خویش را از دست میدهد، چگونه خواهد توانست در برابر طوفانهای سهمگین قدرت، خویشتندار و خردمند باقی بماند؟. سیاست، عرصه صبوری، دوراندیشی، ظرفیّت روانی و توانِ دیدنِ افقهای دور است؛ نه میدانِ پرخاش، هجوم و تکرارِ این منطقِ کودکانه که «حق با من است؛ خواه بپذیری، خواه نپذیری.». حقیقت هیچگاه از مسیر تحمیل عبور نمیکند. حقیقت، تنها در فضایی متولّد میشود که در آن، انسانها بتوانند بی ‌هراس بیندیشند، پرسش کنند و حتّا در مخالفت با یکدیگر، حرمتِ اندیشه را نگاه دارند.
با این حال، آقای پورمندی در اشاره به برخی نکات شایان نکوهش و نکات مثبت در باره تظاهرات و راهپیمایی‌های پادشاهی ‌خواهان، سخنانی سنجیده و شایان تأمّل مطرح کردند؛ یعنی نکاتی که پیشتر نیز بر آنها تأکید شده بود و اتّفاقا خود من نیز در نظراتم بر آنها مدام پافشاری کرده ام. هر جنبش سیاسی، اگر بخواهد در حافظه جمعی مردم، آینده‌ای بیابد، باید بداند که جامعه، بیش از نوستالژی، به «راهگشایی» نیاز دارد. هر آنچه که یادآور زخمهای تلخ و تجربه‌ های منفی گذشته باشد، اگر بدون تأمّل و بازاندیشی به صحنه آورده شود، نه ‌تنها موجب همگرایی نخواهد شد؛ بلکه شکافهای تاریخی را عمیقتر خواهد کرد. اصلِ اساسی باید بر وضعیّت فاجعه‌ بار کنونی ایران، رنج انسان ایرانی، بحرانهای فراگیر کشور و ضرورتِ یافتن افقی انسانی و آزاد برای آینده متمرکز باشد؛ نه بر بازتولید تصاویر و نمادهایی که بخشی از جامعه، هنوز نسبت به آنها احساسِ و درد تاریخی دارد.
افسوس که این گفتگو نیز، همچون بسیاری از مناظرات زمانه ما، نیمه‌ تمام ماند و به جای ورود به لایه‌های بنیانی مسئله، در گردابِ مجادلاتی فرسوده و تکراری فرو رفت. همان چیزی که نیاکان ما با تعبیری عمیق و دردناک، «کاهِ کهنه بر باد دادن» مینامیدند و این، تنها اتلاف وقت نیست؛ بلکه نشانه بحرانی عمیقتر در هنر و سجایای گفتگوی ماست. جامعه‌ای که هنوز نیاموخته است چگونه گفتگو کند، چگونه میتواند آینده‌ای مشترک بنا نهد؟ و آیا فاجعه اصلیِ زمانه ما همین نیست که انسانها، پیش از آنکه حقیقت را بجویند، در پیِ اثباتِ خویشند؟.
آیا بسیاری از مناظرات سیاسی، در واقع جدالِ اندیشه‌ هاست؛ یا نزاعِ «من»هایی زخمی که میخواهند بر دیگری غلبه کنند؟ چرا در سرزمین ما، فریاد اغلب جای تفکّر را گرفته است؟. چرا انسانِ معاصر، به جای آنکه «بشنود تا بفهمد»، گوش میدهد تا پاسخ دهد و غلبه کند؟. آیا ملّتی که هنر گفتگو را از دست بدهد، ناگزیر به تکرارِ چرخه استبداد محکوم نخواهد شد؟ و آیا استبداد، پیش از آنکه در ساختار حکومت متجلّی شود، در روانِ انسانهایی شکل نمیگیرد که هیچ صدایی جز صدای خویش را برنمی‌تابند؟ آیا ما حقیقت را میخواهیم، یا فقط میخواهیم «حقّانیتِ خویش» را ثابت کنیم؟؛ زیرا فاصله میان این دو، فاصله میان «آزادی» و «تعصّب» است. فاصله میان انسانی که می‌اندیشد، با انسانی که فقط میخواهد فاتح بحث شود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: گفتگوی روز
عنوان دیدگاه: مشروطه‌خواهی یعنی پیروی از قانون اساسی مشروطه
دیدگاه:

جناب کردی
هدف من به درازا کشیدن بحث نیست اما این جمله خود شماست که گفتید: «بین مشروطه خواه نبودن و پادشاهیخواه بودن یک دریا فاصله است».
احتیاج به تکرار نیست اما من می‌توانم «پادشاهی‌خواه» باشم و «قانون اساسی مشروطه» را قبول نداشته باشم.
در ضمن شما ذکر کردید که «در دوران گذار همه نیروهای مشروطه خواه که خواهان نظام پادشاهی هستند خواستار ملغی شدن تمامی بندهایی که با شریعت وابستگی دارد شده اند».
گرامی، مگر دست من و شما، یا فعالان سیاسی هست که کدام بخش «قانون اساسی مشروطه» را ما می‌خواهیم اجرا شود و کدام بخش نباید اجرا شود. این مبحثی است که فقط و فقط در اختیار نمایندگان مردم در مجلس مؤسسان است. مسائل حقوقی بحث سیاسی نیست که هر کس به دلخواه خود بتواند بخشی از «قانون اساسی» را حذف کند. هر قانون اساسی تا زمانیکه رسما قانون اساسی کشور است، اصول آن جزئی از قوانین کشوری است که باید اجرا شود حتی اگر من و شما با آن مخالف باشیم.
شما پرسیدید که «برای من توضیح دهید که پادشاه را چگونه میخواهید محدود کنید که دیکتاتور نشود؟ یا رئیس جمهور را؟»‌
اولا که قانون اساسی به تنهایی نمی‌تواند سد راه یک دیکتاتور باشد، قطعاً شما در این باره ما من مخالفتی ندارید.
در ثانی کشورهایی چونان انگلیس یا اسرائیل که فاقد «قانون اساسی» هستند، آیا دموکراسی در این کشورها نیست؟
و سوم، از همه مهمتر، گرامی من هرگز نگفتم مخالف «قانون اساسی» هستم. من مخالف اجرای «قانون اساسی مشروطه» هستم به دلایلی که در۴ پادکست‌ ذکر کرده‌ام.
برای آینده ما نیاز به یک «قانون اساسی مدرن و سکولار» داریم. در دوره گذار هم ضرورتی به یک قانون اساسی نیست. دولت موقت می‌تواند کشور را با قوانین مدنی اداره کند تا زمانی که نوع حکومت در یک رفراندوم آزاد از سوی مردم انتخاب شود. آنگاه نمایندگان مردم در مجلس مؤسسان بر اساس انتخاب نوع حکومت ‌(پادشاهی یا جمهوری) می‌توانند اصول «قانون اساسی جدید» را بحث و تصویب کنند.
جناب کردی، «مشروطه‌خواهی» به معنی صرفا دفاع از «قانون اساسی» نیست بلکه «مشروطه‌خواهی» معنی و مفهوم خاص خود را در تاریخ ایران دارد که نتیجه آن همانا پیروی از «قانون اساسی مشروطه» ‌است. این خود همان دعوتی است که من از مشروطه‌خواهان برای یک مناظره کرده و همچنان می‌کنم.
سپاسگزارم از توجه و تبادل اندیشه
روز و شبتان خوش

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: ادامه
دیدگاه:

ادامه

من معنی این پاراگراف را نفهمیدم که چه ربطی به سخن من داشت. این پاسخ به سوالی است که من نکردم که نوشتید: این سخن شما که «بین مشروطه‌خواه نبودن و پادشاهی‌خواه بودن یک دریا فاصله است»، با پوزش، از دید تاریخی کاملاً نادرست است. ایران بیش از ۲۵۰۰ سال نظام شاهنشاهی داشته، اما تنها ۷۲ سال تجربهٔ حکومت مشروطه را پشت سر گذاشته است.
خب که چی؟ من حرف شما را رد میکنم چرا که آتا تورک هم زمان رضاشاه بود! منطق؟ همان منطقی که شما استفاده کردید.
2500 سال نظام شاهنشاهی داشته و فقط 73 سال تجربه حکومت مشروطه داشته. سوال: آیا اردشیر بابکان از تلگراف استفاده میکرد؟ نمیکرد؟ خب دوران مشروطه استفاده میکردند. بازهم بیربط!
در دوران گذار همه نیروهای مشروطه خواه که خواهان نظام پادشاهی هستند خواستار ملغی شدن تمامی بندهایی که با شریعت وابستگی دارد شده اند. دین رسمی کشور و این حرفها. کسی با حرفهای شما مشکل ندارد. حتا تقی زده و طاهری نیز خواستار الغای بندهای مرتبط با شریعت هستند. شما با چه کسی میخواهید بحث کنید؟
اما برای من توضیح دهید که پادشاه را چگونه میخواهید محدود کنید که دیکتاتور نشود؟ یا رئیس جمهور را؟ بجز با شرط قائل شدن برای ریاست او بر کشور؟ این نامش مشروطه است. جمهوری مشروطه ایران یعنی جمهوری ایران که اختیارات رئیس جمهورش بی نهایت نیست توسط قانون اساسی مشروط و محدود میشود. که البته مشروط را به آن چسبانده اند که میدانید که از شارت فرانسه آمده و باقی قضایا. میخواهم بگویم که با سخنان شما مشکلی ندارم همیقندر که معتقد باشید که پادشاه یا رئیس جمهور اختیارات بی حد و حصر ندارد شما را یک مشروطه خواه میکند

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: اینها همه بازخورد مواضع ضد…
دیدگاه:

اینها همه بازخورد مواضع ضد پهلوی 57تی هاست.

حتا تندرو ترین سلطنت طلبان در طی این 47 سال هرگز نشد که اینچنین ساواک را ارزش بنهند. من امروز قانع شده ام که ساواک یک نیروی ملی لازم اما خشن بود. و نیز مطمئنم که اگر کشور بجای پادشاهی یک جمهوری بناچار دست چپی بود وضعیت حقوق بشردر اطلاعات آن بسیار بسیار بسیار بدتر از دوران ساواک میشد. از حمایت آنها از بیدادگاه های خلخالی میتوان مشت نمونه خروار آن را دید. اما با این وجود این که بجای آن که تاکید روی نکات مثبت دوران پهلوی داشته باشند ساواک و اطلاعات نظام پادشاهی را نماد ایران آینده بسازند هرچند هم ساواک یک سازمان ملی و حافظ منافع ملی باشد بازهم برازنده یک نیروی مبارزی که برای حقوق بشر تلاش میکند نیست که پرچم این سازمان را برای تبلیغ بر دوش بگیرد. دستکم میدانیم که در ساواک حقوق بشر رعایت نمیشد. این نشان از زدگی نسل تازه از دعواهای نالازم سیاسی و مخالفت های غیر عقلانی مخالفان شاهزاده با وی است. اگر دقت کنید از نسل قدیم تندترین سلطنت طلبان هرگز دیده نشد که آرم ساواک را تقدیس کنند. فکر میکنم نسل تازه از دست نسلهای پیشین بسیار کفری است که چنین رفتارهایی از خود بروز میدهد. آنها را درک باید کرد.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: تقی زاده گند زد
دیدگاه:

تقی زاده گند زد

خدایا.. ما هم تا چند سال دیگه به سن و سال تقی زاده و امیر طاهری میرسیم.. ما را از گزند بلاهتی که اینها دچارش شدند و آخر عمری با جامعه شان بیگانه شدند نجات بده.

تاریخ:
نویسنده: کیانوش توکلی
عنوان دیدگاه: اقای احمد پناهنده گرامی /…
دیدگاه:

اقای احمد پناهنده گرامی / لطفا از عکس مستطیل شکل بگذارید . من عکس را درست کرده ام از همین عکس استفاده کنید

تاریخ:
نویسنده: گفتگوی روز
عنوان دیدگاه: دعوت به مناظرهٔ علنی
دیدگاه:

با درود مجدد به شما، جناب کردی!‌
این سخن شما که «بین مشروطه‌خواه نبودن و پادشاهی‌خواه بودن یک دریا فاصله است»، با پوزش، از دید تاریخی کاملاً نادرست است. ایران بیش از ۲۵۰۰ سال نظام شاهنشاهی داشته، اما تنها ۷۲ سال تجربهٔ حکومت مشروطه را پشت سر گذاشته است.
همچنین این گفته که «مشروطه‌خواه نبودن یعنی کنار نهادن سازوکار دموکراسی در مشروطه‌خواهی و واگذاری همه امور به دست یک اقتدارگرای نیک‌خواه، و این یک ریسک بزرگ است»، شوربختانه با واقعیت تاریخی و حقوقی قانون اساسی مشروطه همخوانی ندارد.
قانون اساسی مشروطه، با آنچه شما «سازوکار دموکراسی» می‌نامید، انطباق کامل ندارد؛ چرا که در نهایت، همهٔ حقوق شهروندی در چهارچوب عدم مغایرت با قوانین شیعهٔ جعفری تعریف می‌شد. افزون بر این، قوانین مدنی جدیدی که از سوی نمایندگان مجلس تصویب می‌شد نیز می‌بایست به تأیید مجتهدان زمان خود می‌رسید.
بگذریم؛ قصد ندارم این بحث را بیش از این طولانی کنم. تنها بد نیست اشاره کنم که بیش از سه سال است از هواداران «بازگشت به مشروطه» دعوت کرده‌ام تا دربارهٔ «ضروری بودن یا نبودن قانون اساسی مشروطه در دورهٔ گذار» در یک مناظرهٔ علنی گفت‌وگو کنیم، اما تاکنون پاسخ مثبتی دریافت نکرده‌ام
اگر شما و دیگر دوستان مشروطه‌خواه آمادگی چنین مناظره‌ای را دارید، من با هر چارچوب، شرط یا شیوه‌ای که مورد توافق باشد، با کمال میل آمادهٔ حضور در این گفت‌وگو هستم!
روز و شب‌تان خوش
یاشار استهبان‌نژاد

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: یاشار گرامی
دیدگاه:

یاشار گرامی

من هنوز هم مطلب را گوش نکرده ام. اما حتا چنین حدسی زدم که شما منظورتان اراده پهلوی ها برای مدرنیته در ایران باشد. اما بین مشروطه خواه نبودن و پادشاهیخواه بودن یک دریا فاصله است. مشروطه خواه نبودن یعنی کنار نهادن سازوکار دمکراسی در مشروطه خواهی و واگذاری همه امور بدست اقتدارگرای نیک خواه و این یک ریسک بزرگ است. در غیاب نظام مشروطه پادشاه که تابحال اراده اش بر ایران سازی بود شاید ناچار شود سیاست هایی را برگزیند که به نفع منافع ملی نباشد. نظام مشروطه پادشاه را در کنترل و محدودیت نگه خواهد داشت و سرنوشت کشور را به نیت خیر و یا غیر خیر پادشاه پیوند نخواهد زد. از این رو همان عنوان را هم که در نظر گرفتم درجا مردود دانستم. بهرحال این بگفتم اما قول میدهم مطلب شما را گوش کنم و دوباره نظرم را بنویسم و این بخاطر اعتراض واردی است که داشته اید مطلب را گوش نکرده نقد کرده ام و نشان دادید که فقط شعار نداده اید بلکه به بازخورد آن و نظر دیگران اهمیت میدهید. با سپاس.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: تفرقه ای که خالق بُن بستهاست.
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از هزارمین درسگفتار در باره «مفاتیح الجنان» برای سیاستمداران مسلمان و شیفته رسول الله در پارلمان شیعیان اتّحادیه اروپا!

بحث مسائل ایران را اگر بخواهیم فعلا آمریکا و اسرائیل را کنار بگذاریم و فقط به وضعیّت ایران و ایرانیان بنگریم و بدون هیچ حبّ و بغض و کینه توزی بر آن باشیم که با دیده ای مُنصف و شایان تامّل به پدیده های واقعی بنگریم و در صدد بررسی آنها بر آییم، خواهیم دید که آنچه امروز ایران را تا مغز استخوان فرسوده و زخمی کرده است، صرفا هجوم بیگانگان یا توطئه قدرتهای خارجی نیست؛ زیرا اگر بخواهیم ــ دستکم برای لحظه‌ای ــ همه قدرتهای بیرونی را از معادله کنار بگذاریم و فقط به خودِ «ایرانی» و کیفیّت رفتار و منش و مناسبات او با هممیهنانش بنگریم، آنگاه با حقیقتی تلختر و هولناکتر رو به ‌رو خواهیم شد. اینکه ما بیش از آنکه قربانی دشمنان بیرونی باشیم، قربانی ضعفهای درونی، پراکندگیهای اعتقادی و گرایشی، خودخواهیهای مزمن، کینه‌ های انباشته و ناتوانی تاریخیمان در «با هم‌ بودن» بوده‌ایم. فاجعه آنجاست که ما هنوز نیاموخته‌ایم «بن‌بست» را چگونه باید فهمید. هر گاه در برابر دشواری‌ تاریخی یا اجتماعی قرار گرفته‌ایم، به جای آنکه در کنار یکدیگر بایستیم و مسئله را حل کنیم، از هم گریخته‌ایم؛ گویی تفرّق، راه نجات است. هر گرایشی/سازمانی/حزبی/فرقه ای و امثالهم، راه خود را رفته، هر گروه دیگری را خائن پنداشته، هر صدا، صدای دیگر را نفی کرده، و هر اندیشه‌ای پیش از آنکه شنیده شود، محکوم شده است. امّا دردناکتر آنجاست که همین فرار از وحدت، خودش زایشگر بن‌ بستهای تازه بوده است؛ بن‌بستهایی عمیق‌ تر، تیره‌تر و ویرانگرتر.
ما از یک چاه به چاهی دیگر گریخته‌ایم و هر بار، نام این سقوط را «نجات» گذاشته‌ایم. هیچکس از خود نپرسیده است که شاید اصلِ فاجعه نه در «وجود اختلاف»؛ بلکه در «ناتوانی ما برای زیستن با اختلاف» باشد؛ زیرا ملّتی که نتواند تفاوتها را تحمّل کند، محکوم است که همواره میان نفرت و فروپاشی دست ‌و پا بزند. در این میان، کافیست به دامنه خصومتها و کینه‌ ورزی‌هایی بنگریم که پیرامون چهره‌هایی چون «شاهزاده رضا پهلوی» و گرایش پادشاهیخواه شکل گرفته است - فارغ از آنکه کسی موافق باشد یا مخالف -، مسئله اصلی کیفیّت این مخالفتهاست. آنچه در بسیاری از شبکه‌های اجتماعی موج میزند، کمتر «انتقاد» است و بیشتر فوران توهین و فحّاشی و حسادت چندش آور و عقده‌های تلنبار شده، و عطش قدرت طلبیست. گویی بسیاری نه برای ساختن آینده؛ بلکه برای سوزاندن دیگری زنده‌اند. انتقادِ اصیل، ریشه در حقیقتجویی دارد؛ امّا نفرت، ریشه در زخمی دارد که انسان از مواجهه با حقارتهای درونی خویش پنهان میکند. انسانِ حسود، بیش از آنکه در پی دادخواهی و دادگزاری باشد، در آرزوی سقوط دیگریست؛ زیرا عظمت دیگری، آینه کوچکیِ اوست. به همین دلیل است که در میان انبوه این فریادها و دشنامها، به ندرت میتوان سخنی یافت که از خرد، انصاف، یا دغدغه‌ای مسئولانه برای ایران برخاسته باشد.
فاجعه ایران فقط استبداد سیاسی نیست؛ فاجعه عمیقتر، استبداد روحهاییست که نمیخواهند دیگری را تحمّل کنند. جامعه‌ای که هر فردش خود را «تنها حقیقت» بداند، دیر یا زود به قربانگاه تعصّب و حذف کشیده خواهد شد؛ زیرا حذف، آسانترین کار برای ذهنیّتهای تهی از تفکّر است. انسانِ ناتوان از گفتگو، همیشه به دشمن ‌تراشی پناه میبرد. آیا ما هرگز از خود پرسیده‌ایم که چرا در حسّاسّترین بزنگاههای تاریخ، نیروهای اجتماعی ایران به جای هم‌افزایی، به جان یکدیگر افتاده‌اند؟. چرا ما از «متّحد شدن» بیش از «شکست خوردن» میترسیم؟. چرا بسیاری از ایرانیان حاضرند کشورشان ویران شود، امّا رقیب فکریشان مجال حضور پیدا نکند؟. این چه بیماریِ روانی و تاریخیست که در آن، نفرت از «دیگری» از عشق به «میهن» نیرومندتر شده است؟. مگر نه این است که تمدّن، از لحظه‌ای آغاز میشود که انسان می‌آموزد در کنار کسی بایستد که مانند او نمی‌اندیشد؟. پس چرا ما هنوز در ابتدایی‌ترین مرحله بلوغ اجتماعی متوقّف مانده‌ایم؟. چرا هر اختلاف نظری، بی‌ درنگ به میدان حذف، تحقیر، توهین و لجن ‌پراکنی بدل میشود؟. آیا ملّتی که نمیتواند میان «انتقاد» و «کینه» تمایز بگذارد، اصلا قادر به ساختن آینده‌ای آزاد خواهد بود؟.
ایران را فقط حکومتها و قدرتها ویران نکرده‌اند؛ ایران را روحیه‌هایی ویران کرده‌اند که از همکاری عاجزند، از گفتگو میگریزند، و از موفقیّت دیگری به خشم می‌آیند. سرزمینها پیش از آنکه در جغرافیا سقوط کنند، در روان و اخلاق مردمانشان فرو میریزند و هیچ استبدادی، بدون همکاریِ ترسها، حسادتها، تفرقه‌ها و خامیهای کنشگران و مدّعیان یک جامعه، قادر به دوام نیست. اگر ایرانیان یک ‌هزارم انرژی‌ را که صرف دشمنی، تخریب، تحقیر و جدالهای بیهوده میکنند، صرفِ باهمفکری، مدارا و ساختن اعتماد میان خود میکردند، شاید امروز ایران در این پرتگاه هولناک نایستاده بود؛ چونکه هیچ ملّتی با «نفرتِ درونی» به آزادی نرسیده است. آزادی، پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، ظرفیّت اخلاقی و بلوغ روحیِ یک ملّت است. من میپرسم که آیا ما حقیقتا ایران و مردمانش را دوست داریم یا فقط میخواهیم نسخه‌ای از خویشتنِ خویش را بر ایران تحمیل کنیم؟. آیا ما در پی رهایی میهنیم، یا در پی انتقام از یکدیگریم؟. آیا هنوز توان آن را داریم که پیش از فروپاشی کامل، هنرِ «با هم ‌بودن» را بیاموزیم؟ و اگر نتوانیم در کنار هم بایستیم، دقیقا از چه «ایرانی» سخن میگوییم که میخواهیم نجاتش دهیم؟.

شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: امرالله ابراهیمی
عنوان دیدگاه: Amrollah Ibrahimi
دیدگاه:

Amrollah Ibrahimi

آنچه که ما را به قدرت می‌رساند، پایگاه اجتماعی است و پایگاه اجتماعی هم نه با حذف رقیب، بلکه با گفتار و کردار درست به دست می‌آید لذا، با صراحت باید گفت و نوشت که بخشی از مشکل امروز، به ضعف در تاکتیک‌ها بازمی‌گردد. رفتارها، شیوه‌های کنش و حتی آرایش نیروهای ما، در بسیاری موارد نیازمند بازنگری جدی است. این کاستی‌ها باعث شده مسیر دستیابی به اهداف طولانی‌تر و پیچیده‌تر شود.
نکته نگران‌کننده‌تر این است که برخی جریان‌های قدرتمند، از جمله باندهای مافیایی – تروریستی سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات، در مواردی از همین ضعف‌ها بهره‌برداری کرده‌اند و می‌کنند.
در عمل، آن‌ها با استفاده از شکاف‌ها و خطاهای رفتاری در میان مخالفان، می‌توانند با کمترین هزینه، بیشترین بهره را ببرند.
مشکل آنجاست که این تجربه‌ها بارها تکرار شده، اما کمتر به بازنگری جدی و «انتقاد از خود» منجر شده است.
متأسفانه ما تحتِ لوایِ مرزبندی، چنان درۀ عمیقی در بینِ خود و دیگر گروه‌ها و شخصیت‌هایِ اپوزیسیون ایجاد کرده‌ایم که اگر این روندِ مُخرّب ادامه یابد، به دریایی از خشم و نفرت بدل می‌گردد و این همانی است که دشمن در پیِ آن می‌دَود. 🔻
🔷 باید به دور از برخوردهای عکس العملی، انتقادهای غیر سازنده، کنش‌های هیستریک، دور زدن و گاف گیری از گذشته‌های دور همدیگر، با کسانی مبارزه کرد که در حال حاضر بر کشورمان حاکم هستند. هر گروه مخالفِ باندهای حاکم بر ایران، باید گروه دیگر را همراه و مکمل خویش به‌پندارد و به این بی‌اندیشد که میان ما " دریای خون" نیست. میان ما حقیقتی است که کتمان می‌شود، واقعیتی که استتار می‌گردد و همه ما فریادی داریم که توسط دشمن مشترک سرکوب می‌شود، حق و حقوقی داریم که ناجوانمردانه زیر پا گذاشته می‌شود و فقط با هم و در کنار هم می‌توانیم به هدف‌مان برسیم. باید از گذشته درس گرفت و راه را برای هر کسی که خواهان تضعیف درندگان حاکم بر ایران است، باز کرد. باید همۀ مخالفان و حتی منتقدان این نظام جهل و جنایت را همراه دید تا بتوان نسل بعدی را نجات داد و این ویرانه را آباد ساخت.
مطمناً تا زمانی‌که از تعصّبات منحط، انرژی‌گیر و بی بازده دست نکشیم، سقف ذهنی‌مان را بالا نبرده و در مدار کیفی‌تری سقف نزنیم، همچنان همان راه 47 سال گذشته را می‌پیمائیم و حاصل کاری جز آب به آسیاب جنایت‌کاران حاکم بر ایران ریختن نداریم. باید در شعار و عمل ثابت کنیم که هر کسی سدِ راه ما برای رسیدن به آزادی نباشد، با ما و در کنار ماست.
آری، فقط در این صورت است که می‌توانیم بر این نظامی که در طی این 47 سال ایران و ایرانی را به روز سیاه نشانده است، فائق آئیم و پرچم عشق و آزادی را در هر کوی و برزن ایرانِ خمینی‌زده به اهتزاز در آوریم.
✅ همۀ ما با داشتنِ بیل و کلنگی در دست، مشغول کار و فعالیت هستیم اما طیفی از آن برای ساختن پُل و کندن تونل استفاده می‌کنند تا مسیرِ رسیدنِ به آزادی و عدالت را کوتاهتر سازند و طیفی هم با استفاده از همین ابزار، حتی کوره راه‌هایِ موجود را هم خراب می‌کنند که تا فقط خودشان دیده شوند. شگفتا که همۀ ما، خودمان را مبارز و اپوزیسیون جمهوری اسلامی می‌نامیم. 😭
🔶 در ضمن، من بر خلاف جناب آقای Hoshang Asadi گرامی، "خوشبین" نیستم و بیم آن دارم که باندی از باندهای سهیم در قدرت و ثروت، موفق به حذف طیف رجوی و پهلوی شود و ضمن تثبیت قدرت خود، به بقای ساختار کنونی تداوم بخشد و مسیر رسیدن به عدالت و آزادی را سال‌ها به تعویق بی‌اندازد. تهدید اصلی برای آیندۀ ایران و ایرانی را می‌توان در تداوم بخشی از ساختار کنونی دید، بیش از آن‌که صرفاً به آمدن یا رفتن چهره‌های سیاسی محدود شود. تمرکز بر تقابل رجوی و پهلوی، ما را از دیدن خطر اصلی که تداوم بخشی از ساختار ۴۷ ساله کنونی است، دور می‌کند.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: مای خوبان و آنهای شرارتها
دیدگاه:

دروود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای دم دست.
صحبت شما، در ظاهر هشدار دهنده و آگاه‌ کننده است، امّا در لایه‌های عمیقترش، حامل چند پیشفرض، چند ساده‌ سازی و نوعی تراژدیِ پنهانِ فکری است. تراژدی‌ که شاید خودِ شما نیز متوجّه آن نباشید. گرانیگاه صحبت شما در توصیف «فرسایش تدریجی آزادی» است، امّا ضعف اساسی اش اینجاست که هنوز سیاست را بیش از حدّ در قالب «حکومتِ سرکوبگر در برابر جامعه قربانی» میفهمد و تحلیل میکند؛ گویی جامعه، موجودی معصوم، یکدست و فقط سرکوب ‌شده است و نه بخشی از همان ساز و کار بازتولید قدرت. شما خاموشی اینترنت را به خاموشی اجتماعی پیوند میزنید، امّا شاید خطرناکترین خاموشی، خاموشیِ تفکّر انتقادی باشد؛ زیرا شما، بی‌ آنکه متوجّه باشید، در دام همان منطق دوگانه‌ای افتاده اید که همه حکومت‌های ایدئولوژیک، غرق آنند؛ یعنی «مای پاک و قربانی، در برابر آنهای شرّ مطلق.» امّا آیا واقعا مسئله به این سادگی است؟. آیا فقط حکومتها، جامعه ‌ها را به انزوا عادت میدهند؟. یا خودِ انسانها نیز اغلب مشتاقِ امنیّتند، حتّا اگر بهایش نابودی و غارت آزادی باشد؟. آیا مردمان، همیشه قربانی‌ هستند؟ یا گاه، از فرط خستگی، ترس، منفعت‌ طلبی یا میل به بقا، خودشان به شریک خاموشِ استبداد تبدیل میشوند؟ [= شوهای خیابانی و منفعت طلبان و صادراتیها و سایبریهای خادم حکومت در ایران و دیگر اقصاء نقاط جهان]. صحبت شما، همه‌ چیز را به «پروژه حکومت» تقلیل میدهد، اما نمیپرسید که چرا جامعه‌ای با این حجم از نارضایتی، هنوز نتوانسته از داخل، بدیلی نیرومند، منسجم و خلّاق برای جایگزینی وضعیّت موجود خلق کند؟. چرا اپوزیسیونها – به استثنای شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان -، با وجود دسترسی به جهان آزاد، همچنان در چرخه تکرار، خودشیفتگی سیاسی و سازمانی و حزبی و فرقه ای و گروهی و پراکندگی گرفتار ند؟. چرا جامعه‌ای که از شدّت خفقان در میهن مینالد؛ - بویژه برونمرزیان-، در دنیای آزاد، در مناسبات روزمره خود نیز اغلب اقتدارگرا، حذف‌گر و تحمّل‌ ناپذیر باقی مانده اند؟. استبداد، فقط در ساختار حکومت، زندگی نمیکند؛ بلکه در روان انسانها نیز خانه دارد . شما، کره شمالی را صرفا محصول «کنترل حکومتی» میبیند، امّا اگر فردا همان حکومت فرو بپاشد، آیا جامعه‌ای که دهه‌ ها در ترس، بی ‌اعتمادی، فرصت ‌طلبی و بقا زیسته، فورا آزادمنش خواهد شد؟
یا فقط صورتِ قدرت، تغییر خواهد کرد؟ .شما از «اینترنت» تقریبا چهره‌ای قدسی جلوه داده اید؛ گویی اینترنت ذاتا آزادیبخش است. اما آیا واقعا چنین است؟. آیا همین اینترنت، همزمان بزرگترین ابزار نظارت، مهندسی افکار، اعتیاد روانی، ابتذال جمعی و دستکاری ذهنیّت توده‌های خادم و مطیع و دست نشانده و مزدور و پادو و امثالهم حکومتها و فرقه ها و سازمانها و گروهها و احزاب و غیره و ذالک در تاریخ بشر نیست؟. آیا شبکه‌های اجتماعی، همانقدر که امکان آگاهی دهنده هستند، ماشین تولید خشم، توهّم، سطحی ‌شدن و قطبی ‌سازی نیز نیستند؟. آیا انسان معاصر، در جهانی که مدام آنلاین است، حقیقتا آزادتر شده یا فقط به شکلی پیچیده ‌تر کنترل میشود؟. شما از «حقّ اتّصال» سخن میگویید، اما نمیپرسید که اتّصال به چه؟ به آگاهی؟ یا به بازار جهانیِ حواس‌ پرتی؟ به حقیقت؟ یا به سیلاب بی ‌پایان اطّلاعاتی که توان اندیشیدن و غربالگری را نابود میکنند؟. صحبت شما با تمام ذکاوتی که در آن نهفته است، هنوز درون پارادایم مدرنِ ساده‌ نگرانه ای باقی میماند و آنهم اینکه تکنولوژی را تقریبا مترادف آزادی میبینید. اگر جامعه‌ای فقط زمانی احساس خفگی میکند که اینترنتش قطع شود، آیا پیش از آن واقعا آزاد بوده است؟. انسانی که هویّتش را از شبکه‌های اجتماعی میگیرد، خشمش را الگوریتمها هدایت میکنند، حافظه‌اش را ترندها میسازند و افق اندیشه‌اش را اتاقهای پژواک شبکه های اجتماعی تعیین میکنند، آیا اساسا پیش از فیلترینگ هم آزاد بوده است؟ یا فقط در زندانی شیکتر زندگی میکرد؟. در غرب، انسان شاید اینترنت آزاد داشته باشد، امّا ذهنیّتش زیر سلطه سرمایه، تبلیغات، مصرفگرایی و الگوریتمهاست. در حکومتهای اقتدارگرا، کنترل، عریانتر و خشن تر است. امّا هر دو، به‌ نوعی، انسان را از خویشتنِ متفکّر و مستقل دور میکنند و تابعی بازیچه شده از سیاستهای حاکم میخواهند. جامعه‌ها اغلب زمانی متوجّه سقوط آزادی میشوند که پیشتر توانِ فهمِ آزادی را از دست داده‌اند.
آنچه که امروز در ایران رخ میدهد، فقط نبردی بر سر اینترنت نیست؛ بلکه نشانه‌ای از بحران عمیقتری در نسبت انسان معاصر با آزادی است. حکومتها زمانی میتوانند ارتباطات را قطع کنند که پیشتر، توان اندیشیدن مستقل در جامعه فرسوده شده باشد. استبداد، ناگهان از آسمان فرود نمی‌آید. آهسته در زبان، در ترسها، در عادتها، در میل انسان به امنیّت و حتّا در خستگیِ او از آزادی شکل میگیرد. خطر فقط این نیست که حکومت مردم را منزوی کند. خطر بزرگتر اینست که انسانها کم‌کم به انزوا خو بگیرند و آن را طبیعی بپندارند. هیچ قدرتی با زور و دوشکا و اسلحه پایدار نمیماند. قدرت، زمانی ریشه میدواند که در روان جامعه لانه کند. جامعه‌ای که مدام در بحران، اضطراب و فرسایش زندگی میکند، به‌ تدریج نه ‌فقط توان اعتراض؛ بلکه حتّا توان تصوّرِ بدیلی متفاوت را از دست میدهد. امّا خطای بزرگ اینست که گمان کنیم تکنولوژی به ‌تنهایی ناجی آزادی است. اینترنت میتواند ابزار رهایی باشد، امّا همانقدر نیز میتواند ابزار انقیاد، ابتذال و نظارت باشد. جامعه‌ای که فقط به اتصال دیجیتال دل ببندد، بی ‌آنکه بینش تفکّر انتقادی، شجاعت اخلاقی و مسئولیّت جمعی را بازسازی کند، حتّا با اینترنت آزاد نیز ممکن است برده بماند. [= نیم قرن گذشته و وضعیّت کنشگران مدّعی اپوزیسیونها، پته این حقیقت تلخ را بر روی آب ریخت]. مسئله اصلی، فقط حکومت نیست؛ مسئله، انسانِ معاصر است که میان ترس و آزادی سرگردان مانده. انسانی که اغلب آزادی را میخواهد، امّا هزینه آن را نه و همینجاست که تاریخ فجایع میهنی، بارها تکرار میشود. استبداد، فقط محصول قدرت عریان و خونریز حکومتها نیست؛ بلکه محصول ضعف انسانها نیز هست. به همین دلیل نباید پرسید که که «آیا ایران به کره شمالی تبدیل میشود؟» [که محال بودنش اظهر من الشّمس است؛ زیرا میلیونها ایرانی در بیرون مرزها، علیه حکومت فعّالند. امّا کره شمالی به شدّت دربسته است و تحت کنترل قیراطی]؛ بلکه باید پرسید که آیا انسان ایرانی، پیش از آنکه دیوارهای بیرونی کامل شوند، در درون خودش به انزوا عادت کرده است؟ یا آنقدر شهامت دارد که پتانسیل کارگزار و راهگشاینده «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان» را حمایت کند و با گشوده فکری به انتقادهای اصیل و مغزه دار همّت کند؛ به جای توسعه و شیوع و پخش نفرت و کینه توزی علیه شاهزاده و پادشاهی خواهان؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان