شام آخر، ماست و خیار!

زندانیان صدای پاسدارها را پشت در شنیده بودند، می گفتند: "دسته، دسته دختران را به دار می کشند!" یکی از آنها گفته بود: "دیدی چگونه آن بالا دست های هم را گرفته بودند؟!" به دار آویخته شدند! گلوله یا طناب دار؟ دیگر بازگشتی نداشتند! سرودخوانان مرگ را پذیرا شده بودند، برخیشان در زندان به ۱۸ سالگی رسیدند! نشکفته گل، ننشسته در بهار، جوانی و عشق را با خود به گور بردند، با مرگشان لبخند بر لب مادران و پدرانشان برای همیشه خشکید .....

 

نفس که نه، درد می کشیدیم! شش ماه اشک، ماتم و آه، همه زندانیان روزهای سخت و دشواری را می گذراندند، چند ماهی بود در بند عمومی سالن سه آموزشگاه حدودا ۲۵۰ نفری بودیم٬ چهل نفر از همبندانم از گروه مجاهدین بودند، با وجود آن که این افراد به دلیل حکم آیت الله منتظری از اواخر ۱٣۶٣ حکم اعدام زنان لغو شد و این عده از زنان و دختران جوان که شکنجه های سخت را متحمل شده بودند از تیغ مرگ جسته بودند اما مسئولین زندان مجاهدین را در فاصله ۱٣۶۶ تا ۱٣۶۷ به ویژه در سه ماهه بهار به بازجوئی می بردند و در هر بازجوئی آنها را به اعدام تهدید می کردند! زندانبانان از این که دستشان بسته است و زنان را نمی توانند اعدام کنند نفرتشان را با خشونت های فیزیکی و کلامی در شلاق و شکنجه با نامیدن ملحد و کمونیست و یا انواع تهمت های دیگر نشان می دادند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اعدام های ۱٣۶۷

چهارم مردادماه حوالی ظهر بود که پاسداران بند اعلام کردند: "با حجاب کامل!" برای سرشماری یا در واقع بازجوئی به بند ‌آمدند، سه نفر بودند، آنها اتاق به اتاق از تمام زندانیان نام و نام خانوادگی، وابستگی سیاسی و حکمشان را پرسیدند: "آیا نماز می خوانید؟ آیا گروهتان را قبول دارید؟" و سرانجام: "آیا انزجار می دهید؟" بازجوئی همگانی به این‌ روش تا آن موقع در زندان مرسوم نبود! اکثرا زن های چپ‌ (هواداران خط سه، راه کارگر، فدائیان اقلیت و اکثریت و ۱۶ آذر، حزب توده، رنجبران و .....) در بند سالن سه آموزشگاه تا آن تاریخ جزو سر موضع های زندان بودند و انزجار نمی دادند! آنها در پاسخ به پرسش: "اتهام" نام گروه خود را کامل ذکر می نمودند، زنان چپ‌ سالن سه آموزشگاه نماز نمی خواندند، اگر چه چند نفر از آنها قبلا در بندهائی زندگی کرده بودند و اجبارا به دلایل مختلف نماز می خواندند اما آن روز پاسخ اکثر زندانیان چپ به سؤال: "آیا نماز می خوانید؟" نه بود! آنها همچنین گفتند از گروه فکری خود حاضر به انزجار نیستند! مجاهدین معمولا تا قبل از آن روز زمانی که از آنها پرسیده می شد: "اتهام؟" پاسخ می دادند: "منافق" اما آن روز انگار داستان حکایت دیگری داشت! تقریبا همگی در پاسخ به پرسش "اتهام؟" پاسخ دادند: "مجاهد!" نگاه تیز و برنده بازجویان به آنها شرربار و پرنفرت شد!

این پرسش و پاسخ بیش از حد نگرانمان کرد! آیا مجاهدین در لحظه پاسخ به این پرسش پیامد آن را پیش بینی می کردند؟ آیا در آن زمان نسبت به عملیات در پیش (فروغ جاویدان) بیش از حد خوش بینی نداشتند؟ بی گمان این گونه بود! آنها رقص کنان به استقبال مرگ شتافتند! شاید به گوششان رسیده بود که حمله ای در راه است، اکثر آنها موهای سر‌شان را دو سانتی کوتاه کرده بودند، این به معنی آن بود که آنها خود را برای شرایط دشوارتری آماده کرده بودند، آیا فکر می کردند رهبران پیروزشان در زندان را برایشان خواهند گشود؟ یا پیش بینی می کردند اعدام خواهند شد؟ چرا موهایشان را کوتاه کرده بودند؟ شاید آری و شاید نه! چند هفته پیشتر فریده هوادار مجاهدین از بازجوئی به بند بازگشت، با خنده و شوخی برای دوستانش تعریف ‌کرد بازجو به او چه گفته: "مطمئن باش که نمیذارم زنده بمونی!" لحن تمسخرآمیز دختر و خنده اش نسبت به این گفته خشونت بار مرا نگران و متعجب کرد! آیا فکر می کردند آنها نمی توانند به این کار دست بزنند؟ بعد از رفتن بازجویان بین ما ولوله افتاد! دلشوره و آشوب داشتیم، چه پیش خواهد آمد؟ چه در انتظار ماست؟

ساعت ده شب همان روز سه نفر از مجاهدین بند ما را صدا زدند: هما، مریم غفوری و ..... همه بند نگرانشان بودند، دوستانشان با آنها وداع کردند، هیچ کدام نمی دانستیم آنها را کجا می برند! بازجوئی؟ شکنجه؟ یا اعدام؟ با نگرانی در راهروی بند برای خداحافظی ایستاده بودیم، می دانستیم که این بار با همیشه فرق خواهد داشت! زندانبانان آن سه را بردند و در را پشت سرشان بستند، مجاهدین با نگرانی با هم پچ پچ ‌کردند، فردا در بین زندانیان این زمزمه بود که آن سه را سحرگاه دیشب اعدام کرده اند! بعضی گفتند آنها را به زندان سه هزار برده اند، بعضی هم گفتند بردندشان دوباره زیر شکنجه، برخی هم هنوز امیدوار بودند که بازخواهند گشت، فردا شب چند نفر دیگر را بردند! باز هم ناباورانه خداحافظی کردیم، آن شب یکی از آنها به بند بازگشت، دقایقی نگذشته بود که حس کردیم مجاهدین دگرگون شدند، روز آخر در اتاق ۱۱۱ مهری تعریف کرد چه شنیده بودند، او گفت: "چنانچه فردی در ورقه بازجوئی خود را مجاهد معرفی کند حتما حکمش اعدام است!" بی شک بازگشت آن‌ روز یکی از بچه های مجاهد از دادگاه هم اتفاقی نبود!

زندانبانان با این شیوه اخبار ناگوار و ترس آور را به بند منتقل ‌کردند، این گونه ترس و وحشت را افزایش ‌دادند، عصر چهارم مردادماه بود، هنوز تلویزیون داشتیم، اخبار تلویزیون جمهوری اسلامی ‌گفت: "مجاهدین به مرزهای ایران حمله کرده اند، آنها از مرز شاه آباد وارد کرمانشاه شده اند." در پایان خبرها اعلام کرد: "همه شان را به درک واصل نمودیم!" تلویزیون فیلمی نشان ‌داد از وقایع و چگونگی حمله مجاهدین به غرب، اجساد مجاهدین روی زمین انباشته شده بود، تلویزیون هنوز روشن بود، پاسدارها داخل بند شدند، در همان لحظه تلویزیون را بردند! از فردای آن روز دیگر به ما روزنامه ندادند! نماز جمعه از رادیو پخش شد، آیت الله موسوی اردبیلی امام جمعه بود، در نمازجمعه شعارهای: "مرگ بر منافق، مرگ بر منافق" و شعار: "زندانی منافق اعدام باید گردد" تن را می لرزاند! با تلاش های آقای منتظری زنان زندانی سیاسی را از سال ۱٣۶٤ تا قبل از جریان حمله مجاهدین به غرب کشور یعنی تا مرداد ۱٣۶۷ اعدام نکرده بودند اما آن روز در خطبه‌ نماز جمعه از حرف های آیت الله موسوی اردبیلی این گونه استباط می شد کرد که حکم ویژه ای برای اعدام زنان مجاهد از آیت الله خمینی گرفته اند!

ما در آن لحظات مطمئن شدیم افرادی را که از بند برده اند اعدام کرده اند! غروب چهارم مردادماه سکوت رعب انگیز و غمباری در بند حاکم بود، زندانیان گرفته و خسته بودند، هر کس تلاش می نمود تا در درد و غم غرق نشود، به این در و آن در می زدم تا اندکی از آن غم خلاصی یابم، هنوز از نوزده نفر بچه های مجاهد اتاقمان (اتاق ۱۱٣) کسی را نبرده بودند اما در آن لحظه اتاق خلوت بود! پشت پنجره رفتم، در فاصله‌ میان نرده های آهنی و شیشه فریاد کشیدم: "چمخاله ....." موج دریا به ساحل خورد! انگار صدایش را می شنیدم! چمخاله این ساحل زیبای شمال را خیلی ها می شناختند و برخی چون من با آن پیوند احساسی داشتند، روزهای خوشی را کنار همسرم در چمخاله گذرانده بودم، می دانستم چمخاله تنها یک ساحل شنی آشنا برای زندانیانی که برخیشان را از نزدیک می شناختم نبود، انگار با فریادم بار همه خاطرات را در موج هایش رها کردم و به دست باد سپردم تا پیام مرا به دیگر زندانیان در سلول های آسایشگاه برساند، آنها روزهای سختی را می گذراندند، با شور و عشق فریاد زدم: "چمخاله ..... چمخاله ..... چمخاله ....."

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ماست و خیارها

غروب هفتم مرداد سال ۱٣۶۷ روز گرمی بود، شام بند را داده بودند، ماست و خیار با کشمش های درشت، اکثر بچه ها این شام ساده را دوست داشتند، کارگرهای اتاق ها سفره را آماده کرده بودند، ناگهان آخرین سری بچه های مجاهد را که اکثر آنها در اتاق ۱۱۱ ساکن بودند صدا کردند! اتاق ۱۱۱ را دوست داشتم، در آن اتاق اجازه داشتم از پشت پنجره اش دانشگاه ملی و مردم در حال گذر را نگاه کنم، در این اتاق بچه های اکثریت و مجاهد باهم زندگی می کردند، از جمله سهیلا درویش کهن اکثریتی هم در آن اتاق زندگی می کرد، سهیلا در سال ۶۷ زیر شکنجه نماز کشته شد، زندانبانان به خانواده اش گفتند خودکشی کرده است! با چشمی گریان با آن بچه های مجاهد روبوسی و خداحافظی کردیم، راه یک طرفه و بی بازگشت بود! مجبور بودند بروند، کسی نمی توانست امتناع کند و یا حتی کمی تأخیر کند! باید می ‌رفتند، رفتند! چقدر دشوار و سخت بود برای همه ما این وداع، در بسته شد، سفره دست نخورده ماند!

نام مهین قربانی را در سری آخر برای اعدام خواندند، دوستان نزدیکش را برده بودند برای اعدام اما او را با دوستان همراهش صدا نکرده بودند، بسیار بیشتر از دیگران غمگین به نظر می رسید، مهین ازجمله اعضای مجاهدینی بود که دیگر خط مشی فکری مجاهدین را قبول نداشت و نماز نمی خواند، مهین در این سال ها به دلیل تغییر ایدئولوژی، تنهائی و شرایط سختی را تحمل کرده بود اما با این وجود هیچ گاه موضعش را علنی به زندانبانان اعلام نکرده بود! او از این می ترسید مبادا همه همفکران سابقش را اعدام کنند و او زنده بماند! عصر یکی از آن روزهای آن تابستان سیاه هراسان از خواب پریده بود، مهتاب و فردین جلوی در اتاق نشسته بودند، مهین پریشان و گریان خوابش را برای آنها تعریف کرد: "خواب دیدم منو برای اعدام بردن، گلوله تنم رو سوراخ،‌ سوراخ کرده بود، تمومی هم نداشتن، تموم بدنم از خون لزج پر شده بود." سپس های، های گریه، از زنده ماندنش بیشتر غصه دار بود، آن روز وقتی صدایش کردند خوشحالی خود را پنهان نکرد! با شادی از این‌ که همراه بقیه می رود دست در گردن همه انداخت و وداع کرد!

دیگر شام را نمی شد خورد! بعد از رفتنشان سکوتی تلخ و ماتم زا در بند حاکم بود، زندانیان با حالتی عصبی تند تند در راهرو راه ‌می رفتند، ماست و خیارها در سطل های بزرگ سرخ‌ رنگ باقی ماندند اما هنوز ساعتی نگذشته بود در بند باز شد، بچه ها برگشتند! از سر بند یکی با شادی و شعف بسیار بلند، بلند داد کشید: "بچه ها برگشتند، بچه ها برگشتند!" زندانیان در آن لحظه مثل مور و ملخ از اتاق ها بیرون آمدند، این بار چشمشان می خندید، ناباور از بازگشتشان دوباره محکمتر آغوش برهم گشودیم، همه به اتاق آخر (اتاق ۱۱۱) رفتیم و آنجا نشستیم، مجاهدین با خنده تعریف کردند که به انتظار نوبت مرگ نشسته بودند اما نوبتشان نرسید! به‌ آنها فرم هائی داده بودند تا موضع و نظرشان را نسبت به مجاهدین و جمهوری اسلامی بنویسند، نظرخواهی برای کشتن‌ بود! به آنها نگفته بودند که دارشان می زنند یا به گلوله می بندند! اتاق ۱۱۱ حضور عزیزانی را گرامی می داشت که از نیمه راه مرگ بازگشته بودند!

آیا آنها را دوباره برای مرگ صدا می زدند؟ کاش می شد به زمین نقبی زد و مخفیشان نمود و کاش می توانستند پرنده باشند و از میله ها به بیرون پرواز کنند! آیا در آن جمع کسی امیدی به زنده ماندن داشت؟ در آن لحظه کسی نخواست به این موضوع بیندیشد، در آن لحظه همه فکر ‌کردند این عزیزان نازنین از راه دشوار مرگ بازگشته اند، همه ترجیح دادند دم را غنیمت شمرند و لحظه ای غصه را کنار گذارند، همه احساس گرسنگی کردند، کارگر اتاق پرسید: "بچه ها شام می خورید؟" پاسخ آری بود، ماست و خیار را در بشقاب های پر بر سر سفره گذاشتند، زندانیان اتاق های دیگر هم سر سفره به مهمانی نه، به ضیافت آمده بودند! ماست و خیار با کشمش و نان لواش چقدر خوشمزه بود، در آن شام ضیافتی با مهمان های بسیار عزیز، بچه های مجاهد از سر شوق خاطره های خنده دارتعریف ‌کردند! صدای خنده مان بلند بود، انگار نه انگار مرگ لحظاتی پیشتر آنجا حضور داشت! ما از مهمانان عزیزمان پذیرائی کردیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح نهم مرداد بار دیگر صدای مرگ از بلندگو پخش شد! نام ها را دوباره خواندند، ما در دو طرف راهرو سالن سه آموزشگاه به صف ایستادیم، توأمان بارش اشک بود و لبخند وداع با مجاهدین، صدای بسته شدن در چون‌ پتکی بر روح و جسممان فرود آمد، تمام شد، از پله ها پائین رفتند، کجا رفتند؟! زندانیان بند یک اتاق در بسته پائین صدای پاسدارهای زن را پشت در شنیده بودند، می گفتند: "دسته، دسته دختران مجاهد را به دار می کشند!" یکی از آنها گفته بود: "دیدی چگونه آن بالا آنها دست های هم را گرفته بودند؟!" خواب مهین تعبیر شد! آیا او را به دار آویختند یا چون خوابی که دیده بود تیرباران شد؟ آیا فرقی می کند؟ گلوله یا طناب دار؟ دیگر بازگشتی نداشتند، برای برخی از افراد بند زمان بردن مجاهدین برای اعدام گوئی اصلااتفاقی نیفتاده! حتی برای خداحافظی با آنها از اتاق هایشان بیرون نیامدند! آنها مجاهدین را ضد انقلاب هائی می دانستند که امتحانشان را پس داده اند! آنها گرم و پیگیر مطالعه و کارهای انقلابیشان بودند!!!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

درخت هلو

در هواخوری بودیم، سه هفته ای از نوروز سال ۱٣۶٨ گذشته بود، درخت هلوی حیاط آموزشگاه پر از غنچه شده بود، آیا سال گذشته هم این همه غنچه داشت؟ آن درخت یادآور همه‌ عزیزانی بود که تا چند ماه پیش در آن بند می زیستند:

سودابه منصوری

اعظم (شهربانو) عطاری

مژگان سربی

سپیده زرگر

اشرف فدایی تبریزی

فروزان عبدی ..... فروزان! بازیکن ملی پوش در سطح ایران و آسیا !

ناهید (فاطمه) تحصیلی

ملیحه اقوامی

میترا اسکندری

فضیلت علامه

سهیلا فتاحیان

سیمین بهبهانی دهکردی

مهین حیدریان

مهناز یوسفی

اشرف موسوی

زهرا شب زنده دار

فرزانه ضیاء میرزایی

محبوبه صفایی

مریم عزیزی

منیره رجوی

سهیلا و مهری محمدرحیمی

شورانگیز کریمیان به همراه خواهرش مهری کریمیان

آزاده طبیب

همه از اعضای مجاهدین بودند، با طناب به دار آویخته شدند، زنان و مردان جوانی که سرودخوانان مرگ را پذیرا شده بودند، زنانی که به دلیل زن بودنشان ابتدا آنها را در گونی کرده بعد طناب دار را کشیدند! رفعت خلدی در بند یک سالن دو آموزشگاه با تیزاب سلطانی در همان روزها خودکشی نمود! می گفتند در زمان اعدام زنان مجاهد رفعت را برای تماشای اعدامشان برده بودند، اکثرشان نشکفته گل، هنوز ننشسته در بهار، در آغاز جوانی در زمان دستگیری دانشجو و یا حتی مثل آزاده طبیب دانش آموز بودند، برخیشان در زندان به ۱۸ سالگی رسیدند! جوانی و عشق را با خود به گور بردند، با مرگشان لبخند بر لب مادران و پدرانشان برای همیشه خشکید، مگر چه کرده بودند؟ بسیاری را سال ۱٣۶۰ در خیابان دستگیر کرده بودند، مجله مجاهد فروخته بودند و یا شاید در تظاهراتی چند شعار داده بودند، از سالن سه دو زن چپ نیز کشته شدند: سهیلا درویش کهن ۲۲ ساله از فدائیان خلق اکثریت در شهریور ۶۷ زیر "شکنجه نماز" کشته شد! آخرین اعدامی از بند عمومی سالن سه آموزشگاه بند زنان اوین فاطمه مدرسی تهرانی (فردین) از اعضای مرکزی حزب توده بود، او را همان گونه که وحشت داشت بعد از کشتار بقیه همراهان و همبندانش در روز ۶ فروردین ۱۳۶۸ به خاطر ندادن انزجار از حزب توده ایران با حکم ویژه آیت الله خمینی اعدام نمودند! 

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هر روز به هواخوری می رفتم تا ببینم غنچه های درخت هلو کی باز می شوند؟ اما آن درخت غنچه هایش هیچ گاه باز نشدند! سرمای اوین سوزاندشان، چندی بعد درخت هم پژمرد و مرد! غریب بود مرگ آن درخت در آن بهار خونین! آیا بهار هم چون ما عزادار نبود؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیرنویس ها:

۱ - اواخر سال ۱٣۶٣ و اوایل سال ۱٣۶٤ با تلاش آیت الله منتظری اعدام زنان زندانی سیاسی لغو شد، زنان زندانی سیاسی را تا قبل از جریان حمله‌ مجاهدین به غرب کشور یعنی تا مرداد ۱٣۶۷ اعدام نکرده بودند، آقای منتظری در خاطرات خود به این موضوع اشاره‌ کرده است.

۲ - با فرمان آیت الله خمینی رهبر حکومت اسلامی در واپسین روزهای حیات خود بزرگترین کشتار زندانیان سیاسی در زندان های ایران آغاز شد: "..... کسانی که در زندان های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند محارب و محکوم به اعدام می باشند! ..... در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است! ....." با این فرمان در فاصله چند ماه ٣ تا ۵ هزار نفر از مخالفین حکومت که اکثرا محاکمه شده و دوران زندان خود را می گذراندند و برخی نیز در انتظار و آستانه آزادی بودند بنا به تشخیص هیأت سه نفره ای از معتمدین خمینی به نام های نیری، پورمحمدی و مرتضی اشراقی در دادگاه هائی چند دقیقه ای محاکمه و به مرگ محکوم شده و بلافاصله اعدام شدند!

٣ - خانم فروزان عبدی پیربازاری یکی از قربانیان کشتار جمعی زندانیان سیاسی ۱۳۶۷ است، خانم عبدی متولد تهران (در سال ١٣٣۶) کاپیتان تیم والیبال ایران و از هواداران سازمان مجاهدین خلق یکی از محبوب ترین چهره های زندان بود و اکثر زندانیان جدا از خط و خطوط او را دوست داشتند، در بازی والیبال همه می آمدند تا او یکی از آبشارهای زیبایش را بزند، در اولین دادگاه وی به ۵ سال زندان محکوم شده بود ولی پس از اتمام دوره محکومیت آزاد نشد! فروزان دوباره دادگاهی شده و به سرعت به مرگ محکوم شد!

٤ ـ "آنتن" اصطلاحی بود که زندانیان در مورد خائنین و جاسوسان رژیم در زندان به کار می بردند!

۵ ـ "ملی کش" اصطلاحی بود که در مورد زندانیانی به کار برده می شد که بعد از اتمام مدت محکومیت رسمیشان به خاطر نپذیرفتن انزجار یا مصاحبه تلویزیونی برای آزادی به هر حال آزاد نمی شدند و همچنان بدون حکم رسمی در حبس می ماندند! شرط آزادی از زندان حتی پس از اتمام محکومیت اعلام انزجار از همه گروه ها و به ویژه آن گروه سیاسی بود که زندانی به خاطر وابستگی به آن دستگیر شده بود و همچنین تعهد مبنی بر این که زندانی پس از آزادی دیگر هیچ نوع فعالیت سیاسی انجام ندهد! در سال های اول دهه ۱۳۶٠ اعلام انزجار باید در حضور دیگر زندانی ها صورت می گرفت! بعدها مقامات به اعلام انزجار کتبی رضایت دادند، بعد از کشتار ۱۳۶۷ گاه شرط آزادی به دادن تعهد محدود شد، خیلی وقت ها اتفاق می افتاد که زندانی حتی پس از اعلام انزجار هم اگر رفتار و برخوردهایش مورد رضایت نگهبانان و تواب ها نبود آزاد نمی شد! علاوه بر اینها خانواده برای آزادی او موظف به گذاشتن وثیقه و ضامن بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

این نوشتار برای نخستین بار در تارنگار عفت ماهباز نوشته شده بود اما چون آن تارنگار وابسته به تارنمای بلاگفا بود و تارنمای بلاگفا نیز از تارنماهای وابسته به رژیم جمهوری اسلامی است تارنگار عفت ماهباز از سوی رژیم جمهوری اسلامی بسته شد و همه نوشته های آن از میان رفتند! عفت ماهباز نویسنده این نوشتار که هفت سال در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم ولایت فقیه زندانی بود در دومین روز فروردین سال ۱۳۶۳ در تهران و در میدان فوزیه پیشین و امام حسین کنونی همراه با شوهرش آقای علیرضا اسکندری (شاپور) دستگیر شد، شوهرش هنگام کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ اعدام شد! همچنان که برادرش علی ماهبازنیز در تاریخ ۲۸ آذرماه ۱۳۶۰ اعدام شده بود! عفت ماهباز پس از رستن از زندان، هست و نیستش را در دوزخ رژیم جمهوری اسلامی رها کرد و به فرامرز گریخت!

 

انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری