پروين به سراغم می آيد، در آغوشم می گیرد، هر دو آرام می گرییم!

تعداد مشاهدات: 
1873
گزارش دمادم از چگونگی خودکشی پروین گلی آبکناری در زندان اوین از سوی دوست نزدیک او فریبا ثابت .....

 

 

 

نوروز ۱۳۶۶

..... بهار از ﻻی پنجره ها، میله های آهنی و دیوارهای سر به فلک کشیده با سیم های خاردارش می آید، قله البرز به سبزی می زند، نسیم آرامبخش از پنجره ها به درون اتاق های سرد و بی روح می وزد، صدای چلچله ها گوش را نوازش می دهد، بهار است، حتی در زندان جمهوری اسلامی! .....

..... همیشه در زندان پیش از فرا رسیدن عید به یاد همه خویشان می افتم و سخت برایشان دلتنگ می شوم، آیا آنها هم به یاد من هستند؟ آن فضای سرشار از شادی و جمعیت هنوز هم برایم زنده است و خاﻃره و یادشان مرا به آنها نزدیکتر می کنند، در زندان هدیه هایمان محدود به همان هدیه های چهار دیواری زندان است: گلدوزی روی یک تکه پارچه، کنده کاری به روی تکه ای سنگ، نقاشی روی مقوای کارتن یا جعبه شیرینی و یا چند سطر نوشته پر احساس و تبریک .....

..... درست پس از تحویل سال نو، روبوسی ها و تبریک گوئی ها شروع شدند، ﻻله تلاش می کند فضا را کمی شاد نماید، صدای گیرائی دارد و چند ترانه از مرضیه، هایده و ..... می خواند، چند نفری می رقصند و دسته ای باهم آواز می خوانند، با وجود این احساس شادی ویژه ای ندارم، دوست داشتم دست کم همه بچه ها باهم بودیم، به اتاقم (اتاق یک) برمی گردم، به یاد دخترم، همسرم و خانواده ام افتاده ام و برایشان دلتنگم، بهار این دلتنگی را برایم بیشتر می کند، فروزان سفره هفت سینی را در اتاق چیده است، سبزه اش کارت تبریکی است با تصویری از سبزه، به علاوه تعدادی عکس از بچه های کوچک را هم زینت بخش سفره کرده است که در میان آنها عکس سحر هم دیده می شود، واقعا چه حس زیبائی، فروزان را بی اختیار در آغوش می گیرم و عید را به او تبریک می گویم، با خنده می گوید: "نگاه کن، سحر به تو لبخند می زند!" من بی اختیار برمی گردم، سحر می خندد و قطره اشک بر گونه هایم می لغزد.

باز برمی گردم به اتاق سه، هنوز چند نفری در حال رقص محلیند، پروین از جا برخاسته به سویم می آید، بی آن که کلامی بین ما رد و بدل شود به سمت راهرو رفته به قدم زدن مشغول می شویم، دستش را به جیب برده چیزی درمی آورد، با لبخندی بر لبان و برقی در چشمانش می گوید: "هدیه کوچکی برایت دارم!" نگاهش می کنم، در آغوشش می کشم و چشمانش را می بوسم، با بغضی در گلو می گویم: "تو دریای محبتی!" شرمنده و ناراحت از این که هدیه ای برایش ندارم.

ـ بگیر، به چه فکر می کنی؟ امیدوارم خوشت بیاد!

ـ به محبت های بی پایان تو!

می خندد و تکه پارچه کرم رنگی به دستم می دهد، تکه پارچه ای ساده که با نخ های قرمز قطعه شعر زیبائی از شاملو را بر آن گلدوزی کرده است که می گوید: اشک رازی است / عشق رازی است / دست هایت را به من بده / ای دیرینه با تو سخن می گویم / زیرا که من / ریشه های تو را دریافته ام! (برای تو و سحر)

باز پروین را می بوسم و باهم به قدم زدن ادامه می دهیم، او از معدود بچه های زندانی است که همسرم را می شناسد، از آخرین دیدارش با همسرم (که تصادفی او را در خیابان دیده بود و تنها با لبخندی به یکدیگر بسنده کرده بودند) برایم می گوید، می داند که سخن گفتن از همسرم برایم لذتبخش است، پروین می گوید که چقدر دلش برای سحر تنگ شده است و آرزویش این است که روزی با او قدم بزند، از خاﻃراتش با سحر برایم گفتگو می کند و من آرام گوش می دهم، چقدر خودم را به وی نزدیک احساس می کنم، می گوید بیا سری به اتاق دو (اتاق بهائی ها) بزنیم و سال نو را به آنها تبریک بگوﺋیم، با استقبال از پیشنهادش به آنجا می رویم، جشنی برای خود ترتیب داده اند، همگی لباس های تمیز و مرتب به تن دارند و شاد و سرحال به نظر می رسند، با همه روبوسی می کنیم و عید را تبریک می گوئیم، یکی از مادران به نشانه دوستی یک سکه به ما عیدی می دهد، هنگام عصر است و بند به تدریج حالت عادی خود را باز می یابد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پاسی از ساعت چهار گذشته است و پاسدار نگهبان وارد بند می شود و تعدادی نامه را به یکی از بچه ها می دهد تا آنها را به صاحبانشان برساند، نام کسانی که نامه دارند خوانده می شود، من هم جزو آنان هستم، با خوشحالی آن را باز می کنم، کارتی از نازی است، با درختی پر از شکوفه های صورتی و چند سطری سرشار از مهر و محبت که با این جمله به پایان می رسد: "امیدوارم همراه با شکوفائی نیلوفرهای آبی قلبی سرشار از مهر و محبت داشته باشی، نازی!" کارت را چند بار می خوانم و از این همه محبت احساس شادی ویژه ای دارم، کاش می شد که من هم کارتی برایش می فرستادم، به یاد برگه ای (فرم نامه) افتادم که چند روز پیش به ما داده اند، از آنجا که فقط یک برگه بیشتر نیست باید آن را برای دخترم و خانواده ام، نگه دارم! فرم نامه را برداشته و می نویسم: "دخترم، پنجمین بهار زندگیت را تبریک می گویم، به همه افراد خانواده تبریک می گویم" و در آخرین سطر از آنها می خواهم سلام و تبریک مرا به نازی برسانند، در گوشه نامه می نویسم: "دخترم هزاران بار می بوسمت و تمام گل های دنیا را به تو هدیه می کنم!"

نامه را در پاکت می گذارم و آن را به مسئول جمع آوری نامه ها می دهم و باز می روم به قدم زدن، آخرین اشعه خورشید که غروب می کند من هم آرام به اتاق برمی گردم، در بهار بیش از هر زمان دیگر دلتنگی و زندانی بودنم را احساس می کنم، روزانه فقط یک ساعت هواخوری داریم که آن هم با هر بهانه ای قطع می شود، مثلا بهانه رعایت نکردن زمان هواخوری، بلند خندیدن و یا بد لباس پوشیدن! (یعنی نپوشیدن مانتو، شلوار و یا روسری!) به این دلیل مسخره که شاید نگهبان مردی از آنجا بگذرد و چشمش به زن زندانی بیفتد! در نتیجه بیشتر اوقات را باید در بند گذرانید! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... امروز، روز ملاقات است و زندانیان دسته، دسته به دیدار خانواده هاشان می روند و سرحال بازمی گردند، شادیشان بیشتر از دفعات گذشته است، ﻃبق معمول روزهای ملاقات در حال قدم زدن هستم، ملاقاتی ندارم! بی حوصله ام، روزهائی که سرحال هستم به صحبت بچه ها و دوستانی که از ملاقات بازمی گردند گوش می کنم اما امروز ترجیح می دهم قدم بزنم، پروین به سراغم می آید، ﻃبق معمول مرا کمی در آغوش می گیرد و چند لحظه ای ساکت می ماند.

ـ می دانی امروز چه خبر بود؟

ـ نه!

ـ به خانواده ها گفتند ملاقات بعدی حضوری خواهد بود!

اظهار شعف و خوشحالی می کنم، پروین هم بی اندازه خوشحال است، پس شادی بچه ها بی مناسبت نبود، چند لحظه ای می گذرد، کمی غمگین می شوم، با خود می گویم من که ملاقاتی ندارم، پشت شیشه یا حضوری چه فرقی می کند؟ پدرم چند سالی است که فوت کرده، مادرم هم به ملاقاتم نمی آید، دخترم و خانواده همسرم راهشان آن قدر دور است که بیشتر از سالی یک بار به ملاقاتم نمی آیند، همه از همین امروز در حال جنب و جوشند و در تدارك این که کاردستی درست کنند و یا احیانا اسمشان را روی کارهای هنریشان نقش کنند و به خانواده های خود بدهند، از جنب و جوش و شادی بند هم خوشحال می شوم و هم اندوهگین، من هم می خواهم دختر دلبندم را در آغوش بگیرم و کادوی کوچکی به او بدهم، من هم می خواهم با خانواده ام ملاقات داشته باشم و از همسرم خبری بگیرم، شش ماه پیش مادرش گفت خبری از او ندارد و این سخت مرا نگران می کند، پیش از ملاقات هر شب خواب می بینم زخمی است، در کوهستان گم شده، دستگیر شده، در اتاق شکنجه است! و نیمه شب ها پریشان از خواب می پرم! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... زندانی با گذشت سال ها به محیط زندان خو می گیرد و خیلی زود خود را با شرائط جدید حاکم بر آن هماهنگ می سازد، گاه یکنواختی موجب خستگی و کسالت می شود و زندانی را به گوشه گیری یا عصبانیت های مقطعی می کشاند ولی فردا همه چیز فراموش می شود، تلاش می کند باز به همان دوستی ها دلبند باشد، با دیگری کتابی مطالعه کند، قدمی بزند و یا گپ و گفتگوئی داشته باشد، پروین اما از تبار دیگری است، همیشه با آغوش باز پذیرای دوستی است و من که او را از سال ها پیش می شناسم هر بار در او چیزی تازه کشف می کنم، محبت های بی پایانش اجازه یکنواختی به رابطه را نمی دهد، هر محبت و کمال او درسی از انسانیت و محبت است، آن چنان در دوستی صمیمی و وفادار است که گاهی فراموش می کنم در زندانم، رنجش را از دیگران پنهان می دارد، خشمش را فرو می کشد، در این بند تنها پروین است که بی دغدغه خاﻃر می توانم با او رابطه برقرار کنم، از مطالعه مشترك تا ساعت ها درد دل، خلاصه، شادی و غم خود را به راحتی با او تقسیم می کنم.

دوستی های ناپایدار زندان و ﮔسست های بی دلیل و کودکانه برایم کسل کننده و آزار دهنده اند، پس از آزاد شدن نازی از زندان ﺗنها با پروین احساس نزدیکی و راحتی می کنم، با دیگران رابطه ام محدود است اما همچنان به منیره سر می زنم و باهم گپ می زنیم، ﮔاه به شدت احساس ﺗنهائی می کنم، ساعت ها قدم می زنم و باﻻخره ﺗاریکی شب و خواب نجاﺗم می دهند، نداشتن ملاقات نیز بسیار آزار دهنده است، شاید اﮔر ملاقات می داشتم ﺗوقعم از دوستی ها و ایده آل ها کمتر می بود، شاید ناخودآﮔاه این کمبود را در رابطه ها می جویم ولی در این فضای ﺗنگ ممکن نیست، ﮔاه هم به مرور زمان نسبت به رابطه ها بی ﺗفاوت می شوم .....

مرگ خواهر

..... امروز صبح زودتر از همیشه بیدار می شوم، دیشب را بسیار بد خوابیدم، همه اش در فکر دریافت نامه ای از خانواده هستم، امروز روز ملاقات است و قرار است یکی از دوستان خبری برایم بیاورد، از وقتی که از زندان شیراز برگشته ام تا قبل از این نامه همیشه گوش به بلندگو داشتم و منتظر خواهرم بودم، فکر می کردم تابستان وقتش آزاد است و می تواند به ملاقاتم بیاید اما خبری از او نشد! یکی دو نامه نوشتم و عکس بچه ها را خواستم، جوابی نیامد! گفتم شاید آدرس آنها عوض شده باشد، نامه ای به مادرم نوشتم و از او سراغ خواهرم را گرفتم، تا سه، چهار ماه پاسخی نیامد، دچار نگرانی عجیبی شده بودم تا سرانجام در آبان ۱۳۶۶ نامه ای به دستم رسید: "سلام، امیدواریم که حالت خوب باشد، حال ما چندان خوب نیست! نامه ات را دریافت کردیم اما نمی دانستیم چگونه جواب دهیم، می دانی، خانواده به صورتی درآمده است که تصورش را هم نمی توانی بکنی!" سه، چهار بار نامه را خواندم، کلمات به صورت فریاد درمی آمدند و مثل پتک بر سرم می خوردند: "خانواده ..... به صورتی ..... که تصورش ....." اشکم فرو می ریخت، نمی خواستم باور کنم، نه، ممکن نیست!

به من قول داده بود که سی ساله که شد به ملاقاتم بیاید! قدم می زنم و باز نامه را در ذهنم مرور می کنم، احساس سرمای عجیبی دارم، تمام بدنم می لرزد، در آخرین ملاقات در عادل آباد، سال ۱۳۶۵ به شدت گریه می کرد، از تنهائیش سخن می گفت، می توانستم او را بفهمم، بسیار حساس و فداکار بود، نمی توانست نسبت به مساﺋل دور و برش بی تفاوت باشد، در مدرسه ای در جنوب شهر بیولوژی تدریس می کرد، همیشه می گفت: "کتاب و دفتر، کفش و لباس و رنگ های پریده دانش آموزان آزارم می دهند! هر بار پس از هر کلاس درس عصبی هستم و حال و هوای ساعت استراحت و بگو و بخند با دیگر آموزگاران را ندارم، چگونه می توانم نسبت به این بچه ها بی تفاوت باشم؟ و از دیگران در شگفتم که راحت از کنار این مساﺋل می گذرند، بسیار اتفاق می افتد که دانش آموزانی اول صبح به دلیل نخوردن صبحانه از حال می روند، روزی از یکی از آنها پرسیدم چرا صبحانه نخورده به مدرسه می آیی؟ با صدای پردردی گفت خانم، پدرم مرده و مادرم مجبور است خرج ما را بدهد، چهار تا بچه هستیم و مادرم نمی تواند برای همه ما صبحانه تهیه کند و در ضمن بعضی روزها اصلا صبحانه نداریم!"

و خواهر نازنینم تحمل این بدبختی ها را نداشت، گاهی به مناسبت عید کفش و لباس یا وسایل مدرسه برای آنها می خرید و گاهی در خفا به خانواده شان کمک مالی می کرد، گاهی با او صحبت می کردم که کمک فردی چه فایده ای دارد و باید سیستم اقتصادی عوض شود، همیشه به حرف هایم گوش می داد و بعد می گفت: "من نمی توانم هر روز شاهد این بدبختی ها باشم و آنها را به جامعه نوین آینده حواله دهم! زندگی با این غم هر روزه و هر ساعته توانی می خواهد که من در خود سراغ ندارم، گرچه می دانم این چاره کار نیست!" او در تمامی روابط خود حساس و در غم و شادی دیگران شریک بود اما علاقه ای به سیاست نداشت، او دنیای آرام و انسانی خود را ترجیح می داد، نه، او هرگز نمرده است! سرم گیج می رود و احساس می کنم در هوا قدم می زنم، زانوهایم سست شده اند، آرام به دیوار تکیه می دهم و گوشه ای می نشینم، خواهرم از ذهنم دور نمی شود: بچگی، مدرسه، دبیرستان، دو سال باهم اختلاف سن داشتیم، او همیشه آرام و متین و من شلوغ و سرحال، او همیشه حالت خواهرانه داشت و من سرکشی، در مدرسه باید منتظر می ماند تا باهم به خانه بیائیم و من همیشه فرار می کردم و نیمه راه منتظر بودم، او همیشه مرا می بخشید و شکایتی از من در خانه نمی کرد!

ها ! که چقدر بامحبت و فداکار بود، گوئی در زندان نیستم، به یاد می آورم خواهرم را که باهم به بانک ملی می رویم تا حقوق سه، چهار ماهه خود را دریافت کند، پس از آن به اتفاق قدم زنان به سوی مرکز شهر حرکت می کنیم، با خنده می گوید: "حسابی پولداریم، دو، سه ماهه پولم را نگرفتم، راستی تو چه می خواهی؟"

ـ هیچ چی!

دستش را در کیفش می برد تا مبلغی به من بدهد!

ـ ها ! پولم را دزدیدند!

و کمی رنگش می پرد، تمام کیف را جستجو می کند، خبری از پول نیست! ظاهرا کسی ما را از بانک تعقیب کرده و پول را دزدیده بود! چند دقیقه ای آرام قدم می زنیم، کم کم صورتش حالت آرامی به خود می گیرد:

ـ شاید احتیاج داشته است، سهم تو را ماه دیگر می دهم!

احساس می کنم که فلج شده ام! همچنان به دیوار تکیه داده ام و حالت تهوع امان نمی دهد، صدای پایی به من نزدیک می شود و دستم را در دست هایش می گیرد، یکی دو نفر دیگر هم ایستاده اند.

ـ چقدر دست هایت سرد هستند، چرا اینجا روی زمین نشسته ای؟

و سرم را در آغوش می گیرد.

ـ بلند شو!

دستم را گرفته و از زمین بلندم می کند، باهم به اتاق می رویم، چند قطره اشک چشمانش را تر کرده اند!

- ببین .....

ـ چی؟ زودتر بگو!

ـ حدست درست است!

ـ چی؟

ـ خواهرت برایش اتفاقی افتاده!

ـ چه اتفاقی؟ مرده است یا زنده؟

و باز مرا در آغوش می گیرد و گریه می کند، می فهمم اما می خواهم از زبان او بشنوم!

ـ بگو، چه اتفاقی افتاده؟ و چطور؟

نگاهش را به من می دوزد و ساکت می ماند!

ـ بگو، می خواهم بدانم!

ـ چه فرقی می کند؟ فعلا کمی آرام باش!

ـ اگر بگوئی آرامتر می شوم!

ـ تصادف کرده است!

یکباره همه چیز در نظرم تیره و تار می شود، باورکردنی نیست، کدام خاك سرد آن گلوله آتشین محبت را در خود گرفته است؟ اشک هایم بی اختیار فرو می ریزند، می خواهم تنها باشم، به تخت پناه می برم، چه غم عظیمی، چگونه باورش کنم؟ دخترك دو ساله اش دیگر در کدام آغوش بیارامد؟ مادرم با که درد دل کند و چه کسی به ملاقات من بیاید؟ گریه هایم پایانی ندارند، خاﻃره ها نه تنها تسکینم نمی دهند که داغم را بیشتر می کنند، کاش می توانستم با او وداع کنم و اشکی بر خاکش بریزم، این همه بیرحمی را باور ندارم و اشک و اشک! لحظاتی به خواب می روم اما تصادف و خون، ضجه های مادرم و نگاه معصوم کودکانش مرا از خواب می پرانند، فریادم در گلو خفه می شود و باز هم اشک هایم سرازیر، عصر چنان که سنت زندان است تعدادی برای گفتن تسلیت به اتاقم می آیند، پروین کنارم می آید و مرا صدا می زند:

- بچه ها به دیدنت آمده اند!

از تخت پائین می آیم، گوشه ای روی کاناپه می نشینم، تسلیت، تسلیت، تسلیت ..... راستی خواهرم مرده است و اینها برای تسلیت آمده اند؟ چند دقیقه ای در سکوت می گذرد، اتاق کم کم خالی می شود و من باز به تخت پناه می برم، روزها و هفته ها می گریم، گاهی دچار ناباوری می شوم و فکر می کنم که اینها همه کابوسی بیش نیستند ولی سرانجام باورشان می کنم، مرگ عزیزی که شیفته انسانیت بود، ساده و صمیمی و بی ریا، هرگز فراموشش نمی کنم، او بهار بود و در بهار پژمرد، (هفت فروردین) و هر سال، سال نو و بهار را با یاد و خاﻃره او شروع می کنم.

مرگ پروین

روزهای آخر پائیز است و هوا رو به سردی می رود، ژاکتم را برمی دارم و به طرف انتهای راهرو می روم، تا چند دقيقه ديگر بلندگوی اتاق ها روشن می شود، حوصله شنیدن مصاحبه ها را ندارم، دو، سه روزی است که ميزگردی با شرکت بعضی از رهبران و اعضای گروه های چپ در حسينيه زندان برگزار می شود، در این ميزگرد تقريبا از همه گروه ها و سازمان های سياسی طیف چپ شرکت دارند: حزب توده، اکثریت، پیکار، راه کارگر و اقلیت، ظاهرا اين افراد نادمند! در انتهای راهرو و حد فاصل سلول های چهار و شش قدم می زنم، بلندگوی اتاق ها و بلندگوی انتهای بند روشن است، توجهی به آنها ندارم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز ملاقات با خانواده هاست و کم کم آخرين بچه ها از ملاقات برمی گردند، اکثرا شاد و خندانند، پروین سعی می کند خودش را از من پنهان کند و سریع به اتاق می رود! بغضی گلويم را می فشارد، چقدر دلش می خواست زودتر سی ساله شود تا به ملاقاتم بيايد، (در زندان اوين فقط خواهر و برادر سی ساله می تواند به ملاقات بيايد!) و درست سی ساله که شد ديگر هرگز به ملاقاتم نيامد! دست های سردم را در داخل آستین ژاکتم فرو می برم، زانوهايم می لرزند و به ديوار تکيه می دهم، چطور رفتنت را باور کنم؟ چطور باور کنم که حتی ديگر از پشت ديوارهای شيشه ای زندان هم تو را نخواهم دید؟ راهرو پر از رفت و آمد و هياهو است، پروين به سراغم می آيد، در آغوشم می گیرد، هر دو آرام می گرییم!

- کمی دیر آمدم، آخر خجالت کشيدم از ملاقات حرفی بزنم!

چند دقيقه ای کنارم می ماند و به اتاق می رود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پروين دردم را می فهمد، او نیز خواهرش را از دست داده است و شاهد مرگش نیز بوده است، پروین ماجرا را پیش از این در سلول برایم تعریف کرده بود:

- به مناسبت ازدواج من همگی در خانه برادرم مهمان بوديم، ناگهان پاسداران به خانه ريختند و سراغ ويدا را گرفتند! همگی مات و مبهوت بوديم، چگونه پاسداران از وجود ما در خانه برادرم اطلاع پيدا کرده اند؟ ويدا نگاهی به ما انداخت و آرام در مقابل پاسداران ايستاد، پاسداران که زنی به همراه نداشتند از خواهر کوچکم خواستند تا ويدا را بازرسی بدنی کند، او ويدا را بازرسی کرد و گفت: "چيزی ندارد!" ويدا اجازه خواست تا مانتويش را بپوشد، پاسداران اجازه دادند، آرام به طرف مانتويش در اتاق رفت، سيانوری با سرعت از جيبش درآورد و در دهانش گذاشت! پاسداران سرگرم گفتگو بودند، ويدا شروع به لرزيدن کرد، همگی متوجه ماجرا شديم، مادرم که مثل گچ سفيد شده بود می خواست به سر خود بزند، پدرم آرام دستش را گرفت و او را وادار به سکوت کرد: "می خواهی دخترمان را به کام اژدها بدهی؟" مادرم آرام گرفت، ويدا آرام تا شد و به زمین افتاد، آرامشی در صورت پدرم پديدار شد، پاسداران متوجه ماجرا شدند اما دير شده بود! خشمگين همه را به باد کتک گرفتند! پس از تماسی با اوين تصميم گرفتند همه را ببرند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پروين چه با غرور مرگ خواهرش را تعريف می کرد، کمی احساس آرامش می کنم، من و پروين در اين بند تنها نيستيم، شاید کمتر کسی باشد که عزيزی از دست نداده باشد، شايد اين تصادف لعنتی و اين مرگ ناگهانی اين چنين شوکی به من وارد آورده است، از جايم بلند می شوم، کارگرهای بند برای تقسيم غذا به انتهای راهرو می آيند، بلندگوی بند همچنان روشن است، توجهم جلب می شود، مصاحبه کننده (که بعدا فهميديم نامش کوچک پور است) می گفت: "من با مهران شهاب الدين (همسر پروين) همسلول بودم، مهران شهاب الدين، علیرضا شکوهی را شناسائی کرد ولی راه کارگر از هر دوی آنها يکسان تجليل به عمل آورد و اين هم از تناقضات راه کارگر است!" با اين که توجهم جلب شده بود به آن اهميتی ندادم چرا که اين گونه ميزگردها و مصاحبه ها هدفی جز تضعيف روحيه زندانیان نداشتند اما لحظه ای از ذهنم گذشت که به سراغ پروين بروم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

سال ۱۳۶۲ زمانی که باهم در يک سلول بوديم غالبا از برادرش روزبه و مقاومت دلیرانه او که حتی پاسداران را نیز به تحسین واداشته بود گفتگو می کرد اما از همسرش مهران کمتر سخن می گفت، گوئی چیزی پنهانی او را رنج می دهد! بالاخره روزی سر صحبت را با او باز کردم:

- بیرون از زندان شنيدم که مهران به شدت شکنجه شده ولی اطلاعات نداده است و در مقابل مصاحبه تلويزيونی هم مقاومت کرده است!

- آره ولی میدانی، روزبه حتی اطلاعات سوخته هم به اينها نداده است و پس از يک سال که از دستگيريش می گذرد هنوز او را شکنجه می کنند!

- درست است ولی مقاومت يک بعد ندارد و برخورد آدم ها با آن متفاوت است!

- تفاوتی ندارد؟ وقتی در رده بالای یک سازمانی سياسی قرار داری بايد مقاومت کنی، اما و اگر ندارد!

- می توانی حرف هایت را روشنتر بگوئی؟ آيا از مهران خلاف اين را دیده ای؟

- يکی، دو بار با مهران در شعبه بازجوئی ملاقات داشتم، مهران به من گفت: "مسائلت را بگو! اينها همه چيز را می دانند!"

- ولی اين چيزی را ثابت نمی کند، شايد می خواسته است به تو بفهماند که بعضی مسائل لو رفته اند!

- آره، ولی در حضور پاسداران و بازجوها نبايد اين حرف ها را گفت، چرا به روزبه ملاقات ندادند؟ می دانند که او هرگز از اين حرف ها نمی زند!

آن روز ساعت ها باهم حرف زديم اما پروين که سمبلش روزبه بود همان را از مهران می خواست! پروین هرچند با گذشت زمان و اعدام مهران کمی به آرامش رسيد ولی همواره اين تناقض و سؤال را با خود داشت و هر صحبتی درباره مهران را با دقت دنبال می کرد، بايد بروم، نکند پروين باور کند اما لحظه ای مکث می کنم و با خودم می گویم درست است که پروين نسبت به میزان مقاومت مهران تا حدی ابهام داشت ولی نسبت به این مسأله که مهران اطلاعات زنده ای را لو داده باشد هیچ تردیدی نداشت! بنا بر این حتما این حرف ها را باور نکرده و نباید با یادآوری این گونه مسائل او را آزار دهم، چه بهتر که فکر کند اینها را نشنیده ام و یا اگر شنیده ام باورم نشده است!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

وقت شام است و در همه اتاق ها سفره پهن اما گرسنه نيستم و ترجيح می دهم همچنان قدم بزنم، نزديک ساعت ده پروين با ساک پلاستيکی که در دست دارد به طرف حمام می رود، با خود گفتم چه خوب شد با پروين راجع به مهران صحبتی نکردم! ظاهرا اصلا مسأله اش نيست، جلو می روم و با خنده می گويم: "آب گرم ساعت ده قطع می شود، من چند قابلمه آب گرم برايت برمی دارم، اگر آب قطع شد مرا صدا کن!"

- کار زيادی ندارم!

و به طرف حمام می رود اما پروين دوش نمی گيرد و پس از مدت کوتاهی از حمام بيرون می آيد و به اتاق می رود! من همچنان قدم می زنم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ساعتی می گذرد، از آن سوی راهرو سر و صداهائی به گوش می رسند و دو، سه نفری به طرف اتاق يک (اتاق پروين) می روند! يکی از بچه ها رو به من داد می زند: "پروين!" به سرعت به طرف اتاق می روم، پروين گوشه ای نشسته و مرتبا استفراغ می کند و می گويد: "چيزی نيست، کمی حالت تهوع دارم، برويد بخوابيد!" دست هايش را می گيرم، سرد است، سردی دست هايش قلبم را می لرزاند!

- می توانم کمی کنارت بشينم؟

نه، نمی گويد! لحظاتی در حالی که دست هايش را در دست دارم در کنارش می نشينم، چند نفری در حال تميز کردن فرش و زمين هستند، چهره ها حاکی از نگرانی هستند، همه همديگر را نگاه می کنند ولی من کاملا متوجه ماجرا نيستم، پروين می گويد: "من می روم بخوابم!" ولی ناگهان دستش را در دهانش می گذارد و به طرف حمام می دود! چند نفری به دنبال او می دوند! از اطرافيان می پرسم: "چه اتفاقی افتاده؟ چی شده؟ به من هم بگوئيد!"

- تو چطور نمی فهمی؟ بوی آن همه جا را گرفته! پروين داروی نظافت خورده و قصد خودکشی داشته است!

- چرا؟

به سوی حمام می دوم، پروين مرتبا استفراغ می کند، بهت زده پروين را نگاه می کنم، مهتاب داد می زند: "چرا اين کار را کردی؟"

- برای آبروی روزبه!

و صدايش می برد و استفراغ و استفراغ و ..... کنج حمام نشسته ام و يارای هيچ گونه واکنشی ندارم، نمی دانم آيا بايد مانع خودکشی او شد يا نه؟ او مصمم بود خود را بکشد! به کابينی رفته و دست هايش را محکم به لوله آب گرفته بود! حتی می خواست در را ببندد اما بچه ها مانع شدند، صدای کوبيدن در و فرياد بچه ها که پاسداران را صدا می زنند به گوش می رسد! پروين همچنان در حال استفراغ است!

- می دانی، عمه ام زن بسيار زجر ديده ای بود، در يکی از روستاهای شمال به سختی زندگی را می گذراند، همه بار زندگی را به دوش داشت، از صبح تا شب در شاليزار کار می کرد و شب ها مورد آزار و اذیت همسرش بود، سال ها این وضعیت را تحمل کرد، یک شب که همه در خانه خواب بودند آهسته از در بيرون رفت و درست جلوی در خانه گالنی نفت بر خود ريخت و خود را آتش زد، او تا زمانی که کاملا سوخت نه از جای خود تکان خورد و نه کوچکترين فريادی زد! می دانی، برای خودکشی بايد قوی بود و مصمم، چقدر خوشحالم که ويدا هم ترديد نکرد!

پروين هم مصمم است، در بند باز شده و پاسداری نزدیک در حمام قرار می گیرد اما پروين همچنان محکم به لوله حمام چسبيده است! مهری با ضربه ای دست پروين را از لوله جدا می کند، چند نفری به راه می افتند، در راهرو زندانیان نگران و مضطرب ايستاده اند، مهين که معمولا تنها در اتاق است کنار در اتاق ايستاده و با وحشت نگاه می کند، پروين را به بهداری می برند، پروين سعی می کند خود را از بالای پله ها پائین بيندازد که همراهش مانع می شود! در بند بسته می شود، همه مات و مبهوت يکديگر را نگاه می کنند، پچ پچی به گوش می رسد و صدای پروين که به گوشم می رسد: "برای آبروی روزبه! می دانی، ماه ها به یک دست روزبه دستبند زده به ميله های پنجره شکنجه گاه (زيرزمين) آويزان کردند اما حرفی نزد!"

روزبه برای پروين به صورت یک قدیس درآمده بود! او را یک نمونه و الگو قرار می داد، بنا بر این مهران همسر پروين نیز بايد درست روزبهی ديگر بود تا پاسداران او را هم تنها "مرد" بدانند! بازجومسعود بارها در مراحل بازجوئی و اتاق شکنجه در حضور زندانيان گفته بود:" من تنها يک مرد در عمرم ديدم و آن هم روزبه گلی آبکناری بود!" بعدها ثابت شد که او حتی اتهام ديگران را نیز به عهده گرفته است و پروین هیچ اشتباهی را به خودی نمی بخشید! تقریبا همه بيدارند! تعدادی در راهرو قدم می زنند و چند نفری در گوشه اتاق چمباتمه زده اند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پروين در خانواده ای سياسی به دنيا آمد و از کوچکی با زندان و تبعید آشنائی داشت، پدرش تحت تأثير جريانات سياسی دهه بيست و توده ای بود، چند سالی را در زندان و سپس در تبعید گذراند، پروين سومین فرزند و دختر بزرگ خانواده است، به دليل شرايط سخت اقتصادی خانواده از نوجوانی به کار در کارخانه و کارگاه های خياطی روی می آورد، برادرش روزبه و خواهرش ويدا به سرعت جذب جريانات سیاسی می شوند، روزبه به زندان می افتد و خواهرش که عضو جنبش چريکی فدائی خلق است مخفی می شود، قيام و آزادی زندانیان از فشار روحی و جسمی پروين می کاهد، ويدا از زندگی مخفی درمی آید و روزبه از زندان آزاد می شود، روزبه او را به سیاست و کار تشکیلاتی جذب می کند و در سال ۱۳۶۱ به اصرار او با مهران که بسیار با روزبه نزدیک بود ازدواج می کند.

یک شب به مناسبت ازدواج پروين همه (از جمله روزبه، ویدا و مهران) در خانه برادر بزرگش جمع می شوند، پاسداران به خانه می ریِزند و همه را دستگير می کنند! پروين می گفت: "برای رفتن به مهمانی هراس داشتيم و مهران فکر می کرد که در اين وضعیت و شرایط (سال ۱۳۶۱) گرد آمدن همه در یک محل درست نیست اما پس از مدتی بحث به این نتیجه رسیدیم که برای عادی جلوه دادن زندگیمان نزد زن برادرم در جشن شرکت نمائیم! زن برادر بزرگم از هواداران فدائیان اکثريت بود و حساسيتی ويژه به ويدا داشت، گمان می کرد همسرش ويدا را از او بيشتر دوست دارد! به گمان من او این جمع را به پاسداران اطلاع داده است! گرچه منظورش از این کار تنها لو دادن ویدا بوده است! هنوز هم برایم روشن نیست آيا اين کار يک دستور تشکيلاتی بوده يا ابتکار شخصی او به خاطر اختلافش با ویدا؟"

ویدا بلافاﺻله با سیانور خودکشی می کند، تمام خانواده دستگیر و بازداشت می شوند، پدر و مادر و برادر کوﭼکش بعد از مدتی آزاد می گردند، روزبه و مهران را اعدام می کنند و پروین به زندان ابد محکوم می شود! پروین سال های زندان را با بردباری و استقامت می گذراند، همه زندانیان او را دوست دارند و حتی در شرایط حاد مرزبندی های سیاسی هیچکس او را بایکوت نمی کند، آیا تردید در مقاومت مهران او را ناگهان ﭼنین زیر و رو کرد یا جریان این مصاحبه و اعتراضی که به آن داشت و یا این که از پیش دﭼار مشکل شده بود؟ به هر حال آن شب سپری می شود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

فردا خبر می رسد که حال پروین رو به وخامت گذاشته و حنجره اش بر اثر داروی نظافت سوخته و قادر به تنفس نیست! دو روز بعد تعدادی از بچه ها تصمیم می گیرند به بهانه دادن وسایل ضروری خبری از پروین بگیرند، پاسداران وسایل را پس می دهند و در برابر پافشاری یکی از بچه ها فریاد برمی آورند که پروین مرد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

خواهر ديگرم را از دست دادم! گوئی دﭼار جنون شده ام! فریاد می کشم و گریه سر می دهم، همه در اتاق پروین جمع شده اند و گریه می کنند، پاسداری وارد بند می شود، وسایل پروین را می خواهد، هرﭼند پروین ﭼند دست لباس برایم دوخته بود اما باز لباس از او به یادگار برمی دارم، یکی از بچه ها ساك لباس های پروین را به دست پاسدار بند می دهد، در بند بسته می شود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

باید پذیرفت که پروین برای همیشه رفت! نبود پروین در بند احساس می شود و بند را در ماتم فرو برده است، تعدادی اعتصاب ﻏذا می کنیم و زندان را مسئول مرگ پروین می دانیم، واکنش ها در مقابل مرگ پروین متفاوتند، عده ای آن را نشانه ضعف پروین می دانند و ﭼند مقاله در این باره می نویسند، برخی بدون هیچ اظهار نظر درباره خودکشیش رابطه عاﻃفی خود را در قالب شعر بیان می کنند، از جمله فضیلت شعری زیبا درباره پروین نوشت که با این جمله شروع می شد: "و از اميدی که البرز به بهاران داشت ....." (البرز فرزند روزبه، برادر پروين است) این قطعه شعر زیبا را بچه ها روی پارچه ای گلدوزی کرده و به خانواده پروین هدیه دادند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هفته بعد مرا به بازجوئی برده و در ضمن درباره خودکشی پروين و علت آن می پرسند! سکوت اختيار می کنم، پروين هيچ نوشته ای به جا نگذاشته بود! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

فریبا ثابت هفت سال از بهار سال ۱۳۶۲ تا زمستان سال ۱۳۶۸ در زندان های گوناگون رژیم ولایت فقیه زندانی بوده است که پس از آزاد شدن هست و نیستش را رها کرده و از دوزخ رژیم ولایت فقیه به فرامرز گریخت.

در پیوند با این نوشتار نگاه کردن به سه نوشتار دیگر در لینک های زیر نیز سودمند است:

لینک یک

http://www.iranglobal.info/node/66806

لینک دو

http://www.iranglobal.info/node/66888

لینک سه

http://www.iranglobal.info/node/66954

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
https://www.iranrights.org/attachments/library/doc_16.pdf
برگرفته از: 
جلد دوم کتاب: "یادهای زندان" نوشته: "فریبا ثابت"
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: