✅ گاهی در تاریخ یک ملت، چند کلمه چنان معنایی پیدا میکنند که دیگر نمیتوان آنها را صرفاً یک شعار دانست. شعار «زن، زندگی، آزادی» یکی از همین عبارتهاست. این سه واژه در شهریور 1401، یعنی پس از قتل ناجوانمردانه مهسا امینی، به شعاری فراگیر در اعتراضات ایران تبدیل شد؛ شعاری که ابتدا در اعتراض به حجاب اجباری و تبعیض علیه زنان طنین انداخت، اما خیلی زود دامنه معنایی آن از مسئله حجاب فراتر رفت و به بیان مطالباتی درباره آزادی، کرامت انسانی و تغییر سیاسی تبدیل شد. دیدهبان حقوق بشر، در همان زمان از تبدیل این سه واژه به شعار محوری اعتراضات گسترده در ایران نوشت و پارلمان اروپا نیز در سال 2023، مهسا امینی و جنبش «زن، زندگی، آزادی» را برنده جایزه ساخاروف برای آزادی اندیشه اعلام کرد.
🔶 این واقعیت، صرفنظر از اینکه هرکس چه دیدگاهی درباره آینده سیاسی ایران دارد، یک پرسش مهم ایجاد میکند:
چه چیزی باعث شد این سه واژه بتوانند از مرزهای ایران عبور کنند و به زبان مشترکی برای بخشی از افکار عمومی جهان درباره مبارزه مردم ایران تبدیل شوند؟
و پرسش دوم از آن هم مهمتر است:
اگر امروز عنوان «انقلاب شیر و خورشید» قرار است جایگاه محوریتری پیدا کند، این تغییر چه چیزی به جنبش میافزاید و چه چیزی ممکن است از دامنه آن بکاهد؟
این پرسش، سئوالی درباره خوب یا بد بودن شیر و خورشید نیست؛ بلکه مسئلهای فراتر و بنیادیتر از آن است: تفاوت میان یک نماد ملی و زبان یک جنبش فراگیر که توانست دُوَل و ملل جهان را با این جنبش و مردم ایران همراه سازد.
🔷 شیر و خورشید؛ نماد ایران یا نام یک جنبش؟
شیر و خورشید برای بسیاری از ایرانیان نمادی تاریخی و ملی است. برای گروهی، این نماد یادآور تاریخ ایران و دورهای از گذشته کشور است و برای گروهی دیگر، علاوه بر این معنا، بار سیاسی مشخصی نیز دارد. این تفاوت برداشتها را نمیتوان نادیده گرفت؛ اما به این نکته هم باید توجه داشت که یک نماد ملی و یک شعار سیاسی الزاماً یک کارکرد ندارند.
یک پرچم یا نشان تاریخی میتواند بگوید: این، نماد کشور ما، ایران است. اما شعار یک جنبش، باید بتواند به پرسشی دیگر پاسخ دهد:
چه چیزی ما را، با وجود تفاوتهایمان، کنار یکدیگر قرار میدهد؟ این دو پرسش یکی نیستند.
ممکن است یک ایرانی شیر و خورشید را نماد تاریخی کشور خود بداند، اما هنوز درباره شکل حکومت آینده ایران دیدگاه مشخصی نداشته باشد.
ممکن است فرد دیگری جمهوریخواه باشد و با وجود احترام به تاریخ ایران، خود را در یک جنبش با عنوان «انقلاب شیر و خورشید» تعریف نکند.
ممکن است فرد دیگری سلطنتطلب باشد و شیر و خورشید را بخش جداییناپذیر هویت سیاسی خود بداند.
و در کنار همه اینها، میلیونها ایرانی ممکن است در درجه نخست خواهان آزادی، امنیت، عدالت، زندگی بهتر و پایان سرکوب باشند، بدون اینکه هنوز درباره شکل نهایی نظام سیاسی تصمیم گرفته باشند.
آیا زبان یک جنبش باید پیشاپیش پاسخ همه این پرسشها را بدهد؟ این همان جایی است که بحث جدی آغاز میشود.
✅ جنبش «زن، زندگی، آزادی» چه چیزی را ممکن کرد؟
قدرت «زن، زندگی، آزادی»، فقط در زیبایی و یا سادگی این سه واژه نبوده و نیست. این شعار توانست مطالبات متفاوتی را در خود جای دهد. واژۀ «زن»، میتواند نماد مبارزه با تبعیضِ جنسیتی و اجبار باشد. واژۀ «زندگی»، میتواند در برابر مرگ، خشونت و سرکوب قرار گیرد. و واژۀ «آزادی»، میتواند خواستهای باشد که فراتر از یک گروه اجتماعی یا یک گرایش سیاسی را تحقق بخشد.
به همین دلیل، این شعار برای بسیاری از مردم، امکان تفسیرهای مختلف اما همپوشان و یا به عبارتی، نقطه و وجه مشترک ایجاد کرد.
پارلمان اروپا هنگام اعطای جایزه ساخاروف، این جنبش را با مفاهیمی چون برابری، کرامت و آزادی پیوند داد.
این نکته، از نظر سیاسی و اجتماعی خیلی مهم است؛ زیرا حمایت بینالمللی از یک جنبش، فقط تابع تعداد هواداران آن نیست، زبان و چارچوبی که جنبش با آن خود را به جهان معرفی میکند نیز اهمیت دارد.
در این مورد، یک نهاد مهم اروپایی، «زن، زندگی، آزادی» را در چارچوب دفاع از آزادی اندیشه، حقوق بشر و آزادیهای بنیادین قرار داد. البته این بدان معنا نیست که همه دولتها و یا همه مردم جهان با این جنبش همراه بودهاند. چنین ادعایی قابل اثبات نیست. اما نشان میدهد که این شعار توانسته است با مجموعهای از ارزشهای جهانشمول ارتباط برقرار کند.
🔶 اکنون چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟
اینجا موضوع تازهای شکل گرفت و آنهم این است که جناب آقای رضا پهلوی در پیام رسمی خود در چهارمین سالگرد قتل مهسا امینی، «زن، زندگی، آزادی» را بخشی تعیینکننده از مبارزه مردم ایران دانستند، اما در ادامۀ آن پیام، گفتند که این مبارزه اکنون به «انقلاب شیر و خورشید» جریان یافته و نسلها و گرایشهای سیاسی مختلف ایرانیان را حول یک هدف ملی گرد آورده است.
این بیان را باید جدی گرفت؛ زیرا نشان میدهد مسئله دیگر فقط استفاده از یک نماد تاریخی نیست و بحث بر سر این است که چه عنوانی باید بیانگر مرحله کنونی مبارزه مردم ایران باشد. در اینجا، موافقان «انقلاب شیر و خورشید» میتوانند استدلال کنند که یک نماد ملی میتواند هویت مشترک ایرانیان را برجسته کند و آنها را حول مفهوم ایران، متحد سازد. صد البته، این دیدگاه قابل فهم است اما در کنار آن، پرسش دیگری نیز وجود دارد:
اگر یک عنوان، برای بخشی از جامعه معنای تاریخی و سیاسی بسیار مشخصی داشته باشد، آیا ممکن است بخشی دیگر از جامعه احساس کند این عنوان به همان اندازه متعلق به او نیست؟
این پرسش را نمیتوان با اتهامزنی پاسخ داد. باید درباره آن گفتوگو کرد.
فراگیری؛ مسئلۀ مهمی است که نباید فراموش شود.
هر جنبشی که خواهان تغییر سیاسی در مقیاس ملی است، با یک مسئله اساسی روبهروست:
🔷 چگونه میتوان کسانی را که درباره آینده ایران اختلاف نظر دارند، بر سر مطالبات مشترک کنار هم قرار داد و نگه داشت؟
این پرسش مخصوص ایران نیست. در هر جنبش سیاسی گسترده، تفاوت میان «اتحاد بر سر هدف مشترک» و «اتحاد بر سر یک هویت سیاسی واحد» اهمیت دارد و این امر، نه فقط در اتحاد، حتی در ائتلاف هم اهمیت پیدا میکند. «زن، زندگی، آزادی» از نظر ساختار زبانی، امکان همزیستی طیفهای متفاوتی از مطالبات را فراهم میسازد اما «شیر و خورشید»، بار هویتی و تاریخی مشخصتری دارد. نا گفته نماند که هیچیک از این دو ویژگی، به خودی خود نه فضیلت است و نه ایراد دارد. مسئله این است که برای چه هدفی از آنها استفاده میشود. اگر هدف، نمایش هویت ملی ایران باشد، شیر و خورشید ظرفیت مهمی دارد؛ اما اگر هدف، ایجاد یک زبان مشترک میان ایرانیانی با گرایشهای سیاسی، نسلی، قومی و اجتماعی متفاوت باشد، باید بررسی کرد که آیا یک نماد تاریخی میتواند همان دامنه را ایجاد کند یا اینکه دافعه دارد و موجب ایجاد فاصله میشود.
این پرسشی است که بهتر است به جای پاسخهای قطعی، با شواهد و تجربه اجتماعی بررسی گردد. حتی در میان مخالفان جمهوری اسلامی نیز یکدستی وجود ندارد.
یکی از خطاهای رایج در بحثهای سیاسی، این است که گویی «مردم ایران» یک مجموعه یکدست با یک خواسته واحد هستند. چنین چیزی را نمیتوان فرض کرد. در میان مخالفان جمهوری اسلامی، درباره شکل حکومت آینده، نقش سلطنت، جمهوری، فدرالیسم، تمرکززدایی، حقوق اقوام، اقتصاد، سیاست خارجی و دهها موضوع دیگر اختلاف نظر وجود دارد. بنابراین، هر عنوانی که برای یک جنبش ملی انتخاب شود، طبیعتاً ممکن است برای گروهی بسیار جذاب و برای گروهی دیگر کمجاذبهتر باشد. حتی پژوهشهای دانشگاهی درباره گفتمانهای سیاسی پس از جنبش 1401، اختلاف میان گفتمانهای مبتنی بر «همبستگی» و گفتمانهای ملیگرایانه را موضوع مطالعه قرار دادهاند. این اختلاف را نباید لزوماً به دشمنی تبدیل کرد. اختلاف بر سر نام و نماد، اگر به گفتوگو منجر شود، میتواند بخشی طبیعی از شکلگیری یک ائتلاف سیاسی باشد. خطر زمانی آغاز میشود که یکی از این گفتمانها بخواهد دیگری را از حق حضور در آینده ایران محروم کند.
در اینجا، مسئله شخص جناب آقای رضا پهلوی نیست. در اینگونه موارد، هر چند آسانترین کار این است که همه چیز را به یک فرد نسبت دهیم، اما شاید این، دقیقترین راه و یا کار درستی نباشد.
در اینکه جناب آقای رضا پهلوی یک چهره شناختهشده در میان مخالفان جمهوری اسلامی است، شکی نیست ولی این موضوع را هم نباید نادیده گرفت که درباره نقش ایشان در آینده ایران، دیدگاههای متفاوتی وجود دارد.
شایان ذکر است که خود ایشان نیز از جنبش و یا انقلاب «زن، زندگی، آزادی» حمایت کردهاند؛ حتی در وبسایت رسمیشان این جنبش همچنان بهعنوان یک حرکت تاریخی برای تغییر و دموکراسی معرفی شده است. بنابراین، مسئله را بهتر است شخصی نکنیم. مسئله این نیست که جناب آقای رضا پهلوی خوب است یا بد. مسئله این است که:
هر چهره سیاسی که بخواهد در یک ائتلاف ملی نقش تأثیرگذاری ایفا کند، با یک مسئولیت مهم روبهروست و آنهم این است که چگونه میتواند دامنه ائتلاف را گستردهتر کند، نه اینکه آن را محدودتر سازد. این امر مهم، نه فقط به جناب آقای رضا پهلوی، بلکه به همه کسانی مربوط میشود که خود را بخشی از آینده سیاسی ایران میدانند.
✅ سئوال دیگری که پیش میآید، این است که آیا میتوان هر دو را در کنار هم داشت؟
شاید پاسخ، الزاماً انتخاب یکی و حذف دیگری نباشد. شیر و خورشید، نماد تاریخی و ملی ایران بود و همچنان میتواند در همان جایگاه بماند و «زن، زندگی، آزادی»، میتواند زبان بخشی مهم از مبارزه برای آزادی و برابری باشد. این دو ضرورتاً دشمن یکدیگر نیستند.همانا در پیام اخیر جناب آقای رضا پهلوی نیز «زن، زندگی، آزادی» حذف نشده، بلکه بهعنوان بخشی از مسیر مبارزه توصیف شده است. بنابراین، شاید پرسش دقیقتر این نباشد که: شیر و خورشید یا زن، زندگی، آزادی؟ بلکه این باشد:
آیا لازم است برای ساختن یا بازگرداندنِ یک هویت ملی، زبان فراگیر یک جنبش را کنار بگذاریم؟
و اگر قرار نیست کنار گذاشته شود، چگونه میتوان نمادهای ملی را طوری در کنار مطالبات آزادیخواهانۀ مردم قرار داد، تا هیچ گروهی احساس نکند که از این ائتلاف بیرون گذاشته شده است؟
🔻یک هشدار، نه یک اتهام 🔻
در سیاست، گاهی یک تغییر کوچک در زبان، میتواند پیامدهایی بزرگتر از آنچه که در ابتدا تصور میشد، داشته باشد.
ممکن است که تغییر یک عنوان، برای گروهی صرفاً بازگشت به یک هویت ملی باشد؛ اما برای گروهی دیگر، ممکن است نشانه تغییر جهت جنبش تلقی شود. این تفاوت برداشت، از این نظر اهمیت دارد که جنبشهای بزرگ، فقط با هواداران پرشور خود پیش نمیروند. آنها به کسانی نیز نیاز دارند که هنوز تصمیم نهایی خود را نگرفتهاند؛ کسانی که شاید از جمهوری اسلامی عبور کرده باشند، اما درباره شکل حکومت آینده ایران اختلاف نظر دارند؛ کسانی که شاید با یک نماد خاص احساس نزدیکی نکنند، اما آزادی، عدالت، امنیت و کرامت انسانی را میخواهند. لذا، گر هدف تغییر ساختار حکومتی و تحقق بخشیدن به عدالت و آزادی در ایران است، این بخش از جامعه را نباید از معادله بیرون گذاشت.
🟣 شاید بزرگترین سرمایه یک جنبش، یک نام، یک پرچم و حتی یک چهره سیاسی بهعنوان رهبر نباشد بلکه تواناییاش در کنار هم نگه داشتن انسانهایی باشد که با وجود تفاوتهایشان، برای رسیدن به یک آینده مشترک آماده همکاریاند. جنبش «زن، زندگی، آزادی» به خوبی نشان داد که چنین توانی را دارد و بزرگترین سرمایه محسوب میشود. و شاید مهمترین پرسش همین باشد.
ایران آینده، اگر قرار است آزاد و دموکراتیک باشد، باید جایی برای همه ایرانیان داشته باشد؛ برای سلطنتطلب و جمهوریخواه، برای سکولار و مذهبی، برای فارس و کرد و بلوچ و عرب و ترک و ترکمن و گیلک و لر، برای زن و مرد، برای نسلهای مختلف و برای کسانی که هنوز درباره شکل حکومت آینده تصمیم نگرفتهاند.
اگر چنین آیندهای را میخواهیم، شاید زبان مبارزه نیز باید تا حد امکان ظرفیت چنین گوناگونی را داشته باشد.
شیر و خورشید میتواند بخشی از تاریخ و هویت ایران باشد. اما یک جنبش ملی برای آنکه واقعاً ملی بماند، باید بتواند فراتر از یک نماد، بر سر ارزشها و حقوق مشترک نیز پیوند ایجاد کند همانطوری که در فوق نوشتم، جنبش و یا انقلابِ «زن، زندگی، آزادی»، چنین توانی را دارد و توانست از خیابانهای ایران تا دانشگاهها و تجمعهای ایرانیان در خارج از کشور و حتی تا نهادهایی مانند پارلمان اروپا را هم همراه سازد.
🟢 اکنون اگر قرار است نام یا نماد دیگری در مرکز گفتمان قرار گیرد، پرسش شایسته این نیست که چه کسی آن را بیشتر دوست دارد. پرسش این است:
آیا این تغییر، دایره همبستگی را بزرگتر میکند یا آن را کوچکتر میسازد؟
این پرسشی است که پاسخ آن باید در جامعه، در میان ایرانیان داخل و خارج کشور و در گفتوگویی آزاد و بدون حذف دیگران شکل بگیرد. زیرا مسئله نهایی، انتخاب میان دو عبارت نیست. مسئله، ایران است. ایرانی که قرار است متعلق به همه ایرانیان باشد.
آری، شاید دقیقترین پرسش همین باشد:
آیا میخواهیم نمادی داشته باشیم که ایران را تعریف کند، یا زبانی که ایرانیان را گرد هم آورد؟
شاید آینده ایران به هر دو نیاز داشته باشد؛
اما نباید یکی را چنان در جای دیگری بنشانیم که آنچه قرار بود وسیله همبستگی باشد، خود به عامل اختلاف تبدیل شود.
برای دیدن و شنیدنِ افشاگریهایم که در یوتیوب آپلود شدند، به اینجا کلیک کنید
برخی از نوشتههایم در سایت ایرانگلوبال درج شد که اکثر آنها افشاگری است. اگر میخواهید نگاهی به آنها هم بیاندازید، به اینجا کلیک کنید
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
متنی در واکنش به نظر جناب آقای محسن کردی گرامی
گرمترین سلامها خدمت جناب آقای محسن کردی گرامی و عزیز. خود کرده را تدبیر نیست و اکثر ماها، از منِ خردسال تا بزرگترهایمان، به نوعی در جریان موسوم به انقلاب 57 نقش داشتیم. میبایست در کنار زنده یاد شاپور بختیار میایستادیم که اسیر خمینی نشویم، اما او را «نوکر بیاختیار» خواندیم و در مقابلش ایستادیم. میبایست در کنار لیبرالها میایستادیم و فقط علیه آنانی که از عصر حجر به روزگار ما میانبر زده بودند میجنگیدیم، اما آنان را «جاده صافکن امپریالیسم» خواندیم و همراه با باندهای مرتجع علیه آنان جنگیدیم. به هر حال، گذشتهها، گذشت و زمان به عقب بر نمیگردد و فقط باید از درس و تجاربی که آموختیم، استفاده کنیم.
در اینجا بحث بر سر تفاوتِ محدودسازی و درنوردیدن مرزهایی است که میتواند مسیر رسیدن به عدالت و آزادی را کوتاهتر نماید. بدینخاطر است که نوشتم: هر چهره سیاسی که بخواهد در یک ائتلاف ملی نقش تأثیرگذاری ایفا کند، با یک مسئولیت مهم روبهروست و آنهم این است که چگونه میتواند دامنه ائتلاف را گستردهتر کند، نه اینکه آن را محدودتر سازد.
در سیاست، گاهی یک تغییر کوچک در زبان، میتواند پیامدهایی بزرگتر از آنچه که در ابتدا تصور میشد، داشته باشد. ممکن است که تغییر یک عنوان، برای گروهی صرفاً بازگشت به یک هویت ملی باشد؛ اما برای گروهی دیگر، ممکن است نشانه تغییر جهت جنبش تلقی شود. این تفاوت برداشت، از این نظر اهمیت دارد که جنبشهای بزرگ، فقط با هواداران پرشور خود پیش نمیروند. آنها به کسانی نیز نیاز دارند که هنوز تصمیم نهایی خود را نگرفتهاند؛ کسانی که شاید از جمهوری اسلامی عبور کرده باشند، اما درباره شکل حکومت آینده ایران اختلاف نظر دارند؛ کسانی که شاید با یک نماد خاص احساس نزدیکی نکنند، اما آزادی، عدالت، امنیت و کرامت انسانی را میخواهند. لذا، گر هدف تغییر ساختار حکومتی و تحقق بخشیدن به عدالت و آزادی در ایران است، این بخش از جامعه را نباید از معادله بیرون گذاشت.
شاید بزرگترین سرمایه یک جنبش، یک نام، یک پرچم و حتی یک چهره سیاسی بهعنوان رهبر نباشد بلکه تواناییاش در کنار هم نگه داشتن انسانهایی باشد که با وجود تفاوتهایشان، برای رسیدن به یک آینده مشترک آماده همکاریاند. جنبش «زن، زندگی، آزادی» به خوبی نشان داد که چنین توانی را دارد و بزرگترین سرمایه محسوب میشود.
ایران آینده، اگر قرار است آزاد و دموکراتیک باشد، باید جایی برای همه ایرانیان داشته باشد؛ برای سلطنتطلب و جمهوریخواه، برای سکولار و مذهبی، برای فارس و کرد و بلوچ و عرب و ترک و ترکمن و گیلک و لر، برای زن و مرد، برای نسلهای مختلف و برای کسانی که هنوز درباره شکل حکومت آینده تصمیم نگرفتهاند. اگر چنین آیندهای را میخواهیم، شاید زبان مبارزه نیز باید تا حد امکان ظرفیت چنین گوناگونی را داشته باشد. شیر و خورشید میتواند بخشی از تاریخ و هویت ایران باشد همانا که تاکنون بوده است. اما یک جنبش ملی برای آنکه واقعاً ملی بماند، باید بتواند فراتر از یک نماد، بر سر ارزشها و حقوق مشترک نیز پیوند ایجاد کند. جنبش و یا انقلابِ «زن، زندگی، آزادی»، چنین توانی را دارد و توانست از خیابانهای ایران تا دانشگاهها و تجمعهای ایرانیان در خارج از کشور و حتی تا نهادهایی مانند پارلمان اروپا را هم با خود همراه سازد.
اکنون اگر قرار است نام یا نماد دیگری در مرکز گفتمان قرار گیرد، پرسش شایسته این نیست که چه کسی آن را بیشتر دوست دارد. پرسش این است:
آیا این تغییر، دایره همبستگی را بزرگتر میکند یا آن را کوچکتر میسازد؟ در متن توضیح دادم که این تغییر، دایره همبستگی را کوچکتر میسازد و مهمتر از آن: نمیتواند دُوَل و ملل جهان را با ما همراه نگه دارد و ما نباید یکی را چنان در جای دیگری بنشانیم که آنچه قرار بود وسیله همبستگی باشد، خود به عامل اختلاف تبدیل شود.
از توجه و حضورتان سپاسگزارم و بهترینها را برایتان آرزومندم ❤️🌹🌹❤️
در روزگار شیر و خورشید
در روزگار شیر و خورشید
مبارزات مردم ایران یک روند و فراز و نشیب را طی کرده است. انقلاب 57 اگر دخالت آخوندها نبود و دولت بازرگان مطابق پیشنویس قانون اساسی جدید پیش میرفت امروز ایران ما در یک جمهوری سکولار همان راه شاه را میرفت. متاسفانه چنین نشد. از اینجا نشیب شروع شد. مبارزات نیروهای سیاسی مجاهد و فدایی و توده مبارزه ای مسلکی بود و ربطی به مردم نداشت اگرچه آنها مردم را نیز به تفسیر خودشان مردم به حساب می آوردند اگرنه در مقابل شان میلیونها ضد انقلاب یعنی مردم قرار داشت.
سالها گذشت و دوره رفسنجانی به خاتمی رسید و اینجا مردم کم کم وارد شدند و رسید به جنبش سبز. در تمامی این مدت شاهزاده به قول معروف کم دود میکرد و درست هم بود. هنوز نوبت او نشده بود. نوبت او هنگامی میرسید که مردم پس از امید به رفسنجانی و خاتمی تودهنی خوردند. رای من کوی شان به خاک و خون نشست و دیگر آشتی برقرار نمیشد و همچنان شاهزاده در حاشیه. موسوی و کروبی و رسید به جنبش زن زندگی آزادی. اگر کشتن مهسا نبود دمل از جای دیگری بیرون میزد و جنبش زن زندگی آزادی آغاز میشد. بازهم جایی برای شاهزاده هنوز نبود. تا آن که جامعه متوجه شد که نیاز به نماد دارد و نیاز به چشم انداز. و ساده ترین چشم انداز و بهترین هم خاطره زمان شاه بود. بازگشت به همان جامعه ای که مردم سوز دل برای از دست دادنش داشتند. مردمی که فریاد ای شاه ایران برگرد به ایران به تنها چیزی که منتقدین مطرح میکنند و این مردم اصلا اهمیت نمیدهند پرویز ثابتی و ساواک است. اصلا کسی اهمیت میدهد؟ حالا شعار ای شاه ایران برگرد به ایران مطرح میشود دیگر زن زندگی آزادی میشود پله یکی به آخر این نردبان که فعلا بر پله «انقلاب شیر و خورشید» قرار گرفته تا بعد چه پیش آید. لذا.. حرکت انقلاب شیروخورشید ادامه طبیعی روند یا حسین میرحسین تا زن زندگی آزادی و امروز انقلاب شیر و خورشید یک روند طبیعی و بر اساس نیازهای سیاسی زمانه توسط مردم برگزیده شده است. جدا کردن پله یکی مانده به آخر از کل نردبام یک تلاش نامربوط و از سر حقد و کینه هست. همه آن میلیون ها که در جنبش زن زندگی آزادی حضور داشتند امروز در جنبش انقلاب شیر و خورشید حضور دارند. برای این میلیونها نفر نه یادآوری شکنجه های ساواک اهمیت دارد و نه آن انگشت شمار .. واقعا انگشت شمار که میتوان تعداد مسخره و تلاش های مذبوحانه شان را در جمع های حقیر و دست و پا زدن در بی بی سی دید اصلا... اصلا اهمیت ندارد. اینها بیشتر جوک هستند. اصلا نه نظرات شان مهم است و نه حضور شان. فرض حضور وسیع هنگامی معنی پیدا میکرد که اینها واقعا عددی باشند. یک راهنمایی برای آنها و توصیه. رژیم اشغالگر اسلامی به شما بسیار امید بسته. شما بهتر است یک ساخت و پاختی با رژیم بکنید و دویست سیصد هزار دولتی را به زور به خیابان بکشند با عکسهای مقوا خامنه ای و شعار زن زندگی آزادی. بی بی سی هم که پشت سرتان هست. آنگاه شاید فرجی بشود. اگرنه تا هنگامی که به لحاظ عددی .. عددی نیستید و قابل بحث نیستید... عرض خود میبرید و زحمت ما میدارید. می بینید من مدتی است که پاسخ اینها را نمیدهم.. چون قابل نیسیتند و حیف وقت. الان هم برای تفریح نوشتم و اطلاع دوستان که خیال نکنند من کم کار شده ام. خوشبختانه جایگاه شاهزاده و نیروهای جوان و کارآزموده تحصیل کرده با تجربه و اینکاره تر از من به تعداد هزاران در میدان هستند که من با خیال راحت دستها را زیر سر میگذارم و با لذت تماشا میکنم. چقدر دلم لک میزد برای دیدن این جوان های کاردان در طیف پادشهاهی خواه و جمهوریخواه که امروز بدون توجه به ما نسل قبلی های متعصب باهم همکاری می کنند تا ایران را به رفراندم و مجلس موسسان برسانند. واقعا دیدنی نیست؟ چه اهمیتی دارد اینها چه میگویند. آی زن زندگی آزادی تفاوت دارد با شیر و خورشید و .. اینها نامربوط است. از مردم در میدان سیاست بپرسید مطمئن باشید که همه شان تایید می کنند که از یاحسین میرحسین به ای شاه ایران برگرد به ایران رسیده اند. مطمئن باشید که آرزو داشتند همان میرحسین شان کاری برای شان بکنند تا به این سالها نکشد. متاسفانه نشد. و چه خوشبختانه که شاهزاده.. این امید ایران در میدان ماند برای چنین روزهایی.
متنی کوتاه، در واکنش به نظر بلندِ جناب آقای فرامرز حیدریان گرامی
گرمترین سلامها خدمت جناب آقای فرامرز حیدریان گرامی و عزیز. شما در این نوشتۀ تأثیرگذارتان، به نکات مهمی اشاره کردید و امیدوارم که جناب آقای توکلی گرامی این را به عنوان یک مقاله جداگانه در سایت ایرانگلوبال منتشر کنند تا مورد توجه افراد بیشتری قرار گیرد. طوری که من از نوشته شما متوجه شدم، نظر شما و بنده تفاوت چندانی با هم ندارند. فقط برداشت شما از «کاربرد حرف ربط یا»، با منظوری که من داشتم و دارم، متفاوت است.
در مجموع، منظور من این است: جنبش و یا انقلاب «زن، زندگی، آزادی»، نه فقط یک شعار و تکرار آن، بلکه یک رنسانس سیاسی – فرهنگی است. ظرفیت انقلابیِ این جنبش، چنان فراتر از انتظار بود که در کمترین زمان ممکن، توانست تمامی اقشار جامعه و مهتر از آن: دُوَل و ملل جهان را هم با خود همراه کند. در چنین جایگاه و شرایطی، حاشیهنشین کردن این گفتمان فراگیر و جایگزینی آن با یک نماد ملی چون «شیر و خورشید» که دارای گسترهای محدودتر و فاقد جذابیت بینالمللی است، چه توجیهی دارد؟ به نظر میرسد اصرار بر این تغییر رویکرد و همزمان، طرح مسائلی چون « مسلح کردن مردم»، ( در مقاله قبلی، در این مورد هم توضیح دادم) تکرار همان ترفندهای فریبندهای است که در بهار 1360، مانند پوست خربزه زیر پای نیروهای تحولخواه گذاشته شد و ما نتیجهاش را دیدیم.
در متن هم نوشتم: ایران آینده، اگر قرار است آزاد و دموکراتیک باشد، باید جایی برای همه ایرانیان داشته باشد؛ برای سلطنتطلب و جمهوریخواه، برای سکولار و مذهبی، برای فارس و کرد و بلوچ و عرب و ترک و ترکمن و گیلک و لر، برای زن و مرد، برای نسلهای مختلف و برای کسانی که هنوز درباره شکل حکومت آینده تصمیم نگرفتهاند. اگر چنین آیندهای را میخواهیم، شاید زبان مبارزه نیز باید تا حد امکان ظرفیت چنین گوناگونی را داشته باشد.
شیر و خورشید میتواند بخشی از تاریخ و هویت ایران باشد همانا که تاکنون هم بوده است. اما یک جنبش ملی برای آنکه واقعاً ملی بماند، باید بتواند فراتر از یک نماد، بر سر ارزشها و حقوق مشترک نیز پیوند ایجاد کند. جنبش و یا انقلابِ «زن، زندگی، آزادی»، چنین توانی را دارد و توانست از خیابانهای ایران تا دانشگاهها و تجمعهای ایرانیان در خارج از کشور و حتی تا نهادهایی مانند پارلمان اروپا را هم با خود همراه سازد. اکنون اگر قرار است نام یا نماد دیگری در مرکز گفتمان قرار گیرد، پرسش شایسته این نیست که چه کسی آن را بیشتر دوست دارد. پرسش این است:
آیا این تغییر، دایره همبستگی را بزرگتر میکند یا آن را کوچکتر میسازد؟
از توجه و حضورتان سپاسگزارم و بهترینها را برایتان آرزومندم ❤️🌹🌹❤️
چرا ما، تداوم را نمیفهمیم؟.
درود بر آقای ابراهیمی گرامی،
تحشیه ای برای فراموشی!
این تذکّری که میدهم برای مشاجره و دعواهای بی نتیجه و اعصاب خوردکن نیست؛ بلکه برای تامّلات پیگیر و اساسیست به منظور برونرفت از باتلاق مصائب و مشکلات ایران. مسئلهای که در اینجا مطرح میکنم، نه مسئله این یا آن نماد و شعار و جنبش است و نه قرار است که بهانهای برای صفآرایی و جدالهای فرساینده میان نیروهای مخالف حکومت باشد؛ بلکه مسئله بسیار بنیانیتر از اینهاست. مسئله اینست که چرا ما نمیتوانیم تداوم را در پروسه شکوفایی و دگرگونی بفهمیم و چرا هرگاه با صورت تازهای از یک پدیده تاریخی روبرو میشویم، تصوّر میکنیم که برای به رسمیّت شناختن آن، باید صورت پیشین را نفی کنیم. به گمان من، یکی از مشکلات بنیانی ما در فهم تاریخ و تحوّلات اجتماعی ایران همینست که تاریخ را بیشتر با منطق «یا ــ یا» میفهمیم تا با منطق تداوم و شدن. گویی اگر چیزی تازه پدیدار شود، حتما باید چیزی را که پیش از آن بوده کنار بزند و نفی کند؛ در حالیکه در بسیاری از موارد، آنچه که تازه پدیدار میشود نه از هیچ؛ بلکه از دل همان چیزی برمیخیزد که پیش از آن وجود داشته است.
کاربرد حرف ربط «یا» در عنوان مطلب شما نیز به نظر من صرفا نقش تردید یا انتخاب و گزینه سازی ندارد؛ بلکه در پسزمینه خود، نقش نفی دارد، هر چند مستقیما در این باره چیزی نمیگوید، امّا از محتوای مطلب میتوان به آسانی آن را استنباط کرد. مسئله بر سر شیر و خورشید و شمشیر یا جنبش زن، زندگی، آزادی نیست؛ بلکه مسئله بر سر اینست که چرا ما نمیتوانیم این پدیدهها را در یک پروسه تاریخی و در نسبت با یکدیگر بفهمیم. چرا باید حتما یکی را در برابر دیگری قرار بدهیم؟ چرا باید تصوّر کنیم که اگر امروز پدیدهای تازه به وجود آمده، پس آنچه که پیش از آن بوده دیگر هیچ نسبتی با امروز ندارد؟ این همان جاییست که به نظر من باید در اساس و پایه شیوه اندیشیدن خود تامّل کنیم؛ زیرا «شدن» با «نفی»، یکی نیست. چیزی میتواند دگرگون شود، صورت تازهای پیدا کند و وارد مرحله دیگری از حیات تاریخی خود شود، بی آنکه تمام آنچه که پیش از آن بوده از تاریخ وجودش حذف شده باشد.
وقتی که شما تخمه درخت گردو را در زمین میکارید، روندی که از تخمه تا ریشه و از ریشه تا تنه و از تنه تا شاخه و از شاخه تا برگ و سپس تا بارآوری و محصول طی میکند، نامها و صورتهای مختلفی دارد، امّا در اساس و پایه، همه این مراحل به یک پروسه واحد تعلّق دارند. ما اول تخمه گردو داریم، بعد ریشه میکند، سپس تنه میزند، تنه شاخهها را تولید میکند، شاخه برگ میآورد و در ادامه درخت به بار مینشیند. وقتی که رودخانه از قلّه های کوه راه می افتد در مرحله ای که از ارتفاع پانصد متری فرو میریزد، به آن «آبشار» میگویند و وقتی که در جایی به گرداگرد خود میپیچد و در زمین فرو میرود به آن «گردآب» میگویند. امّا همه این شکلها، تداوم رودخانه هستند؛ نه گسست و بریدن رودخانه. این مثالهایی که میزنم برای تفهیم اصل قضیه است. شما نمیتوانید بگویید «یا تخمه یا ریشه»، «یا تنه یا شاخه»، «یا شاخه یا برگ». چنین پرسشی اساسا غلط است؛ زیرا شما یک پروسه واحد را به اجزای منفصل و رقیب تبدیل کرده اید. تنه، نفی تخمه نیست؛ بلکه نتیجه تحوّل تخمه است. شاخه، نفی تنه نیست؛ بلکه ادامه و دگرگونی تنه است. برگ، نفی شاخه نیست؛ بلکه یکی از صورتهای تحقّق همان پروسه شکوفایی است. اگر بخواهیم برای اثبات برگ، شاخه را نفی کنیم، در حقیقت خود برگ را نیز از امکان وجودش محروم کرده ایم؛ زیرا برگ بدون آن روندی که به وجودش آورده است، فهمیدنی نیست.
همین اصل را باید در مورد انسان و هویّت و فرهنگ و تاریخ نیز فهمید. وقتی میگوییم آقای ابراهیمی یک انسان بالغ است، منظورمان اینست که او دوران کودکی و نوجوانی و جوانی را طی کرده و اکنون یک مرد بالغ است. نمیتوان پرسید که آیا آقای ابراهیمی کودک است یا نوجوان یا جوان یا مرد بالغ. این سوال در این خصوص کاملا بیمعناست؛ زیرا آقای ابراهیمی همه این مراحل را تا لحظه بلوغ در خودش طی کرده است. البته او اکنون کودک یا نوجوان و جوان نیست، امّا این بدان معنا نیست که کودکی و نوجوانی و جوانی او از تاریخ وجودش حذف شده است. آن مراحل دیگر صورت بالفعل وجود او نیستند، ولی در پروسه شدن او حضور داشته اند. مرد بالغ، کودک نفی شده نیست؛ بلکه کودکیست که دگرگون شده و از آن مرحله عبور کرده است. به همین دلیل، عبور از یک مرحله را نباید با نابود کردن تاریخ آن مرحله اشتباه گرفت.
در مورد هویّت ایرانی نیز همینطور است. وقتی که میگوییم ایرانی، «پهلوان، عارف، رند» است، نمیتوانیم بگوییم یا پهلوان است یا عارف یا رند. «یا» در اینجا کاملا بیمعنیست. ایرانی میتواند هم پهلوان باشد، هم عارف باشد و هم رند؛ امّا پرسش اساسی اینست که این عناصر در طول تاریخ تحوّلات اجتماعی، فرهنگی، دینی و معنوی ایران چگونه پدید آمده اند، چه نسبتی با یکدیگر پیدا کرده اند و چگونه در کنار یکدیگر چیزی را ساخته اند که ما امروز از آن به عنوان هویّت ایرانی یاد میکنیم. هویّت یک باهمستان، یک شیء منجمد و از پیش ساخته شده نیست که یک بار برای همیشه تعریف شده باشد؛ هویّت یک پروسه تاریخی و فرهنگیست، حاصل تجربه، حافظه، رنج، شکست، پیروزی، آفرینش، ویرانی و بازسازی نسلهای مختلف است. بنابر این، اگر بخواهیم یکی از لایههای این تاریخ را برای اثبات لایهای دیگر حذف کنیم، در اصل، بخشی از خودمان را از حافظه تاریخی خود حذف کرده ایم.
این نکته در فهم جنبشهای اجتماعی و سیاسی ایران نیز اهمیّت اساسی دارد. جنبشهای اخیر ایران علیه حکومت فقاهتی را باید تا حدّ امکان پیوسته فهمید. اگر بخواهم فعلا جزئیات و تفاوتهای هر دوره را کنار بگذارم، میتوانیم بگوییم جنبش سبز و جنبش مهسا و سپس آنچه که امروز در قالب انقلاب شیر و خورشید مطرح میشود، پدیدههایی کاملا منفصل از یکدیگر نیستند؛ بلکه میتوان آنها را حلقههای متفاوت یک پروسه تاریخی دانست که در مراحل و تحت شرایط خاصّ خود به وجود آمده اند و هر کدام به نحوی در جهت خلع و عزل سیستم گیوتین الهی حرکت کرده اند. این بدان معنا نیست که این جنبشها یکی هستند یا تفاوتهای فکری، نسلی، اجتماعی و سیاسی آنها را نادیده بگیریم. برعکس، تفاوتها باید دیده شوند؛ امّا تفاوت داشتن به معنای بی ارتباط بودن نیست. تداوم، تفاوت را حذف نمیکند؛ بلکه تفاوت را در یک پروسه تاریخی، فهمپذیر میکند. جنبش سبز، جنبش مهسا نیست و جنبش مهسا نیز عینا همان چیزی نیست که امروز در قالب انقلاب شیر و خورشید مطرح میشود؛ امّا از این تفاوت نمیتوان نتیجه گرفت که هیچ نسبت تاریخی میان آنها وجود ندارد. درختی که امروز شاخه تازهای پیدا کرده، به این دلیل، درخت دیگری نیست.
مسئله شیر و خورشید و شمشیر را من قبلا در همین سایت، دو سه بار در بارهاش نوشته ام و تاکید کرده ام که «شیر و شمشیر و خورشید» به هیچ وجه نماد یا پرچم مردمان ایران در جامعیّت وجودی نیست؛ بلکه نماد و پرچم ارتشتاران و سپهسالاران و افسران ایرانیست که یادگار دورهها و سنّتهای خاصّ تاریخی و دینی و نظامی ایران در دوران دیانت میترائی و دیانت مزدائی است. برای مبارزه با حکومت فقاهتی میتوان از آن به حیث ابزار سیاسی و تاریخی استفاده کرد، امّا نباید استفاده سیاسی از یک نماد را با معنای نهایی و جامع هویّت ایرانی یکی گرفت. یک نماد میتواند در یک مرحله تاریخی نقش سیاسی بسیار مهمی پیدا کند، بی آنکه ضرورتا برای همیشه پاسخ نهایی مسئله هویّت ملی باشد. پرچم ملی را میتوان و باید در فرصت مناسب و با تامل و همفکری هنرمندان و گرافیستها و نقاشان و اهل فرهنگ، بازاندیشی کرد. من پیشتر گفته ام که پرچم ایران میتواند به صورت سیمرغ گسترده پر با سی و سه پَر ترسیم شود و هر یک از این پرها نمادی از البسه و فرهنگ اقوام ایرانی باشد و چنین نمادی بتواند در آینده به حیث پرچم ملی پذیرفته شود. فعلا نمیخواهم در این باره زیاد صحبت کنم؛ زیرا معتقدم پرداختن به این مسئله در شرایط کنونی نباید اصل قضیه را در سایه بگذارد.
چیزی که فعلا عاجل و ضروریست، بحث کردن در باره چیزهایی نیست که بتوانند اصل قضیه را از نظر دور کنند. ما امروز در یک وضعیّت هولناک تاریخی قرار داریم و در چنین وضعیّتی باید بتوانیم امر اصلی را از امر فرعی تمییز بدهیم. هر چیزی که مهم است، لزوما در هر لحظهای از تاریخ، به یک اندازه فوری و ضروری نیست. ممکن است مسئله پرچم، نماد ملی، شکل نظام آینده و دهها مسئله دیگر برای آینده ایران اهمیّت داشته باشد، اما امروز مسئله عاجلتر اینست که آیا میتوانیم امکان یک انتقال تاریخی را فراهم کنیم یا نه. اگر نتوانیم این اولویّت را بفهمیم و همه مسائل را در یک سطح قرار بدهیم، ممکن است در حالیکه بر سر مسائل فرعی با یکدیگر میجنگیم، فرصت تاریخی بسیار مهمی را از دست بدهیم.
به همین دلیل است که من بر حمایت و پشتیبانی از شاهزاده و نیروهایی که امکان یک انتقال تاریخی را ممکن میکنند تاکید میکنم. این حمایت به هیچ وجه به معنای تعطیل کردن نقد و چشم بستن بر خطاها نیست. برعکس، حمایت واقعی و مسئولانه باید با نقد کارگشا و ارزشمند همراه باشد. اما نقد با تخریب یکی نیست؛ اختلاف نظر با دشمنی یکی نیست؛ رقابت سیاسی با نابود کردن سرمایه اجتماعی یکی نیست. نقدی که بتواند خطا را نشان بدهد و راه اصلاح را باز کند، برای هر حرکت تاریخی ضروریست؛ اما بحثهای تخریبی، رقابتی و خانمانسوز که هدفشان حذف و بی اعتبار کردن دیگریست، در نهایت چیزی جز فرسایش توان جمعی ما به وجود نمیآورد. اگر قرار باشد برای رهایی از نظامی که بر حذف و نفی بنا شده است، خودمان نیز همه اختلافات را با سبک و سیاق حذف حل کنیم، در حقیقت هنوز از همان منطق مزخرف تاریخی عبور نکرده ایم.
گذار تاریخی فقط تغییر حاکم نیست؛ بلکه تغییر در شیوه اندیشیدن و رفتار کردن نیز هست. ممکن است که یک حکومت سقوط کند، اما اگر شیوه و ذهنیّت حذف، نفی، کینه و دشمنسازی همچنان در ذهن و رفتار جامعه باقی مانده باشد، تنها صورت قدرت تغییر کرده است، نه بنیان آن. ما اگر واقعا میخواهیم از این باتلاق بیرون بیاییم، باید میان اختلاف و نفی، میان نقد و تخریب، میان تفاوت و دشمنی و پیش از همه میان گسست و تداوم تمییز بگذاریم. باید بفهمیم که تداوم به معنای تکرار نیست؛ بلکه تداوم یعنی چیزی از گذشته به اکنون منتقل میشود، امّا در شرایط تازه دگرگون میشود و صورت دیگری پیدا میکند. آینده نیز از فضایی تهی نمی آید؛ بلکه آینده از دل گذشته بیرون میآید، امّا نه به صورت تکرار گذشته؛ بلکه به صورت دگرگون شده آن.
بنابر این، مسئله اصلی نه شیر و خورشید است، نه جنبش سبز، نه جنبش مهسا و نه این شعار یا آن شعار. مسئله اصلی اینست که آیا ما میتوانیم از کلاف «یا این یا آن» عبور کنیم و تاریخ را به صورت یک پروسه پیوسته بفهمیم. آیا میتوانیم بفهمیم که انسان بالغ، کودک نفیشده نیست؛ بلکه کودکیست که دگرگون شده است؟ آیا میتوانیم بفهمیم که شاخه، دشمن تنه نیست و برگ، رقیب شاخه نیست؟ آیا میتوانیم بفهمیم که هویّت ایرانی با حذف یکی از لایههای تاریخی خود کامل نمیشود؛ بلکه با فهم نسبت میان همه این لایهها عمق پیدا میکند؟ و آیا میتوانیم بفهمیم که یک جنبش تازه، صرفا به دلیل تازه بودن، از تاریخ پیش از خود بریده نیست؟
اگر این را نفهمیم، هر مرحله تازهای را ناچار خواهیم بود با نابود کردن مرحله پیشین آغاز کنیم و در نتیجه، تاریخ ما به چرخهای از نفی های پی در پی تبدیل خواهد شد. هر نسلی نسل پیش از خود را نفی خواهد کرد و هر جنبشی جنبش پیش از خود را بی اعتبار خواهد ساخت و هر بار که به نقطهای تازه برسیم، تصوّر خواهیم کرد که باید همه چیز را از صفر آغاز کنیم. اما هیچ ملّتی نمیتواند هر بار از نقطه صفر آغاز کند. ملتی که گذشته خود را نمیفهمد، محکوم است آن را به شکلهای تازه تکرار کند. بنابر این، برونرفت از باتلاق فقط با تغییر حکومت ممکن نمیشود؛ ما باید در خودِ شیوه فهمیدنمان نیز تغییری اساسی ایجاد کنیم.
به گمان من، شاید ریشه بسیاری از مصائب ما دقیقا همینجاست: ما هنوز نیاموخته ایم که چگونه چیزی را دگرگون کنیم، بی آنکه برای دگرگون کردنش ناچار باشیم آن را نفی کنیم. هنوز نیاموخته ایم که چگونه میتوان با گذشته فاصله گرفت، بی آنکه آن را از حافظه خود پاک کرد؛ چگونه میتوان آینده را خواست، بی آنکه ریشههای خود را انکار کرد؛ چگونه میتوان نقد کرد، بی آنکه ویران کرد؛ چگونه میتوان اختلاف داشت، بی آنکه دشمن ساخت و چگونه میتوان در یک پروسه تاریخی به مرحلهای تازه رسید، بی آنکه تصوّر کنیم تمام مراحل پیشین باید از هستی ساقط شوند.
مسئله امروز فقط این نیست که چه کسی برود و چه کسی بیاید؛ بلکه مسئله اینست که ما با چه فهمی از تاریخ میخواهیم وارد فردا شویم. اگر با همان سبک و سیاق نفی وارد فردا شویم، فردا نیز چیزی جز بازتولید دیروز نخواهد بود. امّا اگر بتوانیم تداوم را بفهمیم، گذشته را بشناسیم، تفاوتها را تحمّل کنیم، نقد را از تخریب جدا کنیم و در عین اختلاف، امکان همکاری تاریخی را از دست ندهیم، آنگاه شاید بتوانیم برای نخستین بار از دور باطل نفی های پی در پی بیرون بیاییم و جامعهای را بنا کنیم که آینده خود را نه با بریدن از گذشته؛ بلکه با فهمیدن و دگرگون کردن آن میسازد؛ زیرا آینده از هیچ جا آغاز نمیشود. آینده ادامه همان تاریخیست که ما امروز یا آن را میفهمیم و به آگاهی تبدیل میکنیم، یا دوباره در برابرش میایستیم و ناچار میشویم همه چیز را از نو تجربه کنیم. شاید مهمترین آزمون تاریخی ما همین باشد. اینکه آیا میتوانیم از بغرنج «یا» عبور کنیم و «تداوم» را بفهمیم یا نه؛ زیرا ملّتی که تداوم خود را نمیفهمد، ناچار است پیوسته گذشته خود را نفی کند، و ملّتی که پیوسته، گذشته خود را نفی میکند، در حقیقت بخشی از امکان آینده خود را نیز از میان میبرد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آزموده را آزمودن خطاست
🔶 جنبش و یا انقلاب «زن، زندگی، آزادی»، نه فقط یک شعار و تکرار آن، بلکه یک رنسانس سیاسی – فرهنگی است. ظرفیت انقلابیِ این جنبش، چنان فراتر از انتظار بود که در کمترین زمان ممکن، توانست تمامی اقشار جامعه و مهتر از آن: دُوَل و ملل جهان را هم با خود همراه کند. در چنین جایگاه و شرایطی، حاشیهنشین کردن این گفتمان فراگیر و جایگزینی آن با یک نماد ملی چون «شیر و خورشید» که دارای گسترهای محدودتر و فاقد جذابیت بینالمللی است، چه توجیهی دارد؟ به نظر میرسد اصرار بر این تغییر رویکرد و همزمان، طرح مسائلی چون « مسلح کردن مردم»، تکرار همان ترفندهای فریبندهای است که در بهار 1360، مانند پوست خربزه زیر پای نیروهای تحولخواه و آنهم یک سازمان گسترده تودهای با آن همه نیروهای جان برکف و تشکیلات منسجم گذاشته شد و ما نتیجهاش را دیدیم.
🔷 باید به این نکته توجه داشته باشیم که یک تاکتیک اشتباه، اگر هزاران بار هم تکرار شود، باز هم اشتباه است. لذا، آزموده را آزمودن خطاست.