تصویری از یک جشن عروسی

آیا مغز فرد از قبل برنامه ریزی شده یا شاید هم از طرف طبیعت زندگی انسان نوشته شده؟

 

صدا و سرعت موزیک سوخت اضافی را به موتور ماشین تزریق میکرد. طنین موزیک او را آرام میکرد. احساس کرد در حال قایقرانی است. امواج آب مانند تصویری رویائی او را به دنیای فانتزی کشاند. موهای مشکی و براق او با تابش آفتاب تغییر رنگ میداد. در حالیکه از صدای موزیک به شعف آمده بود پیشنانی اش را بهم فرو برد. سپس به چهره الهام خیره شد و به او لبخند زد و گفت: لباس عروس چقدر به تن تو برازنده است. الهام به چهره همسر آینده اش نگاه کرد و به او گفت: آیا مطمنی که برای ازدواج آماده ای؟ جوان پاسخ داد: مسلم است که آره وگرنه حالا اینجا نبودم. فقط چند دقیقه باقی مانده بود که به تالار عروسی برسند. اما در این فاصله کوتاه باز هم اعصاب جوان در هم فرو ریخت. از اینکه مادرش بطور دائم با ازدواج او و دوست دخترش الهام موافق نبود. به جمله های مادرش فکر کرد: عشق یک تله است. در روزهای آشنائی مانند آهن سخت است و بمرور زمان پس از ازدواج کم کم آب میشود و اثر قوی خود را از دست میدهد. اما وصلت با خانواده خوب وتوازن و سنجش درست آینده سازست. ستاره تو در کودکی با آن دختر بچه جفت خورده. در جشن عروسی که شما دو تا بچه بعنوان ساقدوش انتخاب شده بودید چشم همه را گرفته بود. در واقع شما دو کودک ضیافت را از عروس و داماد دزدیده بودید. نگاهها همه بطرف شما بود. هنگامیکه به روی هم لبخند زدید انگار وحی فرشته ها بود که برای هم ساخته شدید.
جوان به مادرش: اما از آنشب تاکنون سالها گذشته و انسانها تغییر میکنند. درضمن چرا فکر میکنی او و من همدیگر را ببینیم دلباخته یکدیگر شویم؟ ما هر دو بچه بودیم و حالا آدمهای دیگری شدیم.

 

 

Image result for ‫תמונות חינם של חתונות‬‎

مادر به جوان: برای همین میگویم حتی برای یکبار هم که شده همدیگر را ببینید. من چند ماه پیش مادرش را دیدم. او مرا شناخت. با او صحبت کردم و بیاد آن شب کلی گفتیم و خندیدیم. حتی به او اشاره کردم که چه خوب بود دخترش و تو همدیگر را ملاقات کنید. از حرفهایش متوجه شدم که او دوست پسر ندارد. مادرش از پیشنهاد من خوشحال شد و راضی بنظر میرسید. هنگامیکه شانس به آدم رو میکند بهتره که او را دعوت کنی.
جوان به مادرش: شانس بدون حس مانند کیسه پاره است. متاسفم من از قبل با دوست دخترم تاریخ جشن عروسی را تعیین کردیم. شما و بابا بدون شک دعوت دارید. مادر: من واقعا منظور تو را متوجه نمیشوم. چگونه تاریخ ازدواج تعیین میکنی بدون اینکه حتی یکبار او را بمن و پدرت معرفی کنی؟ او از چه خانواده ای است؟ جوان: چه فرقی میکند چیست و کیست؟ بهرحال شما و بابا راضی نیستید. مادر:فقط مدت کوتاهی است که همدیگر را میشناسید. فکر نمیکنی که برای شروع زندگی لازمه کمی با ما مشورت کنی؟ عجله کار شیطان است. اندکی صبر کن. کاری نکن که بعدا پشیمان شوی. جوان: من میدانم چکار میکنم. ما خوشحال میشویم که در شادی ما شرکت کنید.

 

Image result for ‫תמונות חינם של חתונות‬‎

ماشین عروس و داماد مقابل تالار بزرگ توقف کرد. ماه بطور کامل با نوری درخشان همه مکان را در بر گرفته بود. جوان به الهام گفت: نگاه کن آسمان روشن را. الهام گفت: اما ستاره ای دیده نمیشه. جوان گفت: تو و من ستاره های امشب هستیم. مهمانان همگی منتظر عروس و داماد بودند. چشمهای جوان بین مهمانان به جستجوی پدر و مادرش بود. اما دیده نمیشدند. تعداد مهمانان زیاد بودند. جوان با خود فکر کرد شاید بعدا آنها را بیابد. او سعی کرد خود را شاد نشان دهد. هنگامیکه فشار و ناراحتی روی چهره دیده نشوند در واقع روی قلب سنگینی میکنند. از یکطرف تصمیم قاطع گرفته بود که با الهام زندگی را شروع کند. از طرف دیگر به حرفهای مادرش فکر میکرد که تا چه اندازه میتوانند در آینده او بطور مثبت و یا منفی موثر باشند. اما حالا دیگر برای تصمیم گیری مجدد دیر بود. او با خود در صلح بود. از اینکه انتخاب درستی کرده.

 

عقد دو جوان با سرور و شادی انجام شد. اما جوان بین افراد نه چهره مادرش را دید و نه از پدرش خبری شد. والدین عروس از او با شعف و شادی استقبال کردند. آنها نیز اولین بار بود که داماد خود را میدیدند. الهام (عروس) مایل بود که خانواده اش را شگفت زده کند. پس از مراسم عقد جشن با موزیکی تند و شعف انگیز آغاز شد. در تالار بزرگ تصویرهائی از عروس و داماد که چگونه آشنا شدند و همچنین تصاویری از کودکی آنها دیده شد. در بین عکسها جوان ناگهان متوجه تصویری شد که در زمان کودکی در یک جشن ساقدوش یک داماد بود. چشمهایش را بهم سائید و فکر کرد شاید مادرش اینکار را از روی قصد انجام داده که کمی دل او را بسوزاند. اما مادرش اصلا در جشن حضور نداشت. رو به الهام کرد و از او پرسید آیا میداند این تصویر را چه کسی به تصویرهای دیگر نصب کرده؟ الهام با لبخند به او گفت: اینها تصاویر من از کودکی است و مادرم به بقیه عکسها اضافه کرده. جوان من و من کنان به او گفت: آیا در آن تصویر تو هستی که ساقدوش عروس بودی؟ الهام پاسخ داد: بله امیدوارم بخاطر عکسی از کودکی باعث رنجش تو نشوم. جوان گفت: آن پسر ساقدوش هم من هستم. الهام: ثانیه های طولانی سکوت کرد و سپس در چشمهای جوان خیره شد و گفت: آیا مثل بقیه روز مرا سرکار گذاشتی و یا شاید هنوز نخورده مست کردی؟ جوان با حیرت به الهام نگاه کرد و گفت: باور کن قصد مزاح ندارم. جدی هستم. آن ساقدوش در کنار داماد من هستم. اشک شادی ویا شاید هم غم در چشمان جوان حلقه زد و گفت: ای کاش پدر و مادرم هم اکنون اینجا بودند و این تصویر را میدیدند. آیا مغز فرد از قبل برنامه ریزی شده یا شاید هم از طرف طبیعت زندگی انسان نوشته شده؟

12.09.2018

هرگونه کپی و یا انتشار مطلب فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است.

 

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: