یاس زردی که در بهار پرپر شد!

فردین است، نشسته کنار یاس زرد، گل دوست می داشت و گفته بود یاس زرد دوست می دارد، فاطمه اسمش بود اما فردین صدایش می زدند، عید سال ۶۸ در راه است، پس از آن همه کابوس و اعدام، دست به کمر می زند بانوی جوان و زیبای بند که دیگر موئی سیاه در میان موهای پرپشتش دیده نمی شود! و با آن لحن و ظاهر شاد و شوخ و شنگولش می گوید: "چه تونه دامن غم بغل کردین؟ پاشین، پاشین برنامه و بساط هفت سین رو جور کنین، پاشین!"

 

شب از راه می رسد و بیش از روز فکرهای آشفته می آورد! سومین شب است که نمی تواند بخوابد! کلافه شده است! دیوانه وار با خودش کلنجار می رود، او اما تنها نیست، انگاری همه بیدارند! همه غلت می زنند و گاه از خواب می پرند، سر جایشان می نشینند و باز می خوابند! صدایش بارها توی جمجمه و حلقومش می پیچد: "نه، نه، انزجار نمی دم! انزجار نمی دم!" قلب مچاله شده اش با لت هائی درهم فرو رفته و گره خورده تیر می کشد: "اما تو دیگه توانائی و قدرتت همینه، بیشتر از این نمی کشی، ممکنه خراب کنی!" و گریه اش می گیرد، چادر روی صورتش می کشد و خودش را به خواب می زند، اشک ها اما ول کن نیستند، آرزو می کند چند قطره ای اشک بشود و در آن زمین لعنت شده گم شود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دادیار زندان صدایش می کند، همه را می خواهد، تک تک! - "از گروهکت انزجار میدی یا نه؟ انزجار بدی آزاد میشی، هیشکی بدون انزجارنامه از این در بیرون نمیره!" – "آره، کتبی میدم!" با لحنی مؤدبانه و مهربانانه فرمی جلویش می گذارد، پشتش می ایستد تا دیده نشود و می گوید فرم را پر کند: "این جانب ..... از گروهک فدائی ..... اعلام انزجار می کنم! ....." – "حالا چشمبندتو درست بذار و برو، خونوادتم خبر می کنیم وثیقه و ضامن بیارن تا آزاد بشی! نمی تواند باور کند! اگه کلک زده باشن چی؟ اما چه فرقی می کنه، من اونی که بهش رسیدم نوشتم، نه، زیاد فرقی نمی کنه! حسی غریب اما به سینه اش چنگ می زند، سینه ای که برای آزادی غنج می زند، هیچکس در بند نیست، چند تائی را برای پر کردن انزجارنامه برده اند و بقیه هواخوریند، کنجی می نشیند و به دیوار بند زل می زند، خداحافظ بند در بند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

به سلول انفرادی برده می شود، می گفتند پیش از آن که زندانی آزاد شود ۲ تا ۳ روز می باید در انفرادی بماند تا خبر و اطلاعات تازه بیرون نبرد! پا که به سلول می گذارد تنش می لرزد، ترس برش می دارد، به یاد می آورد که زندانیان محکوم به مرگ را هم پیش از اعدام به سلول انفرادی می بردند، وسائلش را گوشه ای پرت می کند و تکیه زده به دیوار روی زمین می نشیند، "تلفن زدیم خونواده وثیقه و ضامن بیارن" نه، نه، حتمی می خوان آزادم کنن، کمی آرام می گیرد، مشتی آب از شیر دستشوئی کوچک سلول به صورتش می زند، از پس غشای آب زلال ردیفی نام بر دیوار می بیند، زیر نام ها نوشته شده است: "ما رفتیم دادگاه، تبعیدی به گوهردشت هستیم!" پا سست می کند، قلبش تیر می کشد، به محکومین مرگ می گفتند: "تبعیدی به گوهردشت!" پس سر بر دیوار سلول می کوبد! بوی ترس و مرگ و عطر نام ها و یادها سلول را پر کرده اند و او را گیج! لحظه ای به ذهنش می رسد نامش را بر دیوار بنویسد اما منصرف می شود: "اونا به من نگفتن تبعیدی گوهردشت هستم، اگه می خواستن منو اعدام کنن نمی گفتن به خونه زنگ بزنم بگم وثیقه و ضامن بیارن." آرام می گیرد اما نام ها مگر می گذارند؟ کنار نمی روند! ضعف و خستگی و بی خوابی بی حالش می کنند.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در سلول که باز می شود از خواب می پرد: "پاشو وسائلتو جمع کن بیا !" گیج می خورد، ترس و ناباوری و شادی، معجونی غریب در جمجمه و سینه اش می سازند، چند نفری هستند، سوار مینی بوسشان می کنند، وقتی از محوطه بندها دور می شوند از آنها می خواهند چشمبندهایشان را بردارند، نفسی به راحتی می کشد، صدا را باور ندارد: "برو، آزادی!" پاها اما انگاری به زمین چسبیده اند! "د برو دیگه!" نه، پاها از زمین ناباوری کنده نمی شوند! در که باز می شود مادر و پدر و خواهرش را می بیند، و بعد پرواز پرنده ای، چیزی مثل یک موسیقی آرام و سلول و نام ها و فرم انزجارنامه و چهره مریم و شادی و فردین و ..... در آغوش مادر ساک از دستش می افتد، شورابه صورت مادر را مزه می کند، پدر بر پیشانیش بوسه می زند و خواهر چنگ درون گیسوان سپید شده اش فرو می برد و پیشانی بر پیشانیش می نشاند: "دیدی بالاخره آزاد شدی؟ دیدی؟"

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

شمشادها هنوز سبز و براقند، دستی بر آنها می کشد و به طرف گلخانه می رود، در گلخانه را که باز می کند بوی نا و گل و برگ به مشامش پاچیده می شود، گلدان ها سر حال و شادابند و محبوبه های شب انگاری روز هم عطرافشان شده اند، سایه ای روی گلدان ها می افتد، پدر به دنبالش آمده است: "گلدونای خودتن دخترم، یادته؟ خودت برام خریدی، وقتی گرفتنت دوتاشون کردم، هر دو تام سر حال و سرسبزند." به یاس های زرد خیره می شود! "به چی فکر می کنی دخترم؟" – "به هیچ چی پدر!" اما نه! فردین است، نشسته کنار یاس زرد، گل دوست می داشت و گفته بود یاس زرد دوست می دارد، فاطمه اسمش بود اما فردین صدایش می زدند، شوخ و لبخند به لب، زندگی بود این زن: "می خواستن تو شهریور اعدامم کنن، گفتن وصیت کن، گفتم من اسمم فردین نیست، فروردین اسم واقعیه منه، متولد فروردینم، منو فروردین اعدام کنین، اونام گفتن چون تو بچه خوبی بودی باشه، قبوله!" و می زند زیر خنده! با مرگ هم شوخی می کند این زن، زنی که از سال ۶٤ زیر اعدام بود، با ساکی کوچک و هر بار که صدایش می زدند ساکش را برمی داشت و می گفت: "این دفعه دیگه کارم تمومه! می دونی آزاده از چی بیشتر ناراحتم؟ میگن ما زنا رو قبل از اعدام می کنن تو کیسه! موقع اعداممونم نمیذارن اون جوری که دوست داریم باشیم، من دوست دارم ایستاده و شق و رق اعدام بشم، اینم به ما نمی بینن!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

عید سال ۶۸ در راه است، پس از آن همه کابوس و اعدام، دست به کمر می زند بانوی جوان و زیبای بند که دیگر موئی سیاه در میان موهای پرپشتش دیده نمی شود! و با آن لحن و ظاهر شاد و شوخ و شنگولش می گوید: "چه تونه دامن غم بغل کردین؟ پاشین، پاشین برنامه و بساط هفت سین رو جور کنین، پاشین!" – "تو هم دلت خوشه فردین؟ بعد از این همه اعدام حالا عید بگیریم؟" – "آره، اتفاقا حالا وقت عید گرفتنه!" و همه می دانند فردین زیر اعدام است! خاکشیر خیس می کنند، روی ظرف پلاستیکی ئی شبیه بطری جوراب می کشند و خاکشیر را روی جوراب می مالند و سبزه سبز می کنند، تخم مرغ رنگ می کنند، سیب، سکه، سرکه جور می کنند و هفت سینی زیبا می چینند، هر سال به وقت سال تحویل می خواندند و می رقصیدند، رقص های دسته جمعی کردی و لری و قاسم آبادی بیشتر، امسال اما هیچکس نمی رقصد جز فردین! شروع می کند، می خواند و می رقصد و آنها دور از چشم او اشک هایشان را پاک می کنند! فردین فروردین ماه سال ۶۸ اعدام شد! تنها یک بار فراموش می کند ساک کوچکش را بردارد و با خود ببرد، وقتی برای اعدام صدایش می زنند!

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صدا از میان یاس زرد است: "آزاده، تو نمی خوای برقصی دختر؟" – " نه فردین، من رقص بلد نیستم!" تاب نگاه کردن به یاس های زرد را ندارد، از گلخانه بیرون می زند، پا به نمازخانه مادر می گذارد، سجاده و مهر و تسبیح و چادر و مقنعه، مثل همیشه منظم و دلنشین گوشه نمازخانه پهنند، بوی گلاب بوی همیشگی نمازخانه است، پای پنجره کوچک نمازخانه می نشیند، چشم به سوی باغچه شمشادها دارد، می خواهد پنجره را باز کند اما قاب عکسی که بر بالای دیوار پنجره کوبیده شده میخکوبش می کند: "این عکس نیری قاتل اینجا چیکار می کنه؟!" می خواهد از اتاق بیرون برود، صدای نیری نمی گذارد: "کیفرخواست شما خوانده شده، دفاعی دارید بکنید؟" – "نه! شما که کیفرخواست رو خوندید، چیزی برای گفتن ندارم!" – "بالاخره نماز می خوانید یا نه؟" –"این مسأله شخصی منه، جواب نمیدم!" صدای مادر توی نمازخانه می پیچید: "اینجا چیکار می کنی دختر؟ نکنه اومدی نمازهای عقب افتادتو بخونی؟" هر دو می خندند!

"راستی مادر، اون قاب عکس رو من قبلا اینجا ندیده بودم، تازه خریدیش؟" – "نه، این یادگار پدرمه، پیش خالت بود، ازش گرفتم، آخه آقاجون خدا بیامرز مرید و شیفته مولای متقیان علی علیه السلام بود!" دستی بر شیشه پنجره نمازخانه می کشد و پنجره را باز می کند، نسیم دلنشین و آرامبخش صورتش را نوازش می کند، صدای شادی را از پشت شمشادها می شنود، شادی است که سرک می کشد: "سلام خاله آزاده، خوبی؟" دو چشم درشت و روشن هم با شادی هستند، نازلی است، دختر جلال - "سلام خاله آزاده، می بینی ما چقدر بزرگ شدیم؟" می خواهد جوابشان را بدهد اما پشت شمشادها گم می شوند، صدای پدر می آید: "شمشادها چطورن دخترم؟" – "خیلی خوبن پدر، سبز و شاداب و زیبا" پنجره را می بندد و بی آن که به قاب عکس و سجاده و مهر و تسبیح و چادر و مقنعه مادر نگاه کند از نمازخانه بیرون می آید.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

این نوشتار در پیوند با نوشتار: "ششم فروردین ماه سالگرد اعدام ددمنشانه فاطمه مدرسی" در لینک زیر است:

http://www.iranglobal.info/node/31091


 

منبع: 
http://news.gooya.com/politics/archives/2012/08/145176.php
برگرفته از: 
کتاب: "پنجره کوچک سلول من" نوشته: "مسعود نقره کار"
انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری