بازی زندگی (زن مرموز)
04.06.2022 - 22:26

مرد جوان  قبل از رفتن به محل کار هر روز صبح عادت داشت  سری به ساحل دریا بزند. در آن روزهای پر از فراز و نشیب مایل بود امواج دریا را ببیند که بالا میروند. هنگامیکه ماه بالای دریا باشد آسمان را روشن میکند. آسمان باز و بذر ستارگان و جذر و مد دریا که زمین را بگونه ای می پوشاند قلب مرد جوان را شاد میکرد. او یک نقاش ماهر بود و از این راه در آمد کسب میکرد.

مرد جوان در کنار همسرش که مشغول رانندگی بود قرار بود در آنروز با زن مرموز که حدود دو سال بود با او رابطه صمیمی یافته بود ملاقات کند. زن جوان هم به آرایشگاه میرفت که موهایش را اصلاح کند. زن جوان به خیال اینکه همسرش را به محل کارش میرساند سعی کرد راجع به پذیرفتن کودکی از جائی با او صحبت کند. آنها حدود ده سال بود که زندگی مشترک داشتند اما با وجود رفتن به پزشکان مختلف زن موفق نشد باردار شود. او گفت: چاره ای جز اینکه نوزادی و یاکودکی را از پرورشگاه و یا حتی از کشور دیگر بپذیریم نداریم. اما مرد بارها و بارها به او گفته بود او میخواهد که بچه اش همخون او باشد و هیچ تمایلی به قبول کردن بچه دیگری ندارد. مرد بطور مخفیانه با زنی مرموز رابطه صمیمی یافته بود و آن زن حامله بود. اما همسرش از این موضوع اطلاع نداشت. زن جوان  بطور مکرر راجع به اینکه چگونه یکی از دوستانش بچه ای را ازکشور برزیل پذیرفته و او و شوهرش زندگی بسیار شادی دارند. اما بنظر نمیرسید که مرد گوش میدهد بلکه غرق در این افکار بود پس از اینکه بچه اش بدنیا بیاید او را به ساحل خواهد برد و از ماه و ستارگان و جذر و مد دریا به او خواهد گفت.  زن که متوجه شد همسرش پاسخ نمیدهد با خشم به او گفت: چه بخواهی و یا نخواهی من...نتوانست جمله اش را پایان دهد ناگهان کنترل خود را روی فرمان ماشین از دست داد و با ماشینی که از روبرو میآمد برخورد کرد. زن هوشیاری خود را از دست داد و با سر روی فرمان ماشین تکیه داد. مرد بطور مختصر آسیب دید. آدمها جمع شدند و به زن و مرد کمک کردند. سپس مرد به ماشین روبروئی رجوع کرد که راننده آنهم زن بود که دست کمک به او دراز کند. ناگهان نگاه مرد به روی چهره زن منجمد شد. او همان زن مرموز بود که قرار بود ملاقات کنند. زن مرموز با دیدن مرد جوان غش کرد و افتاد. مرد سعی کرد روی پاهایش محکم بایستد بیدرنگ آمبولانس برای هر دو زنها دعوت کرد اما متوجه شد که آدمها از قبل اینکار را کردند و آمبولانس در راه است.

زن جوان  پس از سه روز از بیمارستان آزاد شد. اما زن مرموز نه فقط سقط جنین کرد بلکه حافظه اش را نیز از دست داده بود. زن جوان که در شغل خود روانشناس بود  احساس بدی داشت و فکر میکرد که او باعث تصادف شده. بنابراین از شوهرش خواست که پس از اینکه آن زن مرموز از بیمارستان آزاد شود مدتی در خانه آنها زندگی کند زیرا که او میداندچگونه به او کمک کند که حافظه اش را باز یابد.  اما مرد بشدت مخالف اینکار بود. پس از جر و بحث های بسیار و دعواهای مکرر مرد پذیرفت که زن مرموز مدتی در خانه آنها اقامت کند. به او اتاقی مختص دادند و زن مرموز در این مدت با وجودیکه مرد سعی میکرد به او نزدیک نشود دلباخته مرد شده بود. هر بار که زن مرموز به مرد نزدیک میشد مرد جوان  از او فاصله میگرفت و بطور دائم در فکر این بود که رابطه اش را با همسرش استوار کند. مرد جوان گاهی اوقات شک داشت که زن مرموز نقش بازی میکند و حافظه اش سرجایش است و یا اگر از دست رفته دو مرتبه با کمک همسرش مغز او بهبود یافته.  یکبار مرد جوان  از دست زن مرموز عصبانی شد و زنش به او پرخاش کرد که چرا اینگونه با این زن بیچاره رفتار میکنی او که دست خودش نیست. این کار انسانی نیست. او هیچ چیز و حتی نامش را بیاد ندارد. ما باید به او کمک کنیم که به زندگی عادی خود برگردد. سپس او را روانه خانه اش خواهیم کرد. اما مرد جوان بدون جواب و با چهره ای ناراحت از خانه خارج میشد و به ساحل دریا میرفت. منزل آنها به دریا بسیار نزدیک بود.  او عاشق دریا بود و همیشه با خود میگفت ساحل را بو کن و آسمان را احساس کن. اما در آنروزها همه چیز را تیره میدید.

 

یکروز بین زوج باز هم جر و بحث بود و زن مرموز که از حمام خارج شد سعی کرد در خفا به مکالمه آنها گوش دهد. هنگامیکه مرد با غضب از اتاق خارج شد و در اتاق را به شدت بهم زد  زن مرموز  به او نزدیک شد و گفت: با این دعواهائی که بین شماست این چنین زندگی نمیتواند بین شما ادامه داشته باشد اما مرد از عصبانیت شدید چهر ه اش سرخ شد و به او گفت: باید هر چه زودتر از خانه آنها خارج شود و در همین حال همسرش از اتاق خارج شد و باز هم سر شوهرش فریاد کشید که این چه رفتاری است با او داری؟ مرد بدون پاسخ  باز هم با چهره ای برافروخته از خشم از خانه خارج شد که در هوای تازه کمی قدم بزند. مرد به ساحل رفت و دریا را سیاه میدید. بخود گفت: دریا و آسمان  مانند خوابهای من سیاه و کابوس مانند هستند و عمق آنهم مانند خواب است.  در آن دقایق  زن جوان به زن مرموز نزدیک شد و گفت: از همسرم به دل نگیر. هم اکنون تو را به اتاق کارش میبرم که ببینی او چه نقاش ماهری  است و چگونه تصویر و اندام آدمها را با مهارت تمام نقاشی میکند. او یک هنرمند است و هنرمند نمیتواند آدم بد قلبی باشد. سپس هردو وارد اتاق کار مرد شدند و تابلوهای نصب شده روی دیوار را به او نشان داد تا اینکه به تابلوی زنی رسید که شباهت عجیبی به زن مرموز داشت. زن جوان در لحظاتی کمی طولانی یکبار به تابلو و یکبار به صورت زن مرموز نگاه می انداخت و این را چندین بار تکرار کرد. ناگهان  سرجایش میخکوب شد تقر یبا حالش داشت بهم میخورد و من و من کنان از زن مرموز که نیز مبهوت تماشای تابلو بود سئوال کرد آیا این تصویر شماست؟ زن مرموز دیگر چاره ای نداشت و برای زن جوان تعریف کرد که چگونه روزی برای ترسیم چهره اش نزد مرد جوان رفته و از همانروز بین آنها رابطه نزدیک ایجاد شد.

زن جوان از خشم بسیار یکی از تابلوها را به زمین کوبید و از در اتاق خارج شد که وسائل خود را آماده کند و از آن خانه خارج شود. در همان لحظه همسرش نیز برگشت و دعوای سختی بین آنها در گرفت. او سر شوهرش بشدت  عصبانی بود و مرد جوان از آبسشن زن مرموز خون او بجوش آمده بود. او بشدت با زن مرموز برخورد کرد و از او خواست از آنجا دور شود.  زن مرموز از زن جوان قدردانی کرد و از خانه آنها بیرون شد. مرد هر کاری میکرد که همسرش را متقاعد کند که او را ترک نکند موفق نمیشد. او ادامه داد و گفت: همانطور که موج دریا پاها را شستشو میدهد به افکارت اجازه بده که درد را بشوید. اما گوش زن بدهکار نبود. تا اینکه مرد ذکر کرد که  هر بچه ای از هرجای دنیا میخواهی بپذیر و من فقط کمک میکنم. در اینجا بود که زن آرام شد و تصمیم گرفت که بماند. آنها بسیاری از روزها را در آژانسهای مختلف بدنبال نوزاد و یا کودکی بودند که بعنوان فرزند خود قبول کنند. اما مدت زیادی طول نکشید که زن جوان باردار شد و زندگی انها سروسامان گرفت. از بازیهای زندگی.

هرنوع کپی و انتشار داستان فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است.

04.06.2022

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

راشل زرگریان

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما