وسوسه خطرناک
13.07.2022 - 09:38

ایده این داستان را بر اساس مستند نگاشته ام.

فصل پائیز بود. برگها در خیابانها و در باغ ها در حال ریزش بودند. کاروانهای ابر سوار بر ارتفاع بودند. آخرین ستاره در نقطه ای نامعلوم پنهان بود. آخرین پرنده گان قبلا به راه افتاده بودند و باد در هزاران ریسمان خود در حال حمل بود.

زین و دیم (نام های  مستعار)  دوپسر جوان  از کودکی باهم دوست بودند. با گذشت زمان از هم جدا شدند و هر یک به راه خود رفت. اما آنروز پس از گذشت سالها دوری از یکدیگر زین دوستش  را به خانه اش دعوت کرده بود که یکدیگر را ببینند و همچنین با همسرش که فقط دو سال از ازدواج آنها میگذشت آشنا شود.  خانه از قبل برای پذیرائی از مهمانی که برای زین خیلی عزیز بود مرتب و تمیز نشان میداد. باد با وزشی آرام و پس از دقایقی کوتاه با وزشی تند شاخه های درختان حیاط خانه را تکان میداد و تعداد زیادی برگهای زرد به روی زمین پخش شدند.  دیم از راه رسید و پس از روبوسی با زین به همسرش نیز معرفی شد.  اما هنگامیکه با زن زین دست داد نگاه هردو به یک تلاقی شد و نشان میداد که شگفتی عجیبی سرتاپای دیم را فرا گرفت. لاکن بی درنگ بخاطر دوستش بخود آمد و چنان نقش بازی کرد که هیچ چیزی غیر عادی نیست و از خاطرات خود و دوستش برای همسر او تعریف کرد.

Free Silhouette of Couple on Seashore Stock Photo

بدون شک نگاه مبهوت همسر زین و دوستش دیم به یکدیگر زین را بفکر فرو برد. اما او هم در آن دقایق طولانی که به شاید دوساعت ختم شد عادی رفتار کرد. همسر زین زنی غریبه از یکی از کشورهای خاور دور بود. هنگامیکه زین تحصیلات خود را  به پایان رسانده بود به آن کشور بتنهائی سفر کرده بود که خود را بیشتر بشناسد. در آنجا با دختری زیبا با موهای مشکی  و چشمانی بادامی و درشت و پوستی صاف  و براق آشنا شده بود. آن دختر روبروی میز زین در رستوران هتلی بود که زین قرار بود در آنجا دو هفته اقامت داشته باشد. آن دختر جوان  دلباخته زین شده بود و چنان عاشق این جوان شد که او را حضرت یوسف نامید. با انگلیسی دست و پا شکسته با هم صحبت میکردند. دلبستگی دو جوان به یکدیگر باعث شد که  دو هفته سفر زین به دو ماه اقامت در آنجا انجامد.  تا اینکه زین  با خودتصمیم گرفت دختر جوان را به اسرائیل بیاورد و با او ازدواج کند. اما قبل از انجام اینکار با یکی از دوستانش در اسرائیل تماس گرفته بود و به او گفته بود که با چنین دختری آشنا شده و این دختر چنان به او دل بسته  که حتی حاضر است بخاطر او یهود شود و هر کاری برای او انجام دهد. دوست زین به او پیشنهاد کرد که بهیچ عنوان چنین کاری انجام ندهد زیرا که این قبیل دختران را ازقبل بخوبی میشناسد. آنها برای کسب پول به هرکار و حیله ای دست میزنند. اما دختر جوان چنان زین را وسوسه کرده بود که هیچ گوش شنوائی در زین بدهکار نبود. بهر حال باهم ازدواج کردند و در آپارتمانی اجاره ای بسر بردند.

در آنروز مهمانی  زین  پس از اینکه دوستش دیم خانه را ترک کرد بفکر عمیقی فرو رفت که چرا نگاه او وهمسرش پس از گره خوردن به یکدیگر ناراحت شدند و سپس هر دو نقش بازی کردند. در خلال صحبت از دیم سئوال کرد آیا هرگز در آن کشور مورد نظر بوده؟ پاسخ منفی بود. با خود فکر کرد پس چرا به زنش با دیدی عجیب نگاه کرد؟ بخود گفت من باید  حقیقت را بدانم. زین  در یک بانک  بعنوان کارمند معمولی کار میکرد و همسرش ظاهرا در یک بیمارستان بعنوان پرستار شاغل بود. هنگامیکه تولد زین فرا میرسید و همچنین در سالگرد ازدواج آنها هدایای بسیار گرانبهائی برای او خرید. اما زین در سال دوم زندگی مشترک آنها  به او گفت: حقوق ما آنقدر بالا نیست که تو برای من این طور پول صرف میکنی. ولیکن دختر جوان جواب قانع کننده ای داشت.

همسر زین هرروز که سرکار میرفت چمدان کوچکی نیز با خود حمل میکرد و به شوهرش میگفت: در بیمارستان باید لباسهایم را همیشه عوض کنم. خیلی روزها نیز دیرتر از ساعات مقرر بخانه بر میگشت و هربار موهایش را به رنگی متفاوت در می آورد. دختر جوان به زین میگفت از آنجائیکه او را خیلی دوست دارد میخواهد هرچه زودتر ثروتمند شوند که مالک خانه بهتری شوند بهمین خاطر اضافه کار میکند.

Free Woman Lying on a Vintage Sofa in a Sequin Dress Stock Photo

 آنروز مهمانی گذشت و دو هفته پس از آن زین با دوستش دیم قرار ملاقات گذاشتند. زین آرام و قرار نداشت که بداند آن نگاه عجیب و غریب بین دوستش و همسرش ایجاد شد چی بود؟  مایل بود بداند دیم  چرا در آنروز به همسرش با نگاهی حیرت انگیز نگریسته و اصلا از کجا او را میشناسد؟   دیم پس از مکالمه تلفنی با زین و قرار آنها در مکان خاصی متوجه کلام سرد و اضطراب انگیز  دوستش شد و حدس زد که دلیل ملاقات زین با او در مورد زن  اوست.  در ابتدا بخود گفت: چنانچه حقیقت را به او بگویم زندگی آنها خراب خواهد شد اما از طرف دیگر اگر نگویم چه برسر دوست من خواهد آمد؟ سعی کرد طوری قضیه را جلوه دهد که هم گفته باشد و هم ناگفته بماند. بالاخره ساعت موعود دیدار سئوال برانگیز رسید. دیم به زین  تعریف کرد هنوز ازدواج نکرده و مایل هم به این کار نیست. او ادامه داد که در یکی از روزها برای اولین باردر زندگیش وارد موسسه خدمات جنسی شد و با زنی خوش چهره در آنجا آشنا شد که شباهت زیادی به همسر او دارد. زین فوری متوجه شد که هدایای گرانبها در روزهای تولد و همچنین در سالگرد ازدواج آنها  از کجا آب میخورد. از اینها گذشته زین بیاد آورد  در یکی از روزها که او و زنش  از خواب بیدار شدند  همسرش از او خواست برای او پول روی میز آرایش قرار دهد.  زین  به همسرش گاهی شک پیدا میکرد اما مشکلات زندگی به او اجازه نداده بود که پی گیری کند. بهر حال  دیم در آنروز هر چقدر سعی کرد که زین را کمی خوشحال کند  موفق نشد. زین با نگاهی غم انگیز به دیم گفت: آن زنیکه بتو خدمات جنسی ارائه داده بدون شک همسر من است. اما دیم از او خواهش کرد که فوری قضاوت نکند و بهتر آنست که دلیل آنرا از او جستجو کند. زین گفت: او هنگام آشنائی با من بینهایت قابل باور جلوه میداد. اما اکثر ما آدمها هنگامیکه به کسی دل میبندیم  مایل هستیم به هر آنچه که او نشان میدهد باور کنیم و برای از دست ندادن او پرچم قرمز را نمی بینیم و گوش میدهیم به آنچه که میخواهیم بشنویم.  پس از ازدواج اکثر اوقات به او شکاک میشدم اما خود را قانع میکردم که همه چیز خوب است. چون مایل نبودم با واقعیت روبرو شوم. فقط حالا متوجه شدم هنگامیکه دلبسته کسی میشوی فقط  توسط قلبت تصمیم میگیری و مغز را فراموش میکنی که حافظ قلب است.  بدون دلیل نیست که میگویند وقتی انسان عاشق میشود هم کور میشود و هم کر.  دیم او را دلداری داد و گفت: شما بچه ندارید و مدت کوتاهی است که وصلت کردید میتوانی از این دام خلاص شوی.  زین پس از صحبت کردن با دیم  فوری بخانه برگشت و باهمسرش مقابله کرد.

زین نگاهی یخ زده و منجمد شده به زنش  انداخت و به او گفت: آیا با من ازدواج کردی که وارد این کشور شوی و تمایلات شیطانی خود را رو حساب من برآورده کنی؟ زن خاور دوری اظهار داشت که از آنجائیکه عاشق همسرش است تصمیم گرفته که برای یک زندگی کامل و خالص باید ابتدا خودش را ناخالص کند. حتی به او گفت: تن فروشی  هم نوعی شغل است. تو نمیدانی من بخاطر عشق تو چه رنج ها و شکنجه هائی را از طرف مشتریان تحمل کردم. من روسپی نیستم بلکه یک اسکورت بودم. مهارت من در این حرفه است. او اعتراف کرد فقط چندماه کوتاه در بیمارستان کار کرده جائی که در واقع زین برای او پیدا کرده بود.   زین گفت: پس چرا ازدواج کردی و مرا گرفتار ساختی؟ روسپیگری برای زنان بیچاره و فقیر که راه چاره ندارند کارمحسوب میشود اما نه برای تو که هیچ کم و کسری نداشتی. البته باید اقرار کنم که ما ثروتمند نیستیم اما نسبتا زندگی خوبی داشتیم.  تو بدن خود را کوچک و بی ارزش تلقی کردی و احترام شخصی خودت را ازدست دادی.  تو روح و جسم خودت را کشتی و تمایل شیطانی تو بر اثر حرص و طمع بر تو تسلط یافت.

آنشب زین بتنهائی گریست اما انگار اشکهایش خشک شده بودند. از نظر روحی عاصی شد و از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. ماه مانند ملکه ای پرنفوذ برشب حاکم بود. زین و همسرش از هم جدا شدند و آن دختر غریبه به وطن خود بازگشت.

09.07.2022

هرنوع کپی و یا انتشار داستان فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

راشل زرگریان

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما