رفتن به محتوای اصلی

می پرسی در این چهل واندی سال چه بر ما رفت ؟
24.11.2023 - 08:11

 

روبرویم نشسته است .کلامی سخن نمی گوید .می پرسم در چه فکری؟ سری تکان می دهد ."هزار فکر" می خندم هزار فکر؟" آری هزار فکر.

درآن خراب شده که من از آنجا می آیم نماندی! تا بتوانی درک کنی هزار فکر یعنی چه ؟یعنی این که ذهنت در اختیار تو نیست .یعنی این که مشتی پدر سوخته پاچه ور مالیده تمامی فکر وذهنت را مشغول و در گیرمسائلی می کنند که از آن تو نیست. در گیر روز مرگی ،در گیر حل مشکلاتی که برخی به عمد وبرخی ناشی از عقب ماندگی ابلهانی است که بنادرست در جائی نشسته اند که جای آن ها نیست.کسانی که مغزشان به اندازه یک فندق است وادعایشان به اندازه انیشتن .

مضحک ترین ونفرت انگیز ترین حاکمانی که سرنوشت ترا و ملت را رقم میزنند.کسانی که بازی تاریخ ،عقب ماندگی یک ملت، وانقلابیونش که من تو بودیم و "ح" را از "ب" تشخیص نمی دادیم، تا آن به اصطلاح روشنفکرملی اش از آل احمد بگیرو"سور دره دبنه ""بران تا ته دره"به آن ها امکان داد تا چنین بر ما مسلط شوند.

مائی که با عقب مانده ترین بخش های جامعه که ذهنشان قادر نبود تحولات ونو آوری های بسرعت جاری شده در کشور را درک کند ! قادر نبود از توهمات مذهبی که قرن ها به او یاد داده بود که نیازی به فکر کردن ندارد! .توده بی سری که فکر می کرد همه چیز را اسلام جواب داده و مراجع تقلید بجای آن ها فکر می کنند و بنام خدا واسلام تصمیم می گیرند. همراه شدیم! مانند گله گوسفند دنبال چوپان متحجری که از هر چه نو آوری ،تمدن به قول خودش مکلا بودن نفرتی تاریخی داشت راه افتادیم .

دنبال کوتوله ای که همه نا رسائی ها را که بخش عظیم آن ناشی از همان مذهب او بود، در وجود خانواده پهلوی بیان می کرد.

ویران کردیم هر آنچه که با زحمت وخون دل آن بخش از کسانی که دلشان می خواست ایرانی مرفه وآباد بسازند،که انسان ایرانی، با سیمای قرن بیستم در آن ظاهر شود.

ایرانی که به اعتبارتاریخ گذشته اش ،به اعتبار ثروت های ملی وزیر زمینش ،به اعتبار جوان های خوش فکر وتحصیل کرده، دختران وپسرانی که داشتند تازه وارد فضای جهان معاصر می شدند می خواستند غربی زندگی کنند و بجهان از منظر یک انسان مستقل وتحصیل کرده که برای حل مسائل اجتماعیشان به علم مراجعه می کردند،نه به توضیح المسائل مشتی آخوند تربیت یافته در حجره های بسته در تفکر قرون وسطائی نگاه کنند.

آن بخش از مردمی که میخواستنداز قید مشتی آخوند که بزرکترین دغدغه فکریشان حضور بدون حجاب زنان در عرصه حیات اجتماعی بود. مخالفتشان با غرب که علم را در برابرتحجر وایستائی می نهاد واز دست رفتن شریعتی که نان دانیشان بود، رها شوند!ما ندیدیم!

افسوس ودرد که همه چیز در آن شور لعنتی که نام انقلاب بر خود نهاده بود.دریک نشئه دسته جمعی حاصل از قوام نیافتگی ،عدم درک توسعه و جهت گیری در راستای ساختن کشوری آباد که نیروی شیطانی وباز دارنده ای بنام مذهب ،سنت وعقب ماندگی در لایه های مختلف خصوصا در پائین ترین لایه های اجتماعی در صور مختلف خود را به روند هاو برنامه های پیش رو ی آن تحمیل می کرد.غرق شدیم !

کشوری که هنوزمتاسفانه روشنفکرش که تو و من بودیم. هیج درک درستی از آنچه که با سرعت در حال پیش روی بود نداشتیم. ذهنیتی مغشوش ، برخی زیر پرچم جهان سوسیالیستی که نمودش حزب توده بود و فسیل های مذهبی از گونه ذوب شده درجذبه دروغین اردوگاه سوسیالسم که به خود عنوان انسان طراز نوین می دادند سینه می زدند.

بخشی بعنوان روشنفکر انقلابی که بمراتب خطرناک تر از اولی بود و اندک مایه اولی را هم نداشت .غرق شده در ماجراجوئی وقهرمان بازی چگوارا ، کاسترو، بریگارد سرخ ،پوناماریو،جرج حبش، جمیله بو پاشا در ضدیت با امریکای جهانخواراسلحه بر کمر بسته یکی در سیمای فدائی ،یکی در سیمای مجاهد اما هر دو با اندک تفاوتی از یک آبشخور.فعالیت می کردند.جریاناتی که" مروج خشونت بجای گفتگو واستدلال بودند. به بهانه نبود فضای گفتگو که مسلما ده ها بار بهتر از فضای تلخ وخشن امروز بود.فضا را خفقان بار می کردند وخط بطلان بر یک مبارزه مبتنی بر مبارزه اجتماعی و روشنگرانه می زدند.

جملگی صف بسته در مقابل سیستمی که متاسفانه با تمام نیک خواهی ، تلاشش برای مدرن شدن وساختن ایرانی نوین با زیر بنای اقتصادی قوی خالی از اشتباه نبود، ایستادیم . اشتباهی ناشی از قرن ها حکومت دیکتاتوری و حکم رانی فردی که همه قدرت مندان بر راس نشسته را،حتی با بهترین نیت ها آلوده می کند.توده تن داده به قدرت رانیزهم . قدرت بی پاسخ گو!بی جواب ! مخرب ویران گر!

چنین بود ماحصل کارنسلی که زمینه ساز بالا آمدن مردی شیاد شد، که بخوبی بر پتانسیل ویران گر غولی بنام مذهب که به سختی برای مدتی کوتاه در بطری شده بود آگاه بود .از بازی های جهانی ،از کشمکش قدرتها خبر داشت .مردی فریبگر در قامت یک روحانی که برای رها سازی این غول از هیج دوز وکلک ،از هیچ درغگوئی ،از دادن هیچ وعده دروغ زیرعنوان" تقیه" حتی یاری گرفتن از امریکا واسرائیل هم برای رسیدن به مقصودسر باز نمی زد .

ازحرص جریان های سیاسی از لیبرال گرفته تا جمهوری خواه ،ازچریک فدائی ومجاهد خلق گرفته تا توده ای طرفدار شوروی برای رسیدن بقدرت بخوبی آگاه بود.

از میزان نفرت و تعصب کورشان نسبت به حکومت وهم خوانی ذهنیشان در مبارزه با شاه و امریکا که همه را در یک جبهه قرار می داد و این امکان را برایش فراهم می ساخت که زیر شعار وحدت کلمه در بطری بگشاید .غول سال ها خوابیده در آرزوی قدرت رانحست با شعار "مرگ بر شاه" وسپس با شعار "حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله" دنبال خود بکشاند .

بیخود از من عصبابی نشو! نگو من این شعار دومی را ندادم !

جملگی نشئه شدگان در تفکرات گروهی، رویاپردازان قدرت گرفتن زیر عنوان منافع مردم، این شعار لعنتی را یکی با مشت هوا کردن ،یکی با تئوریزه کردن خط امام تکرار کردیم .با تائید تسخیر سفارت امریکا و چشم بستن بر قوانین ارتجاعی از ولایت فقیه گرفته تا تحمیل حجاب اجباری بر سر زنان جملگی در صف شعار دهندگان رهبر فقط خمینی در آمدیم .

پرسیدی از پریشانی فکرم؟

زخم کهنه دهان باز کرد ه از زخمی ناسورکه التیام نمی پذیرد و هر روز با دیدن عملکرد حکومت و اپوزیسیونی که نتوانسته بند ناف خود از این حکومت ببرد ودر سربزنگاه ها بدنبال او کشیده می شودخون وچرکابه از آن می ریزد چه کنم؟.

از هزار فکر خودچه بگویم؟

از این چهل وچند سالی که بر ما رفت؟ میخواهی بشنوی ؟از کدام بخش؟

از حال روز ملتی که تمام حس های پنچگانه اش روزانه توسط این حکومت تخریب شده و بنوعی، به بی حسی عمومی حداقل در بین ما پیران و میان سالان منجر گردیده است.

یا که از این جنبش "مهسا" سئوال می کنی؟

از جنبش اعتراضی نسلی که حاضر نیست مثل ما تن به زندگی در سایه وتاریکی حاصل از این حکومت بدهد.عافیت طلبی وکم عملی خود را زیرترس از"سوریه ای" شدن و بلبشوی بعد از سرنگونی حکومت در جامعه پنهان کند .

نسلی که تن به این بی حسی و پذیرش شیوه زندگی تحمیل شده توسط مردی مستبد ،خود شیفته و مشتی دزد پاچه ورمال پدر سوخته جمع شده دور اوحتی شده ببهای سینه در برابر گلوله سپر کردن نمی دهد.

نمی خواهد جهان را از منظر او نظاره کند.نسلی متکی بخود ،با تفکری مستقل و منطبق برجهان آزاد. با فکری باز دور از دسترس حاکمان، در جهان مجازی،در دنیائی که بیک دهکده قابل دسترس بدل گردیده است.نسلی که از هرآنچه که تعبد می آورد ،هر آنچه که اورا از دریافت مستقل وداده های علمی دور می کند حذرمی کند. نسلی که دنبال شادی وزندگیست. برعکس نسل ما که زندگی را زیرعنوان انقلابی بودن تحقیر می کرد بر شادی وخنده بر رابطه عاشقانه و آزاد دختر وپسر خط بطلان می کشید و رقص مذموم بود.در بسیار مواقع برخوردمان با مسئله زن وعفت عمومی چیزی نزدیک به بر خورد یک عقب مانده سنتی،بود.تعصبی که هنوز در بسیار موارد بر ذهن ما با تمام ادعاهایمان سنگینی می کند وبر تصمیم گیری هایمان تاثیر می گذارد....ادامه دارد ابوالفضل محققی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان

عنوان مقاله
فقدان بینش تاریخی

درووود بر ابوافضل عزیز!

اندکی بحث برای اندیشیدن و به خود آمدن هوشیارانه.

در خصوص تاریخ یکصد سال اخیر ایران میتوان  از چشم اندازهای محتلف، هزاران هزار رساله و کتاب و مقالات عدیده نوشت و منتشر کرد و هزاران هزار ساعت نیز گفت و شنودهای رنگارنگ در شبکه های اجتماعی و تلویزیونها و رادیوها و غیره و ذالک داشت. امّا اینکه آیا از میان اینهمه کتابهای منتشر شده و هنوزم در دست نوشتن و انتشار و اینهمه حرفها و مصاحبه ها و مثلا خاطره نویسیها بتوان به حقیقت رویدادهای یک قرن اخبر پی برد، معضلیست که با احتیاط و تامّلات فکورانه باید جواب بفهمی نفهمی و احتمالاتی داد؛ نه قطعی و ضربتی.

اگر ایران و مردم و سپس اراده برای دگرگشت را بخواهیم از دوران اصلاحات زنده یاد «امیر کبیر» در نظر بگیریم، آنگاه یک نکته کلیدی و راهگشا وجود دارد که میتوان حسب آن به بررسی و تجزیه و تحلیل سراسر کنشها و واکنشها و رویدادها و حوادث و کشمکشهای اجتماعی و کشوری با دقّتی مته به خشخاشی و بینشی گشوده فکر و توام با سنجشگری منطقی و دانشورزانه دست یافت.

من هیچوقت بحث از استثناها نمیکنم. بارها نیز بر این مسئله تاکید کرده ام که استثنا، همواره میدرخشد و راه خودش را میرود. بحث من، قاعده رایج و حاکم و شناخته شده است. حقیقت تلخ این است که «کنشگران اصلاح طلب» در ساختار سیاسی و اداری و سیستم حاکم بر ایران [دوران قاجاریّه] و در راس آنها، زنده یاد «امیرکبیر» متاسفانه فاقد «بینش تاریخی» بودند. امیرکبیر به دلیل وضعیّت و شرایط خانوادگی که داشت؛ برغم هوش و ذکاوت و دانایی و رادمنشی و میهندوستی و بلندی جویها و حسّ مسئولیّت و از همه مهمتر، وجدان پاک و مصمّمی که داشت، نتوانست «جنبش باب» را که دقیقا در سمت و سوی اراده برای اصلاحات کلیدی در ساز و کار مملکت و اجتماع و کشورداری بود، تمییز و تشخیص دهد. و دقیقا قربانی همین فقدان «بینش تاریخی» شد؛ زیرا در رویداد «جنبش باب» به جای اهرمی بسیار راهگشاینده و اجرایی و شتاب بخشنده به حرکت اصلاحات، دشمنی با روشهای اجرایی خودش را دید. آن که امیر کبیر را در حمام فین کاشان به قتل رسانید، «ناصرالدّین شاه» نبود که خیلی هم به امیرکبیر ارادت داشت و دوستش میداشت؛ بلکه حاسدان بادمجان دورقاب چین و امتیازداران و حریصان و پست فطرتانی بودند که گرداگرد آخور ناصرالدبین شاه جمع شده و به لفت و لیس و غارت مردم مشغول بودند و در خفا با تحریک کردن مادر ابله و خرافاتی ناصرالدیّن شاه باعث شدند که «شاه بوالهوس»، اسیر تلقینات مادرش شودو امر به قتل امیر کبی بدهد.
بعد از قتل امیرکبیر و رویداد جنبش مشروطیّت و سپس برآمدن «رضا شاه کبیر»، برغم آنکه انسان بسیار فهمیده و استخوانداری همچون «محمّد علی فروغی» و کسان دیگری در راس کارهای اداری و سیاسی مملکت بودند، باز همچنان نحله ها و گرایشهای رادیکالی که هیچگونه درک و فهمی از تاریخ و فرهنگ ایرانی و رویدادهای اجتماعی و سیاسی و تاریخی و فرهنگی بیگانگان نداشتند، در ایجاد اختلالات اقدامهای «رضا شاه» به انحا مختلف اقدام کردند. با شکل گیری و برپا شدن حزب توده که نود و نه درصد کنشگرانش آژیتاتورهای قدرتپرست و آلت فعل برنامه ها و سیاستهای گا.گ. ب» بودند، روند رویدادها و فراز و نشیبهای جامعه ایرانی و زمامداران وقت، در پیچ و تابهایی گرفتار ماند که پیامدهایش همچنان نسلهای امروز را نیز به شدّت در چنبره هلاک آور خودش گرفته است.
در این حیص و بیصها، انتقال حوزه علمیه از اصفهان به شهر قم، فقط جابجایی مکانی نبود؛ بلکه موضعگیری جبهه ای در زیر گوش حکومت بود که هیچکس متوجّه خطر آن نشد. حتّا انتقال بخشی از مراجع تقلید به عراق و بیتوته کردن مجتهدین در نجف نیز، هیچکس از دست اندرکاران را در دوره پادشاهی پهلوی دوم، متوجّه خطر بالقوه و عظیم برای مملکت نکرد و به هوش نیاورد. پس از تبعید رضا شاه و به تخت سلطنت نشستن «محمّد رضا شاه»، در میان گردانندگان حزب توده، یک نفر شعوردار و فهمیده و مستقل اندیش و با تجربه وجود نداشت که بتواند خردلی «بینش تاریخی» داشته باشد و رضا شاه را، نه به حیث سلطان و پادشاه و قزاق و امثالهم؛ بلکه به حیث «امکانی که زاده دوران» است و باید از او حمایت کرد تا بتوان به سوی تحوّلات میهنی برای پیوستن به فرهنگ جهانی، اقدامات لازم را در همپایی با او اجرا کرد. در حقیقت، گردانندگان حزب توده، اگر به اندازه یک پشه، شعور داشتند، باید با جان و دل در حمایت کردن و پا به پای دست اندرکاران اداری و دولتی پهلوی نخست با جان و دل همکاریهای لازم را پیش میبردند و در سمت و سوی تحوّلات فرهنگی و اجتماعی اقدام میکردند. کاری که هرگز تا امروز نکرده اند و با شدّت تمام علیه تاریخ و فرهنگ ایران به انسانهایی مریض مغز تبدیل شده اند و فقط به مسمومیّت و متلاشی کردن هر چیزی که رنگ و بویی از ایران و تاریخ و فرهنگش داشت و دارد؛ با جان و دل تا همین امروز تقلّاهای سگدو زنانه کردند و همچنان میکنند. در حقیقت، گردانندگان حزب توده، اگر به اندازه یک پشه، شعور داشتند، باید با جان و دل در حمایت کردن و پا به پای دست اندرکاران اداری و دولتی پهلوی نخست با جان و دل همکاریهای لازم را پیش میبردند و در سمت و سوی تحوّلات فرهنگی و اجتماعی اقدام میکردند.
- البته ناگفته نگذارم که در چارچوب حزب توده، گرایشی اقلیّتی شکل گرفت که متاسفانه ناکام ماند و لت و پار شد، آنهم گرایشی از افرادی مثل: «رضا رادمنش، ایرج اسکندری، محمّد عاصمی، شهناز اعلامی، حسین خیرخواه» و چند نفر دیگر که من نامشان را از یاد برده ام. آنها بر این عقیده بودند که ایران به دلیل قدمت تاریخ کهنسالش و تلاطمهایی که تا کنون در گذشته داشته است، بهترین سیستم برای اداره کردنش، نطام شاهنشاهی است. به همین دلیل باید از پادشاه وقت، «محمّد رضا شاه» حمایت کرد و فقط با جنبه های دیکتاتوری نظام و امریّه ها از بالا، آنهم با سهیم شدن در ادارات و موسسات و ارگانهای کشوری، نم نم مبارزه کرد و نظام شاهنشاهی را سنجشگرانه و حسابشده به مرحله ایده آلی سوق داد – کاری که متاسفانه ناکام ماند و بلاهت حزبی و مزدوری، دست بالا را گرفت و باعث شد که نه از تاک نشانی ماند و نه از تاک نشان.
سازمانها و گروهها و حزبها و نحله ها و گرایشهایی که بعدها در فاصله بین پادشاهی پهلوی اول و پهلوی دوم به وجود آمدند، کنشگرانشان اصلا و ابدا سرسوزندرک و فهمی عمیق از مسائل و رویدادها نداشتند تا بتوانند بفهمند و دریابند که «بینش تاریخی» به چه معناست و چگونه میتوان بر شالوده بینش تاریخی در تحوّلات اجتماعی و کشورداری نقش صحیح و کارگشاینده ایفا کرد. آنها نیز به همان خبطی دچار شدند که زنده یاد «امیرکبیر» در دامش افتاده بود. مثلا مدّعیان عرصه کارزارهای قلمی اگر سر سوزن، فهم و شعوری میداشتند، باید بلافاصله دنباله تلاشهای زنده یاد «احمد کسروی» را میگرفتند و با سنجشگری و فراتراندیشی و به اندیشی و ریشه ای و عمیق و فراگسترده تر به جستجوگری در خصوص تحوّلات کلیدی در آموزش و پروش و تاریخ و فرهنگ مردم میهن همّت میکردند و به دامنه نفوذ و گسترش جنبش باب که همانا در نحله «بهائیّت» چهره ای دیگر گرفته بود، مدد میرساندند و پروسه روشن اندیشی را در ابعاد مخنلف اجتماعی واقعیّت پذیر میکردند؛ یعنی کاری که اجرا نشد؛ زیرا مدّعیان کنشگری و تحصیلات آکادمیکری همچنان فاقد «بینش تاریخی» بودند. کینه توزیهای هولناک کاست اخانید به بهائیان ایرانی، حکایت از آسیبگاه ریشه برافکن قشر مفتخوار و انگل حاکم بر جامعه میکند. آخوندها میدانند که چه چیزی زهر خباثتهای آنها را از گذشته تا امروز خنثا و بی اثر کرده است. به همین دلیل در نفرت و کینه و قتل و پیگرد بهائیان ایرانی، از اجرای هر جنایت و تبهکاری که لازم باشد، ابایی ندارند.
بنابر این ابوالفضل عزیز!. بالام جان!. تا زمانی که مدّعیان کنشگری عرصه ی بی مقدار سیّاسیگری که برچسب «سیاست» دارد و هرگز با - سیاست، هیچ سنحیّتی ندارد - به این درجه از فهم نرسند که میدان سالوسی و سیّاسیگری را ترک کنند و در مقام فردیّتهای مستقل اندیش و متّکی به شخصیّت فرزانه و فرهیخته و مسئولیّت پذیر و قائم به ذات خود، در کنار یکدیگر، دست به کوشش بزنند؛ آنهم بر شالوده «بینش تاریخی» داشتن که همانا درک و فهمیدن بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان و نحوه های کاربست و تضمین اجرایی و پویا و استخواندار گستردن آنها باشند، درب خوار و زاریها و فلاکنها و شکایتها و ناله ها و خونریزیها و ویرانگریها و دربدریها و غارتگریها و بر باد رفتن تمام دار و ندار ایران و مردمش در چنگال خاصمان پست فطرت حاکم – مهم نیست چه نامی به خود بدهند – برقرار خواهد ماند.
برای زایشی دیگر و انسانی دیگر شدن و جامعه ای دیگر را آفریدن باید مدّعیان کنشگری و قلم به دستان و تحصیل کردگان و متخصّصین و کارشناسان و هنرمندان و غیره و ذالک، هنر کسب «بینش تاریخی» داشتن را بیاموزند و بفهمند.
حال اندکی در همین سمت و سوی گفتارم، پرتوی بیفکنم به تحوّلات قاره اروپا. دقیقا در کشورهای اروپایی، زمانی که مسیحیّت و اصحاب کلیسا، سلطان صاحبقرانی میکردند و کار را به جایی رسانده بودند که حتّا قطعات زمین و آپارتمانهای جنّت را مابین مومنین تقسیم میکردند و کیا بیاهای خاصّ خود را داشتند، ریشه گیری و برآمدن مانوفاکتورها و شرکتها و مناسبات نو، بلافاصله سهامداران ودارندگان بنیّه مالی و ثروت را متوجّه شاهراه کلیدی برای بیرون رفتن از بن بست هولناک الهی و اقتدار بلامنازع اصحاب کلیسا کرد. صاحبان صنایع و شرکتها به دلیل شعور تجاری که داشتند، فوری پی بردند که بزرگترین اهرم متلاشی کننده قلعه خاراسنگی اصحاب کلیسا، فقط هنرمندان و فیلسوفان و شاعران و نویسندگان و موسیقیدانان و امثالهم هستند. به همین دلیل بخشی مهم از سرمایه مالی خود را برای حمایت و پشتیبانی از این طیف به کار بستند و زمینه های تحوّلات اساسی را در تمام عرصه های اجتماعی و کشوری رقم زدند.
ابوالفضل عزیز! دردهای میهنی را کسانی میتوانند عمیق بفهمند و از بهر چاره دردها بر آیند که تا مغز استخوان در کوره رنجها و اشکهای مادران و پدران جوان از دست داده و آرزوها و دلواپسیها و غمها و مهربانیها و گذشتها و دریادلیها و میهمان نوازیها و مهرورزیها و صبوریها و هزاران هزار درد و دیگر نشانه های خجسته مردم این آب و خاک، آبدیده شده باشند و پهلوانانی رادمنش و سرشار از مهر و مسئولیّت و استوار و بینا و هوشیار با اندیشه هایی بکر و کارساز به هفتخوان «خویشکاریهای خود» در مجهولات زندگی امروز و فردا گام گذارند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

جمعه, 24.11.2023 - 15:39 پیوند ثابت
زری زرگر ضرغامی

عنوان مقاله
مقصر: شاه و شیخ

درود ورود خسته نباشی.
چند جمله از نوشته را خواندم. آثار شما یقننا برای اقشار و گروههایی از علاقمندان، جالب و تاریخی و جامعه شناسی و جانفشانی است.
- آیا اشاره ای هم به نقش حکومت سلطنتی و دین اسلام؛ در نگه داشتن مردم و روشنفکران و چپگرایان در بی اطلاعی می نمایی؟
در دوران جنگ سرد و حکومت پهلوی و سلطه فرهنگ ارتجاعی دینی و بیسوادی و بی فرهنگی تاریخی، انتظاری بیش از این می رفت؟
چگونه انقلابیون میتوانستند بهتر از این باشند که شما توصیف میکنید؟
بقول پدر بزرگان: چنان فقر و بیداد و اختلاف طبقاتی و بی آبی و بی نانی و بیماری و فساد اداری و جهالت بلندگوهای یاحسین یاحسین ماه محرم و ماه رمضان، و تن فروشی و کمبود میوه و مواد خوراکی، و فقر روستایی و فقر شهری و فلک زدگی حاشیه نشینان شهری، و خفقان رسانه ای و نابلدی و بیسوادی استادان دانشگاهی، و نبود حزب و سازمان و امکانات سرگرمی فرهنگی، شدید بود، که جوانان و فرزندان طبقات محروم به این باور رسیده بودند که میگفتند: نیازی به مطالعه و شناخت تئوریک نیست،
واقعیات عینی در فضا وجامعه داغان، فقط طلب دست به کار شدن می نمود؛ و چون فعالیت سیاسی فرهنگی ممنوع بود،فقط گروه کوچکی شجاعت آنرا داشتند که دست به خشونت علیه نظام سلطنت و حامیان امریکایی انگلیسی اسرائیلی غربی آن بزنند.
و برای حکومت بعدی طرح و برنامه ای نداشتند. و شاه، ساواک، سیا و موساد؛ چون همه نیروهای چپ و ملی و جمهوری خواه و کادرهای خلقی را از بین برده بودند یا در زندان نگه داشته بودند، فقط آخوندها و مردم جاهل غیرسیاسی و فریب خورده مذهبی توانستند سوار موج انقلاب به حق، شوند.
جمعبندی : خود زنی اهل قلم نوستالژیک هوادار روشنگری، درست نیست . باید نقش شاه و شیخ در شکست انقلاب را همیشه مد نظر داشت

جمعه, 24.11.2023 - 09:14 پیوند ثابت

افزودن دیدگاه جدید

لطفا در صورتیکه درباره مقاله‌ای نظر می‌دهید، عنوان مقاله را در اینجا تایپ کنید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.