دلتنگی را،
نمیتوانم به زبان روزمره بازگو کنم. یا باید آنرا سرود یا رمان نوشت و فیلم ساخت، دلتنگی برای ما که خواسته یا ناخواسته در دور دستها گیر افتادهابم.
از کوچ من نزدیک به ۱۵ سال گذشته، بسیار سختتر از چیزی که در تصورم میگنجید.
دلتنگی،
شرابِ کهنه نیست
که بنوشی و بیخیال شوی؛
ردِّ بارانیست
که از شیشهٔ پنجره پایین میلغزد
دلتنگی،
عکسی قدیمیست
که هر بار نگاهش میکنی،
کودکی، جوانی
یا بزرگسالیشان
از قاب بیرون میآید؛
دلتنگی،
صدای خندهٔ شیرینیست
که از پشتِ پشت کوهها و درهها
به حسرت تو میرسد،
دلتنگی،
موجیست
که هر بار
بلندتر از پیش
به صخرهٔ سردِ تنهایی دلت میکوبد؛
نه صخره فرو میریزد،
نه دریا آرام میگیرد.
دلتنگی،
ستارهایست بی دنباله
کم نور و غریبانه در چاه
دلتنگی،
این است که
عزیزانت میخندند، بزرگ میشوند،
پیر میشوند،
و تو هم دستت کوتاهترین دست دنیاست
رد دلتنگی اما،
نه از شیشه پاک میشود،
نه از دریا فروکش میکند،
نه به تاریکی عادت میکند؛
فقط یک روز
چشم باز میکنی
و میبینی
آب از پنجرهها گذشته،
قابها را پوشانده،
و تمام خانه
در تسخیر آدمهاییست
که دوستشان داری
بعد،
دلتنگی مثل تاولی کهنه
در گلوی زخمیات
میترکد د د د د د د د د
فرانک مستوفی
۸/۹/۲۰۲۶
#ایران #دلتنگی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!