رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 19 مهر 1405 - Sunday, 11 October 2026

چپ افراطی جاده‌ صاف‌کن فاشیسم

چپ افراطی جاده‌ صاف‌کن فاشیسم

رباره میهن‌ستیزی چپ افراطی ایرانی 
کسی که مرا، یا کسانی چون مرا راست افراطی می‌نامد، بی‌گمان فرق دست چپ و راست خودش را هم نمی‌شناسد. مشکل ولی اینجاست که این برچسب‌زدن‌ها و این ستیزه‌جویی هیستریک با کیستی ملی، با پرچم شیروخورشید، با سرود ای ایران، با شاهنامه و فردوسی و تاریخ پرافتخار پیشااسلامی می‌تواند زمینه‌ساز پیدایش یک گرایش دیگرستیز افراطی شود. 
چپ‌های ایرانی مانند چپ‌های آلمانی در جمهوری وایمار می‌توانند جاده‌صاف‌کن فاشیسم باشند، سد راه چنین گرایشی وجود چهره‌ای دموکرات و میانه‌رو به نام شاهزاده رضا پهلوی در صحنه سیاست ایرانی است. 
#چپ_افراطی
#جاده‌صاف‌کن_فاشیسم

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

هوشنگ اسدی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر آقای اسدی گرامی و آقای بنّایی گرامی،
تحشیه ای از یورشها و جنگهای میهنی بهنام زاپاتا با سبیلهای نعل اسبی اش!

من نمیدانم چرا «آقای بنّایی» برای توضیح اصل مسئله، اینهمه به صحرای کربلا میزند و به جای آنکه دست روی خود مسئله بگذارد، ما پیر پاتولهای عاجز و مبتلا به ورم بیضه! را با انبوهی از اصطلاحات و نامها و صفبندیهای سیاسی از این سوی میدان به آن سوی میدان میکشاند و به جای اینکه اجازه دهد آقای میبدی از آن شعرهای دلچسب: «ای شکستی، مویه کردی، از ته دل، گریه کردی، من باهاتم، خاک پاتم، چون پرنده در هواتم .....» بسُراید، هاج و واج بماند!. گویی در این روزگار، برای فهم یک مسئله سیاسی، نخست باید هفت شهر اصطلاحات را گشت و زیارت کرد و از هفت خان برچسبها عبور کرد و شلاق و چای دبش خورد تا شاید در پایان، اگر حوصله ای برای اندیشیدن باقی مانده باشد، به خود مسئله برسیم. اما مگر سیاست قرار است مسابقه نامگذاری باشد یا عرصه فهمیدن؟. در دامنه سیاست، «چپ» و «راست» و سپس «چپ افراطی» و «راست افراطی» به خودی خود نه حقیقتی را اثبات میکنند و نه باطل بودن چیزی را. اینها در اصل، نامهایی برای طبقه بندی گرایشهای سیاسی هستند؛ نشانه هایی برای آنکه بدانیم هر تشکیلات سیاسی در کدام سوی یک طیف تاریخی و فکری قرار گرفته است. صفت «افراطی» نیز، اگر دُرُست به کار رود، باید شدّت و کیفیّت یک رفتار یا اندیشه را توضیح دهد، نه اینکه خودش تبدیل به حکم قضایی و مُهر محکومیّت شود. مشکل از آنجا آغاز میشود که انسانها به جای آنکه با اندیشه طرف شوند، با اسم اندیشه طرف میشوند و بعد هم، چنان به جان اسمها میافتند که گویی حقیقت در فرهنگ لغات پنهان شده و هر کس زودتر واژه ای را مصادره و به نام خودش ثبت کند، مالک حقیقت شده است!.
حتّا در باره واژه «راست» نیز باید قدری درنگ کرد. «Right» در انگلیسی و معادلهای آن در آلمانی و زبانهای اسکاندیناوی، علاوه بر معنای سیاسی، با مفهوم حقّ و دُرُست نیز پیوند زبانی دارد. امّا مگر میتوان از شباهت یک واژه به یک مفهوم، برای یک گرایش سیاسی سند حقّانیّت صادر کرد؟. اگر چنین باشد، لابد هر کس نامش «حقّ» بود باید حقّ داشته باشد و هر کس نامش «باطل» بود باید از همان ابتدا محکوم شود! زبان، هر اندازه محترم، دادگاه حقیقت نیست و شباهت واژه ها نیز قباله مالکیّت اخلاق و عدالت/دادگزاری به دست کسی نمیدهد. بنابر این باید پرسید که وقتی از «راست» و «چپ» سخن میگوییم و بعد بر پیشانی یکی از آنها صفت «افراطی» میچسبانیم، دقیقا چه چیزی را میخواهیم اثبات کنیم؟. آیا واقعا قصد داریم پدیده ای سیاسی را بشناسیم و آن را دقیقتر طبقه بندی کنیم، یا از واژه ها اسلحه ساخته ایم تا رقیب را پیش از آنکه سخنش شنیده شود، از میدان خارج کنیم؟؛ زیرا اگر قرار باشد که «برچسب» جای «استدلال» را بگیرد، دیگر چه نیازی به اندیشیدن داریم؟. کافیست که چند واژه را بلد باشیم، چند صفت سنگین را به هم ببافیم و با قیافه ای حقّ به جانب اعلام کنیم که طرف مقابل «افراطی» است. باقی کار را هم هیجان جمعی و هوچیگری انجام خواهد داد.
به نظر من دعوا بر سر سلیقه، هرگز به معنای اندیشیدن در باره اصل مسئله نیست. سلیقه میتواند موضوع گفت و گو باشد، امّا نمیتواند معیار نهایی حقیقت سیاسی قرار بگیرد. اینکه من از یک رنگ خوشم میآید و دیگری از رنگی دیگر، هنوز هیچکدام را صاحب حقیقت نمیکند. سیاست هنگامی جدّی میشود که اختلاف سلیقه ها به اختلاف در باره اصول، حقوق، آزادی و شیوه اداره زندگی مشترک انسانها تبدیل شود و بعد بتوان برای این اختلافها استدلال آورد، پاسخ شنید و پاسخ داد؛ وگرنه اگر سیاست را تا حد کلککلکلل میان هواداران پایین بیاوریم، چیزی جز هواداری باقی نمیماند و هواداری نیز، اگر از عقل جدا شود، خیلی زود به تعصّب تغییر شکل میدهد. یا منظور از حضور تشکیلات سیاسی گوناگون در عرصه سیاست این است که انسانهای متفاوت، با نگرشها و راه حلهای متفاوت، دور یک میز بنشینند و برای معضلات واقعی جامعه با یکدیگر رایزنی کنند یا اینکه هر کس خود را تنها ناجی مردم و مالک انحصاری حقیقت بداند و تصوّر کند که مردمان ایران از بدو تولّد تا دم مرگ، فقط یک وظیفه دارند: اطاعت از نسخه ای که او برایشان پیچیده است. در حالت دوم، دیگر نام حزب و ایدئولوژی و چپ و راست چندان اهمیّتی ندارد. مستبد، اگر مستبد باشد، چه با پرچم سرخ وارد شود، چه با پرچم سبز، چه با کراوات و کت و شلوار و چه با یونیفورم و مدال، در نهایت همان موجودی است که آزادی دیگران را هزینه آرامش خودش میکند. این همان جاییست که باید فریب لباس را نخورد. پاشا، اگر چه ممکن است که لباسش را عوض کند، امّا با تعویض لباس از پاشا بودن دست نمیکشد. کسی که مردمان ایران را «عوام کالانعام» میخواهد، حتّا اگر هزار بار واژه «مردمان» را در سخنانش تکرار کند، در حقیقت هنوز همان پاشای قدیمی است؛ فقط بلندگویش مدرنتر شده است. تاریخ هم به اندازه کافی از این نمایشها دیده است. کسانی که با وعده رهایی آمدند و پس از رسیدن به قدرت، چنان به آزادی مردم علاقه مند شدند که اول خود آزادی را از میان برداشتند تا مردم بتوانند با خیال راحت آزاد باشند!.
ملاک سنجش گرایشهای سیاسی نباید این باشد که خودشان چه نامی بر خود گذاشته اند؛ بلکه باید دید با حقوق فردی و حقوق عمومی چه نسبتی دارند. باید پرسید که با آزادی مخالفین خود چه میکنند، با قدرت چگونه رفتار میکنند، آیا برای قدرت، حدّ و مرز قائلند، آیا به حقّ انتخاب دیگران احترام میگزارند و آیا حاضرند روزی که مردم نخواستندشان، بدون آنکه کشور را به گروگان بگیرند و قتل عامهای دیماهی راه بیندازند، خاورانها را آباد و وسیع کنند، کنار بروند. کسی که پیش از رسیدن به قدرت از آزادی سخن میگوید، هنوز چیزی را ثابت نکرده است. آزمون واقعی از روزی آغاز میشود که قدرت در دست اوست و میتواند آزادی دیگران را محدود کند. آنجا دیگر شعار به درد نمیخورد؛ بلکه رفتار سخن میگوید.
اگر تقسیم بندی چپ و راست و لیبرال و سبز و محافظه کار و غیره و ذالک صرفا برای تحقیق، شناخت و طبقه بندی گرایشهای سیاسی باشد، چه باک؟. دانش برای فهم پدیده ها به نامگذاری نیاز دارد. امّا نامگذاری وقتی خطرناک میشود که از وسیله شناخت به وسیله حذف تبدیل شود. آنجا دیگر «راست» و «چپ» اصطلاح سیاسی نیستند؛ بلکه تبدیل میشوند به سنگهایی که هر کس برمیدارد تا به سر دیگری بکوبد و البته در این مرحله معمولا کسی دیگر نمیپرسد چه کسی حقّ دارد؛ بلکه مهم این است که چه کسی سنگ بزرگتری در دست دارد!.
اگر قرار باشد که عرصه سیاست به میدان جنگ دائمی تبدیل شود و هر تشکیلات سیاسی، گرایش دیگر را نه رقیب؛ بلکه دشمن بالفطره بداند، چه بهتر که یکباره همه این بساط را جمع کنیم و امور را بسپاریم به یک مستبد تمام عیار؛ «مثلا استالین یا رهبر کره شمالی!» دست کم در آن صورت تکلیف روشن است و کسی لازم نیست صبح تا شب در باره تفاوت چپ و راست و میانه و افراط و تفریط بحث کند. وقتی یک نفر صاحب همه چیز باشد، دیگر رقابت سیاسی هم معنایی ندارد حتّا پشه بیچاره هم باید پیش از وزوز کردن مطمئن شود که مبادا حواسش از بابای «کیم جونگ اون» پرت شود و خدای ناکرده مرتکب جرم سیاسی شده باشد!. این البته طنز ماجراست. تراژدی آنجاست که انسانها گاهی برای فرار از اختلاف، آنچنان شیفته وحدت میشوند که در نهایت همه اختیار خود را به یک نفر تحویل میدهند. اصل مسئله امّا بسیار ساده تر و در عین حال بسیار دشوارتر از این دعواهاست. انسان چه حقّی دارد و قدرت تا کجا حقّ دارد به آن تجاوز کند؟. اگر این پرسش را کنار بگذاریم، تمام بحثهای دیگر میتوانند تبدیل به بازی با کلمات شوند. چپ به همان اندازه در موازنه سیاسی اهمیّت دارد که راست و لیبرال و سبز و دیگر گرایشها، به شرط آنکه هیچکدام خود را مالک مردمان ایران و صاحب حقیقت مطلق و مالک ایران ندانند. جامعه سالم، جامعه ای نیست که همه در آن یک جور فکر کنند؛ بلکه جامعه سالم، آنست که انسانها بتوانند متفاوت فکر کنند و در عین تفاوت، حقوق یکدیگر را به رسمیّت بشناسند و ارج گزارند.
سیاست را میتوان به آشپزخانه ای تشبیه کرد که در آن هر ماده ای کار خودش را انجام میدهد. زردچوبه و فلفل و تخم گشنیز و حرارت و دنبه و گوشت و پیاز، هر کدام به اندازه ای در خوشمزگی غذا نقش دارند همانطور که دکمه و زیپ و جیب و آستر و برش و مدل، هر کدام بخشی از کارکرد لباس را میسازند. مصیبت از آنجا آغاز میشود که یکی از این اجزا ناگهان دچار توهّم عظمت شود و تصوّر کند که نه تنها خودش کل غذاست؛ بلکه تمام آشپزخانه و حتّا صاحبخانه هم باید تحت آمریّت او باشد! عین ولایت گیوتینداران الهی. در سیاست نیز هیچ گرایشی به تنهایی تمام جامعه نیست و هیچ تشکیلات سیاسی حقّ ندارد خود را مترادف با «جامعیّت مردمان» بداند.
پس بهتر است که به جای پریدن به همدیگر، در باره اصول بیندیشیم. بهتر است که مردمان ایران بتوانند رفتار گرایشهای سیاسی را ببینند، آنها را با یکدیگر مقایسه کنند و بعد داوری کنند که چه کسی به حقوق آنان نزدیکتر است و چه کسی، زیر هر عنوان و با هر پرچمی، از اصل مسئله منحرف میشود. جامعه را نمیشود برای همیشه با هیجان و شعار و دشمنسازی اداره کرد. مردمان ایران ممکن است که مدّتی فریب هیاهو را بخورند، امّا خستگی از نزاعهای بیحاصل دیر یا زود خودش را نشان میدهد؛ زیرا دیر یا زود، انسان از خودش خواهد پرسید که اینهمه دعوا برای چه؟. من در میان اینهمه «چپ» و «راست» کجا ایستاده ام؟. حقّ من کجاست؟ آزادی من کجاست؟. چه کسی قرار است از حقوق من دفاع کند و مهمتر از آن، چه کسی قرار است وقتی که قدرت پیدا کرد، از تجاوز به حقوق من خودداری کند؟. شاید سیاست از همینجا آغاز شود؛ یعنی از لحظه ای که انسان دیگر فریب نامها را نمیخورد و به جای پرسیدن اینکه «او چپ است یا راست؟» میپرسد که «او با حقّ من و حقوق عمومی چه میکند؟». شاید این همان پرسشی باشد که بسیاری از دعواهای پر سر و صدا را ناگهان بیصدا میکند؛ چونکه وقتی معیار، حقوق انسان باشد، دیگر پرچم چندان مهم نیست؛ بلکه آنچه که اهمیّت دارد دستی است که پرچم را در دست گرفته و رفتاری است که با قدرت انجام میدهد. آدمها را نباید از روی تابلویی که بر سر در خانه خود آویخته اند، سنجید؛ بلکه باید دید وقتی که درِ قدرت را به رویشان باز میکنند، با آزادی دیگران چه میکنند. در غیر این صورت، ممکن است که سالها در باره چپ و راست، افراط و اعتدال و هزار عنوان دیگر بحث کنیم و سرانجام متوجّه شویم که تمام این مدّت، در باره «نامها» حرف زده ایم و از «معنا» غافل مانده ایم؛ یعنی اینکه در باره سایه ها جنگیده ایم و لشگر کشی کرده ایم و خود واقعیّت را ندیده ایم و این شاید تلخترین طنز سیاست باشد. گاهی انسانها آنقدر سرگرم اثبات این میشوند تا ثابت کنند که دیگران اشتباه میکنند؛ طوری که دیگر فرصت نمیکنند بپرسند خودشان برای چه چیزی دُرُست میگویند و دُرُست رفتار میکنند.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

جمعه, 11.09.2026 - 18:29 پیوند ثابت