رفتن به محتوای اصلی
سه‌شنبه 19 خرداد 1405 - Tuesday, 9 June 2026

● صفحه شما

دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.

لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.

افزودن دیدگاه جدید

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: من شما و امثال شما را دست…
دیدگاه:

من شما و امثال شما را دست میاندازم و تحقیر میکنم به دو دلیل

من شما و امثال شما را به دو دلیل تحقیر میکنم و دست می اندازم.
1- عناد دارید و برای رسیدن به هدف تان، اینجا اثبات نوکری شاهزاده و رضاشاه امری که ممکن است درصدی صحیح باشد و درصدی نباشد را امر مسلم می پندارید و سیاه و سفید می کنید. البته که شما ننوشتید که شاهزاده و یا رضاشاه نوکر بیگانگان هستند اما سالهاست که با ادبیات امثال شماها آشنا هستم. دقیقا میخواهید همین منظور را برسانید فقط بجای بتمرگ از لفظ بشنی و بفرما استفاده می کنید اما آنچه که به ذهن خواننده میخواهید متبادر کنید همان بتمرگ است و این که رضاشاه را نگلیسی ها آوردند و بردند. تکرار حرف مفت جبهه ملی که ما در جوانی و نادانی بدون تفکر پذیرفتیم.
2- از سر بازهم عناد گز نکرده پاره می کنید. و این کار شما وقت گیر است. من در مقاله ای در این صفحه نوشتم که راههای مبارزه با جمهوری اسلامی چیست. بلافاصله امثال شما می آیند با طرح مسائل زرد مسیر بحث های واقعی و بدرد خور را منحرف می کنند. عرض خود می برید و .. اقرار می کنم که من هم به دام شما می افتم. در عین حال که دوستان ما همچی حال هم ندارند که به بحث هایی که نیاز مبرم جامعه است بپردازند. اما برگردیم به شما
مثلا این بخش از نوشته شما را تحلیل کنیم:
»این یک واقعیت تاریخی است که در سال‌های پایانی حکومت رضاشاه، نفوذ اقتصادی و فنی آلمان در ایران به‌شدت افزایش یافت و انگلیس و شوروی همین مسئله را یکی از دلایل حساسیت خود نسبت به ایران اعلام کردند».
من اگر مخالف شاهزاده باشم و سیاستمدار و زیرک باشم اول تلاش میکنم ببینم یک هوادار شاهزاده آیا میتواند ماستخور مرا بگیرد یا خیر. و بعد این که گز نکرده پاره نکنم و نتیجه صددرصد نگیرم.
و اما پاسخ من: از این سخن شما نتیجه میتوان گرفت که اگر مثلا در آغاز حمله به آلمان و اعلام بیطرفی ایران رضاشاه باید بلافاصله آلمان ها را اخراج میکرد اما آمریکایی ها و انگلیسی ها و چک ها و تکنوکرات های سایر کشورها را نگه میداشت. نه.. دو سال بعد از جنگ این کار را میکرد. فرض کنیم رضاشاه این کار را میکرد و آلمان ها را همان آغاز جنگ از ایران بیرون می کرد و هرچه انگلیس و شوروی می گفتند انجام میداد. آیا متفقین به ایران حمله نمیکردند؟
برای پاسخ به این سوال باید دید هدف حمله به ایران چه بود؟ وقتی به هدف فکر کنید متوجه پاسخ این سوال میشوید که ایا حمله به ایران به دلیل نزدیکی ایران به آلمان بود یا خیر. این مشق اول امشب شما. اگر با جواب صحیح نیایی یک لنگ پا بالا کنار دیوار کلاس باید نیم ساعت وایسی.
- یک تلاش بجای لنگ انداختن: می فرمایید: رضاشاه تلاش می‌کرد وابسته مستقیم به یک قدرت خارجی نباشد و پروژه‌هایی مثل راه‌آهن را با تنوع پیمانکار اجرا کرد تا توازن ایجاد کند». بالاخره این کار اشتباه بود یا نبود؟ امروز هم شاهزاده با تنوع پیمانکاران مثل اسرائیل، آمریکا، سوئد، و اعضای پارلمان ها خود را برای سرنگونی مجهز می کند.
اما نامربوط ترین بحث مقایسه رضاشاه و شاهزاده است. شما میگویید سیاست رضاشاه به سقوط او انجامید. شما هم میخواهید نتیجه بگیرید که نزدیک شدن شاهزاده به اسرائیل و آمریکا به سقوط او می انجامد؟ چی؟ شاهزاده بر قدرت نیست که سقوط کند؟ آفرین پس چرا این دو را به هم ربط میدهید؟ برای اذیت کردن دیگه.. وقت گرفتن. می بینی پرت و پلا میگی؟
و اما پرت و پلای بعدی: «امروز نیز منتقدان معتقدند رضا پهلوی با نزدیک شدن آشکار به بنیامین نتانیاهو و قرار گرفتن در مدار سیاسی جریان ترامپ، وارد مسیری شد که در آن بیش از آنکه منافع ملی ایران محور باشد، اهداف منطقه‌ای اسرائیل و رقابت‌های سیاسی آمریکا نقش تعیین‌کننده پیدا کرد».
حضرت آقا.. سخن شما مثل این است که بجای آن که شاهزاده دعا کند باران هرسال همینجور ببارد میرود زمستان ها اسکی! ای بابا! حفظ منافع ملی ایران بر عهده حاکم کشور است که حکام جمهوری اسلامی هستند. آنها باید منافع ملی کشور را حفظ کنند. اسماشونو نمیدونی بپرس. یکی پسر خامنه ای هست میگن اسمش موشتباس. دیگری احمد وحیدی و یه سری بچه مزلفی که تو محل کسی آدم حسابشون نمی کرد امروز جای شاه و رضاشاه نشستن و وظیفه اونهاست که از منافع ملی حمایت کنند لذا نصایح تان را برای مجی موش ببر نه برای شاهزاده. وقاحت جنابعالی منو یاد وقاحت سیمکارت سفیدهای رژیم می اندازه که در کلابهاوس اتاق میزدند که چرا شاهزاده و ایرانیان خارج نشین برای ورود واکسن کرونا تلاش نمی کنند. رفتم بالا گفتم همین چند ماه پیش مگه امامخامنه ای نفرمودند که ورود واکسن فایزر به ایران ممنوع و دهها هزار ایرانی جان شان را از دست دادند؟ خب این بیناموسها بیشتر ایرانی را کشتند یا به کشتن دادند یا ناتانیاهو؟ شما باید اونها رو نصیحت کنید که از منافع ملی ایران دفاع کنند شاهزاده با کدام لشگر و کدام سیاست؟ اگر منظورتان منافع ملی ایران این است که آمریکا سران رژیم را نزند که شکر اضافه میخورید. من در همان کلابهاوس فریاد زدم بارها که هر ایرانی که جای تک تیرانداز و سران سپاه را به خلبانان اسرائیلی برساند نهایت میهن پرستی را انجام داده و هر حرامزاده عوضی که جلوی این کار را بگیرد در خدمت سپاه و موشتبا خامنه ای و دزدان سرگردنه هست. شما جزو کدام دسته هستید؟ ضمنا بیطرف ها و خاکستری ها در زمره بیشرف های روزگار هستند که کرونا از ملت ما کشت و بارها ساچمه به چشم جوانان و در نیزارها دوشکا و در خیابان های تهران دوشکا هنوز خاکستری باشد. ریدم به هرچی رنگ خاکستری است.
و باز نوشتید: «در این میان، بخشی از جریان سلطنت‌طلب نه‌تنها از سیاست «فشار حداکثری» علیه جمهوری اسلامی حمایت کرد، بلکه در برخی موارد از ایده حمله نظامی به ایران و شعار «زدن سر مار در تهران» نیز استقبال سیاسی و رسانه‌ای نشان داد؛ شعاری که از سوی مقام‌های اسرائیلی برای توجیه تقابل منطقه‌ای با جمهوری اسلامی مطرح می‌شد.». شما با این بخش از نوشته تان نشان دادید که یک خائن به ایران و ایرانی و بر خلاف مصالح ملی و مردم ایران تلاش می کنید و روزی در دادگاه وجدان - چون جرات عملی ندارید= باید پاسخگو باشید. اسم شما که بنظرم مستعار و از ارتش سایبری باشید و مقداری بوی مجاهد و رجوی میدهید. بوی نحس هردوی شان از دور به مشام اهل بخیه میرسد.
هر .... که مخالف زدن سر مار در تهران باشد نوکر موشتبا و سپاه و ارتش سایبری یا نوکر رجوی است. البته رجوی نوکر ندارد زامبی دارد.
نوشته اید: منتقدان می‌گویند درست از همین نقطه، تناقض اصلی آشکار شد؛ جریانی که خود را مدافع ایران و مردم ایران معرفی می‌کرد، عملاً در کنار پروژه‌ای قرار گرفت که می‌توانست نتیجه‌اش جنگ، تحریم گسترده‌تر، ناامنی و فشار بیشتر بر خود مردم ایران باشد. از نگاه این تحلیل، نتانیاهو و جریان ترامپیسم بیش از آنکه دغدغه آزادی و دموکراسی در ایران داشته باشند، از نام و اعتبار رضا پهلوی به‌عنوان ابزاری برای فشار ژئوپلیتیک علیه جمهوری اسلامی استفاده کردند.».
هر ... شده ای که مخالف تحریم این حرامزاده ها باشد نوکر موشتباست. الان 8 میلیارد پول رژیم نزد قطری هاست. میلیاردها هم که زمان احمدی نژاد گیرشون اومد. قاسم سلیمانی برد تو بلوچستان کلاس درس ساخت؟ چه چیزش به ملت ایران رسید؟ بر پدر هرکس که تلاش دارد به رژیم پول برساند لعنت. هرکس از نام و اعتبار رضاپهلوی برای ضربه زدن علیه جمهوری اسلامی استفاده نکند خائن به ملت و خائن به ایران است.

نوشته: « اما امروز بخشی از سلطنت‌طلبان آشکارا زیر پرچم “Thank you Trump” و “Thank you Bibi” رفته‌اند و از تحریم، فشار خارجی و حتی حمله نظامی دفاع می‌کنند. این دو را چطور کنار هم می‌گذارید؟».
پاسخ.. میگذارم کنار نظرات مردم ایران در فضای مجازی. ضمنا با فامیلهای شما در ایران تماس گرفتم گفتند این خائن از ما نیست چون ما در ایران روی پشت بام ها کف میزدیم و سوت میزدیم وقتی این حرامزاده ها با بمبت اسرائیلی و آمریکایی به هوا پرتاب میشدند و از هنگامی که بمب ها خاموش شده اند مردم افسردگی گرفتند. ضمنا یک سری نسبت های زشت هم به جنابعالی و هرکس که به نمیگه ترامپ تنکیو بی بی تنکیو هم دادند که عفت کلام اجازه نمیده اینجا بازگو کنم. بهرحال این شما و این رفقا و فامیل تون در ایران.
صدها هزار ایرانی مقابل سفارت ایران خوش رقصی میکنند؟ جرات داری برو از هالو بپرس در لندن کجا بهش حال دادن.. برو اونجا از این شکرها بخور تا پذیرایی بشی. لیاقت امثال شماها بحث نیست متلک و تیکه هست.
نوشته : چهارم؛ مقایسه رضا پهلوی با دوگل یا نلسون ماندلا، قیاس مع‌الفارق است. دوگل رهبر کشوری بود که رسماً توسط ارتش خارجی اشغال شده بود و علیه نیروی اشغالگر می‌جنگید. ماندلا علیه رژیم آپارتاید مبارزه می‌کرد و تحریم‌ها هم در چارچوب فشار حقوق بشری جهانی بود، نه دعوت به حمله نظامی یا هم‌صف شدن با پروژه‌های جنگ‌طلبانه یک دولت خارجی در منطقه. ضمن اینکه نه دوگل شعار “Thank you Churchill” می‌داد و نه ماندلا زیر سایه دولت خارجی برای کشورش نسخه حمله نظامی می‌پیچید.».
نه.. دوگل به دلیل غرور ابلهانه اش هرگز از متفقین تشکر نکرد بلکه یک شعار داد که این وظیفه متفقین بود که به نرماندی در شمال فرانسه حمله کنند تا با بیرون راندن هیتلر از دمکراسی دفاع کنند. اما ما ایرانیان ناسپاس نیستیم. تنکیو ترامپ و بی بی که خامنه ای را کشتید و کیوان مجاهد سایبریزاده را به گریه انداختید. در مورد اشغال یک کشور خارجی.. والا تالا اگر صدام ایران را اشغال کرده بود مردم اینقدر رنج نمی کشیدند. صدام نهایت میگفت خسارت جنگ به ما بدهید. نه با عرق خوری و خانم بازی مردم کار داشت نه با آنتن ماهواره ای نه با لباس پوشیدن و برعکس همه تلاشش را میکرد که اقتصاد براه بیافتد و مردم شغل و کار داشته باشند که خسارت عراق را زودتر بدهند و همه کار میکرد که نام نیک هم از خود بجای بگذارد. اما از نظر کیوان سایبرزاده مجاهد پرست جمهوری کمک به ماندگاری جمهوری اسهالی عین وطنپرستی است. آنچه کیوان سلطان زاده به دنبالش است درازی عمر رژیم است. این آرزو را به گور خواهی برد. دنیای دیجیتال است و روزی نام تو برملا خواهد شد و رسوای عالم خواهی شد. به علت اظهار نظر کردن و آزادی بیانی که داشتی چون کفرم خیلی از دست تو در آمده اگه گیرت بیارم کله ات را مثل فرانسویانی که با نازی ها همکاری کردند چهار راه خواهم تراشید. حالا اگه کچل بودی برات یه چار راه خالکوبی می کنم بعد میدمت دست دادگاه تا آزادت کنند چون چیزی بر علیه تو ندارند بشرط آن که فقط اظهار نظر کرده باشی و در ساچمه زدن به چشم نوباوگان ایران و تیر خلاص زدن شرکت نداشته باشی و از اطلاعات سپاه و این قبیل نباشی.
ول کن بابا... خسته شدم.. قاسم.. !
قاسم: بعله آقا..
دایی جان: اون آفتابه ره بذار دم مبال
قاسم: چشم آقا.

در مورد تکیه به بازیگران خارجی هم که از نمونه ها از مائو، لنین و ماندلا گفتم حرفی نداشتی. خب لنگ بنداز روتو کم کن دیگه. البته من برای نوشتن اینها بیکار بودم گفتم سرم گرم بشه اگرنه ارزش پاسخ نداره.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: آینده تاریک و شبهای آبستن حوادث
دیدگاه:

درود بر آقای علوی گرامی،
تحشیه ای از اتاق توافقنامه دونالد تارتوف و آیت الله جرجیس!

صحبتهای شما در ظاهر به یک تحلیل ژئوپلیتیک به نظر میرسند؛ اما بیشتر شبیه بیانیه‌ای عاطفی و هراس‌آلود است که میکوشید جهان را نه از منظر حقیقت رویدادها؛ بلکه از منظر اضطرابِ یک شکستِ روانی تفسیر کنید. شما میخواهید بگویید که جمهوری اسلامی در آستانه فروپاشی بوده و ترامپ، همچون ناجی ناخواسته، به آن «حیات دوباره» بخشیده است. ولی باید پرسید که آیا واقعا قدرت سیاسی را میتوان صرفا با فشار اقتصادی یا تهدید نظامی سنجید؟ و مهمتر از آن، آیا هر عقب نشینی از جنگ، الزاما نشانه ضعف است؟ شما پیشفرضی اثبات‌نشده مطرح کرده اید مبنی بر اینکه «تنها راه تضعیف جمهوری اسلامی، تشدید محاصره، فشار و تهدید نظامی است.» اما این دقیقا همان شیوه ایست که دهه‌ها خاورمیانه را به قبرستان عقلانیّت کاربردی تبدیل کرده است. اگر فشار حداکثری واقعا و عملا کارآمد بود، چرا پس از دهه‌ها تحریم، تهدید و انزوا، هنوز مسئله ایران حل نشده است؟. آیا این احتمال وجود ندارد که خودِ سیاستِ محاصره، به بازتولید ساختار امنیتی و ایدئولوژیک حکومت کمک کرده باشد؟. آیا حکومتهایی که دائما در وضعیّت «تهدید خارجی» تعریف میشوند، واقعا از همین تهدیدها برای انسجام درونی استفاده نمیکنند؟.
شما در صحبت خودتان از مردم ایران نیز به شکلی ابزاری بحث میکنید؛ یعنی اینکه هر جا که لازم است، از «مردم» سخن میگوید؛ اما مردم در روایت و برداشت شما از رویدادها نه سوژه‌اند و نه دارای اراده مستقل؛ بلکه ابزاری اخلاقی برای توجیه تراشی در سمت و سوی پروژه فشار خارجی‌ هستند. آیا رنج مردمان ایران، در برداشت شما، حقیقتا مسئله ای برای اندیشیدن است یا فقط اهرمی دم دست برای توجیه سیاستهای ژئوپلیتیک؟. اگر مردم مهمّند، چرا شما در باره هزینه انسانی تحریمها، فروپاشی اقتصادی، نابودی طبقه متوسط، مهاجرت گسترده و فرسایش روانی جامعه سخن نمیگوید؟. چگونه ممکن است کسی ادّعای دفاع از مردم داشته باشد اما همزمان خواهان استمرار سیاستهایی باشد که نخستین قربانیانش همان مردمند؟ . صحبت شما به طرز عجیبی، گرفتار نوعی «متافیزیک قدرت» است؛ یعنی این تصوّر که جهان فقط با زور حرکت میکند و هر کس کمتر بجنگد، ضعیفتر است. امّا بسیاری از جنگها نه از سر قدرت؛ بلکه از سر ناتوانیِ سیاست آغاز شده‌اند. جنگ اغلب آخرین پناهگاه سیاستمدارانی است که دیگر توان فهم پیچیدگی واقعیّتها را ندارند. آیا هر سیاستمداری که از گسترش جنگ پرهیز کند، ترسوست؟ یا شاید برعکس، کسی که جهان را فقط از دریچه بمب و تهدید میبیند، اساسا نشانگر این نیست که از فهم سیاست ناتوان است؟.
شما عدم حمله ترامپ را «بلوف» مینامید؛ ولی توضیح نمیدهید که چرا باید آغاز یک جنگ جدید در خاورمیانه، نشانه صداقت و قدرت تلقی شود. آیا این نشانه همان بیماری مزمن سیاست مدرن نیست؟. منظورم اینست که تبدیل خشونت به معیار اعتبار. گویی اگر موشک شلیک نشود، حقیقت نیز وجود ندارد. این ذهنیّت، جهان را به میدان قمار روانپریشانی تبدیل میکند که برای اثبات «جدّیت» خود، باید مدام خون بیشتری بریزند و ویرانگریهای بیشتری را موجب شوند. تناقضی که در صحبت شما نهفته است، مسئله تصویرسازی همزمان از جمهوری اسلامی به‌عنوان «رژیمی در حال زانو زدن و تسلیم شدن» و «قدرتی مسلّط بر جهان انرژی» است. اگر حکومت تا این حدّ، ضعیف و در آستانه فروپاشی است، چگونه همزمان توانایی کنترل دهها کشور ثروتمند جهان را دارد؟. این دو تصویر، «همزمان» نمی‌توانند حقیقت داشته باشند. موضع دیدگاهی شما، مابین تحقیر و اغراق در نوسان است؛ زیرا بیش از آنکه بر تحلیل استوار باشد، بر هیجان و ترس بنا شده است. بخش دیگری از اشکال دیدگاهی شما، نگاه مطلق‌گرایانه به مسئله هسته‌ای است. شما میگویید که «تعهد جمهوری اسلامی به عدم ساخت سلاح هسته‌ای بی‌ معناست.» شاید این تردید را بتوان یه جورایی فهمید. ولی من میپرسم که آیا در نظام مناسبات قدرت و سیاست بین‌الملل، اساسا چیزی جز توازن بی ‌اعتمادی وجود دارد؟. مگر تمام توافقات بزرگ تاریخ، میان دولتهایی شکل نگرفته اند که به یکدیگر بی ‌اعتماد بوده‌اند؟. اگر اصل مذاکره را به دلیل احتمال فریب، کنار بگذاریم، تنها چیزی که باقی میماند جنگ دائمی است. آیا شما حاضرید صریحا بگوید که تنها راه‌ حل، جنگ بی ‌پایان است تا نابودی و سر به نیست شدن پسمانده های ولایت گیوتینی؟.
شما همچنین از زاویه اضطراب امنیّتی اسرائیل صحبت کرده اید، نه از منظر حقیقتی جهانشمول. دغدغه اصلی ذهنیّت هراسان شما، نه آزادی مردم ایران؛ بلکه انزوای احتمالی اسرائیل و تضعیف اجماع ضدّ ایرانی است. در اینجا ناگهان «مردم ایران» محو میشوند و جای خود را به نگرانی در باره موازنه قدرت منطقه‌ای میدهند!!. این جابجایی، نشان میدهد که مردم، تنها تا جایی مهمّند که در خدمت یک پروژه ژئوپلیتیک باشند. چرا شما تصوّر میکنید که فروپاشی یک حکومت از بیرون، الزاما به آزادی منتهی مشود؟. من به تجربه و حسب تامّلاتم به چنین چیزی أصلا اعتقاد ندارم؛ بلکه بر این اندیشه ام که کمک بیرونی در تضعیف کردن قوا و امکانات سرکوبگر رژیم حاکم میتواند شرایطی را مهیّا کند تا مردمان داخل بتوانند در واژگونی سیستم، فضای بیشتری را برای اقدام و مقابله با گیوتین حکومتی به دست آورند.
شما طوری صحبت میکنید، پنداری که با قطعیّت از آینده تاریخ مطّلعید؛ در حالیکه قدرتهای بزرگ، درست زمانی شکست خورده‌اند که خیال میکردند واقعیّتها را کاملا فهمیده‌اند. ضعف کلیدی صحبت شما در اینست که انسان، جامعه، سیاست و تاریخ را به یک بازی ساده قدرت، تقلیل داده اید. واقعیت این است که هیچ جامعه‌ای صرفا با فشار خارجی آزاد نمیشود. باید پرسید و جدّی در این باره اندیشید که اگر فردا صبح، پسمانده های ولایت فقیه سقوط کنند، اما جامعه‌ای باقی بماند که هنوز به خشونت، انتقام، نفرت و وحشت و بسیاری رفتارهای مذموم مبتلاست، چه چیزی واقعا تغییر کرده است؟. خلاف اکثر تحلیلگرانی که دائم به سطحیات و ظواهر مشغولند و تفسیرهای صد تا یه غاز میکنند و بر این نظرند که بازنده این جنگ، «مردمان ایران» بودند و هستند، باید عرض کنم که بازنده حقیقی و اصیل این جنگ، طیف گسترده و پراکنده مدّعیون «اپوزیسیونها» بودند و هستند. تنها اپوزیسیونی که سربلند از این کشمکش تا کنون بیرون آمده است، شاهزاده و پادشاهی خواهان هستند؛ آنهم برغم انتقادهایی که در برخی جهات به حقّ هستند؛ ولی اصولی و اساسی نیستند. از یاد نباید برد که ستون اپوزیسیون اصلی در خاک ایران مستقر است و پسمانده های فقاهتی دقیقا میدانند که ریشه برانداز حقیقی، دُرُست بیخ گوش خودشان کمین کرده و منتظر فرصت مناسب است. در این زمینه، پسمانده ها بیشتر از هزاران جنگ و بمباران شبانه روزی، وحشت دارند. به همین دلیل، من تاکید میکنم تا زمانی که مدّعیان اپوزیسیونها با قصد یا از سر ناآگاهی و رقابتهای سخیف و حقیر با شاهزاده و پادشاهی خواهان یا هر دلیل دیگری که میخواهد باشد، نمیخواهند در کنار یکدیگر بایستند، مطمئنا پسمانده های گیوتین الهی از تمام امکانهای دم دست استفاده خواهند کرد تا نه تنها موقعیّت خودشان را تثبیت کنند؛ بلکه در نابودی حتّا ریزترین مدّعی اپوزیسیون با تمام امکانها اقدام کنند. باید فقط منتظر بود و دید که آینده – چنانچه توافقی نهایی صورت گیرد – چه به همراه خواهد آورد. یک نکته را نیز تذکر دهم. اسرائیل در مصاف با گیوتینداران، هرگز شوخی ندارد و هر کجا که کوچکترین خطری احساس کند، بمباران و حملات خودش را اجرا خواهد کرد، ولو تمام کشورهای دنیا محکومش کنند. اسرائیل، دفاع از خود را کاملا به حقّ میداند و به حقّ بودن آنها برای دفاع از خود، هرگز جای چون و چرا ندارد. این مسئله ایست که تمام مردمان دنیا میدانند؛ ولو دولتهایشان چیز دیگری بگویند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: ایران آینده، محصول منش امروزیان است
دیدگاه:

دروود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای از پشت بام!

عرض شود که من بارها، چه در گفتار و چه در نوشتار، تأکید کرده‌ام که در پیکار با گیوتینداران الهی، نباید پای «تاریخ» را به میان کشید؛ بلکه باید تمرکز را بر بُنمایه‌های فرهنگِ باهمستان ایرانیان نهاد؛ زیرا تاریخ ایران، بازتاب فرهنگ ایران نبوده است و اکنون نیز نیست. نفهمیدنِ تفاوت این دو، یعنی درنیافتن معنای تاریخ و تمایز آن با فرهنگِ مردمان یک سرزمین. اگر در فراز و فرود تاریخ ایران، سلسله‌ها یا شخصیّتهایی کوشیده‌اند تا اندازه‌ای خود را با فرهنگ مردم ایران آشتی دهند و به آن نزدیک شوند، اینها همواره استثنا بوده‌اند، نه قاعده. قاعده اصلی، فرمانروایی بر بنیان بُنمایه‌های فرهنگِ باهمستان است که تا امروز، واقعیّت زیستی ایران نبوده است. من نمیدانم گردهمآییها چگونه سازماندهی میشوند و نیز قصد فضولی در این زمینه را ندارم. توجّه من بیشتر به نتایج و بازتابهای آنهاست. کسانی که - به هر دلیلی - تیشرت ساواک میپوشند، یا آنانی که سیاهپوش، حرکات مضحک از خود بروز میدهند، و نیز کسانی که صبح تا شب در شبکه‌های اجتماعی جز دشنام و فحاشی کاری نمیکنند، ضربه‌هایی سنگین بر اهداف، مقاصد و نیّاتِ تحوّلخواهی در ایران وارد می‌آورند.
پیشنهاد من از همان روز نخست این بوده است که تا جاییکه ممکن است، باید نمادهای ملّی و فرهنگ‌محور را در اعتراضات، گردهمآییها و راهپیماییها حمل کرد. برای نمونه، میتوان نقشه ایران را، با نام همه استانها و اقوام ایرانی، در قالب پرچم یا پوششهای نمادین به نمایش گذاشت. همچنین میتوان تصاویر مشاهیر بزرگ ایران، استوانه کوروش، و به ‌ویژه تصاویر فجایع سالها و ماههای اخیر ـ - از اعدام و قتل‌عام گرفته تا تجاوز و شکنجه و دیگر جنایات - را به گونه‌ای عرضه کرد که نه ‌تنها بازتاب‌دهنده واقعیّتهای دهشتناک ایران باشند؛ بلکه ذهن و وجدان ناظران را متوجّه عمق فاجعه کنند. نباید آنچه را که صرفا به «تاریخ» تعلق دارد، به عنوان نماد اعتراض وارد میدان کرد. آنچه که تاریخی است، باید به آرشیو مورّخان سپرده شود؛ امّا فرهنگ، اقیانوسی است که مردمان یک سرزمین در آن زندگی میکنند و معنا مییابند. بنابر این باید از نمادهایی بهره گرفت که همه انسانها را دربر بگیرد و احساس همسرنوشتی بیافریند.
میتوان سیمرغ را، آنگاه که فرود می‌آید و زال را به قاف میبرد، به زیباترین شکل نقاشی کرد و در راهپیماییها به همراه داشت. میتوان درفش کاویانی را برافراشت. همینطور پرچم شیر و خورشید را – حالا تا اصلاح آن که فعلا بگذریم - میتوان از اسطوره‌ها، نمادها و جلوه‌های فرهنگی ایران نمونه‌هایی آفرید و با خود حمل کرد؛ از آناهیتا گرفته تا تخت جمشید و دیگر نشانه‌هایی که بیانگر هویّت ایرانی‌ هستند. برگزارکنندگان اعتراضات باید این مسئله را همواره پیش چشم داشته باشند و بکوشند از شعارها و رفتارهایی که زاینده کینه، نفرت و کشمکشهای بی‌ ثمرند، به‌ شدّت جلوگیری کنند. شعارهایی نظیر «مرگ بر...» و خزعبلات مشابه، جز بازتولید خشونت، ثمری ندارند. من اساسا از شعار «مرگ بر ....» گریزانم، و این هرگز به معنای بخشیدن سفّاکان نیست. هرگز. بحث دادگزاری، جدا از انتقام‌گیریست. قرار نیست آیندگان برنامه‌ای برای «قصاص» به راه اندازند؛ زیرا چنین چیزی با پرنسیپهای فرهنگ ایران ناسازگار است. هدف، خلع و عزل حاکمان گیوتینی، و ذوب کردن و برچیدن هر شمشیر خونریز و جانستان، نخست در ایران و سپس در خاورمیانه و دیگر نقاط جهان است. بنابر این نباید از اصل منحرف شد و بر چیزهایی تمرکز کرد که با خمیرمایه فرهنگ ایران در تضادند. هیچیک از ما مدّعی‌العموم یا قاضی نیستیم که بخواهیم حکم صادر کنیم. ممکن است شاکی باشیم؛ امّا شاکی بودن، به معنای قاضی و دادستان بودن نیست.
من این فضای آشفته‌ای را که در آن «تاریخ» با «فرهنگ» خلط می‌شود و در راهپیمائیها و گردهمآییها بازتاب پیدا میکنند، اشتباهی بزرگ میدانم. مسئولان و برگزارکنندگان باید خودشان دست به تدبیر و ساماندهی بزنند. در باب فحّاشی در شبکه‌های اجتماعی نیز باید از جایی آغاز کرد و به آنان که تمام انرژی خود را صرف دشنامگویی میکنند، گوشزد نمود که: اینهمه توان را صرف فحش نکن. بکوش سخنت را استوار و روشن بگویی، بی ‌آنکه به ابتذال دشنام فروغلتد. باید به آنان گفت: نشان بده که آگاهانه چیزی را میخواهی و با بیدارفهمی چیزی دیگر را نمیخواهی؛ نه آنکه اسیر احساسات سطحی و هیجانهای زودگذر باشی. اگر دیگری را بی‌ فرهنگ و خبیث میدانی، دستکم خودت نشانی از ادب و فرهنگ با خویش داشته باش. فحّاشی، همان مکتبی است که سیستم آخوندی آن را درس الهی میپندارد. پس چرا مخالفانِ سیستم فقاهتی باید به همان درسها گوش بسپارند و در عمل، مجری همان دروس شوند؟ اگر چنین باشد، تفاوت اینان با آنان در چیست؟ تحوّل اساسی، هرگز از درونِ نفرتِ کور و هیجانهای آنی زاده نمیشود. هر انقلابی که نتواند در زبان، رفتار، منش و شیوه اندیشیدنِ انسانها دگرگونی بیافریند، دیر یا زود، خودش به صورتی دیگر از همان چیزی بدل خواهد شد که روزی علیه آن برخاسته بود. مسئله فقط جابجاییِ قدرت نیست؛ بلکه دگرگون کردنِ فهم انسان از قدرت است. اگر آدمهایی، همان واژگانِ خشونت، همان خوی انتقام، همان عطش حذف و تحقیر را با خود حمل کنند، ولو هزار بار نیز حکومتها تغییر کنند، باز هم جانِ استبداد در جامه‌ای تازه بازخواهد گشت.
فرهنگ ایران، در ژرفای خویش، فرهنگِ «دادورزی و مهرورزی و راستمنشی و گزندناپذیری جان و زندگی» است؛ نه مرام و مسلک کینه توزی و انتقامخواهی و قتل و تبهکاریهای و جنایتهای شایع در ایران فقاهتی. تفاوتِ «دادخواهی» با «انتقام» دقیقا در همینجاست. انتقام میخواهد رنج را تکثیر کند؛ امّا دادخواهی میخواهد چرخه رنج را پایان دهد. آن که فقط در آرزوی انتقام میسوزد، هنوز از بندِ همان نیرویی که با آن میستیزد، رها نشده است. آزادی، آنگاه آغاز میشود که انسان بتواند بدون آنکه به هیولای مقابلش شبیه شود، در برابر او بایستد. به همین دلیل، آینده ایران را نه با فریادهای آکنده از نفرت؛ بلکه با بازآفرینیِ منشِ ایرانیِ با فرهنگ میتوان ساخت. با زنده کردنِ هنر گفتگو، شرم، ادب، متانت، خردورزی و احترام به کرامت انسان؛ زیرا هیچ جامعه‌ای با ابتذالِ کلام، به شکوهِ فرهنگی نخواهد رسید. زبانِ هر نسل، آیینه روحِ همان نسل است. آدمهایی که زبانشان سراسر دشنام و تحقیر باشد، چگونه میتوانند مدّعی ساختنِ جهانی انسانیتر و آزادتر باشند؟. اگر قرار است که ایرانی نو، زاده شود، باید نخست در ذهن و زبان و رفتارِ ایرانیان متولّد گردد؛ وگرنه تغییرِ ظواهر، بدون دگرگونیِ شعور، چیزی جز تکرارِ تاریخ فجایع مکرّر نخواهد بود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: چرا باید فراسوی مناقشات و کشمکشها رفت تا بتوان حقیقت را دید؟.
دیدگاه:

دروود بر آقای سلطانی گرامی،
تحشیه ای دیگر به منظور فراتر کاویدن و پرسیدن.
برای پرهیز از اطناب کلام میپردازم به آنچه که شما در صحبتهای من، تناقض تشخیص داده اید. بحث در این زمینه گشوده است و میتوان در فرصتهای مناسب از جنبه های مختلف به آن پرداخت.

1- برای توجیه نزدیکی بخشی از سلطنت‌طلبان به اسرائیل و جریان ترامپ، عملاً نوعی استثنا قائل می‌شوید و می‌گویید چون جمهوری اسلامی «اشغالگر داخلی» است، پس می‌توان به حمایت خارجی تکیه کرد. اگر اصل را بر استقلال سیاسی و تولید قدرت از درون جامعه می‌گذارید، این اصل نباید بسته به اینکه چه جریانی را دوست داریم یا نداریم تغییر کند.

فعالیّتهای قلمی من از گذشته تا امروز اثبات میکنند که من برای هیچکس، استثناء قائل نمیشوم. معیار من برای آفرینگویی بر شالوده پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردمان ایران است؛ نه چیز دیگری. برای من مهم نیست که چه کسانی به چه چیزهایی اعتقاد دارند؛ مهم برای من اینست که اعتقادات دیگران تا چه اندازه ای و تا کجا در سمت و سوی پایبندی به پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردمان ایران و کاربست آنها در پراکتیک اجتماعیست. بنابر این نمیتوان نتیجه گرفت در جایی که من به دانش آموزی که در امتحان فرض کنیم فیزیک، نمره بیست داده ام با دانش آموزی که أصلا یک سئوال امتحانی را نیز جواب نداده یا جواب غلط داده است، حتما باید بیست بدهم. آیا چنین کاری، بیدادگری هم در حقّ آن که شایسته است و هم در حقّ آن که تنبلی کرده و درسش را نخوانده، نیست؟. سیاست برای من، میدان رقابتهای سالم در خدمت به ایران و مردمانش است با تکیه به تجربیات تاریخی و فرهنگ زیسته مردمان ایران؛ نه تکیه به ایدئولوژیها و ادیان و نظریّه های آکادمیکی وارداتی. سیاست باید از دل تاریخ و فرهنگ ایران، زاییده و پروریده و آراسته و به کار بسته شود. تجربیات دیگر مردمان جهان، فقط میتوانند جنبه تزئینی داشته باشند؛ نه پرنسیپی و اصولی. سیاست در فرهنگ ایرانی، کاملا در تضاد با سیاست در تجربیات یونانی و اروپائی است.
برداشتی که شما از حمایت بیگانگان کرده اید، با آنچه که من بارها نوشته ام، همخوانی ندارد. تکیه به دیگری به معنای امتیاز دادن به او نیست. شما وقتی که برای پریدن از روی جویی به یک چوب دستی فرض کنیم دو متری توسّل میشوید به معنای این نیست که چوب را تا آخر عمرتان به شال کمرتان خواهید بست. کمک آمریکا در آزاد سازی آلمان و فرانسه از شرّ ارتش نازیست تا امروز به معنای سرسپردگی آلمان و فرانسه به آمریکا، تعبیر و تفسیر نشده است؛ بلکه به حیث آزادیبخشی رقم خوررده است. وقتی که حاکمان گیوتینی در مقابله با مردمی که حقّ دارند سرنوشت خود را تعیین کنند با توپ و تانک و گلوله های مرگبار روبرو میشود، آیا باید به دستبوس حکومتیان رفت و تسلیم اراده جبّار آنها شد یا اینکه به هر وسیله ممکن نیز که شده باشد، به ساقط کردن آنها شتاب داد؟. ما در ایران با حکومتگران عادی روبرو نیستیم که بخواهیم از طریق منطق و استدلال به عزل آنها کامیاب شویم. ما با رسولان حقیقت ادّعایی الهی روبروییم که هیچکس را در جهان سوای خودشان، حاکم اصیل و به حقّ نمیدانند؛ ولو برای دوام حکومت خودشان هر روز به اندازه تمام اقیانوسهای جهان، خونریزی کنند. کمک گرفتن از بیگانگان به معنای از دست دادن استقلال نیست. دوران این تصوّرات سپری شده است و مردمان امروز، نسلهای قرون ماضی نیستند و حکومتها نیز، حکومتهای سابق نیستند. دنیای امروز، جهان ارتباطات است. استقلال در معنای کلاسیکش، کاملا بی معنیست. همه دولتها به یکدیگر وابسته اند و محتاج.؛ در نتیجه به همکاریهای چند جانبه با یکدیگر ملزوم و وابسته اند از همکا ریهای نظامی گرفته تا همکاریهای فرهنگی و غیره و ذالک.

2- وقتی سال‌ها رسانه‌هایی مثل ایران اینترنشنال یا من‌وتو تلاش می‌کنند این تصور را بسازند که فشار خارجی، تحریم، لابی‌گری در آمریکا و حمایت اسرائیل مسیر اصلی «نجات ایران» است، این دقیقاً همان بازتولید ذهنیت وابستگی نیست که خودتان نقدش می‌کنید

هیچ رسانه ای مستقل نیست. اگر هم ادّعای استقلال میکند، حرف و شعار است. هر رسانه ای معمولا برنامه ها و اهداف و مقاصدی را دنبال میکند که در ذهنیّت گردانندگان و برگزارکنندگان آن طرح ریزی شده است. من شخصا به هیچ رسانه ای اعتماد ندارم و اطّلاعات خودم را از بطن تناقضها و پیچیدگیها و ابهامها و ضدّ و نقیض گوییها سعی میکنم که استخراج کنم و در باره آنها بیندیشم. اینکه رسانه ای بیاید و حقیقت ناب را به من یا دیگران ارائه دهد، خواب و خیال نیز نیست؛ بلکه تلقین است و خودفریبی. من شیوه هایم در کشف حقیقت از راههای ابتکاری است و به هیچ وجه از طریق راههای شناخته شده نیستند. اگر بتوان به رسانه های اینترنشنال و من و تو، ایراد وابستگی گرفت و در صدد محکوم کردن آنها برآمد و به جبهه گیری خود، حقّانیّت داد، آنگاه عکس قضیه نیز مصداق خواهد داشت نسبت به دیگران.

3- شما می‌گویید اسرائیل و یهودیان «تا ابد» یار و یاور ایرانیان خواهند بود. این جمله دقیقاً همان نقطه‌ای است که تحلیل فلسفی شما ناگهان به احساسات ایدئولوژیک تبدیل می‌شود. در سیاست بین‌الملل چیزی به نام «یار ابدی» وجود ندارد. دولت‌ها بر اساس منافع عمل می‌کنند، نه دوستی تاریخی.

مطلب مرا در باره اسرائیل و یهودیان، دقیق نخوانده اید. من در بخشی بر سیاست واقعی تاکید کرده ام و گفته ام که اسرائیل یا به عبارت دیگر، نتانیاهو، تابع همان منطقیست در عرصه سیاست جهانی که دیگر کشورها هستند. ابدی بودن همبستگی مشترک ایران و یهود را نیز بر شالوده پیوندهای تاریخی و فرهنگی و همسرنوشتی ایرانیان با یهودیان تاکید کرده ام. ایرانیان اصیل – نه آنانی که فقط شناسنامه ایرانی دارند – هیچ خصومت و دشمنی و نفرتی به یهودیان یا کشور اسرائیل ندارند. انتقاد – چنانچه به حقّ و صحیح و به جا باشد - در عرصه سیاستهای اجرایی دولتها را نباید با مردمان اسرائیل و دیگر یهودیان جهان، همسنخ پنداشت و حکم نهایی صادر کرد. اسرائیل و یهودیان جهان تا ابد در کنار ما ایرانیان خواهند ماند و ما هیچکس را در خاو رمیانه و دیگر نقاط جهان، سوای اسرائیل و یهودیان به حیث یار و یاور صمیمی نداریم.

4- هرچه فشار خارجی بیشتر شود، مسیر تغییر نزدیک‌تر می‌شود. اما سؤال ساده این است: هزینه واقعی این فشارها را چه کسی پرداخت؟ مردم عادی ایران یا سیاستمداران خارج‌نشین؟

باطّبع هیچکس دلش نمیخواهد که تغییر در دامنه کشورداری با دریا دریا خونریزی اتّفاق بیفتد. امّا گردانندگان حکومتی که برای پس رفتن یک میلیمتر روسری دختران و زنان حاضر است کلّ کائنات را متلاشی کند، بحث از تغییر آن بی شکّ با شدّت و حدّت حوادث ناگوار توام خواهد بود. آزادی و در آرزوی آزاد شدن، هزینه دارد. حتّا اگر تمام فرض کنیم نیروهای به اصطلاخ اپوزیسیون ایرانی را در بیرون مرزها، یکشبه حذف کنیم، باز مردمان ایران برای آزاد کردن خود از شرّ غُل و زنجیرهای حکومت گیوتینی باید هزینه بپردازند خواه جانی باشد خواه مالی باشد خواه هزینه های دیگر. آزادی و آزاد زیستی را نمیتوان به حیث هدیه از حکومتگرانی به دست أورد که هیچ حقّانیتی به فرمانروایی ندارند و فقط با تکیه به شمشیر خونریز و قتل عامهای هولناک دیماهی میخواهند سیطره خود را ابدیّت بدهند. بنابر این بحث آزادی و تغییری که بدون هزینه باشد، در خصوص حکومت الهی آخوندها و أعوان و انصارشان صادق نیست. ناگفته نماند که خلع و ساقط کردن حکومت فقاهتی به معنای درهم کوبیدن یک حکومت ناحقّ چهل و هفت ساله نیست؛ بلکه برچیدن بساط اسلامیّت شمشیر اقتلویی و کلّ آئوتوریته آخوندی برای همیشه و ابد از ایران و خاورمیانه و جهان است. به همین دلیلم، هزینه بردار است.

5- همه مخالفان سلطنت‌طلبی را فاقد فهم سیاسی، متعفن، حسود یا ناتوان معرفی می‌کنید و فقط شاهزاده و پادشاهی‌خواهان را «مرد میدان» می‌دانید. اگر قرار است سیاست از دل آگاهی جمعی و تکثر اجتماعی شکل بگیرد، پس چرا هر مخالفی یا خائن است یا نادان یا بیمار؟

من به هیچ وجه نگفته ام که مخالفان سلطنت طلبی/پادشاهی خواهان نفهم هستم؛ بلکه رفتار و کردار و گفتار مخالفان پادشاهبی و سلطنت طلبی تا امروز ثابت کرداند که از فهم سیاست، جدا عاجزند و به شدّت بیسواد. این به معنای این نیست که طرف مقابل، نابغه سیاست است و علّامه دهر. خیر اینطور نیست. من پروسه پادشاهیخواهی را تداوم تاریخ و فرهنگ ایران میدانم و حاضر نیستم به دلیل خبط و خطاهایی که رفع شدنی هستند بیایم مقوله پادشاهیخواهی را به دلیل ناکامیابی آن در واقعییّت پذیر شدن ستودنی اش برای همیشه و ابد کنار بگذارم. وقتی که پایی میشکند و قلم استخوان دو تکه میشود، هیچ جرّاح ماهر و با شعوری نمی آید قلم پای شکسته را به ستون فقرات بیمار جوش بزند و وصل کند با این ادّعا که در هر صورت به بدن شخص بیمار وصل شده است!!. استخوان شکسته را باید به همانجایی وصل کرد که تعلّق دارد. ولایت فقاهتی در ایران، فقط انحراف تاریخی غالب شده به قوّه گیوتین بر سرنوشت ایران و مردمانش نیست؛ بلکه همچنین به حیث کارخانه نابودی تاریخ و فرهنگ و نسلهای ایران محسوب میشود. به همین دلیل برای اینکه بتوان ایران را در جای اصیل خودش نشانید، باید به ساختاری بازگشت که اصالت گوهری ایران بوده است از آغاز شکلگیری اش. پادشاهیخواهی نیز هیچ ربطی به رضا شاه و محمد رضا شاه یا دیگر شاهان تاریخ ایران ندارد. أساسا بحث سیستم کشورداری را نباید با اصول و پرنسیپهای آیین کشورداری خلط و قاطی کرد. اینها دو مبحث جداگانه هستند. حقیقت تلخ این است که گرایشهای سیاسی؛ بویژه مذهبیون و ایدئولوژیگرایان مارکسیستی با تاریخ و فرهنگ ایران به شدّت در تضاد و خصومت هستند. چگونه میتوان گرایشهایی را به رسمیّت شناخت که وظیفه نظری و پراکتیکی خود را نفی تاریخ و فرهنگ ایران میدانند و فقط ایدئولوژی و مذهب و اعتقادات خود را حقّ مسلّم و هرگز چون و چرا ناپذیر؟. آیا این خودش نشانگر بلاهت مدّعیون نیست؟. چگونه میتوان تاریخ و فرهنگ یک ملّت را انکار کرد، امّا توقع داشت که همان ملّت در خدمت سیاستهای تشکیلاتی باشد؟. چگونه؟. اگر اینگونه گرایشها در شناخت تاریخ و فرهنگ مردمان ایران به حماقت آلوده نیستند، پس علّت ناکامیابی آنها در چیست؟.

6- تا وقتی سیاست در ایران بر پایه نهادسازی، بلوغ اجتماعی و مشارکت واقعی مردم شکل نگیرد، فقط اسم منجی‌ها عوض می‌شود؛ اما چرخه وابستگی و شکست تکرار خواهد شد.

معضل سیاست و اندیشیدن در باره آن را من سالهای سال است که در باره اش نوشته ام و گفته ام. سیاست ایرانی باید از دل تجربیات زیسته تاریخ و فرهنگ ایرانیان ریشه بگیرد. این کار مستلزم اندیشیدن فلسفی در باره بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان است و به زمان و حوصله و تفحّص و جستجو و تلاش برای تئوریک پروراندن مایه های تجربی فرهنگ مردمان ایران منوط است. همینطور نمیتوان با آویزان شدن به رساله های تحریر شده در باره سیاست از طرف متفکّران و فیلسوفان و اساتید باختری به واقعیّت پذیری سیاست ایرانی کامیاب شد. چنین توهمی تا امروز فقط باعث فریب خوردن بوده است. سیاست هر ملّتی باید از دل تجربیات تاریخی و فرهنگی همان ملّت روییده باشد تا در واقعیّتهای اجتماعی و کشورداری عملکرد صحیح داشته باشد. سیاست در ایران، «رامیاری = همپایی با سیمرغ گسترده پر» است و باید به دنبال این رفت تا فهمید که رامیاری چیست و چگونه واقعیّت پذیر میشود. با آویزان شدن به صدها تئوری سیاسی باختر زمینی نمیتوان سیاستگزار مردمی شد که تجربه دیگری از سیاست را داشته اند.

شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: كيوان سلطاني:
دیدگاه:

كيوان سلطاني:

و در پاسخ به فرامرز حیدریان

متن شما برخلاف پاسخ قبلیِ آن کاربر، دست‌کم تلاش کرده بحث را از سطح فحاشی و تحقیر بالاتر ببرد و به لایه‌های فلسفی و تاریخی سیاست در ایران نزدیک شود؛ اما همچنان چند تناقض اساسی در آن وجود دارد که نمی‌توان نادیده گرفت.

اول؛ شما در بخش بزرگی از متن، به‌درستی از این حرف می‌زنید که قدرت واقعی باید از درون جامعه و آگاهی مردم شکل بگیرد، نه از اتاق‌های فکر واشنگتن، تل‌آویو یا لندن. این حرف کاملاً درست است. اما تناقض دقیقاً از جایی شروع می‌شود که در ادامه، برای توجیه نزدیکی بخشی از سلطنت‌طلبان به اسرائیل و جریان ترامپ، عملاً نوعی استثنا قائل می‌شوید و می‌گویید چون جمهوری اسلامی «اشغالگر داخلی» است، پس می‌توان به حمایت خارجی تکیه کرد. این همان نقطه‌ای است که نقد من آغاز می‌شود. اگر اصل را بر استقلال سیاسی و تولید قدرت از درون جامعه می‌گذارید، این اصل نباید بسته به اینکه چه جریانی را دوست داریم یا نداریم تغییر کند.

دوم؛ شما به‌درستی می‌گویید که بخشی از اپوزیسیون ایرانی هنوز قدرت را چیزی می‌داند که از بیرون تزریق می‌شود. اما پرسش اینجاست: آیا دقیقاً همین اتفاق درباره بخشی از سلطنت‌طلبان نیفتاده است؟ وقتی سال‌ها رسانه‌هایی مثل ایران اینترنشنال یا من‌وتو تلاش می‌کنند این تصور را بسازند که فشار خارجی، تحریم، لابی‌گری در آمریکا و حمایت اسرائیل مسیر اصلی «نجات ایران» است، این دقیقاً همان بازتولید ذهنیت وابستگی نیست که خودتان نقدش می‌کنید؟

سوم؛ شما می‌گویید اسرائیل و یهودیان «تا ابد» یار و یاور ایرانیان خواهند بود. این جمله دقیقاً همان نقطه‌ای است که تحلیل فلسفی شما ناگهان به احساسات ایدئولوژیک تبدیل می‌شود. در سیاست بین‌الملل چیزی به نام «یار ابدی» وجود ندارد. دولت‌ها بر اساس منافع عمل می‌کنند، نه دوستی تاریخی. همان‌طور که آمریکا شاه را تا جایی حمایت کرد که منافعش ایجاب می‌کرد و بعد رهایش کرد، اسرائیل یا هر قدرت دیگری هم تا جایی کنار یک جریان سیاسی می‌ایستد که در خدمت معادلات خودش باشد. مشکل دقیقاً از جایی شروع می‌شود که یک جریان سیاسی این روابط را به رابطه‌ای عاطفی و نجات‌بخش تبدیل می‌کند.

چهارم؛ شما از رنج مردم و اخلاق صحبت می‌کنید، اما بخش مهمی از اپوزیسیون نزدیک به سلطنت‌طلبان در سال‌های اخیر عملاً از تحریم‌های فلج‌کننده، فشار حداکثری و حتی احتمال حمله نظامی استقبال رسانه‌ای کرد. شعارهایی مثل “Thank you Trump” و “Thank you Bibi” فقط یک شوخی اینترنتی نبود؛ نشانه یک ذهنیت سیاسی بود که تصور می‌کرد هرچه فشار خارجی بیشتر شود، مسیر تغییر نزدیک‌تر می‌شود. اما سؤال ساده این است: هزینه واقعی این فشارها را چه کسی پرداخت؟ مردم عادی ایران یا سیاستمداران خارج‌نشین؟

پنجم؛ شما مرتب از «مردم» حرف می‌زنید، اما در بخش پایانی متن، تقریباً همه مخالفان سلطنت‌طلبی را فاقد فهم سیاسی، متعفن، حسود یا ناتوان معرفی می‌کنید و فقط شاهزاده و پادشاهی‌خواهان را «مرد میدان» می‌دانید. این دقیقاً همان تناقضی است که باعث شده بخشی از جامعه نسبت به این جریان احساس بیگانگی کند. اگر قرار است سیاست از دل آگاهی جمعی و تکثر اجتماعی شکل بگیرد، پس چرا هر مخالفی یا خائن است یا نادان یا بیمار؟

ششم؛ شما به نکته مهمی اشاره می‌کنید که «سقوط حکومت» الزاماً به معنای «رهایی جامعه» نیست. این حرف کاملاً درست است. اما نقد من هم دقیقاً همین است. بخشی از اپوزیسیون، به‌ویژه در فضای رسانه‌ای، چنان در رؤیای فروپاشی جمهوری اسلامی غرق شد که کمتر درباره «فردای سقوط» صحبت کرد؛ درباره اینکه جامعه‌ای خسته، تحریم‌شده، دوقطبی و آسیب‌دیده چگونه قرار است دوباره ساخته شود. انگار خودِ سقوط، تبدیل به هدف نهایی شده بود.

و آخر اینکه؛ مشکل اصلی فقط رضا پهلوی یا سلطنت‌طلبی نیست. مشکل، همان ذهنیت تاریخی وابستگی و منجی‌سازی است که شما هم بخشی از آن را توصیف کردید. یک روز شوروی، یک روز آمریکا، یک روز ایدئولوژی، یک روز رهبر کاریزماتیک، و امروز هم بخشی از اپوزیسیون، امیدش را به نتانیاهو، ترامپ یا فشار خارجی گره می‌زند. تا وقتی سیاست در ایران بر پایه نهادسازی، بلوغ اجتماعی و مشارکت واقعی مردم شکل نگیرد، فقط اسم منجی‌ها عوض می‌شود؛ اما چرخه وابستگی و شکست تکرار خواهد شد.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: كيوان سلطاني:
دیدگاه:

كيوان سلطاني:

در جواب «خود استاد پندار »محسن کردی
( البته ایشون اوستا هست منتها ….. …. !😂

اول از همه، مشکل اصلی پاسخ شما این است که به‌جای ورود به بحث، از ابتدا با توهین، تحقیر و ژست استادی شروع می‌کنید؛ در حالی که اتفاقاً همین لحن متکبرانه یکی از دلایلی است که بخشی از جامعه از جریان سلطنت‌طلب فاصله گرفته است. کسی که مطمئن به استدلال خودش باشد، نیازی به “برو بچه جان” و “حرف مفت” و “برو بزرگترت را بیاور” ندارد.

دوم؛ من نگفتم رضاشاه “نوکر آلمان” بود یا رسماً از هیتلر درخواست کمک نظامی کرد. بحث بر سر “گرایش سیاسی و محاسبه اشتباه” است، نه قرارداد نظامی رسمی. این یک واقعیت تاریخی است که در سال‌های پایانی حکومت رضاشاه، نفوذ اقتصادی و فنی آلمان در ایران به‌شدت افزایش یافت و انگلیس و شوروی همین مسئله را یکی از دلایل حساسیت خود نسبت به ایران اعلام کردند. حتی اگر نیت رضاشاه صرفاً ایجاد موازنه میان قدرت‌ها بوده باشد، نتیجه عملی آن چه شد؟ اشغال ایران و سقوط خودش. در سیاست، فقط نیت مهم نیست؛ نتیجه هم مهم است.

سوم؛ شما مدام از استقلال رضاشاه حرف می‌زنید، در حالی که اصل بحث من دقیقاً درباره تناقض امروز سلطنت‌طلبان است. رضاشاه تلاش می‌کرد وابسته مستقیم به یک قدرت خارجی نباشد و پروژه‌هایی مثل راه‌آهن را با تنوع پیمانکار اجرا کرد تا توازن ایجاد کند؛ اما امروز بخشی از سلطنت‌طلبان آشکارا زیر پرچم “Thank you Trump” و “Thank you Bibi” رفته‌اند و از تحریم، فشار خارجی و حتی حمله نظامی دفاع می‌کنند. این دو را چطور کنار هم می‌گذارید؟ اگر رضاشاه نماد استقلال بود، این حجم از خوش‌رقصی مقابل سفارتخانه‌ها و امید بستن به نتانیاهو و ترامپ دقیقاً چه نسبتی با آن استقلال دارد؟

چهارم؛ مقایسه رضا پهلوی با دوگل یا نلسون ماندلا، قیاس مع‌الفارق است. دوگل رهبر کشوری بود که رسماً توسط ارتش خارجی اشغال شده بود و علیه نیروی اشغالگر می‌جنگید. ماندلا علیه رژیم آپارتاید مبارزه می‌کرد و تحریم‌ها هم در چارچوب فشار حقوق بشری جهانی بود، نه دعوت به حمله نظامی یا هم‌صف شدن با پروژه‌های جنگ‌طلبانه یک دولت خارجی در منطقه. ضمن اینکه نه دوگل شعار “Thank you Churchill” می‌داد و نه ماندلا زیر سایه دولت خارجی برای کشورش نسخه حمله نظامی می‌پیچید.

پنجم؛ شما از مثال‌هایی مثل مائو و هوشی مین استفاده می‌کنید، اما فراموش می‌کنید همین وابستگی‌های خارجی در بسیاری موارد کشورها را وارد دهه‌ها جنگ داخلی، دیکتاتوری و وابستگی کرد. هر حمایت خارجی الزاماً افتخار نیست. اگر قرار باشد هرکس با کمک قدرت خارجی به قدرت رسید “وطن‌پرست” حساب شود، پس بسیاری از حکومت‌های وابسته تاریخ هم باید قهرمان ملی باشند.

ششم؛ اصل حرف من درباره رسانه است؛ درباره اینکه رسانه‌هایی مثل ایران اینترنشنال و من‌وتو سال‌ها با فضای احساسی و تبلیغات یک‌طرفه، این تصور را ساختند که فشار خارجی، تحریم و حتی جنگ می‌تواند راه نجات ایران باشد. نتیجه چه شد؟ بخشی از اپوزیسیون به جایی رسید که از حمله نظامی احتمالی به کشور خودش استقبال رسانه‌ای می‌کند و شعار “زدن سر مار در تهران” را بازنشر می‌دهد. این دیگر اسمش وطن‌دوستی نیست؛ این یعنی فاصله گرفتن از واقعیت زندگی مردم داخل ایران.

و آخر اینکه؛ شما می‌توانید هر مخالفی را “بی‌سواد” و “بچه” خطاب کنید، اما واقعیت این است که امروز بخش بزرگی از جامعه ایران نه به جمهوری اسلامی اعتماد دارد و نه به اپوزیسیونی که امیدش را به ترامپ، نتانیاهو و رسانه‌های خارجی گره زده است. دلیلش هم دقیقاً همین لحن خودبرتر‌بینانه و همین توهم ناجی خارجی است.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: یک مخالف شاهزاده 67تی که…
دیدگاه:

یک مخالف شاهزاده 67تی که میخواهد فقط اذیت کند. مثال:

رضاشاه در سال‌های پایانی حکومت خود، با تصور پیروزی آلمان نازی و برای ایجاد توازن در برابر انگلیس و شوروی، به هیتلر نزدیک شد؛ اما نتیجه نه تقویت استقلال ایران، بلکه اشغال کشور و سقوط خودش بود.».
کجای تاریخ نوشته که رضاشاه به هیتلر نزدیک شد؟ حرف مفت! .. حرف... مفت! در هیچ کجای تاریخ ندیدم که رضاشاه

با نام مستعار می آید فقط برای اذیت کردن. کسی که اندکی از تاریخ آگاهی داشته باشد این چنین مفت نمی نویسد.
مینویسد «آیا رضا پهلوی و بخشی از جریان سلطنت‌طلب، همان اشتباه تاریخی رضاشاه در اعتماد به قدرت‌های خارجی را تکرار کردند؟».
و جلوتر
رضاشاه در سال‌های پایانی حکومت خود، با تصور پیروزی آلمان نازی و برای ایجاد توازن در برابر انگلیس و شوروی، به هیتلر نزدیک شد؛ اما نتیجه نه تقویت استقلال ایران، بلکه اشغال کشور و سقوط خودش بود.»>
شاهزاده نگاه مستقیما خواستار دخالت جهانی برای جلوگیری از کشتار مردم ایران به دست سپاه و آخوند شده. رضاشاه کجا چنین درخواستی از آلمان کرد؟ کجای حکومت رضاشاه ایران مستقل نبود که بخواهد برای بدست آوردن یا تقویت استقلال به آلمان نزدیک شود؟ هنگام سرکوب شیخ خزعل لابد انگلیس خیلی بهش کمک کرد چون ژنرال آیرونساید .. عه.. حیف وقت
در محضر درس آقا محسن کمی تاریخ یاد بگیر بعد از محضر ما که استاد هستیم مجوز بگیر بعد اینجا مطلب بنویس: یاد بگیر:
هیچ کشوری چشم به ایران و خاک آن نداشت نه انگلیس و نه آمریکا اما شوروی ها چشم نه به خاک که به قدرت سیاسی داشتند. متفقین بدون اخطار قبلی ظرف سه روز کشور را اشغال کردند. رضاشاه هرگز از آلمان تقاضای کمک نکرد. دعوت از متخصصان آلمانی نزدیکی به آلمان بود؟ به تکه زیر توجه کن و بدان که در سایر موارد نیز رضاشاه چنین عمل میکرد. مشت نمونه خروار:
ستراتژی رضاشاه: دوری از روس و انگلیس
رضاشاه به شدت نگران نفوذ و سلطه دو قدرت سنتی آن زمان، یعنی انگلیس و شوروی (روسیه)، بر مقدرات ایران بود. استقلال را با سرکوب بازوهای نیابتی انگلیس: شیخ خزعل و نیز نیابتی روسها، میرزا کوچک خان را هم شتک کرده بود.

رضاشاه مستقل بود. برای ساخت راه‌آهن سراسری فرمول مشخصی را دنبال کرد:
تأمین مالی داخلی: هزینه ساخت راه‌آهن را کاملاً از طریق مالیات بر قند, شکر و چای تأمین کرد تا ایران زیر بار وام‌های خارجی (که معمولاً بهانه دخالت نظامی و سیاسی می‌شد) نرود.
تنوع بخشیدن به پیمانکاران: برای اینکه هیچ کشوری نتواند بر شریان حیاتی جدید ایران مسلط شود، مدیریت و اجرای پروژه‌ها را بین شرکت‌ها و مهندسان کشورهای متعدد تقسیم کرد.
کنسرسیوم کامپساکس و حضور شرکت‌های بین‌المللی
در سال ۱۳۱۲ (۱۹۳۳ میلادی)، قرارداد مدیریت ساخت راه‌آهن به کنسرسیوم کامپساکس (Kampsax) واگذار شد که یک شرکت مهندسی سوئدی-دانمارکی بود. کامپساکس وظیفه داشت پروژه را به بخش‌های مختلف تقسیم کند و هر بخش را به مناقصه بگذارد.
این سیاست باعث شد پای متخصصان، مهندسان و شرکت‌های ساختمانی از کشورهای بسیار زیادی به ایران باز شود، از جمله:
سوئد و دانمارک (مدیریت کلان و نقشه‌برداری)
آلمان (ساخت لوکوموتیوها، ایستگاه‌ها و بخش‌های شمالی)
ایالات متحده آمریکا (پیمانکاری بخش‌هایی از جنوب و تأمین تجهیزات)
ایتالیا، فرانسه، بریتانیا، اتریش، سوئیس، بلژیک، چکسلواکی و چندین کشور دیگر که در زمینه‌های فولادسازی، ریل‌گذاری، تونل‌سازی و پل‌سازی فعال بودند.
بنابراین، این گزاره که متخصصانی از حدود ۱۶ کشور (یا به طور کلی ده‌ها کشور مختلف) در این پروژه عظیم حضور داشتند کاملاً دقیق و مستند است. این اقدام یکی از نمونه‌های بارز سیاست «نیروی سوم» در دوران رضاشاه بود تا با درگیر کردن کشورهای متعدد و اغلب بی‌طرف، مانع از انحصار و کارشکنی قدرتمندان وقت شود. البته از نظر جنابعالی رضاشاه قصد داشته نوکر این 16 کشور شود.. درسته؟ حرف مفت که هزینه نداره.

و نیز نوشته است:
شاید مهم‌ترین عبرت این تجربه برای سلطنت‌طلبان همین باشد که قدرت‌های خارجی هیچ‌گاه ناجی ملت‌ها نیستند و تا زمانی از یک جریان سیاسی حمایت می‌کنند که در راستای منافع خودشان حرکت کند. تاریخ بارها نشان داده هر جریان سیاسی که تصور کند با تکیه بر بازیگران خارجی می‌تواند به قدرت برسد، ممکن است در نهایت بیش از آنکه به جامعه خود نزدیک شود، به ابزاری در بازی دیگران تبدیل گردد.
عبرت بگیر دانش آموز از سخنان استاد محسن کردی:
تاریخ بارها نشان داده که جریان های سیاسی که از کمک خارجی بهره گرفته اند ضرری نکرده اند بلکه اغلب به پیروزی های بزرگی دست یافته اند. مثال: جدی میخوای مثال بزنم؟ تاریخ نخوندی؟ خب.. ژنرال شارل دوگل. کشورش بدست آلمان نازی اشغال شده بود. چی؟ کشور ما اشغال نشده؟ یک مقاله قبلا در این مورد نوشته ام با فرض این که اگر صدام حسین در جنگ پیروز شده بود و ایران را اشغال میکرد ما کمتر ضرر میکردیم تا این که آخوند و سپاه کشور را اشغال کنند. بله این دو پلید.. آخوند و سپاه کشور ما را اشغال کرده اند. اگر صدام کشور را اشغال میکرد نهایت ناچار بود سر توافق الجزایر دوباره توافق.. ول کن بابا.. حیف وقت. تکلیف مشق امشب: مقاومت فرانسه و ژنرال دوگل چگونه با متفقین همکاری کردند تا از طریق نرماندی بر آلمان نازی پیروز شوند. ضمنا در این یورش حدود 150 هزار زن و کودک و پیر و جوان فرانسوی بعلاوه خانه ها و مزارع و احشام بسیاری کشته شدند و تلف شدند. البته اگر اپوزییسون ایران بود تا امروز نیروی مقاومت فرانسه و ژنرال دوگل را خائن به حساب می آورد. بلاهت است دیگر!
نلسون ماندلا بدون حمایت های خارجی، بدون تحریم های بین المللی که رژیم آپارتاید را به زانو در آورد غیر ممکن بود بتواند پیروز شود و به هدفش برسد. این تحریم ها و کار نسلون ماندلا عین وطن پرستی هست اما اگر شاهزاده همین را خواست عین وطن فروشی. فرستادگان نلسون ماندلا که در زندان بود را مقامات اروپایی و پارلمان ها استقبال میکردند و خودش را نیز بعدها بارها دعوت کردند. دقیقا همین کاری که شاهزاده مشغول انجامش است. نلسون ماندلا اشتباه کرد یا اروپایی ها؟ مائو با حمایت اتحاد شوروی چین را اشغال کرد. اینها هم اشتباه کردند؟ هوشی مین به همین ترتیب. شیان کای چک به همین ترتیب. چی؟ نمیدونی اینا کین؟ ببین.. برو گوگل سرچ کن بعد اگر یاد گرفتی با ولی ات بیا مدرسه دوباره انشای بی مزه ات رو تصحیح کنم. برو بابا.جون . برو عزیزم. . برو بزرگترت رو بیار و در امر سیاست که کار بزرگترهاست دخالت نکن.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: مقایسه ای به شدّت خطا آمیز و فاقد روح پژوهشی و فراخبینی
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
اندکی روضه مفاتیح الجنانی برای تامّلات شاید و امّا و احتمالا و گمانه زنی و نمیدانمی

مطلب آقای سلطانی از چارچوب ایدئولوژیکی تحریر شده است؛ ولی در بطن آن میتوان نکته ای اساسی را استخراج کرد. من قصد پرداختن به جزئیّات را ندارم و فقط اشاره ای به برخی نکات، کافیه. أولا، مقایسه امروز با عصر رضا شاه کبیر یا عصرهای دیگر در ایران یا دیگر نقاط جهان، خطا و خبط است؛ زیرا أوضاع و شرایط و مردمان و غیره و ذالک به هیچ وجه، همخوانی ندارند با یکدیگر در هیچ بُعدی. فعلا بپردازم به مطلب.
هر نیروی سیاسی که به مردمان جامعه‌ خویش، یقین و اطمینان داشته باشد، میداند که حقّانیّت به قدرت و اقتدار را باید از رنج، آگاهی، سازمان‌یافتگی و اعتماد مردم به دست آورد؛ نه از اتاقهای فکر واشنگتن، تل‌آویو، لندن یا مسکو و چین و اتّحادیّه کشورهای اروپایی. مسئله فقط زوم کردن بر شاهزاده رضا پهلوی یا سلطنت‌طلبان/پادشاهیحواهان برای پیدا کردن پیراهن عثمان و کوبیدن آنها نیست. مسئله، بیماری تاریخی - فرهنگی ذهنیّت سیاسی ایرانی است؛ یعنی ذهنیّتی که هنوز «قدرت» را نه از شیرازه فرهنگ باهمستان مردمان ایران؛ بلکه از بالا، از بیرون، از تغار شریعت، از مبانی ایدئولوژی، و از دست نیروهای بزرگ جهانی تصوّر میکند. گویی ملّت، فقط توده‌ای تماشاگر است که باید تقلید و اطاعت کند. این فاجعه ائیست که تاریخ معاصر ایران را بارها زخمی کرده است. از وابستگی بخشی از دربار قاجار تا حوادث بیست و هشت مرداد، تا حتّا گرایشهای ایدئولوژیکِ که شوروی، آمریکا یا دیگر قدرتهای خارجی را «راه نجات» میدیدند. تفاوت فقط در نامهاست؛ ساختار ذهنیّت یکیست؛ آنهم ناتوانی ذاتی در تصوّر سیاستِ مستقلِ متکی بر بُنمایه های فرهنگ زیسته مردمان ایران [= رامیاری]. اگر گرایشی سیاسی برای «نجات ایران و مردمانش از چنگ حاکمان خونریز و اشغالگر و متجاوز و خبیث» حاضر شود از تحریم، فشار اقتصادی، یا حتّا حمله نظامی استقبال کند، دقیقا کدام «ایران» را دوست دارد؟. این پرسش، پرسشی اخلاقی و فلسفی است، نه صرفا سیاسی و قدرتمحور؛ زیرا میهندوستی، فقط عشق به خاک نیست؛ بلکه همچنین عشق به انسانهایی است که روی آن خاک زندگی میکنند. من میپرسم در جامعه ای که نزدیک به نیم قرن فقط گیوتین خونریز، جوابگوی معضلات و مسائل و مشکلات مردم ایران بوده و همچنان هست و همچین مدّعیان کنشگری و اپوزیسیونی آن در این فاصله نیم قرنه فقط در صدد خصومت و نفرت پراکنی و کاه کهنه به باد دادن و کینه توزییهای هیستوریک و روانپریشانه علیه یکدیگر؛ بویژه شاهزاده و سلسله پهلویها بوده اند و هنوزم هستند حاضر نیستند اگر هزار بار، ایران و مردمانش با خاک یکسان شوند، میلبمتری به سوی باهمگرایی و همبستگی و باهماندیشی گام بردارند، آنگاه برای آنانی که مردمان و میهن را دوست دارند و همچنین مردمانی که اسیر غُل و زنجیر گیوتین حاکمان هستند و هیچ ابزاری برای دفاع از خودشان ندارند، به چه چیزی باید یا میتوان متوسّل شد که حدّاقل زندانیان را آزاد کرد، حالا تا لحظه ای که فرصت برای انتخاب و گزینش به دست آورده شود؟. به چه چیزی باید و میتواند تکیه کند ملّت بی سلاح و اپوزیسیونی که – در اینجا شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان – دلباخته ایران و آزادی مردمانش بدون هیچ تبعیضی هستند؟. به چه چیزی و چه کسانی؟. پر مدّعاترینهای اپوزیسیونی در کنار حاکمان گیوتینی تا امروز فقط خصومت کرده اند در حقّ شاهزاده و پادشاهیخواهان. [انتقاد از ضعفها، بحث آرایشی و بهبودی و بهمنشی است و با خصومت، فرق میکند]
صرف نظر از اینکه «اسرائیل و یهودیان» با ایرانیان، پیوندی عمیق و تاریخی و فرهنگی و همسرنوشتی دارند و نباید از یاد برد که در پیکار برای عزل و خلع پسمانده های گیوتینداران الهی فقط «اسرائیل و یهودیان جهان» هستند که یار و یاور ما ایرانیان تا ابد خواهند ماند. امّا در معادله واقعبینی باید بگویم که شما و کثیری أمثال شما، نتانیاهو و ترامپیسم!؟ را سیاستمدارانی منفعت‌طلب توصیف میکنید؛ ولی مسئله فراتر از منفعت‌طلبی است. قدرتهای بزرگ اصولا ملّتها را نه به ‌عنوان سوژه‌های انسانی؛ بلکه به‌ عنوان ابژه های ژئوپلیتیک میبینند. در منطق قدرت جهانی، «دموکراسی»، «حقوق بشر» و «آزادی» اغلب تا جایی ارزش دارند که در خدمت موازنه‌ قدرت باشند. این واقعیّت تلخ، نه فقط در باره آمریکا و اسرائیل؛ بلکه تقریبا در باره همه‌ قدرت‌های جهانی صادق است. شاید بزرگترین بحرانِ بخشی از اپوزیسیونهای ایرانی همین باشد که هنوز میان «سقوط حکومت» و «رهایی جامعه» تفاوت قائل نیستند. در حالیکه این دو الزاما یکی نیستند. اگر بخواهم این مسئله «تکیه به قدرتهای خاجی» را از سطح جدلهای سخیف و بیمایه سیاسی و به شدّت رایج در شبکه های اجتماعی و بوقهای تبلیغاتی روزمره [مثل رادیو آمریکا، رادیو بی بی سی. رادیو زمانه، رادیو فردا و خزعبلاتی امثال اینها] کنار بگذاریم و در سطحی ریشه‌ای‌تر به موضع بپردازیم، آنگاه باید از یک فرض رایج شروع کنیم که در صحبت شما قید شده است، اما هیچکس تا امروز جرات اندیشیدن و سنجشگری در باره آن را نداشته است و آنهم این فرض که «مسئله اصلی، انتخاب میان دو نیروست؛ یکی داخلی و دیگری خارجی، و خطا در پیوند با خارجیهاست». این صورتبندی، هر چند که ظاهرا درست به نظر میرسد، ولی هنوز در چارچوب همان منطق تسخیر قدرت باقی میماند؛ یعنی منطقِ «چه کسی بر چه کسی حاکم شود»؛ نه اینکه «خودِ قدرت، چگونه ممکن میشود و چگونه معنا پیدا میکند».
اگر کمی عمیقتر نگاه کنیم، مسئله اصلا این نیست که یک گرایش سیاسی به قدرت خارجی نزدیک میشود یا نه؛ مسئله اینست که چرا در تاریخ مدرن ایران، «قدرت سیاسی» اغلب از ابتدا به ‌صورت چیزی تصوّر شده که بیرون از جامعه تولید میشود و سپس به داخل تزریق میشود. چرا؟. در اینجا یک اختلال و اغتشاش معرفتشناختی وجود دارد. منظورم اینست که سیاست به جای آنکه محصول «درونی شدن آگاهی جمعی» باشد، به شکل یک «دستگاه انتقال قدرت» دیده میشود؛ یعنی دستگاهی که یا نصوص شرایع الاهیون حاکم، آن را میسازد، یا ایدئولوژی حزب طراز نو، یا اتاق فکر قدرت خارجی. در همه این حالات، مردم نه خالق قدرت؛ بلکه مصرف‌کننده‌ کاربست آن فرض میشوند [همین خبط هولناک را سازمان مجاهدین خلق نیز دارند در تکیه به عره و عوره و شمسی کوره فلان پارلمان و حزب و سازمان بیگانه و همینطور حزب توده و سازمان اکثریّت نیز در تکیه به فلان کومسومول و رفیق حزبی و امنیّتی در شوروی سابق].
در چنین افقی، طبیعی است که کنشگران سیاسی برای رسیدن به قدرت، به بیرون نگاه کنند؛ زیرا در ذهنیّت آنها، «بیرون» همیشه منبع قدرت واقعی است. بنابر این، نزدیکی به قدرت خارجی یک انحراف اخلاقی صرف نیست؛ بلکه نشانه‌ یک ساختار ذهنی عمیقتر است و آنهم ناتوانی از تصوّر سیاست به‌ مثابه یک برایند درونی و تاریخی و فرهنگی و مردمی. از این زاویه، بحث در باره رضاشاه کبیر یا محمّد رضا شاه فقید یا شاهزاده رضا پهلوی یا هر گرایش دیگر، صرفا مصداق‌سازی یک الگوی تکرار شونده است. این الگو را میتوان چنین صورتبندی کرد. هر گاه سیاست در ایران از «تجربه زیسته جامعه» جدا شده، ناگزیر به نوعی تکیه بر نیروی بیرونی یا تکنولوژی قدرت غیر بومی میل کرده است و هر گاه چنین اتّفاقی افتاده، نتیجه نه تثبیت قدرت؛ بلکه گسست میان دولت و جامعه بوده است. امّا نکته مهمتر این است که گسست فقط سیاسی نیست؛ بلکه اخلاقی و وجودی نیز هست؛ زیرا وقتی یک نیروی سیاسی برای تحقّق هدف خود، رنجهای پیش‌بینی شونده مردم را «هزینه‌ گذار» تلقی میکند، در حقیقت، یک تبدیل خطرناک رخ میدهد. انسانها از «غایت» به «وسیله» تبدیل میشوند و این دقیقا گرهگاهیست که سیاست از اخلاق جدا میشود و به تکنیک قدرت فروکاسته میشود.
در این وضعیّت، حتّا مفاهیمی مانند آزادی و رهایی نیز ممکن است دچار وارونگی معنا شوند. آزادی دیگر به معنای افزایش امکان زیست انسانی نیست؛ بلکه به معنای تغییر هندسه قدرت است؛ ولو تغییر، هزینه‌ فروپاشی اجتماعی داشته باشد. باید با احتیاط پرسید که آیا همه پروژه‌هایی که خود را «رهائیبخش» مینامند، واقعا با رنج انسان واقعی نسبت اخلاقی دارند؟ نکته دیگر این است که نقد «وابستگی به قدرت خارجی» اگر صرفا اخلاقی فهمیده شود، صد در صد، سطحی باقی میماند. مسئله، خیلی عمیقتر اینست که در جهان مدرن، هیچ قدرتی بیرون از منطق قدرت جهانی وجود ندارد. بنابر این پرسش واقعی این نیست که «آیا باید با قدرت خارجی همکاری کرد یا نه»؛ بلکه اینست که چگونه میتوان درون شبکه قدرت جهانی، بدون فروکاستن به ابزار، سوژه سیاسی باقی ماند. بسیاری از پروژه‌های سیاسی، در تلاش برای رسیدن به قدرت، دقیقا همان لحظه‌ای که باید «سوژه مستقل» باشند، خود را به «ابژه استفاده ای» تبدیل میکنند؛ زیرا تصوّر میکنند که استقلال سیاسی، از بیرون، اعطا شدنیست، نه از درون جامعه، تولید پذیر. از این منظر، مسئله سلطنت‌طلبی/پادشاهیخواهی یا هر گرایش مشابه، فقط یک مسئله تاریخی نیست؛ بلکه یک مسئله فلسفه سیاست در چارچوب تاریخ و فرهنگ زیسته مردمان ایران است. مسئله، پیوند میان «قدرت»، «حقّانیّت به فرمانروایی» و «تولید اجتماعی حقیقت». به عبارت دیگر، هر جنبش سیاسی که نتواند میان «سقوط یک حکومت» و «ساختن یک جامعه» تمایز بگذارد، در نهایت در منطق قدرت حل میشود، نه در منطق رهایی؛ زیرا سقوط، به خودی خودش هیچ حقیقتی تولید نمیکند؛ بلکه فقط خلأ تولید میکند و خلأ همیشه از طرف قدرتی دیگر پُر میشود - چه داخلی، چه خارجی - .
من میپرسم که آیا ما در حال نقد «اشتباهات یک گرایش سیاسی» هستیم، یا در حال مواجهه با این حقیقت که بخش مهمی از سیاست در تاریخ ما، هنوز نتوانسته است به سطحی برسد که «مردمان ایران» را نه موضوع سیاست رقابتی؛ بلکه «منش قدرت» بفهمیم؟. تا زمانی که این پرسش بی‌ پاسخ بماند، هر بحثی در باره وابستگی یا استقلال گرایشهای سیاسی، صرفا جابجایی سطحیِ کنشگران خواهد بود، نه تغییر ریشه ای منطق بازی در گستره سیاست. قدرت، پیش از آنکه یک ابزار سیاسی باشد، یک «نحوه‌ِ بودن» است و هر جامعه‌ای به همان اندازه آزاد است که بتواند قدرت را از بیرون به درونِ تجربه‌ جمعی خود ترجمه کند؛ نه اینکه آن را صرفا وارد یا مصرف کند. سیاست، زمانی از سطح جابجایی حاکمان فراتر میرود که مردمان از «موضوع تصمیمگیری» به «منبع آگاهی سیاسی» تبدیل شوند و این لحظه‌ایست که جامعه از تکرار فلاکتها به خلاقیّت گذر میکند. هیچ نیروی بیرونی قادر به نجات یا نابودی یک جامعه نیست، مگر آن اندازه که آن جامعه پیشاپیش در درون خودش امکانِ نجات یا فروپاشی را ساخته باشد. بیرون، فقط آیینه‌ صورتهای ناتمام درون است. من همچنان میپرسم که آیا ما سیاست را برای تغییر قدرت میخواهیم، یا برای تغییر انسان؟؛ زیرا اهمیّت ندادن به این پرسش؛ یعنی اینکه هر تغییر قدرتی تنها بازتولید همان انسانِ پیشین در لباسی تازه خواهد بود. سیاست در نظر کثیری از مدّعیان کنشگری و اپوزیسیونی ایران - منهای شاهزاده و پادشاهی خواهان که مرد میدان مبارزه هستند - به معنای تسخیر قدرت است به هر نحوی و بهانه ای و امکانی؛ ولو مردم ایران هر روز سلّاخی شوند. به همین دلیلم هست که کنشگران مدّعو حاضر به همبستگی و همپایی و همعزمی برای ساقط و خلع و عزل کردن گیوتینداران الهی نیستند و این یعنی فقر فکری مدّعیون سیاست آچمز شده و متعفّن ایرانی.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: تو که ما رو کشتی!
دیدگاه:

تو که ما رو کشتی!

آخه تو رو خدا تفسیر رو ببین. نوشته: گفته می‌شد اسرائیل از ابوظبی خواسته بود درصدی از منابع این قراردادها به حمایت از پروژه‌ای سیاسی پیرامون تیم مشاوران شاهزاده رضا پهلوی، در قالب "لابی سیاسی نزدیک به دفترچه گذار" اختصاص یابد.
هیچ‌گاه سند رسمی و علنی درباره این ادعاها منتشر نشد، اما هم‌زمانی رخدادها برای بسیاری سؤال‌برانگیز بود.»

من چی دارم به این سخن هزل اضافه کنم بجز متلک؟ «گفته میشد» .. عمه بنده گفت یا خاله جنابعالی؟ منبع؟ پاسخ: هیچگاه سند رسمی و علنی در باره این ادعاها منتشر نشد اما همزمانی رخدادها بسیار سوال برانگیز بود. آقا فرخی بذار چندتا هم من سند رو کنم. مثلا همزمانی با ماه شب چارده.. اونشب شاهزاده خمیازه زیاد می کشید. درست یادم نیست تو جنگ ممسنی بود یا ...
قاسم: ممسنی بود آقا
دایی جان: من که هنوز حرفی نزدم
قاسم: من مطمئنم که ممسنی بود. همون که اسمش بی بی بود گفت میره قطر گاز بخره گفت پول خردش رو هم بدن نوه اعلیحضرت رضاشاه؟؟
دایی جان: قاسم چرا مزخرف میگی؟ میگم ممسنی بود.. اون موقع نوه اون خدابیامرز هنوز بدنیا نیامده بود.
قاسم: ولی هم بی بی و هم امیر قطر همون موقع باهم ساخته بودن
دایی جان: گوساله.. اونام هنوز بدنیا نیامده بودن! اصن هنوز کشور اسرائیل در زمان رضاشاه وجود نداشت
قاسم: پس آقا اون که میگن گفته می‌شد اسرائیل از ابوظبی خواسته بود درصدی از منابع این قراردادها به حمایت از پروژه‌ای سیاسی پیرامون تیم مشاوران شاهزاده رضا پهلوی، در قالب "لابی سیاسی نزدیک به دفترچه گذار" اختصاص یابد... اون چی؟
دایی جان: باز که مزخرف گفتی قاسم! آقای فرخ لقا خودش گفته هیچگاه سند رسمی در مورد این که دوستعلی خان رفته خونه زن شیرعلی قصاب در ابوظبی منتشر نشده!
قاسم: هی بابام هی.. میگن آدم عرق و شراب بخوره چرت و پرت زیاد میگه...
دایی جان: قاسم... تو دیگه خفه شو! 😡
قاسم: چشم آقا. 🙄

تاریخ:
نویسنده: گفتگوی روز
عنوان دیدگاه: فیلم سلطان قلب ها در این رابطه
دیدگاه:

سپاس از این نگاه عمیق، انسانی و پر از حافظه تاریخی شما. 🌹
آنچه نوشتید، دقیقاً به یکی از مهم‌ترین تفاوت‌هایی اشاره می‌کند که ما هم در «گفتگوی روز» کاملاً به آن آگاهیم: تفاوت میان ایمان قلبی و مردمی با اسلام سیاسی و قدرت‌طلبانه.
بله، نسل‌های زیادی در ایران با نوعی دینداری مردمی زندگی کردند؛ دینداری‌ای آمیخته با آرامش، اخلاق، همسایگی، صبوری و حتی تسلی در برابر ترس از مرگ و ناشناخته‌ها. این بخشی از حافظه اجتماعی ایران است و انکار آن، ساده‌سازی تاریخ خواهد بود.
اما دقیقاً فاجعه از آنجا آغاز شد که بخشی از نیروهای سیاسی، از جبهه ملی گرفته تا نهضت آزادی، و بعدها گروه‌هایی چون حزب توده، مجاهدین خلق و حتی بخشی از فدائیان خلق، نتوانستند یا نخواستند مرز میان دین مردم و ابزارسازی سیاسی از دین را تشخیص دهند. برخی از سر فرصت‌طلبی، برخی از سر خطای تحلیلی، و برخی از سر دشمنی مشترک با حکومت پهلوی، با جریانی هم‌مسیر شدند که سرانجام به اسلام سیاسی خمینی ختم شد.
نقد ما در «طلبکاران تاریخ» نه به ایمان صادقانه مردم است، نه به خاطرات انسانی نسلی که با جهان ذهنی دیگری زندگی می‌کرد؛ نقد ما متوجه همان لحظه تاریخی خطرناک است که احساسات مذهبی مردم به ابزار بسیج سیاسی تبدیل شد.
و بله، همان‌طور که اشاره کردید، شاید بسیاری از مردم هرگز تصور آنچه پس از ۵۷ رخ داد را نداشتند. اما تاریخ گاه همین است؛ سوءاستفاده از پاک‌ترین احساسات انسانی برای آلوده‌ترین اهداف سیاسی یعنی رسیدن به قدرت.
سپاس از این یادآوری انسانی شما 🌹

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: فیلم سلطان قلب ها در این…
دیدگاه:

فیلم سلطان قلب ها در این رابطه

قبل از انقلاب چند جور متدین داشتیم. اینها همه قلبا مسلمان بودند و شیعه اما مسلمانی شان باهم تفاوت داشت. دین آخوند منفعت طلبانه و فرصت طلبانه و فاسد اما همه اینها را توجیه میکرد و ادامه میداد و واقعا معتقد بود به بهشت خواهد رفت. دین ملیون سیاستمدارانه بود بازهم فرصت طلبی و بهره کشی از دین این هم متدین واقعی بود.
دین مردم با دین اهل سیاست و آخوند جماعت فرق داشت. دین مردم قلبی بود و دیدن مردم متدین که آرام، صبور و مهربان بودند و همه ما در فامیل و در و همسایه داشتیم را همه به یاد دارم. طرف وقتی میگه «کریم بخدا تو مسلمون نیستی» خبر از یک وجدان دینی در کنار انسانیت معمولی میده و جوک نیست. این توی فرهنگ ما بوده. این سه گروه باهم زندگی میکردند و بالا و پایین هایی داشتند و هیچکدام حتا تصور سال 57 به بعد را در ذهن نداشتند چه برسد به نقشه اش. به باور من دین اسلام در ایران قبل از انقلاب با زدوده شدن بناچار جنبه های تهاجمی آن یک دین مردمی شده بود و مردم با باور به آن احساس آرامش میکردند و پاسخی برای نگرانی های بعد از مرگ و این که به آتش جهنم نسوزند داشتند و با خیالی تقریبا آسوده می مردند. تقریبا آسوده به این دلیل که همان آخوند متدین که در عین حال فرصت طلب هم بود در دل این مومن بیچاره آنقدر از فشار شب اول قبر که شیر مادر از انگشت های پایت بیرون میزند میگفت که مردم وحشت از پوسیده شدن زیر خاک نداشتند اما از این قصه بسیار بیشتر وحشت داشتند. یادمه پیرزنهایی که شب ها توی کفن میخوابیدند تا به آن عادت کنند. چه جنایتی در حق آن نسل های نا آگاه روا شد.

برای ختم کلام و این که دین اسلام آن زمان یک جای خوبی در جامعه داشت به این متن از فیلم بسیار محبوب سلطان قلب ها بنگرید. کودک بودم این فیلم را به همراه مادر و خواهر و برادر ها در سینما دیدم. مردم احساس همذات پنداری می کردند و کسی از مسلمانی ضرری ندیده بود. تا انقلاب شد و آن بخش پنهان و راکد مانده زیر غبار 1400 ساله مثل دود از سبو بیرون زد.

رد پای خدا را در این متن آهنگ سلطان قلبها بیابید... والا حس بدی نبود. اینها گند زدند به این حس مردم. خب.. شاید بد نشد اما هزینه زیادی پرداخته شد. بد نشد چرا که امروز ایرانی دیگر نیازی به دین برای انسان بودن ندارد. انسان نیک است برای آن که انتخابش این است نه این که از ترس فشار شب اول قبر باشد. متن سلطان قلبها:

یه دل میگه برم برم، یه دلم میگه نرم نرمطاقت نداره دلم دلم، بی تو چه کنمپیش عشق ای زیبا زیبا،
خیلی کوچیکه دنیا دنیابا یاد توام هرجا هرجا، ترکت نکنمسلطان قلبم تو هستی تو هستیدروازه‌های دلم را شکستیپیمان یاری با من نبستیبا من نبستی...
قربون میرم اون خدا رو خدا رولطفش به هم میرسونه دلا روحل می‌کنه رحم او مشکل‌ها روشکرت خدایا!
گذشته دیگه گذشته، گذشته این فتنه‌هاتموم شده غصه‌ها، رسیده وقت وفا

شبیه این نوع نگاه در زندگی مردم کم نبود.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: عبور از تاریکیها فقط به کمک نور چشمان خویش
دیدگاه:

دروود بر آقای مستشار گرامی،
تحشیه ای از زیر و بمهای قایق سرگردان در اقیانوس دربدری و فلاکت ایرانیان ازهمگریز!

صحبتهای شما – و بی شک، کثیری امثال شما - آکنده از خشم، سرخوردگی، احساس خیانت، و فروپاشیِ یک اتکای روانی -سیاسی هستند. بسیاری از کسانی که خود را «افشاگر» مینامند، در عین حال، حاملِ همان توهّماتی هستند که ظاهرا علیه آن میجنگند. شما میخواهید رفتارها و صحبتها و مواضع ترامپ را نقد کنید، امّا هنوز در اسارت همان مالیخولیای «منجی‌گرایی» باقی مانده اید؟. شما و امثال شما از دست ترامپ خشمگین هستید نه صرفا چون ترامپ امپریالیست یا قدرت‌ طلب است؛ بلکه چون «منجیِ ایده آلی شما»، آنگونه که میخواستید عمل نکرده است من از روز اول در همین سایت ایرانگلوبال نوشتم و گفتم که ترامپ، شخصیتش مثل «تارتوف» است. هیچکس نیز دنبال این نرفت که ببیند «تارتوف مولیر»، کی بود و چیکار کرد تا متوجّه رفتارها و گفتارهای ترامپ بشود. در ثانی، ترامپ از روز اول، برنامه اش مشخّص بود [First America]. اینکه ما ایرانیان، چه رویاهایی در سر داشتیم و داریم، برنامه او نبود. من در همین سایت ایرانگلوبال، یک بار با استناد کردن به محتوای فیلمی که گویا از آثار «جک لندن» اقتباس شده بود، به موقعیّت خود ما ایرانیان و استفاده از امکانهای پشتیبانی بیرونی برای ساقط کردن حکومت فقاهتی اشاره کرده بودم. ولی مطمئنم که هیچکس متوجّه منظور من نشد. سئوال اینست که چرا ملّتی باید آزادی خویش را در اراده‌ یک سیاستمدار خارجی جستجو کند؟. چگونه ممکن است مردمی که خواهان رهایی‌ هستند، همچنان در ناخودآگاهبود سیاسی خود منتظر «قهرمانِ بیرونی» بمانند؟. آیا این خودش نشانه‌ای از استمرار همان زنجیر استعباد و استبداد نیست؟. شما، ترامپ را به نارسیسیسم متّهم میکنید، امّا خودتان نیز گرفتار نوعی «روانشناسی نجات» هستید؛ گویی تاریخ تنها با ظهور قهرمانان پیش میرود. یک روز نادرشاه، یک روز خمینی، یک روز ترامپ، و شاید فردا شخصیّتهای دیگر. این دقیقا همان چرخه‌ایست که جوامع استبداد زده را بارها به سقوط کشانده است. اپوزیسیونهای ایرانی - منهای شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان - هنوز در کودکستان در حال دست و پا زدن هستند و آنقدر بالغ نشده اند تا بفهمند ایران و مردمانش در چه وضعیّت هولناکی گرفتار شده اند تا بخواهند که برغم اختلاف عقیده در کنار یکدیگر بایستند و مام میهن را از چنگال ولایت سفّاکان خونریز به در آورند. دنبال چی میگردید آقای مستشار؟.
مسئله فقط ترامپ نیست. مسئله اینست که چرا ذهن سیاسیِ بخشی از جامعه ایرانیان هنوز نمیتواند آزادی را بدون «مُنجی» تصور کند؟ در نظر شما، مردمان بیشتر به‌صورت «سرباز پیاده» تصویر میشوند. توده‌ای که باید پشت تانک قدرت حرکت کند. اما این استعاره، ناخواسته حقیقتی هولناک را افشا میکند. در این نگاه، مردم هنوز «فاعل تاریخ» نیستند؛ بلکه ابزارند. من میپرسم که چرا مردم باید پشت تانک حرکت کنند؟ چرا خودِ مردم نباید سرچشمه‌ قدرت باشند؟. شما رژیم اسلامی را به فریبکاری متهم میکنید؛ چنانکه گویی تمام سیاستهای پسمانده های گیوتین الهی فقط محصول «شیّادی آخوندها» بوده است. حقیقت اینست که شما، اسلامیّت را نمیشناسید. اسلام از الف تا یای آن بر شیّادی و فریب و کثافت و اعدام و تجاوز و غارت و به طور کلّی، جمیع رذالتهای بشری ساخته شده است. اسلامیّت هرگز دین نیست؛ بلکه مانیفست تباهی و جنایت است و آخوند نیز متصدّی اجرای مفاد مانیفست جنایت و خونریزی. شما چه توقعی از آخوند دارید؟. تازه این یک طرف قضیه است. باید پرسید که اگر حکومتی نزدیک به نیم‌ قرن دوام می‌آورد، آیا فقط با فریب دوام آورده؟ یا باید شجاعت آن را داشت که در باره‌ ساختارهای عمیقتر فرهنگی، روانی، اقتصادی و تاریخی پرسشگری کرد؟ آیا استبداد فقط در حکومت است؟ یا در تربیت خانوادگی، در تقدیس رهبر، در میل به اطاعت، در ترس از آزادی، و حتّا در زبان سیاسیِ اپوزیسیونها نیز حضور دارد؟ شما، آخوندها را به «نمایش جناحها» متّهم میکنید. اما آیا خودِ جامعه نیز عاشق نمایش نیست؟. جامعه‌ای که سالها به جای سازماندهی عقلانی، به هیجان، شایعه، قهرمان‌پرستی و نفرت ‌ورزی پناه برده، چگونه میتواند صرفا قربانی دانسته شود؟.
شما میگویید تنها کشوری که فریب آخوندها را نمیخورد اسرائیل است. این جمله، نه تحلیل ژئوپلیتیک؛ بلکه نوعی مطلق پنداری سیاسی است. هیچ دولت مدرنی بر اساس حقیقت اخلاقی عمل نمیکند. همه دولتها در نهایت تابع منافعند، نه عواطف انسانی. ترامپ، نتانیاهو، جمهوری اسلامی، روسیه، چین، اروپا ، همگی در منطق چارچوبهای قدرت بازی میکنند. سیاست جهانی، میدان اخلاق نیست؛ بلکه میدان توازن منافع است. من از همان ابتدای جنگ دوازده روزه تا همین امروز نوشته ام و گفته ام که در خاورمیانه، تنها دوست صمیمی مردم ایران به دلیل پیوندهای تاریخی و فرهنگی فقط «اسرائیل و یهودیان» هستند. ما باید در کنار اینها بمانیم؛ زیرا سرنوشت ما ایرانیان و یهودیان به هم پیوسته است و در سراسر دنیا، تنهای تنها هستیم و هیچکس را سوای خودمان نداریم. آمریکا فقط میتواند در شرایطی که جمهوریخواهان به قدرت برسند، فقط مقطعی از ما و اسرائیل حمایت کنند. همین. امّا کسی که هنوز انتظار دارد قدرتهای جهانی برای آزادی ملتها بجنگند، ماهیّت سیاست واقعی مدرن را نفهمیده است. شما و کثیری امثال شما از «خیانت ترامپ» سخن میگویید، امّا شاید مسئله اصلا خیانت نباشد. شاید مسئله این باشد که ترامپ و تیمش هیچگاه وعده‌ای را که مردم در ذهن خود ساخته بودند، نداده بود. گاهی انسانها قربانی دروغ سیاستمداران نمیشوند؛ بلکه قربانی توهّمات خود در باره‌ سیاستمداران میشوند. شما تصور میکنید اگر پسمانده های رژیم همین الان، سقوط کنند، حقیقت، آزادی و دادگزاری و نظم دلخواه به‌طور خودکار متولّد خواهند شد. حتّا زنده یاد «مانوک خدابخشیان» در پیشگوئیهایش علنا گفته است که «ترامپ» بدهکار مردم ایران نیست. ما هستیم که باید از شرّ حکومت الهی، خودمان را آزاد کنیم و میهنمان را بازپس بگیریم؛ چنانچه شیفته آزادی هستیم و دلباخته میهن. انقلابها و خیزشها و طغیانها و مقاومتها اغلب زمانی شکست میخورند که فقط أراده برای «نفیِ دشمن» دارند؛ امّا «فلسفه‌ آزادی» ندارند. نفرت، هر چند میتواند ویران کند، اما به‌ تنهایی قادر به ساختن جامعه‌ای آزاد نیست.
من میپرسم که آیا مشکل فقط «آخوندها» هستند؟ یا نوعی ساختار ذهنیِ ریشه‌دار که هر بار با چهره‌ای تازه بازمیگردد؟. مشکل ایران فقط رژیم نیست؛ مشکل، فرهنگی و تاریخی از وابستگی به قدرت است. آزادی پروژه‌ای جمعی و دردناک است، نه هدیه‌ای از سوی حکومتها و ابرقدرتها. اشتباه بزرگ بخش حدّاکثری از اپوزیسیونهای ایرانی این بود و هنوزم هست که ترامپ را نه به‌ عنوان سیاستمداری در چارچوب منافع آمریکا؛ بلکه به ‌عنوان منجی تاریخی ایران دید. امّا سیاست جهانی، اخلاق شخصی نیست. دولتها نه دوست ابدی دارند و نه دشمن دائمی؛ بلکه فقط منافع دائمی دارند. ترامپ اگر با جمهوری اسلامی مذاکره کند، همان کاری را میکند که هر قدرتی در تاریخ کرده است. معامله برای حفظ توازن قدرت. خشم واقعی باید متوجّه ذهنیّتی باشد که هنوز اسیر فانتزیبافیها هست. ما ایرانیان عادت داریم که مشکلات خودمان را به گردن دیگران بیندازیم تا از تکلیفی که برای رفع مشکلاتمان داریم، آسوده خاطر شویم و دیگران بیایند مسائل ما را حلّ و فصل کنند. قرنهای قرن گفتند و نوشتند و شایع کردند که علّت سقوط حکومت ساسانیان، حمله اعراب بود. امّا هیچکس تا امروز - من فعلا یک استثناء هستم - نگفته و ننوشته است که سقوط ساسانیان، کار خود ایرانیان عزیز بود که اعراب را وسیله گرفتند. هنوز میگویند و مینویسند که سقوط شاه فقید، کار «کنفرانس گوادلوپ» بود و فلان و بیسار. هیچکس نمیخواهد بپذیرد که سقوط شاه، محصول هنر فیلمسازی خود ایرانیان بود که بیگانگان از آن بهره برداری کردند و در بعضی جاها، کارگردانی و تدارکاتش را به عهده گرفتند. الان نیز من همچنان میگویم و تاکید میکنم، کما فی السّابق که پسمانده های حکومت گیوتین الله به هیچ وجه من الوجوه نمیتوانند به فرض توافق ترامپ و پیامدهای آن به همان وضعیّتی برگردند که قبل از فاجعه دیماه بر ایران، حاکم بود. محال است. مخصوصا با این اعدامها و قطعی اینترنت و فلاکتی که در ایران حاکم است و شوهای کثیفی که حکومت با نیابتیها هر شب در خیابانها به راه انداخته است. در ایران – چنانچه توافقی صورت گیرد – فقط حکومت نظامی برقرار خواهد شد که هر روز درگیر با مردم خواهد بود. اینطور نیست که عده ای تصوّر کنند، أوضاع به حالت عادی قبل از دیماه خونین بازخواهد گشت و همه چیز عادی خواهد شد. محال است.
کسانی که میخواهند کاری برای ایران کنند، باید همانطور که گفتم در کنار «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان» برغم تمام ضعفهایی که دارند، بایستند و انتقادهای راهگشا کنند و هرگز از برگزاری تظاهرات و آکسیونها و اعتراضها واپس ننشینند تا پسمانده های فقاهتی و مردم جهان بدانند که معضل ایران، معضل تنگه هرمز و خزعبلات مشابه نیست؛ بلکه مسئله «آزادی یک ملّت در جامعیّت وجودی» از شرّ گیوتین خونریز الهیست. این موضوع را یا اپوزیسیونهای پراکنده که شغل شریف خود را فقط خصومت و کینه توزی و نفرت پراکنی علیه شاهزاده و سلسله پهلوی میدانند، بالاخره خواهند فهمید و راه را از چاه تشخیص خواهند داد و سفت و سخت در کنار شاهزاده و پادشاهی خواهان با پرنسیپ سنجشگری، نه گریختن و انشعاب بازیهای کودکانه و سپس خصمانه رفتار کردن میایستند تا سرنگونی و عزل و خلع و در بند کردن پسمانده ها و گیوتینداران الهی و سپس برگزاری انتخابات آزاد یا اینکه این قافله فاجعه بار به نابودی ایران و ایرانیان مختوم خواهد شد. راه سومی، هرگز وجود ندارد. اگر هست: این گوی و این میدان.
شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: اسلحه به کردها و رهبری…
دیدگاه:

اسلحه به کردها و رهبری شاهزاده

ده خط نوشتم .. کلفت و نازک بار شما کردم. اما .. حیف وقت که برای این پراکنده گویی ها کنم.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: تفکیک مرزها
دیدگاه:

دروود!
تحشیه ای تکمیلی در باره پاره اندیشی سلبریتیها

این صحبتهایم، نه دفاع از شخصی خاصّ است و نه خصومت با چهره‌های مشهور؛ بلکه کوششیست برای تدکّر دادن در باره یکی از مهمترین بحرانهای روانِ جمعیِ ایرانیان و آنهم بحرانِ تشخیصِ مرز میانِ «شهرت» و «صلاحیّت»، میانِ «هیجانِ توده» و «خِرَدورزی سیاسی»، و میانِ «حقِّ سخن‌گفتن» و «تواناییِ راهبریِ یک جامعه». جامعه‌ای که نتواند این مرزها را از یکدیگر تفکیک کند، دیر یا زود، سیاست را به صحنه‌ای از غوغا، احساساتِ زودگذر و قهرمانسازیهای کودکانه تبدیل خواهد کرد؛ جایی که به جای اندیشه، فریاد و مجلس عربده و کشمکشهای دائی جان ناپلئونی حکومت میکند و به جای فهمِ پیچیدگیِ تاریخ و قدرت، چهره‌ها و نامها تعیین‌کننده سرنوشت میشوند. یکی از تراژدیهای مزمنِ جامعه ایرانی این بوده است که همواره در جستجوی «اهرمهای دم دست» زیسته، نه در طلبِ «نهاد» و «خِرَدِ جمعی و شخصیّتهای کاردان و رجال کشور آرا». ما کمتر آموخته‌ایم که سیاست، عرصه ظهورِ اراده‌های فردی و هیجانهای توده‌ای نیست؛ بلکه میدانِ دشوارِ تدبیر، شناختِ انسان، فهمِ تاریخ، شناختِ مناسباتِ قدرت و تواناییِ مدیریّتِ تضادهاست. سیاست، قلمروِ پیچیده‌ترین لایه‌های روان و اجتماع است؛ نه محفلی برای محبوبیّت و تشویق و کف ‌زدن.
به همین دلیل، هنگامی که جامعه ای می آید و ورزشکار، خواننده، هنرپیشه، خبرنگار، نقّاش، اهنگساز، بازیگر یا چهره مطبوعاتی را ـ - صرفا به دلیلِ شهرت و محبوبیّت - به مقامِ «وجدانِ سیاسیِ ملّت» ارتقا میدهد، در حقیقت نه به او احترام گذاشته، و نه به سیاست؛ بلکه هر دو را قربانیِ توهّمِ خویش کرده است؛ زیرا شهرت، هرگز مترادفِ بینش سیاسی نیست؛ همانگونه که دیده‌ شدن، معادلِ دانایی نیست. این سخن البته بدان معنا نیست که هنرمند و هنرپیشه یا ورزشکار حقِّ اظهارِ نظر کردن را در باره مسائل اجتماعی و سیاسی ندارند؛ بلکه برعکس. هر انسانی که در جامعه زندگی میکند، حقّ دارد در باره سرنوشتِ خویش سخن بگوید. خاموش‌کردنِ صداها، خودش نشانه بیماریِ استبداد است. امّا میانِ «حقِّ سخن‌گفتن» و «صلاحیّتِ رهبری‌کردن» فاصله‌ای عظیم وجود دارد. فاصله‌ای که جامعه ایرانی بارها از فهمِ آن ناتوان مانده است. فاجعه دقیقا از آنجا آغاز میشود که یک جامعه، از فرطِ درماندگیِ تاریخی و فروپاشیِ اعتماد به نهادهای فکری و سیاسی و کنشگران مدّعو، به دامانِ چهره‌های مشهور پناه میبرد و از آنان انتظارِ نجات دارد. در چنین وضعیّتی، سلبریتی دیگر فقط یک انسانِ مشهور نیست؛ بلکه بدل به «تصویرِ خیالیِ امید» میشود و این، خطری عظیم است؛ زیرا امیدی که بر آگاهی و ساختار استوار نباشد، دیر یا زود، به سرخوردگی و ابتذال ختم خواهد شد. از سوی دیگر، خودِ چهره‌های مشهور نیز اغلب گرفتارِ وسوسه‌ای خطرناک میشوند؛ یعنی وسوسه تبدیل‌شدن از «صاحبِ هنر» به «صاحبِ حقیقت». شهرت، اگر با خودآگاهی و فروتنی همراه نباشد، انسان را به این توهّم مبتلا میکند که تشویقِ توده‌ها، جانشینِ معرفت شده است. آنگاه هنرمند، به جای آنکه در قلمروِ هنر ژرفتر شود، به مفسّرِ تاریخ، آموزگارِ سیاست، نظریّه‌ پردازِ جامعه و نسخه‌نویسِ سرنوشتِ ملّتها بدل میشود بی ‌آنکه سنگینیِ این مسئولیّت را فهمیده باشد.
امّا خطای بزرگتر را نباید فقط در اشخاص جستجو کرد؛ بلکه باید در روانِ جمعیِ جامعه دید. جامعه‌ای که به جای پرورشِ انسانهای متفکّر، نهادهای مستقل، ایجاد شرایط گفت ‌و گو و عقلانیّتِ سنجشی، همواره در انتظارِ «قهرمانان» است، ناگزیر سیاست را به نمایش و احساسات فرو میکاهد. در چنین جامعه‌ای، مردم نه برنامه میخواهند، نه تفکّرِ ساختاری و نه مسئولیّت‌پذیریِ تاریخی؛ بلکه در جستجوی چهره‌ای هستند که بتوانند رنجها و آرزوهای خویش را بر او فرافکنند. این همان نقطه‌ایست که سیاست، از موضوعی عقلانی به فلاکت روانی سقوط میکند. باید پذیرفت که هیچ ملّتی با تکیه بر هیجان، به بلوغِ سیاسی نرسیده است. تحوّل، محصولِ عقلانیّت، انضباطِ فکری، نهادسازی و تربیتِ انسانهای مسئول است؛ نه نتیجه غوغای رسانه‌ای و محبوبیّتهای موسمی. جامعه‌ای که سرنوشتِ خویش را به موجهای احساسی میسپارد، آرام‌آرام قدرتِ تشخیصِ حقیقت را از دست میدهد و به جایی میرسد که «بلندترین صدا» را با «عمیق‌ترین اندیشه» اشتباه میگیرد.
با اینهمه، راهِ رهایی در تحقیرِ هنرمندان و ورزشکاران نیز نیست. هنر، اگر اصیل باشد، میتواند وجدانِ بیدارِ یک عصر باشد؛ همانگونه که شاعران و نویسندگانِ بزرگ، بارها بیش از سیاستمداران، حقیقتِ زمانه خویش را فهمیده‌اند. مسئله، نه حضورِ هنرمند در عرصه عمومی؛ بلکه فقدانِ مرزهای معرفتی و فروپاشیِ معیارهای تشخیص است. هنرمند، زمانی شریف است که بداند هنر، تریبون اوست و سیاستمدار زمانی خطرناک میشود که بخواهد با ابزارِ شهرت و احساسات، عقلِ عمومی را تسخیر کند. اکنون، بیش از هر زمان، جامعه ایرانی نیازمندِ نوعی بلوغِ تاریخی است. بلوغی که در آن، نه سلبریتیها تقدیس شوند و نه به‌ طرزی عوامانه نفی گردند؛ بلکه هر انسان در جای حقیقیِ خویش فهمیده شود. جامعه‌ای بالغ است که هم به هنرمند احترام میگذارد، هم از او انتظارِ رسالت سیاسی ندارد. هم به آزادیِ بیان باور دارد، هم میفهمد که اداره یک کشور، چیزی فراتر از شهرت و محبوبیّت است؛ زیرا بزرگترین خطر برای یک ملّت، نه فقط جهل؛ بلکه آنگاه است که جهل، نقابِ شهرت و محبوبیّت بر چهره بزند و خود را به ‌جای خردورزی و شخصیّتهای کاردان و رجال کشورآرا بنشاند.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: .
دیدگاه:

.

این ورشکسته سیاسی تقریباً هر روز یک متن علیه مشروطه‌خواهان و منتشر می‌کند؛ آن‌قدر منظم و تکراری که آدم واقعاً شک می‌کند این حجم از حمله فقط از روی «دغدغه سیاسی» باشد یا پشتش اتاق فکری نشسته که مأموریتش تخریب و ایجاد شکاف است.

عجیب است؛ وسط این همه جنایت، فساد، اعدام، فروپاشی اقتصادی و سرکوب در جمهوری اسلامی، تمرکز بعضی‌ها نه روی حکومت، بلکه تقریباً به‌طور شبانه‌روزی روی کوبیدن اپوزیسیون و مخصوصاً مشروطه‌خواهان است. انگار اولویت اصلی‌شان نه نجات ایران، بلکه زمین‌زدن هر جریان متحدکننده‌ای‌ست که بتواند مردم را دور یک محور جمع کند.

این ادبیات پر از تحقیر و نخبه‌بازی هم چیز تازه‌ای نیست؛ همان بازماندهٔ ذهنیت ورشکسته‌ای‌ست که سال‌ها مردم را «نفهم» و خودش را صاحب انحصاری عقل و فرهنگ می‌دانست. همان تفکری که نتیجه‌اش را ایران با انقلاب ۵۷ و دهه‌ها عقب‌ماندگی پرداخت کرد.

مشکل امثال این ورشکسته سیاسی این است که هنوز نفهمیده جامعه ایران دیگر برای روشنفکرنمایی‌های فرسوده و تحلیل‌های کینه‌توزانه کف نمی‌زند. مردم دنبال کسی هستند که بتواند امید، اتحاد و مسیر بدهد؛ نه کسانی که تمام هنرشان تخریب، نیش‌زدن و پاشیدن بذر ناامیدی است.

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: جناب مداح، اگر واقعاً همان…
دیدگاه:

جناب مداح، اگر واقعاً همان‌طور که شما و دوستانتان می‌گویید مسئله «بازگشت ساواک» نه به بار است و نه به دار است، پس این همه تلاش برای سفیدشویی آن چیست؟ اگر خطری وجود ندارد و موضوعی خیالی و بی‌اهمیت است، چرا این همه مقاله، مصاحبه و توضیح برای عادی‌سازی و تطهیر آن نوشته می‌شود؟ انسان معمولاً برای چیزی که بی‌اهمیت می‌داند، این اندازه وقت و انرژی صرف نمی‌کند.

مسئله اصلی هم مقایسه تعداد قربانیان جمهوری اسلامی و ساواک نیست. استدلالی از این جنس که «چون جمهوری اسلامی جنایت بیشتری کرده، پس ساواک چندان بد نبوده» منطق خطرناکی است. با چنین معیاری اگر روزی حکومتی پیدا شود که از جمهوری اسلامی کمتر آدم بکشد، آیا باید آن را هم بپذیریم؟ معیار باید اصل باشد، نه مقایسه درجات خشونت.
اشکال این استدلال از جایی آغاز می‌شود که حکومت و یک گروه سیاسی را هم‌سطح قرار می‌دهد. وقتی گفته می‌شود «گروه‌های چریکی دست به خشونت زدند، پس حکومت مجبور بود زندانی، شکنجه و اعدام کند»، یک تفاوت اساسی نادیده گرفته می‌شود. حکومت و یک گروه سیاسی مسئولیت یکسان ندارند. حکومت باید خود را به قانون و حقوق شهروندان مقید بداند، نه اینکه به همان روش مخالفانش عمل کند.
اگر منطق این باشد که چون یک گروه از خشونت استفاده کرده، حکومت نیز مجاز به شکنجه و سرکوب است، پس هر حکومتی می‌تواند هر اقدامی را به نام امنیت توجیه کند. جمهوری اسلامی نیز سال‌ها همین استدلال را برای سرکوب مخالفان خود به کار برده است.
از طرف دیگر باید پرسید چرا بخشی از نیروهای سیاسی اساساً به سمت مبارزه مسلحانه رفتند. وظیفه حکومت فقط برخورد امنیتی نیست. حکومت باید امکان فعالیت سیاسی، آزادی احزاب، مطبوعات مستقل و مشارکت مدنی را فراهم کند تا رقابت سیاسی از مسیرهای قانونی پیش برود. هر اندازه راه‌های مدنی بسته شود، احتمال حرکت بخشی از جامعه به سمت روش‌های رادیکال بیشتر می‌شود. توضیح این روند به معنای تأیید مبارزه مسلحانه نیست.
تاریخ نیز نشان می‌دهد که پیش از شکل‌گیری مبارزات مسلحانه گسترده، سرکوب سیاسی وجود داشت. پس از کودتای ۲۸ مرداد تا اواخر دهه چهل بسیاری از فعالان سیاسی بازداشت و محاکمه شدند. دکتر فاطمی وزیر خارجه بود، نه یک چریک مسلح. او به دلیل مواضع و فعالیت‌های سیاسی‌اش پس از کودتا محاکمه و اعدام شد. این نشان می‌دهد که موضوع صرفاً مقابله با مبارزه مسلحانه نبود.
ما یک تجربه تلخ نیز در حافظه سیاسی خود داریم. بسیاری خطرات را جدی نگرفتند و گفتند «این اتفاق نمی‌افتد» یا «این حرف‌ها اغراق است». اما وقتی ساختار قدرت شکل گرفت، دیگر بحث بر سر هشدار نبود، بلکه بحث بر سر واقعیتی بود که میلیون‌ها نفر هزینه آن را پرداخت کردند.
اگر جناب مداح بگویند که ما هم به دنبال نظامی مبتنی بر قانون، پاسخگویی، آزادی احزاب، استقلال دستگاه قضایی و حقوق شهروندی هستیم، در آن صورت یک پرسش مطرح می‌شود. اگر چنین است، این میزان حساسیت نسبت به تیتر «کابوس بازگشت ساواک» برای چیست؟ به‌ویژه وقتی خود شما می‌گویید موضوع نه به بار است و نه به دار است.
در یک جامعه دموکراتیک افراد باید بتوانند درباره نگرانی‌ها هشدار بدهند، پرسش مطرح کنند و تجربه‌های تاریخی را یادآوری کنند، بدون آنکه متهم شوند یا از میدان خارج شوند. اگر صرف مطرح شدن یک نگرانی یا یک تیتر انتقادی چنین واکنشی ایجاد می‌کند، این پرسش پیش می‌آید که فردا در موقعیتی با قدرت بیشتر چه رفتاری شکل خواهد گرفت.
نگرانی از اینجا آغاز می‌شود که در جوامع استبدادزده، ابزارهای سرکوب اغلب با واژه‌های آشنا توجیه شده‌اند؛ «توهین به مقامات»، «اخلال در نظم»، «توطئه»، «اقدام علیه امنیت» یا «جاسوسی». هم در حکومت پیشین و هم در جمهوری اسلامی بارها چنین اتهام‌هایی برای محدود کردن مخالفان سیاسی به کار رفته‌اند.
جامعه‌ای که بر قانون استوار باشد از پرسش و انتقاد نمی‌ترسد. جامعه‌ای که به آزادی و حقوق شهروندی باور دارد باید اجازه دهد حتی درباره «کابوس‌های احتمالی» نیز بحث شود، بدون آنکه منتقد به دشمن تبدیل شود. مشکل از جایی آغاز می‌شود که انسان‌ها به جای دفاع از اصول، به دفاع از اشخاص و نمادها می‌رسند. وقتی سرکوب برای «طرف خودی» قابل توجیه شود، فقط نام حکومت‌ها عوض می‌شود و روش‌ها باقی می‌مانند.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: «خلجی: "من‌وتو" تلویزیون…
دیدگاه:

«خلجی: "من‌وتو" تلویزیون وزارت دفاع آمریکا بود»

مهدی خلجی (روزنامه‌نگار و تحلیلگر سیاسی) در یک گفتگوی اینترنتی درباره دستگاه سخن‌پراکنی آمریکا گفت: «من بیشترین نظارت را از طرف دولت [آمریکا] بر اینها [رادیو فردا و صدای آمریکا] داشتم. نظارت من مخفیانه بود. ولی ویکی‌لیکس آنرا کاملا آشکار کرد. نباید آشکار می‌شد ولی شد... در مورد رادیو فردا و تلویزیون صدای آمریکا من بیشترین کار تحقیقی را انجام دادم. من تیم‌هایی داشتم که هم در انستیتو واشنگتن* و هم خارج آن کار کردیم. هم برای انستیتو و هم برای دولت [آمریکا] کار کردیم. کار نظارتی و به اصطلاح «ری‌وی‌یو» [باز بینی] هفتگی کردیم. نظر خود من نبود بلکه نظر کار تیمی و کار سالیانه بود. سال ۲۰۰۷ یک «پالسی پی‌پر» [گزارش برای سیاست‌گذاری] درباره صدای آمریکا و رادیو فردا نوشتم. و بعد مرتب نوشتم و به همین خاطر مورد مشورت دولت آمریکا بودم... نگفتنی‌ها زیاد است و من ترجیح می‌دهم نگویم تا موقعیتش برسد... الان وقت آن است که بگویم این تلویزیون "من‌وتو" تلویزیون پنتاگون [وزارت دفاع آمریکا] بود. ولی خیلی نکات هست که نمی‌شود گفت.»**
.
.
* Washington Institute
** مهدی خلجی - ایلان ماسک: تعطیلی رادیو فردا و تلویزیون صدای امریکا
https://www.youtube.com/live/xwrpyPqaAeY

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: تراژدی غمبار فریدون و پسرانش
دیدگاه:

درود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای گذرا بر تراژدی هولناک تاریخ ایران.

در مطلب تازه ام که در حال ویرایش آن هستم، برای چندمین بار، اشاره ای مختصر به «عصر سلسله پهلویها» کرده ام. همانطور که قبلا نوشته ام، باز تاکید میکنم که تاریخ ایران در محاق است؛ چه رسد به تاریخ عصر پهلویها که برغم معاصر بودنش، همچنان در محاق است. در آغاز، تاکید کنم که «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان»، یگانه امکان حاضر و کلیدی و کارگذار هستند برای نه تنها چیره شدن بر متصدّیان گیوتین الهی؛ بلکه همچنین تنها شانس برای واقعیّت پذیر کردن فضا و آتمسفر ایده دمکراسی ایران؛ زیرا تداوم تاریخی و فرهنگی جامعه ایرانند؛ نه چیزی حادث شده بر ایران. یا آنانی که در فکر ایران و مردمانش هستند بدون هیچ تبعیضی و تمایزی به این حقیقت عریان پی میبرند و در صدد همپایی و همکاری و همسویی با شاهزاده و پادشاهی خواهان برمی آیند؛ آنهم برغم تمام اختلاف نظرها و ددیگاههای انتقادی که وجود دارند یا اینکه این شانس کلیدی نیز در هجوم رقابتها و حسادتها و خصومتها و بند و بستها و کثافتکاریها آشکار و پنهان، نابود خواهد شد و سرنوشت ایران و ایرانیان در سیاهی مطلق آینده رقم خواهد خورد. فعلا بگذرم و توضیحی کوتاه در باره این مصاحبه بدهم.
در سراسر این گفت ‌و گو، واژه «دمکراسی» بارها تکرار میشود، اما تقریبا هیچ کجا در باره بنیانهای واقعی آن، سخنی وجود ندارد. من بارها به طور مستدل و متّقن و دانشورزانه نوشته ام و گفته ام که «دمکراسی» به هیچ وجه من الوجوه، «سیستم» نیست؛ بلکه آتمسفر و فضا و به حالت آب و هوایی میماند که با تغییر شرایط جوّی؛ بلافاصله میتواند نابود و نیست شود و جایش را توتالیتاریسم و ولایت مطلقه فقیه و استبداد بسیار سفّاک و امثالهم بگیرد. به اندازه کافی نیز در این باره بحث کرده ام. دمکراسی صرفا صندوق رأی یا تغییر شکل حکومت نیست. دمکراسی پیش از هر چیز، نوعی شعور و آگاهی و بیدارفهمی و فرزانگی و هوشیاری و حسّاسیّت ظریف داشتن در مناسبات اجتماعی و کشوری انسانهاست که در تار و پود فرهنگ باهمستان شریان پیدا میکند و دوام می آورد از عرصه رواداری گرفته تا سنجشگری و کرانمند کردن قدرت و کنترل اختیارات ارگانها و آموزش و پرورش و پذیرش تفاوتها و تناقضها و غیره و ذالک. جامعه‌ای – به ویژه مدّعیان کنشگری و تحصیلاتی و آکادمیکری - که هنوز به تایید و تصدیق این اصل مهم واقف نباشند و مقر نیایند، حتّا اگر هزار بار انتخابات برگزار کنند، ممکن است همچنان در چرخه استبداد و بلاهتها و مصایب ناشی از آن باقی بمانند؛ زیرا استبداد فقط یک ساختار سیاسی نیست؛ بلکه نوعی درهمتنیدگی روانی با قدرت است. مردمی که آزادی را مسئولیّت سنگین خویش ندانند، دیر یا زود آن را به دستی مقتدر واگذار خواهند کرد؛ حتّا اگر آن دست، در آغاز با زبان آزادی سخن بگوید. نکته‌ای که در این مصاحبه به طور آگاهانه یا شایدم ناآگاهانه پنهان است، اینست که مسئله ایران فقط جمهوری اسلامی نیست؛ چونکه جمهوری اسلامی خودش محصول تاریخی طولانیتر از معضل اقتدار و امتیاز و حذف و تمرکز قدرت و ضعف نهادهای مستقل است. اگر این بستر فرهنگی و روانی در ذهنیّت و قلب و مغز و بینش ایرانیان به طور کلّی دگرگون نشود، هر نظام جدیدی نیز میتواند و ممکن است دیر یا زود همان راههای نامقبول و خصومتی و فاجعه بار را تکرار کند؛ ولو نام و ظاهرش متفاوت باشد. خطر اصلی این نیست که «چه کسی»، قدرت را به دست میگیرد؛ بلکه خطر اصلی اینست که آیا جامعه ایرانیان بعد از اینهمه مصیبتهای هولناک، اساسا فهمیده است یا آمادگی آن را دارد که قدرت را باید چگونه مهار کرد یا هنوزم نمیداند که راههای مهار قدرت، چگونه اند؟.
شاید تراژدی جامعه کنشگران و آکادمیکرها و تحصیلکردگان و فعّالین عرصه های اجتماعی ایران در این نهفته باشد که هنوز سیاست را در قالب «چه کسی باید حکومت کند» میفهمند، نه در قالب «چگونه باید امکانهای استبداد را ناممکن کرد؟». تشخیص و تمییز معنای این تفاوت؛ یعنی فاصله میان جامعه‌ای بالغ و جامعه‌ای گرفتار چرخه تاریخ. ملّت بالغ و بیدارفهم، حتّا به محبو‌ترین چهره سیاسی نیز با هوشیاری سالم مینگرد؛ نه با بدبینی مغرضانه؛ بلکه با درایت و ذکاوت انتقادی راهگشاینده. قدرت، حتّا در دستان انسانهای خیرخواه میتواند از مسیر اصلی اش که در خدمت انسانها باشد، منحرف شود و علیه انسانها به کار برده شود، عین ولایت گیوتینداران الهی. در هر صورت، مسئله ایران، قبل از اینکه در گرو حمایتهای خارجی باشد – به هر دلیلی و نیّتی که میخواهد باشد -، فقط در گرو میزان فهم و شعور و درایت و وسعت فرزانگی ایرانیان منوط و مشروط است که آیا میخواهند «در آزادی» زندگی کنند یا در جنگ برای تسخیر قدرت و انحصاری کردن حکومت مطلقه گیوتین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: امرالله ابراهیمی
عنوان دیدگاه: "وقاحت بی‌اندزه" یا رواداریِ تأثیر پذیرفته از افکار مدرن جهان؟
دیدگاه:

گرمترین سلام‌ها خدمت جناب آقای محسن کردی گرامی و عزیز. خودم، نظرم را "وقاحت بی‌اندازه" نمی‌دانم و بر این باورم که نوعی رواداری و تأثیر پذیرفته از افکار مدرنِ دنیایِ امروزی است.
🔶 در سیاست، موفقیت با تسخیر افکار و دل‌های مردم به دست می‌آید که شرط این مسیر، رواداری و آفت آن، تلاش برای حذف رقیب است.
🔻 لازم است که باز هم تأکید کنم 🔻
✅ موفقیت از آنِ کسانی است که بتوانند دل‌های مردم را به دست آورند و این امر تنها با اعتقاد راسخ به رواداری و پایبندی عملی به آن، امکان پذیر است. تلاش برای حذف رقیب، حتی اگر عملی هم گردد، مردم را از آمر و عامل این حرکت دور می‌کند و موفقیتی در پی نخواهند داشت.
🔶 شرط پیشرفت و ترقی، نه همه را به سکوت واداشتن و یا با شگردهای مختلف دهن همه را بستن، بلکه آستانۀ تحمُّلِ خود را بالا بُردن و در خویش ظرفیتِ شنیدنِ انتقاد و مخالفت ایجاد کردن است.
نه هر منتقدی الزاماً بازدارنده و سد راه است و نه هر مخالفی دشمن قسم خورده و انعطاف ناپذیر، پس نباید با تهمت‌هایِ ناروا و غیر منصفانه آنها را از خود دور و به اردوگاه دشمن سوق داد.
باید با درایت و نبوغ خویش آنها را همراه ساخت و از انرژی‌شان جهتِ تحققِ آزادی و منافعِ مردمِ ستمدیدۀ ایران زمین بهره گرفت.
🔷🟢 هر شخص و یا جریانی که دارای پایگاه مردمی باشد، نیازی به حذفِ رقبای فرضی ندارد و بی‌دغدغه با باندهایی مبارزه می‌کند که در طی این 47- 48 سال، ایران و ایرانی را به روز سیاه نشانده‌اند و بی‌وقفه به قتل و غارت ادامه می‌دهند. آنانی‌که بر دیگر گروه‌های اپوزیسیون می‌تازند، به این نکته اشراف دارند که فاقد پایگاه مردمی هستند و بدین‌خاطر، سعی می‌کنند تا با حذف رقبای فرضیِ خود، فقط خودشان دیده شوند و یا به قدرت برسند که این امری محال است و اینان با انرژی گرفتن از دیگر جریاناتِ اپوزیسیون، انرژی خودشان را هم هدر می‌دهند و برای باندهای جهل و جنایت حاکم بر ایران انرژی مضاعف آزاد می‌کنند و این همانی است که دشمن در پی آن می‌دود.
باید از چشم دوختن به یک گروه و یا مجموعه واحد، افراط در وسواس و تفریط در خوشبینی بیرون آمده و به دور از برخوردهای عکس العملی، انتقادهای غیر سازنده، کنش‌های هیستریک، دور زدن و گاف گیری از گذشته‌های دور همدیگر، با باندهایی مبارزه کنیم که در طی این 47 سال ایران و ایرانی را به روز سیاه نشاندند و همچنان گستاخانه به پیش می‌تازند.
هر گروه مخالفِ باندهای حاکم بر ایران ایران، باید شخصیت‌ها و گروه‌های دیگر را همراه و مکمل خویش به پندارد و به این بی‌اندیشد که میان ما « دریای خون » نیست! میان ما حقیقتی است که کتمان می شود، واقعیتی است که استتار می‌گردد و همه ما فریادی داریم که توسط دشمن مشترک سرکوب می‌شود، حق و حقوقی داریم که ناجوانمردانه زیر پا قرار می‌گیرد و فقط با هم و در کنار هم می‌توانیم به هدف‌مان که رسیدن به عدالت و آزادی است، برسیم.
نمی خواهم بگویم که تاکنون مبارزه‌ای نبوده و الان هم نیست، می خواهم علت نتیجه مطلوب ندادن قریب به پنج دهه مبارزه پر هزینه را خاطر نشان سازم. مبارزه‌ای بوده و هست. مبارزان از جان گذشته هم بی شمار بودند و هستند ولی مشکل در آرایش نیروها و نگرش قبیله‌ای ماست و باید مرزبندی‌های‌مان را تغییر دهیم.
🟣 در اردوگاه آزادی هزاران قبیله می‌توانند کنار هم قرار گیرند همانا در اردوگاه اختناق و دیکتاتوری هم اینگونه است. تا سقف ذهنی‌مان را بالا نبریم و در مدار کیفی‌تری سقف نزنیم، همچنان همان راه 47 گذشته را می‌پیمائیم و حاصل کاری جز آب به آسیاب باندهای مافیایی – تروریستی حاکم بر ایران ریختن نداریم. باید در شعار و عمل ثابت کنیم که هر کسی سد راه ما برای رسیدن به آزادی نباشد، با ما و در کنار ماست.
✅ آری فقط در این صورت است که می‌توانیم بر این دشمن مشترک فائق آئیم و به آزادی برسیم.
از توجه و حضورتان سپاسگزارم و بهترین‌ها را برای‌تان آرزومندم ❤️🌹🌹❤️

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: وقاحت بی اندازه
دیدگاه:

وقاحت بی اندازه

ابراهیمی مینویسد: ماهایی که نظر مخالفان و حتی منتقدان خود را بر نمی‌تابیم، چگونه می‌توانیم خودمان را اپوزیسیون باندهای مافیایی – تروریستی حاکم ایران معرفی کنیم و در پی آلترناتیو شدن باشیم؟

پاسخ: نظر مخالفان را بر نمیتابیم یعنی چه؟ یعنی ما بپذیریم که سازمان مجاهدین و مسعود رجوی در کنار هم با رژیم مبارزه کنند؟ ما حق نداریم با این نظر مخالف باشیم؟ شما قصد برخورد آراء را دارید یا میخواهید به زور ما نظر شما را بپذیریم؟ زورگویی نیست؟ سال مثلا 1370 سازمان مجاهدین حاضر بود به استقبال رضاپهلوی برود و به او بگوید بفرمایید در محبوبیت ما و خیل هواداران ما شریک شوید نصف من نصف تو؟ آن هم در شرایطی که حتا سلطنت طلبان هم بندرت در گوشه و کنار دیده میشدند؟ و ما با همین استدلال شما اگر با رجوی روبرو میشدیم میگفتیم که چرا نظر ما را بر نمیتابید و با رضاپهلوی شریک نمیشوید همین جنابعالی به ریش ما نمی خندیدید؟ شریک شدن خوب است؟ چرا شاهزاده؟ اگر شاهزاده مایل نیست سازمان مجاهدین خیلی شریک میخواهد برود همه قدرت مالی و تبلیغاتی اش را با امیرعباس فخرآور و کنگره قانون اساسی اش هرچه دارد را شریک شود. چرا رضاپهلوی؟

ابراهیمی باز مینویسد: تمرکز بر تقابل رجوی و پهلوی، ما را از دیدن خطر اصلی که تداوم بخشی از ساختار کنونی است، دور می‌کند.
پاسخ: اگر سازمان مجاهدین پول خرج نکند و شماها را جلو نندازد والا تالا کسی اصلا نمیخواهد از این سازمان پوشک پوشان مجاهد خلق ایران حتا یاد کند.
قضیه خیلی ساده است: سازمان مجاهدین یک سازمان بدنام است و پیشنهاد همراه شدن با سازمان مجاهدین مثل آن است که پیشنهاد کنید شاهزاده با بابک زنجانی متحد شود چون آدم پولداری است. تازه اینجوری والا بابک زنجانی بسیار قابل فهم تر است. تنها فساد مالی دارد و هرگز کارکنان کارخانه هایش را که خواسته اند از کار استعفا بدهند شکنجه نکرده و بدنام نکرده و هزار تبهکاری که سازمان بدنام مجاهدین مشغول انجام آن است. وقت ما را با طرح این اراجیف میگیرید بعد معترضید چرا به شما توهین می کنند. خب از بس پر رو تشیف دارید.

تاریخ:
نویسنده: ارشان آذری
عنوان دیدگاه: .
دیدگاه:

.

این متن دقیقاً همان خطی را تکرار می‌کند که سال‌ها دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی تلاش کرده جا بیندازد:
هرکس از فشار خارجی، انزوای رژیم، یا احتمال برخورد نظامی حرف زد = «جنگ‌طلب»، «بی‌مسئولیت»، «بی‌درد»، «خارج‌نشینِ کاناپه‌نشین».

در ظاهر متن، لحن طنز و دلسوزی برای مردم دیده می‌شود، اما زیر پوستش یک عملیات روانی مشخص خوابیده:
ترساندن مردم از هرگونه فشار جدی علیه جمهوری اسلامی و تبدیل کردن مطالبه‌ی سرنگونی به «هیجان بیمارگونه اپوزیسیون».

چند نکته‌اش خیلی تابلوست:

عمداً بین «مردم ایران» و «اپوزیسیون» شکاف می‌اندازد؛ انگار مردم فقط آرامش می‌خواهند و اپوزیسیون فقط دنبال انفجار و حمله است.
هیچ اشاره‌ای نمی‌کند که خود جمهوری اسلامی چهل‌وچند سال است ایران را به مرکز جنگ، ترور، موشک‌پرانی و ناامنی منطقه تبدیل کرده.
از «آرامش» حرف می‌زند، ولی نمی‌گوید عامل نابودی آرامش مردم چه کسی بوده؛ گرانی، سرکوب، زندان، اعدام، بسیج، قطع اینترنت و فروپاشی اقتصاد از مریخ نیامده‌اند.
با عبارت‌هایی مثل «بی‌بی‌جون» و «عمو ترامپ» سعی می‌کند هر فشار بین‌المللی علیه جمهوری اسلامی را کودکانه و مضحک جلوه بدهد؛ این دقیقاً همان ادبیات اتاق فکرهای امنیتی است برای تحقیر مخالفان.

مشکل اصلی متن اینجاست که وانمود می‌کند فقط دو انتخاب وجود دارد:
یا جمهوری اسلامی بماند، یا ایران ویران شود.

درحالی‌که مردم ایران سال‌هاست زیر همین حکومت هم امنیت، آرامش و آینده ندارند.
وقتی حکومتی کشور را به این نقطه رسانده، طبیعی است که بخشی از جامعه و اپوزیسیون از هر فشاری که بتواند این ساختار را تضعیف کند استقبال کنند. این الزاماً «عشق به جنگ» نیست؛ نتیجه‌ی ناامیدی از اصلاح حکومتی‌ست که هیچ راه تنفسی باقی نگذاشته.

بله، مردم جنگ نمی‌خواهند. هیچ انسان عاقلی جنگ را آرزو نمی‌کند.
اما مردم اسارت دائمی، تحقیر دائمی و فقر دائمی هم نمی‌خواهند.
و این چیزی‌ست که نویسنده عمداً نادیده می‌گیرد.

این مدل متن‌ها معمولاً یک مأموریت دارند:
تخلیه‌ی روانی مردم، بی‌اعتبار کردن اپوزیسیون، و القای این فکر که «هر تغییری از خود حکومت خطرناک‌تر است».
همان نسخه‌ای که جمهوری اسلامی سال‌ها با آن عمر خریده است.

تاریخ:
نویسنده: امرالله ابراهیمی
عنوان دیدگاه: متأسفانه ما با بحران عدم صداقت و بی‌وجدانی مواجه هستیم
دیدگاه:

🔻 هموطنان گرامی و عزیز، لطفاً اجازه دهید که ریموتِ گفتار و کردار من در دست عقل و وجدانِ همیشه بیدارِ خودم باشد. 🔻
🔶 بروید کامنت‌هایی که در صفحه خودم نوشتند را بخوانید و ببینید که در آنجا چه خبر است.
یک طرف می‌گوید: تا علیه رضا پهلوی موضع نگرفتی، یک "شاه‌الله‌ی محسوب میشی" و طرف دیگر می‌گوید: تا زمانی‌که علیه رجوی موضع نگیری، "با جمهوری اسلامی تفاوتی نداری" و یا فرقی نمی‌کنی.
✅ من می‌خواهم خودم باشم. می‌خواهم اپوزیسیون باندهای جهل و جنایت حاکم بر ایران باشم نه اپوزیسیون شخصیت‌ها و گروه‌هایی که می‌توانند یاران بالقوه و حتی بالفعل ما باشند. هر زجری را تحمل می‌کنم که تا بتوانم وجدانم را بیدار نگهدارم و با وجدان بیدار و آسوده بمیرم. به دفعات گفتم و نوشتم که معیار من در تنطیم رابطه با افراد، وابستگی گروهی و نگرش فکری آنان نیست بلکه میزان بیداری وجدان و صداقت آن‌هاست.
🔷 دریغا که ما با بحران عدم صداقت و بی‌وجدانی مواجه هستیم و همین امر موجب تداوم بقای نظامی شده که در طی این 47 سال ایران و ایرانی را به روز سیاه نشانده است و هر روزی که از عمر ننگین این نظام مافیایی - تروریستی بگذرد، ضربه جبران ناپذیری بر ما، مردم ما، وطن ما، سرمایه‌های ملی کشور ما و حتی کشورهای منطقه و جهان وارد می‌شود و در این مورد، همه ما مقصر هستیم و نسل‌های آتی هرگز ما را نخواهند بخشید.

تاریخ:
نویسنده: امرالله ابراهیمی
عنوان دیدگاه: خطر جدی، تداوم بخشی از ساختار کنونی است
دیدگاه:

🔻 دوستان گرامی و عزیز، 🔻
کسی که می‌خواهد جامعه‌ای را تفییر دهد، خودش باید از ضعف‌های حاکمان آن جامعه مبری باشد. ماهایی که نظر مخالفان و حتی منتقدان خود را بر نمی‌تابیم، چگونه می‌توانیم خودمان را اپوزیسیون باندهای مافیایی – تروریستی حاکم ایران معرفی کنیم و در پی آلترناتیو شدن باشیم؟
کسانی که برای حذف رقیب سیاسی به هر دروغ، تهمت و افترايی چنگ می‌زنند، شاید گمان کنند پیروز میدان‌اند؛ اما حقیقت این است که با دست خود، اعتبارشان را نابود می‌کنند و مردم را نسبت به خویش منزجر می‌سازند.
در رقابت‌های سیاسی، توسل به تهمت و افترا علیه رقبا، نه‌تنها کمکی به اقناع افکار عمومی نمی‌کند، بلکه می‌تواند موجب کاهش اعتماد اجتماعی و تقویت جایگاه طرف مقابل شود. حفظ اخلاق و انصاف، شرط ماندگاری در عرصه عمومی است.
ما در عصر اینترنت و شبکه‌های اجتماعی زندگی می‌کنیم و مردم ناظر گفتار و کردار ما در فضای مجازی و حقیقی هستند و طبیعی است که افکار عمومی به سوی کسانی گرایش پیدا می‌کند که اهل منطق، مدارا و متأثر از معیارهای دنیای مدرنِ امروزی باشند. کسانی‌که بالای 90% از وقت و انرژی خود را صرف حذف رقبای سیاسی خود می‌کنند که تا فقط خودشان دیده شوند، نه تنها به اهداف خود نمی‌رسند، بلکه پایگاه اجتماعی خود را نیز از دست می‌دهند و در نهایت به چهره‌هایی منفور بَدل می‌گردند.
همه ما باید از خودمان شروع کنیم. از لقمان حکیم پرسیدند که ادب از کی آموختی، گفت: از بی‌ادبان. هر کار بدی که آنان کردند، من از آن پرهیز کردم. اگر کار کسی و طیفی بد است، ما باید از آن به دور باشیم و گفتار و کردار نیک در پیش گیریم.
باید به دور از برخوردهای عکس العملی، انتقادهای غیر سازنده، کنش‌های هیستریک، دور زدن و گاف گیری از گذشته‌های دور همدیگر، با کسانی مبارزه کرد که در حال حاضر بر کشورمان حاکم هستند. هر گروه مخالفِ باند حاکم ایران، باید گروه دیگر را همراه و مکمل خویش به پندارد و به این بی‌اندیشد که میان ما " دریای خون" نیست. میان ما حقیقتی است که کتمان می‌شود، واقعیتی که استتار می‌گردد و همه ما فریادی داریم که توسط دشمن مشترک سرکوب می‌شود، حق و حقوقی داریم که ناجوانمردانه زیر پا گذاشته می‌شود و فقط با هم و در کنار هم می توانیم به هدف‌مان برسیم. باید از گذشته درس گرفت و راه را برای هر کسی که خواهان تضعیف درندگان حاکم بر ایران است باز کرد. باید همۀ مخالفان و حتی منتقدان این نظام جهل و جنایت را همراه دید تا بتوان نسل بعدی را نجات داد و این ویرانه را آباد ساخت.
مطمناً تا زمانی‌که از تعصّبات منحط، انرژی‌گیر و بی بازده دست نکشیم، سقف ذهنی‌مان را بالا نبرده و در مدار کیفی‌تری سقف نزنیم، همچنان همان راه 47 سال گذشته را می‌پیمائیم و حاصل کاری جز آب به آسیاب دشمنان ریختن نداریم. باید در شعار و عمل ثابت کنیم که هر کسی سدِ راه ما برای رسیدن به آزادی نباشد، با ما و در کنار ماست. آری، فقط در این صورت است که می‌توانیم بر این نظام جهل و جنایت 47 ساله فائق آئیم و پرچم عشق و آزادی را در هر کوی و برزن ایرانِ خمینی زده به اهتزاز در آوریم.
آری، ما را آتش زدند و خود بر این آتش زدیم دامن
بدان ای هموطن، عامل این سوختن هم تو هستی و هم من
از توجه و حضور همه شما عزیزان سپاسگزارم و بهترین‌ها را برای‌تان مسألت دارم. ❤️ 🌹🌹 ❤️

تاریخ:
نویسنده: امرالله ابراهیمی
عنوان دیدگاه: 🔻 دوستان گرامی و عزیز، 🔻
دیدگاه:

🔻 دوستان گرامی و عزیز، 🔻

کسی که می‌خواهد جامعه‌ای را تفییر دهد، خودش باید از ضعف‌های حاکمان آن جامعه مبری باشد. ماهایی که نظر مخالفان و حتی منتقدان خود را بر نمی‌تابیم، چگونه می‌توانیم خودمان را اپوزیسیون باندهای مافیایی – تروریستی حاکم ایران معرفی کنیم و در پی آلترناتیو شدن باشیم؟
کسانی که برای حذف رقیب سیاسی به هر دروغ، تهمت و افترايی چنگ می‌زنند، شاید گمان کنند پیروز میدان‌اند؛ اما حقیقت این است که با دست خود، اعتبارشان را نابود می‌کنند و مردم را نسبت به خویش منزجر می‌سازند.
در رقابت‌های سیاسی، توسل به تهمت و افترا علیه رقبا، نه‌تنها کمکی به اقناع افکار عمومی نمی‌کند، بلکه می‌تواند موجب کاهش اعتماد اجتماعی و تقویت جایگاه طرف مقابل شود. حفظ اخلاق و انصاف، شرط ماندگاری در عرصه عمومی است.
ما در عصر اینترنت و شبکه‌های اجتماعی زندگی می‌کنیم و مردم ناظر گفتار و کردار ما در فضای مجازی و حقیقی هستند و طبیعی است که افکار عمومی به سوی کسانی گرایش پیدا می‌کند که اهل منطق، مدارا و متأثر از معیارهای دنیای مدرنِ امروزی باشند. کسانی‌که بالای 90% از وقت و انرژی خود را صرف حذف رقبای سیاسی خود می‌کنند که تا فقط خودشان دیده شوند، نه تنها به اهداف خود نمی‌رسند، بلکه پایگاه اجتماعی خود را نیز از دست می‌دهند و در نهایت به چهره‌هایی منفور بَدل می‌گردند.
همه ما باید از خودمان شروع کنیم. از لقمان حکیم پرسیدند که ادب از کی آموختی، گفت: از بی‌ادبان. هر کار بدی که آنان کردند، من از آن پرهیز کردم. اگر کار کسی و طیفی بد است، ما باید از آن به دور باشیم و گفتار و کردار نیک در پیش گیریم.
باید به دور از برخوردهای عکس العملی، انتقادهای غیر سازنده، کنش‌های هیستریک، دور زدن و گاف گیری از گذشته‌های دور همدیگر، با کسانی مبارزه کرد که در حال حاضر بر کشورمان حاکم هستند. هر گروه مخالفِ باند حاکم ایران، باید گروه دیگر را همراه و مکمل خویش به پندارد و به این بی‌اندیشد که میان ما " دریای خون" نیست. میان ما حقیقتی است که کتمان می‌شود، واقعیتی که استتار می‌گردد و همه ما فریادی داریم که توسط دشمن مشترک سرکوب می‌شود، حق و حقوقی داریم که ناجوانمردانه زیر پا گذاشته می‌شود و فقط با هم و در کنار هم می توانیم به هدف‌مان برسیم. باید از گذشته درس گرفت و راه را برای هر کسی که خواهان تضعیف درندگان حاکم بر ایران است باز کرد. باید همۀ مخالفان و حتی منتقدان این نظام جهل و جنایت را همراه دید تا بتوان نسل بعدی را نجات داد و این ویرانه را آباد ساخت.
مطمناً تا زمانی‌که از تعصّبات منحط، انرژی‌گیر و بی بازده دست نکشیم، سقف ذهنی‌مان را بالا نبرده و در مدار کیفی‌تری سقف نزنیم، همچنان همان راه 47 سال گذشته را می‌پیمائیم و حاصل کاری جز آب به آسیاب دشمنان ریختن نداریم. باید در شعار و عمل ثابت کنیم که هر کسی سدِ راه ما برای رسیدن به آزادی نباشد، با ما و در کنار ماست. آری، فقط در این صورت است که می‌توانیم بر این نظام جهل و جنایت 47 ساله فائق آئیم و پرچم عشق و آزادی را در هر کوی و برزن ایرانِ خمینی زده به اهتزاز در آوریم.
آری، ما را آتش زدند و خود بر این آتش زدیم دامن
بدان ای هموطن، عامل این سوختن هم تو هستی و هم من
از توجه و حضور همه شما عزیزان سپاسگزارم و بهترین‌ها را برای‌تان مسألت دارم. ❤️ 🌹🌹 ❤️

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Sharo Shahi
دیدگاه:

Sharo Shahi

اشتباه جناب امرالله ابراهیمی وهمه کسانیکه (صادقانه؟) قصد نزدیک کردن جریان‌های مختلف علیه رژیم نکبت رادارند؟ اینستکه ؟؛ ماهیت واهداف استراتژیک انهارایکسان وشبیه هم می بینند..؟! ؛ 🤪
بطور شفاف و بهترین نمونه؟ تفاوت ماهوی گروه مجاهدین با جریان پهلوی است ؟! ؛ 😇
واقعیت اینستکه ؛ تفرقه مابین فرقه رجوی با جریان پهلوی؟ بیشترازانکه کار دسیسه های رژیم باشد؟ بدلیل دشمنی ورقابت حسادت آمیز ازطرف خودرجوی(اگه زنده باشد؟) ورهبران این گروه با شخص شاهزاده و محبوبیت خاندان پهلوی درمیان میلیونها ایرانی داخل وخارج ازکشور است ! 😅🥸 اینها وبخشی دیگرازباصطلاح اپوزیسیون ؟انقدرازبازگشت پهلوی وحتی یک حکومت ملی جمهوری بدون سلطنت؟ می ترسند؟! که ترجیح می.دهندهمین نظام نیمه جان دوام یابد...! زیرا( بدون تعارف)؟برایشان ، منافع شخصی وفرقه ای وفاندهاو وراحتی های بودن دریک اپوزیسیون قلابی وبی عمل؟ مطلوب تراز نجات ملت فاجعه دیده ایرانست...!🤪👿
بنابراین؟ اطفا بهتره ازاین وسط بازی ها؟ وشلوغ کردن فضای اپوزیسیون واقعی ، خودداری کنیم ! چون ملت ایران درصحنه های دیماه داخل کشور بقیمت خون دهها هزارغنچه ی جاویدنام 🩸🔥 ثابت کرد که اولا این نظام اهریمنی و میراث پنجاه وهفتی اش را نمی خواهد..؟ ✌️ ثانیا- جنبش انقلاب ملی شیروخورشید 🦁☀️ ورهبر ش رابعنوان تنهاالترناتیو برای ازادی ایران...؟ برسمیت می شناسد..! هرگونه تردیدایجادکردن و وسط بازی ؟ خدمت به ادامه بقای اهریمن است...!😇🥸

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Mike Nader
دیدگاه:

Mike Nader

مريم رجوى را كنار رضا پهلوى گذاشتن بغايت غلط است ؟ هم جوار شده دو تفكر متضاد و دو تفكر نا همجنس ؟ سكولار و غير سكولار ؟ مذهب و خرافات و جهل و فساد در مقابل سكولار و عقيده دموكراتيك و ازادى بيان و طرح حكومتى بر اساس دموكراتيك با رأى مردم و تعيين شكل حكومت در مجلس مؤسسان. اعتقاد به اسلام شيعه اثنى عشرى و تبليغ حجاب و خرافات مذهبى و جداي زنان در مقابل ازادى كامل زنان و جدابي دين و بر اصل قوانين حقوق بشر و اصل پرچم شير و خورشيد نماد ملى و ملى گراي و منافع ملى ؟

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Navid Farzan
دیدگاه:

Navid Farzan

این نوشته بی‌پایه و اساس است و نویسنده توهمات و تحلیل‌های شخصی خود را به‌جای فکت و واقعیت میدانی جا زده، بدون اینکه هیچ سند و مدرک معتبری ارائه دهد. به‌نظر می‌رسد نویسنده به‌دلیل تعلق خاطر سیاسی به مجاهدین تلاش کرده مریم رجوی را در صحنه سیاسی هم‌تراز و هم‌سطح با شاهزاده رضا پهلوی نشان دهد.
اما چرا به‌جای نام بردن از رهبر واقعی این سازمان، یعنی مسعود رجوی، فقط از مریم رجوی صحبت می‌شود؟ معمولاً هر حزب یا سازمان سیاسی با رهبر اصلی‌اش شناخته می‌شود و این مسئله درباره مجاهدین دوچندان اهمیت دارد، چون این سازمان ماهیتی ایدئولوژیک دارد و مسعود رجوی تدوین‌کننده و مرجع اصلی آن ایدئولوژی بوده و خود مجاهدین از او با عنوان «رهبر عقیدتی» یاد می‌کنند.
مسعود رجوی از حدود ۲۴ سال پیش، پس از سقوط صدام حسین ــ که حامی اصلی مالی و نظامی مجاهدین بود ــ عملاً ناپدید شده و هیچ تصویر، فیلم یا صدای تازه‌ای از او منتشر نمی‌شود. وضعیتی که بسیاری آن را با پنهان‌بودن رهبر جدید مجتبی مقایسه می‌کنند.
وقتی می‌گویم شاهزاده و مجاهدین در یک سطح نیستند، منظورم تفاوت عظیم آن‌ها از نظر وزن سیاسی، پایگاه اجتماعی، میزان حمایت مردمی و جایگاه بین‌المللی است. همچنین از نظر سیاسی و ایدیولوژیک و شخصیتی تفاوت مثل نور و تاریکی است.
یک سازمان ارتجاعی اسلامی با تشکیلات فاشیست فرقه ای و ساختار ضد دمکراتیک با دستهای الوده به خون و فساد و یک پرونده عظیم از سالیان نقض حقوق بشر که هیچ گاه حاضر نشده در مقابل خبرنگاران و مردم ایران حاضر شود و به سوالات جواب دهد و با توافقات پنهانی و پشت پرده که حاضر است برای گرفتن قدرت ایران تجزیه شود. در مقابل فردی با عقاید و ارزشهای دمکراتیک و ازادی خواه و مدرن و با زندگی روشن و باز و بدون الودگی به هیچ جنایت یا فسادی و همیشه پاسخگو به مردم و بسیار متواضع و متین و با برنامه ای شفاف برای ایران دمکراتیک و سکولار و برابری با حفظ تمامیت ارضی.
مجاهدین با پول سرشار باقی مانده از سهمیه فروش نفت عراق و سرمایه گذاری ان توانستند ثروت زیادی ذخیره کنند و با این پول توانسته اند حمایت سیاسی برای همان چند ساعت یا روزی که پولش را پرداخت کرده اند از میان سیاستمداران باز نشسته بخرند. همچنین توانستند با ان پول جمعیتی غیر ایرانی به تجمعات خود که سالی یکی دو بار برگذار میکنند اظافه کنند. اینها را از کمپهای پناهندگی و مهاجران اوکراینی از سراسر اروپا برای شرکت در نمایشات تبلیغی با پرداخت مخارج مسافرت و هتل و پول خرجی جمع میکنند. مجاهدین با داشتن تشکیلات به قول خودشان با انضباط اهنین که همان دیکتاتوری مطلق فاشیستی درونی است میتوانند با نیروی محدود، فعالیت تبلیغاتی منسجمی داشته باشند.
اما در عمل، طی بیش از دو دهه گذشته، تأثیر واقعی آن‌ها در داخل ایران تقریبا صفر بوده است. با وجود تبلیغات گسترده رجوی درباره «کانون‌های شورشی»، مردم ایران حضور ملموس و تعیین‌کننده‌ای از این شبکه‌ها در اعتراضات داخلی مشاهده نکرده‌اند. جدیدا رجوی اصطلاح کانون‌های شورشی "غیرپیوسته" را اختراع کرده که توجیه همین عدم حضور میدانی انها به اعضای خود در خارج میباشد.
در نتیجه، عمده فعالیت مجاهدین امروز به تبلیغات رسانه‌ای و فعالیت گسترده در فضای مجازی محدود شده که بخش قابل‌توجهی از آن نیز صرف حمله و تخریب شاهزاده رضا پهلوی می‌شود. در نتیجه ماکزیموم تاثیر و توان مجاهدین برگزاری یکی دو نمایش و تظاهرات سالانه در خارج کشور و تبلیغات سیستماتیک و تشکیلاتی دیوانه وار 24 ساعته در فضای مجازی بر علیه شاهزاده است
در مورد استراتژی هم، با اینکه سال‌ها خواستار جنگ و حمله به رژیم بودند، مخصوصاً در زمانی که در عراق ارتش داشتند و حتی پس از آتش‌بس جنگ ایران و عراق که دنبال جرقه و جنگ بودند، و بعد از سقوط صدام نیز به‌دنبال حمله آمریکا به رژیم بودند و به همین دلیل اصرار به ماندن در عراق داشتند، ولی امروزه در کنار رژیم خواستار آتش‌بس و صلح با رژیم شده‌اند.
دلیلش این است که در صورت سقوط رژیم و به‌دست گرفتن قدرت توسط شاهزاده، مجاهدین دلیل وجودی خودشان را از دست میدهند و مجبور به انحلال خود خواهند شد. هم‌اکنون استراتژی رجوی این است که «تا رژیم هست، ما هم هستیم».!
البته یک راه نجات از این بن‌بست استراتژیک، اتحاد با شاهزاده و چسباندن خودشان به انقلاب شیر و خورشید است. سال‌هاست که شنیدم توسط اعضای سابق و کنونی شورای به‌اصطلاح ملی‌شان، و هواداران پیام‌های مستقیم و غیرمستقیم برای اتحاد می‌فرستند. شتر در خواب بیند پنبه‌دانه.! این نباید هرگز اتفاق بیافتد چرا که فقط منجر به فاجعه و شکست میشود.
در اخر، نکته‌ای که نویسنده درباره «آلترناتیوسازی» مطرح کرده، تا حدی واقعی است. جمهوری اسلامی طی سال‌ها تلاش کرده برای کاهش اثرگذاری شاهزاده رضا پهلوی، چهره‌ها و گزینه‌های دیگری را به‌عنوان آلترناتیو مطرح کند؛ از موسوی و ظریف و روحانی گرفته تا قالیباف و اخیرا توسط عواملش در خارج همچون فرناز فصیحی بطور حیرت اوری احمدی نژاد را مطرح کرده اند. احتمالا چون کفگیر به ته دیگ خورده. این پروژه‌ها بیشتر مصرف خارجی دارند، زیرا مردم ایران موضع و انتخاب خود را در اعتراضات و شعارهای سراسری بارها به‌روشنی نشان داده‌اند و نام شاهزاده را فریاد زده اند.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: در عصری که...
دیدگاه:

در عصری که...

آخه در عصری که دختران و زنان ایران میرقصند و روسری ها را در آتش می افکنند، که چند سال پیش این کار را کرده اند.. مریم لچک مدعی ریاست جمهوری بر اینهاست؟ بیدار شو بابا... پاشو برو قبل از نقلاب همون دختره بشو که روسری و حجاب براش فوش خارمادر بود و سرش به تنش میارزید و میشد دو کلمه باهاش همسخن شد. البته امروز هم اگر مریم لچک روسری از سر بر گیرد بر اساس ارزشهای دینی اش است چرا که روسری و حجاب و پوشاند مو به پیر زال واجب نیست. لذا حالا فردا لچک به آتش نیافکند که بگوید حاجی انا شریک!!

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: اگر جرات داری این پاراگراف…
دیدگاه:

اگر جرات داری این پاراگراف را برای فامیلها در ایران بفرست

آقای فرخی گرامی، من نمیدانم فامیل ها آشناها و دوستان شما در ایران از کدام قماش هستند. امروز قشر خاکستری نداریم. مردم دو دسته هستند یا رژیمی هستند و امروز در خیابان ها ولو هستند و عقد و صیغه و عررق خوری و جنده بازی یا این که در خانه دارند حرص میخورند. بهرحال من هرچه ویدیو که در فضای مجازی می بینم چه قبل از اینترنت و چه بعد از آن که خیلی کم می شود دید همه شان فحش رکیک نثار ترامپ می کنند که چرا بمباران را متوقف کرد. یادمه هرکس حرف از مذاکره میزد با خشم مردم روبرو میشد. نظر به این که مطمئن هستم شما انسان شریف اما گمراهی هستید مسلما دوستان و آشنایان و اقوام شما نیز انسان های شریفی هستند. برای همین اگر جرات دارید این پاراگراف از نوشته تان را برای فامیل و آشنا و رفیق تان در ایران بفرستید و نتیجه اش را ببینید:
یکی نیست بگوید عزیز دل، "حمله" برای مردم داخل ایران واژه‌ای ادبی یا ژئوپلتیک نیست, یک کابوس واقعی‌ست.برای مردمی که بعد از یک روز جنگیدن با گرانی، صف دارو، قطعی برق، بازجویی، پست ایست و تحقیر روزمره فقط می‌خواهند شب را با آرامش سر روی بالش بگذارند، کلمه "حمله" بیشتر شبیه صدای شکستن سقف خانه است تا یک تحلیل هیجان‌انگیز در توییتر.

تا جایی که من میدانم این سخنان شما از صدتا فحش رکیک برای مردم بدتر است. سنگ مفت گنجشک مفت. شما را فامیل هایتان قبول ندارند تازه به شاهزاده هم رهنمود میدهید.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: سیمین اسکویی:
دیدگاه:

سیمین اسکویی:

مقایسه پهلوی و رجوی کاملا اشتباه و انحرافی است. خطر مجاهدین و یا ذره ای به رسمیت شناختن این گروهک سیاسی مذهبی که در عمل و ایدئولوژی کپی برابر اصل رژیم حاکم در ایران است را باید بسیار جدی گرفت. فریبکاری و دروغگویی، کلاهبرداری و باج دادن، سرکوب زنان و اعضا خود، نبود آزادی بیان و دمکراسی در تشکیلات خود، رهبر پرستی، مروج و متعهد به اسلام شیعه که محصول آن ایران امروز است، پایبند به سنت مرده پرستی شیعوی و دشمن زندگی و زندگی خانوادگی، سرکوب و خفقان شدید در تشکیلات و...ویژگی هایی نیستند که بتوان حتی آنها را به عنوان آلترناتیو مطرح کرد و یا به رسمیت شناخت. آنها مانعی جدی در مسیر سرنگونی رژیم و خواهان ماندگاری حکومت اسلامی در ایران هستند!
آقای توکلی یکی به میخ یکی به نعل تا به کی؟

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: جلیلی:
دیدگاه:

جلیلی:

​اختلاف میان گفتمان پادشاهی‌خواهی (با محوریت شاهزاده رضا پهلوی) و سازمان مجاهدین خلق (فرقه رجوی)، فراتر از یک رقابت سیاسی ساده یا خصومت شخصی میان دو چهره است؛ این شکاف، نمودی از رویارویی دو اندیشه متضاد و تاریخی در بستر تحولات صد سال اخیر ایران است.
​در یک سو، تفکری قرار دارد که بر پایه عقلانیت مدرن، توسعه‌گرایی، تجدد و رواداری استوار است و پیشینه تاریخی آن به تلاش‌های دوران مشروطه و عصر پهلوی برای نوسازی ایران بازمی‌گردد. در سوی دیگر، جریانی با ساختار توتالیتر (تمامیت‌خواه)، ایدئولوژیک و فرقه-محور قرار دارد که با نفی تکثرگرایی، جامعه را قالب‌بندی می‌کند.
​این تقابل جدی میان <<مدرنیته و جامعه باز>> از یک طرف، و <<پیشاهنگان توتالیتاریسم و خشونت ایدئولوژیک >>
از طرف دیگر، این اختلاف خود یکی از موتورهای محرک تاریخ معاصر ایران بوده است. این نزاع نشان می‌دهد که چگونه چالش اصلی جامعه ما در مسیر گذار، انتخاب میان عقلانیتِ سازنده یا دگماتیسمِ (جزم-اندیشی) ویرانگر است.

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: اریو:
دیدگاه:

اریو:

جناب ابراهیمی, می توانید چند نمونه تاریخی از سیاست هایی که ریشه در «حقیقت و صداقت» داشته اند را نام ببرید؟
عزیز, مگر سیاست‌ فلسفه یا علم اخلاق است؟
سیاست یعنی شیوه حکمرانی بر اساس منافع ملی و برای تأمین منافع ملی هم احتیاج به «تببین» حقیقت و اخلاق نیست.
در ضمن امیدوارم سمپاتی شما به فرقه رجوی علت همسنگ قرار دادن پهلوی با این مافیای تروریستی با هدف خرید آبرو نبوده باشد!

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: فرامرز بهار:
دیدگاه:

فرامرز بهار:

خاکستری‌سازی حقیقت؛ خطر پنهان در لباس وحدت

مشکل ایران فقط «تداوم ساختار» نیست؛ مشکل، ناتوانی برخی در تشخیص مرز میان قربانی و شریکِ قدرت نیز هست.

این‌که گفته شود خطر اصلی نه رجوی است و نه پهلوی، بلکه «بخشی از ساختار کنونی» است، در ظاهر حرفی درست به‌نظر می‌رسد؛ اما وقتی همه‌چیز به «باندها» تقلیل داده می‌شود و همه نیروها در یک سطح قرار می‌گیرند، نتیجه‌اش چیزی جز خاکستری‌سازی حقیقت نیست.

واقعیت این است که حکومت اسلامی تنها با سرکوب خیابانی زنده نمانده؛ بلکه با همین پروژه‌ی دائمیِ تخریبِ مرزها دوام آورده است:
مرز میان اپوزیسیون و حاکمیت،
مرز میان منتقد و شریک،
و مرز میان اشتباه سیاسی و جنایت سازمان‌یافته.

نمی‌توان به نام «اخلاق» از کنار کارنامه‌ی نیروهایی گذشت که سال‌ها در تولید نفرت، حذف مخالف، فرقه‌سازی، یا مشروعیت‌بخشی غیرمستقیم به ساختار سرکوب نقش داشته‌اند. همان‌طور که نمی‌توان هر نقدی به یک جریان سیاسی را «آب ریختن به آسیاب حکومت» نامید.

مسئله فقط این نیست که چه کسی بیاید یا نرود؛ مسئله این است که چه نوع فرهنگ سیاسی قرار است جای این ساختار را بگیرد.
اگر قرار باشد باز هم نقد با برچسب‌زنی خفه شود،
اگر باز هم حقیقت قربانی مصلحت جناح‌ها شود،
و اگر باز هم مسئولیت‌پذیری فدای «وحدت ظاهری» گردد،
آن‌وقت حتی با تغییر چهره‌ها نیز استبداد بازتولید خواهد شد.

امروز بزرگ‌ترین خطر برای آینده ایران، فقط بقای حکومت اسلامی نیست؛ بلکه بازتولید همان منطقِ غیرپاسخگو، فرقه‌ای و مبهم در لباس اپوزیسیون است. جامعه‌ای که قرار است آزاد شود، نمی‌تواند بر پایه‌ی ابهام، تقدیس افراد و پاک‌کردن مسئولیت تاریخی نیروهای سیاسی ساخته شود.

اپوزیسیون واقعی، پیش از رسیدن به قدرت، باید تکلیف خود را با حقیقت، شفافیت و پاسخگویی روشن کند. جریانی که تحمل نقد ندارد، فردا نیز تحمل آزادی نخواهد داشت.

آیندهٔ ایران نه با تقدیس چهره‌ها ساخته می‌شود و نه با پاک‌کردن مرز میان حقیقت و مصلحت؛ بلکه با شفافیت، مسئولیت‌پذیری و ایستادگی در برابر هر شکل از بازتولید استبداد.
فرامرز بهار

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: مرده ای که گور خود را آماده میکند!
دیدگاه:

دروود!
تحشیه ای از «بیت البیضه رفقای ورشکسته» با شعار آخر الزّمانی یا مهدی ادرکنی!

مدافعان و گماشتگان و ذینفعان و لابیستها و نیابتیها و متصدّیان گیوتین الهی و به طور کلّی تمام دم و دستگاه پسمانده های ولایت فقاهتی، اگر در هر متر مربع ایران نیز، کاتیوشا و توپخانه مرگبار بگذارند؛ آخرش رفتنی هستند و نابود شدنی برای همیشه در تاریخ ایران و جهان. ایرانیان اصیل عزم خود را راسخ و جزم کرده اند که کار این سیستم مخوف و اسلامیّت متعفّن را یکسره کنند؛ ولو این کشمکش بسیار خجسته و تاریخی با دستهای خالی در برابر تانکها و کاتیوشاهای رگباری باشد.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: نسخه پیچان بیرون از بطن تپنده تاریخ و فرهنگ ایران
دیدگاه:

دروود،
تحشیه ای شایان اندیشیدن و تامّلات پرسشی.

آنچه در گفتار و نوشتار آقای نیکفر بیش از هر چیز چشمگیر است، نه روشنگری مفاهیم؛ بلکه آفرینش واژگانیست که بیشتر به سایه‌های ذهنی شباهت دارند تا به مفاهیمی برخاسته از بطن تجربه تاریخی و فرهنگی و زیسته مردمان ایران. ایشان از اصطلاحاتی چون «خواست مرکزی» و «سیاست بزرگ» سخن میگوید؛ امّا هرگز روشن نمیکند که این مفاهیم دقیقا بر چه بنیانی استوارند، از کدام سرچشمه معرفتی جوشیده‌اند، و چگونه میتوانند ظرفیّت دربرگیری تکثّر نیروها، دردها، حافظه‌ها و تمنّاها و رویاها و آرمانها و آرزوها و خواسته های جامعه ایرانی را داشته باشند. مفهوم، زمانی اعتبار مییابد که ریشه در تجربه زیسته داشته باشد؛ نه آنکه همچون پوششی انتزاعی بر پیکر واقعیّت افکنده شود. واژه‌هایی که از خاک و زمین واقعیّت نرویند، هر چند در فضای آکادمیک طنین‌ افکن شوند، سرانجام به پژواکهای تو خالی بدل خواهند شد. این همان معضل بنیانینیست که در بسیاری از نظریّه‌ پردازیهای روشنفکری معاصر ایران رخ نموده است؛ منظورم گسست میان زبان و زندگی؛ میان مفهوم و رنج؛ میان نظریّه و خون جاری تاریخ و معضلات هول افکن میهنی.
آقای نیکفر از «خواست مرکزی» سخن میگوید، امّا نمیگوید این خواست، خواستِ چه کسی است؟ خواستِ انسانِ زخمیِ ایرانی؟ خواستِ حافظه تاریخی ملّتی که قرنها میان استبداد دینی، سلطنت مطلقه، ادیان کتابی، ایدئولوژیهای وارداتی و فروپاشی اعتماد اجتماعی سرگردان مانده است؟ یا صرفا خواستی انتزاعی و ذهن‌- ساخته که در اتاقهای دربسته آکادمیهای باختری صورتبندی شده و سپس بر واقعیّت ایران فرافکنده میشود؟. همین ابهام در باب «سیاست بزرگ» نیز وجود دارد. سیاست در کدام معنا؟ آیا سیاست به معنای ارسطویی آن است؛ یعنی هنر سامان‌ دادن به زیست مشترک بر بنیاد خیر عمومی؟ یا سیاست در معنای لیبرالی آن فهمیده میشود؛ یعنی تنظیم حقوق و آزادیهای فردی در چهارچوب هنجارهای اخلاقی و قراردادهای حقوقی؟ یا سیاست در معنای ماکیاولیایی آن مراد است؛ یعنی مدیریّت بی ‌وقفه قدرت، بقا و تداوم تنازع نیروها؟ یا سیاست صرفا تکنیک اداره سیستماتیک جامعه و تنظیم سوخت ‌و ساز نهادهای کشورداری است؟ و یا آنکه سیاست در افق الهیّاتی [= شرایع اسلامیّت] فهمیده میشود؛ یعنی جایی که «حقیقت مطلق» جای هر گونه گفت ‌و گو، تضارب آرا و امکان خطاپذیری را میگیرد؟. تا زمانی که معنای سیاست روشن نشود، هر سخنی در باره «سیاست بزرگ» چیزی جز بازی با الفاظ نخواهد بود. واژه، اگر از حقیقت تهی شود، به نقابی برای پنهان‌کردن خلأ اندیشه بدل میشود.
مشکل اساسی آقای نیکفر و بسیاری از همفکران ایشان اینست که هنوز نتوانسته‌اند نسبت خود را با سه نیروی ویرانگر روشن کنند؛ سه نیرویی که ذهنیّت روشنفکری ایرانی را دهه‌هاست میان خود، معلّق و میخکوب و محکوم نگاه داشته‌اند: نخست، اسلامیّتی که هرگز مواجهه‌ای ریشه‌ای، شجاعانه و بی ‌تعارف با آن صورت نگرفته است؛ دوم، ایدئولوژی مارکسیسم که همچنان بسان ایمانی پنهان در لایه‌های نظری و عقیدتی و نوشتاری و موضعی بسیاری از آنان حضور دارد؛ و سوم، شیفتگی به نظریّه‌های آکادمیکی غربی؛ نظریّه‌هایی که غالبا بدون فهم بستر تاریخی و فرهنگی ایران اقتباس و تقلید میشوند. فاجعه اینجاست که این سه نیرو، به ‌جای آنکه ابزار فهم واقعیّت ایران باشند، خود به حجاب فهم تبدیل شده‌اند. نتیجه آن شده است که روشنفکر ایرانی، به جای شنیدن صدای تاریخ و فرهنگ مردمان خویش، مدام پژواک ترجمه‌ها، اقتباسها و مُدهای نظری را تکرار میکند. روشنفکری ایرانی، بیشتر از هر چیز، مترجم بحران است تا کاشف حقیقت آن. بحران ایران، آنچنان که آقای نیفکر تصوّر میکند، از رخدادهای مقطعی و جنگهای اخیر [جنگ دوازده روزه علیه سیستم مخوف الهی] آغاز نشده است. ریشه فاجعه بحرانهای ایران به لحظه‌ای بازمیگردد که انقلاب 1357، یکی از خشن ‌ترین، ایدئولوژیک ترین و سفّاکترین لایه‌های جامعه را بر سرنوشت ایران و مردمانش مسلّط کرد که خودشان را مالک حقیقت مطلق میپندارند و آنجا که حقیقت مطلق حکومت میکند، سیاست میمیرد و هرگز نمیتوان «فضای سیاسی» آفرید؛ زیرا سیاست، فرزندِ پذیرش تکثر است؛ فرزندِ اعتراف به خطاپذیری انسان؛ فرزندِ گفت ‌و گو میان افقهای متفاوت. امّا حقیقت الهیّاتی، نیازی به سیاست ندارد؛ چون پیشاپیش خود را پاسخ نهایی همه‌ چیز میداند. در چنین نظمی، دیگر شهروند وجود ندارد؛ فقط مؤمن، مطیع و مقلّد وجود دارد. در چنین جهانی، نه رقابت سیاسی معنا دارد، نه آزادی اندیشه و سنجشگری، نه امکان همگرایی. آنچه باقی میماند، فقط دستگاه تعلیم، تلقین، تجویز و تثبیت حقیقت انحصاری است.
در نتیجه، سخن‌گفتن از «فضای سیاسی» در درون یک ساختار تمامیّتخواه دینی، چیزی جز توهّم نیست. سیاست فقط در جایی ممکن میشود که هیچ حقیقت مقدّسی بر فراز انسان ننشیند. جامعه‌ای که در آن، حقیقت، معاف از پرسشگری باشد، دیر یا زود انسان را نیز غیرضروری خواهد کرد. امّا مسئله اساسی هنوز باقیست و آنهم اینکه اگر قرار است «خواست مرکزی» برای ایران آینده شکل گیرد، این خواست از کجا باید برخیزد؟. آیا از نسخه‌های ترجمه‌ شده و الگوهای وارداتی؟ یا از اعماق تجربه تاریخی و فرهنگی مردمانی که قرنها رنج کشیده، شکست خورده، دوباره برخاسته و حافظه خویش را در دل اسطوره ها، شعرها، شورشها، سکوتها، قیامها، خیزشها و کشمکشها و مقاومتها و جانفشانیها و اعتراضهای آشکار و پنهان و تلاش برای بقا حفظ کرده‌اند؟. خواست مرکزی یک ملّت، نه در کتابخانه‌های ایدئولوژیک؛ بلکه در ژرفای جان تاریخی و فرهنگ ملّت زاده میشود و شاید آنچه بتواند بنیان چنین خواستی باشد، نه ایدئولوژی، نه دین، نه نژاد، نه طبقه، و نه هیچ دستگاه حقیقتساز دیگری؛ بلکه چند اصل بنیانی و جهانشمول باشند: «گزندناپذیری جان و زندگی، دادورزی، مهرورزی، راستمنشی»، و همچنین حقِّ انسان برای متفاوت ‌بودن. اینها فضیلتهای اخلاقی صرف نیستند؛ بلکه ستونهای امکانِ باهمزیستی‌ هستند. جامعه‌ای که این بنیانها را از دست بدهد، هر چند هزاران نظریِّه آکادمیکی و حزبها و انقلابها داشته باشد، سرانجام به ویرانه‌ای معنوی بدل خواهد شد. من میپرسم که چگونه میتوان از «سیاست بزرگ» سخن گفت، در حالیکه هنوز معنای انسان ایرانی در این سرزمین روشن نشده است؟. چگونه میتوان خواست مرکزی آفرید، وقتی روشنفکران یک جامعه از حافظه تاریخی و بُنیانهای فرهنگی مردمان خویش بریده‌اند؟. چگونه میتوان نسخه رهائیبخش نوشت، وقتی ذهنیّت تحصیل کرده و آکادمیکر و کنشگر ایرانی هنوز مستعمره مفاهیم ترجمه‌ایست؟. آیا ملّتی که خویشتن خویش را فراموش کرده، میتواند آینده‌ای بیافریند؟. آیا ممکن است جامعه‌ای بدون آشتی با حقیقت تاریخی و فرهنگی خویش، به آزادی برسد؟ و مهمتر از همه، آیا روشنفکر ایرانی روزی خواهد فهمید که مسئله ایران، کمبود نظریّه نیست؛ بلکه فقدان صداقت در مواجهه با حقیقتِ ویرانی ایران در سیطره حکومت فقاهتیست؟.
شاید بزرگترین فاجعه تاریخ معاصر ایران این نبوده است که حقیقتی الهی و به شدّت خونریز و تجاوزکار و غارتگر و روانپریش و استبدادی بر کشور حاکم شد؛ بلکه این بوده است که بسیاری هنوز جرئت نکرده‌اند ریشه‌های این حقیقت مخرّب و متعفّن را در خود، در زبان خود، در شیفتگیهای خود، و در ترسهای خود جستجو کنند و تا زمانی که انسان ایرانی، این مواجهه دردناک را آغاز نکند، همچنان میان ایدئولوژی، تقلید و توهّم، سرگردان خواهد ماند؛ بی ‌آنکه بتواند «خواست مرکزی» خویش را نه در کتابها؛ بلکه در جانِ زخمیِ تاریخ و فرهنگ خود بیابد. امّا شاید ژرفترین مُعضلِ اندیشه سیاسی در ایران، نه فقدان نظریّه، نه کمبود متفکّر، و نه حتّا استبداد دینی باشد؛ بلکه «فقدان شهامت برای بازگشت به سرچشمه ها و ریشه های تاریخی و فرهنگی مردمان خویشتن» است. جامعه‌ای که حافظه تاریخی - فرهنگی خود را فراموش کند، ناگزیر محکوم به تکرار فاجعه است؛ زیرا انسانی که از ریشه‌های خویش ببُرد، هر اندیشه‌ای را همچون مُد میپوشد و هر ایدئولوژی‌ را همچون نجات ‌دهنده میپرستد. چنین انسانی، دیگر نمی‌اندیشد؛ بلکه فقط از یک پناهگاه فکری به پناهگاهی دیگر میگریزد. فاجعه روشنفکری ایرانی در این بوده است که اغلب به جای «فهمیدن ایران»، کوشیده است ایران را در قالب مفاهیمِ از پیش‌ ساخته [نصوص شرایع، مبانی ایدئولوژی و امثالهم] ترجمه کند. گویی حقیقتِ این سرزمین، باید خود را با نظریّه‌ها تطبیق دهد؛ نه آنکه نظریّه‌ها در آتش تجربه تاریخی و فرهنگی ایران آزموده شوند. به همین دلیل است که بسیاری از مفاهیم، هر چند در زبان درخشانند؛ امّا در متن زندگی مردم، سترون و بی ‌اثر باقی میمانند.
اندیشه، زمانی زنده است که از زخم و درد و تجربه زیسته برخیزد؛ نه از نمایش دانایی و علّامگی. متفکّر حقیقی کسی نیست که انبوهی از مفاهیم را حمل میکند؛ بلکه کسی است که جرئت میکند در برابر رنجِ زمانه خویش، بی‌ پناه بایستد و حقیقت را - حتّا اگر بنیان باورهای خودش را ویران کند - تا انتها دنبال کند. شاید یکی از علل سترونیِ سیاست در ایران این باشد که بسیاری هنوز نفهمیده‌اند سیاست، پیش از آنکه «فنّ تسخیر قدرت» باشد، «اخلاقِ مواجهه با دیگری» است. سیاست، آن لحظه آغاز میشود که انسان بپذیرد هیچکس مالک حقیقت نهایی نیست. درست از همین نقطه است که آزادی متولّد میشود؛ زیرا آزادی، محصولِ فروتنیِ معرفتی است؛ یعنی اعتراف به اینکه انسان، هرگز آخرین پاسخ را در اختیار ندارد. تمامیّتخواهی، چه دینی باشد، چه ایدئولوژیک، و چه آکادمیک، از همان لحظه زاده میشود که کسی گمان کند حقیقت را یکبار برای همیشه تصاحب کرده است. از آن پس، انسانها دیگر «شهروند» نیستند؛ بلکه مواد خامِ اجرای حقیقتند و تاریخ معاصر ایران، در ژرفترین لایه خود، تاریخِ قربانی‌ شدن انسان در پای حقیقتهای مطلق و متعفّن و آمری و اقتباسی و اکتسابی بوده است.
شاید نخستین گامِ رهایی، نه انقلاب سیاسی؛ بلکه انقلاب در شیوه اندیشیدن باشد. ملّتی که هنوز در باره « اندیشیدن و سنجشگری» نمی‌اندیشد، آماده آزادی نیست. ملّتی که هنوز حقیقت الهی و ایدئولوژیکی را میپرستد، سیاست را نخواهد فهمید و جامعه‌ای که هنوز نقدِ تاریخ و فرهنگ خویشتن را آغاز نکرده، هر تغییری را فقط به بازتولید شکلی دیگر از سلطه تبدیل خواهد کرد. ایران، بیش از هر چیز، نیازمندِ زایشِ انسانی تازه است؛ انسانی که نه مریدِ ایدئولوژی باشد، نه اسیرِ کینه تاریخی، نه مجذوبِ تقلید مذهبی، و نه برده حقیقتهای آکادمیکی. انسانی که بتواند بدون تکیه بر عصاهای فکریِ وارداتی، بر زمینِ تجربه تاریخی و فرهنگی خویش بایستد و از دلِ آنها، افقهای تازه بیافریند. من میپرسم که چگونه میتوان «سیاست بزرگ را بر شالوده خواست مرکزی» آفرید، وقتی که کنشگران مدّعو و تحصیل کردگان و آکادمیکرهای ایرانی، کوچکترین شناختی از تاریخ و فرهنگ مردمان سرزمین خود ندارند؟. چگونه؟. آیا ما آماده‌ایم مسئولیّت اندیشیدن را خودمان بر عهده بگیریم یا همچنان در جستجوی رسولانی نو، ایدئولوژیهایی تازه، و حقیقتهایی دیگر از مغرب زمین خواهیم بود تا بارِ اضطرابِ آزادی را از دوش ما بردارند؟؛ زیرا آزادی، پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، یک بلوغِ وجودی است و هیچ ملّتی آزاد نخواهد شد، مگر آنکه نخست، جرئتِ رویارویی با تاریکیهای روح و روان و تاریخ و فرهنگ خویش را پیدا کند.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: اتفاقا خیلی هم لازم است
دیدگاه:

اتفاقا خیلی هم لازم است

اگر این سخن را در مورد اختلاف بین حزب کومله و دمکرات می گفتید که تمرکز بر اختلافات شان آنها را از هدف یکسان شان دور می کند قابل فهم تر بود چرا که این دو حزب هماورد هستند و هرکدام نیروهایی را برای هماوردی دارند. نیروهای پادشاهیخواه را که مانورهای چندصد هزار نفره در خارج و چند میلیون نفره شان را در داخل دیدیم. پیر و بسیار جوان بودند. مجاهدین چه عددی هستند که آنها را هماورد پادشاهیخواهان به حساب می آورید؟ یک مشت پوشک پوش و کولی های رومانی و کارتون خواب های اروپایی که قابل اعتنا نیستند. شما خیلی به مسائل ملی اهمیت میدهید بفرمایید مسعود رجوی دارایی های بی حد و حصری را که دارد به تیم شاهزاده منتقل کند تا در جای مناسبش خرج شود و نصیب نوه نتیجه های سازمان پوشک پوشان خلق نشود.

تاریخ:
نویسنده: امرالله ابراهیمی
عنوان دیدگاه: خطری که آینده ایران و ایرانی را تهدید می‌کند
دیدگاه:

آنان که آبروی رقیب را سرمایه‌ جدال‌های سیاسی می‌کنند و بی‌پروا بذر تهمت و افترا می‌افشانند، به این نکته توجه ندارند که با این کارشان در واقع ریشه‌ اعتماد را در زمینِ اعتبار خویش می‌خشکانند و سرانجام برای رقیبان خود همدلی و مشروعیت، و برای خودشان نفرت و بی‌اعتمادی می‌آفرینند.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: چپ ایدئولوژیک همان شیعه دوازده امامی است.
دیدگاه:

دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از تریبون سانترالیسم دمکراتیک حزب رهائیبخش پرولتاریای جهانی در خواب و خیالات ابلهانه!
در باره «چپ و راست و سبقه آن» فعلا بحثی نمیکنم. میپردازم به کلام آخری که گفتی.
آنچه امروز در جامه‌ «چپ» بر صحنه‌ تاریخ ایران ظاهر شد و همچنان بیمارگونه تقلاهای مفتضحانه میکند، در بسیاری ابعاد، نه امتداد روح دادخواهی ایرانیان است و نه تداوم خردورزی تاریخی‌ که در ژرفای فرهنگ این سرزمین، همواره در برابر تمرکز قدرت، جزم‌اندیشی و بندگی و حقارت و دنباله روی و متابعت و مقلّدی قد برافراشته است. من بارها در آثار و نوشتارهایم، از زوایای گوناگون به واکاوی و سنجشگری این پدیده منحط در جامعه ایرانیان پرداخته‌ام و دیگر حاجتی به تکرار مبسوط آن نیست؛ امّا برای رفع برخی مغالطات رایج، اشاره‌ای دوباره را ضروری میدانم.
پیشتر نیز با استدلال و شواهد تاریخی نشان داده‌ام که ریشه‌های حقیقی «چپ‌اندیشی» را باید نه در کارخانه‌های ایدئولوژی سازی اروپا؛ بلکه در بُنمایه‌های کهن فرهنگ ایرانی جستجو کرد. در همان روحی که از روزگار باستان، انسان را به سنجش قدرت، دفاع از دادورزی و گسترش مهرورزی و ارجمندی انسان و مقابله با خودکامگی فرا میخواند. آنچه که بعدها در جهان به صورت نحله‌های عدالت‌ خواهانه و اعتراض به سلطه ظهور یافت، در لایه‌هایی از تجربه‌ تاریخی ایرانیان، پیشتر زیسته و آزموده شده بود. امّا فاصله‌ای عظیم و اساسی وجود دارد میان «چپِ برخاسته از حافظه‌ تاریخی و زیستجهان ایرانی» با آنچه گه در اروپا، در قالب ایدئولوژی مارکسیسم و مشتقات جزم‌اندیش آن تکوین یافت. فاصله‌ای نه صرفا سیاسی؛ بلکه وجودی، اخلاقی و معرفتی؛ یعنی فاصله‌ای از جنس تفاوت میان اندیشه‌ای زنده و ایدئولوژی‌ منجمد.
به همین سبب، همواره تأکید کرده‌ام که برای تمییز این دو، باید صفت «ایدئولوژیک» را به چپ اروپایی و مقلّدان وطنی‌اش افزود؛ زیرا مسئله دقیقا در همین نقطه نهفته است. ایدئولوژی، آنگاه که به جان انسان رسوخ میکند، نیروی اندیشیدن را میخشکاند و حقیقت را به زندانی تنگ در درون مفاهیم از پیش‌ ساخته تبدیل میکند [کاربرد قطار گونه اصطلاحات و مفاهیم در متون مارکسیستی و سازمانها و احزاب ایدئولوژیکی سیاسی]. انسان ایدئولوژیک، پیش از آنکه واقعیّت را ببیند، آن را مطابق آموزه‌های مقدّس ذهنی خود تفسیر میکند و بدین ترتیب، نه تاریخ را میفهمد، نه انسان را، و نه رنج را. دلیل خصومت و کینه‌ورزی «چپ ایدئولوژیک» نسبت به تاریخ و فرهنگ ایران نیز دقیقا در همین بی ‌ریشگی نهفته است. آنان از متن تجربه‌ تاریخی ایرانیان نجوشیده‌اند؛ بلکه ذهن و روانشان در کوره‌ تعلیم و تربیت شرعی و ساختارهای الهیاتیِ اسلامیّت قالبگیری شده است. حتّا هنگامی که ظاهرا علیه دین سخن میگویند، روش نظری و قلمی آنها همچنان دینی باقی مانده است؛ زیرا هنوز جهان را با همان منطق ایمان مطلق، دشمن مطلق، نجات نهایی و حقیقت انحصاری میفهمند. آنان خدا/الله را کنار گذاشته‌اند، امّا ساختار ذهنی الهیّات را حفظ کرده‌اند و این خطرناکتر از دینداری آشکار است. به همین سبب، از نخستین روزهای استقرار حکومت فقاهتی تا همین لحظه‌های گذرای اکنون، بخش بزرگی از این طیف، علیرغم همه‌ تحقیرها، زندانها، شکنجه ‌ها و کشتارهایی که متحمّل شده‌اند، همچنان به‌گونه‌ای شگفت‌آور و بلاهت آمیز در مدار همان دستگاه حمایتی و پشتیبانی از سوخت و ساز فقاهتی باقی مانده‌اند؛ گویی قربانی شدن خویش را نه نتیجه‌ استبداد دینی؛ بلکه محصول «توطئه‌ امپریالیسم جهانی و خباثت کاپیتالیسم و صهیونیسم» میپندارند. اینجاست که ایدئولوژی، به مرحله‌ تراژیک خود میرسد. جایی که انسان حتّا در زیر تیغ جلّاد نیز قادر نیست ماهیّت جلّاد را ببیند؛ زیرا پیشتر توان دیدن را به چارچوب عینک عقیده‌ای مقدّس واگذار کرده است.
و این فقط یک خطای سیاسی نیست؛ بلکه نوعی فروپاشی شعور و فهم و بینش تاریخی است؛ زیرا کسانی که نتوانند میان «اندیشه» و «ایمان ایدئولوژیک» تمایز بگذارند، دیر یا زود، دوباره در هیأتهای تازه‌ای از استبداد گرفتار خواهند شد. استبداد فقط در نهاد حکومتها زاده نمیشود؛ بلکه نخست در روان انسانهایی شکل میگیرد که از تردید میترسند و به قطعیّتهای مقدّس پناه میبرند. چپ ایدئولوژیک ایرانی، اگر بخواهد اصالت تاریخی خود را بازیابد، ناگزیر است پیش از هر چیز از زندان ایدئولوژی رهایی یابد و دوباره به سرچشمه‌های فرهنگ ایرانی بازگردد. به آن سنّت دیرپایی که انسان را نه ابزار تاریخ؛ بلکه غایت تاریخ میداند،؛ زیرا هر اندیشه‌ای که انسان را قربانی «آرمان» کند، دیر یا زود به گیوتینی بدل میشود که نخست دشمنانش و سپس فرزندان خودش را خواهد بلعید. تاریخ فجایع جهان تحت سیطره ایدئولوژیهایی أمثال مارکسیسم، بارها این حقیقت را ثابت کرده است. ایدئولوژیها پیش از آنکه جهان را ویران کنند، توانایی دیدن حقیقت را در پیروان خود نابود میکنند و شاید بزرگترین فاجعه‌ ایرانیان ایدئولوژیست معاصر که خود را متاسفانه «چپ!!» مینامند، در این نکته باشد که هنوز نمیفهمند هیچ استبدادی خطرناکتر از استبدادی نیست که خود را در لباس رهایی و عدالت پنهان میکند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: بوقهای شبکه های اجتماعی و مطبوعات مزخرف
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از همین اطراف واویلاگوییها و سرگردانیهای مضحک!

آدم باید خیلی ساده لوح باشد تا باور کند که آمریکا و اسرائیل به دنیال یک احمقی مثل «احمدی نژاد» بودند. آنهم آدمی که بعد از انتخاب شدنش به مثلا ریاست جمهوری، بارها به اسرائیل و یهودیان تاخت. در هر صورت، علم کردن اینگونه اشحاص و تابلوهایی مثل کنگره آزادی ایران!!؟ و بحثهای خارج از موضوعات حادّ میهن، آنهم از طرف بوقهای مزخرفی مثل نیویرک تایمز و امثالهم فقط برای در سایه گذاشتن واقعیّت آشکار و بسیار با صلابت «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهایخواهان» است. به همین دلیلم هست که فوری چنین شایعاتی در سراسر مطبوعات و شبکه های دوزاری و مزخرف، انعکاس زیاد پیدا میکنند. حرف مفت، هر چقدر مفت تر و بی سر و ته باشد، به همان میزان، طالب داره. نیوییورک تایمز!. مزخرفنامه. در هر صورت بگذرنم.
آنچه هنوز بسیاری، با وجود تمام هیاهوها و تفسیرهای سطحی و شتابزده‌شان، از فهم آن ناتوان مانده‌اند ــ یا دقیقتر بگوییم، عامدانه از رویارویی با آن میگریزند ــ یک حقیقت اساسی و سرنوشت‌ساز است؛ یعنی حقیقتی که آگاهانه به حاشیه رانده میشود تا اصلِ نزاع در غوغای تبلیغات و تفسیرهای آبکی گم گردد. شبکه‌های اجتماعی مملوّ از صداهاییست که بی ‌وقفه سخن میگویند، امّا کمتر کسی جرأت میکند به ریشه و گوهر واقعی این کشاکش بپردازد. به آن اصل کلیدی که فهم آن، شرط فهم تمام آن چیزیست که امروز بر ایران میگذرد. در این گلاویزی تاریخی با واپسمانده‌های حکومت خونریز و گیوتینیِ الاهیون، سه نیروی عمده درگیرند؛ نیروهایی با اهداف ظاهرا متفاوت، امّا در نهایت، همگی در مدار یک سرنوشت مشترک حرکت میکنند.
نخست، آمریکا و اسرائیل‌ هستند که مسئله اصلیشان، متوقف ساختن پروژه اتمیِ حکومتیست که قدرت را در هیئت «شمشیر الهی» فهم و اعمال میکند؛ حکومتی که ایدئولوژی دینی را به ماشین مرگ و سلطه بدل کرده است.
دوم، اروپا، چین، روسیه، هند و بسیاری دیگر از دولتها و قدرتهای جهانی‌ هستند که نه در اندیشه ریشه‌کن کردن این ساختار؛ بلکه در پی مهار و مدیریّت آن‌ هستند؛ یعنی واداشتن حکومت فقاهتی به پذیرش حداقلهایی برای حفظ توازن جهانی و جلوگیری از تنشهای بزرگتر. آنان بیش از آنکه دغدغه رهایی ایران و آزادی مردمانش را داشته باشند، نگران بر هم خوردن نظم منافع خویش‌ هستند. به همین دلیل، سیاست مماشات را برگزیده‌اند؛ سیاستی که در ظاهر، زبان دیپلماسی دارد، امّا در باطن، استمرارِ وضع موجود را تغذیه میکند؛ آنهم به بهای نابودی ایران و مردمانش.
امّا نیروی سوم، که در حقیقت یگانه نیروی ریشه‌ای و تاریخی این میدان است، مردمان ایران‌ هستند. منهای اقلیّتی اندک از شیعیان افراطی و کینه‌ورز و گرفتار بیماریهای مزمن ایدئولوژیک و عقده های سرکوفته، باید اذعان کرد که اکثریّت قریب به اتّفاق ملّت ایران، این نظام مخوف و خونریز و متصدّی اعدامهای هیستوریک را نه صرفا یک حکومت مناسب؛ بلکه انحطاطی ضدّ فرهنگی، ضدّ تاریخی و ضدّ انسانی میدانند. برای مردمان ایران، مسئله تنها تغییر یک ساختار سیاسی نیست؛ مسئله، بازپسگیری حیثیّت تاریخی، حافظه فرهنگی و موجودیّت تمدنی ایران و ارجمندی انسان است.
امّا اینکه آیا این نیروی تاریخی و تنهای تنها خواهد توانست بر این فاجعه حاکم چیره شود یا نه، وابسته به یک شرط اساسیست: ایستادگی بی‌ امان و عقب‌ ننشستن نیروهای برونمرزی؛ به‌ ویژه «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان»؛ زیرا در منطق این نبرد، کوچکترین عقب‌نشینی، تنها به معنای تعویق آزادی نیست؛ بلکه میتواند به معنای سقوط ایران در مغاکی باشد که ابعاد آن هنوز در تصوّر بسیاری نمی‌گنجد. در چنین بزنگاهی، پیکار سیاسی دیگر صرفا رقابتی میان گرایشهای سیاسی نیست؛ بلکه نزاعیست میان استمرار ایران و فروپاشی تدریجی آن در زیر آوار ایدئولوژیها، منافع جهانی و خیانت‌های تاریخی و اسلامیّت متعفّن و گیوتینی. از سوی دیگر، بخشی از نیروهای برونمرزی که همچنان آلوده به ایدئولوژی مارکسیسم‌ هستند و خصومتشان با تاریخ و فرهنگ ایران، در ژرفای خود، هم‌ریشه و همسو با تعصّب متشرعان است، عملا ــ آگاهانه یا ناآگاهانه ــ به دوام این ساختار یاری رسانده‌اند. به آنان باید شبکه‌های سایبری وابسته، عناصر صادراتی حکومت، رسانه‌ها، محافل اطّلاعاتی و لابیگری و حتّا بخش بزرگی از از ساختارهای سیاسی و رسانه‌ای اروپا و دیگر کشورها را افزود؛ یعنی مجموعه‌ای از نیروها که هر یک به شکلی، بقای این ماشین فقاهتی را ممکن ساخته‌اند. به همین سبب است که همچنان باید بر یک حقیقت تأکید کرد: تا زمانی که بخشی از مدّعیان اپوزیسیون، در گفتار و کردار و رفتار، خصم خونیِ «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی‌خواهان» باقی بمانند، خطرِ لغزیدن ایران به سوی وضعیّتی فاجعه ‌بار همچنان پابرجاست. وضعیّتی که شاید اکنون برای بسیاری تصوّر پذیر نباشد، امّا تجربیات گذشته نشان داده اند که فروپاشی ملّتها، پیش از آنکه در میدان جنگ رخ دهد، در پراکندگی و کینه‌توزی نیروهای مدّعی نجات آغاز میشود. در چنین شرایطی، راهی جز ‌ایستادگی در کنار «شاهزاده رضا پهلوی و نیروهای پادشاهیخواه باقی» نمیماند؛ ایستادگی‌ همصدا و همسرنوشت با اکثریّت عظیم مردمان ایران که در سیاهچاله فقاهت، فساد و بازی قدرتهای جهانی گرفتار شده‌اند. این مقاومت، صرفا یک کنش سیاسی نیست؛ تلاشیست برای بازپسگیری «ایران» از اشغالِ ایدئولوژیها، از دنائت و سفّاکی مومنان به اسلامیّت خونریز و از خاصمان تاریخ و فرهنگ ایرانی، و همچنین از نیروهایی که موجودیّت این سرزمین را به میدان معامله و انتقام بدل کرده‌اند. «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان» در مسیر صحیح و اصیلی در حرکتند و آن همانا برگذشتن و چیره شدن بر اسلامیّت شمشیر اقتلویی و گذر کردن برای آفریدن فضایی در سمت و سوی عبور از دیانت مزدائی و میترائیسم به سوی گستره «فرهنگ زنخدایی و سیمرغی ایرانیان». یعنی پروسه مقاومت و نبرد و خویشکاری «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان»، آخرین سنگر حافظه تاریخی و روح فرهنگ و تمدّنی ملّتیست که هنوز، با تمام زخمهایش، در طلب آزادی و سرفراز زیستن ایستاده است و مقاومت میکند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: جدی نباید گرفت
دیدگاه:

جدی نباید گرفت

اول بار که نام بهزاد فراهانی به گوشم خورد ویدیویی بود که از او در مورد دخترش پرسیدند که سینه اش را در جلد مجله ای برهنه کرده بود. پدر گفشیفته یک حرف مفتی زد که نه سیخ بسوزد و نه کباب. فک کنم گفت از کوزه همان برون طراود که در اوست. ینی یک جمله بیربط! خب این یک تف سربالا و این که گلشیفته دخترش سالم نیست. خب از چنین ادمی چه انتظاری؟ این آدم مطرحی نیست و بازیگر تئاتر و بدون مطالعه در زمینه جامعه شناسی و سیاست و تاریخ است. امروز هم که این رژیم با چراغ قوه دنبال هر خس و خاشاکی میگرده و ازگل ترین و عوضی ترین آدم ها را در صدا و سیما می بینیم که بجز مزخرف از دهانشان بیرون نمی آید. تازه کسی مثل بهروز فراهانی را روی سرشان هم میگذارند و افتخار هم میکنند. آب گندیده همیشه گودال را پیدا می کند.

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: تامی رابینسون
دیدگاه:

تامی رابینسون

یکی از مهمترین تابوهایی که ایرانی ها شکستند نمایش پرچم آمریکا و از آن مهمتر پرچم اسرائیل در تظاهرات شون بود. دقیقا یک خط بین ما و دیگر خاورمیانه ای ها. هرگز چنین جراتی را خود اروپایی ها نداشتند. تماس ژاله با تامی رابینسون خیلی مفید هست خوب است که ژاله همچنان در همین زمینه ها فعال باشد.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: جنگ روانی ترامپ
دیدگاه:

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای دورادور از تماشای بیضه به شدّت ورم کرده و حکومت برانداز آقای فراهانی نامتساوی البیضتین!!

آنچه که بارها گفته‌ام و همچنان بر آن پای میفشارم، اینست که انسانِ اهلِ تأمّل باید بیاموزد تا آنجا که ممکن است از سطحِ روایتهای بازاری، هیاهوی تبلیغاتی و صحنه‌آراییهای شبکه‌های اجتماعی فاصله بگیرد؛ زیرا حقیقتِ رویدادها هرگز در آنچه با فریاد عرضه میشود، اقامت ندارد؛ بلکه در میانِ خرده ‌واقعیّتهایی نهفته است که زیرِ آوارِ روایتهای متکثّر، پراکنده و پنهان مانده‌اند. فهمِ زمانه، نه با تکرارِ شعارها؛ بلکه با توانِ دیدنِ رشته‌های ناپیدایی ممکن میشود که وقایع را در عمقِ تاریخ و قدرت به یکدیگر پیوند میدهند. حتّا اگر - به فرضِ محال ــ [ هنوز اورانیوم غنی شده از ایران، خارج نشده و نیروهای نیابتی همچنان زیرِ قیمومیّتِ بازمانده‌های گیوتینیِ قدرت الهی نفس میکشند]، باز هم این به معنای بازگشتِ وضعیّت پسمانده های ولایت فقاهتی به دوران پیش از فاجعه قتل عام دیماه نخواهد بود. مسئله فقط وقوع یا عدمِ وقوعِ جنگ نیست؛ مسئله این است که یک ساختار سیاسی، هنگامی که به مرحله فرسودگیِ تاریخی و انحطاطِ درونی میرسد، دیگر قادر نیست به نقطه پیش از بحران بازگردد. برخلافِ تصوّرِ ساده‌اندیشان، رویدادها خطّی از تکرار نیستند؛ چونکه هر فاجعه ای، چیزی ریشه ای را برای همیشه در بنیانِ قدرت درهم میشکند و تار و پود آن را مضمحل و ریشه ای میسوزاند.
مسئله اینست که از یک‌ سو، پسمانده های این نظام خونریز و سفّاک، دیگر هرگز نخواهند توانست آن هیبتِ فروریخته و اقتدارِ متزلزلِ پیش از فاجعه را بازسازی کنند و از سوی دیگر، جامعه ایرانی نیز دیگر آن جامعه نیم ‌قرنِ پیش و پیش از فاجعه دیماه خونریز نیست که بتوان آن را با ترس، اعدام، شکنجه، تجاوز، غارت، مصادره و ماشینِ دائمیِ سرکوب، برای همیشه در انقیاد نگاه داشت. ملّتی که دهه‌ ها رنجِ انباشته را از سر گذرانده باشد، دیر یا زود به نقطه‌ای میرسد که سکوتش دیگر نشانه تسلیم نیست؛ بلکه صورتِ تعلیقیِ انفجار آتشفشانی و زمین لرزه بیست ریشتری است. آنچه که اکنون بر ایران، سایه افکنده، بیش از آنکه ثبات باشد، وضعیّتی تعلیقی و آستانه‌ای است. نوعی مکثِ سنگینِ تاریخی پیش از گسست. همه میدانند که این ساختار در بنیانِ خویش دچارِ پوسیدگیِ مزمن شده است، امّا هیچکس نمیتواند لحظه دقیقِ فروپاشی را تعیین کند. لحظه‌های سرنوشت‌ساز در تاریخ هر ملّتی معمولاً در هیئتِ غافلگیری ظاهر میشوند؛ طوری که دستگاهها و ارگانهای قدرت هنوز در توهّمِ دوامِ خویش به سر میبرند، ولی ناگهان تمامیِ ساز و کارِ ظاهر آهنینشان در برابرِ ضربه‌ای پیش‌بینی‌ ناپذیر فرو میریزد.
ایرانِ امروز، ایرانِ یک نظمِ مطمئن نیست؛ ایرانِ احتضارِ یک ساختارِ فرسوده است؛ سیستمی که شاید هنوز حرکت میکند، امّا حرکتش دیگر نشانه حیات نیست؛ بلکه تقلّای واپسینِ بدنی است که نیرویِ ادامه ‌دادن را از دست داده است. باید فقط منتظر فرصت غافلگیر کننده بود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: ایدئولوژی چند وجهی بیضوی- ذوزنقه ای!
دیدگاه:

دروود بر آقای آذری گرامی،
بیضه نامه فراهانی یا چگونه میتوان با کاربست توپخانه بیضه ها، حکومتها را ساقط کرد؟.

من، بیش از آنکه از سخنِ تهیِ یک انسانِ بی اصل و نسب در شگفت شوم، از غوغایی متعجّبم که پیرامون آن برپا شده است؛ گویی هر صدای پوچی، تنها به این دلیل که در هیاهوی شبکه‌های اجتماعی و بوقهای رسانه ای پژواک یافته، شایسته تأمّل و منازعه است. حال آنکه در ساحتِ پیچیده «کفر و ایمان» - که خود از ژرفترین و رازآلودترین قلمروهای اندیشه و جدالهای انسانی است -این شخص نه نسبتی با معنا دارد، نه بهره‌ای از معرفت، نه درکی از حقیقت، و نه حتّا آشنایی‌ سطحی با مبادی بحث. او نه از جوهرِ مسئله، بویی برده، نه از صورتش نشانی دارد، نه در متنِ اندیشه جای میگیرد و نه حتّا در حاشیه آن. به عبارت دیگر؛ ایشون نه سر پیاز است. نه ته پیاز است. نه وسط پیاز است. نه بوی پیاز است. نه پوسته پیاز است. نه خاصیّت پیاز است. نه شکل و شمایل پیاز است. ایشون فقط پدر گلشیفته فراهانی است و دیگر هیچ. امّا مسئله اصلی، خودِ این فرد نیست؛ بلکه مسئله، بیماریِ زمانه‌ایست که به هر صدای بی‌ ریشه، امکانِ مرکزیّت میبخشد. ما در عصری زیست میکنیم که در آن، گاه ابتذال، بیش از حقیقت دیده میشود و هیاهو، رساتر از خردورزی سخن میگوید. ارزشِ سخن، دیگر نه به عمقِ معنا؛ بلکه به گستره بازنشر و التهابِ واکنشها سنجیده میشود. اگر بنا باشد برای هر گزافه‌ای که از دهانِ انسانی بی ‌مایه بیرون می‌افتد، صف‌آراییهای فکری و طومارهای اعتراض نوشته شود، آنگاه ذهنّیّت جامعه، آرام‌آرام به اسارتِ بی ‌اهمیّتترین صداها درمی‌آید؛ زیرا هر واکنشِ افراطی، ناخواسته به همان امرِ پوچ، وزن و اعتبار میبخشد. برخی سخنان را نه باید رد کرد، نه حتّا جدّی گرفت. کافیست از کنارشان عبور کرد، همانگونه که از کنار مسترابهای تخلیه شده در کوچه عبور میکنیم بی‌آنکه گمان کنیم که حقیقتی در آن نهفته است.
احتمالا مردم ایران در تقابل با حکومت گیوتینداران الهی، مرتکب خبط و خطای عظیمی شده اند. در حقیقت باید از همان روز اول به دانشکده آقای فراهانی میرفتند تا هنر ساقط کردن حکومتها را از طریق کاربست و فعّال کردن «تویخانه بیضه» بدون هیچ تلفاتی امکانپذیر کنند. البته این درس، مشمول مذکّران میشود. دخترها و خانمها حتما باید به دلیل نداشتن «بیضه» به سبک و سیاق دختر ایشون، عمل میکردند و سینه چاک از بالا و پایین به ساقط کردن حکومت فقاهتی امدادگری میکردند. ولی طنز تاریخ را ببینید که فعلا حکومت فقاهتی برای دوام خودش به لومپنهای مصدر کاتیوشای بیضوی همچون آقای فراهانی و عقدنامه های صیغه ای – تیغه ای به رنگ صورتی همچون دخترش در خیابانهای شهر به هر حرکات وقیحی اقدام میکند و متوسّل شده است. به این میگویند واقعیّت پذیر شدن اوج ایده الهای آقای فراهانی و همعقیدگانش در معیّت شمشیر کشان اسلامیّت به حیث دین کامل الهی در راه تربیت کردن بیضه و چاک کردن سینه و لای پا!.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: فهمیدن مسئله در عمق ریشه هایش.
دیدگاه:

درود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای از فراز دروازه جهانی اروپای عصر روشنگری به سوی تسلیم شدن در برابر اسلامیّت شمشیر اقتلویی!

آقای مهتدی، از نظر من، هنوز به ژرفای مفهوم «ملّت» راه نیافته‌اند و همچنین تفاوت آن را با «قومیّت» درنیافته‌اند. ایشون همچنین نماینده مردمان کردستان نیست؛ بلکه سخنگوی سازمانی سیاسیست که میخواهد بر مردمان کردستان، حکومت داشته باشد. حرف ایشون فقط یک خطای واژگانی نیست؛ بلکه نشانه نوعی آشفتگی در فهم تاریخ، هویّت و سرنوشت انسان جمعی است. کسی که نتواند میان ملّت به‌ مثابه افقی مشترک از باهمزیستی، فرهنگ و آگاهی تاریخی و تفاوت آن با قومیّت به ‌مثابه یکی از اجزای تنوّع انسانی تمایز بگذارد، ناگزیر واقعیّت را کاملا مغرضانه به سود امیال خویش تحریف و تقلیب میکند.
امّا مسئله صرفا کمبود دانش نیست؛ فاجعه اینجاست که انسان، نادانیِ خود را فضیلت بپندارد و به جای جستجوی حقیقت، بر جهل خویش اصرار بورزد و بلاهت خود را در بوق و کرّنا به سمع همگان برساند. نخستین نشانه شعور، آگاهی به محدودیتِ دانستن است. انسانِ خردمند، پیش از آنکه سخن بگوید، در خویش تردید میکند؛ امّا آنان که اسیر عطش قدرت‌ هستند، دقیقا در همان نقطه‌ای می‌ایستند که باید و مسئولند که آغاز به پرسیدن کنند. سخنانی که نه بر بنیان جستجوی شناخت؛ بلکه بر محور تحریک احساس و مصادره رنجهای تاریخی شکل گرفته باشند، ارزشی فراتر از هیاهوی گذرا ندارند. بسیاری از آژیتاتورهای حزبی و تشکیلاتی و امثالهم، قومها و مردمان را نه برای آزادی؛ بلکه چونان نردبانی برای صعود خویش خواسته‌اند. آنان دردِ جمعی را به سرمایه سیاسی تبدیل میکنند و از زخمهای روحی و جسمانی و آرزویی انسانها، برای ساختن تخت قدرت بهره میگیرند. تراژدیِ جامعه ما نیز دقیقا همین است. گاه خطرناکترین دشمنان یک ملّت، نه بیگانگان؛ بلکه کسانی‌ هستند که با نقاب دلسوزی، آتش تفرقه را در جان مردم میدمند؛ زیرا قدرت‌طلبی، هنگامی که لباس هویّت به تن کند، از هر استبدادی پیچیده‌تر و فریبنده‌تر میشود.
آقای مهتدی هنوز نمیفهمد که ملّت، زمانی شکل میگیرد که انسانها فراتر از تعصّبهای تنگ، به افق مشترک انسانی برسند؛ یعنی جایی که حقیقت، قربانی جاه‌طلبی نشود و آگاهی، اسیر هیاهوی سیاسی نگردد. تاریخ را نه آنان که بیشتر فریاد زدند؛ بلکه آنانی که عمیقتر و فرزانه وارتر فهمیدند، ساخته‌اند. آقای مهتدی هنوز نمیفهمد و نمیداند که تفاوت میان «ملّت» و «قومیّت» تنها تفاوتی سیاسی یا جامعه‌ شناختی نیست؛ بلکه تفاوتی در سطحِ نوعِ آگاهیِ انسان از خویشتنِ جمعی است. این دو، دو شیوه متفاوتِ بودنِ انسان در تاریخ‌ هستند. قومیّت عمدتا بر اساس اشتراکهای طبیعی، تاریخی و آداب و رسومی و امثالهم شکل میگیرد: مانند زبان، تبار، حافظه تاریخی، رسوم، البسه، اسطوره‌ها، موسیقی، آیینها و احساسِ تعلق به یک ریشه مشترک. قومیّت، پیش از آنکه «انتخاب» باشد، نوعی «زاده ‌شدن در یک افق» است. انسان معمولا قومیّت خود را انتخاب نمیکند؛ بلکه در آن متولد میشود. به همین دلیل، قومیّت بیشتر به قلمروِ «میراث» تعلق دارد. امّا ملّت (Nation)، مفهومی عمیق‌تر و مدرن‌تر است. ملّت صرفا مجموعه‌ای از انسانهای همتبار نیست؛ بلکه نوعی «آگاهیِ مشترکِ تاریخی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی» است. ملّت، زمانی پدید می‌آید که انسانها، با وجود تفاوتهای قومی، مذهبی یا زبانی، خود را شریکِ یک سرنوشت مشترک بدانند و بخواهند در قالب یک اراده سیاسی و فرهنگیِ واحد زندگی کنند.
قومیّت، بیشتر به «گذشته» متکی است و ملّت، بیشتر به «آینده» نظر دارد. قومیّت میپرسد که «ما از کجا آمده‌ایم؟» امّا ملّت میپرسد « ما میخواهیم با هم به کجا برویم؟». به همین سبب ممکن است چندین قومیّت در یک ملّت وجود داشته باشند - مثل ایران خودمان -، بی ‌آنکه آن ملّت از هم بپاشد؛ زیرا ملّت، وحدت در سطحِ «اراده و تاریخ و فرهنگ مشترک» است، نه لزوما وحدت در خون و تبار. ملّت در حقیقت وجودی اش، نوعی «قرارداد تاریخیِ - فرهنگی آگاهانه» است. ملّت فقط با گذشته های مشترک زنده نیست؛ بلکه با خواستِ مداومِ انسانها برای ادامه زیستنِ مشترک معنا پیدا میکند. در حالی که قومیّت میتواند بدون دولت نیز وجود داشته باشد. ملّت معمولا به سوی ساختنِ نظم سیاسی، قانون مشترک، حافظه ملی و مفهوم شهروندی حرکت میکند. قومیّت، هویّت را عمدتا «طبیعی» و «موروثی» میفهمد. ملّت، هویّت را تا حد زیادی «آگاهانه» و «ساختنی» تلقی میکند. به همین دلیل، هر گاه قومیّت جای ملّت را بگیرد، خطر فروکاستن انسان به خون، نژاد و تبار پدید می‌آید و هر گاه ملّت بخواهد قومیّتها را انکار کند، خطرِ استبدادِ یکسانسازی و نابودیِ تنوّع انسانی ظاهر میشود. جامعه بالغ و فرهنگیده، جامعه‌ایست که این دو را با هم آشتی دهد. قومیّتها را به ‌عنوان ریشه‌های زنده فرهنگی به رسمیّت بشناسد، امّا ملّت را به‌ عنوان افقِ مشترکِ باهمزیستی و مسئولیّت تاریخی حفظ کند؛ چونکه انسان، هم «ریشه» میخواهد و هم «افق». قومیّت به او ریشه میدهد؛ ملّت به او افق.
پیش از هر چیز تاکید کنم که کردها، یکی از اصیل ترین و کهنسالترین اقوام ایران هستند. زبان کردی، شاهراه بسیار با شکوه به سوی «ریشه های فرهنگ جهان آرا و سیمرغی» ایرانیان است. در حقیقت، مغزه فرهنگ ایران در زبان کردی، نهفته است. امّا آنچه که امروز در نسبت میان مسئله کرد، هویّت ملی و آینده ایران مطرح میشود، فقط یک اختلاف سیاسی بر سر «مرز» یا «مدل حکمرانی» نیست؛ بلکه نشانه بحرانی فاجعه بار در فهم ما از انسان، قدرت، هویّت و معنای باهمزیستی است. بحران واقعی، پیش از آنکه در جغرافیا باشد، در زبانِ سیاست و در شیوه نگاه ما به انسان نهفته است. مصاحبه اخیر عبدالله مهتدی بار دیگر مسئله‌ای را تکرار مکرّرات کرد که دهه ‌هاست در زیر پوست سیاست ایران جریان دارد و آنهم اینکه آیا انسانها فقط تا جایی حقّ دارند متفاوت باشند که نظمِ مسلّطِ سیاسی احساس خطر نکند؟ و آیا هر گاه قومی از «حقّ تعیین سرنوشت» سخن بگوید، باید فورا در برابر واژگانی چون «ثبات»، «امنیّت»، «تجزیه» و «مصلحت» محاکمه شود؟. بخش بزرگی از واکنشها به مسئله کردها، گرفتار یک تناقض ریشه ایست. از یکسو، همه از کرامت انسانی، برابری و عدالت سخن میگویند؛ اما از سوی دیگر، به‌ محض آنکه یک هویّت قومی بخواهد از سطح «فرهنگ» فراتر رود و به سطح «سوژگی سیاسی» برسد، ناگهان زبانِ قدرت فعال میشود. گویی انسان تا زمانی محترم است که فقط آواز بخواند، لباس محلی بپوشد و فولکلور تولید کند؛ اما اگر بخواهد در باره سرنوشت سیاسی خویش سخن بگوید، به تهدید تبدیل میشود.
من میپرسم که چرا دولت-ملّتِ متمرکز، حقّ دارد خود را طبیعی، بدیهی و مقدّس جلوه دهد، امّا هر هویّتِ پیرامونی که خواهان بازتعریف پیوند خود با قدرت مرکزی باشد، فورا «خطر» نامیده میشود؟ در حقیقت، بسیاری از بحثهایی که امروز علیه «حق تعیین سرنوشت» مطرح میشوند، بیش از آنکه دفاع از باهمزیستی باشند، دفاع از نظمی تاریخی‌ هستند که طی دهه‌ها، مرکز را صاحبِ حقِّ تعریفِ ملّت و پیرامون را صرفا موضوعِ مدیریّت سیاسی دانسته است. البته مسئله به این سادگی هم نیست. دفاع رمانتیک از قومگرایی نیز میتواند به همان اندازه خطرناک باشد [واقعیّتی که در بین کردها و ترکهای ایران، عیان و حتّا به حالت بیمارگونه و هیستوریک نیز جلوه میکند]. هر هویّتی، اگر مطلق شود، استعداد تبدیل شدن به ابزار حذف را دارد. قومیّت نیز، همچون ناسیونالیسم - نه ملّیگرایی (فرق است بین ملّیگرایی و ناسیونالیسم) -، میتواند به زندانی تازه بدل شود؛ زندانی که در آن، انسان نه به‌ عنوان فردی آزاد؛ بلکه فقط به‌ عنوان عضوی از یک «جمع هویّتی» فهمیده میشود. هیچ تضمینی وجود ندارد که قدرت قومی، خود به بازتولید تبعیض، اقتدارگرایی و خاموش‌کردن صداهای متفاوت درون همان قوم منجر نشود [تبعیض و تمایز گذاشتن ترکهای آذری ایران بین خودشان با اقلیّتهایی مثل آشوریها و ارامنه و یهودیها و حتّا کردهایی که در مناطق آذری سکونت دارند].
نقد قومگرایی نمی‌تواند بهانه‌ای برای تطهیر دولت متمرکز و نادیده‌گرفتن خشونت تاریخی آن باشد؛ زیرا یکی از بزرگترین فریبهای سیاست مدرن این بوده که خشونتِ دولت مرکزی را «حفظ نظم» بنامد، اما واکنشِ پیرامون را «بحران». در این میان، استدلالهای تکنوکراتیکِ جدید نیز به‌ شدت شایان تأمّلند. مرتب گفته میشود که جهان تغییر کرده، مرزها کم‌رنگ شده‌اند، عصر دیجیتال فرا رسیده و انسان امروز بیش از هویّت، به رفاه، اینترنت آزاد و توسعه نیاز دارد. اما این نگاه، انسان را تا سطح موجودی اقتصادی فرو میکاهد. گویی اگر بازار آزاد، فناوری و ثبات وجود داشته باشد، انسان دیگر نیازی به شأن تاریخی، حافظه جمعی و احساسِ به‌ رسمیّت ‌شناخته‌ شدن ندارد. درحالیکه یکی از عمیقترین بحرانهای جهان معاصر در اینست که انسان مدرن، در دلِ رفاهِ تکنولوژیک، دچار فقر معنا شده است. انسان فقط نان نمیخواهد؛ بلکه میخواهد دیده شود. میخواهد نامش تحقیر نشود. میخواهد احساس نکند که در روایت رسمیِ کشورش، همیشه حاشیه است. مسئله کرد، بلوچ، عرب، ترک، گیلکی، مازنی، لر، بلوچ، فارس یا هر هویتِ دیگری، پیش از آنکه مسئله خاک باشد، مسئله «به ‌رسمیّت ‌شناسی» است. هر جا که انسانی احساس کند که زبان، تاریخ، رنج و حضورش فقط تا حدی تحمّل میشود که مزاحمِ روایتِ مسلّط نباشد، بحران آغاز میشود؛ حتّا اگر ظاهرا توسعه و ثبات وجود داشته باشد.
از سوی دیگر، بخشی از نیروهای سیاسیِ مرکزگرا نیز دچار نوعی تناقض پنهان‌ هستند. آنها از «گفت ‌و گو» سخن میگویند، اما مرزهای گفت ‌و گو را از پیش تعیین کرده‌اند. میگویند که در باره همه‌ چیز میتوان بحث کرد، جز خودِ ساختارِ تمرکز قدرت. این یعنی گفت ‌و گو نه برای کشف حقیقت؛ بلکه برای بازتولید نظمی از پیش تثبیت ‌شده و این دقیقا همان نقطه‌ایست که بی ‌اعتمادی تاریخی را عمیقتر میکند؛ زیرا تفاهم واقعی، فقط زمانی ممکن است که هیچ مفهومی مقدّس و مستثناء از پرسش نباشد. حتّا مفهوم «ملّت»، «تمامیّت ارضی» یا «حاکمیّت». جامعه‌ای که از پرسش در باره بنیانهای خود میترسد، در حقیقت هنوز وارد بلوغ سیاسی نشده است. اما در سوی دیگر نیز، نیروهای قومی باید با شجاعت از خود بپرسند که آیا هر مطالبه هویّتی، الزاما باید به پروژه دولت‌سازی ختم شود؟. آیا رهایی، فقط در بازتولید همان مدل دولت-ملّت قرن بیستمی ممکن است؟ و آیا ممکن نیست که خودِ ایده دولت قومی، ادامه همان منطقی باشد که جهان را به میدانِ بی‌ پایانِ مرز و رقابت هویّتی تبدیل کرده است؟ شاید تراژدی بزرگ خاورمیانه همین باشد که هم دولتهای مرکزی و هم بسیاری از جنبشهای قومی، هنوز درونِ یک چارچوب خشک مشترک فکر میکنند؛ یعنی منطقِ مالکیّت بر هویّت، مالکیّت بر جغرافیا و تبدیل انسان به ابزارِ پروژه‌های سیاسی.
در حالیکه آینده در عبور از این چارچوب کهنه و استبدادی نهفته است. نه در انکار هویّتها، و نه در تقدیس مرزهای تازه؛ بلکه در ساختن نظمی که انسان بتواند همزمان چندین تعلّق را زندگی کند، بی‌ آنکه مجبور شود بخشی از خود را قربانی کند. شاید انسانِ آینده، نه صرفا کرد و ترک و بلوچ و دیگر اقوام باشد، نه فقط ایرانی، نه صرفا عضو یک قوم خاصّ یا ملّت؛ بلکه موجودی باشد که بتواند لایه‌های مختلف هویّتش را بدون ترس، بدون تحقیر و بدون اجبار حمل کند. امّا رسیدن به چنین افقی، فقط با شعار ممکن نیست. نخست باید یک حقیقت تلخ پذیرفته شود و آنهم اینکه هیچ وحدتی، اگر بر ترس، انکار و سکوت بنا شود، پایدار نخواهد ماند و هیچ کشوری نیز با کار بست قدرت نظامی، توسعه اقتصادی یا اسطوره‌های تاریخی حفظ نمیشود؛ بلکه با این احساسِ عمیق که انسانها باور کنند در سرزمین ایران، «دیده و به رسمیّت شناخته میشوند و در سرنوشت مشترک، به سهم حودشان، سهیم هستند». شاید مسئله اصلی امروز ایران نه تجزیه باشد و نه حتّا قومیّت؛ بلکه این باشد که آیا ما ایرانیان در جامعیّت وجودی، هنوز توانایی شنیدنِ گلایه ها را در باره رنجِ دیگری داریم، یا همچنان فقط میخواهیم دیگران را قانع کنیم که چرا باید ساکت بمانند؟. آیا ما واقعا به باهمزیستی باور داریم، یا فقط به نسخه‌ای متمدّنتر از سلطه عادت کرده‌ایم؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: نظرات رسیده
عنوان دیدگاه: Mokhtar Barazeshیکی از بحث…
دیدگاه:

Mokhtar Barazesh
یکی از بحث های جالب برنامه تون تامی رابینسون بود. و جالبه که ژاله چقد تسلط داشت به این قضیه. من از دیروز دارم با جمینای در این مورد سوال می کنم ولی اطلاعات زیادی نمی ده ... باید بیشتر از وجود ژاله استفاده کنید.

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: کور بودن در برابر فاجعه میهنی
دیدگاه:

درود بر آقای فرّخی گرامی،
صحبتی ساده بدون هیچ مشاجره ای.

در این وضعیّت دهشتناک و خون‌آلودِ میهن، در برابر این ماشینِ مرگ تولیدی مقدّس‌نما، این گیوتینِ شرعیِ خلافتِ الهی - آخوندی، انسان بیدارفهم از خود میپرسد: وظیفه اخلاقی و تاریخیِ ما چیست؟. آیا حقیقتا اکنون مسئله اصلیِ ایران، جنگیدن با شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی‌ خواهان است؟. آیا تمام این رنجِ انباشته، این ویرانیِ ممتد، این اعدامها، این تباهیِ روح و جانِ یک ملّت، ما را هنوز به جایی رسانده که دشمنِ اصلی را گم کنیم؟. آیا از منظر شما، حکومتی که کارنامه‌اش با خون، سرکوب، تحقیرِ انسان، اعدام، تچاوز، غارت، چپاول، مصادره أموال، دروغِ مقدّس، و خشونتِ نهادینه ‌شده و آغشته است، میتواند حکومتی آرمانی یا حتّا دفاع پذیر باشد؟. اگر پاسخ منفی است - که وجدانِ بیدار جز این نمیتواند بگوید - پس این سکوتِ سنگین در برابر بنیانِ ایدئولوژیکِ این فاجعه از کجا می‌آید؟. چرا تیغِ نقدِ شما، همواره با شدّتی بی ‌امان متوجه مخالفانِ این نظمِ خونریز است، امّا در برابر خودِ دستگاهِ مولّدِ شرارت، اینهمه محافظه‌کار و خاموش میشود؟.
مسئله چیست آقای فرّخی؟. حقیقتا مسئله چیست؟. فرض کنیم کسی بگوید هزینه اعتراضات را میپردازم و آن را از مالیاتم کسر میکنم. خب که چه؟. حتّا فراتر از آن: فرض کنیم گروهی از سرمایه‌داران بگویند ما آماده‌ایم تمام هزینه‌های گذار از این جهنّم را تقبّل کنیم، به امید آنکه فردای آزادی، در ایرانی آزاد سرمایه‌گذاری کنند و شرکتهایشان را بنا نهند. کجای این پیشنهاد معرکه، از خودِ استمرارِ این تباهی الهی - آخوندی، هولناکتر است؟. من شخصا دستِ هر نیرویی را که بخواهد این سرزمین را از چنگالِ این ماشینِ مرگ بیرون بکشد، با احترام میفشارم؛ زیرا مسئله امروزِ ایران، دیگر جدالهای انتزاعیِ ایدئولوژیک نیست. مسئله، نجاتِ انسان است. نجاتِ زندگی است. نجاتِ امکانِ نفس‌کشیدن در سرزمینیست که سالهاست مرگ و کشتار و قتل عام، زبانِ رسمیِ قدرت آخوندی شده است.
فاجعه ایران، شوخی نیست. این فقط یک بحرانِ سیاسی نیست؛ یک فروپاشیِ اخلاقی و تاریخی است. حکومتی که به نام خدا/دین/رسول رکورددارِ اعدام و سرکوب میشود، نه فقط با مردمان ایران؛ بلکه با خودِ معنای انسان اعلانِ جنگ کرده است. انسان حیرت میکند که شما دقیقا در جستجوی چه هستید؟. چه چیزی هنوز برایتان مبهم مانده است؟. تا کِی این بازیهای فرسوده «دائی جان ناپلئونی» ادامه خواهد یافت، در حالیکه واقعیّت جان و زندگی زیباترین فرزندان این آب و خاک، هر روز بر چوبه دار آویخته میشود؟. بس کنید این جدالهای عبث را. بس کنید این بیراهه رفتنها را. بس کنید این فراموشیِ فاجعه را. ایران، دیگر تابِ این همه تاخیر آزادی را ندارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: ایرانی اصیل کیست؟.
دیدگاه:

توضیحی مختصر.
برخی از دوستانم از من پرسیدند که چرا مینویسم: «ایرانیان اصیل». به آنها پاسخ دادم که وقتی از «ایرانیانِ اصیل» سخن میگویم، مرادم هرگز ارجاع به خون و نژاد و تبار و قبیله و قوم و زبان و رنگ پوست و مناسک و عقاید نیست؛ زیرا در افق اندیشه های من، انسان را نه با آنچه به ‌صورت تصادفی در آن زاده شده است؛ بلکه با کیفیّتِ بودنِ او در جهان میتوان سنجید. برای من، هیچ اهمیّتی ندارد که باشندگانِ این سرزمینِ کهن - این اقلیمِ زخمی و شکیبایِ غربِ آسیا - به کدامین قوم و نژاد وابسته‌اند، به چه زبانی سخن میگویند، به چه دینی ایمان دارند یا دل در گرو کدام ایدئولوژی نهاده‌اند. این امور، همگی عَرَضی‌ هستند؛ پوست متغیّرِ هستیِ آدمی‌ هستند؛ نه گوهرِ او. آنچه که برای من، معیارِ «ایرانی بودن» است، نه شناسنامه است و نه زبان و نه پیشینه خانوادگی؛ بلکه پا‌یبندیِ آدمی به چند اصلِ بنیانی و هستی‌ساز است: «گزند ناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی». اینها برای من صرفا فضیلتهای اخلاقی نیستند؛ بلکه ستونهای معنویِ ایرانی بودن‌ هستند. انسان، آنگاه ایرانی است که در زیستِ خویش، نگهبانِ جان باشد، نه عاملِ تحقیر و تباهیِ آن. بذرِ مهرورزی بیفشاند، نه نفرت و خصومت. دادگزاری را پاس بدارد، نه آنکه در هر فرصت، آن را قربانیِ منفعت و قدرت کند. دیگر اینکه، در گفتار و کردار، با حقیقت، نسبتی صادقانه و رادمنشانه داشته باشد.
به همین دلیل، هر انسانی - در هر مقام و منزلت و موقعیّتی که ایستاده باشد – اگر این اصول و پرنسیپها را لگدمال کند و در برابرِ مسئولیّتِ اخلاقیِ خویش، بی‌ وجدان و خبیثانه رفتار کند، در نگاه من، هرگز «ایرانیِ اصیل» نیست؛ حتّا اگر نسل اندر نسل، قرنها در این سرزمین زیسته باشد و فارسی را فصیح‌تر از هر کس دیگر سخن بگوید؛ زیرا ایرانی بودن، برای من، یک حادثه جغرافیایی یا وراثتی نیست؛ بلکه یک منشِ وجودی است، نوعی تعهّدِ اخلاقی و معنوی به انسان و جان و زندگی است. ایرانی بودن، آنگاه معنا مییابد که انسان، در تاریکترین لحظه‌ها نیز، حرمتِ جان و زندگی را نفروشد، دادگزاری را وانگذارد، حقیقت را تحریف نکند و چراغِ مهرورزی را خاموش نکند؛ وگرنه، تاریخ و خاک و زبان، به‌ تنهایی، هیچ انسانی را اصیل نمیکنند. اصالت، نه در رگها؛ بلکه در وجدانِ بیدارِ انسان، شریان دارد. از خود صادقانه بپرسیم که آیا ایرانی هستیم یا فقط شناسنامه ایرانی داریم؟.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: کلا اشتباه میفرمایید و در…
دیدگاه:

کلا اشتباه میفرمایید و در نتیجه غرض ورزی می فرمایید. شفافیت مالی؟

حرف دل آقای فرخی را راحت به زبان می آورم میخواهد بپرسد رضاپهلوی پول فعالیت هایش را از کجا می آورد؟ اگرنه ایشان در این 47 ساله چنین سوالی را از رجوی یا سایر رفقا نپرسیده بود. امروز تنها کسی که مطرح است شاهزاده است پس اگر اسم بد نومی هم باشه گردن شاهزاده را میگیرد و در نتیجه حرکت شیروخورشید صدمه می بیند و آقا فرخی کیف میکند و خوشحال میشود. خب.. مرض دارد!
من نمیدانم شاهزاده از کجا کمک میگیرد... از ایرانیان؟ از داراییهایی که از پدرش به ارث رسیده؟ از اسرائیل؟ از آمریکا؟ کشورهای ثروتمند عرب؟ از شیطان؟ از هر کس که بگیرد از شیر مادر هم حلال تر اش باد چرا که در راه آزادی ایران و بر علیه معبود آقای فرخی یعنی رژیم جمهوری اسلامی و موشتبا مقوا بکار گرفته میشود.
اما برویم سر دو کلمه حرف حساب.
نویسنده «اخلاق سیاسی» را با «استاندارد حقوقی» خلط کرده و منبعی قانونی برای این ادعا در فضای اپوزیسیون وجود ندارد. هیچ قانون بین‌المللی یا عرفی، جریانی را که در تبعید است ملزم به انتشار ریز حساب‌هایش برای عموم نمی‌کند، جز قوانین مالیاتی کشور میزبان.
در کشورهای دموکراتیک، شفافیت مالی یک «تکلیف» است که در برابر یک «حق» (حق شرکت در انتخابات، دسترسی به رسانه‌های عمومی و حفاظت قانونی) قرار می‌گیرد. اپوزیسیون تبعیدی از چنین حقوق ساختاری در کشور میزبان یا کشور مبدأ برخوردار نیست که ملزم به آن تکالیف باشد. اگر شاهزاده در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی شرکت کند دولت میتواند از او شفافیت مالی بخواهد. آقای فرخی خودشان را مضحکه میکنند.

مسئله امنیت و بقا (Security & Anonymity): در دنیای واقعی، شفافیت مالی برای یک نیروی مخالف حکومت‌های توتالیتر یا اقتدارگرا، به معنای انتحار سیاسی است. اگر یک جریان مخفی یا حتی علنی در خارج از کشور، نام حامیان مالی خود (به‌ویژه حامیان کوچک یا داخلی) را اعلام کند، امنیت جان و مال آن افراد و خانواده‌هایشان در داخل کشور به خطر می‌افتد. اصن من ندیدم یک نیروی سیاسی ایرانی یا خارجی محل های درآمد شان را در بوق و کرنا کنند. نهایت می گویند هرکس کنجکاو است برود اداره مالیات تهش را در بیاورد.

پاردوکس تعهد حقوقی: نیروهای تبعیدی در کشورهای میزبان تحت قوانین تجاری یا نهادهای غیرانتفاعی (NGO) آن کشورها فعالیت می‌کنند و حسابرسی مالی آن‌ها توسط سازمان‌های مالیاتی همان کشورها (مثل Skatteverket در سوئد یا IRS در آمریکا) انجام می‌شود، نه افکار عمومی یک کشور دیگر.
لذا.. اگر خیلی آقای فرخی کنجکاو هستند به اداره مالیات در آمریکا مراجعه فرمایند.
این گردن من گرو که آقای فرخی حتا زحمت این کار را به خودش بدهد. نشسته خانه از حسودی داره میترکه که شاهزاده او را تحویل نمیگیره و جزو مشاوران قرار نمیده هی حرص میخوره فک میکنه فک میکنه یه دفه یه چیزی به ذهنش میرسه که زهرش رو خالی کنه حاصلش میشه این مطلب مسخره. آقا.. گفتم از کجا ته و توی کار شاهزاده رو در بیاری. یک استعلام از اداره مالیات آمریکا بگیر خبرش رو همینجا درج کن ما هم دوزار ببریم..
ببین فرخی جان.. حسود هرگز نیاسود. حسودی کار بچه هاست. این کارا خوب نیست. ببین مث رامین پرهام مخبط سکه یک پول میشی. بی خیال

تاریخ:
نویسنده: اسماعیل مرادی
عنوان دیدگاه: عادی‌سازی اقتدارگرایی زیر…
دیدگاه:

عادی‌سازی اقتدارگرایی زیر نام «ملی‌گرایی»
نوشته آقای هوشنگ اسدی سوادکوهی بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی منسجم باشد، تلاشی است برای عادی‌سازی نزدیکی فکری میان بخشی از راست افراطی غرب و جریانی در ایران که آشکارا از اقتدارگرایی دوره پهلوی، ساواک و الگوی تک‌حزبی دفاع می‌کند.

مسئله اصلی نیز دقیقاً همین‌جاست. چون وقتی حمایت یک چهره شناخته‌شده راست افراطی مانند تامی رابینسون از یک جریان سیاسی ایرانی مطرح می‌شود، طبیعی است که توجه به پیشینه، مواضع و جهان‌بینی او بخشی از ارزیابی سیاسی باشد، نه «حاشیه‌سازی» یا «چپ‌اندیشی».
در همه جای دنیا، نیروهای سیاسی بر اساس شبکه روابط، نوع حمایت‌ها و اشتراکات فکری‌شان سنجیده می‌شوند. اگر یک جریان ایرانی از حمایت چهره‌ای برخوردار شود که به خاطر مواضع ضد مهاجر، ضد مسلمان و گرایش‌های افراطی شناخته می‌شود، این پرسش کاملاً مشروع است که نقطه اشتراک این دو کجاست. نمی‌توان از یک سو از «ملی‌گرایی فرهنگی» سخن گفت و از سوی دیگر نسبت به نزدیکی به جریان‌هایی که سابقه تحریک نفرت و دوقطبی‌سازی دارند بی‌تفاوت بود.
نکته مهم دیگر این است که نویسنده تلاش می‌کند هرگونه نقد به راست افراطی یا دفاع از آزادی‌های مدنی را به «عینک چپ» تقلیل دهد. این شیوه، سال‌هاست در ادبیات جریان‌های پوپولیستی و افراطی دیده می‌شود. یعنی به جای پاسخ به نگرانی‌های واقعی درباره اقتدارگرایی، حذف مخالفان، توجیه شکنجه یا ستایش نهادهای سرکوبگر، منتقد را متهم می‌کنند که «چپ‌زده» یا «گلوبالیست» است. در حالی که مخالفت با ساواک، شکنجه و حکومت تک‌حزبی، الزاماً موضع چپ نیست؛ بلکه یک اصل پایه‌ای در هر جامعه قانون‌مدار و مدرن است.
بخش دیگری از نوشته نیز بر ترس از مهاجرت، اسلام‌گرایی و «گلوبالیسم» تکیه دارد. این موضوعات در غرب وجود دارند و درباره آن‌ها بحث جدی هم می‌شود، اما تفاوت مهمی میان نقد سیاست مهاجرتی و سقوط به دام راست افراطی وجود دارد. بسیاری از احزاب و تحلیلگران دموکرات در اروپا منتقد سیاست‌های مهاجرتی‌اند، بدون آنکه به نفرت‌پراکنی، حذف حقوق شهروندی یا ستایش اقتدارگرایی برسند. اما در این متن، همه این مسائل در کنار هم قرار گرفته تا نوعی همدلی سیاسی میان راست افراطی غرب و بخشی از سلطنت‌طلبان تندرو ایرانی توجیه شود.
در نهایت، مسئله فقط یک فرد یا یک حمایت رسانه‌ای نیست. بحث بر سر نوع نگاهی است که به تدریج تلاش می‌کند اقتدارگرایی، سرکوب و حذف مخالف را به اسم «نجات ملی» عادی کند. تاریخ معاصر، چه در ایران و چه در اروپا، بارها نشان داده که وقتی سیاست از مدار آزادی، قانون و تکثر خارج شود، حتی اگر با شعار نظم و هویت ملی آغاز گردد، در نهایت به محدود شدن جامعه و فرسایش حقوق انسان‌ها می‌انجامد.
ممکن است جناب هوشنگ اسدی سوادکوهی به درستی بگویند که شخصاً با ساواک، شکنجه و حکومت تک‌حزبی موافق نیستند. من با شناختی که از ایشان دارم، صداقت این گفته را باور دارم. اما در سیاست، صرف آرزوها، نیت‌های شخصی یا برداشت فردی تعیین‌کننده نیست. آنچه اهمیت دارد، جایگاه سیاسی، هم‌پیمانی‌ها، گفتمان غالب و نتایج عملی یک جریان است.
به باور من، مواضع سیاسی جناب اسدی در طیف راست افراطی حامی رضا پهلوی قرار می‌گیرد؛ جریانی که بخشی از آن آشکارا از ساواک، اقتدارگرایی و حتی بازگشت به الگوی تک‌حزبی دوران محمد رضا پهلوی دفاع می‌کند. در چنین وضعیتی، آرزو یا مخالفت شخصی یک فرد، به‌تنهایی ملاک قضاوت سیاسی نیست.
من خود این تجربه را در سال ۵۷ داشته‌ام. آن زمان در طیف حامیان خمینی قرار داشتم، اما با آرزوی یک نظام سوسیال‌دموکراتیک. بخشی دیگر با گرایش‌های چپ بودند و گروهی نیز با انگیزه‌های ملی‌گرایانه همراهی می‌کردند. اما آنچه به واقعیت پیوست، آرزوهای ما نبود، بلکه سیاست حکومت اسلامی خمینی بود. تجربه تاریخی به من آموخته است که نباید خواسته‌ها و امیدهای شخصی خود را با واقعیت سیاسی یک جریان یکی بگیریم.
با احترام، مرادی

تاریخ:
نویسنده: محسن کردی
عنوان دیدگاه: غرض ورز
دیدگاه:

غرض ورز

مقاله به اندازه کافی گویاست و من نیازی به توضیح برای کسی که میداند و انکار میکند نمی بینم. فقط همان مساله «احساسی» را دوباره مطرح می کنم. چون این مساله احساسی است دلیل نمیشود که نگارنده مطلب بخواهد آن را بصورت قانون در بیاورد و بازهم در متن آمده است که شکنجه نباید بصورت قانون در بیاید لذا چه من احساسی مطرح کنم و چه واقعی نباید شکنجه بصورت قانون در بیاید. اما آنطرف ماجرا هم آقای مرادی آگاهانه غرض ورزی میکند. او روح و روان انسان و ضعفهای او را انکار می کند برای آن که برای من حرف در بیاورد نه این که به مشکل بپردازد.
نمیدانم آقای مرادی فرزندی دارد یا نه. من فرزند دارم. اگر کسی فرزند مرا پنهان کرده باشد و احتمال قتل او برود مثل آقای اسماعیل مرادی اخلاق گرا نیستم که به مرگ فرزندم راضی شوم اما یک سیلی به قاتل فرزندم نزنم. من این حرف آقای مرادی را نمیپذیرم. آگاهانه از زیر بار سوال در میرود. اگر آقای مرادی به انچه میگوید قلبا باور دارد و حاضر نباشد به قاتل فرزندش یک سیلی بزند که جای او را نشان بدهد من او را نه تنها یک پدر به حساب نمی آورم بلکه حتا انسان هم به حساب نمی آورم. برای بار صدم...... آقای مرادی با هالو طرف نیستید من مثل شما از پشت کوه نیامده ام. لفاظی ها را کنار بگذارید. این گونه پارادوکس ها در فلسفه بسیار آمده است. حکایت سوزن بانی که قطار ترمز بریده در سراشیبی را به کدام طرف هدایت کند را مسلما میدانید که به طرفی هدایت کند که سه نفر کشته میشوند یا به طرفی که 15 نفر کشته میشوند؟ همان مسئله‌ی معروف و کلاسیک «مسئله واگن» (The Trolley Problem) در فلسفه اخلاق است. این پارادوکس ذهنی اولین بار توسط فیلسوف معروف، فیلیپا فوت، در سال ۱۹۶۷ مطرح شد و بعدها توسط جودیت جارویس تامسون و دیگر فلاسفه بسط داده شد تا مرزهای اخلاق، وظیفه‌شناسی و سودگرایی را به چالش بکشد. امانوئل کانت می گوید دخالت نکن بگذار قطار هرکجا میخواهد برود. اسماعیل مرادی هم همین را می گوید مهم نیست که فرزندش کشته شود یا یک بمب در استادیوم چند هزار نفری منفجر شود. فقط اسم اسماعیل مرادی به اخلاق مداری در برود کفایت می کند. در اسماعیل مرادی نه یک پدر نهفته است و نه انسان مسئولی است. حالا او میگوید که محسن کردی اینها را میگوید که شکنجه در ساواک را در آینده توجیح کند. عاقلان دانند.
پاسخ من این است که این نگاه فرد مسئول به زندگی است که نعیین می کند که بمب گذار را شکنجه کند و مجازات آن را بکشد یا خیر. مهم اما این است که قانون نباید چنین کاری را صحه بگذارد. قانون باید تاکید کند که تحت هیچ شرایطی نباید شکنجه اعمال شود و نیازی نیست اضافه کند مثلا «حتا اگر یک میلیون کشته شوند». چرا که چنین شرطی برای همه مردم قابل پذیرش نیست. همان عبارت «تحت هیچ شرایطی» کفایت می کند. این را میتواند هرکس بسته به موقعیت تفسیر کند. شاید ماموری مثل سوزن بان فکر کند و برای نجات مردم دست به شکنجه بزند و حاضر باشد حتا در صورت نجات جان صدها هزار انسان بازهم مجازات شود و به زندان برود. این انتخاب اوست. برای همین مسئولیت کارهای خطیر را که شجاعت لازم دارد را نباید دست کسی مانند اسماعیل مرادی سپرد. او جامعه را قربانی مسعود رجوی هفت خط و شعارهای توخالی اش می کند.