رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 19 مهر 1405 - Sunday, 11 October 2026

همه‌جا تاریک بود و تنها صدای شعار، فریاد و ناله مردم، سکوت شب را می‌شکست

همه‌جا تاریک بود و تنها صدای شعار، فریاد و ناله مردم، سکوت شب را می‌شکست

 


مهناز از تهران : 
سال‌هاست با خاطرات تلخِ غم و رنجِ ۴۷ سال حکومت دژخیمان زندگی می‌کنم؛ اما خاطرات شب‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۵ چیزی نیست که بتوانم از ذهن و قلبم پاک کنم. صحنه‌هایی که آن شب‌ها دیدم، هنوز با من زندگی می‌کنند.
۱۸ دی‌ماه، سیاه‌پوشِ فوت مادرم بودم. مراسم او در خانه‌اش در تهرانپارس برگزار می‌شد. در خانه بودم، اما حدود ده روز بود که هر شب همراه دخترم برای تظاهرات به خیابان می‌رفتیم.
آن شب ابتدا به مقابل خانه رفتیم، اما چون مهمان داشتیم، برگشتیم. چند نفر از ما به پشت‌بام رفتیم و از آنجا فریاد زدیم: «جاوید شاه». بعد دوباره از خانه خارج شدیم.
نمی‌دانستم قرار است آن شب، خیابان‌های تهرانپارس و نارمک برای همیشه در ذهن من حک شوند.
ترافیک وحشتناکی بود. بوی دود و گاز اشک‌آور همه‌جا را پر کرده بود. تلفن‌ها قطع شده بودند و موبایل‌ها کار نمی‌کردند. فضای خیابان سنگین و خفه‌کننده بود. به سمت فلکه هفت‌حوض رفتیم.
همه‌جا تاریک بود و تنها صدای شعار، فریاد و ناله مردم، سکوت شب را می‌شکست. نیروهای گشت ویژه با لباس‌های سیاه و چهره‌های پوشیده در خیابان‌ها بودند. از ساختمان‌های بلند به سمت مردم تیراندازی می‌شد و انسان‌هایی را می‌دیدم که غرق در خون روی زمین می‌افتادند.
صحنه‌ای شبیه برگ‌ریزان پاییز بود؛ با این تفاوت که این بار برگ‌ها، جوانان ایران بودند.
با سختی از آن مسیر عبور کردیم و به سمت چهارراه سرسبز رفتیم. حدود ساعت دو بامداد بود و ما هنوز در خیابان بودیم. خودروهای شهرداری در حال جابه‌جایی پیکرها بودند. بعضی زخمی‌ها هنوز ناله می‌کردند و صحنه‌هایی از خشونت علیه آنها را می‌دیدم که هرگز از خاطرم نخواهد رفت.
مامورانی با لباس‌های شهرداری خیابان‌ها را پاک می‌کردند؛ گویی می‌خواستند آثار آن شب را نه‌تنها از روی زمین، بلکه از حافظه مردم هم پاک کنند.
با حالی زار به خانه برگشتم. اما وقتی دیدم عده‌ای هنوز در خیابان شعار می‌دهند، دلم نیامد تنها بمانم. دوباره همراه دخترم و دیگران به خیابان برگشتیم.
حدود ساعت سه بامداد بود. آهن‌پاره‌ها و گاردریل‌های کنار خط ویژه در وسط خیابان افتاده بودند و ما از میان آنها راه خودمان را پیدا می‌کردیم. فضای خیابان پر از دود و گاز اشک‌آور بود.
برای نخستین بار ترس را عمیقاً در وجودم احساس کردم؛ ترسی واقعی و انسانی. با این حال، برگشتیم و تا نزدیک صبح در خیابان ماندیم.
صبح ۱۹ دی‌ماه دوباره از خانه بیرون رفتیم و به سمت شهرداری هفت‌حوض رفتیم. ترافیک وحشتناک بود و جمعیت بزرگی در خیابان حضور داشتند. همه با هم به سمت نیروها حرکت می‌کردیم.
ابتدا تصور کردم تیراندازی هوایی است، اما خیلی زود فهمیدم که تیرها مستقیم به سمت مردم شلیک می‌شوند.
همه فرار کردیم و خودمان را به ماشین رساندیم. داخل ماشین نشستیم و سعی کردیم از آنجا دور شویم. همه‌جا بوی خون و دود گرفته بود.
شب ۲۰ دی‌ماه نیز به همان شکل گذشت؛ شلیک به سمت مردمی خشمگین که هیچ وسیله‌ای برای دفاع از خود نداشتند.
آن روزها گذشتند، اما برای من تمام نشدند.
امروز، هر وقت در خیابان‌های نارمک و تهرانپارس قدم می‌زنم، حال عجیبی پیدا می‌کنم. حتی وقتی برای خرید وارد فروشگاهی می‌شوم، ناگهان دلم می‌گیرد و گاهی بی‌اختیار می‌ایستم.
به زمین نگاه می‌کنم و در ذهنم تصور می‌کنم روی پیکر جاویدنام‌های شجاع و دلیر سرزمینم قدم می‌گذارم. برای مدتی همان‌جا می‌مانم و به یاد می‌آورم که همین خیابان‌های آشنا، شاهد چه صحنه‌هایی بوده‌اند.
مدتی بعد از آن شب‌ها، هنوز بعضی فروشگاه‌های نارمک با روبان‌های سیاه بر درهای نیمه‌بازشان بودند. آن درهای نیمه‌باز برای من معنای عجیبی داشتند؛ انگار زندگی دوباره می‌خواست جریان پیدا کند، اما هنوز عزادار بود.
زندگی ادامه داشت، اما نارمک دیگر برای من همان نارمک گذشته نبود.
هنوز هم وقتی در این محله قدم می‌زنم، تفاوتش را با بسیاری از محله‌های دیگر شهر احساس می‌کنم. مردم اینجا شاهد روزهایی بودند که به آسانی نمی‌توان آنها را از یاد برد.
برای من، هر گوشه نارمک و تهرانپارس می‌تواند خاطرات آن شب‌ها را زنده کند؛ صدای شعارها، اضطراب مردم، دویدن‌ها و چهره جوانانی که بر زمین افتادند.
چه تناقض تلخی بود؛ من در همان روزها سیاه‌پوش مادرم بودم و در همان خیابان‌ها جوانانی برای آینده ایران جان می‌دادند.
امروز هنوز صدای آن شعارها را در ذهنم می‌شنوم و چهره آن مردم را به یاد می‌آورم. و در میان همه این خاطرات، تصویر مادرم نیز با آن شب‌های تلخ در هم آمیخته است.
این خاطرات را می‌نویسم تا آنچه بر مردم ایران گذشت، فراموش نشود. شاید خیابان‌ها دوباره آرام شوند و زندگی به ظاهر به روال عادی بازگردد، اما آنچه انسان با چشم خود دیده است، به این آسانی از یاد نمی‌رود.
مردم شجاع سرزمینم،
شما با ایستادگی خود نام ایران و ایرانی را در تاریخ ماندگار کردید.
ما داغداریم، اما تسلیم نشده‌ایم.
زخم خورده‌ایم، اما ایستاده‌ایم.
و یاد جاویدنام‌ها را با خود خواهیم داشت.
برای من، نارمک و تهرانپارس دیگر فقط نام دو محله نیستند؛ بخشی از زندگی، درد و خاطرات من‌اند؛ بخشی از تاریخی که با چشم خود شاهدش بودم.
تا زمانی که زنده‌ام، یادشان را با خود خواهم داشت

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!