رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 19 مهر 1405 - Sunday, 11 October 2026

هذیان شبانه

هذیان شبانه
نا کسانی بر در می کوبند !

من دچار هذیانم ! دچار ترس !پنجره‌ها را بسته‌ام، طوری که هیچ صدائی از بیرون نمی‌آید! حتی پرده‌ها را هم کشیده‌ام! دیگر نه طاقت دیدن دارم و نه طاقت شنیدن. تنها بعد از نیمه‌شب، که شهر تن بیمار و تب‌دار خود را به تاریکی و سکوت می‌سپارد! دسته ارازل واوباش حکومتی  که هر شب در خیابان ها خیمه می زنند ، بیرق اسلام ناب محمدی را با عربده وهیاهو در فضا می  چرخانند  و تکبیر می گویند تا نسق از مردم بکشند! خیابان ها ترک  می کنند! به ایوان می‌روم، بر شهر خفته نظر می‌کنم.شهر خسته ،شهر بی دفاع !
شهری که گاه فکر می‌کنم زن و مردی پیرگشته،بیمار واز پای افتاده ای هستند  که دیگر رمقی بر تنشان نمانده است! با رگ‌های خشک شده که هیچ خونی جوان، روشن و سرشار از زندگی در آنها جریان ندارد.
گاه صدای نفس‌نفس زدن زوج های خواب‌آلودی، سکوت دردناک شهر را برهم می‌زند؛ تن‌های بی‌رمقی که دارند کیسه‌های فشار آورده بر تن خود را خالی می‌کنند! بی‌آن‌که شوری عاشقانه تن آن را بلرزاند. زنی از سر درد  فریادمی‌کشد. نوزادی بینوا پای بر هستی می‌نهد!  تا فردا شهر او را در میان خشونت، فقر و بیچارگی در کام خویش بکشد.
فریادهائی دردناک از دیوارهای بلند زندان بزرگ شهر عبور می‌کنند، در فضا می‌پیچند، طناب آخرین فریادها را در گلو یشان می‌فشارد. تنها صدای خرناس غریبی  از حنجره اعدام‌شدگان برمی‌خیزد .جنازه جوانی در فضا معلق می‌شود.
جغدی نشسته بر بلندترین گلدسته مطلای شهر، که پیکر پیرمردی جنایت‌پیشه در آن مدفون شده، فریاد می‌کشد: «خون، خون!» در فاصله‌ای نه چندان دور از گنبد و گلدسته‌های طلائی، در گورستان های گمنام که به گستردگی یک کشورند!گورکنانی در حال کندن گورند. دیرگاهی است جز صدای شبانه تیشه‌های این گورکنان و جغدی که «خون، خون» می‌گوید، صدائی در شب نمی‌پیچد. آن‌ها هر شب در حال کندن گورند؛ گورهای گمنام، گورهای دسته‌جمعی که اعدام‌شدگان شب  و کشته شدگان معترض در میادین شهر را در خود جای می‌دهند.
فردا مادران و پدران خمیده‌پشت، با بغض‌های شکسته در گلو، میان صدها کیسه های  سیاه پلاستیکی که پیکر فرزندان کشته شده  آنها را در خود جای داده، خواهند گردید . آه چه صدای دردناکی در فضا می پیچد .پدری نام پسر جوان خود را فریاد می زند "سپهر بابا کجائی؟ صحنه غریبی است که زبان از گفتنش عاجز است .پدران ،مادران ،همسران وفرزندان  بر بالای گور  جوان های خود دردمندانه می رقصند ،رقصی که در تاریخ ثبت می شود .  بالای هر برآمدگی خاک می نشینند ، پیشانی بر خاک  می سایند و نام عزیزانشان را فریاد می زنند .اما دریغ ودرد که فریاد رسی نیست ."خدا مرده است"
شب در این سرزمین، در این شهر، وهمناک است! روز تلخ‌تر و دردناک‌تر از شب!
مردان و زنانی در غم نان فردا، به‌دنبال یافتن راه مفری تا صبح نمی‌آسایند. بر کودکان خفته خود نظر می‌کنند، از تیرگی آینده و سرنوشت نامعلومشان هراسناک در خود می‌پیچند. هراس ناک از جنگی که از آن آنها نیست!از صدای بمباران ها ،صدای  ذوب شدن دردناک یک ملت ! در کوره خشم حکومتیانی  که جنگ را نعمت می دانند.
شب به‌سختی تن علیل و بیمار خود را به روز می‌سپارد. سکوت وهم‌آلود شب در میان هیاهوی روز گم می‌شود. بلندگوهای عظیم نصب‌شده در جای‌جای شهر سرگرم کار خود می‌شوند. صدای نامائوس و دل‌بهم‌زن بلندگوها، که گاه با کلمات عربی قاریان در هم می‌آمیزد، حالم را بهم می‌زند.
متولیان شهر دست‌های خونین خود را می‌شویند! مانند شستن دستان آلوده «پیلاس» در قتل مسیح! قاضیان حکومتی لباس جلادی شب از تن برمی‌کشند. لباس قضاوت می‌پوشند. تعدادی دیگر جامه شبانه خود را با خرقه  وعبای تزویر عوض می‌کنند. برخی چکمه، برخی نعلین در پا، به مسندهای روزانه خود برمی‌گردند.
"گرم‌رو آزادگان در بند
روسپی نامردمان در کار"
شهر هذیان‌گرفته دور خود می‌چرخد. لشگر بیکاران، نشسته بر جدول خیابان‌ها، خواب یک وعده غذا می‌بینند! با سقفی بر بالای سر. کودکان کار، کودکان گرسنه  بجای نشستن در پشت نیم کت های مدرسه در خیابان‌های شهر، در لابلای ماشین‌ها می چرخند!  تکه‌پارچه‌ای بر شیشه‌ها می‌کشند، التماس می‌کنند: "کمک کنید، من نان‌آور خانه‌ام."
مردانی، زنانی، کودکانی  با کیسه‌های بزرگ پلاستیکی خم شده بر سطل های زباله  در میان زباله‌ها می‌گردند. اگر مانده غذائی بیابند، همان‌جا کنار زباله‌دانی‌ها  می ایستند ، می‌خورند، باز در جستجوی زباله‌دانی دیگری به راه می‌افتند.
جمعیت معتادان، مانند مرغ‌های آزارگرفته؛ برخی ولو شده بر صحن کوچه‌ها، برخی تکیه داده بر دیوار خانه‌ها، شهر را به تصرف خود در آورده‌اند. توان برخاستنشان نیست.
زنانی جوان در کناره خیابان‌ها ایستاده‌اند تا کدام اتومبیل زیر پایشان بایستد و هم‌خوابگی طلب کند. سیل عظیم تن‌فروشان گرفتار در چنبره فقر، اعتیاد و ناامیدی.
مردم مانند شمعی می‌سوزند، آب می‌شوند، تحلیل می‌روند! گاه نسیمی کم‌رمق در شعله می‌پیچد و شعله بالا می‌رود. دستی سنگین بر در می کوبد !کسی "برای کشتن چراغ آمده است !"
"شهر سیلی‌خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستان پریشان داشت"
شهر بی‌دفاع، شهر از پای‌افتاده! شهری که چهل واندی سال است به طاعونی سیاه گرفتار شده است. نه! نه! توان آمدن و نگاه کردنم از پنجره بر این شهر طاعون‌زده نیست! شهری که مانند صحنه تراژیک یک تئاتر روباز خیابانی است. تئاتری که همه به هم دروغ می‌گویند، با صحنه‌گردانی دزدان، کلاه از سر یکدیگر برمی‌دارند. هرکس بتوان، نزدیکی‌اش به دارالحکومه، چاقوئی بر دست گرفته، سرگرم بریدن پاره‌ای از تن شهر است. مرد «خنزر پنزری» با آن دندان‌های ترسناک، در گوشه‌ای نشسته، سرگرم کشیدن نقاشی روی کوزه تاریخی خویش است. از خنده‌اش وحشتم می‌گیرد.
شهر در قرق سیاه‌جامگان حکومتی است. نظامیانی که بر سر گذرگاه‌ها می‌ایستند، به‌دقت، گوئی به مجرمی خیره شده‌اند، در عابران نظاره می‌کنند! همراه قداره‌کشانی که قداره بر دست راه عبور می‌بندند، قداره بر زمین می‌کوبند. از پشت، خنجر بر کتف «داش‌آکل»های جوان  می‌نشانند!
"چکینیی" ولائی با دندان‌هائی آماده برای دریدن، رعب در دل مردم می‌افکنند.
از رفتن به خیابان هم می‌ترسم. کافی است تنت به تنی بخورد، فرصت عذرخواهی نیست! باید گوش به شنیدن قبیح‌ترین دشنام‌ها بدهی، بی‌آن‌که جرئت کنی اعتراض بنمائی! که جواب اعتراض، دشنه و چاقوئی است که از پر قبا بیرون می‌کشند و دنبالت می‌کنند. شهر گرفتار در خشونت ،مردمانی بی دفاع !
فکر می‌کنم دارم دیوانه می‌شوم. مگر می‌شود شهری، مردمی، تا این میزان سقوط کند؟هیچ کس در جای خود نیست !آنها که روزی دستشان بدهانشان می رسید سقوط کرده از جایگاه خود امروز گرفتار نانند و آن که تکه نانی داشتندگرسنه در انتظار  مرگ ! چه بر سر مردم آورده‌اند؟ بر سر ما چه آمده است؟ می‌دانم بسیاری چون من دیگر توان نگریستنشان به خیابان نیست. پنجره‌ها را بسته، پرده‌ها را کشیده، در تار تنهائی خود روزهائی به "درازای یک قرن "را تحمل می‌کنند.
شهر دیوانه‌خانه بزرگی است. کامیون‌های سیاه با باری از زنجیر در شهر می‌گردند، با سیاهه‌ای بزرگ از دیوانگان متعرض که باید به زنجیرشان بکشند. پرده‌ها را کشیده‌ام! بسیارانی چون  من دیرگاهیست خدا را از پستوی خانه بیرون نهاده اند . تنها چراغ هائی  کم سو در انتهائی ترین قسمت خانه ها یشان  می سوزد . صدای پاهائی سنگین را می شنوم .کسانی بر در می‌کوبد! 
ابوالفضل محققی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی
برگرفته از:
ایرانگلوبال

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!