نلسون ماندلا و یاد علی های سرزمین ما !

۲۸ آذرماه ۱۳۶۰ با تلفنی از اوین آدرس خانه تازه علی ماهباز (برادرم) را پس از اعدامش به ما اعلام کردند! در سوز و سرمای دی ماه به خاوران رفتیم! همه جا خاک و خاک بود بی هیچ نشانی از قبرستان و در آستانه در با خط درشت و کج و معوجی نوشته بودند: "لعنت آباد!" تلخ بود و همچنان تلخ است!

 

 


لحظه اولی که خبر مرگ ماندلا را شنیدم در بهتی گنگ و غمی نامفهوم از خود پرسیدم: "چرا غمگین باشم؟ او انسانی بود که در ستیز، با زندگی برای آزادی دستاوردهای بسیار برای مردم جهان باقی گذاشت، او اکنون در جهان اندیشه، پیروز میدان صلح است و آموزش هایش برای نسل آتی همیشگی و ماندگار است." با این اعتقاد خواستم همپای همه همرنگان و مردم سرزمینش جلوی سفارت آفریقای جنوبی در لندن با شادی برقصم! به قول آنها ماندلای ما کسی است که در ماراتن زندگی پیروز میدان است و باید زندگی او را جشن گرفت! اما زمانی که جلوی انبوه مردمی با رنگ های مختلف در طیفی از رنگین کمان جلوی سفارت آفریقای جنوبی، ایستاده برای امضا، رسیدم به احترام کلاه از سر برداشتم، گلی در کنار انبوه گل های دیگر گذاشتم، ناگهان بغضم ترکید! با دست هائی فشرده در بغل، با اندوه فراوان مقابل عکس ماندلا و بستری از گل ها، گوئی که برایم خود او بود زار گریستم! دیگران با تعجب مرا می نگریستند! به خود آمدم، پرسیدم: "این اشک، این همه اندوه از چه روست؟ برای از دست دادن ماندلای ماست که جهانی با اوست و یا برای....؟!"

واقعیت آن بود که گل های افتاده بر بستر خیابان ترافالگار، گوشه سفارت آفریقای جنوبی، بی آن که بخواهم مرا به گلزار خاوران بردند! همان جائی که نخستین بار همراه خانواده ام به آنجا رفتم! ۲۸ آذرماه با تلفنی از اوین آدرس خانه تازه علی، برادرم را به ما اعلام کردند! در سوز و سرمای دی ماه به خاوران رفتیم! همه جا خاک و خاک بود بی هیچ نشانی از قبرستان! در آستانه در، همان جائی که پشت دیوارش با خط درشت و کج و معوجی نوشته بودند: "لعنت آباد!" در آستانه در، قدمی جلوتر، ردیف چهار، قبر شماره ۵٨ ، بر سر مزار خاکی بی سنگ قبرش رفتیم و گل گذاشتیم! تلخ بود و همچنان تلخ است! بوی نم خاک تازه کنده شده می آمد! دو سه ردیف دور و برش برجستگی خاک های برآمده، نمای انسانی بود از جنس ماندلا ، همانند او شریف، بعدها حتی اجازه رفتن بر سر آن خاک و گل گذاشتن و گریه کردن بر روی آن مزار را از همه منع کردند!

در مرگ ماندلای شریف گل های گوشه خیابان ترافالگار مرا یاد صدها جوانی انداخت که در سنین حداکثر ۳۰ - ۳۵ ساله در گودال هائی که برایشان کندند دفن شدند! یاد آثار چرخ بولدوزرهائی که بارها  در سال ۱۳۶۸ از روی اجسادشان گذر دادند تا حتی نمودی از استخوان تنشان در خاک بر جای نماند! جوانانی که با روش های مختلف خواستار آزادی و عدالت اجتماعی بودند بی شک بسیاریشان حداقل در صلح، عدالت خواهی به گونه ماندلا می اندیشیدند!

در مرگ ماندلای شریف به یاد صفرخان قهرمانی از زندانیان سیاسی مشهور در زمان پهلوی افتادم، وی در زمان آزادیش طولانی ترین زندان سیاسی را در تاریخ ایران (به مدت ۳۲ سال) تحمل کرده بود و به یاد محمدعلی عمویی زندانی سیاسی که با تحمل ۳۷ سال زندان دو رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی هنوز از آزادی کامل برخوردار نیست افتادم! ماندلا در سال ۱۳۷۰ زمانی برای سخنرانی به دانشگاه تهران رفت شنید آقای عمویی ۳۳ سال است زندان کشیده و هنوز در زندان است! ماندلا آزادی عمویی را از حکومت درخواست نمود! به یاد علی و شاپور و خلیل و مجتبی و منصور و حسن و سیمین و سهیلا و پروین و دیگر زندانیان جوانی که با سر پرشور در خاک شدند افتادم! اگر آنها زنده بودند شاید هر یک می توانستند ماندلایی باشند برای سرزمین ما و یا حداقل ماندلایی در حیطه زندگی دور و بر خود!

در مرگ ماندلای شریف به یاد انسان های سرزمینم افتادم، به یاد آنهائی که جان فرزندانشان را همچون برادرم علی ستاندند و فاجعه اعدام را بر سرشان آوار کردند، همان گونه که ما گرفتارش شدیم! به ندا و سهراب و شبنم و ..... آن جوانی نابشان، به خواهر و مادر ستار بهشتی فکر کردم  که او را در هر زمان به گونه سی و اندی ساله به خاطر خواهند داشت! همان گونه که من و مادر و .... همه هنگام شاپور را سی و اندی ساله می بینیم! امروز در آذرماه ۱۳۹۲ در این سوی دنیا در مرگ انسانی بزرگ به یاد برادرم علی و همه علی هائی هستم که چون او در خط مشترک با ماندلا برای صلح، عدالت خواهی و آزادی جان ستانده شدند! امروز سی و دو سال از آن تاریخ می گذرد، خون های به ناحق ریخته انسان های آگاهی که زندگی را تنها برای خود نمی خواستند فراموش نخواهند شد! یاد آنان در هر آذری، در هر سرخ برگی و یا برای آن دیگری هر ماه مهر و آبان، خرداد و مردادی و یا در هر گوشه خیابانی در این سوی دنیا آنان را به یاد می آورد که عزیزانشان چگونه زیستند و چگونه جان ستانده شدند!

همان گونه که  یاد علی با من است و خواب او بر چشمان رؤیاهایم! علی که عاشق زندگی بود، عاشق بچه ها و همسرش، با این حال به همبندانش در سال شصت به جدی و شوخی گفته بود: "کهکشان به این بزرگی و عظمت که کره زمین بخش کوچکی از آن است و میلیاردها انسان در آن زندگی می کنند، در مقابل این عظمت و بزرگی، زندگی یک انسان چه ارزشی می تواند داشته باشد اگر که جان ستانده شود...!؟" سی و دو سال است که به یاد می آوریم علی ماهباز را که عقربه زمان برای او در شامگاه روز ۲۸ آذر متوقف مانده است!

سال ها رفته هنوز

سرخ برگ های گذر

همچو عطر گل سرخ خانه ما

پیوند یاد تواند

آخرین برگ درخت

در آذر سرد

خوانده و رقصیده

بر سر دار بلند

عفت ماهباز - آذر ۱۳۹۲ - لندن 

http://efatmahbaz.com


efatmahbas@hotmail.com


مطالب دیگری در مورد علی ماهباز

http://www.iran-emrooz.net/social/index.php/social/more/5892

http://news.gooya.com/politics/archives/2008/12/080997print.php

http://news.gooya.com/politics/archives/2012/12/152275print.php

http://mail.gooya.eu/politics/archives/2009/07/090750.php

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=25797

http://efatmahbaz.com/index.php?limitstart=10


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


زیرنویس:

١- سفارت آفریقای جنوبی جنوبی در لندن در میدان ترافالگار لندن قرار دارد.

۲- علی ماهباز در روز ٢٨ آذر ١٣۶٠ در خاوران به خاک سپرده شد و تنها به خانواده اش نشانه ردیف چهار، شماره شصت و هشت را دادند که در سال ۶۸ زمانی که گالیندوپل به ایران برای گزارش حقوق بشر سفر کرد حکومت به طور کلی وجود چنین قبرستانی را منکر شد! و بولدوزرها بارها و بارها آنجا را زیرو رو کردند! بنا به گفته کسانی که در سال ۶۰ او را دیدند علی ماهباز (از فدائیان اکثریت) در دادگاه سه چهار دقیقه ای از او  تنها دو سؤال پرسیده شد: ۱- آیا هواداری از سازمان فدائیان خلق - اکثریت را قبول داری؟ ۲- آیا کمک داروئی در سال ۱۳۵۸ به این سازمان را در خلال درگیری کردستان قبول داری؟ که هر دو جواب ایشان مثبت بود! به همین سادگی! و بقیه اش را که می دانید! همان شب دادگاه، ایشان را برای اجرای حکم بردند!  

٣- ستار بهشتی (۱۳۵۶ - ۱۳۹۱) کارگر و وبلاگنویس ایرانی بود که در تاریخ ۹ آبان ماه ۱۳۹۱ توسط پلیس فتا دستگیر شد، او به اتهام اقدام علیه امنیت ملی از طریق فعالیت در شبکه اجتماعی فیسبوک بازداشت و به مکانی نامعلوم منتقل شده بود! در مدت بازجوئی به شدت از سوی پلیس فتا شکنجه شد! و در همین جریان درگذشت و در گورستان رباط کریم (محل زندگیش) به خاک سپرده شد!

۴- نلسون ماندلا در سال ۱۳۷۰ برای سخنرانی به دانشگاه تهران رفت، در آن‌ زمان محمدعلی عمویی از رهبران حزب توده در زندان بود، آقای عمویی در زمان شاه ۲۵ سال (از ۳۲ تا ۵۷) و بعد از انقلاب و تا آن زمان ۸ سال (از ۶۲ تا ۷۰) در زندان بود! یعنی مجموعا تا آن زمان می شد ۳۳ سال! وقتی ماندلا به دانشگاه تهران رفت همسر آقای عمویی در آخرین لحظه که او داشت سوار ماشین می شد به سمتش رفت و نامه ای به او داد که در آن وضعیت آقای عمویی تشریح شده بود، گویا همان روز یا فردایش در یکی از جلسه ها هاشمی می گوید: "مفتخریم میزبان کسی هستیم که بیشترین زندان سیاسی را در جهان کشیده." ماندلا هم گفته: "نه! یک نفر در زندان های شما هست که بیشتر از من زندان کشیده! خواسته من این است که او را آزاد کنید!" سعید حجاریان اخیرا در مصاحبه ای این ماجرا را روایت کرد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

عفت ماهباز که هفت سال در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم ولایت فقیه زندانی بوده است در دومین روز فروردین ۱۳۶۳ در تهران و در میدان فوزیه پیشین و امام حسین کنونی همراه با شوهرش آقای علیرضا اسکندری (شاپور) دستگیر شد، شوهرش هنگام کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ اعدام شد! همچنان که برادرش علی ماهباز نیز در تاریخ ۲۸ آذرماه ۱۳۶۰ اعدام شده بود! عفت ماهباز پس از رستن از زندان، هست و نیستش را در دوزخ رژیم آخوندی رها کرد و به فرامرز گریخت!


 

ایمیل نویسنده: 
منبع: 
http://efatmahbaz.com/index.php?option=com_content&view=article&id=138:2013-12-18-19-53-18&catid=37:2010-04-28-12-21-16&Itemid=71
انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری