ششم فروردین ماه سالگرد اعدام ددمنشانه فاطمه مدرسی
26.03.2014 - 04:38

 

سیدحسن مدرس آخوند خشک مغزی بود که به همراه آخوندهای خشک اندیش دیگر هر چه می توانست در راه بهسازی های رضاشاه سنگ اندازی می کرد! برای نمونه رضاشاه در آغاز می خواست رژیم جمهوری در ایران برپا شود اما آخوندهائی مانند سیدحسن مدرس که جز سنگ اندازی در راه رضاشاه و بهسازی های او کاری نمی کردند گفتند که: "جمهوری خلاف شرع است! جمهوری یادآور مجلس سقیفه بنی ساعده است! جمهوری از ساخته های کفار لامذهب اروپائی است! با جمهوریت اسلام از میان خواهد رفت! و ....." رضاشاه نیز ناچار شد پس از پایان دادن به فرمانروائی پادشاهان قاجار خودش را شاه بنامد! با این روال روشن است که آخوندهای خشک مغزی مانند سیدحسن مدرس با رهائی زنان پارچه پیچ شده از حجاب سیاهی و تباهی، حق رأی زنان و برابری حقوقی زن و مرد نیز ناسازگاری نشان می دادند!

چنان که سیدحسن مدرس که از دشمنان سرسخت برابری حقوقی زن و مرد، حق رأی زنان و بی حجابی زنان نیز بود در یکی از سخنانش درباره حقوق سیاسی زنان و حق رأی زنان گفته بود: "..... از اول عمر تا به حال بسیار در بر و بحر ممالک اتفاق افتاده بود برای بنده ولی بدن بنده به لرزه درنیامد و امروز بدنم به لرزه آمد! اشکال بر کمسیون (مجلس) این که اسم نسوان را در منتخبین برد! ..... از کسانی که حق انتخاب ندارند نسوان هستند! ..... خداوند قابلیت در اینها قرار نداده است که لیاقت حق انتخاب داشته باشند! مستضعفین و مستضعفات و آنها از این زمره اند که عقول آنها استعداد ندارد! گذشته از این که در حقیقت نسوان در مذهب اسلام تحت قیمومیتند! الرجال قوامون علی النساء! در تحت قیمومیت رجال هستند! ....." روح الله خمینی ستایش های فراوانی از سیدحسن مدرس کرده بود و پس از انتحار اسلامی و به روی کار آمدن رژیم ولایت فقیه عکس آخوند خشک مغز و کهنه پرستی به نام سیدحسن مدرس بر روی اسکناس های ده تومانی چاپ می شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اما نوه آخوند سیدحسن مدرس دختری به نام سیده فاطمه مدرسی بود، فاطمه مدرسی معروف به سیمین فردین که در سال ١٣۲٧ زاده شد نه مانند پدر بزرگ آخوندش خرمقدس بود، نه دچار خشک اندیشی بود، نه کله گچی بود و نه خشک مغز! فاطمه مدرسی با آن که "سیده" بود و نوه آخوندی مانند سیدحسن مدرس بود اما بی حجاب بود و با پوشاک زیبا و پیراهن آستین کوتاه و یقه باز و موهای سپرده به دست باد کوچکترین باوری به حجاب و آخوندیسم و خرافه های دینی نداشت، سیده فاطمه مدرسی دختری زیبا، باهوش، مهربان و دوست داشتنی بود، سیده فاطمه مدرسی به آموزش دانشگاهی در رشته حسابداری روی آورد و پس از کوشش های شبانه روزی در این رشته فوق لیسانس گرفت، سیده فاطمه مدرسی سپس در شرکت نفت کاری به دست آورد و از کارمندان شرکت نفت شد، سیده فاطمه مدرسی چون انسان دوست بود و دلی مهربان داشت و می خواست درد انسان های دردمند و درمانده را چاره کند و چاره درد دردمندان را در سوسیالیسم یافته بود یک چپ گرا شد، سیده فاطمه مدرسی برای سوسیالیست بودنش سرانجام به حزب توده پیوست و همه این رویدادها در زندگی سیده فاطمه مدرسی در زمان رژیم پادشاهی و پیش از انتحار اسلامی رخ دادند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بی هیچ اما و اگری پشتیبانی حزب توده ایران و سازمان فدائیان خلق ایران – اکثریت از رژیم آخوندی پس از انتحار اسلامی یکی از سیاهترین برگ های تاریخ سیاسی ایران است! پشتیبانی فدائیان اکثریتی در خردادماه سال ۱۳۵۹ از رژیم ولایت فقیه و پیوستن حزب توده ایران به اکثریتی ها در هواداری از رژیم گدایان مفت خور آخوندی تنها در سه سال ۱۳۵۹ – ۱۳۶۰ – ۱۳۶۱ انجام شد اما پس از آسوده شدن روح الله خمینی از سازمان مجاهدین خلق ایران و چند سازمان سیاسی دیگر و پس از کشتار هزاران تن از وابستگان به این سازمان های سیاسی نوبت به همان اکثریتی هائی رسید که به همراه توده ای ها سه سال پیاپی می گفتند: "زنده باد خمینی!" از سال ۱۳۶۲ سرکوب توده ای ها و اکثریتی ها از سوی رژیم ولایت فقیه آغاز و بدون شلیک حتی یک تیر از سوی اکثریتی ها و توده ای ها و بدون کشته شدن حتی یک تن از سردمداران رژیم آخوندی به دست چنین کسانی، هزاران تن از توده ای ها و اکثریتی ها دستگیر، بازجوئی، شکنجه و تیرباران شدند و نیروی بزرگی از چپ گراها که می توانست در ساختن ایران بدون آخوندیسم به کار گرفته شود از میان رفت و برخی از اکثریتی ها و توده ای ها که تیرباران نشده و حتی توبه نامه نوشته و در زندان بودند در کشتار تابستان سال ۱۳۶۷ سر به نیست شدند!  

البته هم اکثریتی ها و هم توده ای ها دست کم دارای وجدان سیاسی و فهم سیاسی بودند که کردار خودشان را در هواداری از رژیم آخوندی نکوهش کنند و از همگان پوزش بخواهند اما چه سود که با پشیمانی و پوزش خواهی زیان های کوبنده ای که به بار آمدند جبران شدنی نبودند! کسانی نیز از اکثریتی های پیشین و توده ای های پیشین هستند که هنوز که هنوز است می گویند: "ما که گفتیم ماست سیاه است سخن درستی گفته ایم و ماست سیاه است که سیاه است!" چنین کسانی هنوز که هنوز است برای گرم کردن تنور انتخابات فرمایشی رژیم آخوندی سر از پا نمی شناسند و با سرافرازی برای رأی دادن به رئیس جمهور دست نشانده رژیم ولایت فقیه و آخوندی به نام حسن فریدون معروف به حسن روحانی آن هم در فرامرز به صف می ایستند! و روشن است که حساب این کله گچی های بی وجدان با حساب اکثریتی ها و توده ای های باوجدان و شریفی که کردارهای نادرست پیشین را برای هواداری از رژیم ولایت فقیه نکوهش کردند و از همگان پوزش خواستند یکی نیست! این را نیز باید دانست که بدون جبران کردارهای نادرست گذشته تنها افسوس خوردن و پوزش خواهی چاره ساز نیست و باید کردارهای نادرست گذشته را در میدان کردار جبران کرد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پس از انتحار اسلامی و جایگزین شدن دوزخی بی همتا در جهان به نام ایران آخوندی به جای زندان آریامهری و پس از هواداری حزب توده و فدائیان اکثریتی از رژیم آخوندی، زمان نابودی حزب توده و سازمان فدائیان خلق ایران – اکثریت از سوی رژیم گدایان مفت خور نیز فرا رسید! در آغاز هزاران تن دستگیر شدند که یکی از دستگیر شدگان نیز فاطمه مدرسی معروف به سیمین فردین بود! در آن هنگام فاطمه مدرسی کودکی شیرخوار به نام نازلی داشت که دختری یک سال و نیمه بود اما دژخیمان بیدرنگ پس از دستگیری او را برای بازجوئی و شکنجه بردند! در آن زمان سردسته همه دژخیمان و شکنجه گران دژخیم سرشناس اسدالله لاجوردی بود، فاطمه مدرسی درباره شکنجه شدنش گفته است: "..... پاهام تا زانو خونی بود، خون حتی از لای پانسمان پام بیرون زده بود، نازلی با دیدن پاهای خونینم وحشت زده به من چسبید، آن موقع یه چادر سفید سرم بود و می لنگیدم و نازلی رو این ور، اون ور به دندون می کشیدم، توالت های زندان سه هزار با سلول فاصله زیادی داشت، هر دفعه می خواستم برم اونجا باید با اون پاهای آش و لاش بچه وحشت زده را با خود می کشیدم، با همه درد و نگرانی می کوشیدم دنیای نازلی را با شادی بیامیزم، هر بار که مرا برای بازجوئی می بردند مدام این دغدغه را داشتم نازلی چی می شه؟ ....."   

فاطمه مدرسی که در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۲ دستگیر شده بود پس از شکنجه های فراوان به بند ۲۰۹ زندان اوین فرستاده می شود و در آنجا نیز دژخیمان شکنجه و بازجوئی فاطمه مدرسی را دنبال می کنند، در این هنگام مادر فاطمه مدرسی از اندوه دخترش جان سپرد و رنجی دیگر بر رنج های فاطمه افزوده شد، آن چنان که برخی از هواداران حزب توده در نوشته های گوناگون با آب و تاب فراوان نوشته اند فاطمه مدرسی زنی بسیار توانا و یا یک شیرزن نبود بلکه زنی بود مانند همه زن ها که پس از یک سال بازداشت چنان دچار رنج و شکنجه شده بود که موهایش سپید شده بودند و آن "شیرزن" که چند نویسنده در نوشته هائی پر آب و تاب از او یاد می کنند "پیرزن" شده بود! پیرزنی سپیدموی که جز پوست و استخوان چیزی از او به جا نمانده بود! عفت ماهباز که هفت سال در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم ولایت فقیه زندانی بود و شوهر و برادرش نیز اعدام شدند درباره فاطمه مدرسی نوشته است:

"..... شب از نیمه گذشته بود که مرا از اتاق بازجوئی بیرون آوردند، بازجو گفت: "از این طرف" خوشحال از پایان بازجوئی پر درد آن روز تندتر از بازجو می رفتم، شاید می ترسیدم پشیمان شود و مرا به اتاق برگرداند! از راهروئی بزرگتر به راهروی کوچکتر پیچید، پیچیدم! پس از چند قدم ایستاد، ایستادم! در سنگین آهنی را باز کرد، آهسته با تحکم گفت: "برو تو" چشمبند را از روی چشمم بالا زدم، نور زرد کم رنگی به صورتم پاشید، در فاصله نه چندان دور از در، پیرزنی با موی سپید، نیم خیز در رختخواب پتوئیش در عین خوشحالی با نگرانی نگاهم کرد و با مهربانی جواب سلامم را داد، غریبانه دور و بر را نگریستم، نور زرد مریض گونه همه جا پخش بود، دستشوئی کوچکی سمت راست و توالتی پائین آن بود، عکس کودکی خندان روی سفره کوچکی گوشه سلول بود، مانتویم را در آوردم، روسری ترکمنی را که همان روز از شاپور عیدی گرفته بودم از سر برداشتم و موهای بلندم روی شانه ام رها شد، زن سپیدمو خندید و گفت: "عطر و بوی عید را به درون سلول آوردی!" روبرویش نشستم، تازه جوانی زن را تشخیص دادم! کمی بیشتر از سی ساله می نمود اما موهای سرش یکدست سپید بود! به سپیدی یاس! ....."

مینا انتظاری که هفت سال در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم آخوندی زندانی بود و اندکی پیش از کشتار تابستان سال ۱۳۶۷ با سختی های فراوان توانست آزاد شده و بیدرنگ به فرامرز بگریزد درباره دیدار پایانیش با فاطمه مدرسی می گوید: "..... از آغوش تک تک بچه ها به سختی کنده می شدم ..... فردین (فاطمه) مدرسی هم که از کادرهای حزب توده بود طبق معمول ساده و فروتن با موهای سراسر خاکستری، توی صف بچه های بند برای خداحافظی ایستاده بود، او مدت ها بود که زیر حکم اعدام قرار داشت، بوسیدمش و برایش آرزوی سلامتی کردم، می دانست که چقدر نگرانش بودیم، در ورای همه اختلافات خطی و سیاسی آنجا همه ما رو در روی رژیم سر تا پا جنایت در یک صف و همبند بودیم ....."

پس از فرمان روح الله خمینی برای کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ فاطمه مدرسی کشتار یاران و همبندی هایش را که هزار، هزار به سوی کشتارگاه های رژیم آخوندی برده می شدند دید و دچار بدترین و خرد کننده ترین فشارهای روانی شد با این همه او یار و یاور دیگرانی بود که مانند خود او از سوی دژخیمان و شکنجه گران رژیم ولایت فقیه به زنجیر کشیده شده بودند، پس از کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ و هنگام آغاز سال ۱۳۶۸ درباره دلداری دادن فاطمه مدرسی (فردین) در نوروز اندوهبار و پر از درد سال ۱۳۶۸ به دیگر همبندی هایش عفت ماهباز این چنین نوشته است:

"..... عید می آمد و ما در سلولمان عید نداشتیم ولی زندگی می بایست جاری می شد، به فکر نظافت بند بودیم، بندی که هر گوشه و کنارش حکایت تلخ و شیرین قصه‌ دخترانی را داشت که تا چندی قبل در آن بند با ما می زیستند و امروز نبودند! انگار درد و غصه در گرد و خاک بند جا خوش کرده بود! ..... همیشه در آن موقع سال چندین و چند سبزه روی طاقچه‌ اتاق ها خودنمائی می کرد، امسال از سبزه خبری نبود با این حال بچه ها هفت سین گذاشتند، تحویل سال ۱٣۶٨ ساعت ۹ شب بود، اکثر بچه های اتاق ها آمده بودند جلوی تلویزیون، هفت سین را فردین و مادرطاهره چیده بودند زیر تلویزیون، راهروی بند سالن سه آموزشگاه، بند سه دیگر آن بند سابق نبود، روح نداشت و غم و اندوه جای همبندی های از دست رفته را را پر کرده بود، بند شده بود گورستان، دور هفت سین ‌بودیم اما انگار برای عزاداری از دست رفته ها آمده بودیم، گوئی زندگی تمام شده بود، همه می خواستند عید را از خود دور کنند، آن عید برای هیچکس شادی نیاورد، زهره از اتاق بیرون آمد، رفت ته راهرو، نشست زیر تلویزیون، نزدیک هفت سین، آرام و بی صدا، مثل بقیه، مادرطاهره آمد حرفی بزند، بغض زهره ناگهان ترکید، زد زیر گریه، های های، های های، ضجه می زد مثل مادر بچه مرده، های های، دیگران، در آغوش ‌گرفتن زهره و دلداری دادن او، اما مگر دیگران دست کمی از خود او داشتند؟ چه کسی دیگران را دلداری دهد؟ این فردین تکیده و رنجور بود که بین ما می چرخید، دستی بر سر این، بوسه ای به چشمان نمناک دیگری، او نمی دانست با کی حرف بزند؟ و چه بگوید؟ هر یک در درون تنهائی خود خزیده بودیم، تلویزیون آغاز سال نو را اعلام ‌کرد! ....."  

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اما دژخیمان رژیم گدایان مفت خور آخوندی همان فردین تکیده و رنجوری را که در روز نوروز به دیگران دلداری می داد شش روز پس از آغاز سال نو و پس از شش سال زندان و شکنجه در روز ششم فروردین ماه سال ۱٣۶٨ بردند و تیرباران کردند! آن روز فاطمه که دوستانش او را فردین می نامیدند کارگر بند بود و مسئول تقسیم چای ظهر، ناگهان بلندگوی بند به صدا درآمد: "فاطمه مدرسی هر چه سریعتر به زیر هشت!" پس از آن که از بلندگوی بند نام فاطمه مدرسی شنیده شد همبندانش پنداشتند کسی برای آغاز سال نو به دیدارش آمده است، همه شاد شدند که فاطمه ملاقاتی دارد، خود فاطمه نیز به گمان این که کسی برای دیدارش آمده است شاد شد، فردین در آن روز شلواری کرم رنگ پوشیده بود، پاچه‌ شلوار کرم رنگش را بالا زد و تند تند یک فلاسک چای را که داشت می شست شست و شاد و شنگول رفت، کمی پس از آن که فاطمه مدرسی رفت همبندی های فاطمه ناباورانه دیدند که نگهبانان بند آمدند و همه وسایل فاطمه را با خود بردند! هیچکس نمی پنداشت که در روزهای آغاز سال نو حتی سنگدلترین دژخیمان یک زن آن هم یک زن رنجدیده را که شش سال هر شکنجه ای را کشیده بود و کودک خردسالی نیز داشت بکشد! در آن روز دژخیمان رژیم آخوندی فاطمه را بردند و تیرباران کردند! به دار نیاویختند و تیرباران کردند تا از دیدن تن سوراخ، سوراخ شده یک زن با رگباری از گلوله ها و دست و پا زدنش در خون لذت ببرند و بگویند: "الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر ....."


Missing media item.


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

تبریزی
برگرفته از:
سایت های گوناگون

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما