رفتن به محتوای اصلی

از سَیّافانِ حَرَس در بارگاهِ ولی فقیه

از سَیّافانِ حَرَس در بارگاهِ ولی فقیه

تاریخ نگارش:08.06.2024

از سَیّافانِ حَرَس در بارگاهِ ولی فقیه

[ *(سَیّاف حَرَس= پاسدار میر غضبِ شمشیر زن) ….... امیری حَرَس به همه روزگار، یکی از شغلهای معظّم بوده است؛ چنان که گذشت از [= به غیر از/سوای از] امیر حاجب بزرگ، هیچکس از امیر حَرَس، به درگاه، بزرگتر نبوده است از بهر آن که شغل او به سیاست، تعلّق دارد. همه از خشم و عقوبت پادشاه بترسند و چون پادشاه بر کسی خشم گیرد، او را فرماید گردن زدن و دست و پای بریدن و بر دار کردن و چوب زدن و به زندان بردن و در چاه کردن....  و کار او از بامداد تا شب، گردن زدن است و دست و پای بریدن و چوب زدن و به زندان کردن ... و مردمان به مَثَل از او بیش بترسیدندی که از پادشاه]

[کتاب: سیاستنامه –  نویسنده: خواجه نظام الملک – انتشارات: اساطیر – سال انتشار 1375 – محل نشر: تهران-  صص. 168/169]

فاجعه تداوم خونریزی و جانستانی و کشتارهای سرسام آور را از طرف سپاه و لشگر و رکابدارانِ مُتعه و تابع حُکّام بی لیاقت و فرّ در طول فراز و نشیبهای تاریخ ایران از کهنترین ایّام تا سیطره یابی سلسله خلفای معمّم الله در عصر مدرن میتوان آشکارا از یک طرف، از زبان «امیران حَرَس معاصر» شنید و قرائت کرد و از طرف دیگر، به قبرستانهای خاورانگونه در سراسر میهن رجوع و همچنین به رویدادهای روزمره در کنج و زوایای ایران و نقش سرکوبگری آنها توجّه کرد. جهت آگاهی در زمینه جنایتها و نکبتکاریها و بیدادگریها و سرکوبگریهای مالیخولیایی امیران حَرَس بنگرید به کتاب قطور ذیل که بالغ بر تقریبا دوازده هزار صفحه است:

[کتاب: سپاه در گذر انقلاب (در دوازده جلد) –  مولّف: محمّد قاسم فروغی جهرمی – انتشارات: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی – سال انتشار: 1393 – محلّ نشر: تهران]


چرا کثیری از ما ایرانیان هنوز که هنوز است نمیتوانیم تفاوت و همبستگی و پیوند چیزها را از چشم اندازهای فردیّت و کلیّت ببینیم و برآورد کنیم؟. چرا هنوز کثیری نمیتوانند زنجیره به هم پیوسته و درهمبافته و معنادار «پاراگرافها» را بفهمند که از جمله ها ساخته شده اند و جمله ها از کلمات و کلمات از حروف و حروف از آواها؟. چرا هنوز کثیری نمیتوانند دریابند و بفهمند که جامعه و مجلس و قانون اساسی و دولت و فرمانروایی و قدرت و اقتدار و انتخابات و امثالهم، پدیده های علیحده و مستقل از همدیگر نیستند؛ بلکه در پیوند با همدیگر میتوانند عملکرد ارزشمند داشته باشند و در برگیرنده جامعیّت وجودی انسانهای یک سرزمین را واتاب دهند؟. چرا کثیری از  انسانها هنوز نمیتوانند تصوّر این را داشته باشند که اجزا و قطعات ریز و دُرُشت هر ماشینی با پیوند نقشی که ایفا میکنند، امکانهای به حرکت افتادن ماشین و بهره ور بودن آن را مهیّا میکنند؟. چگونه میتوان به دروغ ادّعا کرد که جامعه را با حذف و کشتار و محروم کردن بخشهای کلیدی و مهم آن میتوان به پیشرفت و آفرینش و استقلالش امیدوار بود؟. چگونه ممکن است که با بریدن شاخه ها و تکاندن برگها و صدمه زدن به تنه و ریشه درختان به شکوفا شدن و بار و بر دادن آنها اطمینان داشت؟. 
چه چیزهایی در ذهنیّت و مغز گرایشهایی/تشکیلاتی/گروههایی/سازمانهایی/مومنان به نحله ها و مرامها و مسلکها و مذاهب و ادیان جورواجور رخنه و جاخوش کرده اند و مقیم ابدی میشوند؛ طوری که اگر افراد در ارگانهای کشوری، مصدر آمریّت شوند، بلافاصله  و  بیش از هر چیز دیگری به جای در فکر سعادت و نیکی و خوشی و شادمانی و فرهنگیده شدن و منش والاگهر و آگاهی بارآور انسانها  باشند در سمت و سوی تخریب و نابودی و اضمحلال و قهقرایی و نکبت و بیداد و فروپاشی اخلاق و پایمالی آداب و سُنن و فساد مناسبات اقتصادی و اجتماعی و کشوری و جانستانی و خونریزی همدیگر متمایل و شدّاد دوران میشوند؟. چه چیزهایی در گوشه و کنار اجتماع و تاریخ و فرهنگ مردم ایران از گذشته های دور تا امروز همچنان فعّال مایشاء در «آگاهبود و ناخودآگاهبود» آحادّ انسانها دوام آورده اند که پیامدشان در مناسبات اجتماعی و کشوری به دوام اغتشاش مختوم شده اند؛ نه «سامانبندی جامعه و هنر کشورآرایی»؟. چه چیزهایی باعث شده اند که جامعه ایرانیان از «آفرینش و رفتن به راه خود» هنوز که هنوز است ناکام و مستاصل باشند؟. چرا کثیری از ما ایرانیان هنوز نمیتوانیم به کشف و شناخت ابعاد وجودی یکدیگر در مقام انسان با تمام فروزه های ستودنی و توبیخی و شایان آفرینها و مستلزم سنجشگریها راه پیدا کنیم؟. چرا؟.   
چرا نمیخواهیم در مقام مردمی که مسبّب فلاکتها و نکبتها و واماندگیهای خودمان هستیم، بپذیریم و تصدیق کنیم که میتوانیم در مقام انسانهایی سازنده و مسئول و گشوده فکر و آگاهمند،  همبسته و همعزم و همکار شویم؟. چه چیزهایی تا امروز مانع صخره سان در ناکام ماندن باهمستان آرزویی بوده اند؟. چرا کثیری از انسانها به جای آنکه در باره «علّتها و ریشه ها» بیندیشند و در صدد راهگشایها باشند، فقط یاد گرفته اند که از پیامدها و عواقب وخیم فقط ناله ها و شکایتها کنند و دیگران را متّهم و مقصّر؟. چرا کثیری از ما هنوز که هنوز است هر چیزی را در کمال و واجد شرایط ایده آلی و مطلوب خود میخواهیم؛ نه بدانسان که هستند و میتوانند باشند؟. چرا ما در وجود هر انسانی، قبل از هر چیز، خاصم خود را میبینیم، نه همنوع خود را؟. آیا اگر عضوی از اعضاء بدن آدمی، آسیب ببیند، باید تمام وجود انسان را خاک کرد؟. آیا اگر گوشه ای از فرش گرانقیمت آدمی، فرسود و پاره شد، باید فرش را به دور انداخت؟. آیا اگر درختی از باغ، بیمار شد و خشکید، باید تمام درختان باغ را بُرید و  سوزانید؟. آیا اگر جلد کتابی نایاب و منحصر به فرد، لکه ای بر آن افتاد، باید کتاب را پاره و خمیر کرد؟. چرا کثیری از ما ایرانیان هنوز که هنوز است نمیتوانیم «انسان را در مقام انسان» با تمام جلوه های شناخته و ناشناخته آن در نظر بگیریم و به رسمیّت بشناسیم؟. چرا ما هنوز نمیدانیم که «منطق» را چگونه میتوان در خصوص «فردیّت خود و کلیّت تصوّر فردیّتها» دریافت؟. چرا کثیری از ما هنوز نمیتوانیم تفاوت و پیوند گوهری «دانه های انار و انجیر و گندم» را از مفهوم «انار و انجیر و خوشه گندم» تمییز و تشخیص دهیم؟. مشکل در کجا و چه چیزهایی ریشه دارد؟. 

     
1.    از عاقلانی که جاهلند و پراکنده تا جاهلانی که متّحدند و جنگنده.

نافرزانگی و ناپختگی فکری و تجربی تحصیل کردگان و کنشگران ایرانی را که ادّعای «مخالفت با مقتدران وقت» را دارند، میتوان از رفتارها و گفتارهای آنها به آسانی شناخت و میزان جهالت آنها را حسب کنشها و واکنشهایشان در طول بیش از چهار دهه و نیم برآورد کرد؛ یعنی عُقلائی که پس از سپری شدن تقریبا نیم قرن از سیطره یابی خونریزترین جنایتکاران تاریخ ایران و جهان بر سرنوشت مردم بی دفاع و قربانی غرایز و سوائق حُکام و اعوان و انصارشان، همچنان دوام سلطه آنها را با ناباوری و وحشت استخوانسوز نظاره گر و آچمز هستند. حکومتی که متصدّیان جاه طلب و قدرتپرستش، ماسک الاهیات توجیهی را بر سیمای کریه و چندش آور خود آویخته اند تا برای تمام تبهکاریها و جنایتها و تجاوزات و غارتگریها و ویرانگریها و توحّش ددّخویانه ای که از خود بروز میدهند به انواع و اقسام مستمسکهای فریب دهنده و مصادره به مطلوب چنگ آویزند. اینهمه فجایع دلخراش هنوز رانه ای تکاندهنده محسوب نمیشوند تا عاقلان مدّعو را از پراکندگی مقهور و محصول عقاید سخیف و تهوّع آور و ایدئولوژیهای منحط و مرام و مسلکهای پوسیده و نظریّه های آکبندی-سمنتی بی مغز و مایه و تلقینات بی پایه و اصل خودشان برهانند و هنر استقلال فکر و مسئولیّت پذیری آگاهانه و دلاوری شخصی را پاس بدارند و برای تایید و تصدیق حدّاقل پرنسیپهای عملکردی و بهره آور از برای تلاشهای ارزشمند تاریخی و فرهنگی در دوران خودشان گرد هم آیند و در سمت و سوی آفریدن باهمستانی که نه تنها لایق آحادّ مردم ایران باشد؛ بلکه همچنین نمایانگر فرزانگی و شعور و درک و فهم و آگاهی و بلوغ و نبوغ کنشگری و خردلی ثمربخش از آموزشهای تحصیلی آنها را نشان دهد.
جهل به تار و پود «عقول و احساس آدمیان» آمیخته است و کمتر در معرض گازانبرهای نیروی سنجشگری/انتقادی آدمیان پدیدار میشود. جهل همواره خودش را در لفّافه ای از ظواهر عقلانی  استتار میکند و حتّا انسان را به نام «کار عقلانی» به انجام اقداماتی ترغیب و تشویق میکند که هیچگونه سنخیّتی با رفتار عقلانی ندارند؛ ولی به نام حرکتی و کنش و واکنشی عقلانی جلوه گر میشوند. وقتی انسانها نتوانند یا نخواهند و نکوشند که چهره های مرئی و نامرئی جهل را در وجود خودشان کشف و رسوا و سنجشگری کنند، آنگاه آنانی که جهل را تا سر حد ایمان الهی ارتقاء داده اند در وحدت عقیدتی و بلاهت متابعتی به جنگاورانی استحاله پیدا میکنند که عُقلای متفرّق از درک و فهم و رفتار و گفتار و «وحدت اتّحادی» آنها شگفت زده میشوند. عقلی که جهل بتواند بر آن سایه افکند و انسان عقلانی را به کنشها و واکنشهای جهالت آمیز وادارد، هیچگاه نخواهد توانست در محاسبه پذیرترین فرم ممکن بر جهالتی چیره شود که «وحدت جنگنده» با انسجام متابعتی در سیطره و تحت راهبردهای قائد اعظم یا مرجع تقلید یا امامت مقلّدین از خودشان بروز میدهند. دو بدیل به شدّت مخالف در ظاهر؛ ولی دارای پیامدهای مشترک و فاجعه بار برای ایران و مردمش در واقعیتهای پراکتیکی از یکصد سال پیش تا امروز  با یکدیگر رقابتهای خصمانه داشته اند و هنوزم دارند بدون آنکه یکی از آنها توانسته باشد بر دیگری غالب مطلق شود یا دیگری را همسان خودش بار آورد. 
جامعه ایرانیان مابین دو بدیل «عاقلان جاهل و جاهلان متّحد و جنگنده» مدام همچون پاندول ساعت در نوسان است و برای آنکه بتوان به سرگردانی پاندولی و پریشیدگی و درب و داغانی مناسبات انسانی و کشورداری پایانی خردمندانه داد، راهی نیست سوای اینکه «عاقلان جاهل» بیاموزند که چگونه میتوان بر «جهلی» چیره شد که «عقل آنها» را بازیچه خود کرده و کنشها و واکنشهای احمقانه را نسبت به خودشان و جامعه ایرانی رقم میزنند.

2-    آنچه که دیر میشکوفد؛ ولی استوار و بارور میماند.

یکی  بذر تربچه و کدو تنبل و پیچک و نهال خیار و گوجه و بادمجان میکارد و در کوچکترین فرصت ممکن، بهره بردار آنها میشود، یکی نیز می آید و «تخمه  درخت گردو و زردآلو و سیب و پرتقال و امثالهم» میکارد و سالهای سال به آبیاری و پرورش آنها همّت شبانه روزی میکند. دهه ها و سالها باید بگذرند تا تخمه درختان میوه به بار آیند و محصول آنها نصیب همگان شود. 
«افکار و ایده های ریشه ای و مغزه دار و ژرف اندیشیده» به سان تخمه های درختان بار آور هستند که دیر شکوفا میشوند، امّا استوار و پُربار می مانند. جامعه تحصیل کردگان و کنشگران ایرانی از یک قرن پیش تا امروز عادت کرده اند که هر چیزی را همچون بذری در نظر آورند که امروز میتوان آن را کاشت تا چند صباحی دیگر، از بهره اش استفاده کرد. به همین دلیل نیز شبانه روز به دور دنیا به دنبال «بذرهای گلخانه ای» هستند تا بتوانند با کشت و زرع آنها در یک چشم بر هم زدن از پس معضلات و بغرنجهای کشوری و اجتماعی در کوتاهترین فرصت ممکن بر آیند. شکست آنها در بی نتیجه ماندن دائمی تمام عرصه های «بذرکاوی و بذرکاشتن» در این است که هنوز هنر کاشتن و پروراندن «تخمه ایده های درختان بار آور» را نیاموخته اند و نمیدانند.  متفکّران و فیلسوفان و شاعران و نویسندگان و هنرمندان باختر زمین آموخته بودند که چگونه میتوان اصول کاشتن «تخمه ایده ها و افکار فردی» را  به تن خویش آزمود و آبیاری و فرابالاند تا جامعه به باغ زندگی باهمزیستی کامیاب شوند. ما امّا هنوز اندر خم یک کوچه مانده ایم زار و خوار.  به همین دلیل نیز، خلفای الله توانسته اند تا امروز دکّاندار بذرهایی باشند که طیف تحصیل کرده و کنشگر ایرانی تولید و پخش و پلا میکنند بدون آنکه بهره ای برای خودشان و مردم اجتماع داشته باشند.    

3-    سرنشینانِ رورُوِک

زندگی، پروسه ای است که همچون رودخانه های جاری و ساری است. زیستن نیز در موقعیّتها و مکانهای مختلف در پیچ و خم روزگار به واکنشهای درخور و متناسب با موقعیّت و زمان منوط و ملزوم است. در نتیجه نمیتوان با آویزان ماندن به بسیاری از ابزارها و آلات و متدها و کارهایی که در برهه ای از زمان و مکان علیحده و منقطع، نقش راهگشا و کارگشا داشته اند، تا ابد اطمینان خاطر داشت که میتوان از چنان ابزارها و ادوات و امکانها استفاده مفید و بهره آور برای گلاویز شدن با مشکلات و معضلات تازه به تازه داشت. نحیف بودن انسانها را از روشهای روبرو شدن آنها با مسائل و مشکلات میتوان به آسانی تمییز و تشخیص داد. نزدیک به یک قرن آزگار است که تحصیل کردگان و کنشگران ایرانی، زایش امکانها را برای بالیدن و رشد کردن و بر پاهای خویش ایستادن را به دور انداخته اند و با تمام خیرخواهیها و چه بسا ادّعاهای معصومانه و  گاه مضحک خود، حسب تمایلات شخصی و علایق گوناگون در «روروکهایی» نشسته اند و  همچون کودکان با لبخندی ملیح امّا سخت جدّی و پر انرژی به ورجه ورجه کردن در تمام عرصه های ممکن مسائل میهنی و جهانی قیقاژهای رنگارنگ میدهند. 
عدّه ای در روروک «محمدابن عبدالله و اسلامیّت» آرمیده اند. عدّه ای در روروک دیگر «انبیاء و رسولان» لمیده اند. عده ای در روروک «مارکس و صحابه» جا خوش کرده اند. عده ای در روروک «اساتید دانشگاههای باختری» چمباتمه زده اند. عده ای در روروک «فلاسفه و متفکّران اروپایی و آمریکایی» چادر زده اند. از میان اینهمه کنشگران و تحصیل کردگان تاق و جفت، هنوز به ندرت و به سختی میتوان افرادی را پیدا کرد که بزرگ و بالغ شده باشند؛ طوری که بتوانند بر پاهای استقلال اندیشیدن و راه رفتن در مسیر تجربیّات و تامّلات فردی و هنر جست و جوهای پرسشی/سنجشی خودشان استوار و با صلابت، کاونده بمانند و صاحب فکر و ایده آفرین. آنانی که تمام عمرشان را در «روروکهای ساخته و پرداخته دیگران» میزییند با این توهم که با پاهای خودشان در حال راه رفتن و با مغز خودشان در حال اندیشیدن هستند، هیچگاه رشد نخواهند کرد؛ طوری که بتوانند فکری و ایده ای خردلسان از خودشان داشته باشند تا به کمک آن بتوانند سنگی را از روی سنگهای فلاکتها و مصایب میهن و مردمش بردارند. من میپرسم که کنشگران و تحصیل کردگان ایرانی، تا کی میخواهند در کجاوه «روروکهای رنگارنگ عقاید و نظرات دیگران»، اسیر و حقیر و ذلیل و تابع و تکرارگو بنشینند و هرگز از خودشان فکری و ایده ای برای گلاویز شدن با معضلات و بُغرنجهای میهنی نداشته باشند؟. تا کی؟.  

4-    جاذبه ها و پیامدهای نفرت و گریز

[......  شکّ کردن همانا خاستگاه و مادر فوندامنتالیسم است یا به عبارت دیگر؛ هر چقدر خطر نفوذ و تاثیر شکّ کردن در ذهنیّت انسانها بیشتر باشد به همان میزان نیز تلاش میشود که علیه راههای نفوذی و موثّری شک کردن از طرف مومنان و معتقدان، واکنش نشان داده و  نشانه های شکّ کردن، سرکوبیده و متلاشی شوند تا  فوندامنتالیسم همچنان محفوظ و با دوام بماند. در حقیقت، مومنین و معتقدین میکوشند که یا پروسه شکّ کردن را ناممکن کنند یا اینکه خوشنشینی شکّ کردن را در مغز انسانها ریشه کن کنند. برای مومنین و معتقدین در این زمینه، هیچ چیزی مناسبتر از این نیست که بتوان اثبات و کاری کرد تا شکّاکان نامدار و مشهور – یا «بیگناهانی» که به حیث سپر بلا و برّه قربانی انتخاب میشوند، به طور «داوطلبانه» به اشتباهات خودشان مُقر بیایند و به گناه خود اعتراف کنند.  از نظر مومنین و معتقدین، وادار کردن به اعترافات اجباری و شناعت جبری در حقّ دیگراندیشان به حیث استراتژی محافظتی علیه هر نوع کنش و واکنش و روشی به شمار می آید که میتواند خطر گسترش عمیق شکّ کردن را در نطفه خفه کند. پروسه تحمیل و اجبار و زورگویی باید بتواند کمک کند تا قدرت سیستم کندوی عقیدتی و حقیقت ادّعایی نصوص هرگز لم و بم ناپذیر مذهب/دین/ایدئولوژی/اعتقادات آکبندی نجات داده و از هر نوع خطری مصون بمانند].

[Gotteskrise -Arnold Künzli (1919 – 2008) – Rowohlt Verlag – Hamburg - 1998 – S. 35/36]

نفرت میتواند جاذبه های شهوانی داشته باشد. همینطور گریز از آنانی که خلاف دیدگاهها و اعتقادات و غیره و ذالک ما  را دارند، میتواند جاذبه های افسونگر داشته باشد؛ طوری که آدمیان را در طول تمام عمرشان مقهور و مغلوب و متابع سوائق «نفرت و گریز» به غل و زنجیرهای سنگین و ضخیم در بند کنند. هر چقدر انسانها از «دگراندیشان» و سنجشگران عقاید و نظرات خودشان فراری باشند، به همان میزان بر انباشت قطره قطره چکانی «نفرت و گریز» از همنوعان خود می افزایند، چه بخواهند، چه نخواهند. مسئله شکلگیری نفرت و گریز از آسمان نازل نمیشود و در مغز و قلب و روح و روان انسانها نیز سلطان صاحبقران بر شعور و فهم و درک و آگاهی آنها برای اجرای اوامر قبله عالم، مستولی نمیشود؛ بلکه «نفرت و گریز» از پیامدهای «ضعف شخصیّت و بیمایگی انسانها» نشات میگیرد که اعتقاداتشان بر هیچ دلایل مستدل و متّقنی استوار نیستند؛ بلکه فقط اکتسابات شنیداری و تلقینی و آداب و رسومی هستند که بدون هیچ امّا و اگری پذیرفته و به حیث اصول صحیح و معیار در ذهنیّت آدمیان اطراق کرده اند. 
پیش از آنکه وجودمان به میدانی برای «نفرت و گریز» تبدیل شود، نیک است هر فردی در باره محتویات ذهنیّت خودش با رادمنشی و دلیری ستودنی بیندیشد و رگ و ریشه های هر گونه بذر زهر آلود نفرت و گریز از دگراندیشان را از خاک مستعد خود به دور ریزد شاید از این راه، زمینه های آفرینش باهمستانی را رقم بزنیم که قرنهای قرن است در حسرت غیبت آن فقط با نفرت و گریز از همدیگر، ناممکن بودنش را تضمین کرده و تداوم داده ایم.  

5-    زبان سیاست و شبکه های اجتماعی

معنای کلیدی و اساسی «زبان سیاست روز» در این نهفته است که زبان سیاسی کنشگران امروزی، هرگز «زبان تخصّصی» نیست؛ بلکه زبان هدفمند و غرضمند است. وقتی که در باره موضوعی، رویدادی، حادثه ای و امثالهم در سراسر شبکه های اجتماعی و مطبوعات تحریری، دیدگاههای ضدّ و نقیض با انواع و اقسام آرایه های تفسیری و احتمالی و یک کلاغ، چهل کلاغی  صحبت و مطالبی منتشر میشوند، آنگاه  آدمیان با دو آلترناتیو رویارو هستند. یا «عقاید و نظرات انتشاری و شفاهی» را قبول میکنند یا اینکه آنها را تکذیب و رد میکنند. معمولا نظراتی که در شبکه های اجتماعی پخش میشوند، حسب برآورد کردن تمایلات سیاسی /عقیدتی و سمتگیریهای قدرتگرایی و سنگین کردن کفّه دلخواه به نفع گرایش خود به پس و پیش کردن و دستکاری «رویدادها و مسائل» برای تحمیل و تلقین کردن نظرات تشکیلاتی، دستچین و آماده و عرضه میشوند. کمتر کسانی را میتوان پیدا کرد که بتوانند از میان رگبار نظرات البسه ای و ساخته و پرداخته و دستچین شده که نشانگر توسعه و توزیع دیدگاههای مختلف و ضدّ و نقیض و ساختگی هستند با اندیشیدن از راه مغز و تجربیات شخصی خودشان به «آفرینش»، دیدگاه فردی کامیاب شوند. آدمیان ترجیح میدهند که دیگران به جای آنها بیندیشند و حرف بزنند تا فقط از در تایید و تصدیق یا تکذیب و انکار بر آیند. اینکه آیا دیدگاههای انتشاری و شفاهی، سر سوزن با «واقعیّتها و رویدادها و مسائل»، اینهمانی دارند و مطابقت میکنند و تاثیری در حلّ و فصل آنها دارند، چندان مدّ نظر آدمیان «آمینگوی یا لعنتگوی» نیست.
تا زمانی که «زبان سیاست»، زبان اغراضی و هدفمند در سمت و سوی منافع و گرایشها و عقاید فرقه ای و سازمانی و تشکیلاتی و حزبی و مرام و مسلکی است، آدمیان اصلا و ابدا در «گستره سیاست» نیستند و به آن نیز هیچ تعلّقی ندارند که بخواهند یا بتوانند نقشی را در موضوعات و مسائلش ایفا کنند؛ بلکه در «دایره فضایی» سیر و سیاحت میکنند که کنشگران مغرض از طریق «زبان سیاست» برای ساختن و تحمیل و تلقین آن به ذهنیّت و روح و روان انسانها، شبانه روز در تقلّا هستند. سیاست در جایی واقعیّت ملموس دارد که مسائل باهمستان انسانها و مُعضلات اجتماعی در زبان کنشگران به شیوه ای عبارتبندی شوند که هنر اندیشیدن با مغز خود را از آن طریق بتوانند اثبات کنند و ایده هایی از بهر گلاویزی و راهگشایی مسائل در اختیار انسانها بگذارند. آنانی که به «زبان سیاست»، اغراض خود را پیگیری میکنند، هرگز «سیاستمدار» نیست؛ بلکه «لومپنها و پوپولیستهایی» هستند که «گستره سیاست» را میدان خودنماییهای جاه طلبانه و ترضیه اغراض و سوائق سخیف و حقیر خودشان و تشکیلات وابسته به آن کرده اند. جامعه ای که در چنگال «سیّاسان مُغرض» گرفتار شده باشد، هیچگاه مسائل و معضلات اجتماعی و کشوری اش حلّ و فصل نخواهند شد؛ بلکه در شکل و شمایلهای مختلف به دوام خود امتداد خواهند داد. 
در این خصوص میتوان حتّا تاکید کرد و گفت کسانی که تصوّر میکنند و از همه بدتر به خودشان تلقین و تحمیل میکنند که فراسوی هر گونه خطا و اشتباه نظری و پراکتیکی بیتوته حقّ به جانبی کرده اند یا از لحاظ کنشگری سیاسی فراسوی لزوم محاوره باهماندیشی هستند؛ زیرا مدّعیند که حقیقت، ملک طلق و ارثی خودشان است، هیچگاه ضرورت این را حسّ نخواهند کرد و تمییز و تشخیص نیز نخواهند داد که با دگراندیشان به گفت و شنودهای آموزشی/انتقادی رو آورند. «ایمانوئل کانت [Immanuel Kant (1724-1804)]» از دشوار بودن مسئله «روشن اندیشی» سخن میگوید و دلیل آن را تنبلی و اهمالکاری و خود مقصّری و صغارت و حقارت و متابعتی و آئوتوریته پذیری و تسلیم شدگی و ذلالت و جهالت آدمیان میداند که شهامت و دلاوری و راستمنشی ندارند تا به نیروی فهم و شعور و تمیز و تشخیص فردی و تجربیات شخصی اتّکا کنند و تصمیمهای فردی بگیرند. چنین رفتارهایی کلّا حکایت از این میکنند که آدمیان ترجیح میدهند در هر زمانی و مکانی و دوره ای، فقط دیگران به جای آنها فکر کنند و تصمیم بگیرند. رمز و راز بسیاری از فلاکتها و دوام فجایع جوامع بشری در همین نکته نهفته است.

6-    میتوان تمام عمر، دمکرات نبود؛ ولی شبانه روز، ادّعای دمکرات بودن داشت!.

دمکرات بودن به حرف و ادّعا نیست. به تحصیل و فارغ التّحصیل شدن در رشته علوم سیاسی یا دیگر علوم بشری نیز نیست. به فعالیّتهای سیاسی و کشمکشهای بگیر و ببندی نیست. به مو سفید کردن و داغ زندانها و حبسها را به تن و روح داشتن نیست.  همچنین به دانستن و آگاهی داشتن از انواع و اقسام نظریّه ها و ایده های سیاسی نیست. به عضویّت داشتن در تشکیلات و سازمانها و احزاب و گروههای سیاسی و هواداری کردن از آنها نیست؛ بلکه «دمکرات بودن» به معنای شعور و فهم ظریف و ژرفارو داشتن برای تمییز و تشخیص دادن «اندازه و میزان اراده استبدادی و دیکتاتور صفتی» در وجود تک تک خود ماست و تلاش برای شناخت و سنجشگری ابعاد آن در وجود تک تک خود ما و دیگران است. 
هر چقدر انسانها و در اینجا – کنشگران متنوّع عرصه سیاست – بتوانند و بکوشند که درجات متغیّر «اراده های استبدادی و دیکتاتور صفتی» خودشان را بشناسند و در جهت سنجشگری و فاصله گرفتن آگاهانه از آنها در موقعیّتها و مواضع و زمانهای گوناگون همّت کنند، به همان میزان میتوانند نه تنها برای همبستگی و باهماندیشی و همعزمی به یکدیگر نزدیک شوند؛ بلکه در آفرینش مناسبات دمکراتیک نیز توانمند خواهند شد؛ طوری که به سهم خودشان نقش ارزشمندی را در چفت و بست جامعه انسانهای فرهنگیده و مسئولیّت پذیر ایفا کنند. فاجعه غم انگیز در تاریخ معاصر ایران تا امروز این بوده است که گرایشها و تشکیلات سیاسی فقط ادّعای دمکرات بودن کرده اند؛ ولی در پراکتیک اجتماعی به «اراده استبدادی و دیکتاتور صفتی خودشان» میدانی بس بسیار وسیع برای چهار نعله تاختن داده اند. تحوّل و دگرگشت در مناسبات اجتماعی و کشوری در جایی و زمانی رخ میدهد که نشانه هایی از «منش دمکرات» در گفتار و کردار و تفکّر انسانهای کنشگر، واقعیّت ملموس و آشکار و صمیمی داشته باشد؛ در غیر این صورت، هر ادّعایی فقط ادّعا میماند و هرگز در واقعیّت اجتماعی و کشوری پدیدار نمیشود. سیستم کشورداری دمکراتیک از پیامدهای منش دمکراتیک انسانهاست؛ نه برعکس. از خود بپرسیم که من نوعی/تشکیلات/حزب/گروه/سازمان/فرقه من تا چه اندازه به نکبت خانمانسوز «اراده استبدادی و دیکتاتور صفتی» آلوده مزمن هستیم؟.  

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

ع.ب.تورک اوغلی

عنوان مقاله
آفرین برشما

سالام
بنظرمن شاه،ولی فقیه،امپراتور،اسم هستند
مهم ساختار وسیستم است،
اسم ها عوض شدنی هستند،
برای ساختارها باید فکری کرد.
همانطورکه نویسنده مقاله و جناب ابرقویی هردو بدان اشاره داشته اند،
حروف ، کلمه وکلمات جملات را میسازند،
این چیدمانها توسط دانشمندان فلسفه ومنطق ودیگراندیشمندن ،براین چیدمانها بحث های زیادی کرده اند،
دوتفکر شالوده این نظریه را به بحث
میگذاشتند،
تعدادی ،برای رسیدن به نتیجه مطلوب
از کل به جز ،
وتعدادی از جزبه کل را
قبول داشتند.
متاسفانه بزرگان اندیشمندما،همه چیزرا درایران
بیشتر ازعمد قاطی میکنند،
تاحاکمان برتفکرشان ،
ازآنها راضی باشند.
خانم دختررعیت، رعیت قیزی،
وجناب ابرقویی روی منطق درست
اصرار دارند،
ما متاسفانه با متفکران انحراف گر افکارطرفیم،
از زمان اوایل قاجار این منطق ونگرش
درجامعه ایران نشر وپخش وتقویت گشنه و در ظهور و قدرت گیری ماسونی که ارباب حلقه های گرفتاری
ماهستند،
مارا سردرگم این بیابان محشر کرده اند،
ما ودوستانمان برای ایجاد یک راه
جدید،
اولین کارمان را پرکردن سنگرهایی میدانیم که فرزندان ملت خودمان برایمان درست کرده اند،
تازمانیکه این خودی های خوابیده
درسایه توهمات دیگران در خاکریز
چال نشوند،رهایی ما وملت ما غیرممکن است،
هر ملتی با هرتفکری برای رسیدن به
قدرت ،چه درست ،یا نادرست ،حق اش
است،
راه هایی رابرود،
ولی برای هرملتی ،خطرناکترین سدها
ها وسنگر ها آنهایی هستند،که ازدرون
خود،آن ملت می‌باشند.
ما اینهارا شناخته ایم،
در درون ایران هم ،از این دسته و
گروه زیادداریم،
ازجمله،علی مرادی مراغه ایی،حجت کلاشی،وحیدبهمن،وو،،،خیلی های دیگر
چه مذهبی وچه غیرمذهبی
که نام نمی آورم،
وبا نام روشنفکر،سیاسی ،فیلیسوف،
وو،،،کارشان ایجاد جاده های انحرافی

می باشد.
این نیروها،تمام زحمات وجانفشانی های ملل ایران ومنطقه را ببادمیدهند،
بهمین دلیل و وجود آنهاست ،که انقلابات ما،خیزشهای ما شکست میخورند،
واگرصدتا انقلاب دیگر بشود،
بازهم نتیجه اش شکست خواهدبود،
بهمین دلیل ،
ما آنهارا زودترازهمه خطرهادیده ،باید
آنهارا زودترازهمه در لوله
توپ قرار دهیم،
بااین حال باتشکر از جناب حیدریان
و دو منتقد عزیز وبزرگوار،

ش., 08.06.2024 - 21:36 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله
گرامافون زنگ زده

رگبارهای آذرخشی!
زمزمه ای برای کوچه های پرسه گی.
مهم نیست که خاستگاهش کجاست؛ مهم این است که ارزش هر اندیشه و ایده ای در آن است که چقدر میتواند دیگران را به استقلال اندیشیدن فردی خودشان بینگیزاند و به روند قائم به ذات شدنشان کمک کند. سخنها و مفاهیم و دیدگاههایی که انسان را تمام عمر به تکرار هزار بار جویده و نخ نما شده و بی محتوا، میخکوب و اسیر و ذلیل و برده متابعتی کنند، از تمام محتویاتشان به دلیل اغراض عقیدتی و ایدئولوژیکی و قدرتپرستانه که در دیگ مذاب ایمانآوری کور و بی تامّل و سنجشگری آدمهای سترون به طور کلّی بی ارزش و پوچ و هیچ شده اند، اگر سالها و قرنها و هزاره ها نیز چنان کلمات پوچ و بی محتوا در هر کوی و برزنی با ساز و دهل و ترومپتهای نظامی نیز فریاد زده و تبلیغ شوند، آخرش هیچ و پوچند و هیچکس را به اندیشیدن و پرسیدن و تامّل کردن و خود را پیدا کردن و استقلال فکر و قائم به ذات شدن مددی نمیکنند.
فاجعه ایدئولوژی مخرّب و مذهبی شده مارکسیه در همین بود که روح و مغز و روان طیف کثیری از تحصیل کردگان ایرانی را به برهوتی از سترونی و مطابعت تقلیدی تبدیل کرد؛ طوری که تا امروز یک نفر مومن مارکسیست ایرانی را نمیتوان در هیچ نقطه ای از کره پیدا کرد که بتواند یک جمله فردی با مغز خودش بیندیشد؛ ولو در سمت و سو و به نفع ایدئولوژی خودش باشد!
فقر و جنایتی که مبلّغان ایدئولوژی هوچیگر مارکسیه در حقّ خودشان و فرزندان ایرانزمین کردند، از هر جنایت فیزیکی نیز مخربّتر و تاثیرش هولناکتر بوده است تا امروز. مقلّد و تابع و نشخوار کن شدن، هنر نیست؛ بلکه راه و روش و زندگی خود را پیدا کردن و به زبان خویشتن سخن مستدل گفتن، هنر و بزرگوراری و کرامت داشتن و اصالت است.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

ش., 08.06.2024 - 17:07 پیوند ثابت
دختر رعیت

اگر کمنتها سانسور و نقطه چین نمیشد،..................
یکی از وظایف مارکسیسم و ماتریالیسم دیالکتیکی ؛بقول گورگی، سوهان زدن افکار و تعصبات زنگ زده 2000 سال جامعه طبقاتی شاه و شیخ و کذخدا و خان ورئیس قبیله و سرمایه دار و بورژوا است.
رنجبران برای رهایی و انقلاب نیاز به محتوا و علم دارند و نه به فرم و ظاهر و شونیسم فرهنگی و انسان ستیزی و غرب ستیزی ؛ یعنی به پلورالیسم و تکثرگرایی. تاکنون در اینجا حرفهایی را شنیدی و خواندی که در درون ایران ابه آن جاخالی داده بودی.
حوزهها حتی از زیرزمین توهمات و شعبده بازی های قلم بدستان غیر مردمی و غیر سیاسی، مترقی تر شده اند ولی متاسفانه در غرب کسانی پناه جسته اند که از آخوندها عقب افتاده تر هستند و از امکانات دمکراتیک اپوزیسیون سوء استفاده میکنند .
گاهی پناهگاه برای آدم غیرمدرن حراف سفسطه گر نارسیست پرخاشگر نیهلیست، لانه زنبورها میشود.

ش., 08.06.2024 - 15:09 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله
کشکولهای ترجمه جاتی و جلپاره هزار تیکه!

به شخص مجهول!
مختصر و آذرخشی.

هماتطور که من در گذشته بارها تاکید کرده ام به اشخاص مجهول اصلا پاسخی نمیدهم؛ مگر اینکه برهانی منطقی و استدلالاتی قویمایه داشته باشند و سخنان خود را در زبان فردی بتوانند عبارتبندی کنند. جنابعالی اگر وقت کردید حتما بروید به «حمامهای ترکی» و ساعتها بنشینید تا مغزتان خوب خیس بخورد و سپس دلاک بیچاره حمّام بتواند شما را از اینهمه کبره های متعفّن و خزعبلات ترجمه جاتی صنّار سی شاهی که به مغز و روح و روانتان چسبیده اند، کیسه مالی کند و بشوید و آزاد کند. شاید پس از پاک شدن بتوانید نفسی به راحتی بکشید و جمله ای کودکستانی را به زبان خودتان بیندیشید؛ طوری که آن را در کلماتی تته پته ای برای دیگران تحریر کنید. همین.
در خانه اگر تنابنده ای وجود داشته باشد، یک اشاره بس است.
خوش باشید.
فرامرز حیدریان

ش., 08.06.2024 - 13:27 پیوند ثابت
تیمور ابرقویی

عنوان مقاله
.زبان قابل فهم.

موضوعات مفید و مدرن نیاز به زبانی مدرن امروزی و قابل فهم دارند. استفاده از زبان نیمه عربی فارسی تا پیش از انقلاب مشروطه یکی از دلایل عقب افتادگی ایرانیان و فرار از مطالعه و آشنایی با تاریخ و فرهنگ غنی کشوریست که حدود نیمش بیسواد و نیم دیگرش با زبان قومی و اتنیکی و خلقی خود سخن میگویند.
در ادبیات و فرهنگ پیش از انقلاب ساده نویسانی مانند جمالزاده و نیما و صمد بهرنگی و صادق هدایت توانستند بخشی از جوانان را از طریق آثار خود با ادبیات اجتماعی انتقادی انسانی مدرن آشنا کنند، و مانند کتب درسی ادبی روال ارتباط بر این اساس نبود که مثلا اسم عربی ابن سینا و فارابی و غزالی و سهروردی را با آثار و کتب شان معرفی میکردند ولی نام آن آثار نیز عربی بود و معلم از ترجمه نام آثار اینگونه نویسندگان بفارسی خود داری میکرد،و یا آن را خود نمیدانست و شاگردان را از درس و آموزش و افتخارات گذشته محروم مینمود و یا حتی فراری میداد ؛که بعدها او بسوی آثار تزجمه شده غربی میرفت و هنوز فرهنگ و ادبیات کشور خود را نمیشناسد ولی مشاهیر ادبی جهان را گاهی بخوبی میداند.
زبان و لغات دارای فلسفه هستند. مشکل نویسی و استفاده از لغات عربی و واژههای مرده پارسی کهن ،هنر نیست ؛بلکه برای نمایش . خودنمایی و فخرفروشی و ایجاد خشم در خواننده است.خوشبختانه زبان اپوزیسیون غالبا زبان مدرن ساده و قابل فهم و زبان دمکراتیک است و نه زبان حرافی و سفسطه ونمایش.یا زبانی که نیاز به کتاب لغت یا به ماشین جستجوگر گوگول دارد.

ناتوانی زبان سنتی در فهم و درک طبقاتی بورژوازی.سوء تفاهم زبان در بیان اندیشه امروزی.ادیبی میگفت:، هدف فلسفه، توضیح منطقی افکار است وتمام فلسفه، یک نقد و انتقاد زبانی است. فلسفه سنتی تاکنون به یک سوء استفاده منطقی زبان متکی بوده و نتایج فلسفی، جملات فلسفی نیستند بلکه روشن نمودن آنان هست. هر اثر فلسفی از توضیخات اندیشه تشکیل شده. فلسفه یک پروسه و عمل است و نه یک آموزش یا تئوری. فلسفه باید افکار تار و غیرروشن را واضح بیان کند.راسل میگفت فلسفه ویتگنشتاین نوعی "زبان درمانی" است. مشکل شناخت و ارتباط انسانی، نقص زبان و کمبود واژههاست.
در نظر هر ادیب مردمی، مقوله متافیزیک بحثی است پوچ و بی معنی و فلسفه سرانجام خود را به نفع رشد علوم تجربی منحل خواهد کرد و به انکار هر نوع متافیزیک خواهد پرداخت. مقوله منطق نیز آموزش و تئوری نیست بلکه آینه تصویر جهان است. جهان مجموعه ای از واقعیات است و نه اشیاء. واقعیات در فضای منطقی، جهان را تشکیل میدهند. اخلاق را نیز نمی توان به زبان آورد و توضیح داد چون در ذات خود فاقد صفات خوب و بد است. انسان نمی تواند سعادتمند باشد چون او در جبر و ضرورت این جهان، محاط و اسیر است وحتی اگر تمام پرسشهای علمی ممکن جواب داده شوند، روی حل مشکلات زندگی انسان تاثیری نخواهند داشت. شخص فلسفی یک انسان نیست، او جسم و روح انسانی هم نیست،بلکه یک "ذهن متافیزیک" است ؛یعنی یک مرز از جهان است و نه بخشی از آن.
یک نویسنده مدرن پیرامون رابطه زبان و فلسفه مینویسد، مشکل فلسفه، ناتوانی و مشکل زبان در بیان مقصود است. زبان،لباس اندیشه است و فقط ظاهر آنرا نشان میدهد و نه ماهیت را. موضوعی مانند عرفان را که نتوان نشان داد، نمی توان هم بیان نمود. در باره اخلاق، استتیک، و معنی زندگی هم چیزی نمی توان گفت و باید سکوت کرد. در جهان عمدا چیزی قرار داده نشده بلکه وجود همه چیز اتفاقی است. احساس جهان به عنوان" کل محدود" را عرفان گویند.
اهمیت یک واژه در شکل استفاده از آنست. به این دلیل باید" منطق و گرامر" هر واژه ای را آموخت. زبان دارای مرز است. چیزی که ورای این مرز باشد پوچ و بی معنی است. باید چیزهایی را اندیشید که قابل اندیشیدن نباشند. مرز اندیشیدن را زبان تعیین میکند. چیزی را که نتوان اندیشید ،نمی توان بیان کرد. مرزهای زبان انسان، مرزهای اندیشه او هستند. طبق "تئوری تصویری" ،زبان و جهان از نظر ساختاری یکی هستند. زبان از جملات تشکیل شده،و جملات از کلمات و نامها تشکیل شده اند، جهان از واقعیات تشکیل شده و واقعیات از اشیاء تشکیل شده اند.
تفکر یک جمله معنی دار است، و زبان مجموعه جملات میباشد. جمله باید به واقعیت شباهت داشته باشد، به این دلیل توصیف فرم عمومی جمله یا فرم منطقی آن، مهم است. جمله منطقی ساختمان جهان را توصیف میکند. جمله نمیتواند فرم منطقی را نشان دهد بلکه انعکاس خود درآن را نشان میدهد. جمله فرم منطقی واقعیت را نشان میدهد.جملات معنی دار، تصاویر واقعیت در جهان هستند. زبان، حهان را تصویر میکند.عامیت یک جمله، یعنی بطور اتفاقی برای کل اشیاء درست و معتبر باشد.
عکس و تصویر، یک مدل از واقعیت است. جمله نیز تصویری از واقعیت است.تصویر منطقی واقعی، تفکر است.محموعه افکار حقیقی،تصویری از جهان است.تئوری"تصویر منطقی" از طریق زبان، معمولا نشان میدهد که آن جمله غلط یا صحیح است. حقیقت واسطه ایست میان جمله و وضعیت موضوع. اگرجمله حقیقی، واقعیتی را نشان دهد، با جهان رابطه دارد. اگر غلط باشد،جهان چیز دیگری است.
کتاب "مقاله طویل فلسفی منطقی"، اثری است ادبی-فلسفی. این کتاب 100 صفحه ای در سال 1921 میلادی با کمک راسل در انگلیس منتشر شد و بعدها یکی از مشهورترین کتب فرهنگ بورژوازی در قرن 20 بشمار آمد. به دلیل ساختار عجیب آن؛ غیر از راسل، ناشری حاضر نشد آنرا منتشر کند. بقول ویتگنشتاین مهمترین موضع این کتاب "سوء تفاهم منطق زبان انسان" است. او مدعی شد که جملات پراکنده این کتاب را حین جنگ جهانی اول بین سالهای 1914-1917 در سنگر جبهه جنگ جمع آوری نموده و فکر میکرد با طرح این کتاب به غالب مسائل فلسفی تاریخ اندیشه بشر پاسخ داده است.
این کتاب یکی از کلاسیکهای فلسفه زبان مدرن است که در آن زبان مهمترین موضوع فلسفه قرن 20 شد. در این کتاب نباید از نویسنده انتظار طرح یک تئوری جامع زبان داشت. ویتگنشتاین در آنجا اشتباهات فلسفی و اغتشاشات تفکر را در تجزیه و تحلیل غلط زبان می داند. این کتاب کوششی در باره منطق و زبان نیست بلکه در باره پرسش های هستی شناسی است.موضوع کتاب تجربه "مرزها" است؛ از جمله مرزهای جهان،مرز های اندیشه، و مرزهای زبان. ویتگنشتاین به طنز میگفت این کتاب از دو قسمت تشکیل شده, قسمتی که اینجا نوشته شده و قسمتی که اینجا نوشته نشد، ولی قسمت دوم برای خواننده مهم است.
منتقدین، سبک نوشتن این کتاب را به سبک کتاب انجیل و یا سبک نوشتن" قانون اساسی" یک کشور تشبیه کرده اند, یعنی جزمی و غیرمدلل. هر جمله آن میتواند عنوان یک کتاب جدید باشد. این کتاب یک پروسه است و نه یک محصول تولیدی میان دو جلد کتاب. راسل میگفت او خیلی نکات غیرقابل بیان را در این کتاب به زبان آورده. این کتاب را "مانیفست فلسفه پوزیویتیسم" هم نامیده اند که قهرمانانش دو راهنمای ویتگنشتاین؛ یعنی فرگه و راسل هستند. از جمله دیگر موضوعات این کتاب؛ غیر از زبان و جمله، تفکر و جهان شناسی است.
در این کتاب از موضوع "اصول منطق" به بحث "ماهیت جهان" ارتقاء پیدا کرد. او میگفت ذهن متعلق به جهان نیست بلکه یکی از مرزهای آنست. غالب جملات و پرسشهایی که موضوعات فلسفی را توصیف میکنند غلط نیستند بلکه پوچ ، بی معنی و مزخرف هستند. علم منطق، نظم را به نمایش میگذارد؛ از جمله نظم جهان،نظم اندیشه، و نظم امکانات را. دلیل قضاوت و حکم خوب و بد دادن، ذهن است، ولی ذهن متعلق به این جهان نیست بلکه یک "مرز" آن است.
سبک نوشتن این کتاب را عرفانی دانسته اند، گرچه تئوری نوشتن آنرا "اتم گرایی منطقی " نامیدند. این کتاب برای بیان اندیشه مرزها تعیین میکند و درس اخلاق آن، سکوت است، چون نویسنده در آنجا میگوید " در باره چیزی که نتوان حرف زد،باید سکوت نمود" .در این کتاب زبان بشکل "تصویرمنطقی جهان" فهمیده میشود. این کتاب تاثیرمهمی روی هنر و ادبیات قرن 20 گذاشت. نویسندگانی مانند خانم باخمن،و آقایانی چون برنهارد و هندکه در کشور اتریش،و در زبان آلمانی، زیر تاثیر آن، آثاری آفریدند و بجای شرح و توصیف و گفتن، به نشان دادن و تصویرنمودن موضوع پرداختند. نظرات ویتگنشتاین در این کتاب روی محفل وین و دانشمندان علوم تحربی دراروپا نیز اثر گذاشت. او میکوشد در آنجا مرز بین گفتن و نگفتن، معنی دار و بی معنی، را تعیین کند.
کتاب مشهور دوم این نویسنده یعنی "تحقیقات فلسفی" نشان داد که نویسنده در موضوع کتاب اولش تجدید نظر نموده و دچار تضاد و تناقض و حتی پریشان گویی شده است، یعنی فلسفه زبان و "آنالیز زبان شناسی" فلسفه ویتگنشتاین سرانجام تبدیل به نوعی اسکولاستیک قرون وسطایی گردید.
آنچه پیرامون بیوگرافی نویسنده مورد نظر میتوان گفت اینست که وی رافیلسوف،منطق دان، ریاضی دان، و نماینده" نئوپوزیویتیسم "دانسته اند که روی "منطق ریاضی مدرن" تاثیر گذاشت. او مهمترین نماینده" فلسفه آنالیزی منطقی" است که در کشورهای انگلیسی زبان قرن 20 مشهور گردید.وی محفل وین را نیز "نئوپوزیویتیستی" نمود. او بعدها از علم منطق بسوی "آنالیز زبانشناسی" رفت و مانند ارسطو، دکارت،و اسپینوزا، از متفکران هستی شناسی شد، ولی خلاف آنها جهان را مجموعه ای از اشیاء نمیدانست بلکه از واقعیات.
پوپر میگفت در نظر ادیب، جملات فلسفی "شبه جملات" پوچ و بی معنی هستند ولی خلاف راسل میکوشد نشان دهد که حقایق ریاضی و منطقی ربطی به حقایق علمی ندارند، و برای درک بهتر اصول منطقی و ریاضی، سراغ فلسفه زبان رفت. وی نه متفکری تاریخی و نه فیلسوف زبان بود. او به مبارزه برای رسیدن به شناخت و هویت در شرایط سخت پرداخت. وی زیر تاثیر آثار تولستوی در جوانی دست به خودکشی نزد گرچه دچار بیماری افسردگی شده بود. داستایوسکی میگفت سعادتمند کسی است که اهداف هستی را برآورده کند و بتواند خود را با شرایط جهان تطبیق دهد. نویسنده مورد نظر بدلیل اعتقادات مذهبی یهودی اش میگفت خودکشی یک گناه بنیادین است.
از دیگر آثار او، کتاب "درباره وجدان" و کتاب "یادداشتهای روزانه" است که بخشی از تاریخ زندگی او و رابطه با فلسفه را نشان میدهد. در باره کتاب "تحقیقات فلسفی"، وی به زبان مانند یک بازی منطقی مینگرد و نه بصورت یک حسابگری منطقی. ویتگنشتاین همچون نیچه جملات فلسفی کوتاه مینوشت و چون او مدام در سفر بود و اغلب اوقات زندگی دچار بیماری جسمی و روحی بود. او چون دیوگنس؛فیلسوف رواقی یونان باستان، در قناعت زیست و همه ثروت بجا مانده از ارث پدری را میان ادیبان، هنرمندان و خانواده خود تقسیم نمود تا بقول خودش وابستگی مادی و مالی نداشته باشد و بتواند در آرامش به خلاقیت و اندیشه فلسفی بپردازد.

ش., 08.06.2024 - 07:43 پیوند ثابت

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید