رفتن به محتوای اصلی

به زمامدارانِ امروز و فردای ایران
03.04.2023 - 20:12

 

(.... من با نظر افکندن به هر چیزی که در پسزمینه خود واقعی ام انباشته است، از ترسها و آرزوها و دلهره ها گرفته تا شادمانیها و خوشیها یا زمانی که خیالاتم را پرواز میدهم و راه نیروی آفرینشگرم را آزاد و سیّال میکنم، نه تنها حسّ میکنم که خودم را بازیافته ام؛ بلکه از این به بعد نیز میفهمم و میدانم که عضو هیچ فرقه و نحله و حزب و سازمانی نیستم. آنگاه است که نه خاصم انسانها و دیگر همنوعانم هستم نه جانبداری از اشخاص و گرایشها و سازمانها و گروهها و احزاب میکنم. میفهمم که من از یک طرف، مستقل اندیش و به خویشتن متّکی شده ام و از طرف دیگر میآموزم که انسانها را در صفات و سوائق انسانی شان به رسمیّت بشناسم. بدینسان است که من، دیگر نه انسانی مطلقا شرور هستم و نه خیّر تمام عیار. نه حتّا انسانی مرفّه و متکبّر. من میفهمم که دیگر به هیچ طبقه و لایه و نژاد و قوم و رسته ای یا ارتش و سپاه و میلیشیایی تعلّق ندارم؛ زیرا من خودم هستم به نفس خویشتن. آزاد و رها از هر نوع روحیّات و خصوصیّات مصطفائی و گسسته از بیگانه و تصنّعی بودن؛ امّا سرشار از آدمیگری و احساس بشری. بالطّبع از هیچکس متنفر نخواهم شد و عشق کور نیز به هیچکس نخواهم داشت. اینگونه است که اصالت فردیّت خودم را میزییم و پاس میدارم و به بالندگی و فرزانگی فردیّت خودم و خویشکاریهایم کوشا میشوم.)

 

[Eugène Ionesco (1909 - 1994) – Journal en miettes– Gallimard – Paris, 1998]

 

من ایرانی ام. ایرانی بودن به شناسنامه داشتن نیست. به ساکن بودن در گوشه ای از خاک میهن و جهان نیست. به زاد و ولد و آبا و اجداد  نیست. ایرانی بودن و ایرانی زیستن و ایرانی مُردن به تجربیّات «خویشباشی/خود بودن/اصالت وجودی» است که هویتّم را رقم میزند و رسمیّت جهانی دارد. من در پروسه پدیدار کردن گوهر وجودی ام که «مهرورزی» باشد، شکست خوردم؛ آنهم نه از بیگانگان؛ بلکه از برادرانم [داستان ایرج و برادرانش در شاهنامه]. من در پیکار با آزارندگان جان و زندگی، فریب بی پرنسیپی خدایان دروغین را خوردم و به شکست درغلتیدم؛ ولی برغم تلخی شکست و آگاهی داشتن از فریب خبیثانه، نه تنها از «پرنسیپ وفاداری به خویشتن» سرپیچی نکردم؛ بلکه حتّا از پرنسیپ اهریمن در پیکار با اهورامزدا [ماجرای خُدعه اهورامزدا علیه اهریمن] به جوانمردی انگیخته و «پهلوانی جوینده و راستمنش» در فراز و نشیب تاریخ شدم.  

در هجوم حوادث و تهاجمات خونبار خاصمان مردم و میهنم، حماسه ها آفریدم. در جستجوی افقهای تازه و سرشار از خوشی و عطشهای دانستن، عارف شدم. در اوج شناختها و پُختگیهای بینش و روح و روانم، رند زیرک شدم. من در ذات فریب، حقیقت را کشف کردم. حقیقت خود بودن و به خود مُتکی شدن و با مغز خود اندیشیدن را.  من ایرانی ام و سخت وفادار به خویشتنم. در تجربیات بی واسطه ام آموختم که زیبایی زیستن و گوهر زندگی در مهرورزی و دادگزاری و راستمنشی و نگاهبانی از جان شیرین است که «خویشباشی و اصالت و خود بودنم» را به محک میزند و اثبات میکند. آموختم که در پروسه کردارها و واکنشها و رفتارها و گفتارهایم از مرزهای صوری و تحمیلی و تلقینی، گامهایم را فراتر نهم و جهان و هستی را یکپارچه و همبسته و همخوان ببینم. آموختم که میهنم ایران از تمام مرزهای تحقیر کننده مذاهب و ادیان و مسلکها و مرامها و ایدئولوژیها و جهانها بینیها فراتر است. آموختم که ایران از قوم و قبیله و نژاد و طایفه و عشیره و زاد و رود فراتر است. آموختم که ایران در پردیسی پدیدار میشود که تار و پود فرش فرهنگ وجودی اش را رنگارنگی هزاران نقش دلآرا و پرچمهای دلکش و همبسته و هارمونیک آفریده است. آموختم که ایران از اراده مستبد و توتالیتری و خودپرستیهای جبّاری سلاطین و حاکمین بی لیاقت و فّر فراتر است.آموختم که از شرق و غرب و آسیای دور و خاور نزدیک تا ینگه دنیا فراتر میجویم و میپویم و به هیچ بتی بازنمی مانم. آموختم که در خویشکاریهایم، زندگی تراژیک را در آزمونهایی نو به نو تجربه کنم و همچنان با کنشها و واکنشهای سوگوارانه گلاویز باشم و پیوسته، نغمه خوان و چنگ نواز به گوهر وجودی ام وفادار و خویشتنپا بمانم؛ زیرا یقین دارم که «راستی»، درخت وجودی ام است که هرگز خم نمیشود و در پروسه تاریخ میهنی و جهانی، راست قامت میمانم و در برابر هیچ دژخیمی خم نخواهم شد.  

شمایانی که شمشیر و تیغ و گیوتین خونریز به دست گرفته اید و در وجب به وجب خاک ایران، سیاهچالهای مخوف و چوبه دار به پا ساخته اید و محاکم تعزیر و حدّ و قصاص تشکیل داده اید، بدانید و بفهمید که پتانسیلهای آفریننده ایران و مردمش از اعتقادات مُتعفّن و مذاهب و دین پوسیده و بی مغز و مایه شما فراتر هستند.  شمایانی که هرزه ترینها، بی لیاقترینها، بی شعورترینها، بی سوادترینها، نفهمترینها، جنایتکارترینها، متجاوزترینها، خیانتکارترینها را در هر مسند و مقام و پُستی نشانده اید، بدانید و بفهمید که فرزندان این آب و خاک، نبوغ خاصّ خود را دارند و توانمندیهایی درخور ستایشها که در زیر تیغ جلّادیهای شما تکه پاره شده اند. شمایانی که از زندگی و دوست داشتن و عاشقی و مهر و دوستی و شرم و احترام و مسئولیّت و همدردی، هیچ بویی نبرده اید، بدانید و بفهمید که ایران و مردمش در باغ دلبستگیها و مردانگیها و مهربانیها و خنده ها و شادیها و دلسوزیها بود و هست که بر تارک تاریخ، درخشیدند و ماندگار شدند.

شمایانی که انگل صفتی و مفتخواری و شکم پرستی و حیف و میلهای بی حساب و کتاب را مرام و مسلک خود کرده اید، بدانید و بفهمید که مردم ایران، «کار و خویشکاری و یادکاری» را هنر و فرزانگی میدانستند. شمایانی که تمام کارنامه گفتارهایتان از دروغ انباشته است و کردارهایتان به خونریزی و آزار و شکنجه و کشتار و  زورگویی و ستمگری استخوانسوز آغشته است، بدانید و بفهمید که ایرانی در برابر زندگی، «شرم» داشت و نگهبان آن بود.

شمایانی که تمام منابع این آب و خاک را ارزانی نیّات پلید و اعتقادات سفیه و جاه طلبیهای خود کرده اید و در غارتگری و تاراج مایملک نسلهای مردم ایران، فعّال مایشاء شده و پاسخگوی هیچکس نیستید حتّا همان خالق حقیر و کریه منظرتان، بدانید و بفهمید که مردم ایران و پیشینیانشان «بذرافشانیهای زندگی بخش» میکردند تا آیندگان نصیب ببرند. شمایانی که جاهلترینها و بی مایه ترینها را اساتید  و معلّم توجیه گر جنایتهایتان به فعلگی گماشته اید، بدانید و بفهمید که تاریخ این سرزمین، فرزانگانی در خور ردیف و مقام دانشمندان جهان آفرید و به فرهنگ جهانی هدیه داد. 

شمایانی که برای حفظ قدرت و ترضیه عقده های سرکوفته تان به هر خفّت و خواری و نکبتی تن در میدهید و تسلیم و مطیع و ذلیل خاصمان ایران و ایرانیان هستید، بدانید و بفهمید که ایرانی از کهنترین اعصار تاریخش به بزرگی جویی و عزّت نفس و  کرامت بشری اش پایبند بود و برای آنچه بقاء جاودانه نداشت و انگیزنده به آفرینش نبود، تن به خوار و زاری نمیداد.

شمایانی که قلم من و هزاران نفر همچون من به تشریح و توصیف تبهکاریها و جنایتهایتان توانا نیستیم، بدانید و بفهمید که ایران، زایشگاه نامدارترین شاعران و هنرمندان و سخن سرایان و متفکّران و دانشمندان و پزشکان در عرصه میهنی و جهانی بود که خویشکاریشان هنوز در تقابل با سیّاسیگریهای شما متولیان موهومات الهی است. 

شمایانی که اسیر و برده سوائق افسار گسیخته خود هستید، بدانید و بفهمید که بیدادگری وقتی به اوج استخوانسوزی برسد، پیامدش در قلعه سیستم ولایت «ضحّاک ماردوش دوران» با فریادی از اعماق اساطیر ایران در فضای میهنی به آسمان برخواهد خواست که «ستم را کرانه بُوَد». آن آهنگری که با بیرق پوستین گاوی [گاو، نماد مادر و زندگی در فرهنگ هند و ایران است] در برابر مستبد حاکم به نام «جان و زندگی» قیام کرد، پیشاپیش میدانست که باید بر ترس چیره شود؛ زیرا تا ترس بر مغز و روان آدمی مستولی است، هر گونه کردار و گفتاری با مانع درونی روبرو میشود. انسان دلیر، ماجراجو نیست؛ بلکه میداند بدون دلاوری نمیتوان بر موانعی چیره شد که زندگی را می آزارند و جانستانی میکنند. دلیری، کرداری فردی است که خیزابهایی از همسویی و هماوازی دیگران را با خود همپا میکند. پایبندی به عقیده و مذهب و دین و ایدئولوژی میتوانند جمعی باشند؛ ولی دلیری، منش و مرام و کاراکتر فردیست. شمایانی که بی مایه ترینها را مدح میکنید و اسوه حسنه خود میشمارید، بدانید و بفهمید که در تاریخ کهنسال ایران بودند بسیاری نامداران و گمنامان و گروهها و سازمانهایی که دلاوریهایشان به انسجام و دوام ایران و ایرانیان مددها کرده است و حاکمان بی فرّ و ستمگر را به زانو درآورده اند.

شمایانی که هیچ حقّانیتی به فرمانروایی بر ایران و ایرانیان ندارید، بدانید و بفهمید که مادر ایران، فرزندان کثیری خواهد زایید که هر مرتبه بر دستگاه و سیستم و ابزارهای خونریز شما، شورشها و قیامهای با شکوه به پا خواهند کرد تا زمامداران اکنون و فردای ایران بفهمند و دریابند که ایرانی بودن و ایرانی زیستن و ایرانی مردن به شناسنامه داشتن و تسخیر ناحقّ قدرت نیست؛ بلکه به «پایبندی و پرورش و گسترش بُنمایه های فرهنگ ایران- گزند ناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی و راستمنشی-» اثبات میشود.

 


1-    

سنگلاخها و سنگ اندازیها

 

انسان بی وسیله برای رسیدن به اهداف و مقاصدش به اولین ابزاری که تکیه میکند، مغز و دستها و پاههای خودش است. در پروسه به راه افتادن  است که در روبرو شدن با مجهولات راه به تواناییها و استعدادها و فروزه های فردی اش پی میبرد. گاهی بخشی از راه به سوی مقصد از سنگلاخهایی مشقّتبار انباشته است. گاهی به گربه راههایی صعب العبور ختم میشود. گاهی به راهها و شاهراههایی مُسطّح و طول و دراز.

وقتی قرار است به مخرج مُشترکی از تنوّع و تضاد و تجانس عقاید و دیدگاهها دست یافت، نخستین اقدامها، حدّاقل ترینها هستند که همچون رگهایی باریک؛ ولی حیاتی به تمامیّت گرایشهای جورواجور مُتّصل هستند. درختی که ریشه دار باشد با تلاش باغبانانش شکوفه میزند و تنه و ساقه میگیرد و شاخسارها و برگها و میوه های خود را به بار میآورد که از آن همه خواهند شد. هیچ «منشوری» و «قانون اساسی» فی نفسه، تمام و کمال نیست؛ زیرا انسان هر اقدام ریشه ای اش با در افکندن «طرحی مقدماتی» آغاز میشود و سپس در عمل و واقعیّت اجرایی به نقصانها و برتریهایش پی برده میشود که برای بهینه سازی به پشتوانه سنجشگری و بازاندیشی و اصلاح و حکّاکی از بهر کارگشا بودن آن کوشش میشود. در باره مفاد «قانون اساسی» و «منشورهای گوناگون» میتوان سالهای سال، تفسیرها و سنجشگریها نوشت و منتشر کرد. امّا شاهکلید راهگشاینده و کاربردی و معتبر بودن هر «قانون اساسی» و «منشوری» به عملکردهای آن در اجتماع باهمستان انسانها منوط و ملزم است. 

ترازویی که حسب آن بتوان از چند و چون کاربردی مفاد قوانین و لوایح و دستورنامه ها، آگاهی مستدل و مُتّقن به دست آورد، عبارت است از هنر رایزنی بر شالوده فهم و شعور و دانش و تجربیات شخصی که مغزدار و بار آور باشند؛ نه با تکیه کردن به رمل و اسطرلاب مبانی عقیدتی و ایدئولوژیکی و مذهبی و دینی و امثالهم. آنچه سنجش را ارزشمند و موثر و پذیرفتنی جلوه میدهد؛ تحکّم عقیدتی و موضعگیری قدرتنمایی و سابقه کباده زنی با شانه های زخمین و خونین و مالین نیست؛ بلکه ژرفبینی و استدلال منطقی و فرهیخته و اثبات پذیر است که ترازوی معیار را سنگپایه ای برای سنجش ادّعاها رقم میزند.

من میپرسم که چرا بس بسیار کنشگران نحله های مختلف عرصه سیاست و کشورداری در ایران و بیرون از مرزهای وطن، هنوز متوجّه نشده اند یا شایدم مغرضانه نمیخواهند بپذیرند که به شدّت در تارها و غُل و زنجیرهای مبانی ایدئولوژیکی و مذهبی و عقاید سخیف و خودپسند شخصی گرفتارند و در کفّه های هیچ ترازویی حاضر نیستند مبانی عقیدتی خود را به محک بزنند؟ آیا رمز و راز و ریشه تمام قهقرائیها و ناکامیابیها و شکست خیزشها و جنبشها و طغیانها و انقلابهای یکصد سال اخیر ایران به علّت بی ترازویی نبوده است و نیست؟. 

میپرسم که چرا بس بسیار مدّعیان عرصه سیاست و کشورداری از وجود هر گونه ترازوی سنجشگر رفتارها و گفتارها و کردارها و دیدگاهها و مبانی عقیدتی وحشت دارند و با نفرت واکنش نشان میدهند؟.  آیا در پسزمینه نفرتها و گریختنها، سائقه قدرتپرستی و حذف فیزیکی و فکری رقیبان نهفته نیست؟. چرا بس بسیار کنشگران با عقاید و ایدئولوژیهای رنگارنگ از گفت و شنود و همنشینی با مخالفان سمتگیریهای خلاف عقیدتی و حضور در میزگردها از مقابله با رقیبان خود میگریزند و ترجیح میدهند که بر بامخانه عقاید شخصی خیمه برافرازند و فرسوده و فسیل شوند به جای آنکه به پرورش و مایه دار و کارگزار شدن دیدگاههای خود همّت کنند و میزان شهامت و جرات و یقین به خویشتن را بیازمایند؟. چرا بس بسیار کنشگران مختلف از هر گونه انتقادی – چه با ارزش باشد، چه نکوهنده-  میهراسند؟.

چرا بس بسیار مدّعیان «راه مصدّق» با شعارهای پُر طمطراق آزادی و دمکرات منشی و لیبرال و ملّی بودن، هنوز که هنوز است، میخواهند فقط «قهرمان ملّت؛ آنهم بیرون گود» باشند؟. چرا نمیدانند که زنده یاد «مصدّق»، هیچ راهی و هیچ جبهه ای نداشت؛ زیرا خودش راه بود و روش و بینش فردی و دلیر برای خویشکاری. چرا هیچکس متوجّه نیست که هر گونه راهسازی از خویشکاری انسانهای موثّر در تاریخ و فرهنگ ایران، به باتلاق و بُن بست بی عملی و در بستر در جا زدنها سراشیب خواهد شد؛ به جای آنکه دیگران را به آفریدن و رفتن به راه خویشکاریهای خود بیانگیزاند؟.  چرا بس بسیار مدّعیان «طیف چپ - صرف نظر از فاجعه ایدئولوژی اقتباسی و نخ نما شده و جُلپاره صد شاخه اش-» هنوز  که هنوز است از شیرینی آدامس «جنگل سیاهکل» به هوش نیامده اند تا دریابند که سالهاست لاستیک میجوند و کاه عقاید ایدئولوژیکی را بر باد میدهند و همچنان در خیالات بی ربط با واقعیّتها سیر و سیاحت میکنند و درنیافته اند که جنگل پیوسته دیروز به بیابان تفرقه اندازی و بی کرداری و حاشیه نشینی امروز مختوم شده است و حتّا جرات همنشین شدن با نمایندگان گرایشها و نحله های دیگر اندیش را ندارند؛ چه رسد به سکّاندار شدن بر کشتی میهن در تلاطم اقیانوسها و دریاهای وقایع زندگی؟. چرا بیشینه شماری از فعّالین چپ در این باره تامّلات پیگیر ندارند که زنده یاد «تقی ارانی»، کوشنده ای تکرو بود؛ نه رسولی برای مُقلّدین؟.

چرا آنانی که مدام از تاریخ ایران باستان و کوروش کبیر و سنّت سلطنت، باد به غبغب انداخته و در هر کوی و برزن رجز خوانی میکنند، هنوز نمیفهمند که «بُنمایه های فرهنگ باهمستان مردم ایران»  چیستند و چگونه از سپیده دم تاریخ تا امروز، در وجود ایرانیان، عملکردهای انگیزشی داشته و هنوزم دارند؛ طوریکه ایرانیان در جامعیّت وجودی هرگز به معابر «باستان و کبیر و سلطان» باز نمانده اند و پیوسته در جست و جوی افقهای تازه و نو به نو هستند و میتوانند فرزندانی بس بسیار توانمند و لایق و کاردان را برای کشورآرایی امروز و فرداها بر گزینند. اگر گذشته ها در ذهن امروزیان بی عمل و بی خویشکار، غرور کاذب ایجاد میکنند به دلیل چنان و چنین بودنشان نیست؛ زیرا غرور اصیل به هنر زایندگی فرهنگ و دلاوری همآوردان جوینده در گستره مجهولات «اینجا و اکنون» منوط است که چنین و چنانهای دیگرسان را میتواند بیافریند و فرابالاند.

چرا سازمانها و گروهها و احزاب و فرقه های عقیدتی و ایدئولوژیکی که به هیچ وجه، «راه و روش نیستند و بینش فردی ندارند»، ادّعای راهداری میکنند؟. آیا چنین طیفهایی با ادّعاهای بی کردار و منش هنوز نمیدانند «آن که جم است، جام ندارد»؟.    

 


2-   

حکومتگران «عددی» و لسانِ الکن

 

از مفاضات و نصایح شرع مبین نمیتوان محصولی دندانگیر اخذ کرد؛ زیرا آنچه بی مغز و مایه است، بار و بری نیز ندارد. عقایدی که از قعر بلاهت و حماقت و نیندیشیدن ابناء بشر نشات بگیرند و شیوع منحط داشته باشند، سنجشگری آنها طاقت خاراسنگی و صبر ایوب میطلبد.

 

«....امّا خادمان از سه بیرون نباشند: اگر خایه وی بُریده باشد و آلت بر جای  بُوَد، نشاید که زن را ببیند؛ زیرا که سخت ترین جماع، جماع خصیان [اخته شدگان] بُوَد. و هم چنین  اگر آلت وی  بیرون کِشَند و خصیه [خایه] بر جای بُوَد، نشاید وی [زن] را دیدن؛ زیرا که اگر وی [خادم] حیلت کند و خود را نیک بساید [استمنا کند]، آب [منی] از وی بیاید. و اگر مَمسوح [اخته کامل] بُوَد که آلت و خایه وی بُریده باشند، روا باشد که در پیش زنان  آید و [محشور] شود.»

 

[کتاب: بحرالفوائد (شامل کلام و تصوّف و فقه و سیاست) مولف: ناشناس/ بنگاه ترجمه و نشر کتاب/ تهران/ 1345/ ص. 186]

 

سیستم ولایت فقاهتی از لحظه ای که بر دستگاه اقتلویی تکیه الهی زد، لسان و اصطلاحات خاصّ خودش را در تمام وسایل ارتباط جمعی نفوذ و شیوع داد. یکی از این اصطلاحات که به کرّات از زبان کارگزاران تاق و جفت و صغیر و کبیر دستگاه فقاهتی مدام تکرار میشود، این است که فلانی یا فلان گروه و سازمان و حزب و شخصیّت، «عددی نیست». کارگزاران حکومت فقاهتی همچون خالق قهّار خود آموخته اند که انسان را در ابتدا هیچ شمارند و کوچکترین احترام و ارزش و کرامتی برای او قائل نباشند. دقیقا با اعتقاد به هیچشماری انسان است که تکبّر اقتدار خواهی و تحکّم لفظی آنها افزایش می یابد و برای هر نوع اقدام شنیع و سبعیّت فاجعه بار افسار گسیخته میشود. اگر تبهکاری بیاید و انسانی را بکُشد به او قاتل میگویند و مجرم است و باید پاسخگوی جنایتی باشد که مرتکب شده است. اما اگر تبهکارانی به عقاید الهی مُسلّح باشند و خود را مالک حقیقت بپندارند و شعار پوچ ناجیگری و رستگاری انسانها را سر دهند و از مرحله ای به بعد، فوجی از انسانها را با اتّهامات واهی و مزخرف و خودپسندانه به قتل برسانند، آنگاه با «آمار» روبرو هستید.

فرو کاستن انسان به ارقام ریاضی و داده های آماری به معنای پایمالی شرافت و کرامت و حیثیّت و آبرو و تحقیر و تهدید وجود خداوندی انسان در فردیّتش است. زمامدارانی که در چهره و گفتار و کردار انسانهای دیگر که سوای آنها می اندیشند و می زییند، تلاش دارند که مدام برای توجیه گری خباثتهای خود در مقابله با  گفتارها و رفتارهای مخالفان و سنجشگران و هماوردان حکومتگران به ارقام ریاضی و داده های آماری متوسّل شوند؛ جنایتکارانی هستند که هیچ حقّی به فرمانروایی ندارند و به حیث مُجرم باید در برابر دادگاههای صالحه پاسخگو باشند. امّا واقعیّت اسف بار ایران امروز در تحت سیطره ولایت فقاهتی اینست که زمامداران و مُجریان کوتوله مغز ولایت فقاهتی تا زمانی که میتوانند مسئولیّت ارتکاب جنایت را به آمر اخلاقی اش [الله و رسول و قائد اعظم] حواله دهند، روح و  مغز و وجدانشان را از هر گونه پاسخوری مُبرّا میدانند. در بطن «لسان الکن» زمامداران و کارگزاران ولایت فقیه میتوان چهره سفاهت درون و دلیل عملکردهای خودسرانه مُجریان را تمییز و تشخیص داد.   

 

3-    نیمرخهایی در تاریکی

 

در تمام خیزشهایی که علیه حکومت فقاهتی از بدو سیطره ناحقّ آن تا کنون رخ داده اند، صرف نظر از اقدامهای حکومتگران نالایق و شیوه های مالیخولیایی آنها برای مقابله با خیزشهای مردم، سه گرایش متفاوت در عقیده و ایدئولوژی؛ ولی از لحاظ پراکتیکی، اینهمانی مقاصدی و سوائقی مشترک داشتن، نسبت به سرنوشت ایران و مردمش طوری رفتار کرده اند که تا امروز در ناکامیابی و فروکشی اعتراضات به حقّ و بی نتیجه ماندن اهداف و آرزوها و خواسته های مردم در مقابل حکومتگران مستبد و خشونتپرست، نقش ویرانگر و مُخرّب داشته اند.

این سه گرایش در تمام کنشها و واکنشهای خودشان در رویارویی با واقعیّتهای دم دست، چه از لحاظ نظری، چه از لحاظ کرداری اثبات کرده اند که نه تنها مُستعد کشورداری نیستند؛ بلکه از چم و خم آیین کشورداری و الفبای سیاست نیز، سررشته ای خردمندانه و فرهیخته و دانشپژوهانه ندارند و فقط با استفاده از امکانهای دنیای مدرن در جنجال آفرینی و تفرقه افکنی و متلاشی کردن هر نوع جنبش و قیامی که در سمت و سوی مبانی عقیدتی و ایدئولوژیکی آنها نباشند، میتوانند یکه تاز میدان شوند و گوی سبقت را از رقیبان خود بربایند. سه گرایش: 1- چپ در معنای وسیع کلمه 2- دمکراتها و لیبرالها 3- ملّی گرایان.

در میان این سه گرایش، هستند انگشت شمار افرادی که در رای و عمل، مُستقل هستند؛ امّا برای گامنوردی در میدان آزمودنها برای گلاویز شدن با مسائل عاجل و هلاک آور میهن، هنوز دلیر و متکّی به خود نیستند و با رفتارهایی مردّد آلود و ترسخورده لیم لیم میکنند. گرایشها ی فوق در سیاست به دنبال انسانهای معصوم و پاک از هر گونه خطاهای گفتاری و کرداری هستند. اینان شبانه روز به دنبال باکره های سیاسی میگردند. با چنین توقّعی نشان میدهند که ذهنیّت آنها همچنان در بند اعتقادات مذهبی و آغشته به سموم ایدئولوژیکی است؛ یعنی ذهنیّتی که هنوز نتوانسته است از غُل و زنجیرهای تحمیلی بگسلد و با مغز خودش در باره مقولات و مسائل انسانی بیندیشد. نیاموخته است که بر شالوده تجربیات فردی و میزان فهم و دانش و شناخت و شعور فردی اش تصمیم بگیرد و داوری کند. گرایشهای فوق در موضعگیریهای گفتاری و کرداری خود، مدام اثبات میکنند در عرصه ای که مستلزم رایزنی و تبادل دیدگاهها و بررسی چند و چون تفکّرات و نظریّه هاست، هنوز گام نگذاشته اند؛ بلکه در قفس مبانی اعتقاداتی و ایدئولوژیک و سوائق کتمانی و تظاهر کردنهای مدرن پسند به شدّت میخکوب و اسیر مانده اند.

با کنشگرانی که اسیر و بنده و برده عقاید و ایدئولوژیها خود هستند، نمیتوان باهمستانی را آفرید که آزادی را پاس بدارد و فضای دمکراسی را نگاهبانی کند و پایه هایش را استخواندار بپروراند. با کنشگرانی که عملها و عکس العملهایشان و مواضع و نظراتشان در چارچوب عقاید شخصی و فرقه ای و گروهی و سازمانی و حزبی جولان میکند، نمیتوان حتّا یک مجلس ده نفره را اداره کرد؛ چه رسد کشوری به وسعت ایران و سپس در دامنه مناسبات با همسایه ها در خاور میانه و حشر و نشر با کشورهای دیگر در ابعاد جهانی.

تا زمانی که گرایشهای مدّعو و متفاوت به مرحله ای از رشد فکری و استقلال اندیشه و آگاهی درخور و بارآور و دانش مُتّقن و شعور تمییز و تشخیص و فهم فرهیخته نرسند تا دریابند که کشورداری به معنای دور یک میز جمع شدن و  رایزنی با دگراندیشان و دگرنحله ها و دگرگرایشها و دگرکوشندگان و دگرکنشگران از بهر تصمیم گرفتن در خصوص معضلات و مسائل باهمزیستی مردم و نحوه کاربست تصمیمات است، خواه ناخواه دوام اقتدار حاکمین وقت با اتّکاء به ابزارهای خشونتی و خونریزی و ریاکاریها و تظاهر کردنها و مماشات فریبکارانه و سیّاسیگریهای برآمده از مبانی اعتقادات مذهبی و توجیه گریهای حکومت پسند اجتناب ناپذیر خواهد بود؛ آنهم تا اوقاتی که پتانسیلهای سوخت و سازی سیستم حاکم کاربرد داشته باشند و دیر یا زود، چفت و بست آن از درون پوسیده و متلاشی بشوند. آنچه بعد از خاکستر فروپاشی سیستم حاکم برخواهد آمد به تصادف و وضعیّت روحی و روانی و اقتصادی مردم بازبسته است.

تنها مشعلی که در  کشمکشهای مردم در مصاب با حکومتگران جبّار و بی لیاقت میتوان به درخشندگی و تاثیر گذاری و دوامش امیدوار بود، فقط حضور و ظهور و برآمد و همبستگی «شخصیّتها و کنشگران مستقل اندیش و دلاوران میهندوست و اندیشندگان گستاخ» است؛ نه دخالت و نفوذ گرایشها و احزاب و سازمانها و جبهه ها و گروههایی که هیچگونه خاصیّتی ندارند حتّا برای پروردن و معرفی کردن یک شخصیّت درجه صدم از بهر گفتگوی دوستانه بر سر میز بفرمایید شام! 

 

4-   ضایعات شبکه های اجتماعی و سیلاب ابتذال

 

«فریدریش نیچه (1844-1900)» بر این اندیشه است که «اختراع ماشین چاپ در خدمت انسانها به همراه کفّاره ای بود که نامش ژورنالیسم است». در اینکه پدیده ژورنالیسم تا کنون تحوّلات گسترده داشته و نقش مهمی را در اجتماعات بشری ایفا میکند، بحثی مجزاست. امّا  مغزه دیدگاه نیچه به ابعادی از ژورنالیسم شنیداری و دیداری اشاره میکند که به شدّت مُبتذل هستند و به جای  دانش افزایی و فرهنگیده پروردن کثیری از انسانها بر سخیف شدن و بی کاراکتری و دهن دریدگیهای بی شرمانه افرادی که منش و شخصیّت فردی ندارند، میافزایند و واگیری هرزه درایی و خشونتهای لفظی و گفتاری آنها در عرصه های شبکه های اجتماعی و بستر اجتماع شیوع مخرّب دارند.

«فریدون تنکابنی» که عُمرش دراز باد! در حدود پنجاه و پنج سال پیش، دو کتاب منتشر کرد به نامهای «پول، تنها ارزش و معیار ارزشها» و «یادداشتهای شهر شلوغ». اگر تاریخ چاپ اول آنها را حذف کنید و تاریخ امسال را جای آنها بگذارید، محتویات کتابها به همان اعتبار و ارزش و کوبندگی طنز آمیز هستند و مصداق امروزی دارند که پنج دهه پیش نیز معتبر و صادق بودند. فرق است بین کاربرد کلمات و عبارات در زبان انسانی که فرهیخته و داناست و مسئول با کاربرد همان کلمات در زبان و قلم اشخاصی که خردلی فهم و شعور ندارند. «عبید زاکانی و ایرج میرزا و سوزنی سمرقندی و صادق هدایت و صادق چوبک و منوچهر صفّا و خسرو شاهانی و هادی خرسندی و امثالهم» در کاربست کلمات، طنزی تلخ و گزنده و هشدار دهنده و آموزشی و به فکر انداختن دارند؛ ولی بس بسیارانی هستند که دشنامدهی و هرزه درایی و فحّاشیگری را در هر جا و مکانی بر زبان میرانند و آن را «پست مُدرن!؟» میدانند. در دشنامدهی، هیچ زحمت و فکر و ایده داشتن و تامّلات مستدل و آموخته هایی مغز دار وجود ندارد؛ بلکه فی البداهه بر زبان جاری و تخلیه میشوند به همین دلیل نیز است که کودکان، دشنامگویی را زودتر یاد میگیرند تا حرف حساب را.

ضایعات مادّی را میتوان بازیافت و ترمیم کرد و از نو ساخت. ولی ضایعات معنوی را نمیتوان به آسانی بر آنها چیره شد و در کوتاه مدّت از پس آنها برآمد. گندمزاری که تک و توکی علفهای هرز در آن میرویند، چندان به چشم نمی آیند. امّا خاکی که سرتاسرش از علفهای هرز پوشیده شده باشد، سایه ای تیره و تار بر آنچه ارزشمند است و تاثیرگذار و مفید میافکند. روان شدن تک فاضلابها در شبکه های اجتماعی (یوتوب، تیک تاک، فیس بوک، اینستاگرام و کذا و کذا) به سیلابی از ابتذال تبدیل شده اند که کثیری از انسانها را همچون خس و خاشاک به همراه خود تا اعماق پوچی و هرزگی و بی بو و خاصیّتی سوق میدهند. چیره شدن بر فجایع فرهنگی چه بسا قرنها دوام آورند و هزینه های سرسام آوری را بر دوش کوشندگان کرامت و شرافت و آبرو و حیثیّت و آدمیگری آوار کنند.  

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ایران گلوبال

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

افزودن دیدگاه جدید

لطفا در صورتیکه درباره مقاله‌ای نظر می‌دهید، عنوان مقاله را در اینجا تایپ کنید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.