رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 19 مهر 1405 - Sunday, 11 October 2026

زندان یا دانشگاه چریکی؟

زندان یا دانشگاه چریکی؟
تهیه و تنظیم:
یاشار استهبان‌نژاد و آناهیتا دی‌پیر


زندان یا دانشگاه چریکی؟
روایتی که با تصویر آشنای زندان سیاسی در عصر پهلوی سازگار نیست

 

به قلم: یاشار استهبان‌نژاد و آناهیتا دی‌پیر
وقتی مجموعه «گفت‌وگو با تاریخ» با کیانوش توکلی را آغاز کردیم، تصور اولیه نسبتاً ساده بود: قرار بود زندگی جوانی را دنبال کنیم که در سال‌های پرالتهاب دهه ۱۳۵۰، از یک دانشجوی کم‌تجربه سیاسی به عضوی از جنبش چریکی ایران تبدیل شد. گمان می‌کردیم با یکی دیگر از روایت‌های آشنای نسلی روبه‌رو خواهیم شد که مبارزه مسلحانه علیه نظام پادشاهی را برگزید.
اما هرچه گفت‌وگو پیش رفت، داستان از قالب آشنای خود فاصله گرفت. کیانوش توکلی در هنگام دستگیری، آن چریک حرفه‌ای و ایدئولوگ سیاسی‌ای نبود که شاید امروز با شنیدن سابقه بعدی او تصور کنیم. جوانی ۲۲ ساله بود که بنا بر روایت خودش، پیش از ورود به زندان حتی شناخت روشنی از سازمان چریک‌های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق نداشت و تفاوت‌های ایدئولوژیک آنها را نمی‌شناخت.
این شاید یکی از مهم‌ترین کلیدهای فهم روایت او باشد:  توکلی پیش از آنکه چریک شود، زندانی شد؛ و بخشی از فرایند چریک شدن او در خود زندان شکل گرفت. از همین نقطه، زندان در روایت او معنایی متفاوت پیدا می‌کند.

 

زندانی که با تصویر آشنا جور درنمی‌آید
در حافظه سیاسی بخش بزرگی از مخالفان حکومت پهلوی، «زندان سیاسی» معمولاً با مجموعه‌ای از تصاویر هولناک همراه است: شکنجه دائمی، سلول‌های بسته، گرسنگی، فقدان امکانات بهداشتی، خشونت مستمر مأموران و زندانیانی که شب و روز در انتظار بازجویی و شکنجه بودند.
برخی خاطرات منتشرشده حتی از شکنجه‌هایی سخن گفته‌اند که مرز میان واقعیت و داستان‌های هولناک را دشوار می‌کند؛ از سوختگی‌های شدید و آویزان‌کردن‌های طولانی گرفته تا روایت‌هایی بسیار عجیب‌تر که دهه‌هاست در ادبیات سیاسی ایران تکرار می‌شوند.
مصاحبه با توکلی نه می‌خواهد همه این روایت‌ها را رد کند و نه چنین ادعایی دارد؛ اما تجربه شخصی او با این تصویر یکپارچه سازگار نیست.
توکلی از کتک خوردن و شلاق به کف پا در مرحله بازجویی سخن می‌گوید. بنابراین اصل اعمال خشونت در بازجویی را انکار نمی‌کند. در عین حال، هنگامی که از او می‌پرسیم در حدود یک سال حضورش در بند عمومی زندان وکیل‌آباد مشهد آیا شاهد بوده که یک زندانی‌ را از بند ببرند و شکنجه کنند، پاسخ او صریح است: «نه».
ما ادعا نمی‌کنیم که این «نه» اثبات می‌کند که در زندان‌های دیگر و یا در سال‌های دیگر در همین زندان شکنجه خشنی صورت نگرفته است. اما برای پژوهش تاریخی معنای مهمی دارد: شهادت شاهد را نباید برای هماهنگ کردن با روایت‌هایی که از پیش پذیرفته شده، تغییر داد.

 

«بهشت» پشت دیوار زندان؟
شاید شگفت‌آورترین بخش خاطرات توکلی زمانی باشد که وارد بند عمومی می‌شود. او فضای آنجا را، چنان متفاوت از شنیده‌ها در باره ساواک می‌یابد که از تعبیر «بهشت» استفاده می‌کند.
درهای اتاق‌ها در طول روز باز بود. زندانیان زندگی جمعی داشتند. کمون‌های سیاسی غذا و امکانات خود را مدیریت می‌کردند. خانواده‌ها می‌توانستند مواد غذایی و وسایلی به داخل بفرستند. امکان ورزش وجود داشت؛ فوتبال و والیبال بخشی از زندگی روزانه بود. ملاقات خانوادگی برقرار بود و حتی دامنه ملاقات‌ها، بنا بر روایت او، در نتیجه خواسته زندانیان از پدر و مادر به خواهر و برادر نیز گسترش یافت.
تلویزیون نیز وجود داشت؛ و توکلی با هیجان از ورود تلویزیون رنگی به زندان سخن می‌گوید، زمانی که خودش پیش از زندان تلویزیون رنگی ندیده بود.
اما مهم‌تر از همه اینها کتاب بود. تاریخ، فلسفه، اقتصاد سیاسی، مارکسیسم، تاریخ جنبش‌های سیاسی و روزنامه‌های چند دهه گذشته خوانده می‌شد. زندانیان باسابقه‌تر برای تازه‌واردان کلاس تشکیل می‌دادند. گروه‌های سیاسی تاریخ و اندیشه خود را برای دیگران توضیح می‌دادند.
در اینجا زندان دیگر فقط محل مجازات نبود؛ ناخواسته به محیط انتقال ایدئولوژی و تربیت سیاسی تبدیل شده بود. و درست همین‌جاست که عنوان این قسمت معنا پیدا می‌کند: زندان یا دانشگاه چریکی؟

 

کمون؛ خانواده‌ای که برایت تصمیم می‌گرفت
البته این «دانشگاه» محیطی آزاد به معنای دانشگاه رسمی نبود. یکی از جذاب‌ترین بخش‌های روایت توکلی، توصیف کمون‌های زندان است. کمون برای زندانی جوان نقش خانواده را ایفا می‌کرد: غذا، دوستی، حمایت عاطفی، آموزش و حتی شبکه ارتباطی پس از آزادی. اما خانواده‌ای بود که برای فرزندش تصمیم هم می‌گرفت. یعنی چه بخواند؟ با چه کسی معاشرت کند؟ در چه کلاسی شرکت کند؟ با اعضای کدام جریان سیاسی ارتباط داشته باشد؟
توکلی حتی از کلاس فلسفه‌ای سخن می‌گوید که بدون هماهنگی مسئولان کمون تشکیل شد و با مخالفت آنان روبه‌رو گردید. بنابراین زندان در این روایت همزمان دو چهره دارد: فضای آموزش و همبستگی، و فضای کنترل ایدئولوژیک. همین تناقض شاید از خود زندان مهم‌تر باشد.

 

کارخانه‌ای برای تولید کادر سیاسی
پیامد این نظام آموزشی پس از آزادی آشکار می‌شد. توکلی می‌گوید تعدادی از اعضای کمون پس از آزادی مستقیماً یا با فاصله‌ای کوتاه به سازمان چریکی پیوستند. درباره درصد و تعداد دقیق این افراد باید جداگانه اسناد را بررسی کرد و خاطره شفاهی را نمی‌توان جایگزین آمار تاریخی کرد؛ اما اصل پدیده‌ای که او توصیف می‌کند بسیار قابل توجه است.
زندان، نهادی که قرار بود فعالیت سیاسی رادیکال را مهار کند، در مواردی می‌توانست نتیجه‌ای معکوس ایجاد کند: جوانی کم‌تجربه وارد می‌شد و با شبکه‌ای از فعالان سیاسی، کتاب‌ها، تجربه‌های مبارزاتی و ارتباطات تشکیلاتی روبه‌رو می‌شد. خود توکلی نمونه روشنی از همین تناقض است.
او می‌گوید هنگام نزدیک‌شدن آزادی، برای سنجش آمادگی‌اش مأموریتی به او سپرده شد: تهیه و جاسازی وسایلی برای انتقال به داخل زندان. پس از آزادی نیز چند روز در مشهد ماند تا مأموریت را انجام دهد. یعنی درِ زندان برای او فقط درِ خروج نبود؛ دروازه ورود به مرحله دیگری از زندگی سیاسی بود.

 

تاریخ، میان خاطره و اسطوره
اهمیت مصاحبه‌های کیانوش توکلی با «گفت‌وگو با تاریخ» شاید بیش از آنکه در پاسخ‌دادن باشد، در پرسش‌هایی است که ایجاد می‌کند.
آیا همه کسانی که در «بند سیاسی» زندانی بودند الزاماً تنها به دلیل بیان عقیده در زندان بودند یا نه، قانون‌شکن بودند و مجرم بر اساس قوانین مدنی و حقوقی کشور؟ مرز میان زندانی عقیدتی، فعال سیاسی، خرابکاری و مبارزه مسلحانه کجاست؟ شدت و گستره شکنجه در دوره‌های مختلف چه اندازه بوده است؟ آیا می‌توان تجربه زندان سال ۱۳۵۲ مشهد را به تهران سال‌های قبل و بعد از آن تعمیم داد؟ و از آن سو، آیا می‌توان تجربه یک زندانی را به همه زندانیان و همه زندان‌ها تعمیم داد؟ 
پاسخ علمی به این پرسش‌ها با شعار به دست نمی‌آید. تاریخ شفاهی نیز دادگاه نیست. شاهد تاریخی می‌تواند اشتباه کند، اعداد را نادرست به یاد آورد، نام‌ها را جابه‌جا کند و حتی تجربه گذشته را از دریچه امروز بازسازی کند. به همین دلیل خاطره باید با اسناد، روایت‌های دیگر و پژوهش مستقل سنجیده شود.
اما پژوهش تاریخی یک وظیفه دیگر هم دارد: اجازه دهد شاهد چیزی را بگوید که واقعاً به یاد می‌آورد، نه چیزی را که ما انتظار داریم به یاد بیاورد. و شاید ارزش اصلی روایت کیانوش توکلی دقیقاً همین‌جا باشد.
او از زندان خود افسانه نمی‌سازد؛ نه خود را قهرمانی شکست‌ناپذیر معرفی می‌کند و نه گذشته را کاملاً سیاه یا سفید ترسیم می‌کند. از شلاق می‌گوید و از فوتبال؛ از بازجویی و از تلویزیون رنگی؛ از دادگاه نظامی و از کلاس فلسفه؛ از زندان و از رفاقت؛ و سرانجام از محیطی که قرار بود او را از سیاست دور کند، اما در عمل او را یک قدم دیگر به سازمان چریکی نزدیک کرد.
شاید به همین دلیل یکی از آخرین جملات او در این فصل، از بسیاری تحلیل‌های سیاسی گویاتر باشد: «زندان مشهد برایم یکی از خاطره‌انگیزترین دوران زندگی‌ام بود. من اصلاً نفهمیدم که زندان بود.»
این جمله نه تبرئه یا تأیید یک سیستم حکومتی است و نه تکذیب رنج دیگر زندانیان. فقط شهادت یک نفر است درباره تجربه خودش. اما گاهی همین یک شهادت کافی است تا مجبور شویم تصویری را که پنجاه سال بدون پرسش تکرار کرده‌ایم، دوباره ورق بزنیم. گفت‌وگو با تاریخ از همین‌جا آغاز می‌شود.

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

انتشار از:

گفتگوی روز

تصویر

تصویر

تصویر