پروین خواهر من، دوست من، همه کاره من بود!

جیغ کشیدم: "قاتل ها ! شما او را کشتید! شما آدمکش ها !" روی سرم ریختند! مثل توپ این طرف و آن طرف پرت می شدم! توی سرم می زدند! فقط توانستم سرم را میان دو دست بگیرم! چند دقیقه بعد با سر و روئی کبود و ورم کرده میان بچه ها نشسته بودم و گریه می کردم .....

 

 

 

..... زندانی هائی را که در بهار ۱۳۶۶ به گوهردشت فرستاده بودند دوباره به اوین برگرداندند و به طبقه همکف و سه اتاق بند یک فرستادند و در اتاق ها را بستند! بعد از این که ما اجازه هواخوری پیدا کردیم با آنها تماس برقرار کردیم، سوغاتی های خوبی برایمان داشتند، سیگار و کتاب، کتاب های امانتی کتابخانه گوهردشت را با خطی بسیار ریز رونویسی کرده بودند و مخفیانه با خود آورده بودند که به ما هم رسیدند، هفته ها کار ما این بود که آنها را با خطی خوانا بازنویسی کنیم و برای عموم قابل استفاده!

در این میان کتابی بود از برشت درباره وظیفه تئاتر و فن فاصله گذاری در تئاتر، بیشتری ها در این باره هیچ نمی دانستند، چند نفری هم بودند که اندک اطلاعاتی در این مورد داشتند اما آن روزها همانند کارشناسان هنری درباره تفاوت میان سبک و روش برشت با استلاوینسکی بحث می کردیم، بارها درباره اجرای نمایشنامه ای در زندان خیال پردازی کردم، شاید که دیگران هم چنین رؤیایی در سر پرورانده باشند، اگر چنین کاری می شد چقدر می توانست سرگرم کننده و جذاب باشد، بی تردید زندانی های مستعد برای اجرای آن کم نبودند اما چنین رؤیایی هیچ وقت عملی نشد، حتی حرفی از آن هم به میان نیامد، دست زدن به چنین کاری بیش از هر چیز نیازمند یک توافق عمومی بود!

کتاب دیگری داشتیم از پاولوف درباره واکنش های شرطی و تئوری هایش در مورد آموزش و زمینه های یادگیری، دو، سه نفر که در حوزه کارکرد مغز تحصیلاتی داشتند برای دیگران کلاس درس گذاشتند، دانستیم بخش چپ مغز چگونه عمل می کند و بخش راست چه کارکردی دارد، دانسته هایمان محدود بودند، منبع مطالعاتی نداشتیم و قادر نبودیم نارسائی ها و کمبودهای نظری را تشخیص دهیم، کتاب پاولوف برای همه ما همچون بتی بود، ساده نگری پاولوف را در توضیح مسائل پیچیده روانشناسی اجتماعی نمی دیدیم و نسبت به توضیح های او شکی به دل راه نمی دادیم، آیا به راستی می شود بیماران روانی را به دو دسته تقسیم کرد و با تجویز برومورها و مواد مخدر مشکلات روانی انسان ها را پاسخ داد؟ بعدها کتاب تحول نظرات فرویدیسم و رد این مکتب روانکاوی هم به دستمان رسید، کتاب خوبی بود اما نه تنها کافی نبود بلکه مانع از آن می شد که اهمیت نقش فروید را در تحلیل ضمیر ناخودآگاه و روانکاوی دوران کودکی ببینیم.

کتاب: "شعر چگونه ساخته می شود" مایاکوفسکی شاعر روسی از بهترین کتاب هائی بود که آن روزها خواندم، بحثی داشت درباره شعر نو و نیز آخرین سروده یسنین شاعر روس و دوست مایاکوفسکی قبل از خودکشی وی و نیز پاسخ مایاکوفسکی به او در شعر بلند دیگری که زندگی را تقدیس می کند: "مردن در این زندگی هرگز مشکل نبوده است! ساختن یک زندگی به مراتب مشکلتر است!" شگفتا که خود مایاکوفسکی هم به فاصله کوتاهی بعد از این شعر بلند و سرشار از روح زندگانی در سال ۱۹۲۶ خودکشی کرد! رونویسی کتاب ها را با دقت و وسواس انجام می دادیم، جا افتادن یک واو هم پذیرفتنی نبود و سهل انگاری نسبت به اثر نویسنده به شمار می آمد چرا که می توانست معنی را واژگونه سازد، نوشتن و خواندن کتاب ها نوبتی بودند، حتی بعد از نیمه های شب اما احتیاط می کردیم که چشم هیچ پاسداری به کتاب ها نیفتد!

در آن بند هفته های اول خسته و عصبی بودم، دیگران هم، منتظر بهانه ای بودیم تا خشممان را سر دیگری خالی کنیم! به کوچکترین بهانه ای همدیگر را می رنجاندیم، در چنین روزهای ملال انگیز، تنهائی را ترجیح می دادم، پروین بیشتر از همه در خود فرو رفته بود، بیشتر وقت ها به تنهائی قدم می زد و غم و خستگی عمیقی در چشم های زیبایش لانه کرده بودند، در این بند برنامه گروه روزنامه خوانی ما که آن همه رویش حساب می کردیم از هم پاشید! دلیلش را هم دانستیم و هم ندانستیم! بهانه ها ناچیز بودند، این که هواخوری نداشتیم و دور هم نشستن و پچ پچ ما احتمالا توی ذوق دیگران می زد، من و دوست دیگری سر تعیین جا کارمان به جر و بحث و تندخوئی کشید و او از شرکت در گروه اعلام انصراف کرد، دو عضو دیگر گروه هم بی تفاوت ماندند .....

پروین به زندگی خود خاتمه داد!

..... "مردن در این زندگی هرگز چیز تازه ای نبوده است، زندگی در زیستن نیز نیست!" (از آخرین سروده یسنین، شاعر روسی قبل از خودکشی) شاید پروین گلی آبکناری این شعر را با تأمل بیشتری خوانده بود و شاید حرف خودش هم بود! او در یکی از آخرین شب های سرد پائیز سال ۱۳۶۶ با خوردن داروی نظافت به زندگی پایان داد، بدون هیچ حرفی و بدون هیچ یادداشتی!

اواخر پائیز سال ۱۳۶۶ در حسینیه میزگردی سازماندهی شده بود با شرکت رهبران و اعضای گروه های چپ که در زندان سر تسلیم فرود آورده بودند! مدت ها بود که دیگر در زندان از این برنامه ها خبری نبود و یا شاید ما که به حسینیه نمی رفتیم از وجود آنها بی اطلاع بودیم، این بار نیز به رغم دستورهای مکرر پاسدارها هیچ یک از ما به حسینیه نرفت! زندانبانان تدبیر دیگری به کار بردند، برنامه های میزگرد را همزمان از بلندگوی اتاق ها پخش می کردند! به ناگزیر ما هم حرف ها را می شنیدیم، بعضی از زندانی ها در آن ساعت ها به عمد از اتاق بیرون می رفتند و در ته راهرو یا دستشوئی، جائی که صدای بلندگو به وضوح شنیده نمی شد خود را به کاری مشغول می داشتند! این برنامه ها هر روز حوالی ساعت سه شروع می شدند و تا غروب ادامه می یافتند، روزهای اول برنامه مربوط به رهبران حزب توده بود، از تاریخچه تشکیل حزب کمونیست در ایران شروع کردند و سپس از جنبش جنگل و خیانت حیدر عمواوغلی گفتند و بعد از خیانت های حزب توده در جنبش ملی گرائی مصدق و ملی شدن نفت و دست آخر از جاسوسی این حزب برای شوروی! این صحبت ها که گاه به اسناد و نقل قول های معتبری هم متکی بودند دو هفته ای به درازا کشیدند.

گاه در توضیح حادثه ای میانشان اختلاف می افتاد و بعضا یک نفر از آن جمع مورد حمله و اتهام قرار می گرفت و درگیر کشمکش های لفظی می شدند! کیانوری بیشتر از همه مورد اتهام واقع می شد، برایم شگفت انگیز بود که او به رغم مصاحبه های قبلیش این بار از خود و گه گاه از حزب توده و گذشته آن دفاع می کرد! گفتگوها که ابتدا حول و حوش بررسی تاریخی دور می زدند در ادامه به جاهای دیگر کشانده شدند، هفته های بعد افرادی از گروه های دیگر صحبت کردند، این بحث ها بیشتر به قصد خراب کردن شخصیت های سیاسی انجام می گرفتند و بسیار زیرکانه نام افراد طوری درهم آمیخته می شد که تفکیک میان کسانی که مقاومت کرده و اعدام شده بودند یا اصلا دستگیر نشده بودند با نادم ها برای شنونده مشکل می شد! دقت و اطلاعات کافی لازم بود تا شنونده نسبت به همه چهره های سیاسی دچار تردید نشود، افشاگری مربوط به سازمان پیکار و نیز مجاهدین بخش مارکسیست ـ لنینیست بیشتر حول و حوش روابط آزاد میان مرد و زن دور می زد! نام ها را درهم می آمیختند و ریاکارانه قضیه را طوری وانمود می کردند که گوئی مسأله اصلی یارگیری زوجی بوده و نه موضوعات سیاسی و مبارزاتی و ..... با این که از این حرف ها به شدت عصبی می شدم اما نوعی کنجکاوی باعث می شد که به آنها گوش بدهم!

در لابلای صحبت ها پیرامون سازمان اکثریت مثلا به صفحه هزار و چندم بازجوئی های انوشیروان لطفی استناد می کردند و شنونده را سردرگم می کردند که مگر یک زندانی در بازجوئی ها چند صفحه می تواند بنویسد؟ مسئول برنامه پیشتر رفته و می گفت لطفی (که آن سال هنوز اعدام نشده بود) خود را داوطلب شرکت در این برنامه کرده است اما آنها (برنامه ریزان میزگرد) به دلیل بیماری او از شرکت دادنش عذر خواسته اند! در حالی که خود لطفی که آن روزها در اثر شکنجه های زیاد با عصا راه می رفت این مسأله را تکذیب کرده بود! ما با تأمل و احتیاط در قضاوت بیگانه بودیم! به قاعده تجربه های هر یک از ما در زندان می بایست به ما آموخته باشند که از دور و چشم بسته داوری کردن در زندان جنایتی است که جز خواسته رژیم چیز دیگری نیست اما ما نه تنها در داوری محتاط نبودیم بلکه آنجا که پای منافع تنگ گروهیمان بود سنگدل هم می شدیم! آن شب یکی به کنایه گفت: "دیدی لطفی هم تقش درآمد؟" دیوانه وار فریاد زدم که من اصلا این آدم را نه می شناسم و نه درباره اش داوری می کنم اما قضاوتم را هم بر پایه حرف و ادعای یک تواب جاسوس و مجری برنامه، نماینده وزارت اطلاعات قرار نمی دهم!

شبی دیگر نوبت یکی از اعضای راه کارگر رسید، از تناقض های سیاسی این سازمان درباره حاکمیت، جنگ و مبارزه سیاسی و نظامی گفت، ضمن حرف هایش بی مقدمه و بی ربط به این هم اشاره کرد که در تابستان ۱۳۶۲ با مهران شهاب الدین یکی از رهبران این سازمان همسلول بوده و این که مهران صدای دو نفر دیگر از رهبران سازمان را شناسائی کرده بود! از همان لحظه پروین همسر مهران شهاب الدین در خود فرو رفت و هیچ نگفت! بعد از پایان برنامه من و دوستان دیگرش هر چه کردیم با شوخی و طنز که او را از آن حال افسردگی درآوریم نشد! برای اولین بار سر سفره شام حاضر نشد! خندیدیم و از آش زندان تعریف ها کردیم که لبخندی بزند، نزد! شاید اصلا صدای ما را نمی شنید! در دنیای دیگری بود! باز هم مثل هر شب موقع اخبار جلوی تلویزیون نشست اما توجهی به اخبار نداشت! نگاهش مات و غم آلود بود، بی هیچ کلامی به یکی از زندانی ها در دوختن لباسش کمک کرد، بعد از پایان اخبار که همه از جا بلند شدیم او همچنان نشسته بود و مشغول بافتن، فکر کردم در این لحظه به تنهائی احتیاج دارد! شب که مشغول انداختن رختخواب ها بودیم رفت بالای کمد و به ظاهر لباس هایش را جمع و جور کرد، پائین که آمد ساک حمام دستش بود.

به او گفتم که در این ساعت آب گرم نیست، زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم و رفت، پشت سرش رفتم، دیدم داخل یکی از کابین ها شد، تصور کردم برای شستن لباس زیرش رفته است، کاری که شب ها می کردیم، من و چند نفر دیگر مسواک زدن را کش دادیم تا بیاید بیرون، بوی داروی نظافت می آمد، غیر عادی نمی نمود، کسان دیگری هم در سایر کابین ها بودند، بیرون آمد و رفت طرف اتاق، رختخواب من و او کنار هم بود، سرش را کرده بود زیر پتو! می خواستم سر حرف را باز کنم تا او دردش را بگوید، کلامی بر زبان راند و این سکوت سنگین را بشکند! لحظه ای آرزو کردم کاش گلی اینجا بود، شاید با او درد دلش باز می شد، پروین و گلی باهم دوست بودند و همیشه به نظرم رسیده بود که یکدیگر را خوب می فهمند، لحظه ای پتویش را کنار زدم و این آرزو را به زبان آوردم، به سرعت پتو را کشید! مستأصل بودم که چه بکنم و خوابم نمی برد که صدایش را که به هق هق گریه می مانست شنیدم! چند دقیقه بعد استفراغ کرد! دانستم صدای گریه نبوده، چیزی شبیه آروغ زدن بوده! لابد می خواست جلوی تهوعش را بگیرد، غذا استفراغ کرد اما بوی تند داروی نظافت می داد! با وحشت گفتم: "پروین راستش را بگو! چه خورده ای؟ داروی نظافت؟" به تندی جواب داد: "مگر بچه ای؟"

نگاهش را دیدم، چنان بیزاری در آن بود که تا آن وقت نه در چشمان مهربان او و نه در هیچ نگاهی ندیده بودم! در تردید مانده بودم چه کنم؟ ظن خود را به دیگران بگویم؟ اگر اشتباه کرده باشم چه؟ پروین این اشتباه مرا می بخشید؟ بچه ها آمدند کمک، پروین گفت که احتیاج به کمک ندارد و سرش را دوباره برد زیر پتو! چند نفری آب و دستمال آوردند تا زمین را تمیز کنند، از سلول بیرون دویدم، فکری مثل جرقه از ذهنم گذشت، رقیه معمولا قرص ب - شش (داروی ضد تهوع) داشت و شاید به درد می خورد، رفتم سراغ رقیه، توضیح می خواست که دارو را برای چی و کی می خواهم، گفتم که عجله کن، پروین حالش خوب نیست و استفراغ کرده است! رقیه خوش صحبت بود و دلش هم پردرد، مصاحبه را شنیده بود، گفت: "پروین چرا خودش را اذیت می کند؟ مگر بچه است که به خاطر مزخرفات یک عده خائن ....." گفتم: "این حرف ها را بگذار برای بعد!" رفت پی قرص ها، من هم به دنبالش! جلوی دستشوئی که رسیدم پروین را دیدم که کنار فاضلاب چمباتمه زده بود و استفراغ می کرد! داروی نظافت را که بیرون می ریخت دیدم! مهرانگیز بالای سرش ایستاده بود، ناباورانه یکدیگر را نگاه کردیم! من دویدم طرف در و کوبیدم!

چند لحظه بعد فرزانه هم رسید و شروع کرد با لگد در را کوبیدن! وحشت زده فریاد می کشیدیم که در را باز کنند! دقایقی گذشت تا پاسدارمحمدی در را باز کرد، قبل از این که چیزی بگوید من با صدای لرزان فریاد زدم که یک نفر داروی نظافت خورده و باید فوری به بهداری فرستاده شود! وا رفت! جلو آمد که خودش ببیند، در راهرو زندانی ها وحشت زده و مبهوت ایستاده بودند، خیلی ها از خواب پریده بودند و اصلا نمی فهمیدند چه اتفاقی افتاده است، پروین داخل یکی از کابین های حمام رفت و حاضر نبود بیرون بیاید و دستش را با تمام نیرو به لوله آب گرفته بود! یکی از زندانی ها با نگرانی زبان به خواهش گشود:"پروین جان خواهش می کنم ....." اما مهرانگیز باتجربه تر بود، جلو رفت و با ضربه ای دست پروین را از لوله کند و بیرونش کشید! پاسدار دیگری هم آمد، مهرانگیز دست پروین را گرفته بود، سرش پائین بود و کسی را نگاه نمی کرد، سر پله ها برایش چادر و چشمبند آوردیم، مهرانگیز دست او را محکمتر فشرد! بعدها برایمان تعریف کرد که متوجه شده بود پروین نگاهی به پله ها انداخته و نگاهی به پاسدار و او دست پروین را محکمتر گرفته بود تا فرصت اقدام دیگری را به او ندهد! سر پله ها جر و بحث درگرفت، پاسدار نمی گذاشت که مهرانگیز هم همراه آنها برود!

زمان می گذشت و هر لحظه تأخیر کار را خرابتر می کرد! یک دفعه یکی از بچه ها با چادر و چشمبند آمد و مصمم و قاطع گفت: "من با او می روم!" شاید قاطعیت او باعث شد که پاسدار چیزی نگوید و او همراه پروین رفت! در که بسته شد مبهوت و وحشت زده همدیگر را نگاه کردیم، همه می خواستند بدانند که ماجرا چه بوده و هر کس هر آن چه دیده بود تعریف می کرد، این طوری دانستم که در آن چند دقیقه ای که به دنبال قرص رفته بودم پروین کنار سطلی که برایش آورده بودند نشسته و به تلخی و بی صدا گریسته بود! از زندانی پزشک نظرش را پرسیدیم، دلمان می خواست بگوید پروین زنده خواهد ماند، او محاسبه ای کرد و گفت: "متأسفانه زمان کافی برای اثر کردن دارو سپری شده است اما باید دید که چه مقدار خورده!" این را نمی دانستیم، فرزانه آشغال های دستشوئی را دنبال کیسه نایلون داروی نظافت گشت، نمی شد به چیز قطعی رسید! زندانی پزشک گفت: "جای خوشبینی زیادی نیست اما باز نمی شود نظر قاطع داد، باید امیدوار بود!" آخر چرا؟ همه این سؤال را می کردند و چرا پروین؟ که جا افتاده و صبور بود، که در وضعیت های بحرانی آرامشش تکیه گاه دیگران بود، به خصوص تکیه گاهی برای دوست های جوانتر از خود.

آیا اتهامی که در آن غروب لعنتی درباره همسرش شنیده بود او را به خودکشی کشانده بود؟ کسی نمی دانست اما مگر این مسأله چقدر اهمیت داشت؟ همسرش را سه سال پیش اعدام کرده بودند و همه می دانستند که همکاری نکرده است، وانگهی این نوع تهمت زدن ها که در زندان تازگی نداشتند، تزویر رژیم بود که همه می شناختند اما ! "اما" ئی بزرگ که می شناختیمش ولی باز به دامش می افتادیم! آخر همیشه بی اعتماد بودیم به همه کس و همه چیز، بی اعتمادی در درجه اول محصول این زندان لعنتی بود و در درجه دوم ثمر فرهنگ عقب افتاده سیاسی ما ! ماه ها بود که پروین مرتب در خود فرو می رفت، گرفته بود و کمتر می خندید، تنها وقتی با مونا و فرزانه جوان قدم می زد سرحال دیده بودمش و خنده اش را، آن دو این قدرت را داشتند که از فضای تنگ زندان خود را به دور نگه دارند، آن روزهای گرسنگی و مسائل حول و حوش آن که همه را کلافه کرده بودند، مونا سرگرم نقاشی های خود بود، با رفتار ساده و گاه کودکانه اش شاید احساس طبیعی زندگی را در پروین زنده می کرد اما مدتی بود که مونا را به بند دیگری فرستاده بودند!

پروین زندگی سخت و پرمشقتی داشت، از سنین نوجوانی کار و مسئولیت های سنگینی به دوشش بودند، خانواده اش غیر از درگیری با مشکلات اقتصادی همیشه درگیر زندان و این قبیل مسائل هم بودند، سال ۱۳۶۱ تمام اعضای خانواده را باهم دستگیر کرده بودند، خواهرش ویدا همان لحظه سیانور خورده بود و تا به زندان برسد مرده بود! برادرش روزبه و شوهرش را (که هنگام دستگیری تنها یک ماه از ازدواجشان می گذشت) اعدام کرده بودند! خودش به حبس ابد محکوم شده بود! بی آن که سال های پیش رو را بشمارد حساب سال های پشت سر را داشت! آن شب کسی نخوابید، مثل ارواح در تاریکی اتاق چمباتمه زده یا در راهرو نیمه تاریک سرگردان بودیم، کسی که همراه پروین رفته بود برگشت، اجازه نداده بودند همراه او به بهداری برود، تنها خبر جدید و شومی که به اطلاعات ما افزود این بود که پروین پای پله های بهداری خون استفراغ کرده بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دو روز گذشت و پاسدارها هیچ خبری نمی دادند! روز دوم به بهانه دادن حوله و مسواک پروین به دفتر زندان رفتم! فاطمه جباری بود با چند نفر دیگر، چیزهائی را که برای پروین برده بودم نپذیرفتند، اصرار کردم که پروین حتما به این چیزها احتیاج دارد، جباری یکباره هوار کشید: "پروین! پروین؟ او مرد! اصلا تو چه کاره او هستی؟" حال خودم را نفهمیدم، جیغ کشیدم: "قاتل ها ! شما او را کشتید! شما آدمکش ها ! پروین خواهر من، دوست من، همه کاره من بود!" جیغ هایم به ناله کشیدند! روی سرم ریختند! مثل توپ این طرف و آن طرف پرت می شدم! توی سرم می زدند! فقط توانستم سرم را میان دو دست بگیرم! صدای شکستن شیشه را شنیدم و دیدم که پاسدار دیگری جباری را کشید و دور کرد! چند دقیقه بعد با سر و روئی کبود و ورم کرده میان بچه ها نشسته بودم! گریه می کردم، بچه ها می گفتند روی حرف جباری نمی شود حساب کرد، شاید این حرف را تنها از روی عصبانیت و برای تحریک و آزار من گفته باشد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

عصر آن روز کسی را که از چند روز پیش در بهداری بستری بود برگرداندند، پروین را دیده بود، گفت که هنوز زنده است، تنها کاری که برایش کرده اند خوراندن شربت های تهوع آور بود، پروین آنجا هم هیچ حرفی نزده بود! فردای آن روز ملاقات داشتیم، آیا باید خبر را به خانواده ها می گفتیم؟ چند نفر از دوستان نزدیک پروین نظرشان این بود که چیزی نگوئیم و بگذاریم به عهده خود پروین تا روزی که خودش خواست در این باره توضیح دهد، می گفتند او زنده است و حق خود اوست که چیزی در این باره به خانواده اش بگوید یا نگوید، من و دیگران مخالف این استدلال بودیم، باید خانواده پروین هم در جریان قرار می گرفت اما تردید هم داشتیم، تا صبح نخوابیدیم، نمی دانستیم چه باید کرد؟ نمی شد چیزی نگفت، خود پروین درباره علت خودکشیش سکوت کرده بود، وسائل و دفترش را گشته بودیم، بیهوده بود! پیغامی نگذاشته بود، اگر زنده می ماند خودش در این باره توضیح می داد یا نمی داد؟ اما خبر خودکشی را که نمی شد پنهان کرد! اولین سری که به ملاقات رفتند نمی دانستند چه بگویند و چه نگویند اما سری بعدی خبر را بی کم و بیش منتقل کردند!

شنیدیم که مادر پروین مبهوت و ناباور در سالن انتظار ملاقات در لوناپارک نشسته و از هر خانواده ای که از ملاقات برمی گردد پی خبر جدیدی را می گیرد، آخرین خبری که به او داده بودند و به ما هم رسید این بود که آن روز پروین را به بیمارستان لقمان الدوله در تهران منتقل کرده اند، می شد این خبر را به فال نیک گرفت؟ جای تردید بود، بعد از سه روز دیگر خیلی دیر بود، آن روز هم گذشت! لحظه های تلخ و یأس کش می آمدند و در سکوت مرگبار راهرو و اتاق ها خمیازه می کشیدند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

عصر فردای آن روز به یکی از زندانی هائی که برای بازجوئی رفته بود خبر دادند: "تمام کوشش خود را کردیم، بی نتیجه بود، امروز صبح مرد!" با بهت و اندوه در اتاق پروین جمع شدیم، کسی حرفی نمی زد، سکوت سنگینی حاکم بود، پاسدار آمد و گفت که وسائل او را جمع کنیم و تحویل دهیم! گریه های فرو خورده چند نفر به ضجه تبدیل شدند! چند نفر از دوستان نزدیک پروین با دست های لرزان وسائلش را جمع کردند و چند قطعه لباس را به یادگار برداشتند، ساک پروین را بردند، باور کردیم که او رفته است! گریه می کردم، گریه می کردیم به صدای بلند یا به هق هق های فرو خورده و چه زننده نمود در آن لحظه سوگ پیشنهاد اقدام سیاسی از جانب یکی از زندانی ها ! من که ابزار سیاسی نبودم، نبودیم! انسانی بودم که اول باید با غم و تأثرم کنار می آمدم تا بتوانم فکر کنم، در آن لحظه در برابر پیشنهاد اقدام سیاسی همه سکوت کردیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روز بعد اعتصاب غذا کردیم! تقریبا چهل نفری می شدیم، رسما نوشتیم که زندان را مسبب مرگ پروین می دانیم، اختلاف نظر زیاد بود اما کسی بر سر نظرش زیاد پافشاری نکرد، برای من و شاید دیگران نیز مدت اعتصاب و زمان شروع آن مهم نبود، اعتصاب غذا در وهله اول تسکینی بود بر دلم، قرار بر پنج روز شد، باز هم چند نفری اعتراضشان را جداگانه اعلام کردند، کمون توده ای ها و اکثریتی ها هم جداگانه، این بار مستقل از دیگران عمل کردم و تصمیممان را قبل از اعلام رسمی با کمون های دیگر در میان گذاشتم!

اعتصاب غذای همه کمون ها و منفردها در یک روز شروع شد، اگر چه پاسدار با چند نوع اطلاعیه کتبی و شفاهی روبرو گردید، حرف های شفاهی را با دقت گوش می کرد که گزارش کند، وقتی پرسید: "مجموعا چند نفر؟" جواب روشنی نداشتیم! هفته بعد در ملاقات هم به خانواده ها رقم های متفاوت گفته شدند، بعضی از کمون ها تنها تعداد اعتصابیون کمون خود را برشمرده بودند که برایش مشروعیت قائل بودند، این سردرگمی در بازگرداندن غذای اعتصابی ها هم مشهود بود، غذای خود را از دیگ برمی داشتیم، در سطلی می ریختیم و پشت در می گذاشتیم، دو سطل و چند بشقاب غذا، می شد همه را یکجا ریخت و بیرون داد اما این کار مرزبندی های سیاسی را درهم می ریخت! کاریکاتور بودن قضیه اما کسی را به خنده وانمی داشت، تصاویر کاریکاتوروار خود را نمی دیدیم! بعدها دست کم این جنبه از مشکل را حل کردیم، بازگرداندن غذا اصلا بی معنی بود، ما اعتصاب غذا را رسما اعلام کرده بودیم و زندانبان ها خود غذای ما را در آن چند روز کم می کردند اما حل مسائل این چنین ساده ای با بحث های طولانی، کشدار و تکراری همراه بودند! آنجائی هم که نظر مخالف برچسب می خورد و منزوی می شد گاه سکوت اختیار می شد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هفته ها سایه سنگین خودکشی و سکوت پروین همه جا را فرا گرفته بود، از گفتگوهای طولانی و خنده خبری نبود، سکوت بود و سکوت که پایانی نداشت، هر کسی در خود به تأمل نشسته بود، پروین می توانست هر یک از ما باشد! چند دستنویس و شعر با برداشت ها و ارزیابی های متفاوت از حادثه دست به دست می گشتند، نویسنده ها البته ناشناس می ماندند، شعری در رثای پروین سروده شده بود که زندگی او را ستوده بود اما خودکشیش را مسکوت گذاشته بود، این شعر را بعدها به زیباترین شکل ممکن روی پارچه ای دوختیم، همه به آن سوزن زدیم و به دست خانواده اش رساندیم، شعر دیگری از تسلیم پروین سخن می گفت. با مفهومی نظیر شعر مایاکوفسکی: "مردن در این زندگی هرگز مشکل نبوده است، ساختن یک زندگی به مراتب مشکلتر است!" نوشته های دیگر بیشتر انتقاد به "ما" بودند!

همه مان کوتاهی کرده بودیم، در فضائی که ساخته بودیم آزارش داده بودیم، تنگاتنگ با او زیسته بودیم اما درد و تنهائیش را نشناخته بودیم، فضای گرفته و یأس در بندهای دیگر هم میان دوستان و کسانی که پروین را می شناختند سایه گسترده بود، روزهای اول بعد از این فاجعه دردناک در نوبت هواخوری پاسداری در حیاط کشیک می داد، زندانی های بند یک و دو خبر را شنیده بودند و سکوت ما که تنها کشیده شدن دمپائی ها روی زمین آن را می شکست تأیید خبر فاجعه بود! بعد که برایشان دقیقتر گفتیم و نوشتیم آنها هم این سؤال آزار دهنده را تکرار کردند: "چرا؟" مونا هم که چشم هایش را پرده اشک پوشانده بود پرسید: "آخر چرا؟" زندانبانان هم در حساب و کتاب های خود دنبال دلیلی می گشتند، در بازجوئی از یکی از زندانی ها خواسته بودند که در این باره توضیح دهد، از من هم پرسیدند!

یکی از مسئولان کمیته عفو زندانیان که خانواده ام را می شناخت مرا به دفتر فرا خواند و با احترام دعوت به نشستن کرد و حتی از پاسدارجباری خواست اتاق را ترک کند، می خواست دلیل این خودکشی را بداند، می گفت تنها به این علت که خانواده پروین از او خواسته اند ماجرا را روشن کند از من سؤال می کند وگرنه قصد بازجوئی از مرا ندارد: "تنها می خواهم بدانم آن شب چه اتفاقی افتاد؟" گفتم که اولا آنها مسئول خودکشی پروین هستند و با اقدام نکردن به موقع برای نجاتش باعث مرگش شده اند، ثانیا در این باره من حرف دیگری ندارم! باز نصیحت و اندرز و دلسوزی های ظاهری! و در پایان گفت: "با این رفتاری که پیش گرفته ای هیچ کمکی به آزادیت نمی توانم بکنم!" در بستر زمان، فراموشی بیرحم، قانون بقا و دوام زندگی است و چه یأس آور وقتی بیاندیشی که با مرگ خود چه زود می میری! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

منیره برادران دختری ترک و تبریزی است که روی هم نه سال و نیم در زندان های رژیم های شاهنشاهی و آخوندی زندانی بوده است:

http://www.iranglobal.info/node/50051

برادر منیره به نام مهدی برادران نیز پس از آن که نزدیک به هشت سال در زندان های رژیم شاهنشاهی زندانی بود از سوی رژیم ولایت فقیه دستگیر و پس از شکنجه های فراوان اعدام شد:

http://www.iranglobal.info/node/40876

منیره برادران هم اکنون سردبیر تارنمای بیداران است:

http://www.bidaran.net

در پیوند با این نوشتار نگاه کردن به چهار نوشتار دیگر در لینک های زیر نیز سودمند است:

لینک یک

http://www.iranglobal.info/node/66806

لینک دو

http://www.iranglobal.info/node/66888

لینک سه

http://www.iranglobal.info/node/66954

لینک چهار

http://www.iranglobal.info/node/67039

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
https://www.iranrights.org/attachments/library/doc_1.pdf
برگرفته از: 
کتاب: "حقیقت ساده" نوشته: "منیره برادران"
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: