قشلاق در تورس (6)

پیمان بیک این اردوغان ما با احمدی نژاد شما چقدر شباهت بهم دارند!
- بنظرم بحث فراتر از شباهت است ؛ اینها به نوعی مکمل هم در منطقه بودند و خب از ارتباط نزدیک شان هم که خبر داری؟!
+ بله بنظرم نهاد دولت در ترکیه توسط همینها و با استفاده از فرصت تحریم ایران تا خرخره به فساد آلوده شد.
- و البته میلیاردها دلار منابع اقتصادی ایران از بین رفت.

هوا رو به تاریکی گذاشته و این یعنی ساعت از 4 بعد از ظهر گذشته ؛ در ماه دسامبر و ژانویه در آنکارا هوا ساعت 3.5- 4 تاریک میشد ولی امسال با توجه به دستور اردوغان برای ادامه ساعت تابستانی در فصل زمستان و در واقع حذف ساعت زمستانی ، هوا از این طرف 8 صبح روشن میشود و از آن طرف هم 5 تاریک!
نجیب بیک که کارمند عالی رتبه دیوان محاسبات مجلس ترکیه بوده و فوق لیسانس اقتصاد از دانشگاه بیلکنت دارد میگوید میبینی به اسم صرفه جویی در مصرف انرژی با ساعت رسمی کشور هم بازی میکنند ؛ در حالیکه نمیفهمند با این کار چه لطمه ای به ساعت زیستی بدن شهروندان میزنند ونمیدانند کارمندی که از آن طرف در تاریکی بیدار میشود و جامعه ایکه خورشیدش ساعت 8 صبح طلوع کند منابع نیروی انسانی اش چقدر افت میکند.
برایش توضیح میدهم که ما هم احمدی نژادی داشتیم که وقتی رئیس جمهور شد همانند اردوغان اولین کارش بازی کردن با ساعت کشور و حذف ساعت تابستانی بود ؛ بطوریکه در فصل تابستان آفتاب 4 صبح طلوع میکرد و از آن طرف هم شهروندان بعد از 7 عصر را در روشنایی نمی دیدند!
+ پیمان بیک این اردوغان ما با احمدی نژاد شما چقدر شباهت بهم دارند!
- بنظرم بحث فراتر از شباهت است ؛ اینها به نوعی مکمل هم در منطقه بودند و خب از ارتباط نزدیک شان هم که خبر داری؟!
+ بله بنظرم نهاد دولت در ترکیه توسط همینها و با استفاده از فرصت تحریم ایران تا خرخره به فساد آلوده شد.
- و البته میلیاردها دلار منابع اقتصادی ایران از بین رفت.
مصطفی بیک که در تلویزیون تی آر تی مدیر بخش خبر بوده و جامعه شناسی خوانده به بحث ملحق میشود و میگوید اگر بحث رضا ضراب را برایم توضیح بدهی من هم درباره طبقه نورسیده معروف به "نورسیدگان چوخور انبار" در آنکارا و "باشاک شهر" در استانبول و همچنین مفهوم "کیف داری" در اقتصاد سیاسی دوره اردوغان برایت خواهم داد.
شروع به توضیح میکنم که نگهبان داد میزند همه برای معاینه دکتر روی صندلی سکوها بنشینند. همه به سمت سکوها میرویم و مینشینیم. یک لیست 19 نفره را اول جدا صدا میزنند که جلوی در شرقی سالن صف بایستند : 18 داعشی و در انتها اسم مرا صدا میزنند.
صف میبندیم ؛ نوری میگوید دیدی گفتم تو هم یکی از ما هستی ؛ عربی که بلدی منتقد اردوغان هم که هستی پس حتما یکی از مایی دیگر خودت خبر نداری!
یک آن احساس خطر میکنم ؛ پیش خودم میگویم قاطی کردنم با داعشی ها در لیست ویزیت دکتر چه معنایی میتواند داشته باشد جز اینکه نقشه ای در سر داشته باشند؟!
نگران از نوری سوال میکنم بنظرت چرا مرا در لیست شماها قرار داده اند؟
بعد از قدری شیطنت و شوخی بالاخره توضیح میدهد که بقیه همبندیان زندانیان پلیس امنیت هستند و داعشی ها زندانیان میت و چون من هم زندانی میت هستم طبیعتا در یک لیست پزشکی متفاوت از بقیه قرار میگیریم.

+ بالاخره ما لیست ویژه هستیم و رسیدگی پزشکی در موردمان بیشتر است ؛ دارو هم به ما راحت تر میدهند تا به زندانیان عادی! تو باید خدایت را شاکر باشی که زندانی ویژه میت هستی. ببین مثلا یک نکته بهت میگم حواست باشه در مورد بقیه زندانیان ماموران اجازه ضرب و شتم و برخورد فیزیکی دارند اما در مورد ما ندارند! به ماموران فحش خواهر مادر هم بدهی آنها حق برخورد ندارند. خیالت راحت باشد.
- حالا شما چرا زندانی ویژه میت هستید و این همه مقامات سابق دولتی زندانیان عادی و در اختیار پلیس امنیت؟
+ گفتم که بهت اردوغان نمیخواهد مناسباتش با خلیفه بهم بخورد از طرفی هم باید به غربی ها نشان دهد که با ما برخورد میکند. برای ما راحت میگیرند ؛ الان هم اینها را میبرند با کتک و بی احترامی بازجویی میکنند ولی در مورد ما با کمال احترام فقط میپرسند که اگر روزی از رقه دستور بیاید که جایی را منفجر کنیم آیا منفجر میکنیم یا اینکه به ایشان خبر میدهیم؟ ما هم میگوییم که رقه بدون هماهنگی با خودتان دستوری نمیدهد! هر دو میخندیم و بازجویی تمام میشود. یا مثلا ببین قبل از آمدن ما نگهبانان مانع از برگزاری نماز جماعت میشدند ؛ ما که آمدیم ساتی خواست مانع نماز جماعت برای ما هم بشود ؛ با او درگیر شدیم و الان در جا نمازی که سمت ما پهن است نماز به جماعت خوانده میشود اما در جا نماز بالای سالن به فرادی ؛ ساتی که سهل است حاجی که سهل است رئیس پلیس امنیت هم نمیتواند در حق ما نازک تر از گل بگوید. تو هم که الان با لیست ما برای دکتر صدایت کردند یعنی اینکه مثل ما زندانی میت هستی ؛ دیگر خیالت راحت باشد وسط این سالن بایستی شلوارت را هم بکشی پایین و قضای حاجت هم بکنی کسی نمیتواند بهت چیزی بگوید ؛ فردا که ساتی ستمگر دوباره آمد اگر بهت گیر داد که انفرادی بنشین و با کسی حرف نزن باهاش درگیر شو ما هم هستیم میریزیم سرش و میزنیمش ؛ اتفاقی هم برایمان نمیفتد خیالت راحت!
دستش را به سمت بقیه میگیرد و میگوید فقط دل این بیچارگان خنک میشود.
- باشد اگر آمد و گیر داد من باهاش درگیری لفظی پیدا میکنم اما درگیری فیزیکی بر عهده خودتان ؛ من اهل این کارها نیستم.
در گروههای 3 نفره از در شرقی سالن بیرون میرویم ؛
دیوار شرقی کریدور یک پنجره کامل است که به افق بیرون باز میشود. منظره نزدیکش اتوبان مخصوص ورودی ترمینال آشتی (ترمینال آنکارا) است و منظره دورترش کاخ بش تپه ، کاخ ریاست جمهوری رجب طیب اردوغان که روی بلندی تپه های "بش تپه" آنچنان واقع شده که لااقل از نیمه غربی شهر قابل رویت بوده باشد!
در کریدور سالن والیبال چند میز چیده شده و چند پرستار و دکتر پشتش نشسته اند ؛ پشت شان هم چند میز پر از دارو قرار دارد.
خانم پشت میز اول فرمی را پر میکند که حاوی نام و نام خانوادگی و شماره ملی و نام پدر و نام مادر و تاریخ و شهر محل تولد و ... است ؛ پیمان را ترکها معمولا راحت میفهمند و نیازی به هجی کردن نیست چرا که پیمان نام یک برند معروف محصولات آجیل و خشکبار در ترکیه است و گوششان معمولا به این اسم آشناست ؛ حال میماند هجی کردن عارف اسکوئی بدان صورتیکه در پاسپورتم بصورت سر هم نوشته شده و در واقع باید بصورت عارفسکوئی برایش هجی کنم! میگویم : آدانا ، ریزه ، ادیرنه ، فاتیح ، عثمانیه ، ساکاریا ، کاستامونو ، اورفا ، ایستانبول!
دخترک نگاهی میکند و میگوید ترک نیستید؟
- نه ایرانی هستم!
+ ماشالا نه تنها ترکی خوب یاد گرفته اید ؛ شهرهای ترکیه را هم خوب بلدید.
-چه کنم؟ شماها که برای هجی کردن جز اسم شهرهایتان چیزی استفاده نمیکنید ؛ مجبور شدم نام همه شهرها را یاد بگیرم ؛ حتی اگر به همه شان سفر نکرده باشم!
+شغل تان چیست؟
- روزنامه نگارم
https://t.me/TajaddodNameh
+ شما را چرا آورده اند؟ متاهلید؟ زن و بچه دارید؟
تا میایم جوابش را بدهم مامور می پرد وسط حرف مان و با غضب به خانم پرستار تشر میزند که با متهم بیش از اطلاعاتی که برای پر کردن فرم لازم است حرف نزن.
پرستار میز دوم فشارم را میگیرد تا در پرونده ثبت کند ؛ پرستار میز اول با هزاران علامت سوال در ذهنش زل زده است و میخواهد سر از کار این متهم عجیب در بیاورد که هم خارجی است و هم روزنامه نگار و هم اینکه ترکی حرف میزند. زیر لبی میگوید شماره ات را برایم بنویس فردا هم شیفت من است؛ اینجا کسی را داری؟ کمکی میتوانم بکنم؟
به همان شکل زیر لبی جواب میدهم که بله همسرم هست.
اشاره میکند که شماره همسرت را بنویس برایم بیاور فردا.
میز آخر دکتر پیری نشسته است ؛ بی حوصله میگوید کجایی هستی برادر خارجی؟
تا اسم ایران و تبریز را میشنود ؛ گویی که از خواب پریده باشد روی صندلی اش جابجا میشود و میگوید هان شهر حضرت شمس! شهر رازها ، شهر عرفان!
+ خب مشکل خاصی داری پسرم؟
- دکتر جان با مشت زده اند وسط چشمم ؛ تقریبا چشم چپم نمی بیند!
+ بگذار ببینم این وحشی ها با تو چه کرده اند؟ چراغ قوه پزشکی اش را می اندازد وسط چشم چپم و خطاب به مامور داد میزند این بچه نیاز به پزشک متخصص چشم دارد ؛ برو به مافوقت بگو بیاید!
سپس رو به من میکند و میگوید برایت فعلا قطره ضد عفونی میدهم تا حداقل چشمت عفونت نکند ؛ تا اینها ببرندت متخصص چشم. حتما روزی 3 بار از این قطره بریز داخل چشمت ؛ هر بار هم 3 تا 5 قطره!
مقام مافوق میاید ؛ دکتر با صدایی که در آن تلاش کرده جذبه اش را به حداکثر برساند میگوید: همین الان این دوست آذری مان را می برید متخصص چشم.
مامور میگوید: از صبح تلاش کرده ایم ولی روز شنبه است و امروز و فردا متخصصی پیدا نمیشود.
+ پس دارم مینویسم صبح دوشنبه اول وقت باید برود متخصص چشم!
سپس رو به من میکند و میگوید برو پسرم مراقب خودت باش ؛ من هم هر روز میایم برای ویزیت ؛ هر مشکل جسمی داشتی به من بگو ؛ آخر ما کم و بیش همشهری هستیم.
تا میخواهم دهان باز کنم و بگویم چطور؟ خودش زیر لبی میگوید همسرم تبریزی است ؛ 40 سال است با هم زندگی میکنیم!
به داخل سالن برمیگردم و مستقیم به سمت رو شوئی بیرون سالن میروم ؛ دست و رویم را کامل میشورم و قطره ضد عفونی را درون چشم چپم می اندازم.
هنوز بیرون سالن هستم که صدایم میکنند به اتاق بازجویی ؛
افسر مو فرفری میگوید: یک عدد فیش دریافت به مبلغ 3 هزار دلار به تاریخ دیروز از حسابتان در ایش بانک از جیب تان کشف شده است ؛ این پول را برای جه برداشت کرده اید؟

- دو هزار و خرده ای اش برای یک پناهجوی ایرانی بوده که یکی از موسسات حقوق بشری چون خودش حساب بانکی نداشت به حساب من واریز کرده بود و باید میگرفتم و بهش میدادم و چون احساس کردم بعد از افشاگری ام درباره نشست استانبول ممکن است به زودی بازداشت شوم یا اتفاقی برایم بیفتد بهش گفتم زودتر از شهر محل زندگی اش بیاید و ازم بگیرد که ایشان هنوز نیامده ولی من گرفتم نقد گذاشتم در خانه که اگر من هم نبودم بتواند از همسرم دریافت کند
+ این موسسه حقوق بشری چه موسسه ای بوده؟
- خانه آزادی که در ایالات متحده امریکا قرار دارد.
+ به همه پناهجویان کمک میکند؟
- خیر به فعالان حقوق بشر و زندانیان سیاسی
+ به ترکها هم کمک میکند یا فقط به ایرانی ها کمک میکند؟
- کمک های حقوق بشری اش ربطی به ملیت افراد ندارد!
+ به فتح الله گولن هم کمک میکند؟
- نمیدانم ولی بعید میدانم گولن با توجه به حرفهایی که خودتان درباره اش میزنید نیازی به کمک مالی از سوی موسسات حقوق بشری داشته باشد!
+ مثلا به این طرفداران گولن که به آلمان یا یونان پناهنده میشوند هم کمک میکند؟
- ممکن است بکند اگر شرایطی که دارند با قوانین خانه آزادی همخوانی داشته باشد!
+ شما در کدام بانک ها حساب دارید؟
- بانک زراعت ، آک بانک و ایش بانک
+ شماره هایش را میدهید؟
- حفظ نیستم ولی طبعا با شماره ملی ام همه حسابها برایتان به راحتی قابل بررسی است.
بادی به غبغبش می اندازد و میگوید راستی شما اجاره 3 هزار دلاری خانه تان را چگونه میدهید؟ از همین موسسات حقوق بشری میگیرید؟
- چه کسی به شما گفته است که اجاره خانه ما 3 هزار دلار است؟
+ منابع اطلاعاتی مان!
- منابع اطلاعاتی تان سر سفره حرام خواری آخوندهای ایرانی بزرگ شده اند و چون خودشان چه در ایران و چه در ترکیه جز مفت خوری و پرونده سازی علیه این و آن کار دیگری بلد نبوده اند ؛ درباره همگان گمان از خود میبرند!
خیر قربان کرایه خانه ما هزار لیر است که قبلا میشد 300 دلار و اکنون به لطف آقای اردوغان و افت ارزش لیر ترکیه میشود 250 دلار که فاصله اش با رقمی که منبع اطلاعاتی تان گفته 1/10 ام است.
+ نام صاحبخانه تان چیست؟
- کاموران ..... است ؛ همان نزدیکی خودمان زندگی میکند ؛ اگر خواستید از سرایدار یا مدیر ساختمان میتوانید شماره اش را بگیرید و ببینید اجاره پرداختی به ایشان 3000 هزار دلار است یا 250 دلار!
اصلا یک سوال: مگر در آنکارا اجاره 3 هزار دلاری داریم؟ اجاره کاخ بش تپه آنکارا هم 3 هزار دلار نمیشود. عقل تان را داده اید رسما دست یک حرامزاده.
+ شما که خودتان همه چیز را میدانید. من هم به شما گفتم ما کاره ای نیستیم ؛ با آنها همکاری کنید و بروید به خانه تان.

- و من هم به شما گفتم که اگر اهل اینگونه همکاری ها و کوتاه آمدن ها بودم الان آواره غربت نبودم. بنظرم شما با توجه به آن منبع اطلاعاتی حرامی تان هیچ تصور درستی از کاراکتر من ندارید ؛ لطفا دیگر این بحث را با من تکرار نکنید.
افسر مو فرفری برود و من هم به سالن بازداشتگاه برمیگردم ؛ باز هم شام را داده اند و من موقع شام هم زیر بازجویی بوده ام ؛ و البته باز هم سلیمان بیک برایم شام نگه داشته : یک عدد نان به اندازه کف دست و یک عدد تخم مرغ با یک بطری نیم لیتری آب!
شام را که میخورم نجیب بیک و مصطفی بیک میایند ؛ کم کم گعده ای شکل میگیرد ؛ همه میخواهند داستان رضا ضراب و بابک زنجانی و نسبت اردوغان با این داستان را بدانند.
بحث تحریم های ایران و کاسبی اردوغان و پسرش بلال و دامادش برات آلبایراک و دخترش سمیه از دور زدن تحریم های ایران و نیازمندی سیستم حامی پروری که اردوغان ایجاد کرده است به تزریق ارز خارجی را توضیح میدهم ؛ کشف فساد اقتصادی وزرای اردوغان که وقتی به آستانه بازداشت خانواده اردوغان به اتهام پولشویی و مفاسد اقتصادی رسید تحت عنوان کودتای طرفداران گولن از طریق دستگاه قضایی علیه اردوغان، سرکوب شد را که خود میدانند بر میشمارم و نهایتا به بحث 18 میلیارد دلار طلای ایران میرسم ؛ جمعیت دورمان به 30،40 نفر رسیده است ؛ بحث که تمام میشود سلیمان بیک دست میزند و بقیه هم به تاسی از او دست میزنند!
یکباره سرم را بلند میکنم و میبینم حاجی با کفش بالای سرمان ایستاده است ؛
پوزخندی میزند و میگوید اینجا هم کلاس راه انداخته ای پیمان بیک؟! مگر به شما نگفته ایم که اینجا تجمع بیش از 2 نفر ممنوع است؟ الان همه تان را بفرستم انفرادی خوب است؟
همینطور دارد خط و نشان میکشد که نوری و گروه "ریش دارها" از آن سوی سالن میایند ؛
نوری میگوید چه میگویی حاجی خلق خدا را اذیت میکنی؟ چرا نمیگذاری دین شان را یاد بگیرند؟
+ کدام دین نوری؟ اینها دارند علیه رئیس جمهور بحث سیاسی میکنند!
= کدام بحث سیاسی؟ من خودم دیدم اینها داشتند با توجه به اینکه پیمان بیک عربی میداند و قرآن را خیلی خوب بلد است ازش سوال شرعی میپرسیدند! آخر خدا لعنت کند به آن آتاتورک که زبان و خط عربی را از ما گرفت که نتوانیم دین مان را یاد بگیریم ولی ببین این ایرانی چقدر خوب قرآن بلد است!
حاجی رو به من میکند و میگوید: تو عربی بلدی؟ میتوانی قرآن بخوانی؟
- بله عربی را تا حدودی بلدم ؛ قرآن هم میتوانم بخوانم.
= بسیار خب پا شو با من بیا ببینم اگر قرآن بلد باشی که هیچ وگرنه میفرستمت انفرادی ؛ هم تو را هم تمام اینهایی دورت جمع شده اند را!
با هم به اتاق افسر نگهبانی میرویم ؛ قرآنش را از کشوی میزش در میاورد و میدهد دستم و میگوید باز کن بخوان و ترجمه کن.
-وضو ندارم که!
= آفرین! از اولین امتحان موفق بیرون آمدی ؛ برو وضو بگیر بیا.
وضو میگیرم و در این میان فکر میکنم خب اگر داد دست خودم قرآن را از آخر باز میکنم که سوره های کوتاه جزء سی ام هست و راحت تر از بقیه.
به اتاق افسرنگهبانی که برمیگردم خودش قرآن را باز کرده ؛ میگوید بخوان ؛
خوشبختانه سوره یوسف است که قبلا چندین بار خوانده ام ؛ انفرادی در ایران هر عیبی هم داشته باشد تنها حسن اش این است که برای گذراندن وقت هم که شده قرآن میخوانی و عموم انفرادی بلند مدت کشیده ها در ایران روی قرآن تسلط دارند.
برایش میخوانم و به ترکی ترجمه میکنم ؛
از پشت عینکش اشک میریزد ؛ میگوید اصلا این زبان زبان خداوند است ؛ زبان معنویت است. من وقتی میشنوم ناخودآگاه گریه ام میگیرد! عربی را میگوید!
- بله بله دقیقا همینطور است که شما میگویی! خداوند اجرتان بدهد که انقدر اهل معنویت هستید و دل پاکی دارید. حال میتوانم بروم؟
= بله برو ولی دیگر بحث سیاسی اونطوری نکنید در 4 طرف سالن دوربین کار گذاشته شده ؛ میبینند و از بالا به من زنگ میزنند که آنجا چه خبر است؟!
ضمنا میتوانی به من هم تا وقتی اینجا هستی عربی یاد بدهی؟ خیلی دوست دارم عربی یاد بگیرم و یک مسلمان واقعی بشوم!
زیر لب میگویم کارت در اومد پیمان عارف ؛ از دولت اسلامگرای شیعه فرار کردی افتادی دست اسلامگرایان سنی!

- بله با کمال میل ، چشمم که خوب شود اگر عمری باقی بود در خدمت تان هستم.
وارد سالن که میشوم سلیمان بیک ، نجیب بیک و مصطفی بیک منتظر ایستاده اند ؛ در آغوشم میگیرند و میگویند خیلی نگران بودیم گفتیم بردنت انفرادی. حلال مان کن توی دردسرت انداختیم.
- نه اتفاقا من تازه خوشم آمده از این فضا. برای من کیس مطالعاتی است ؛ فکر کنم 100 سال هم ترکیه زندگی میکردم نمیتوانستم اینگونه که دارم میشناسم ، ترکیه را بشناسم!
مامور سوت آمار میزند ؛ گوکخان میگوید امروز هم تمام شد این سوت یعنی ساعت 10 شب شده و آمار و بعدش خواب!
جلوی سکو نظام گرفته صف می ایستیم ؛ شمارش آغاز میشود: 1-2-3.....102.....271
271 نفر آمار امشب مان است بعد از رفتن بیش از 8 اتوبوس سرباز و درجه دار جزء به مقصد استانبول و پولادلی.
حاجی بالای سکو دستی به ریش بلندش میکشد و شروع به سخنرانی میکند:
برادران من اینجا نمیخواهم خشونتی به خرج دهم ولی باور کنید دستم برای هر کاری باز است.
قبلا گفته ام که اینجا نماز جماعت ممنوع است ؛ حالا برادران ریش دار در سمت پایین سالن اجازه نماز جماعت دارند بحث دیگری است ؛ از فردا نبینم کسی غیر از آنان برود با آنها در صف نماز جماعت بایستد! جا نماز بالای سالن برای بقیه زندانیان است ؛ هر کسی خواست نماز بخواند برود آنجا و نمازش را فرادی بخواند. الان هم شانس آورده اید جمعیت کم شده امروز ؛ به ازاء هر 3 نفر دو عدد تشک میرسد ؛ دیگر لازم نیست روی زمین خالی بخوابید ؛ در گروههای 3 نفره میایید و دو عدد تشک میگیرید و به صورت افقی می اندازید و 3 نفره رویش میخوابید.
بعد هم دوباره دستی به ریشش میکشد و با خنده میگوید سعی کنید زیاد خواب نبینید این تشک ها کثیف نشوند!
گوکخان و حمید به من اشاره میکنند که بیا با هم تشک بگیریم ؛
دو عدد تشک را به صورت افقی پهن میکنیم با دو عدد پتو برای سه نفر ؛ من سمت چپ و حمید هم سمت راست و گوکخان هم وسط ؛ سوئیشرتم را هم بالشت میکنم.
گوکخان دارد برایم از سختی هایی که کشیده تعریف میکند که چگونه از یک خانواده فقیر روستایی در زنقولداک با سختی و تلاش مضاعف خودش را به ارتش رسانده و حین خدمت تحصیل هم کرده و فارغ التحصیل مهندسی شده و به رسته مهندسی رفته و حقوقش چقدر خوب بوده و اینکه همسر و فرزندانش را چقدر دوست دارد ؛
نجوای شبانه گوکخان چونان لالایی شبانه ای به خواب رفتنم را در آن سالن سرد و یخ زده تسریع میکند.
به خواب میروم از پس روزی سخت ؛ 24 ساعت طاقت فرسا ؛
آنچنان که تو گویی هزار سال است نخوابیده ام!

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری