رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 19 مهر 1405 - Sunday, 11 October 2026

چپ یک جریان واحد نیست

چپ یک جریان واحد نیست

ابتدا پاسخی به معترضه کوتاهی که کیانوش توکلی  نوشته است:

پاسخی که به نقد من دادهاید، به گمان من بیش از آنکه به استدلال اصلی من پاسخ دهد، با چند ادعای کلی و یک دستهبندی سادهشده از تاریخ چپ ایران، صورت مسئله را تغییر داده است.

نخست نوشتهاید که من "زیرکانه چپ قبل از انقلاب را با چپ بعد از انقلاب" درهم میریزم. این ادعا را اما اثبات نکردهاید. اگر چنین خلطی صورت گرفته، لازم است دقیقاً نشان دهید کدام بخش از نوشته من و بر اساس کدام عبارت چنین نتیجهای به دست میآید. نسبت دادن یک خطای استدلالی بدون ارائه مصداق، جای استدلال را نمیگیرد.

دوم، برای رد نقد من، چپ پیش از انقلاب را به چهار ”خط” تقسیم کردهاید: حزب توده، فداییان، پیکار و گروههای مائوئیستی، و راه کارگر؛ و سپس گفتهاید: ”جز این دستهبندی حزب یا سازمان چپ دیگری نداشتیم”. این تصویر هم از نظر تشکیلاتی و هم از نظر تاریخی بیش از اندازه محدود و سادهشده است. در کنار جریانهایی که نام بردهاید، سازمانها و گروههای متعدد دیگری نیز وجود داشتند؛ از جمله کومله، سازمان انقلابی حزب توده ایران، سازمان رنجبران، سازمان طوفان، اتحاد مبارزان کمونیست و همچنین گروهها و محافل مختلف تروتسکیستی و دیگر گرایشهای مارکسیستی.

حتی خودِ این چهارگانه نیز از نظر زمانی یکدست نیست. حزب توده ایران در مهر ۱۳۲۰ تأسیس شد؛ سازمان چریکهای فدایی خلق با جریان سیاهکل در بهمن ۱۳۴۹ وارد مرحلهای تعیینکننده شد؛ اما سازمان راه کارگر اساساً پس از انقلاب و در ۴ تیر ۱۳۵۸ اعلام موجودیت کرد.

این تفاوت زمانی بسیار مهم است. نمیتوان سازمانی را که در نخستین ماههای پس از انقلاب شکل گرفته، بدون هیچ تفکیک تاریخی در کنار حزبی قرار داد که نزدیک به چهار دهه پیش از انقلاب سابقه فعالیت، تجربه سیاسی، ساختار سازمانی و کارنامهای کاملاً متفاوت داشته است و سپس عملکرد هر دو را ذیل عنوان واحدی به نام ”چپ” قرار داد. اگر قرار است عملکرد تاریخی این نیروها بررسی شود، باید نخست مشخص شود درباره کدام سازمان، در کدام مقطع تاریخی و در برابر کدام شرایط سیاسی سخن میگوییم. در غیر این صورت، تفاوتهای اساسی زمانی و سیاسی عملاً نادیده گرفته میشوند.

سوم، شما با اشاره به چند مؤلفه مشترک، از جمله پهلویستیزی، امپریالیسمستیزی، آمریکا و اسرائیلستیزی و عدالت اجتماعی، میکوشید نوعی وحدت فکری در میان جریانهای مختلف چپ نشان دهید. اما اینجا نیز یک تفکیک مهم نادیده گرفته شده است: اشتراک در برخی مؤلفههای گفتمانی، با یکپارچگی فکری و سیاسی یکی نیست. جریانهای مختلف چپ میتوانستند در چند شعار و هدف کلی مشترک باشند و در عین حال در ایدئولوژی، تحلیل جامعه، استراتژی مبارزه و حتی برداشتشان از انقلاب و آینده ایران اختلافهای عمیق داشته باشند.

بنابراین، این استدلال که چون چند جریان چپ در برخی مواضع مشترک بودند، پس نقد من به کاربرد کلی و یکپارچه واژه ”چپ” نادرست است، منطقی نیست. درست برعکس، بحث من این بود که اگر قرار است درباره ”چپ” داوری تاریخی یا سیاسی شود، باید روشن شود منظور کدام جریان، در کدام دوره و با کدام مواضع است.

از سوی دیگر، شما میگویید من چپ پیش و پس از انقلاب را با یکدیگر خلط کردهام، اما خودتان در ادامه، بدون ارائه تحلیل مشخص، مجموعهای بسیار متنوع از جریانهایی را که در دورههای تاریخی متفاوت شکل گرفتهاند، ذیل یک عنوان واحد قرار میدهید و برای همه آنها چهار ویژگی مشترک تعیین میکنید. به این ترتیب، همان خلط زمانی و تاریخی که به من نسبت دادهاید، در استدلال خود شما پررنگتر دیده میشود.

در نهایت، پاسخ شما هنوز به پرسش اصلی من پاسخ نداده است: اگر میان جریانهای مختلف چپ، هم از نظر فکری و تشکیلاتی و هم از نظر زمان شکلگیری و تجربه تاریخی، تفاوتهای جدی وجود داشته، چرا باید عملکرد همه آنها را با یک معیار و تحت یک عنوان واحد مورد داوری قرار داد؟

به گمان من، نمیتوان با فهرست کردن چند سازمان و چند شعار مشترک، تاریخ پیچیده و چندلایه چپ ایران را به یک تقسیمبندی چهارگانه فروکاست و سپس از آن نتیجهای کلی گرفت. برای یک بحث تاریخی دقیق، باید میان نسلها، سازمانها، دورههای زمانی و مواضع مشخص آنها تمایز گذاشت.


و اما پاسخی خطاب به آقای حیدریان:

جناب حیدریان!

بنده بر این باورم که در یک گفتوگوی جدی و متمدنانه، بهکارگیری تعابیر پر کنایه و طعنهآمیز بهجای نقدِ استدلال و دیدگاه طرف مقابل، نه تنها به غنای بحث کمکی نمیکند، بلکه فضای گفتوگو را مسموم کرده و احترام متقابل را که شرط اساسی تبادل سالم اندیشه است، از میان میبرد. بنا براین از جملهی آغازین مطلب شما، که تحشیهای است که بر متن هم فزونی گرفته، با هدف پرهیز از درغلطیدن به حاشیه و جدلی نالازم درمیگذرم.

اما پیش از ورود به بحث اصلی، لازم میدانم به بخشی از نوشته شما درباره نام ”آناهیت پرتو” اشاره کنم؛ نه به این دلیل که این نام فینفسه اهمیتی دارد، بلکه دقیقاً به این دلیل که خود شما به آن اهمیت ویژهای دادهاید.

شما از یک سو مینویسید که این نام اهمیتی ندارد، اما از سوی دیگر از ”ذهنیت” پشت این نام سخن میگویید و بخشی از استدلال خود را بر اساس برداشتی که از این نام یا هویت پشت آن دارید شکل میدهید. این دو موضع با یکدیگر سازگار نیستند. اگر نام مستعار واقعاً اهمیتی ندارد، پس ذهنیت مفروض پشت آن نیز نمیتواند مبنای داوری درباره اعتبار یک نقد باشد. و اگر معتقدید ذهنیت نویسنده در ارزیابی نوشته او اهمیت دارد، باید این ذهنیت را از طریق محتوای خود نوشته و استدلالهای مشخص آن نشان دهید، نه از طریق نامی که نویسنده برای انتشار مطلب انتخاب کرده است. نام نویسنده نه میتواند استدلالی را درست کند و نه آن را نادرست. اگر نقد من بر مقاله آقای محققی اشکال دارد، باید مشخص شود کدام بخش آن نادرست است، کدام ادعا فاقد دلیل است و کدام نتیجه از مقدمات به دست نمیآید. پرداختن به نام مستعار، بهویژه وقتی همزمان ادعای بیاهمیت بودن آن میشود، چیزی به نقد محتوایی اضافه نمیکند.

من اگرچه بنا به دلائل شخصی با نام مستعار ”آناهیت پرتو” نوشتهام، اما مسئولیت محتوای نوشتهام را میپذیرم. اما این موضوع نباید بحث را از نقد یک مقاله به حدس و گمان درباره هویت یا ذهنیت منتقد منحرف کند. اگر قرار است گفتوگویی جدی داشته باشیم، محل اختلاف باید خود متن و استدلالهای آن باشد.

نقد من بر مقاله آقای محققی بر یک نکته اساسی استوار بود:

اینکه چپ ایران در گذشته اشتباه کرده است، به خودی خود ثابت نمیکند که امروز باید از رضا پهلوی حمایت کرد.

حتی اگر تمام نقدهای تاریخی آقای محققی درباره بخشهایی از چپ را بپذیریم، هنوز باید مستقلاً توضیح داده شود که چرا رضا پهلوی باید مورد حمایت سیاسی قرار گیرد؛ نقش او در دوران گذار چیست، حدود قدرت او کجاست، انتخابات چگونه برگزار میشود، شکل نظام سیاسی آینده چگونه تعیین خواهد شد و چه تضمینی برای جلوگیری از تمرکز قدرت وجود دارد.

این حلقه در استدلال مقاله تقریباً وجود ندارد.

چپ یک جریان واحد نیست

من نگفتهام چپ ایران خطا نکرده است. برعکس، معتقدم بخشهایی از چپ باید با صراحت درباره مواضع خود در برابر خمینی، اسلام سیاسی، جمهوری اسلامی و حکومت پهلوی بازنگری کنند.

اما ”چپ” یک جریان یکپارچه نبوده و نیست. جریانهای مختلف چپ در دورههای مختلف، مواضع متفاوتی داشتهاند. بنابراین خطاهای یک جریان یا یک دوره را نمیتوان بدون بررسی مواضع امروز، به همه نیروهای چپ و جمهوریخواه تعمیم داد.

اگر یک نیروی چپ امروز موضعی مشخص دارد، همان موضع باید نقد شود، نه اینکه ابتدا پرونده تاریخی مجموعهای از جریانها به او نسبت داده شود.

انقلاب ۱۳۵۷ را نیز نمیتوان به خطای چپ فروکاست

میان مخالفت با شاه، نقش داشتن در انقلاب، همکاری با خمینی و مسئولیت در ایجاد جمهوری اسلامی تفاوت وجود دارد. این چهار گزاره را نمیتوان بدون استدلال در یک زنجیره علت و معلولی قرار داد.

انقلاب ۱۳۵۷ حاصل مجموعهای از عوامل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و مشارکت نیروهای گوناگون بود. اشاره به این واقعیت به معنای تبرئه چپ نیست؛ همانطور که نقد چپ نیز به معنای نسبت دادن تمام زمینههای انقلاب به آن نیست.

نقد یکسویه چپ نباید به یکسویهنگری درباره پهلوی تبدیل شود

مقاله محققی بهدرستی بر این نکته تأکید میکند که نمیتوان توسعه، آموزش، شهرنشینی و تغییرات اجتماعی دوران پهلوی را نادیده گرفت. اما همین معیار باید درباره جنبههای سیاسی آن دوره نیز اعمال شود.

میتوان دستاوردهای توسعه و نوسازی را دید و همزمان درباره اقتدارگرایی سیاسی و محدودیتهای آزادیهای سیاسی سخن گفت.

بد بودن جمهوری اسلامی، به خودی خود خوب بودن پهلوی را اثبات نمیکند؛ همانطور که خطاهای چپ، درستی پهلویگرایی را اثبات نمیکند.

هر دو باید مستقلاً و با معیارهای یکسان بررسی شوند.

رضا پهلوی، سلطنت و همکاری سیاسی یکی نیستند

حمایت از رضا پهلوی، حمایت از نقش او در دوران گذار و حمایت از سلطنت بهعنوان شکل نظام سیاسی آینده، سه موضوع متفاوتاند.

همچنین مخالفت با نقش سیاسی رضا پهلوی لزوماً به معنای دفاع از جمهوری اسلامی نیست. یک جمهوریخواه میتواند مخالف جمهوری اسلامی، سکولار و دموکراسیخواه باشد و در عین حال با سلطنت یا نقش سیاسی رضا پهلوی موافق نباشد.

از سوی دیگر، همکاری نیروهای مختلف برای عبور از جمهوری اسلامی نیز لزوماً به معنای پذیرش همه دیدگاههای یکدیگر نیست.

بنابراین پرسشهایی که من مطرح کردهام، ضدپهلوی یا ضدهمکاری نیستند؛ پرسشهایی درباره حدود قدرت، سازوکار دوران گذار و تضمین دموکراسی پس از گذار هستند.

سخن آخراینکه، من از نقد گذشته چپ استقبال میکنم و معتقدم چپ ایرانی باید درباره خطاهای تاریخی خود صریحتر و عمیقتر بازنگری کند. اما اگر قرار است از اسارت ایدئولوژی خارج شویم، این اصل باید درباره همه جریانها یکسان اعمال شود.

نمیتوان عینک ایدئولوژیک چپ را کنار گذاشت و همزمان عینک ایدئولوژیک دیگری بر چشم گذاشت.

اگر با نقد من مخالفید، بسیار مایلم بدانم کدام استدلال من نادرست است و چرا. این میتواند آغاز یک گفتوگوی جدی باشد.

اما پرداختن به نام مستعار، و بهویژه نسبت دادن ”ذهنیت” خاصی به آن در حالی که همزمان گفته میشود این نام اهمیتی ندارد، ما را از اصل بحث دور میکند.

موضوع، ”آناهیت پرتو” نیست. موضوع، شخص آقای محققی یا آقای حیدریان نیز نیست. موضوع این است که استدلالها تا چه اندازه بر شواهد و منطق استوارند.

اگر قرار است واقعاً از ایدئولوژی عبور کنیم، باید همه نیروها را با یک معیار بسنجیم: آزادی، دموکراسی، حقوق فردی، حاکمیت قانون، انتخابات آزاد، پاسخگویی قدرت و امکان انتقال مسالمتآمیز قدرت

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر کیانوش عزیز و آقا یا خانم پرتو گرامی،
تحشیه ای برای تامّلات پیگیر؛ نه مجادلات بی نتیجه!

من لزومی نمیبینم حرفهای خودم را تکرار کنم. نقدهایی را که پیشتر بر سخنان مخالفان دیدگاه آقای محقّقی نوشته‌ام، میتوان با دقّت دوباره خواند. این بار مایلم پرسش را از زاویه‌ای دیگر مطرح کنم. به‌ جای اینکه بپرسیم «چرا باید از شاهزاده رضا پهلوی حمایت کرد؟»، بپرسیم «چرا نباید از او حمایت کرد؟»؛ زیرا اگر این پرسش را جدّی بگیریم، شاید بتوانیم به‌ جای تکرار مواضع، به ریشه واقعی مخالفتها برسیم و آنها را دقیقتر بسنجیم. نمیخواهم وارد توضیحات طولانی شوم. فقط میکوشم در موجزترین شکل ممکن اصل مسئله را روی میز بگذارم حتّا اگر این ایجاز، برای بعضیها ملال‌آور و اعصاب‌ خُردکن باشد. باقی را میتواند خود خواننده پی بگیرد. یک نکته را هم، هر چند بارها گفته و نوشته‌ام، ناچارم دوباره یادآوری کنم. من آنچه را که در ایران، «چپ» نامیده میشود، به معنای دقیق کلمه، ایرانی نمیدانم؛ هر چند که کنشگرانش ایرانی‌ هستند. این دو را نباید با هم اشتباه گرفت. آنچه که در ایران، خود را چپ مینامد، به نظر من، بیش از آنکه برآمده از تجربیات تاریخی و فرهنگی و فکری ایرانیان باشد، صورتی ایدئولوژیک از اعتقاداتی است که ذهنیّت خود را از «مارکس و حواریون او» گرفته است. ایرانی بودنِ حامل یک اندیشه، آن اندیشه را ایرانی نمیکند. امّا مسئله اصلی، جدّی بودن بحث است. نمیتوان مدّعی جدّیّت بود و همزمان پشت نامهای مستعار و هویّتهای مجعول پنهان شد. یا ما واقعا در قبال خود، میهن و مسائل مردمان میهن، احساس مسئولیّت میکنیم، یا مشغول حساب و کتاب قدرت، امتیاز و تشکیلات خویشیم و بسته به شرایط، سخنی را که به کارمان می‌آید بر زبان می‌آوریم. این دو را نمیتوان با کلمات زیبا آشتی داد. نمیشود ادّعای ورزشکار دو و میدانی داشت، امّا هیچگاه وارد میدان مسابقه نشد. جدّیّت، ادّعا نیست؛ بلکه پذیرفتن هزینه هویّت، مسئولیّت سخن و پیامد عمل خویش است. کسی که حتّا حاضر نیست با نام و چهره واقعی خودش پای سخنش بایستد، چگونه میخواهد در باره مسئولیّت تاریخی و سرنوشت یک ملّت سخن بگوید؟ اکنون میپردازم به صحبت شما.
اگر بخواهم صحبت شما را نه صرفا در سطح مجادله سیاسی؛ بلکه در سطح فلسفه سیاسی و معرفت شناسی نقد کنم، باید از همان نقطه‌ای آغاز کنم که به ظاهر بدیهی‌ترین و بی مسئله‌ترین بخش آن است: دعوت به کنار گذاشتن ایدئولوژی و سنجیدن همه نیروها با معیارهای یکسان. این دعوت در ظاهر کاملا موجّه است، امّا دقیقا در همینجا پرسش فلسفی آغاز میشود. چه کسی معیار را تعیین میکند و این معیار از کجا، اعتبار خودش را میگیرد؟ وقتی که از آزادی، دمکراسی، حقوق فردی، حاکمیّت قانون، انتخابات آزاد و انتقال مسالمت‌آمیز قدرت سخن میگوییم، در حقیقت، هنوز در قلمرو یک دستگاه هنجاری مشخّص قرار داریم. اینگونه ارزشها البته میتوانند و باید از آنها دفاع کرد، امّا نمیتوان آنها را همچون نقطه صفرِ مطلقا بیطرف و بیرون از تاریخ و فرهنگ و تحربیات زیسته و منازعات جاری معرفی کرد. بنابر این، مسئله عبور از ایدئولوژی نیست؛ بلکه مسئله این است که ایدئولوژی خودمان را تا حدّ امکان آشکار کنیم و آن را نیز در معرض نقد قرار دهیم. خطر واقعی زمانی آغاز میشود که ایدئولوژی دیگر نام «ایدئولوژی» نداشته باشد و خود را به صورت «عقل سلیم»، «منطق»، «واقعیّت» یا «معیار بیطرف» عرضه کند. از این نظر، یکی از تناقضهای اساسی صحبت شما، اینست که به درستی با تعمیم خطاهای تاریخی یک گرایش/تشکیلات سیاسی [= چپ ایدولوژیکی به طور کلّی] به تمام اعضای آن مخالفت میکند، امّا هنوز مفهوم «گرایش سیاسی» را به مثابه واحدی نسبتا ثابت و تشخیص پذیر به کار میگیرد. اگر چپ ایدئولوژیک، یک کل یکپارچه نیست، پهلوی‌گرایی نیز یک کل یکپارچه نیست. اگر تاریخ، یک رویداد را نمیتوان به همه افراد آن تسرّی داد، تاریخ خاندان پهلوی یا مواضع برخی هواداران آن نیز نمیتواند به‌ تنهایی در باره همه کسانی که امروز از نقش شاهزاده رضا پهلوی دفاع میکنند داوری نهایی ایجاد کند. این اصل باید کاملا متقارن باشد، وگرنه چیزی که در ظاهر «معیار واحد» نامیده میشود، در عمل به معیار انتخابی تبدیل میشود؛ یعنی چیزی مثل سختگیری در قبال دیگری و تسامح در قبال خودی. آزمون واقعی بیطرفی آن نیست که ادّعا کنیم بیطرفیم؛ بلکه آزمون واقعی آن است که حاضر باشیم همان تیغی را که بر پیکر رقیب میکشیم، بر پیش‌فرضهای خودمان نیز بکشیم.
از همینجا مسئله «خطای چپ ایدئولوژیک» و «حقّانیّت شاهزاده رضا پهلوی» نیز پیچیده‌تر میشود. گزاره‌ای مانند «خطاهای چپ ثابت نمیکند رضا پهلوی باید حمایت شود» از نظر منطقی دُرُست است، اما اگر استدلال سیاسی طرف مقابل اساسا چنین ساختاری نداشته باشد، نقد ما ممکن است که به جای نقد موضع واقعی او، به نقد یک صورت ضعیف و ساده‌ شده از آن تبدیل شود. ممکن است که استدلال واقعی این باشد که در شرایط تاریخی مشخّص، میان گزینه‌های بالفعل موجود، یک نیروی سیاسی نسبت به دیگر نیروها ظرفیّت بیشتری برای گذار، ایجاد ائتلاف، بسیج اجتماعی یا جلوگیری از خلأ قدرت دارد. این دیگر استدلالی از «جنس A بد است، پس B خوب است» نیست؛ بلکه یک استدلال مقایسه‌ای در باره امکانهای تاریخی است. بنابر این، اگر بخواهیم که نقدی واقعا جدّی داشته باشیم، باید نه ضعیفترین صورت استدلال رقیب؛ بلکه قویترین صورت ممکن آن را هدف بگیریم. در غیر این صورت، نقد ما هر چند از نظر بلاّغی فاتح شود، از نظر فلسفی، شکست خورده است.
امّا حتّا اینجا نیز یک گام عمیقتر وجود دارد. دیدگاه شما از ما میخواهد که در باره «نقش شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار» پرسش کنیم. حدود قدرت او را مشخّص کنیم و در باره انتخابات آینده و تضمینهای جلوگیری از تمرکز قدرت توضیح بخواهیم. این پرسشها کاملا ضروری‌ هستند، امّا هنوز پرسش بنیانیتری پیش از آنها وجود دارد. چرا اساسا باید «گذار» را حول یک فرد سیاسی صورتبندی کنیم؟. این پرسش به ظاهر ساده، یک پیشفرض پنهان را آشکار میکند. وقتی که میپرسیم «شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار چه نقشی خواهد داشت؟»، پیشاپیش پذیرفته‌ایم که او یکی از عناصر طبیعی و معتبر معماری گذار است و فقط باید حدود نقش او تعیین شود. اما مسئله مقدّماتیتر اینست که چه ساز و کاری تعیین میکند که چه کسی حقّ دارد در معماری نظم آینده نقش داشته باشد. اینجا بحث از «شخص» به «اصل حقّانیّت/لژیتیماتسیون/مشروعیّت» منتقل میشود و همین انتقال، به‌نظر من، نقطه‌ای است که صحبت شما باید باید به آن میپرداخت و پاسخ میداد.
هیچ فردی نباید حقّ پیشینی برای تعیین نظم سیاسی آینده داشته باشد، امّا هیچ فردی نیز نباید صرفا به دلیل نام، نسب یا سابقه تاریخی از حقّ مشارکت سیاسی محروم شود. این دو گزاره باید همزمان پذیرفته شوند. شاهزاده رضا پهلوی، مانند هر کنشگر سیاسی دیگر، میتواند حقّ مشارکت، سازماندهی، ائتلاف، تبلیغ و عرضه برنامه سیاسی خود را داشته باشد، امّا این حقّ مشارکت هرگز به معنای حقّ تعیین نتیجه نیست. این تمایز بنیانین است: حقّ مشارکت با حقّ رهبری یکی نیست. محبوبیّت با مشروعیت/اعتبار/لژیتیماتسیون مطلق یکی نیست؛ اعتبار مخالفت با جمهوری اسلامی با لژیتیماتسیون حکومت پس از جمهوری اسلامی یکی نیست و سابقه تاریخی نه امتیاز موروثی برای حکومت ایجاد میکند و نه جُرم موروثی برای نسلهای بعد.
در اینجا به پرسش عمیقتری در باره حقّانیّت/لژیتیماتسیون/مشروعیّت میرسیم. لژیتیماتسیون سیاسی از کجا می‌آید؟ آیا از تاریخ می‌آید؟ آیا از محبوبیّت می‌آید؟ آیا از توانایی ایجاد نظم می‌آید؟ آیا از مبارزه با حکومت موجود می‌آید؟ آیا از انتخابات آینده می‌آید؟ یا از رضایت شهروندانی که باید بتوانند آزادانه در باره شکل نظام سیاسی تصمیم بگیرند؟ اگر لژیتیماتسیون را نهایتا به رضایت آزادانه شهروندان پیوند بزنیم، آنگاه هیچ گرایش سیاسی نمیتواند پیشاپیش نتیجه را از آنِ خود بداند. نه سلطنت طلب میتواند بگوید تاریخ، مرا محقّ کرده است، نه جمهوریخواه میتواند بگوید شکل جمهوری ذاتا از پیش معتبر و مقبول است، نه چپ میتواند بگوید ایده آل عدالت اجتماعی به او حقّ رهبری میدهد و نه هیچ نیروی دیگری میتواند خود را حامل ضروری حقیقت تاریخی معرفی کند. همه باید وارد میدان رقابت سیاسی شوند و هیچکس نباید پیشاپیش مالک نتیجه باشد. امّا در اینجا یک مشکل فلسفی دیگر پدیدار میشود: آیا واقعا میتوان با یک معیار واحد، همه نیروها را سنجید؟ پاسخ من این است که باید بتوانیم، امّا «معیار واحد» به معنای «روش ساده و مکانیکی» نیست. آزادی، حقوق فردی، حاکمیّت قانون و انتخابات آزاد صرفا شعار نیستند. باید پرسید که هر نیروی سیاسی چه تصوّری از این مفاهیم دارد و چه نهادهایی برای تحقّق آنها پیشنهاد میکند. کسی ممکن است که صد بار از آزادی سخن بگوید، امّا ساختار سیاسی مورد نظرش عملا قدرت را در یک فرد یا یک نهاد غیرپاسخگو متمرکز کند. بنابر این، ادّعای دموکراتیک بودن هیچ ارزشی ندارد مگر اینکه بتوان آن را به معماری نهادی ترجمه کرد. مسئله فقط این نیست که یک فرد، «دمکرات» هست یا نیست؛ مسئله اینست که چه نوع ساختاری حتّا در صورت بدترین سناریو، مانع تبدیل قدرت سیاسی به قدرت شخصی/تشکیلاتی/سازمانی/حزبی/فرقه ای/عقیدتی میشود.
این نکته اهمیّت فوق‌العاده‌ای دارد؛ زیرا دمکراسیخواهی را نباید با نیّت خیر حاکمان اشتباه گرفت. فلسفه سیاسی، اساسا به انسان خوب اعتماد نمیکند. به همین دلیل نهاد میسازد. اگر یک نظام سیاسی فقط در صورتی دموکراتیک باقی بماند که رهبر آن، فردی خیرخواه، عاقل و میهندوست باشد، آن نظام از اساس شکننده است. نظام آزاد، نظامی است که حتّا اگر فردی بد، جاه‌ طلب، فاسد یا مستبد به قدرت رسید، ساختار بتواند او را مهار کند، قدرتش را محدود کند و در صورت لزوم بدون فروپاشی کل نظام، او را کنار بگذارد. بنابر این، پرسش اصلی در باره شاهزاده رضا پهلوی این نیست که «آیا شخصا دمکرات است؟»؛ بلکه پرسش مهمتر اینست که «چه ساز و کاری وجود دارد که حتّا اگر روزی او یا جانشینانش دمکرات نبودند، نتوانند اراده خود را بر جامعه تحمیل کنند؟» این پرسش درب اره همه رهبران و همه تشکیلاتها و گرایشهای سیاسی یکسان است.
در همین معنا، جمله «بد بودن جمهوری اسلامی، خوب بودن پهلوی را اثبات نمیکند»، گر چه دُرُست است، ولی هنوز کافی نیست؛ زیرا سیاست فقط در باره خوبی مطلق نیست؛ بلکه در باره انتخاب میان امکانهای واقعی نیز هست. در جهان واقعی، شهروندان میان مجموعه‌ای از نظامهای کامل و ناقص انتخاب نمیکنند؛ بلکه میان امکانهای تاریخی، نیروهای واقعی و هزینه‌های واقعی تصمیم میگیرند. بنابر این، ممکن است که کسی یک گرایش را بهترین آلترناتیو ممکن نداند، امّا آن را نسبت به گزینه‌های دیگر ترجیح دهد. در نتیجه، برای نقد حمایت سیاسی از شاهزاده رضا پهلوی باید فراتر از این رفت که «او کامل نیست» یا «گذشته پهلوی نیز مسئله داشته است». باید نشان داد که چرا در شرایط مشخّص، حمایت از او از نظر اخلاقی، نهادی یا راهبردی ناموجّه تر از گزینه‌های رقیب است. این سطح از نقد بسیار دشوارتر، امّا بسیار جدّی‌ تر است.
نکته دیگر این است که صحبت شما بیش از اندازه به «منطق و شواهد» به‌ عنوان معیار نهایی اعتماد میکند. البته هیچ سیاست عقلانی بدون منطق و شواهد ممکن نیست، امّا سیاست صرفا تولید گزاره‌های صادق نیست. سیاست، عرصه قدرت، سازمان، بسیج، اعتماد، ترس، امید، هویّت، حافظه تاریخی و امکان کنش جمعی نیز هست. یک استدلال ممکن است که از نظر منطقی، بی نقص باشد و در عین حال، هیچ قدرت توضیحی یا ظرفیّت سیاسی نداشته باشد. از سوی دیگر، یک نیروی سیاسی ممکن است که از نظر نظریّه‌ پردازی، ضعیف باشد، امّا به دلیل برخورداری از شبکه اجتماعی، سازمان، سرمایه نمادین یا توان بسیج، به پتانسیلی تعیین‌کننده تبدیل شود. بنابر این، منطق، شرط لازم سیاست عقلانی است، امّا شرط کافی آن نیست.
حتّا هنجار گفت‌ و گو نیز از این قاعده مستثنا نیست. اعتراض شما به کنایه، طعنه و شخصی کردن بحث کاملا موجّه است، امّا نباید تصوّر کرد که هر نقد تند یا رادیکالی الزاما بی‌ احترامی است. باید میان «خشونت زبانی» و «شدّت نظری» تفاوت گذاشت. میتوان با نهایت احترام، بنیانهای فکری یک موضع را زیر و رو کرد و نشان داد که تناقضهای درونی آن کجاست. اتفاقا گفت‌ و گوی متمدّنانه زمانی ارزش واقعی خود را نشان میدهد که طرفین حاضر باشند محترمانه امّا بی‌ رحمانه نسبت به پیشفرضهای خود نیز تردید کنند. ادب نباید به سپری برای مصونیّت از نقد تبدیل شود، همانطور که رادیکالیسم نظری نیز نباید مجوّز تحقیر انسانها شود.
از این منظر، بحث در باره نام مستعار نیز نیازمند دقّت بیشتری است. دُرُست است که نام نویسنده به تنهایی نه یک استدلال را دُرُست میکند و نه نادُرُست، امّا از این واقعیّت نمیتوان نتیجه گرفت که جایگاه اجتماعی، پیشینه، منافع و موقعیّت معرفتی گوینده هیچ نقشی در فهم یک سخن ندارند. باید میان «مغالطه حمله به شخص» و «تحلیل موقعیّت تولید سخن» تمایز گذاشت. اگر کسی به‌جای پاسخ به استدلال بگوید «چون نویسنده، فلانی است، پس سخنش غلط است»، مرتکب مغالطه شده است، امّا اگر بپرسیم این سخن از چه جایگاه اجتماعی، تاریخی و منافع مادّی یا نمادینی تولید میشود، در حال انجام یک تحلیل معرفت‌شناختی و جامعه‌شناختی هستیم. بنابر این، نه میتوان هویّت را جانشین استدلال کرد و نه میتوان هویّت و موقعیّت تولید سخن را کاملا از تحلیل حذف کرد.
در هر صورت، به‌نظر من، بزرگترین ضعف صحبتهای شما در اینست که هنوز مسئله را بیش از اندازه در قالب «چپ در برابر پهلوی» میبیند، در حالیکه مسئله فلسفی بنیانیتر، «مناسبات انسان و قدرت سیاسی» است. اگر از ایدئولوژی عبور کنیم امّا همچنان در جستجوی یک منجی سیاسی بمانیم، فقط نام ایدئولوژی را عوض کرده‌ایم. اگر رهبر را از قفس نقد تاریخی آزاد کنیم تا به او امکان کنش سیاسی بدهیم، امّا همزمان نهادهایی برای محدود کردن قدرتش نسازیم، در حقیقت، از تجربه تاریخ چیزی نیاموخته‌ایم. و اگر به بهانه نقد گذشته یک گرایش/تشکیلات، برای تشکیلات دیگری امتیاز سیاسی قائل شویم، همان منطقی را بازتولید کرده‌ایم که ظاهرا قصد عبور از آن را داریم. به‌نظر من، پرسش دُرُست این نیست که «پهلوی یا چپ ایدئولوژیک؟»، «سلطنت یا جمهوری؟» یا حتّا «رضا پهلوی یا مخالفان او؟». پرسش بنیانی اینست که چه کسی، با چه مبنای معتبر/لژیتیم/مشروع، تحت چه محدودیّتهایی، برای چه مدّتی و با چه ساز و کار بازگشت پذیری حقّ اعمال قدرت سیاسی دارد. اگر پاسخ این باشد که هیچکس حقّ موروثی برای حکومت ندارد و لژیتیماتسیون نهایی باید به رضایت آزادانه شهروندان بازگردد، آنگاه همه نیروها باید در یک میدان سیاسی قرار گیرند: سلطنت‌طلب، جمهوریخواه، چپ ایدئولوژیک، لیبرال، محافظه‌کار و هر گرایش دیگری. هیچکدام حقّ پیشینی برای حکومت ندارند و هیچکدام نیز نباید صرفا به دلیل هویّت یا سابقه تاریخی از حقّ مشارکت محروم شوند. این، به‌ نظر من، معنای عمیقتر عبور از ایدئولوژی است. نه اینکه وانمود کنیم بدون پیشفرض سخن میگوییم؛ بلکه اینکه پیشفرضهای خود را آشکار کنیم؛ نه اینکه تاریخ را فراموش کنیم؛ بلکه اجازه ندهیم تاریخ به جای استدلال بنشیند؛ نه اینکه گذشته را تطهیر کنیم و نه اینکه گناه را به صورت موروثی منتقل کنیم؛ نه اینکه به رهبر اعتماد کنیم؛ بلکه نهادهایی بسازیم که حتّا در صورت بدترین انتخاب انسانی، قدرت را محدود کنند. جامعه آزاد، جامعه‌ای نیست که در آن همه رهبران، خوب باشند؛ بلکه جامعه آزاد، جامعه‌ای است که در آن حتّا اگر رهبر، بد باشد، نتواند به آسانی آزادی جامعه را از میان ببرد.
بنابراین نقد رادیکال من به صحبتهای شما اینست که هنوز یک گام از چیزی که خودتان نقد میکنید فاصله دارید. شما میخواهید عینک ایدئولوژیک را کنار بگذارید، امّا باید یک قدم دشوارتر بردارید. باید خودِ مفهوم «عینک بیطرف» را نیز کنار بگذارید. هیچکس بیرون از تاریخ، قدرت، زبان و ارزشها نایستاده است. همه ما از جایی و چشم اندازی سخن میگوییم. فرزانگی و بیدارفهمی در این نیست که چشم انداز خود را انکار کنیم؛ بلکه در این است که آن را بشناسیم، آشکار کنیم و اجازه دهیم دیگران آن را نقد کنند. در چنین صورتی، دیگر مسئله این نیست که چگونه ثابت کنیم «ما ایدئولوژیک نیستیم و آنها ایدئولوژیک‌ هستند»؛ بلکه مسئله این میشود که کدام مجموعه از ارزشها، نهادها و استدلالها میتوانند جامعه‌ای بسازند که در آن، هیچ فرد و هیچ گرایش سیاسی نتواند خود را مالک حقیقت، مالک کشور یا مالک آینده مردمان ایران بداند و اگر قرار باشد که یک معیار نهایی برای همه گرایشهای سیاسی وجود داشته باشد، شاید آن معیار نه نام «چپ» باشد، نه نام «پهلوی»، نه حتّا نام «جمهوری» یا «سلطنت»؛ بلکه این اصل باشد که هیچ قدرتی نباید آنقدر مقدّس شود که نتوان آن را نقد کرد، نباید آنقدر متمرکز شود که نتوان آن را محدود کرد و نباید آنقدر دائمی شود که نتوان آن را از طریق ساز و کار مسالمت‌آمیز از قدرت کنار گذاشت.
شاد زیید و خوشکام باشید!
فرامرز حیدریان

ش., 03.10.2026 - 14:42 پیوند ثابت