رفتن به محتوای اصلی

"ﺑﺎﺟﯽ، ﺳﻦ ﻧﻪ ﺟﻮرﯾﺪون"ﺧﻮاﻫﺮ، ﺗﻮ ﭼﻪ جوری ﺑﻮدی!؟
29.06.2014 - 21:50

یادداشت بر نوشته
اشرف دهقانی
خاطرۀ ژان
آ.ائلیار

8 ﺗﯿﺮ 1360روز شهادت روح اﻧﮕﯿﺰ دهقانی ست:ﺧﻮاﻫﺮ بهروز و اشرف دهقانی . "روح ِ اﻧﮕﯿﺰ ﻣﺒﺎرز، روح اﻧﮕﯿﺰِ ﻣﺎدر، روح اﻧﮕﯿﺰی ﮐﻪ از ﺗﺒﺎر ﺷﻮراﻧﮕﯿﺰ آزادی" ﺑﻮد.در این خصوص قسمتی از کتاب "بذرهای ماندگار" نوشته دوست زحمتکشان ، اشرف دهقانی، را میخوانیم.
من عنوان این نوشته را "خاطرۀ ژان " برگزیده ام. چون اشرف دهقانی به عنوان یک خواهر "خاطره و احساس معصومانه" خود را در مورد خواهرش که عاشق آزادی بود بیان میکند. ژان کوتاه شده ی ژاندارک است. در جنبش فدایی برای جوانانی که در جریان"مرگ وآزادی" همواره با رژیم درگیر بودند، مقوله "پاکی" از اهمیت ویژه ای برخوردار بود. پاکی به معنای سر خم نکردن به حکومتهای ستمگر، و مبارزه صادقانه برای رهایی ستمکشان، و دوست داشتن پاک و بی آلایش همدیگر بود.

ژاندارک دختر فرانسوی سمبل مبارزه و  پاکی بود.
در بین گروههایی از جوانان ، نامهای سمبلیکی برای مبارزان رایج بود. صمد بهرنگی را «صمد عمو"، " دوست خوب بچه ها" مینامیدند و برای بهروز دهقانی ترانه ی جان آیدین را سروده بودند:« آی آیدین، جان آیدین، خالقینا یانان آیدین-ائلینه قربان آیدین... - آی آیدین ، جان منی، آیدینی که غم مردم را خورد، آیدینی که قربانی مردم خود شد...آیدین، اسم مستعار بهروز دهقانی » ؛ و همینطور برای مبارزان دیگر نامهای دیگری. که نشان از عشق و علاقه به خوبی و پاکی مبارزان بود.
در بین گروهی از جوانان آذربایجان ، اشرف دهقانی و مرضیه(اسکویی) را ژان آذربایجان می نامیدند. در زندان و در بیرون. اینان و مانندهاشان نهاد و سمبل مبارزه و شیفتگی و «پاکی» جوانان بودند.
شاعر پر آوازه ی آذربایجانی « بختیار وهاب زاده» در شعر بلندی که با عنوان "مرضیه " ، برای مرضیه اسکویی سروده ، انگار با خدای خود راز و نیاز میکند:
« سن دوغولدون غیرتیندن -جرأتیندن-مرضیه جان-آلدیم سنین سوراغی نی-اؤلوموندن-چوخ سونرا من، مرضیه جان... تو زاده شدی از غیرت و شهامتت، مرضیه جان- مدتها بعد از شهادت تو، سوراغت را گرفتم مرضیه جان...».
بر اساس چنین دنیای روحی، "ژان آذربایجان" نیز از اینگونه نامهای سمبولیک بود. همانطورکه ژاندارک تنها از آن فرانسویها نبود،و به بشریت تعلق داشت، مفهوم فرهنگی و مبارزاتی نام «ژان آذربایجان»نیز تنها
متعلق به آذربایجان نبود،  و معنای بشری داشت.چرا که تبعیض و استثمار، مبارزه و آزادی ، چهره ای جهانی دارند.
رخداده ها را میتوان نقد کرد، اما نمی توان آنها را تغییر داد. نسل جنبش فدایی چنان بود که در رخداده ها می بینیم.
شاید معانی مقولات « مبارزه و عشق و دوستی و پاکی» برای نسلهای بعدی تغییریافته باشد، شاید درک مفاهیم پیشین برای آنها کمتر قابل فهم باشد، ولی در این که آینده همواره بر شانه های گذشته و گذشتگان ساخته میشود تردی نیست.
خاتمه یادداشت.

**

 

"ﺑﺎﺟﯽ، ﺳﻦ ﻧﻪ ﺟﻮرﯾﺪون!؟" ﺧﻮاﻫﺮ، ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮری ﺑﻮدی!؟

« ...ﺑﺎرﻫﺎ، ﺷﺒﯽ را ﺑﺮای ﺧﻮد ﺗﺼﻮﯾﺮ ﮐﺮده ام ﮐﻪ روح اﻧﮕﯿﺰ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ زاﺋﻮ اﺳﺖ، ﺷﺐ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ی ﻧﻮزادش از ﺧﻮاب ﺑﺮﻣﯽ ﺧﯿﺰد و ﮐﺎﻇﻢ را در ﮐﻨﺎر ﺧﻮد ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ. او را ﺻﺪا ﻣﯽ زﻧﺪ. ﺟﻮاﺑﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﻮد، از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﻮد. ﺑﺎ ﻧﮕﺮاﻧﯽ ﺑﻪ ﻃﺮف آﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ رود،
ﮐﺎﻇﻢ در آن ﺟﺎ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮدد و در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﺎم ﻣﺤﺒﻮﺑﺶ را ﺑﺮ زﺑﺎن ﻣﯽ آورد، ﺧﻮد را ﺑﻪ دﺳﺘﺸﻮﺋﯽ ﻣﯽ رﺳﺎﻧﺪ و... در آﻧﺠﺎ، او را ﻏﺮق در ﺧﻮن ﺧﻮد ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ. ﺷﻮﻫﺮش را، ﻋﺰﯾﺰ و ﮔﺮاﻣﯽ اش را، ﻣﺤﺒﻮﺑﺶ را ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ دوﺳﺘﺶ داﺷﺖ. آﯾﺎ ﻓﺮﯾﺎدی از ﺟﮕﺮ ﺑﺮﮐﺸﯿﺪه!؟ ﯾﺎ ﺷﻮک زده، ﺑﯽ ﺣﺮﮐﺖ و ﻓﻠﺞ ﻣﺎﻧﺪه!؟... . ﺷﺎﯾﺪ ﺑﯽ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﮐﻪ در ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ، ﻣﺨﺘﺼﺮی در ﻣﻮرد روح اﻧﮕﯿﺰ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ- ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺻﻮرت ﺗﯿﺘﺮ وار: ﭘﺲ از روﺑﺮو ﺷﺪن ﺑﺎ ﭼﻨﺎن ﻓﺠﺎﯾﻌﯽ، روح اﻧﮕﯿﺰ، ﺑﺎ وﻗﺎر و ﻣﺘﺎﻧﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ از ﺧﺼﻮﺻﯿﺎت ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ اش ﺑﻮد، ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎدر ﭘﯿﺮ و دو ﻓﺮزﻧﺪ ﺧﻮﯾﺶ را ﺑﻪ ﻋﻬﺪه ﮔﺮﻓﺖ. او ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﻣﺎدرم، ﻫﻔﺖ ﺳﺎل ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺧﺎﻧﻮاده ی زﻧﺪاﻧﯿﺎن ﺳﯿﺎﺳﯽ، در ﭘﺸﺖ درِ زﻧﺪان ﻫﺎ،ﺣﻀﻮر ﻣﺒﺎرزاﺗﯽ ﯾﺎﻓﺖ (از ﺳﺎل 50 ﺗﺎ 52 ﻣﻦ در زﻧﺪان ﺑﻮدم و از 50 ﺗﺎ ﺳﺎل 57 ﮐﻪ درﻫﺎی زﻧﺪان ﻫﺎ ﺑﻪ دﺳﺖ ﺗﻮاﻧﺎی ﻣﺮدم ﻣﺒﺎرز اﯾﺮان ﺑﺎز ﺷﺪﻧﺪ، ﺑﺮادرم، ﻣﺤﻤﺪ، زﻧﺪاﻧﯽ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺑﻮد). ﺧﻮدِ او در ﺳﺎل 52 ﭘﺲ از ﻓﺮار ﻣﻦ، ﺑﻪ ﻣﺪت ﭼﻨﺪ ﻣﺎه زﻧﺪاﻧﯽ ﺷﺪ. در اﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎم، ﺑﭽﻪ ی ﺷﯿﺮ ﺧﻮاره اش را ﺑﺎ ﻗﺴﺎوت از او ﺟﺪا ﮐﺮده ﺑﻮدﻧﺪ، اﻣﺎ او ﻋﻠﯿﺮﻏﻢ ﻫﻤﻪ ی رﻧﺞ ﻫﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ، ﺻﺒﻮر و اﯾﺴﺘﺎده و ﺳﺮﻓﺮاز ﻣﺎﻧﺪ و در ﻃﯽ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﻪ در زﻧﺪان ﺑﻮد، ﺗﺄﺛﯿﺮات ﻣﺒﺎرزاﺗﯽ ﺑﺴﯿﺎر ﺧﻮب و ﻣﺜﺒﺘﯽ روی دﯾﮕﺮ زﻧﺪاﻧﯿﺎن ﺳﯿﺎﺳﯽ (ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ و ﺗﺄﮐﯿﺪ ﺧﻮد ﺷﺎن) ﺑﻪ ﺟﺎ ﮔﺬاﺷﺖ. روح اﻧﮕﯿﺰ در ﺟﺮﯾﺎن ﻣﺒﺎرزه و ﺗﻈﺎﻫﺮات ﺗﻮده ای ﺑﺮﻋﻠﯿﻪ رژﯾﻢ ﺷﺎه، ﻓﻌﺎﻻﻧﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﻧﻤﻮد.

از ﻫﻤﺎن اﺑﺘﺪا او ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻘﺶ اﻓﺮاد ﺿﺪﺧﻠﻘﯽ و اراذل و اوﺑﺎﺷﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ در ﻇﺎﻫﺮ ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮان "ﺿﺪﯾﺖ" ﺑﺎ ﺷﺎه ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ ﻣﺴﯿﺮ و اﻫﺪاف اﻧﻘﻼﺑﯽ آﻧﮕﻮﻧﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮات را ﻣﻨﺤﺮف ﺳﺎزﻧﺪ؛ روح اﻧﮕﯿﺰ ﺑﺎ آﻧﻬﺎ درﻣﯽ اﻓﺘﺎد و در ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ آﻧﻬﺎ را اﻓﺸﺎء ﻣﯽ ﮐﺮد. ﭘﺲ از ﻗﯿﺎم ﺑﻬﻤﻦ، روح اﻧﮕﯿﺰ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﻫﻤﻪ ی ﺗﻮده ﻫﺎی رﻧﺠﺪﯾﺪه ی اﯾﺮان، ﺑﺎ اﺷﺘﯿﺎق، ﻓﻀﺎی ﺧﻮش و دﻟﻨﺸﯿﻦ آزادی را در ﻣﺪت ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﺳﻘﻮط رژﯾﻢ ﺷﺎه و ﺳﺎزﻣﺎﻧﯿﺎﺑﯽ و ﻗﺪرت ﮔﯿﺮی ﺳﮕﺎن زﻧﺠﯿﺮی ﺟﺪﯾﺪ اﻣﭙﺮﯾﺎﻟﯿﺴﻢ (رژﯾﻢ ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ) ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻮد، اﺳﺘﻨﺸﺎق ﮐﺮد و از آن ﻟﺬت ﺑﺮد؛ ﺑﻪ وﯾﮋه آن ﮐﻪ، ﻣﺮدم ﻗﺪرﺷﻨﺎس ﺗﺒﺮﯾﺰ و آذرﺷﻬﺮ و دﻫﺎت اﻃﺮاف اش (ﻣﻨﻄﻘﻪ ای ﮐﻪ ﺑﻬﺮوز و ﺻﻤﺪ و ﮐﺎﻇﻢ و ﺧﻮدِ روح اﻧﮕﯿﺰ ﻣﺪت ﻫﺎ در آﻧﺠﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻮدﻧﺪ) ﺑﻌﺪ از ﻗﯿﺎم، دﺳﺘﻪ دﺳﺘﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ی او رﻓﺘﻪ و آﻧﺠﺎ را ﮔﻠﺒﺎران و ﺑﺎ ﺣﻀﻮر ﺷﺎن، دل او و ﻣﺎدرم را ﺷﺎد ﮐﺮدﻧﺪ.

در اﯾﻦ دوره، رادﯾﻮی ﺗﺒﺮﯾﺰ و ﻧﺸﺮﯾﺎت ﻣﺨﺘﻠﻒ رﺳﻤﯽ ﺳﺮاﺳﺮی و ﻣﺤﻠﯽ (ﮐﻪ ﻫﻨﻮز ﻧﯿﺮوﻫﺎی ﻣﺘﺮﻗﯽ آن ﻫﺎ را در دﺳﺖ داﺷﺘﻨﺪ) ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﻫﺎﺋﯽ را ﺑﺎ آﻧﺎن ﺗﺮﺗﯿﺐ دادﻧﺪ و... آﺑﺎ، ﺑﻪ دﻋﻮت داﻧﺸﺠﻮﯾﺎن ﺗﺒﺮﯾﺰ، در داﻧﺸﮕﺎه ﺑﺮای ﻣﺮدم ﺣﺎﺿﺮ در آﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﭘﺮداﺧﺖ. روح اﻧﮕﯿﺰ در ﻫﻤﻪ ی اﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻓﻌﺎل ﺑﻮد. ﺑﻪ ﻃﻮر ﮐﻠﯽ، او ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه آﺑﺎ و ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﺗﻮده ﻫﺎی ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ زﺣﻤﺘﮑﺶ و آزادﯾﺨﻮاه اﯾﺮان، روزﻫﺎی ﺑﺴﯿﺎر ﺷﺎد و ﺑﻪ ﯾﺎدﻣﺎﻧﺪﻧﯽ را ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮدﻧﺪ. در آن روزﮔﺎر، ﺧﻠﻖ ﻣﺎ، در ﻓﺎﺻﻠﻪ ای ﺑﯿﻦ ﺑﻌﺪ از ﺳﺮﻧﮕﻮﻧﯽ رژﯾﻢ ﺷﺎه ﺗﺎ اﺳﺘﻘﺮار ﮐﺎﻣﻞ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻠﻒ اﯾﻦ رژﯾﻢ، ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ، ﻧﻔﺴﯽ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ. ﻧﻔﺴﯽ دل اﻧﮕﯿﺰ و واﻗﻌﺎً ﻓﺮح ﺑﺨﺶ! در اﯾﻦ روزﮔﺎر، "زﻧﺪﮔﯽ زﯾﺒﺎﺳﺖ"، ﻣﻔﻬﻮﻣﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﯿﻠﯿﻮن ﻫﺎ اﻧﺴﺎن آزاده، ﺑﺎ ﻗﻠﺐ ﺑﺰرگ ﺧﻮﯾﺶ، آن را ﻋﻤﯿﻘﺎً اﺣﺴﺎس و درک ﻧﻤﻮدﻧﺪ. روح اﻧﮕﯿﺰ، ﺑﺮای ﺣﻔﻆ آزادی، ﺑﺮای ﺗﺪاوم زﻧﺪﮔﯽ وزﯾﺒﺎﺋﯽ، ﺻﻤﯿﻤﺎﻧﻪ ﺗﻼش و ﻣﺒﺎرزه ﻧﻤﻮد؛ و ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ (ﻣﻨﻈﻮر ﭼﺮﯾﮑﻬﺎی ﻓﺪاﺋﯽ ﺧﻠﻖ ﭘﺲ از ﺟﺪاﺋﯽ از ﺳﺎزﻣﺎن ﺑﺰرﮔﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮز ﺑﻪ اﻗﻠﯿﺖ و اﮐﺜﺮﯾﺖ ﻣﻨﺸﻌﺐ ﻧﺸﺪه ﺑﻮد) "ﺷﺎﺧﻪ ی ﮐﺮدﺳﺘﺎن" را ﺗﺸﮑﯿﻞ داده و رﻓﻘﺎﺋﯽ در آﻧﺠﺎ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﺷﺪﻧﺪ، او ﺧﺎﻧﻪ اش را در اﺧﺘﯿﺎر اﯾﻦ رﻓﻘﺎ ﻗﺮار داد. آﻧﻬﺎ در ﻣﺴﯿﺮ راه ﺧﻮد ﺑﻪ ﮐﺮدﺳﺘﺎن و ﺑﺮﻋﮑﺲ، ﻫﻤﻮاره ﺑﻪ آﻧﺠﺎ ﻣﯽ رﻓﺘﻨﺪ. ﮐﻪ ﺑﺨﺼﻮص رﻓﯿﻖ ﮔﺮاﻧﻘﺪر، ﻣﺤﻤﺪ ﺣﺮﻣﺘﯽ ﭘﻮرﺑﺴﯿﺎر ﻫﻢ ﻣﻮرد ﻋﻼﻗﻪ ی آﺑﺎ و روح اﻧﮕﯿﺰ ﻗﺮار داﺷﺖ و ﻣﺘﻘﺎﺑﻼً او ﻧﯿﺰ ﻋﻼﻗﻪ ی ﺷﺪﯾﺪی ﺑﻪ آن دو داﺷﺖ، ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ی روﺣﯽ ﻣﯽ رﻓﺖ. در اﯾﻦ زﻣﺎن، روح اﻧﮕﯿﺰ، ﺑﺎ ﺻﻤﯿﻤﯿﺖ ﺗﻤﺎم و ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮏ ﮐﺎر ﻣﺒﺎرزاﺗﯽ، ﺣﺘﯽ ﻟﺒﺎس ﻫﺎی رﻓﻘﺎﺋﯽ ﮐﻪ از ﮐﺮدﺳﺘﺎن ﻣﯽ آﻣﺪﻧﺪ، را ﻣﯽ ﺷﺴﺖ؛ ﺑﺮای آﻧﻬﺎ ﻏﺬا آﻣﺎده ﻣﯽ ﮐﺮد و ﺑﻪ ﻃﻮر ﮐﻠﯽ ﺗﺎ آﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ. ﺣﺴﺎس ﺷﺪن ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ ﺑﻪ او ﻧﯿﺰ درﺳﺖ در ﻫﻤﯿﻦ راﺑﻄﻪ ﺑﻮد.

در ﺳﺎل 60 ، ﯾﮑﯽ از ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ از ﺷﺎﺧﻪ ی ﮐﺮدﺳﺘﺎن ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ روح اﻧﮕﯿﺰ رﻓﺖ و آﻣﺪ داﺷﺖ، ﻣﻮرد ﺳﻮءﻇﻦ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ی ﺣﺰب اﻟﻠﻬﯽ ﻗﺮار ﻣﯽ ﮔﯿﺮد.
او، ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻧﻘﺺ ﻋﻀﻮﻫﺎﺋﯽ ﮐﻪ در دﺳﺖ و ﭘﺎ و ﺻﻮرت داﺷﺖ و ﻧﺤﻮه ی راه رﻓﺘﻨﺶ، ﭼﻬﺮه ی ﻣﺸﺨﺼﯽ ﺑﺮای ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺣﺰب اﻟﻠﻬﯽ ﺑﻮد.
ﯾﮏ ﺷﺐ ﮐﻪ آن ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ، آﻣﺪن ﺷﺨﺺ ﻣﺬﮐﻮر را ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ی ﺧﻮاﻫﺮم ﺑﻪ ﮐﻤﯿﺘﻪ ﻣﺤﻞ ﮔﺰارش داده ﺑﻮد، آن ﻓﺮد ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﺸﮑﻮک ﺑﻮدن ﻓﻀﺎ ﺷﺪه و از روح اﻧﮕﯿﺰ ﺑﺮای ﻣﺨﻔﯽ ﺷﺪن ﺧﻮد، ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﻃﻠﺒﺪ.روح اﻧﮕﯿﺰ ﻧﯿﺰ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺑﺮادرم (ﻣﺤﻤﺪ) آن ﺷﺨﺺ را ﻓﺮاری داده و در ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻪ ی دﯾﮕﺮ، ﺟﺎی ﻣﯽ دﻫﻨﺪ.

آن ﺷﺐ، ﮐﻤﯿﺘﻪ ﭼﯽ ﻫﺎی ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ ﺑﺮای دﺳﺘﮕﯿﺮی ﻓﺮد ﻣﺬﮐﻮر ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ی روح اﻧﮕﯿﺰ ﻣﯽ رﯾﺰﻧﺪ. در اﯾﻦ ﯾﻮرش، آﻧﻬﺎ ﺧﺎﻧﻪ را ﺑﻪ ﻫﻢ رﯾﺨﺘﻪ و وﺳﺎﯾﻠﯽ را ﺑﻪ ﻏﺎرت ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ. در ﺑﯿﻦ وﺳﺎﯾﻞ ﻏﺎرت ﺷﺪه، آﻟﺒﻮم ﻫﺎی ﻋﮑﺲ ﯾﺎدﮔﺎری ﮐﺎﻇﻢ و ﺑﻬﺮوز و ﺻﻤﺪ، ﻗﺮار داﺷﺘﻨﺪ.
ﻫﻤﻪ ی اﯾﻨﻬﺎ ﺑﺮای روح اﻧﮕﯿﺰ ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺎارزش ﺑﻮدﻧﺪ. ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ، او ﺑﺮای ﺑﺎزﭘﺲ ﮔﺮﻓﺘﻦ آﻟﺒﻮم ﻫﺎ و وﺳﺎﯾﻞ دﯾﮕﺮ، ﺑﻪ ﮐﻤﯿﺘﻪ ی ﻣﺤﻞ ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
اﻣﺎ در ﺷﺮاﯾﻄﯽ ﮐﻪ دﯾﮕﺮ ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ آﻣﺎده ﺑﻮد ﺗﺎ ﭼﻬﺮه ی ﺧﻮﻧﺨﻮار ﺧﻮد را ﺑﻪ ﻣﺮدم ﻧﺸﺎن دﻫﺪ، وی را در ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﮔﺮﻓﺘﻪ و زﻧﺪاﻧﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.
ﺑﻪ اﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺑﻮد ﮐﻪ روح اﻧﮕﯿﺰ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮑﯽ از ﺑﺴﺘﮕﺎن ﺻﻤﯿﻤﯽ ﭼﺮﯾﮑﻬﺎی ﻓﺪاﺋﯽ ﺧﻠﻖ، از ﻃﺮف ارﺗﺠﺎع ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ ﺑﻪ اﺳﺎرت ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ.
ﻣﺰدوران ﻫﻤﯿﻦ رژﯾﻢ ﻧﻨﮕﯿﻦ ﺑﻮدﻧﺪ ﮐﻪ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻫﺎی ﺧﻮد را ﺑﺮ ﻗﻠﺐ آﺗﺸﯿﻦ روح اﻧﮕﯿﺰ، ﻧﺸﺎﻧﺪﻧﺪ.ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﮐﻤﯿﺘﻪ ﭼﯽ ﻫﺎی ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ در راﺑﻄﻪ ﺑﺎ او ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ روح اﻧﮕﯿﺰ رﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ، ﭘﺲ از اﻧﺸﻌﺎﺑﯽ ﮐﻪ در ﺗﺸﮑﯿﻼت ﻣﺎ رخ داد ﺑﺎ ﺑﺨﺶ اﻧﺸﻌﺎﺑﯽ رﻓﺖ (ﺑﺎ ﻧﺎم ﻣﺴﺘﻌﺎر"ﺣﻤﯿﺪ").

ﺑﻌﺪﻫﺎ، در زﻣﺎن و ﻣﮑﺎن و ﻣﻮﻗﻌﯿﺘﯽ ﻣﺘﻔﺎوت، ﻣﻦ او را دﯾﺪم. درﯾﻎ از اﻧﺴﺎﻧﯿﺖ! ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ او ﻧﻪ از آﻧﭽﻪ در راﺑﻄﻪ ﺑﺎ وی در ﺧﺎﻧﻪ ی روح اﻧﮕﯿﺰ ﭘﯿﺶ آﻣﺪه ﺑﻮد، ﺻﺤﺒﺘﯽ ﮐﺮد و ﻧﻪ ﺣﺘﯽ از ﺷﻬﺎدت او در ﻧﺰد ﻣﻦ اﺑﺮاز ﺗﺄﺳﻒ ﻧﻤﻮد. او ﻧﯿﺰ دﭼﺎر ﺗﺒﺨﺘﺮ و ﻧﺨﻮﺗﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ ﺑﻌﻀﯽ از اﻓﺮاد ﻣﻨﺸﻌﺐ، در راﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﺑﺨﺶ دﯾﮕﺮ ﺗﺸﮑﯿﻼت ﭼﺮﯾﮑﻬﺎی ﻓﺪاﺋﯽ ﺧﻠﻖ، ﮔﺮﻓﺘﺎر آن ﺑﻮدﻧﺪ.

اﻣﺎ در ﻣﻮرد روح اﻧﮕﯿﺰ از ﻃﺮق ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺷﻨﯿﺪم ﮐﻪ او، در زﻧﺪان، روﺣﯿﻪ ی ﺑﺴﯿﺎر ﻗﻮی ﻣﺒﺎرزاﺗﯽ داﺷﺘﻪ اﺳﺖ ﺗﺎ آﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﯾﮑﺒﺎر وﻗﺘﯽ ﻣَﺮدَک ﺟﻼد، ﻣﻮﺳﻮی ﺗﺒﺮﯾﺰی، ﺑﻪ ﺗﻮﻫﯿﻦ و ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻣﺒﺎرزﯾﻦ اﻧﻘﻼﺑﯽ ﻣﯽ ﭘﺮدازد، او ﺑﺎ ﺟﺴﺎرت ﺗﻤﺎم، ﺑﻪ روی وی ﺗﻒ ﻣﯽ اﻧﺪازد. ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ، ﺷﻨﯿﺪم ﮐﻪ درآﺧﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﻣﺰدوران او را ﺑﻪ ﻣﺴﻠﺦ ﻣﯽ ﺑﺮدﻧﺪ ﺗﺎ ﻗﻠﺐ آﮐﻨﺪه از ﻣﻬﺮ و ﺻﻔﺎ و ﺻﻤﯿﻤﯿﺘﺶ ﺑﺎ ﻣﺮدم رﻧﺠﺪﯾﺪه ی اﯾﺮان را از ﻃﭙﺶ ﺑﺎزدارﻧﺪ، ﯾﮑﺒﺎره، ﺑﺎ ﻗﺪرت و ﻧﯿﺮوﻣﻨﺪی ﺗﻤﺎم، ﻧﺎم ﺑﺰرگ و ﮔﺮاﻣﯽ ی ﺑﻬﺮوز را ﻓﺮﯾﺎد زده اﺳﺖ... .
آﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎور ﮐﺮد ﮐﻪ آن ﮐﻮردﻻن ﻗﺎدر اﻧﺪ ﮐﻪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎی آﺗﺸﯿﻦ را ﺧﺎﻣﻮش ﺳﺎزﻧﺪ!؟ ﻧﻪ، ﺑﺎور ﻧﮑﻨﯿﺪ! آن ﻗﻠﺐ ﻫﺎ در ﮐﺎﻟﺒﺪﻫﺎی ﺟﻮان دﯾﮕﺮی ﻫﻨﻮز در ﻃﭙﺶ اﻧﺪ و ﺗﺎ ﻧﺎﺑﻮدی ﻫﻤﻪ ی اﺳﺘﺜﻤﺎرﮔﺮان و ﻣﺮﺗﺠﻌﯿﻦ، ﮐﻪ ﺟﺒﺮ ﺗﺎرﯾﺦ اﺳﺖ، ﻫﻤﭽﻨﺎن آﺗﺸﯿﻦ ﺑﺎﻗﯽ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﻣﺎﻧﺪ.

از ﻣﯿﺎن ﯾﺎدداﺷﺖ ﻫﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎل ﭘﯿﺶ ﺳﻌﯽ ﮐﺮده ﺑﻮدم در راﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﻫﺎﺋﯽ از زﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ، ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﻢ ﯾﺎدداﺷﺖ زﯾﺮ را ﮐﻪ ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ روح اﻧﮕﯿﺰ اﺳﺖ، در اﯾﻨﺠﺎ ﺑﯿﺎورم، ﻫﺮﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ داﻧﻢ ﮐﻪ دارم ﺣﺎﺷﯿﻪ ﻣﯽ روم و از اﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ از ﺧﻮاﻧﻨﺪه ﻋﺬرﺧﻮاﻫﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.
اﻣﺎ، راﺳﺘﺶ، دوﺳﺖ دارم ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان درد دل ﻫﻢ ﮐﻪ ﺷﺪه، ﺑﺎ ﻣﺮدم درﺑﻨﺪ اﯾﺮان ﮐﻪ آﻧﻬﺎ ﻧﯿﺰ ﻋﺰﯾﺰان ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺎارزش، اﻧﺴﺎن ﻫﺎﺋﯽ ﺑﯽ ﻫﻤﺘﺎ و ﺳﺮﺷﺎر از اﻧﺴﺎﻧﯿﺖ و ﺧﻮﺑﯽ را ﺑﻪ دﻟﯿﻞﺳﻠﻄﻪ ی ﻧﻨﮕﯿﻦ اﻣﭙﺮﯾﺎﻟﯿﺴﻢ و ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻫﺎی ﻣﺪاﻓﻊ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﻇﺎﻟﻤﺎﻧﻪ ی ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ داری، از دﺳﺖ داده اﻧﺪ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﻢ؛ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ در ﻃﻮل زﻧﺪﮔﯿﻢ در دﻓﻌﺎت ﻣﺘﻌﺪد ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺮگ ﻋﺰﯾﺰان ﺑﺴﯿﺎری، از ﺑﻬﺮوز و ﮐﺎﻇﻢ و ﺻﻤﺪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ رﻓﻘﺎﺋﯽ ﮐﻪ زﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﺎ ﺑﻮدن در ﮐﻨﺎرﺷﺎن، ﻣﻌﻨﺎ ﯾﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ، ﺑﻪ درد آﻣﺪه و ﻏﻢ و دردﻫﺎی زﯾﺎدی را ﻣﺘﺤﻤﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ. اﻣﺎ، ﺑﺎﯾﺪ اﻋﺘﺮاف ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺷﻬﺎدﺗﯽ ﻫﻤﭽﻮن ﺷﻬﺎدت روح اﻧﮕﯿﺰ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮا ﺗﺎ اﯾﻦ ﺣﺪ ﮐﻪ اﻣﺮوز اﺣﺴﺎس ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، دردﻣﻨﺪ ﻧﺴﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮد. ﺻﺮﻓﻨﻈﺮ از ﻫﺮ دﻟﯿﻞ دﯾﮕﺮی ﮐﻪ ﺑﺮای اﯾﻦ اﻣﺮ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪ وﺟﻮد داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﻄﻤﺌﻨﺎً، ﻣﻬﺮ و ﻋﻼﻗﻪ ی ﺷﺪﯾﺪ ﻣﻦ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ او، ﺟﺎی ﺧﺎﺻﯽ را دارد. ﯾﺎدداﺷﺘﻢ، اﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ اﺳﺖ:

- "ﺑﺎﺟﯽ، ﺳﻦ ﻧﻪ ﺟﻮرﯾﺪون!؟" (ﺧﻮاﻫﺮ، ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮری ﺑﻮدی!؟) وﻗﺘﯽ اﯾﻦ ﺳﺨﻦ را ﺑﺮ زﺑﺎن راﻧﺪم، ﻫﻢ ﺧﻮدِ روح اﻧﮕﯿﺰ و ﻫﻢ ﺑﻘﯿﻪ ی اﻫﻞ ﺧﺎﻧﻪ، ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﻬﺖ آﻣﯿﺰ، ﻧﮕﺎﻫﻢ ﮐﺮدﻧﺪ؛ و ﺑﻌﺪ ﻫﻤﮕﯽ زدﻧﺪ زﯾﺮ ﺧﻨﺪه:
- "ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ، ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮری ﺑﻮدی! ﭼﯽ ﻣﯽ ﺧﻮای ﺑﮕﯽ؟"
ﻣﻦ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﺎﻧﺪم، و اﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺑﻪ ﺣﺴﺎب زﺑﺎن ﺑﭽﻪ ﮔﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﻣﻔﻬﻮم ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ، ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺷﺪ. ﺑﻪ راﺳﺘﯽ، ﻣﻨﻈﻮر ﻣﻦ ﭼﻪ ﺑﻮد و اﺻﻼً ﭼﺮا ﭼﻨﺎن ﺳﺨﻨﯽ را ﺑﺮ زﺑﺎن راﻧﺪه ﺑﻮدم! آن ﻣﻮﻗﻊ، ﺣﺪوداً 4 ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد و روح اﻧﮕﯿﺰ ﮐﻪ ﻣﺪت ﻫﺎ ﺑﻮد ﮐﻪ ﭘﯿﺪاﯾﺶ ﻧﺒﻮد، ﻧﺎﮔﻬﺎن، دوﺑﺎره ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد.
در ﻃﻮل آن ﻣﺪت، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﯽ داﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﺎزﻧﯿﻦ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ در ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻮد و ﺣﺎﻻ دﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ. در ﭼﺸﻢ ﮐﻮدﮐﺎﻧﻪ ی ﻣﻦ، او ﯾﮏ ﻋﺰﯾﺰ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺑﻮد، ﻣﻤﻠﻮ از ﻣﺤﺒﺖ. او ﻧﻮازﺷﮕﺮ ﻣﻦ، "ﺑﺎﺟﯽ"ی ﻣﻦ (ﺧﻮاﻫﺮم) ﺑﻮد. ﻫﺮ وﻗﺖ در ﮐﻨﺎرم ﺑﻮد، اﺣﺴﺎس آراﻣﺶ و ﯾﮏ ﺣﺎﻟﺖ دﻟﻨﺸﯿﻨﯽ از آﺳﻮده ﺧﺎﻃﺮی، ﺑﻪ ﻣﻦ دﺳﺖ ﻣﯽ داد. در آن دور و ﺑﺮ، ﺑﺎزی ﻣﯽ ﮐﺮدم و او را ﻣﯽ دﯾﺪم و ﺷﺎد و ﺳﺒﮑﺒﺎل ﻣﯽ ﺷﺪم...

و ﺣﺎﻻ، ﯾﮑﺒﺎره، او دﯾﮕﺮ ﻧﺒﻮد. ﺗﺎ آﻧﺠﺎ ﮐﻪ از زﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻪ ﯾﺎد ﻣﯽ آورم، ﻣﻦ، "ﻏﻢ" را ﺑﺮای اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر اﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮدم. ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ او ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻔﺮ رﻓﺘﻪ اﺳﺖ (ﺑﻪ اردﺑﯿﻞ، ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ی ﯾﮑﯽ از ﺑﺮادراﻧﻢ) ؛ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ وﻟﯽ ﻣﻦِ ﮐﻮدک، ﺗﺼﻮری از ﺳﻔﺮ ﻧﺪاﺷﺘﻢ. ﻣﺴﻠﻤﺎً، در ﺧﺎﻧﻮاده ای ﮐﻪ ﺑﺰرﮔﺘﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﺰار و ﯾﮏ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ دﺳﺖ و ﭘﻨﺠﻪ ﻧﺮم ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﮔﺬران ﯾﮏ زﻧﺪﮔﯽ- ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﺎم زﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺧﻮد ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ- ﺗﺄﻣﯿﻦ ﺷﻮد، ﮐﻮدک و اﺣﺴﺎﺳﺎت او ﻣﻮرد ﺗﻮﺟﻪ ﻗﺮار ﻧﺪارﻧﺪ. در آن روزﮔﺎر، اﻟﺒﺘﻪ، ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮏ ﻓﺮﻫﻨﮓ، ﮐﻮدک ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ اﻧﺴﺎن ﮐﻮﭼﮑﯽ ﮐﻪ دارای ﻋﻮاﻃﻒ و اﺣﺴﺎس اﺳﺖ ﻧﯿﺰ اﺳﺎﺳﺎً، ﻣﻄﺮح ﻧﺒﻮد. در ﻫﺮ ﺣﺎل، ﻓﻘﺪان روح اﻧﮕﯿﺰ در آن روزﮔﺎر ﮐﻮدﮐﯽ، ﺑﺮای ﻣﻦ ﻣﻌﻤﺎ ﺑﻮد
ﺑﺪون آن ﮐﻪ در ﻣﻮرد آن ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ. آری، ﺑﺎﺟﯽ ی ﻣﻦ، ﻧﻮازﺷﮕﺮِ ﻣﻦ، ﻣﻬﺮﺑﺎنِ ﻣﻦ، ﻣﻬﺮﺑﺎن ﺑﺎﺟﯽ ی ﻣﻦ، رﻓﺘﻪ ﺑﻮد؛ ﯾﮑﺒﺎره ﻧﯿﺴﺖ و ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ ﺷﺪه ﺑﻮد؛ و ﻣﻦ ﻫﺮ ﮐﺠﺎ را ﮔﺸﺘﻪ ﺑﻮدم، او را ﻧﯿﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮدم. اﻧﺘﻈﺎر ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻮدم ﮐﻪدوﺑﺎره ﻇﺎﻫﺮ ﺷﻮد، ﮐﻪ دوﺑﺎره در ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ.

دوﺑﺎره ﻣﺮا در آﻏﻮش ﺑﮕﯿﺮد، اﻣﺎ، ﺑﯿﻬﻮده؛ او دﯾﮕﺮ ﻧﺒﻮد. ﻏﻤﯽ روی دﻟﻢ ﺑﻮد. روزﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ و ﻣﻦ ﻫﻤﭽﻨﺎن ﺑﻪ او ﻣﯽ اﻧﺪﯾﺸﯿﺪم. او از ذﻫﻦ ﻣﻦ ﮐﻨﺎر ﻧﻤﯽ رﻓﺖ. ﻣﻌﻠﻮم ﺑﻮد ﮐﻪ "ﺑﺎﺟﯽ"ام را ﺧﯿﻠﯽ دوﺳﺖ دارم. ﻣﻌﻠﻮم ﺑﻮد ﮐﻪ اﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ او ﺧﯿﻠﯽ ﻗﻮی اﺳﺖ. ﻣﻌﻠﻮم ﺑﻮد ﮐﻪ از ﻓﺮاﻗﺶ ﻏﺼﻪ دارم. آری، ﻣﻦِ ﮐﻮدک، اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر ﺑﻮد ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎﺋﯽ را ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﯽ ﮐﺮدم؛ ﺑﺪون آن ﮐﻪ ﺑﺰرﮔﺘﺮﻫﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ آن ﺑﺎﺷﻨﺪ و اﺻﻼً ﺑﺪاﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﮐﻮدک ﻫﻢ اﺣﺴﺎس دارد و ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ را ﺣﺲ و درک ﻣﯽ ﮐﻨﺪ وﻟﯽ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﺑﯿﺎن و ﺗﻮﺻﯿﻒ ﺷﺎن ﻧﯿﺴﺖ و ﯾﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﺪ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎت درﺳﺘﯽ، ﺣﺘﯽ از آن ﻫﺎ ﻧﺎم ﺑﺒﺮد.

روزﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ و ﻣﻦ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﮔﺮم ﺑﺎزی ﻫﺎی ﮐﻮدﮐﺎﻧﻪ ام ﺑﻮدم، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ او ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮدم. اﻣﺎ، وﻗﺘﯽ زﻣﺎن ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺗﺮ ﺷﺪ، دﯾﺪم ﮐﻪ ﭼﻬﺮه ی آن ﻧﺎزﻧﯿﻦ ﻣﻬﺮﺑﺎنِ ﻋﺰﯾﺰم را دﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﻢ ﺑﺮای ﺧﻮدم ﻣﺠﺴﻢ ﮐﻨﻢ. دﯾﮕﺮ ﺑﺎ ﮔﺬﺷﺖ زﻣﺎن، ﭼﻬﺮه ی او در ذﻫﻦ ﻣﻦ ﻣﺤﻮ و ﻣﺤﻮﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ. از اﯾﻦ وﺿﻊ رﻧﺞ ﻣﯽ ﺑﺮدم.

ﺑﻪ ذﻫﻨﻢ ﻓﺸﺎر ﻣﯽ آوردم ﮐﻪ او را ﺑﺒﯿﻨﻢ وﻟﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ. دﯾﮕﺮ، ﺗﻨﻬﺎ ﺷﮑﻠﯽ ﮐﻪ ﻗﺎدر ﺑﻮدم از او در ﺟﻠﻮی ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﺠﺴﻢ ﮐﻨﻢ، ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﮔﻨﮓ و ﻣﺒﻬﻤﯽ ﺑﻮد:
ﻗﺎﻣﺖ دﺧﺘﺮﮐﯽ را ﻣﯽ دﯾﺪم ﮐﻪ از ﻫﻤﻪ ی ﭼﻬﺮه اش ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ از آن ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺑﻮد. اﯾﻦ، ﻫﻤﻪ ی آن ﭼﯿﺰی ﺑﻮد ﮐﻪ از "ﺑﺎﺟﯽ"، در ذﻫﻦ ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد.
دﯾﮕﺮ، ﺗﺎ ﻣﺪت ﻫﺎ، آن ﺗﺼﻮﯾﺮ ﮔﻨﮓ ﮐﻪ ﺧﻨﺪه ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮ ﻟﺒﺎﻧﺶ ﺑﻮد و رﻧﺞِ ﻣﻦ- از اﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﭼﺸﻢ و اﺑﺮو و ﺷﮑﻞ و ﺷﻤﺎﯾﻞ ﭼﻬﺮه ی او را ﺑﺮای ﺧﻮدم ﻣﺠﺴﻢ ﮐﻨﻢ- ﺗﻨﻬﺎ ﯾﺎد و ﯾﺎدﮔﺎرم از "ﺑﺎﺟﯽ"ام ﺑﻮد... ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎن، روزی ﻓﺮا رﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺟﻨﺐ و ﺟﻮش در ﺧﺎﻧﻪ راه اﻓﺘﺎد. ﮐﺴﺎﻧﯽ، ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻧﯽ، ﻣﺴﺎﻓﺮاﻧﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ی ﻣﺎ آﻣﺪﻧﺪ. اﺗﺎق ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺎن از آن آدم ﻫﺎ، ﭘُﺮ ﺷﺪ. در ﻫﻤﯿﻦ ﺣﯿﻦ، دﺳﺖ ﻫﺎﺋﯽ ﻣﺮا ﺑﻐﻞ ﮐﺮدﻧﺪ. دﺳﺖ ﻫﺎی "ﮔﻤﺸﺪه"ی ﻣﻦ ﺑﻮدﻧﺪ. ﺑﻪ ﭼﻬﺮه اش زل زدم. ﺣﺎﻻ دﯾﮕﺮ در آن ﺗﺼﻮﯾﺮ ﮔﻨﮓ، ﻓﻘﻂ ﻟﺒﺨﻨﺪِ ﺧﻮش ﻧﺒﻮد. اﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮ، ﭼﺸﻢ و اﺑﺮو و ﺷﮑﻞ و ﺷﻤﺎﯾﻞ داﺷﺖ.

ﺗﺼﻮﯾﺮِ ﮔﻨﮓِ ﻣﻦ، ﺣﺎﻻ دﯾﮕﺮ ﺟﺎن داﺷﺖ؛ زﻧﺪه ﺑﻮد. ﺣﺮف ﻣﯽ زد؛ ﺻﺪاﯾﺶ را ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪم. ﺷﺎدی ﭼﻬﺮه اش را ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮب و ﮔﻮﯾﺎ ﻣﯽ دﯾﺪم.
آری، او ﺧﻮدش ﺑﻮد. ﺑﺎﺟﯽ ی ﻣﻦ ﺑﻮد. از ﺷﺎدی ﺟﺴﺘﯽ زدم؛ دوﺑﺎره ﺑﻪ ﺻﻮرت اش زل زدم و ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺪی، ﺑﺎ رﺳﺎﺗﺮﯾﻦ ﮐﻠﻤﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﻠﺪ ﺑﻮدم، ﭘﺮﺳﯿﺪم:

- "ﺑﺎﺟﯽ، ﺳﻦ ﻧﻪ ﺟﻮرﯾﺪون!"
آﺧﺮ، در ﻓﺎﺻﻠﻪ ای ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﻧﺒﻮد، آن دﺧﺘﺮک، ﮐﻪ او ﺧﻮدش ﺑﻮد، ﺑﺎ ﭼﻬﺮه ای ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ تواﻧﺴﺘﻢ ﺧﻮب ﺑﺒﯿﻨﻤﺶ، در ﺟﻠﻮی ﭼﺸﻤﺎن ﻣﻦ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﺑﺪون آن ﮐﻪ ﺗﻼش ﻣﻦ ﺑﺮای دﯾﺪن او ﺑﻪ ﻫﻤﺎن ﺻﻮرﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﻮد و اﮐﻨﻮن روﺑﺮوﯾﻢ ﻗﺮار داﺷﺖ، ﺑﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ای ﺑﺮﺳﺪ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺣﺎل ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﺎﺟﯽ، ﺧﻮدش ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ در آن ﻣﻮﻗﻊ ﭼﻄﻮری ﺑﻮد، ﭼﺮا ﺑﺎ ﭼﻬﺮه و ﺷﮑﻞ و ﺷﻤﺎﯾﻠﯽ ﮐﻪ اﻻن دارد، ﺟﻠﻮی ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ آﻣﺪ!
ﻣﻌﻤﻮﻻً در ﺧﺎﻧﻮاده ﻫﺎ، واﻟﺪﯾﻦ و اﻫﺎﻟﯽ ﺧﺎﻧﻪ، ﺧﺎﻃﺮات ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ از ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎن ﮐﻪ ﺣﺎﻻ دﯾﮕﺮ ﺑﺰرگ ﺷﺪه اﻧﺪ، ﺑﻪ ﯾﺎد دارﻧﺪ و آن ﻫﺎ را ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛ از ﺣﺮﮐﺖ ﺧﺎﺻﯽ ﮐﻪ ﻓﻼن ﻓﺮزﻧﺪدر ﮐﻮدﮐﯽ اﻧﺠﺎم داده و ﯾﺎ ﺣﺮف ﺑﺨﺼﻮﺻﯽ زده و ﻏﯿﺮه.

"ﺑﺎﺟﯽ، ﺳﻦ ﻧﻪ ﺟﻮرﯾﺪون!" ﻫﻢ، ﺑﺪون اﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ رﻣﺰ آن را ﺑﺪاﻧﺪ، در ﺧﺎﻧﻪ ی ﻣﺎ در راﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﻄﺮح ﺑﻮد. اﯾﻦ را اﻫﺎﻟﯽ ﺧﺎﻧﻪ ی ﻣﺎ، از ﻣﻦ داﺷﺘﻨﺪ. ﯾﺎدی از ﮐﻮدﮐﯽ ﻣﻦ ﺑﻮد... . آﻧﻮﻗﺖ، ﭘﺲ از ﺳﺎل ﻫﺎ ﮐﻪ ﮐﻮدﮐﯽ ﻣﻦ دﯾﮕﺮ، در ﻫﻤﺎن ﺧﺎﻧﻪ و اﺗﺎق ﮐﻮﭼﮏ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪه و از ﯾﺎد ﺧﻮدم ﻧﯿﺰ رﻓﺘﻪ ﺑﻮد، آن روز ﺷﻮم 8 ﺗﯿﺮ 1360 رﺳﯿﺪ.
درج ﺧﺒﺮ اﻋﺪام وﺣﺸﯿﺎﻧﻪ ی ﻣﺎدر اﻧﻘﻼﺑﯽ، روح اﻧﮕﯿﺰ دﻫﻘﺎﻧﯽ، در روزﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎی رژﯾﻢ در 10 ﺗﯿﺮ ﻣﺎه ﺳﺎل 60 و اراﺟﯿﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ او و ﺧﺎﻧﻮاده ﻣﺒﺎرزش ﻧﺴﺒﺖ دادﻧﺪ ﻣﻮﺟﯽ از ﻧﻔﺮت و ﺧﺸﻢ در ﻣﺮدم ﺑﺮاﻧﮕﯿﺨﺖ و ﻫﺸﺪاری ﺷﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ آزادﯾﺨﻮاﻫﺎن و دوﺳﺘﺪاران ﺟﻨﺒﺶ اﻧﻘﻼﺑﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮد را ﺑﺮای ﻓﺠﺎﯾﻌﯽ آﻣﺎده ﺳﺎزﻧﺪ ﮐﻪ اﺑﻌﺎدش ﺑﺮ ﮐﺴﯽ روﺷﻦ ﻧﺒﻮد. ﻣﺎدر اﻧﻘﻼﺑﯽ روح اﻧﮕﯿﺰ از اوﻟﯿﻦ ﺷﻬﺪای ﯾﻮرش ﺳﯿﺴﺘﻤﺎﺗﯿﮏ و ﺳﺮاﺳﺮی ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ ﺑﻪ ﺟﻨﺒﺶ اﻧﻘﻼﺑﯽ ﻣﺮدم اﯾﺮان در ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺳﺎل 60 ﺑﻮد. ﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺸﺘﺎرﻫﺎی ﺧﻮﻧﯿﻨﯽ، رذاﻟﺖ و ﻣﺎﻫﯿﺖ ﺟﻨﺎﯾﺘﮑﺎراﻧﻪ ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮ ﻫﻤﮕﺎن آﺷﮑﺎر ﮔﺸﺖ.

روزی ﮐﻪ "ﺑﺎﺟﯽ"ی ﻣﻦ، روح اﻧﮕﯿﺰِ ﺧﻮاﻫﺮ، روح ِ اﻧﮕﯿﺰ ﻣﺒﺎرز، روح اﻧﮕﯿﺰِ ﻣﺎدر، روح اﻧﮕﯿﺰی ﮐﻪ از ﺗﺒﺎر ﺷﻮراﻧﮕﯿﺰ آزادی ﺑﻮد، آن ﺟﺎن ﺷﯿﻔﺘﻪ را، در ﺧﻮن ﺧﻮﯾﺶ ﻏﻠﻄﺎﻧﺪﻧﺪ و او ﺧﻮﻧﺶ را ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺧﻠﻖ ﻫﺎی ﺳﺘﻤﺪﯾﺪه ی اﯾﺮان ﺑﺮای ﺗﺪاوم ﻣﺒﺎرزه ﺗﺎ رﺳﯿﺪن ﺑﻪ رﻓﺎه و آزادی ﻧﻤﻮد. ﭼﻨﺪ روز ﺑﻌﺪ از آن روز ﺑﻮد ﮐﻪ ﻋﺰﯾﺰی از ﺧﺎﻧﻮاده (ﻣﺤﻤﺪ) در آن روزﮔﺎر ﺳﺨﺖ ﻣﺨﺘﻨﻖ، در ﺗﻬﺮان، ﭘﯿﺸﻢ آﻣﺪ. او ﻗﻠﺒﺶ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺴﺖ و اﯾﻦ را ﭼﻬﺮه ای ﮐﻪ ﻋﺬاب و رﻧﺞ ﺳﺎل ﻫﺎ در آن ﮐﻤﯿﻦ و ﻻﻧﻪ داﺷﺖ، ﮔﻮاﻫﯽ ﻣﯽ داد. ﻫﻤﯿﻨﮑﻪ ﭼﺸﻤﺎنِ ﺣﺴﺮت ﺧﻮرده او از ﯾﮏ ﻗﻄﺮه اﺷﮏ، ﺑﻪ ﭼﻬﺮه و ﭼﺸﻤﺎنِ ﺧﯿﺲ ﺷﺪه از اﺷﮏِ ﻣﻦ اﻓﺘﺎد، ﻫﻤﻪ ی اﻧﺪوه و دردش را در اﯾﻦ ﻋﺒﺎرت رﺳﺎ (!) ﺑﯿﺎن ﮐﺮد:
- "ﺑﺎﺟﯽ، ﺳﻦ ﻧﻪ ﺟﻮرﯾﺪون!"....
و ﺑﻌﺪ، در ﮐﺮدﺳﺘﺎن، ﯾﮏ "ﺑﺎﺟﯽ"ی دﯾﮕﺮی را دﯾﺪم:

ﻫﻨﻮز ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﺧﻮاﻫﺮ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮش را ﻫﻤﭽﻮن ﻣﺮغِ ﻧﺎﻗﺺِ ﺳﺮﺑﺮﯾﺪه ﺷﺪه ای ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ی ﺗﻨﺶ ﺑﺎ ﻟﺮزش ﻫﺎی ﺗﻨﺪ، ﺗﮑﺎن ﺗﮑﺎن ﻣﯽ ﺧﻮرد و ﭘَﺮﭘَﺮ ﻣﯽ زد (ﺑﻪ زﺑﺎن ﺗﺮﮐﯽ: ﭼﺎﺑﺎﻟﯿﺮدی) آورده ﺑﻮدﻧﺪ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ. در ﻣﻘﺮی در روﺳﺘﺎی "ﺧﻠﯿﻔﺎن" از ﺗﻮاﺑﻊ ﻣﻬﺎﺑﺎد ﺑﻮدﯾﻢ، ﯾﮏ روﺳﺘﺎی ﻓﻘﺮزده ﺑﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﻫﺎی ﻓﻼﮐﺘﺒﺎرش ﮐﻪ ﻫﻤﭽﻮن ﻗﺮﯾﺐ ﺑﻪ اﺗﻔﺎق روﺳﺘﺎﻫﺎی ﮐﺮدﺳﺘﺎن، دوا و دﮐﺘﺮ در آن راه ﻧﺪاﺷﺖ. اﻫﺎﻟﯽ، ﻣﺎﻫﺎ را ﮐﻪ ﺷﻬﺮی ﺑﻮدﯾﻢ و ﺗﺎ ﺣﺪی وارد ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻫﺎی اوﻟﯿﻪ ﭘﺰﺷﮑﯽ و آﻣﭙﻮل زدن و ﻏﯿﺮه، در راﺑﻄﻪ ﺑﺎ اﻣﻮر ﭘﺰﺷﮑﯽ اﻣﯿﺪی ﺑﺮای ﺧﻮد، ﺑﻪ ﺣﺴﺎب ﻣﯽ آوردﻧﺪ. ﺑﻪ ﺧﻮاﺳﺖ ﯾﮑﯽ از ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﯾﻞ ﭘﺰﺷﮑﯽ وارد ﺑﻮد، ﻃﺸﺘﯽ آوردﯾﻢ و ﻫﺮﭼﻪ اﻟﮑﻞ در ﻣﻘﺮ ﺑﻮد، درون آن رﯾﺨﺘﯿﻢ و ﻃﻔﻞ را در آن ﻗﺮار دادﯾﻢ. ﺗﺐ او اﻧﺪﮐﯽ ﭘﺎﺋﯿﻦ آﻣﺪ و ﺗﮑﺎن ﻫﺎی ﺳﺨﺖ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﻟﺮزش ﻫﺎی ﺧﻔﯿﻒ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ. اﻣﺎ اﯾﻦ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮای دﻗﺎﯾﻘﯽ، ﭼﺎره ﺳﺎز ﺑﻮد. آن ﻃﻔﻞ، ﻣﺒﺘﻼ ﺑﻪ دﯾﻔﺘﺮی ﺑﻮد، ﻧﺎﺧﻮﺷﯽ ای ﮐﻪ ﻋﻠﯿﺮﻏﻢ ﺑﺴﯿﺎر ﺧﻄﺮﻧﺎک ﺑﻮدﻧﺶ، ﺑﻪ آﺳﺎﻧﯽ ﻗﺎﺑﻞ درﻣﺎن اﺳﺖ. او ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ دﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺒﺎرزﯾﻨﯽ در آﻧﺠﺎ ﮐﻠﻨﯿﮏ ﮐﻮﭼﮑﯽ راه اﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ، ﺑﺮده ﻣﯽ ﺷﺪ. ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺎ ﺧﺮاب ﺑﻮد و ﻣﺪﺗﯽ ﻃﻮل ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ راهاﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺷﻮد.
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ، ﺑﺎﻻﺧﺮه، ﮐﻮدک را ﺑﻪ ﮐﻠﻨﯿﮏ رﺳﺎﻧﺪﻧﺪ. اﻣﺎ، دﯾﮕﺮ دﯾﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد. او، دﻗﺎﯾﻘﯽ ﺑﻌﺪ از رﺳﯿﺪن ﺑﻪ ﮐﻠﻨﯿﮏ، در آﻧﺠﺎ ﺟﺎن ﺳﭙﺮد.

ﺧﻮاﻫﺮش، دﺧﺘﺮﮐﯽ 11-10 ﺳﺎﻟﻪ، ﻫﻨﻮز ﺟﻠﻮی ﻣﻘﺮ ﺑﻮد. ﭼﺸﻢ از او ﺑﺮﻧﻤﯽ داﺷﺘﻢ. ﺑﺎ ﺑﺎر ﻏﻢ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﮐﻪ در ﻗﻠﺒﺶ آﺷﯿﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﮐﺮد، آﺷﻨﺎ ﺑﻮدم.
وﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﺮگ ﺧﻮاﻫﺮ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮش ﺷﺪ، دﯾﮕﺮ در آﻧﺠﺎ ﺑﻨﺪ ﻧﺸﺪ. ﺑﻪ دﻧﺒﺎﻟﺶ دوﯾﺪم، ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻨﻢ؛ ﻧﻮازﺷﺶ ﮐﻨﻢ، وﻟﯽ او ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺨﺖ.
ﻧﻤﯽ داﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺰد وﻟﯽ ﻣﯽ رﻓﺖ، ﻣﯽ اﯾﺴﺘﺎد، ﻣﻦ ﻧﺰدﯾﮑﺶ ﻣﯽ ﺷﺪم، دوﺑﺎره ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺨﺖ. در دﻟﺶ ﭼﻪ ﺑﻮد! در ﻗﻠﺐ ﮐﻮﭼﮏ ﻏﻤﯿﻨﺶ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ!...
ﺧﻮب ﻣﯽ داﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ اﮔﺮ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ دﻗﺎﯾﻘﯽ ﻧﻮازﺷﺶ ﮐﻨﻢ، اﯾﻦ ﭼﺎره ﺳﺎز درد او ﻧﺒﻮد... ﺧﻮاﻫﺮ او، ﯾﮏ "دﺧﺘﺮ رﺣﻤﺎن" دﯾﮕﺮ ﺑﻮد ﮐﻪ "از ﯾﮏ ﺗﺐ دوﺳﺎﻋﺘﻪ" ﻣﺮد.

اﯾﻦ، ﻇﻠﻢ و ﺟﻨﺎﯾﺖ دﯾﮕﺮی ﺑﻮد ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪش ﺑﻮدم. آﯾﺎ ﻫﺴﺘﯽ ﺟﺎﻣﻌﻪ، ﻫﻤﻮاره ﺑﺎ ﻇﻠﻢ و ﺟﻨﺎﯾﺖ ﻋﺠﯿﻦ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد؟ آﯾﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ، اﯾﻦ، ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻫﺎی ﺟﺎﺑﺮ و ﺳﺘﻤﮕﺮ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ ی ﻣﺎ، ﺣﮑﻢ راﻧﻨﺪ! آﯾﺎ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﺑﺮ ﺑﯿﭽﺎره ﮔﯽ ﻫﺎ و ﻏﻢ ﻫﺎ، وﺟﻮد ﻧﺪارد! دﺷﻤﻨﺎن ﺗﻮده ﻫﺎ و ﺑﺪﺧﻮاﻫﺎن، ﺑﺎ ﭘﺎﺳﺦ آریِ ﺧﻮد ﺑﻪ اﯾﻦ ﺳﻮال، ﺗﻤﺎﻣﺎ در ﺟﻬﺖ اﺷﺎﻋﻪ و رواج ﯾﺎُس و ﻧﺎاﻣﯿﺪی در ﻣﯿﺎن ﻣﺮدم، ﻣﺸﻐﻮﻟﻨﺪ. آﻧﻬﺎ ﺑﺮای ﺑﺎزداﺷﺘﻦ ﺟﻮاﻧﺎن و ﺑﻪ ﻃﻮر ﮐﻠﯽ ﺗﻮده ﻫﺎ از ﻣﺒﺎرزه ی اﻧﻘﻼﺑﯽ، ﺳﻌﯽ دارﻧﺪ، ﺑﻪ ﻃﺮق ﻣﺨﺘﻠﻒ، وﺿﻊ ﻧﮑﺒﺖ ﺑﺎر ﻣﻮﺟﻮد را وﺿﻌﯽ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﺗﻐﯿﯿﺮ و اﺑﺪی ﺟﻠﻮه دﻫﻨﺪ. آﻧﻬﺎ، از ﻣﺒﺎرزه ی اﻧﻘﻼﺑﯿﻮن ﺻﺪﯾﻖ و از ﺟﺎن ﮔﺬﺷﺘﻪ ای ﭼﻮن ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ ﻫﺎی راﺳﺘﯿﻦ ﻓﺪاﺋﯽ، ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻣﺴﯿﺮ و ﺳﻤﺖ ﻧﺎﻣﻤﮑﻦ، ﯾﺎد ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.
اﯾﻦ، ﮐﺎرِ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ی ﻃﺒﻘﺎت اﺳﺘﺜﻤﺎرﮔﺮ و ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﺎن ﻓﮑﺮی آﻧﻬﺎﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺟﺎوداﻧﻪ ﺟﻠﻮه دادن دﻧﯿﺎی ﻇﻠﻢ و ﺟﻨﺎﯾﺖ و ﺑﯽ ﺛﻤﺮ ﺧﻮاﻧﺪن ﻣﺒﺎرزه ﺑﺮﻋﻠﯿﻪ آن، ﺗﺎ آﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﺗﺪاوم وﺿﻊ ﻣﻮﺟﻮد، ﮐﻤﮏ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ. اﻣﺎ، ﺑﻪ ﮔﻮاه ﺗﺎرﯾﺦ، ﻣﺒﺎرزه، ﺗﻨﻬﺎ وﺳﯿﻠﻪ ی ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﻇﻠﻢ و ﺳﺘﻢ و ﺟﻨﺎﯾﺎت و ﭘﻠﯿﺪی ﻫﺎﺳﺖ.
ﻣﺒﺎرزه، ﻣﺒﺎرزه و ﻣﺒﺎرزه! اﯾﻦ، آن ﻣﺴﯿﺮ ﮐﺎﻣﻼً ﻋﻤﻠﯽ و ﻣﻤﮑﻦ ﺑﺮای ﺗﻐﯿﯿﺮ وﺿﻊ ﻣﻮﺟﻮد اﺳﺖ؛ ﻣﺴﯿﺮی ﮐﻪ رﺷﺪ و ﺗﺮﻗﯽ و ﺗﮑﺎﻣﻠﯽ ﮐﻪ ﻫﻢ اﻣﺮوز در ﺟﻮاﻣﻊ ﺑﺸﺮی ﺷﺎﻫﺪ آﻧﯿﻢ، از آن، ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺳﺖ...»

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

آ. ائلیار

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

افزودن دیدگاه جدید

لطفا در صورتیکه درباره مقاله‌ای نظر می‌دهید، عنوان مقاله را در اینجا تایپ کنید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.