در این بخش، گفتوگو با پرسشی دشوار آغاز میشود: کیانوش توکلی در طول یک سالی که در زندان وکیلآباد مشهد بود، شخصاً چه مواردی از شکنجه زندانیان را دید؟
ما از او میخواهیم میان شنیدهها و آنچه خودش شاهد بوده مرز بگذارد. توکلی میگوید در آن یک سال به یاد ندارد کسی را از بند برده باشند و پس از شکنجه بازگردانده باشند. در عین حال از افرادی سخن میگوید که پیش از ورود او به زندان تحت بازجویی خشن قرار گرفته بودند و همچنین تجربهای نزدیک به خودش را روایت میکند.
اما نیمه دوم این بخش، داستان دیگری است: آزادی.
برای توکلی جوان، زندان فقط دیوار و میله نبود. خودش آن را محیطی توصیف میکند که در آن با حدود دویست انسانی روبهرو شده بود که هرکدام برای او «برگی از تاریخ معاصر ایران» بودند؛ از تودهایها و مذهبیها تا چریکها و کسانی با دههها تجربه سیاسی. او آرشیو سالهای طولانی روزنامهها را میخواند، آثار مارکسیستی و فلسفی مطالعه میکرد و احساس میکرد وارد دنیایی شده که پیش از دستگیری نمیشناخت.
بعد روز آزادی فرا میرسد.
اما پیش از خروج، مأموریتی به او سپرده میشود: تهیه وسایلی، جاسازی آنها و رساندنشان از طریق یک رابط. توکلی امروز آن مأموریت را نوعی امتحان اعتماد میداند؛ اینکه آیا جوان تازه آزاد شده آماده ورود به فعالیت عملی هست یا نه.
به همین دلیل، پس از آزادی مستقیماً نزد خانواده نمیرود. حدود یک هفته در مشهد میماند، مأموریت را انجام میدهد و تازه بعد راهی شهر خود میشود.
و شاید مهمترین جمله این بخش همان جمله پایانی او باشد:
فکر میکردم من دیگر آن کیانوشِ قبل از دستگیری نیستم.
آزادی از زندان؛ نخستین مأموریت چریکی
گفتوگو با تاریخ ـ کیانوش توکلی | بخش ۷
زندان یا دانشگاه چریکی؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.