زنان دلاور سر به دار!

پرستار مهربان شکر محمدزاده، گروگان مظلوم منیره رجوی، ورزشکار قهرمان فروزان عبدی و ..... همگی پس از سال ها زندان در تابستان ۱۳۶۷ به دار آویخته شدند، در سالگرد قتل عام تابستان ۶۷ به همه شمع های فروزانی که در صف مقدم مبارزه با این رژیم زن ستیز و فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنم ایران همچنان می سوزند و نور آگاهی می افشانند و گرمی امید می بخشند درود می فرستم.

 

بسیاری از زندانیان سیاسی دهه سیاه شصت در بند زنان زندان های اوین و قزلحصار و گوهردشت در هنگامه نفس گیر تراکم بندها و سلول ها و یا در سکوت سنگین شب های تیرباران و یا در فریاد بی صدای دوزخیان روی زمین در "تابوت" و "قیامت" و "واحد مسکونی" و سرانجام در راهروهای مرگ، خاطرات فراموش نشدنی و البته تلخ و شیرینی از "یاران سر به دار" خود در یادها به امانت د ارند. یادمانده هائی از کبوتران طوقی و از دختران آفتاب با گلوبندی از شبق در کبودی پر رنگ به جا مانده از طناب دار بر گردن های برافراشته شان ..... دلاوران سر به داری همچون شِکر محمدزاده، منیره رجوی، فروزان عبدی و .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 پرستاری مهربان در میانه میدان

سال ۶۱ که به بند تنبیهی ۸  قزلحصار منتقل شدم در ازدحام و شلوغی بند، دختری قد بلند، خنده رو و مهربانی را دیدم که "شِکر" صدایش می کردند. تا اون موقع چنین اسمی نشنیده بودم و برایم جالب بود. به خصوص که فهمیدم او از پرستاران بیمارستان سینای تهران بوده و یکی دو روز بعد از سی خرداد شصت به جرم پرستاری و مراقبت از زخمی ها و مجروحین تظاهرات سی خرداد و هواداری از مجاهدین خلق دستگیر شده بود. نام کامل او شِکر محمدزاده بود.

خصوصیات اخلاقی و اسم و شغلش ترکیب دوست داشتنی از او ارائه می داد و خیلی هم متناسب بود. البته همبند بودن ما طولی نکشید چون او را به همراه تعداد زیادی از بچه ها برای تنبیه بیشتر به انفرادی های زندان گوهردشت منتقل کردند. مدتی بعد او را به همراه ۵۰ - ۶۰ نفر از دیگر زندانیان زن مجاهد به شکنجه گاه مخوفی به نام "واحد مسکونی" در قزلحصار منتقل کردند که در آن زمان هیچ کدام از بچه های زندان هیچ اطلاعی از وجود چنین جایی نداشتند.

در آن شکنجه گاه که حدودا ۱۳ ماه طول کشیده بود در اثر هولناکترین شکنجه های روانی و ضرب و شتم های مداوم همراه با بازجوئی های مستمر و بیست و چهار ساعته که توسط تعدادی از بازجوهای کارکشته اوین اِعمال می شد جسم و جان و روح و روان حساس شکر به سختی آسیب دیده بود و او مثل دیگر قربانیان "واحد مسکونی" به لحاظ روحی شدیدا به هم ریخته بود.

اواسط سال ۶۳ در اثر اعتراضات گسترده خانواده ها به خاطر بی اطلاعی طولانی از سرنوشت فرزندان و عزیزانشان و پیگیری دفتر آقای منتظری، مسئولین تبهکار دادستانی و زندان مجبور به تعطیل کردن این شکنجه گاه مخوف و همین طور شکنجه گاه دیگری به نام "قبر و قیامت" شدند که توسط باند حاج داود رحمانی، رئیس قزلحصار به راه انداخته شده بود.

به هر حال بعد از یک دوره سخت و جانفرسا شِکر محمدزاده و پروانه معدنچی و سایر بچه های مفقود شده را از آن دوزخ مجسم به بند ۸  و به نزد ما بازگرداندند. این بار اما بچه ها، آن بچه های خنده رو و سر حال دو سال قبل نبودند. آنها با هیچکس حرف نمی زدند، بدنی نحیف و چهره ای غمگین و افسرده پیدا کرده بودند. "شِکر" گوشه ای می نشست و با کسی  حرف نمی زد و از درد شدید و خونریزی معده چیزی نمی توانست بخورد. دائم بغض می کرد و بی اختیار اشک روانه صورت قشنگش می شد و با نگاه مظلومانه و پر دردی به نقطه ای خیره می ماند .....

حتی ما همبندان و یاران نزدیک هم قادر نبودیم بفهمیم که با آنها چه کرده اند و در این مدت کجا بودند ..... به فاصله کوتاهی بچه های دیگری از شکنجه گاه "قبر و قیامت" به بند ما بازگردانده شدند. آنها نیز ماه ها در بدترین شرایط با چشمبند و چادر، نشسته رو به دیوار، در محل هایی به اندازه یک قبر محصور با تخته های چوب، در سکوت و انزوا محبوس شده بودند. در آن جمعی که از قبر آمدند یاران عزیزم ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی، سپیده زرگر، شورانگیز کریمیان و همچنین پرستار مهربان دیگری به اسم "هنگامه حاج حسن" حضور داشت که از بیرون زندان  با "شکر" دوست صمیمی و همکار بودند.

"هنگامه" تنها کسی بود که در آن شرایط بحرانی توانست اعتماد پریشان شده "شِکر" را جلب کند ..... او سرانجام لب به سخن گشود و با محبت های بی دریغ "هنگامه" کم کم شروع به بیان درد و رنج درونی خود از آن دوران و شرایط خرد کننده کرد. خوشبختانه "شکر"  بعد از مدتی که در جمع یاران عزیزش و شرایط عادی بند عمومی قرار گرفت به تدریج حالش بهتر شد و دوباره در جمع زندانیان مقاوم و مجاهد موقعیت اصلی خودش را در میانه میدان و در صف مقدم مقاومت بازیافت. به همین دلیل بعدا دوباره از قزلحصار برای فشار بیشتر به  اوین و گوهردشت فرستاده شد.

به هر حال در اواخر سال ۶۶ شکر به بند تنبیهی و اتاق های دربسته سالن یک اوین منتقل شد و همراه با ده ها تن از دیگر زنان همبندش، زیر فشار مستمر و محرومیت از ساده ترین امکانات در زندان قرار داشت تا سرانجام پرستار مهربان ما و مجاهد دلاور و دردمند بند زنان اوین در مرداد شصت و هفت سر به دار و جاودانه شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

زندانی محبوب و مقاوم تهران

اوایل سال ۶۵  که برای تنبیه بیشتر از زندان قزلحصار به اوین منتقل شدیم برای اولین بار منیره رجوی را دیدم. البته خبر دستگیری او را در سال ۶۱ همه شنیده بودیم اما این اولین دیدارم با او بود. منیره همراه همسرش اصغر ناظم در حالی که دو دختر خردسال به نام های مریم و مرجان داشتند دستگیر شده بودند و بارها آنها را در مقابل فرزندان کوچکشان بازجویی و شکنجه کرده بودند. او زنی مهربان، کم حرف، متواضع و بسیار دوست داشتنی بود.

زمانی که با او همبند شدم ساعتی مردانه به دست داشت که توجهم را جلب می کرد. بعدها شنیدم این ساعت را همسرش اصغر در آخرین ملاقات و زمانی که اواخر سال ۶۳ برای اعدام برده می شد به او داده بود ..... درست در همان زمانی که مأمور اعدام، مجتبی حلوایی قاتل بر سر این زوج جوان فریاد می زد: "زود باشین، زود باشین، وقت نداریم!" و آنها را جدا کرده و اصغر را برای اعدام می برد در آخرین لحظات همسر دلاورش ساعتش را به یادگار به او می دهد.

بچه های بند احترام خاصی برای منیر قائل بودند، هم برای شخصیت انسانی و دوست داشتنی خودش و هم به خاطر این که خواهر "مسعود" بود. البته به همین دلیل رژیم نیز حساسیت ویژه ای روی او داشت و فشار مضاعفی روی او می آورد. اما علیرغم همه فشارها و تهدیدها منیر همیشه کنار بچه ها و در بندهای تنبیهی بود و این حساسیت خاص باعث نمی شد که خودش را از جمع بچه ها کنار بکشد و پا به پای همگی می آمد.

بند ما در اوین دائم در معرض حمله و هجوم  پاسداران تبهکار بود و این جور مواقع من خودم از جمله کسانی بودم که وسط درگیری ها منیر را به پشت سر خودم می کشیدم که به اصطلاح دم چک مهاجمین نباشد و آن اوباش رذل او را به خصوص به دلیل کینه نسبت به برادرش بیرون نکشند و به خارج از بند برای ضرب و شتم بیشتر نبرند اما لحظاتی بعد متوجه می شدیم که او در نقطه دیگری در کنار بچه ها به جلوی صف رفته و در معرض هر ریسک و خطری قرار می گرفت. مهر و دوستی و دلسوزی های او زبانزد بیشتر بچه های بند بود و همواره مورد احترام غالب همبندانش با هر عقیده ای بود. به نقل از دوست همبندم فریبا ثابت از دوستان همبند چپ، نمونه ای را نقل می کنم که شخصیت انسانی منیر را به زیبائی ترسیم می کند:

" ..... من ملاقات نداشتم و پول و لباسی دریافت نمی کردم. بچه های اتاق برای دخترم سحر لباس می دوختند، با قیچی کردن لباس های خودشان اسباب بازی درست می کردند، لباس های کاموائیشان را می شکافتند و با سنجاق قفلی بافتنی می بافتند و علاوه بر اینها گاهاً قوطی شیر، وسایل بهداشتی و پول در کارتن مخصوص سحر می دیدم و یا یکی دو بار پس از ملاقات پستانک و جوراب بچه گانه به همین صورت برای سحر آوردند. چه کسی این کار را می کرد؟ آن روز، روز ملاقات بود، بند شور و هیجان ملاقات داشت اما سحر که چند روزی بود پستانک را گم کرده بود مرتباً بهانه می گرفت. او را بغل زده در راهرو راه می رفتم و برایش قصه می خواندم. منیر را برای ملاقات صدا زدند، یک بار در میان ملاقات داشت. موقع رفتن گفت که هر دو کودکش مریم و مرجان به ملاقاتش می آیند، سحر را بوسید و رفت، من همچنان برای سحر قصه می خواندم تا روی شانه هایم به خواب رفت.

 گروه های ملاقات‌ کننده کم کم به بند بازمی گشتند، منیر هم برگشت. به اتاق رفتم، سحر را آرام در جایش خواباندم، منیر خوشحال بود و چادرش را تا می زد. یکی از هم اتاقی ها پرسید: "راستی منیر چرا مرجان را به گریه انداختی؟ چرا پستانک او را گرفتی؟" پستانکی در دست منیر بود و من چیزی مثل برق از ذهنم گذشت. منیر را در آغوش گرفتم، بغضی گلویم را می فشرد. این همه محبت خالصانه! منیر پستانک را از دهن دخترش می گرفت، جوراب او را می آورد. شیر، پول، کار منیر بود. او در جواب احساسات من گفت که این کمترین وظیفه است و این کار را به این دلیل علنی نمی کرده تا مرا دچار محظور نکند. حس احترام عمیقی به او داشتم اما فروتنی او اجازه نداد که ابرازش کنم، بعدها طی سال های زندان حتی وقتی باهم نبودیم محبت او را احساس می کردم و آخرین خداحافظی با او در سال ۶۷ جزء زیباترین و دردناکترین خاطرات من از زندان شد ....."

منیر به دلیل این که قبل از انقلاب به همراه همسرش در انگلستان تحصیل می کرد و مسلط به زبان انگلیسی بود به بچه های بند درس زبان می داد ..... واقعا لذت می بردم هر وقت که باهاش تمرین مکالمه انگلیسی می کردم و یا گاهی اوقات که برخی جملات طنز فارسی را به شکل کمدی به انگلیسی ترجمه می کردیم خیلی می خندیدیم. حکم اولیه او که فکر می کنم دو سال بود سال ۶۳ تمام شده بود ولی او را ظاهرا با یک محکومیت دیگر تا سال ۶۷ در زندان نگه داشته بودند.

اواخر اردیبهشت ۶۷ وقتی نامم را از بلندگوی بند ۳ زنان اوین خواندند که با تمام وسایل آماده خروج از بند باشم برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. در راهروی بند بچه ها با عجله به صف شدند، تک تک آنها را در آغوش می گرفتم و می بوسیدم .....

وقتی به منیره رجوی رسیدم با همان متانت و تواضع همیشگی ایستاده بود و لبخند پرمهری بر لب داشت. با صورتی خیس از اشک بوسیدمش. زیر گوشم زمزمه کرد: امیدوارم هرچه زودتر بتونی برادرت را ببینی و سلام من را هم به "مسعود" برسون و بگو که همیشه در قلب منی و خیلی مشتاق دیدنش هستم. با بغض گفتم: خودت به زودی می آیی و شخصا این کارو می کنی (اشاره من به اتمام حکمش در پائیز ۶۷ بود.) با لبخند تلخی گفت: فکر نمی کنم با این نام فامیلی اینها دست از سر من بردارند ..... منیر واقعا حق داشت، او یک گروگان مظلوم ولی سرفراز بود که در مردادماه با یک دنیا عشق به مردم و میهنش و با پافشاری بر راه و آرمانش سر به دار شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 سپیده بر دار

با فروزان عبدی طی سال ۱۳۶۱ ماه ها در بند تنبیهی ۸ قزلحصار بودم و چه دوران سخت و طاقت فرسا و البته خاطره انگیزی در کنار هم داشتیم. در یکی از آن روزهای وحشت و خشونت حوالی شروع سال ۶۲ بود که فروزان را به همراه جمع دیگری از زندانیان مقاوم و مجاهد برای آزار و شکنجه بیشتر و جهت انتقال به سلول های انفرادی گوهردشت از بند ۸ خارج کردند که در همین فاصله چندین ماه نیز به همراه گروهی از همان بچه ها و از جمله مجاهد دلیر اشرف فدایی تبریزی در توالت های زندان محبوس بودند! خلاصه تا یک سال و نیم بعد دیگر او را ندیدیم.

تا این که در اواسط سال ۶۳ به دنبال برخی تغییرات در سطح مسئولین زندان و آمدن نمایندگان منتظری و خروج باند لاجوردی، او را به همراه سایر بچه ها از انفرادی های گوهردشت به بند عمومی ۳ قزلحصار منتقل کردند. به دنبال همان تغییرات و به اصطلاح رفرم موقت در داخل زندان بود که ما را هم از بند تنبیهی ۸ بعد از دو سال به بند عمومی ٤ که در مجاورت بند ۳ بود منتقل کردند. همین ایام بود که بیشتر عصرها صدای ولوله و شور و نشاط بچه های بند ۳ را می شنیدیم. طبق معمول فروزان با راه انداختن بازی جمعی والیبال توی بند همه را مشغول و مجذوب می کرد. ما هم گاها برای دیدنش به دور از چشم "آنتن" های رژیم به بالای پنجره بند می رفتیم و به تماشای آنهامی نشستیم.

فروزان عبدی قبل از دستگیری دانشجوی دانشگاه و از اعضای تیم ملی والیبال زنان ایران بود که طبعا در بازی و ورزش داخل زندان نیز سرآمد همه بود و ما با صمیمیت شیطنت آمیزی او را "کاپیتان" صدا می کردیم. وی که در بازی با توپ و حرکات داخل زمین و روی تور تبحر فوق العاده ای داشت با وارستگی و افتادگی خاصی همچون یک مربی دلسوز هیچ فرصتی را برای آموزش همبندان خود حتی با مینیمم امکانات از دست نمی داد. گاهی اوقات در شرایط محرومیت کامل حتی اگر توپی هم در کار نبود نگاهی به دور و بر خود می کرد و با جمع آوری چند تکه پارچه و به بهم پیچیدن آنها ظاهرا توپی درست می کرد و بچه ها را برای بازی راه می انداخت.

البته او فقط یک قهرمان ملی پوش در قلمرو ورزش نبود، که در حیطه انسانیت و ارزش های والای انسانی نیز سرچشمۀ زلالی بود از پاکی و صداقت و دریائی بود بی کران از مهر و عطوفت.

بهار سال ۶۵ بود که دوباره به صورت تنبیهی از زندان قزلحصار به زندان مخوف اوین منتقل شدیم و باز با کاپیتان محبوبمان همبند شدم. فکر می کنم تابستان سال ۶۵ بود که نام تعدادی از زندانیانی را که حکم پنج سال زندان آنان به اتمام رسیده بود متناوبا برای بازجویی می خواندند. ازآن جمله بچه هایی مثل فروزان عبدی، سپیده زرگر، ناهید (فاطمه) تحصیلی ..... بودند که برای آزادیشان پیش شرط مصاحبه ویدیویی و محکوم کردن مجاهدین را از آنها طلب می کردند که تقریبا همۀ آن بچه ها جواب رد داده بودند. 

نهایتا مسئولین زندان و دادستانی حتی به یک تعهدنامه کتبی و فرمالیستی مبنی بر عدم فعالیت سیاسی بعد از آزادی نیز رضایت داده بودند که بچه ها زیر بار آن هم نرفته بودند و در آخر آنها را با ناسزا و توهین و تهدید به بند برگرداندند. بدین ترتیب فروزان نیز به جمع زندانیان "ملی کش" بند اضافه شد.

طی سال های ۶۵  تا ۶۷ همچون سال های قبل از آن فروزان در زمره مقاومترین و محبوبترین زندانیان سیاسی بود و در تمامی حرکت های جمعی و اصولی زندانیان رو در روی رژیم در هر بندی و تحت هر شرایطی و با هر ریسکی مسئولانه شرکت می کرد و البته خود همیشه جلودار بود و در خط مقدم قرار می گرفت.

تنظیم رابطه فروزان به عنوان یک زندانی مجاهد خلق با محیط و افراد و جریانات سیاسی دیگر فراتر از همه تفاوت های نظری، سیاسی و رفتاری موجود، بسیار مثبت و سازنده و بلندنظرانه بود. او مورد احترام و اعتماد همه بچه های زندان بود. دوستان همبند مارکسیست از هر گروه و با هر گرایش سیاسی احساس نزدیکی زیادی با فروزان داشتند و احترام خاصی برای وی قائل بودند. بانوان بهائی همبند نیز خصائل والای انسانی فروزان را ستایش می کردند و او را بسیار دوست می داشتند و خلاصه هر آن کس که در مصاف با رژیم جهل و جنایت ایستادگی می کرد فروزان را پشت و پناه خود در زندان می دانست.

حوالی نوروز ۶۷ بود که فروزان را به همراه جمع دیگری از بچه های "ملی کش" بند ما یعنی سالن ۳ به سالن ۱ که اتاق های در بسته و شرایط سخت تری داشت منتقل کردند ..... من نیز چندی قبل از شروع قتل عام تابستان ۶۷ بعد از حدود هفت سال حبس به طور موقت از زندان اوین مرخص شدم و بلافاصله به خارج از کشور آمدم.

در قتل عام هولناک و جنایتکارانه تابستان ۶۷ تمامی زنان زندانی مجاهد در سالن ۱ و سالن ۳ و بسیاری هم از سالن ۲ اوین به دار آویخته شدند. هر چند تا کنون اطلاعات بسیار اندک و ناقصی از جزئیات و چگونگی این کشتار بزرگ، به خصوص در بند زنان منتشر شده ولی در مورد فروزان به طور خاص می دانیم که کاپیتان محبوب ما در زمره عاشقان شرزه ای بود که اواسط مرداد ماه با قامتی افراشته بر فراز سکوی اعدام، "طناب دار" این مدال افتخار دفاع از آزادی و حقوق زنان در پیکار با ارتجاع حاکم را به گردن آویخت و جاودانه شد و برای همیشه در قلوب مردم محبوبش آرام گرفت.

فروزان قهرمان در آخرین ساعات عمر و شاید هم به عنوان آخرین وداع برای رساندن خبر اعدام خود به دیگر یاران در بندش به طور سمبلیک و نیایش گونه در گوشه ای از دیوار سلول انفرادی پیامی با چنین مضمونی می نویسد: "خدایا کمکم کن تا همچون عبدی شایسته، شمع فروزان راه تو باشم"

در سالگرد قتل عام تابستان ۶۷ به همه شمع های فروزانی که در صف مقدم مبارزه با این رژیم زن ستیز و فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنم ایران همچنان می سوزند و نور آگاهی می افشانند و گرمی امید می بخشند درود می فرستم.

مینا انتظاری - ۲۸ مرداد ۱۳۹۳

Mina.entezari@yahoo.com

www.mina-entezari.blogspot.com

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پانویس:

۱- کتاب  یادهای زندان ف. ثابت صفحات ۶۰  و ۶۱

۲- "آنتن" اصطلاحی بود که زندانیان در مورد خائنین و جاسوسان رژیم در زندان به کار می بردند.

۳- هدف اصلی از زندان نگاری و انتشار خاطرات زندان علاوه بر روشنگری در مورد جنایات قبلی رژیم و گرامیداشت یاد یاران جانفشان به طور خاص مبارزه با "فراموشی" در حافظه جمعی است و همین طور اعلام "دادخواهی" علیه جانیانی می باشد که هم اکنون نیز حاکم هستند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مینا انتظاری نویسنده این نوشتار هفت سال از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۷ در زندان های گوناگون رژیم آخوندی زندانی بود و اندک زمانی پیش از کشتار تابستان ۱۳۶۷ با سختی های فراوان از زندان آزاد شد و بی درنگ هست و نیستش را در ایران رها کرده و از دوزخ رژیم ولایت فقیه به فرامرز گریخت. 


 

منبع: 
http://mina-entezari1.blogspot.com/2014/08/blog-post_20.html
بخش: 
انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری