جوان معتاد با سرقت یک کوله پشتی جان صدها نفر را از مرگ نجات داد
18.06.2022 - 01:51

این داستان کوتاه را براساس یک موضوع  مستند نگاشته ام.

 

آفتاب گرم طاقت فرسای تابستان در همان روز اول تعطیلی مدارس بالای سر جوان بیکار و معتاد در حال تابش بود.  صخره های سیاه و سفید کنار ساحل توسط امواج شفاف کریستالی برخورد میکردند. اما جوان معتاد اصلا به آنها نگاه نمیکرد بلکه تنها یک فکر در مغز او خطور داشت که چگونه بین آنهمه کوله پشتی دانش آموزان که روز اول تعصیلات تابستانی آنها بود یکی را به سرقت برد.

جوان بعلت اعتیاد هر جا برای شغلی مراجعه میکرد او را استخدام نکرده بودند. یکروز که اعتیاد به ماده مورد نظرش صبر  او را لبریز کرده بود و آنهم در حالی بود که میبایست یکماه تمام بعلت ارتکاب به جرمی در حبس خانگی باشد دل به دریا زد و یواشکی از خانه خارج شد که شاید چیزی از جائی یا کسی برباید که با آن ماده مورد نظرش را خریداری کند. او مطلع شده بود که در آنروز دانش آموزان زیادی که آغاز روز اول تعطیلات  آنها بود دریکی از ساحل ها جشن گرفته اند.  هنگامیکه قدم به آنجا گذاشت متوجه تعدادی بازرس شد. چندین بار این طرف و آنطرف اطراف خود چرخید و ناگهان یک کوله پشتی سیاه رنگ را بسرعت ربود و از آنجا بطرف جاده اصلی دور شد.

جوان تعریف میکند: تا جائیکه توانستم سعی کردم از ساحل دور شوم که ماموران متوجه من نشوند. در حال رفتن بودم که ناگهان یک نیمکت چوبی توجه مرا بخود جلب کرد. روی آن نشستم وسعی کردم شنهای روی کفشهایم را پاک کنم که چنانچه پلیس مرا دستگیر کند تشخیص ندهد که من در ساحل دریا بودم. آن کیف خیلی سنگین احساس میشد و من بخود گفتم: مگر یک دانش آموز چه چیزهائی غیر از یک حوله و یک مایو لازم دارد که اینهمه بار باخود حمل کند؟ با خوشحالی زیپ کوله پشتی را گشودم. متوجه شدم یک جفت دستکش ویک حوله ویک دسته کلید پراکنده داخل آن است. اما من فقط دنبال کیف پول بودم.  ولی هرچه گشتم چنین چیزی نبود. وقتی که ته کوله پشتی را  لمس کردم  فقط میخ های برنده و قطعه های آهنی احساس کردم. نفهمیدم موضوع چیست؟ چه کسی با میخ و آهن برای تفریح به دریا میرود؟ سعی کردم همه کیف را خالی کنم و ناگهان چشمم به جعبه ای خورد که ساعتی به آن وصل است و دو دکمه روشن و خاموش دارد. چراغ قرمزی روشن شد. گیج و پریشان شدم. بخود گفتم: این دیگر چیست؟  در حالیکه در دنیای خودم سیر میکردم دو هزاری من افتاد و قهمیدم این یک بمب انفجاری است که توسط یک خرابکار در آنجا گذاشته شده که دانش آموزان را نابود کند. کیف را با ترس و وحشت تا ته خیابان با خود حمل کردم. آنرا در خرابه ای قرار دادم و بازهم آنرا گشودم و بخود گفتم  من دچار حزیان نشده ام. فوری به پلیس زنگ زدم و جریان را به او تعریف کردم. اما پلیس به حرف من باور نداشت. با اینکه میدانستم که اینبار حبس من بیشتر میشود مجبور شدم که خودم را معرفی کنم که زودتر بیایند و کاری کنند. پلیس در شگفتی من گفت: تو که در حبس خانگی هستی آنجا چکارمیکنی؟ به او جریان را تعریف کردم. چاره نداشتم. آنقدر آشفته بودم که میل به ماده مخدر از سرم پریده بود. کوله پشتی را روی ظرف آشغال گذاشتم وتا جائیکه قادر بودم به روی آن خاک ریختم که چنانچه کسی از آنجا رد شود آسیب نبیند. پلیس ها ریختند و فی الفور بمب ساعتی را خنثی کردند. سپس دستبند به دستهایم زدند و مرا به ایستگاه پلیس بردند. دیگر موضوع مرگ و زندگی بود. بخود گفتم: هرچه باداباد. درحیرت من پلیس همه جرم های مرا پاک کردند اما به یک شرط که ترک اعتیاد کنم. آنها گفتند من زندگی صدها نفر را از مرگ نجات دادم. اما از من قول گرفتند چنانچه دو مرتبه به مواد مخدر روی آورم اینبار نه حبس خانگی بلکه مرا به زندان خواهند افکند. با خود گفتم: ده ها بار ترک اعتیاد کردم اما موفق نشدم. اینبار با خود عهد کردم هرگز دیگربه  چنین چیزمضری روی نیاورم. آنها همچنین مرا با خرج خود اداره پلیس به مرکز ترک اعتیاد معرفی کردند و نیز شغلی را که با در آمد آن  بتوانم معیشت خود را تهیه کنم بمن محول کردند. از آنروز تا کنون انگار که اعتیاد من خود بخود از طرف قدرت مافوق باطل شد. فکر کنم این از طرف خداوند بود که من از حبس خانگی فرار کنم تعداد زیادی دانش آموز را نجات دهم و خود  نیز از این زندگی نکبت بار رها شوم.

به عقیده من  شاید این جوان هنگام سرقت کیف از چشمانش بخوبی استفاده نکرد اما از طرف طبیعت هدیه خوبی گرفت از اینکه  چشم اندازی به او عطا شد که کوله پشتی نادرست و خطرناک را برباید و جان چندین دانش آموز را نجات دهد و زندگی خودش را نیز اصلاح کند. روی همرفته نمیتوان همیشه و در همه حال بر شانس تکیه کرد. اما  دربعضی موارد درست مانند این جوان براستی که بطور تصادفی بخت با او یاری کرده که چنین وضعی پیش آید میل او به ماده مخدر باعث شود به آن مکان رود. در اینجاست که براستی کائنات به کمک جوان معتاد وبیکار شتافته است. او نه فقط ترک اعتیاد کرده بلکه شغل خوبی هم دریافت کرده و روزهای خاصی به محافل عمومی میرود و با سخنرانیهایش به جوانان معتاد و تشویق آنها به رها کردن اعتیاد کمک فراوانی عرضه میدارد.  

13.06.2022

هرنوع کپی و یا انتشار داستان فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

راشل زرگریان

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما