هویت ملی در یک تعریف معنایی، بازنمایی ذهنی و احساس تعلق عمیق فرد به یک جامعه تحت عنوان "ملت" است که بر پایه فهم مشترک از نمادها، ارزشها، تاریخ، زبان و جغرافیای مشترک بنا میشود. اما این "هویت ملی" در روند تاریخی فرهنگی خود دستخوش تحول یا کاملاً دگرگون می شود. از نگاه معنا شناختی، هویت ملی یک ساختار ذاتی نیست، بلکه یک برساخت اجتماعی و معنایی است که در این "برساخت" هویت تازه انسان شکل می گیرد.
نماد ملی "شیر و خورشید" میراثی تاریخی فرهنگی از قرون گذشته است. در سوی دیگر، خیزش انقلابی "زن، زندگی، آزادی" یک نوزایی فرهنگی با محوریت ارزشهای فردیت است، مفهومی که پیش از این در سراسر فرهنگ سنتی ما، ما به ازای خارجی نداشتهاند. به همین جهت، نمادهای ملی و الگوهای پیشین گذشته برای بقای خود ناگزیرند خود را با ارزشهای نوین زمانه تطبیق دهند و یا محو گردند.
اگر بپذیریم که انسان در مقاطع مختلف تاریخی آفریننده ارزشهای انسانیِ خود است، پس باید نتیجه گرفت که نمادهای کهن نمی توانند به خودی خود سخنگوی نوزایی ارزشهای امروزین بشر باشند، بلکه صرفاً امکان تطبیق با آنها را دارند. برای نمونه در الگوی باستانی "ایرانشهری"، فرد و فردیت معنا و جایگاهی ندارد، حال آنکه مضمون اصلی خیزش انقلابی "زن، زندگی، آزادی" دقیقاً بر پایه فردیت استوار است. به قول معروف، "میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است".
باری، آنچه از نوزایی معنایی و مفهومی "انقلاب زن، زندگی، آزادی" مشخص و قابل مشاهده است، شکلگیری هویتی تازه و در حال تکوینی است که دیگر نمی توان آن را در چارچوب الگوها، ارزشها و هویتهای دینیِ بهجامانده از گذشته، چه در شکل باستانی و چه در شکل اسلامی آن، تعریف کرد. این هویت تازه، نه ادامه هویتهای پیشین، بلکه حاصل گسستی معنایی از آنهاست. گسستی که در متن زندگی اجتماعی و تجربه فرهنگی تاریخی ایرانیان در حال شکلگیری است.
اهمیت این تحول در آن است که "انقلاب زن، زندگی، آزادی" صرفاً اعتراضی سیاسی به یک حکومت یا واکنشی به یک وضعیت اجتماعی نیست؛ بلکه در معنایی عمیقتر، نشانه دگرگونی در دستگاهی از معناها و ارزشهایی است که تا امروز بر فهم ما از انسان، جامعه، آزادی و هویت سایه افکندهاند. از همین رو، هویتی که در بطن این جنبش در حال شکلگیری است، نمی تواند خود را با بازگشت به الگوهای هویتی گذشته توضیح دهد؛ نه با احیای هویت دینی باستانی و نه با بازسازی هویت اسلامی.
این هویت هنوز به کمال نرسیده و در مرحله شکلگیری و آزمون خویش است. اما درست در همین مرحله نضج و تکوین، نشانههای اساسی آن آشکار شده است. فاصله گرفتن از هویتهای موروثی، عبور از تقدس های فرهنگی و گشودن چشم اندازی تازه در برابر انسان ایرانی. از این منظر، "زن، زندگی، آزادی" را باید بیش از یک شعار سیاسی، پدیدهای معنایی و فرهنگی دانست؛ پدیدهای که در صورت تداوم و تعمیق، الگوی معین خود را خواهد ساخت و هویتی را پدید خواهد آورد که دیگر برای تعریف خویش نیازمند بازگشت به گذشته نیست.
نیکروز اعظمی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
نیم شرح بی شرح!
درود بر آقای جاویدان گرامی،
تحشیه ای برای اختتام بیهودگی!
من واقعا دلیلی نمیبینم که بخواهم با کسانی وارد بحث و مشاجره شوم که اساسا توانایی آوردن یک استدلال منطقی و منسجم را ندارند. بحث، زمانی معنا پیدا میکند که دو طرف، ولو با اختلاف نظر بسیار جدّی، دستکم بر سر این اصل ابتدایی توافق داشته باشند که برای اثبات یک ادّعا، «دلیل» لازم است و صرفِ اطمینان به دُرُست بودن نظر خود، هنوز به معنای دُرُست بودن آن نظر نیست.
برداشتهای شخصی شما و امثال شما از سخنان من، تا زمانی که در آنها نشانهای، ولو بسیار خُرد و کوچک، از استدلال، منطق و ارتباط با اصل موضوع وجود داشته باشد، برای من محترم و حتّا شایان تأمل است. امّا وقتی که استدلال، غایب باشد و جای آن را خودبزرگ پنداری، پیشداوری و خط و نشون کشیدن و چاله میدونی بازی و هنوز منا نشناختی که چه زنجیر پاره کنی هستم و نوعی اعتماد به نفس عجیب و غریب بگیرد، دیگر واقعا چیزی برای بحث باقی نمیماند. در چنین شرایطی، حتّا اگر طرف مقابل خود را خداوندگار تمام علوم دانشگاههای روی زمین و، برای اطمینان بیشتر، صاحب کرسی افتخاری در دانشگاههای مریخ و مشتری هم بداند، باز هم حرف بی استدلال برای من پشیزی ارزش ندارد. اعتبار یک سخن از جایگاه اجتماعی، شهرت، تعداد مدرک تحصیلی، میزان ادّعا یا بلندی صدای گوینده نمیآید؛ بلکه از استدلالی میآید که بتواند در برابر پرسش و نقد دوام بیاورد. حقیقت، خلاف بعضی مدّعیان حقیقت، نیازی به محافظ شخصی و تشریفات نظامی ندارد.
در سایت «ایران امروز» نیز، تا آنجا که به من مربوط است، به هر کسی که حتّا یک کلمه در باره نوشتههایم نوشته، پاسخ دادهام. اینکه مدیر محترم آن سایت، به هر دلیلی که خودشان برای آن دارند، مطالب و پاسخهای مرا منتشر نمیکنند، مسئلهای است که طبیعتا به خود ایشان مربوط است و من هم قصد ندارم وارد ملاحظات مدیریّتی ایشان شوم. هر کس اختیار سایت خودش را دارد، همانطور که هر کس اختیار برداشت خودش را از واقعیّت دارد، هر چند که اختیار خودِ واقعیت را ندارد.
اتفاقا همان ادّعایی را که شما مطرح کردهاید، پاسخ دادهام. چون پاسخ من در «ایران امروز» منتشر نشد [جهت راستی آزمایی میتوانید از مدیر محترم سایت ایران امروز بپرسید. همینطور میتوانید در پای مقالات خودم نگاهی بیندازید و آن را پیدا کنید]، آن را در همین سایت «ایران گلوبال»، در زیر مقاله خودم، با دادن لینک به مطلب شما منتشر کردم. بنابر این پاسخ وجود داشته و دارد. اگر کسی واقعا دنبال پاسخ باشد، کافی است آن را بخواند؛ اگر هم صرفا دنبال تأیید پیشداوری خودش باشد، طبیعتا خواندن پاسخ هم چندان کمکی به او نخواهد کرد.
کسانی که مرا میشناسند، میدانند که من معمولا از پاسخ دادن طفره نمیروم و اهل کوتاه آمدن هم نیستم. امّا میان «پاسخ ندادن از روی ناتوانی» و «پاسخ ندادن از روی تشخیص» فاصله بسیار زیادی وجود دارد. من اگر ببینم طرف مقابل اهل استدلال است، حتّا اگر با تمام نتیجهگیریهایش مخالف باشم، با او بحث میکنم؛ چون اختلاف نظر، وقتی بر پایه عقل و دلیل باشد، نهتنها آزار دهنده نیست؛ بلکه میتواند آموزنده هم باشد. آدم، گاهی از مخالف منطقی خودش بیشتر از موافق غیرمنطقیاش میآموزد.
امّا اگر طرف مقابل به جای پاسخ دادن به اصل موضوع، مدام به حاشیهها، برداشتهای شخصی، سوءتفاهمهای ساخته و پرداخته ذهن خودش و مسائلی که هیچ ارتباطی با بحث اصلی ندارند گلاویز شود، ادامه دادن چنین گفت و گویی دیگر اسمش «بحث» نیست. بیشتر شبیه این است که کسی وسط مسابقه فوتبال، ناگهان تصمیم بگیرد در باره کیفیّت آسفالت خیابان کنار ورزشگاه با داور بحث کند و بعد هم انتظار داشته باشد که دیگران تحت تأثیر استدلالهای او قرار بگیرند!.
به همین دلیل، گفت و گویم را با شما مختومه تلقی میکنم. البته شما کاملا آزاد هستید هر مقدار که مایلید از انواع «مسترابهای» موجود در جهان را در اینجا بر سر و روی من تخلیه کنید. این هم بخشی از آزادی بیان است و من برای آزادی بیان، حتّا وقتی علیه خودم به کار گرفته شود، احترام قائلم. فقط یک تفاوت کوچک وجود دارد: این بار پاسخی از من دریافت نخواهید کرد.
نه به این دلیل که پاسخی ندارم؛ بلکه دقیقا به این دلیل که تشخیص دادهام ادامه دادن این بحث، اتلاف وقت است. آدم اگر بخواهد به هر صدایی پاسخ بدهد، دیر یا زود خودش تبدیل به بخشی از همان هیاهو میشود و من علاقهای ندارم که عقل و وقت خود را صرف اثبات این موضوع کنم که چرا باید با کسی بحث کرد که هنوز میان «ادّعا» و «دلیل» تفاوتی قائل نشده است.
به گمان من، یکی از دشوارترین مراحل بلوغ فکری انسان اینست که بفهمد «من مطمئنم» با «من دُرُست میگویم» دو گزاره کاملا متفاوتند. اولی در باره وضعیّت روانی گوینده است و دومی نیازمند دلیل. انسان میتواند با نهایت اطمینان اشتباه کند همانگونه که میتواند با تردید، به حقیقتی نزدیک شود. مشکل از جایی آغاز میشود که اعتماد به نفس غلیظ، جای استدلال را میگیرد و آدم تصوّر میکند که چون خودش به چیزی یقین دارد، جهان نیز موظّف است با او هم نظر باشد.
بنابراین شما میتوانید همچنان بر مواضع خود پافشاری کنید و حتّا اگر مایل باشید، از سکوت من نیز هر تفسیری که دوست دارید استخراج کنید. انسان، موجود عجیبی است؛ زیرا گاهی حتّا از سکوت دیگری هم برای اثبات نظریّه خودش استفاده میکند. امّا از سوی من، این بحث تمام شده است.
بعضی گفت و گوها را باید ادامه داد تا حقیقت روشن شود. بعضی دیگر را باید متوقّف کرد تا حقیقت، بیش از این قربانی گفت و گوی زائد نشود. سکوت همیشه نشانه نداشتن پاسخ نیست؛ بلکه گاهی آخرین شکلِ احترام به عقل و شعور و فهم و ادب و تجربه خویشتن است.
همین.
شاد زی و خوشکام باشد!
فرامرز حیدریان
جناب آدم در یک جا اشتباه…
جناب
آدم در یک جا اشتباه تایپ میکند، احتمال تایپ یک اشتباه آن هم از جانب شما که خیلی اِعرابی هستید در دو جای متفاوت و بر روی دو برگ مختلف بعید است. اسم را اشتباه خواندید و اشتباه نوشتید.
مساله این نیست که شاد زی از کجا آمده مساله این است که با سلام گرم و نرم شروع میکنید بعد مشتی توهین تحویل میدهید به یک «شاد زی» مثل استامپ پای آن میزنید. توضیح بیشتر لازم ندارد.
لحن شما بسیار متکبرانه است. من استدلالهای زیادی در برابر حرفهای شما دارم، شمایی که میخواهید به مخاطبی که نادان میپندارید «بفهمانید» و «تفهیم» کنید. یک بار جواب آن بحث مسخرهی شما در مورد قانون و «سبیل گرو گذاشتن» را در سایت «ایران امروز» دادم که دمب مبارک را روی کولتان گذاشتید و جیم شدید و از آن روز «تحشیه نویسی» در آن سایت را تعطیل کردید.
در اینجا منصفانه نمیدانم که بحث اصلی یک نویسنده دیگر را، چه با مطلب او همسو باشم و چه نباشم، به گروگان بگیرم و آن را به گفت فرنگیها hijack کنم. در موقع مقتضی جواب این جوجه هایدگر بازیها و توهینهایی را که چپ و راست قلمی میکنید خواهم داد. پیش از شما دیگرانی بودند که مرا دستکم گرفتند و پشیمان شدند. خیال نکنید خیلی مستدل هستید، آدمهای متکبر را خیلی راحت میتوان ادب کرد چون ایگوهای ضربهپذیر دارند، این های و هوی هم بیشتر برای پوشاندن همان مسایل است.
متاسفانه این سایت قابلیت بلاک کردن ندارد وگرنه ترجیح میدهم خودم را دهان به دهان افراد خود گندهبین نکنم.
بدون شرح کشّاف!
درود بر آقای جاویدان گرامی،
توضیحی به شدّت مینیمالی و قصارگونه!
خطای تایپی در این سایت و سایتهای دیگر، نه جُرم است، نه توهین، نه متلک به مخاطب؛ مگر اینکه کسی برای نداشتن و کمبود استدلال، ناچار باشد از «ملّانقطیگری» کمک بگیرد. امکانات تصحیح در بخش نظرات نیز محدود یا به عبارت دیگر، ناممکن است؛ هر چند که در متون منتشر شده، داستان فرق میکند و میتوان اصلاحات کرد.
کسانی که نوشتهها و نظرات مرا پیگیری میکنند، به خوبی میدانند که حتّا اعرابگذاری را تا حدّ وسواس رعایت میکنم تا خواننده ،گرفتار غلطخوانی نشود. بنابر این اگر این مته به خشخاش گذاشتن شما صرفا برای خالی نبودن عریضه مطرح شده است، نوش جان؛ ایرادی نیست. فقط بهتر است «نقطه» را با «استدلال» اشتباه نگیریم؛ این دو، حتّا از دور هم خویشاوند نیستند.
و در باره «شاد زی و دیر زی»: این جمله فقط آرزوی شخصی من برای دیگران نیست تا بشود بابتش از من حسابکشی کرد؛ بلکه بخشی اساسی از فرهنگ ایرانیان و زبان اصیلیست که در سخن رودکی بزرگ به یادگار مانده و قرنها پیش از ما، برای هر انسانی که نفس میکشد آرزویش کردهاند.
باقیاش میماند برای کسانی که وقتی حرفی برای گفتن ندارند، دستکم یک غلط تایپی برای گرفتن پیدا میکنند.
همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دو جا اسم من را جاودان…
دو جا اسم من را جاودان نوشتید. نام فامیل من «جاویدان» هست نه جاودان. بین این دو تفاوتی هست. نام یک مشخصه است که دو فرد متفاوت را از هم جدا میکند. شما از بس مشتاق صفحه سیاه کردن هستید حتا یک نام را درست نمیتوانید بخوانید.
اگر میخواهید متکلم وحده باشید و بدون کوچکترین ملاحظهای برای همکاران و نویسندگان دیگر ۲۰۰۰ کلمه دیگر هم اینجا ردیف کنید، بفرمایید.
ما همه این سرای سپنجی را پشت سر میگذاریم و میرویم و تنها یادگارهایی از خود به جا میگذاریم. یادگار ما تنها در کلمات نیست در رفتار نیز هست. اینکه شما تلاش میکنید با نوشتن حجم زیاد تمام مکالمههای دیگر را تحتشعاع قرار دهید روش پسندیدهای نیست.
بعد از این بیملاحظگیها نوشتن شعار شاد زی در ته نوشته اگر نه باسمهای فکاهی بنظر میرسد.
فهمیدن و فهماندن!
درود بر آقای جاودان گرامی،
توضیحی نه چندان مختصر، امّا شاید تفصیلی!
عرض شود که مسئله «مختصرگویی» و مسئله «تفهیم»، دو مقوله کاملا متفاوت از یکدیگرند و ظاهرا بعضیها هنوز این تفاوت ساده را متوجّه نشده اند. مختصر گفتن، یک شیوه بیان است، امّا تفهیم کردن، یک غایت است. ممکن است که آدمی یک مطلب را در سه کلمه بگوید و هیچکس چیزی از آن نفهمد و ممکن است که برای تفهیم همان مطلب، ناچار شود سه صفحه، سی صفحه یا حتّا سیصد صفحه بنویسد. بنابر این، کوتاه بودن سخن، هیچ تضمینی برای عمیق بودن فهم ندارد؛ مگر اینکه کسی گمان کند که عقل و شعور هم بر اساس تعداد کلمات مصرف شده محاسبه میشوند!. در جایی که ایما و اشاره، کنایه، تلویح و یک جمله کوتاه بتواند مقصود را منتقل کند، طبعا آدم عاقل بیش از آن نمینویسد. امّا وقتی که موضوع از جنس مسائلی است که پشت هر معلول، علّتی خوابیده و پشت هر علّت نیز علّت دیگری، دیگر نمیشود به چند کلمه قصار پناه برد و بعد هم با ژست فضل و دانایی اعلام کرد که «بقیه اش را خودتان بفهمید»! این دیگر ایجاز نیست؛ بلکه گاهی فرار از توضیح است. من که سطح آگاهی، میزان تشخیص، قدرت تحلیل، پیشفرضهای ذهنی و نیروی تمییز و تفکیک فرد فرد انسانها را در آزمایشگاه نبرده ام و با دستگاه مخصوصی اندازه نگرفته ام تا بدانم که لولهنگ فهم هر کسی دقیقا چقدر آب برمیدارد، در نتیجه، ناچارم که بر اساس یک برآورد کلّی سخن بگویم. نه میتوانم فرض کنم همه مخاطبان «سقراط» هستند و نه منطقی است همه را در حد کسی فرض کنم که هنوز میان «دلیل» و «ادّعا» تفاوتی نمیبیند. پس یک میانگین انسانی در نظر گرفته میشود و توضیح، متناسب با آن ارائه میگردد. حالا اگر کسی با دیدن چند پاراگراف توضیح اضافه، احساس کند به شعور او توهین شده، شاید بد نباشد یک لحظه از خودش بپرسد که نکند آنچه که او «زیاده گویی» مینامد، همان چیزی باشد که دیگری «تفهیم» مینامد؟ و نکند مشکل از طولانی بودن نوشته نباشد؛ بلکه از این باشد که موضوع، برخلاف حوصله او، واقعا ساده نیست؟.
مطالبی که من مینویسم، اصولا برای پُر کردن صفحات سایتها، زیاد کردن حجم محتوا، بالا بردن آمار بازدید یا رونق دادن به بساط اینترنت نیست. این حرفها اگر مخاطبی داشته باشند، برای آن کسی است که واقعا میخواهد بداند؛ یعنی کسی که میخواهد از پوست مسئله عبور کند و به استخوان آن برسد؛ یعنی کسی که به «چه شد؟» قانع نیست و میپرسد «چرا شد؟» و اگر پاسخ «چرا» را هم گرفت، باز میپرسد «چرا چنین شد؟». خواندن این مطالب هم کاملا اختیاری است. کنار نوشته هایم نه هفت تیر گذاشته ام، نه مامور مسلّح ایستاده، نه گیوتینی در انتهای صفحه تعبیه شده که اگر کسی تا آخر نخواند، سرش را بزنند!. هر کسی مختار است که بخواند، نخواند، رد شود، بی اعتنا باشد، خوشش بیاید یا اصلا آن را به درد نخور بداند. من برای آزادی انتخاب خواننده احترام قائلم. امّا یک نکته را هم نمیشود نادیده گرفت. کسی که واقعا بخواهد بداند، از طولانی بودن مسیر شکایت نمیکند؛ زیرا دنبال مقصد میگردد. اگر من «بحارالانوار» هم بنویسم، آن کسی که حقیقتا در پی فهمیدن باشد، خواهد خواند؛ یا ذخیره خواهد کرد، چاپ خواهد گرفت، کپی خواهد کرد و در فرصتی مناسب سراغش خواهد رفت. چون برای او مسئله، تعداد صفحات نیست؛ مسئله اینست که در انتهای آن صفحات چه چیزی نصیبش میشود.
اما از طرف دیگر، اگر تمام آدمهای دنیا را بیکار بیکار کنیم و من فقط سه کلمه بنویسم: «دیروز باران آمد»، کسی که نخواهد بخواند، همان سه کلمه را هم نخواهد خواند. پس لطفا مشکل را جای دیگری جستجو کنیم. گاهی مسئله، طولانی بودن متن نیست؛ بلکه کوتاه بودن حوصله مخاطب است. گاهی مسئله، دشواری نوشته نیست؛ بلکه سهولت طلبی ذهن خواننده است. و گاهی هم، بی رحمانه تر اگر بخواهیم بگوییم، آدمی آنقدر به «سریع فهمیدن» عادت کرده که دیگر حوصله «دُرُست فهمیدن را» ندارد!. این دو، یکی نیستند. فهمیدن، کار ذهن است و کار ذهن، خلاف کار چشم، همیشه با یک نگاه تمام نمیشود. اگر قرار بود که تمام مسائل بزرگ بشری را بتوان با یک جمله قصار حل کرد، احتمالا تاریخ اندیشه بشر باید بسیار کوتاه تر از این میبود. «کارل مارکس» اگر میخواست صرفا جمله ای کوتاه به یادگار بگذارد، میتوانست بگوید: «تاریخ بشر، تاریخ مبارزه طبقاتی است» و تمام. امّا اگر قرار بود این گزاره واقعا فهمیده شود، نه اینکه فقط نقل قول شود و زیر عکس و پروفایل و پوستر نوشته شود، ناچار بود هزاران صفحه [بیش از سی و پنج هزار صفحه در مجموعه آثارش منهای چرندیات انگلس البته!) بنویسد تا توضیح دهد که منظورش از تاریخ چیست، طبقه چیست، مبارزه چیست، مناسبات تولید چه نقشی دارند و انسانها چگونه در ساختارهای اجتماعی قرار میگیرند.
همینطور «مارتین هایدگر» نیز یک عمر با پرسشهایی کلنجار رفت که در ظاهر میتوان آنها را در چند کلمه خلاصه کرد؛ از جمله همین پرسش که «فکر کردن یعنی چه؟» خب، لابد اگر کسی ملاک فهم را تعداد کلمات بداند، باید به هایدگر هم میگفت: «برادر من! سوال را یک بار پرسیدی؛ چرا اینهمه صفحه سیاه کردی؟». [بیش از پنجاه هزار صفحه، مجموعه آثار هایدگر]. اما مسئله دقیقا همینجاست. یک جمله ممکن است که کوتاه باشد، امّا معنای آن کوتاه نباشد. یک پرسش ممکن است که پنج کلمه باشد، امّا عمق آن از هزاران صفحه بیشتر باشد و برعکس، ممکن است که آدمی هزاران صفحه بنویسد و در تمام آن هزاران صفحه، یک اندیشه حسابی پیدا نشود. بنابر این دعوا بر سر «کم نویسی» یا «خروار نویسی» نیست. خروار کلمه، به خودی خود فضیلت نیست؛ همانطور که سه کلمه هم به خودی خود حکمت نیست. مسئله، نسبت میان موضوع، معنا، مخاطب و ظرفیّت فهم و شعور مخاطب است. بعضی از آدمها با یک اشاره میگیرند مطلب را. بعضی با یک مثال. بعضی با توضیح. بعضی با چند بار توضیح و بعضی را اگر مثنوی هفتاد من هم برایشان بخوانی، آخر کار هنوز باید برایشان توضیح بدهی که «لیلی» اسم یک زن است یا اسم یک «مرد»!
این دیگر مشکل ادبیات و مختصر نویسی یا خروارنویسی نیست. مشکل، گاهی در دستگاه گیرنده است. فرستنده هر چقدر هم سیگنال بفرستد، وقتی گیرنده روی موج دیگری تنظیم شده باشد، چیزی دریافت نمیشود و اینجا همان جاییست که آدم باید میان «نفهمیدن» و «نفهماندن» فرق بگذارد. هر چیزی را نمیتوان به کوتاه ترین شکل ممکن فهماند همانطور که هر کسی را نمیتوان با طولانی ترین توضیح ممکن به فهم رساند.
تفهیم، یک معامله دو طرفه است: نویسنده باید روشن بگوید، امّا خواننده نیز باید ظرفیّت شنیدن و اراده فهمیدن را داشته باشد. نویسنده نمیتواند به جای مخاطب فکر کند. نمیتواند به جای او تمرکز کند. نمیتواند به جای او پیشفرضهای ذهنی اش را کنار بزند. نمیتواند به جای او کنجکاو شود و از همه مهمتر، نمیتواند به جای او بخواهد که بفهمد. اینجاست که بعضی اعتراضها به طولانی بودن نوشته، کمی خنده دار میشوند. چون گاهی آدمی، ده صفحه توضیح را «زیاده گویی» میداند، امّا برای دهها ساعت سرگرمی بی هدف، ویدئو، حاشیه، شایعه و حرفهای بی خاصیّت، نه وقت کم میآورد و نه حوصله. پس شاید بهتر باشد پیش از آنکه از نویسنده بپرسیم که «چرا اینهمه نوشتی؟» یک بار هم از خودمان بپرسیم: «چرا برای فهمیدن، اینقدر کم حوصله ام؟».
این پرسش، شاید از تمام نوشته های طولانیتر باشد؛ زیرا مشکل بشر امروز همیشه کمبود اطّلاعات نیست؛ بلکه گاهی وفور اطّلاعات است بدون میل به فهمیدن. همه میخواهند «بدانند»، امّا کمتر کسی حاضر است «بفهمد». دانستن، ممکن است که با یک جمله حاصل شود، امّا فهمیدن، گاهی یک عمر زمان میبرد. نزدیک به پنجاه سال طول کشید تا خوبترین خوبان جامعه ایرانیان؛ بویژه پر مدّعاترینشان بفهمند که خمینی خبیث منظورش از «حکومت اسلامی و ولایت فقیه» چیست؟. شاید بد نباشد این را هم اضافه کنم که کوتاه نویسی، وقتی ارزشمند است که حاصل فهم باشد، نه حاصل ناتوانی از توضیح. همانطور که مفصّل نویسی نیز زمانی ارزشمند است که هر جمله، چیزی بر فهم بیفزاید؛ نه اینکه نویسنده صرفا کلمات را روی هم تلنبار کند تا خلاء اندیشه اش را پشت انبوه واژه ها پنهان کند.
بنابراین نه هر کس کوتاه نوشت، حکیم است و نه هر کس مفصّل نوشت، پرگو. گاهی یک جمله، چکیده یک عمر اندیشیدن است و گاهی هزار صفحه، فقط هزار صفحه است. در هر صورت، امیدوارم که از این صراحت لهجه من ناراحت و دلخور نشوید. مسئله این نیست که من چقدر نوشته ام. مسئله این است که موضوع چه اندازه عمق دارد و مخاطب تا کجا میخواهد در آن عمق فرو برود. اگر کسی فقط تا مچ پا داخل آب میرود، نباید از دریا شکایت کند که چرا کف دریا پیدا نمیشود! و اگر کسی واقعا قصد شنا کردن دارد، دیگر از اینکه آب از یک لیوان بیشتر است، شکایت نمیکند. بنابر این، نوشته را میتوان نخواند همانگونه که میتوان اندیشیدن را نیز به تعویق انداخت. امّا اگر کسی واقعا مدّعی فهمیدن است، بهتر است پیش از اعتراض به «زیادی کلمات»، لحظه ای به «کمبود فهم» هم مشکوک و مظنون شود؛ چونکه گاهی مسئله این نیست که نویسنده زیاد گفته است؛ بلکه مسئله این است که مخاطب هنوز کم شنیده، کم اندیشیده و زود نتیجه گرفته است و این آخری، شاید از همه خطرناکتر باشد: آدمی که هنوز نفهمیده، امّا خیال میکند فهمیده است؛ چونکه برای نادانی، درمانی هست، امّا برای اطمینان آدم نادان به دانایی خودش، کار بسیار دشوارتر است.
همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آقای حیدریان گرامی خیلی دور…
آقای حیدریان گرامی
خیلی دور و دراز مینویسید و حرف اصلی شما میان یک خروار تحشیه و حاشیه نویسی گم میشود. این بیشتر از هر چیز به حرف خود شما لطمه میزند چون اغلب پیام اصلی شما در میان دریایی از کلمات مدفون است.
حرفهایی وجود دارند که به درد کتاب میخورند، اینترنت ابزاری است با ویژگیها و محدودیتهای خودش.
شما مختارید هر چقدر میخواهید مطلب روی هم تلنبار کنید، تصمیم با خود شماست، اگر نه بخاطر خواننده بخاطر تاثیرگذاری مطلب خودتان شاید بد نباشد نگاهی دوباره به این عادت پروارنویسی بیاندازید.
و یک ملاحظه دیگر. اینترنت هم آدابی دارد، نوشتن «تحشیههایی» بسیار دور و درازتر از مقاله اصلی و تحتالشعاع قرار دادن نوشتهی اصلی شاید بهترین روش در داد و ستد فکری نباشد.
لازمهی داد و ستد فکری مراعات کردن همدیگر است.
یکی دو نفر بطور ضمنی و غیرمستقیم این نکته را در سایت ایران امروز به شما تذکر دادند اما بنظر میآید که شما به پروارنویسی بدجوری خو کردهاید. بارها جلوی خودم را گرفتم ولی این بار از دستم در رفت و نظرم را نوشتم. امیدوارم این لغزش مرا ببخشید.
دیده ای خواهم که باشد شه شناس//// تا شناسد شاه را در هر لباس
درود!
تحشیه ای از اعماق تاریخ و فرهنگ.
انسان موجودیست که در واقعیّت زیستی و اجتماعی خویش، ناگزیر در صورتها و نسبتهای گوناگون ظاهر میشود، امّا کثرت صورتها، به معنای کثرتِ انسان نیست. من در خانه والدینم، فرزند و عضوی از خانوادهام. در میان دوستان، رفیق و همکلاسی. در پادگان، سرباز یا فرمانده و در مناسبات دیگر، همسر، پدر، برادر، عمو، دایی، شریک زندگی یا تجاری و یا صاحب نقشی دیگر. هر یک از این نسبتها، مرا در موقعیّتی متفاوت قرار میدهد و از من رفتاری متناسب با همان موقعیّت طلب میکند، امّا هیچیک به تنهایی تمامیّت «من» را تشکیل نمیدهد. نقشها تغییر میکنند، مناسبات دگرگون میشوند و حتّا شیوه ظهور من در جهان میتواند از موقعیّتی به موقعیّت دیگر کاملا متفاوت باشد، امّا در پسِ این همه تفاوت، نوعی استمرار وجود دارد که اگر آن را از انسان بگیریم، دیگر سخن گفتن از «همان انسان» بی معنا خواهد شد. بنابر این، نخستین مسئله این است که چگونه میتوان میان آنچه که تغییر میکند و آنچه که در متن تغییر باقی میماند، تمایز گذاشت؛ زیرا اگر همه چیز تغییر باشد، دیگر چیزی برای نسبت دادن تغییر به آن باقی نمیماند.
این مسئله را شاید بتوان در هنر، با وضوح بیشتری دید. همه میدانیم که داستان «مکبث» شکسپیر چیست. میدانیم که چه اتفاقی برای مکبث میافتد، میدانیم جاهطلبی، قدرت، جنایت، ترس و فروپاشی چگونه در ساختار آن به یکدیگر گره خوردهاند و میدانیم که پایان داستان چگونه است. با اینهمه، اگر امروز کارگردانی بزرگ تصمیم بگیرد مکبث را بار دیگر بسازد، انسانها باز هم برای دیدن آن خواهند رفت، حتّا اگر داستان را از پیش بدانند. اینجا پرسش مهمی مطرح میشود. اگر حادثه و سرانجام را میدانیم، پس چه چیزی ما را دوباره به سوی همان داستان میکشاند؟ پاسخ را نمیتوان صرفا در تازگی اثر یا مهارتهای تکنیکی کارگردان جست و جو کرد. آنچه که در بازآفرینی یک اثر اهمیّت دارد، «چگونگی دیدن» آن است. کارگردان، مکبث را صرفا تکرار نمیکند؛ بلکه او آن را از منظر زمانه خویش دوباره میبیند و به ما نیز امکان میدهد همان اثر را از زاویهای ببینیم که پیش از آن ندیده بودیم. داستان همان است، امّا نسبت ما با داستان تغییر کرده است. جهان تغییر کرده، مناسبات قدرت تغییر کرده، حسّاسیّت اخلاقی انسان تغییر کرده و پرسشهایی که انسان از خود و جهان میپرسد، صورت دیگری یافتهاند. به همین دلیل، بازآفرینی یک اثر، الزاما بازگشت به گذشته نیست؛ بلکه آوردن گذشته به اکنون است، تا گذشته در آیینه اکنون دوباره معنا پیدا کند.
در این معنا، کارگردان بزرگ کسی نیست که گذشته را عینا بازسازی کند؛ بلکه کسیست که بتواند آن حقیقتی را که در گذشته وجود داشته، از زیر پوسته تاریخیِ آن بیرون بکشد و در زبان زمانه خویش دوباره به ظهور برساند. او نه اصل را نابود میکند و نه به صورت تاریخی آن وفادار میماند؛ بلکه میان این دو، یعنی میان «اصل» و «صورت»، نسبت تازهای برقرار میکند. شاید به همین دلیل است که «اودیسه» نیز میتواند بارها بازآفرینی شود و هر بار، با وجود تغییر زبان و نگاه و فرم، همچنان اودیسه باقی بماند. به گمان من، یکی از زیباترین برداشتها از آن را «آندری کونچالوفسکی [Andrey Konchalovskiy] ارائه کرده است. کامیابی یا ناکامی کارگردان در اینجا مسئله ثانویست. مسئله اصلی این است که چگونه چیزی میتواند بارها از نو آفریده شود و در عین حال، نسبت خود را با خویشتن حفظ کند. این همان پرسشیست که از مرز هنر عبور میکند و ما را مستقیما به مسئله هویّت میرساند.
هویّت را نمیتوان با صورت ظاهری یکی دانست. صورت، تاریخیست، امّا هویّت، استمرار تاریخیست. صورت میتواند تغییر کند، زیرا هر عصری زبان، ابزار، شرایط و امکانات خاصّ خود را دارد، امّا اگر آنچه که در پسِ این صورتهاست نیز با هر تغییر ظاهری دگرگون شود، دیگر سخن از هویّت ممکن نیست. هویّت، چیزی شبیه یک «مرکز استمرار» است؛ چیزی که در متن دگرگونی، امکان میدهد بگوییم این همان است، اگر چه دیگر به همان شکل پیشین نیست. بنابر این، هویّت نه سکون است و نه جمود؛ بلکه نوعی استمرار در حرکت است و دگردیسی نیز نفی هویّت نیست؛ بلکه میتواند شیوه تحقّق هویّت در زمان باشد. آنچه که نمیتواند دگرگون شود، شاید اساسا زنده نباشد و آنچه که در هر دگرگونی، همه نسبتهای خود را با گذشته قطع کند، دیگر دگردیسی نکرده؛ بلکه از چیزی به چیز دیگر گسسته است.
به همین دلیل است که بازگشت به اصل را نباید با بازگشت به شکل گذشته اشتباه گرفت. خانهای که در گذشته با سنگ و خشت و ستونهای آجری ساخته میشد، امروز ممکن است که با بتن مسلّح، فولاد و فناوریهای کاملا متفاوت ساخته شود؛ امّا آنچه که قرار است در این تغییر مصالح باقی بماند، اصل استواری و استحکام است. هیچ مهندس با شعور و فهمیده و با سواد و مجرّبی نمیگوید چون مصالح تغییر کردهاند، دیگر اصل استحکام وجود ندارد. اتفاقا اگر کسی بخواهد امروز خانهای را دقیقا با همان مصالح و همان فنون هزار سال پیش بسازد، نه تنها به اصل وفادار نمانده؛ بلکه ممکن است که اصل را قربانی شکل تاریخیِ آن کرده باشد. اصل، در صورتهای تاریخیِ گوناگون خود را آشکار میکند، نه اینکه در یکی از آن صورتها منجمد شود. در نتیجه، وفاداری حقیقی به اصل، گاهی مستلزم شکستن صورت کهنه آن است؛ زیرا اگر صورت را با اصل یکی بگیریم، اصل را درون صورت زندانی کردهایم.
از اینجاست که میتوان گفت هویّت چیزی نیست که هر شب و هر روز تغییر کند و با هر وضعیّت تازه، چهرهای دیگر به خود بگیرد. اگر چنین باشد، آنچه داریم «هویّت» نیست؛ بلکه سیّالیّتیست که هنوز مرکز خود را پیدا نکرده است. هویّت، چیزیست که به تغییرات ما امکان میدهد همچنان تغییراتِ «ما» باشند. من میتوانم در طول زندگی هزاران بار دگرگون شوم و صدها عقیده و دین و مرام و مسلک را بپذیرم و رها کنم، امّا اگر هیچ رشتهای میان منِ امروز و منِ دیروز باقی نمانده باشد، دیگر سخن گفتن از «من» به عنوان یک استمرار، معنای خود را از دست میدهد. پس هویّت نه آن چیزیست که تغییر نمیکند، بلکه آن چیزیست که اجازه میدهد تغییرات، گسست کامل از خویشتن نباشند. به همین دلیل، دگردیسی را باید نه در برابر هویّت؛ بلکه در نسبت با آن فهم کرد. دگردیسی هنگامی معنا دارد که چیزی از اصل، در آن باقی مانده باشد؛ وگرنه با دگرگونیِ صرف مواجهیم، نه با دگردیسی. همچنان که رود در طول مسیر خود دیگر همان آبی نیست که در سرچشمه بود، امّا اگر هیچ نسبتی با سرچشمه نداشته باشد، دیگر نمیتوان آن را ادامه همان رود دانست. استمرار، عینِ یکسانی نیست. چه بسا بزرگترین سوءتفاهم در باره هویّت، همین باشد که استمرار را با یکسان ماندن اشتباه گرفتهایم. چیزی میتواند ادامه پیدا کند بی آنکه تکرار شود. میتواند همان باشد بی آنکه همان شکل را حفظ کند و میتواند تغییر کند بی آنکه خویشتن را از دست بدهد.
اگر این معنا را در تاریخ و فرهنگ خویش دنبال کنیم، آنگاه حافظ را میتوان در نسبتی عمیق با مولوی دید، مولوی را با عطّار، عطّار را با فردوسی، فردوسی را با رودکی و از آنجا رشتههایی را در لایههای بسیار کهنتر فرهنگ ایرانی دنبال کرد تا گاتاهای زرتشت، آیینهای میترایی و آن صورت دیرپای «سیمرغ گسترده پر». مقصودم البته این نیست که این شخصیّتها را از نظر تاریخی یکی بدانیم یا تفاوتهای اندیشه و زمان و تجربه آنان را نادیده بگیریم. چنین برداشتی نه تنها نادرست؛ بلکه خلاف معنای این سخن است. مسئله در اینجا «یکی بودن» نیست؛ مسئله «پیوستگی در عین تفاوت» است. حافظ، مولوی نیست؛ مولوی، عطّار نیست؛ عطّار، فردوسی نیست، امّا این به معنای آن نیست که هر یک در جهانی کاملا بیگانه با دیگری ایستاده است. میان آنان میتوان رشتهای را دید که هر بار در صورتی دیگر ظهور کرده، زبان دیگری یافته و با تجربه تاریخی تازهای درآمیخته است بی آنکه ضرورتا از سرچشمه خویش بریده باشد.
اصالت خویشتن، شاید دقیقا در همین نقطه آشکار میشود: در توانایی شناختن خود در چهرهای که ظاهرا «دیگری»ست. اگر تنها زمانی بتوانم چیزی را از آنِ خود بدانم که عینا شبیه من باشد، در حقیقت، هنوز معنای هویّت را نفهمیدهام. هویّت در شباهت ظاهری نیست؛ در نسبت است. آنچه که انسان، فرهنگ و تاریخ را به یکدیگر پیوند میدهد، الزاما شباهت صورتها نیست؛ بلکه استمرار معنا در میان صورتهای متفاوت است. هر نسل اگر قرار باشد صرفا آنچه را که از نسل پیش دریافت کرده، بدون تغییر تکرار کند، نه فرهنگ را ادامه داده و نه به اصل آن وفادار مانده است؛ زیرا فرهنگ تنها زمانی زنده است که بتواند آنچه را که به ارث برده، دوباره بیندیشد، دوباره تجربه کند و در صورت متناسب با زمان خویش بازآفرینی نماید. از این منظر، یکی از بنیانیترین خطاهای ما اینست که تفاوت را با تضاد و دگرگونی را با گسست اشتباه میگیریم. هر چهره تازهای الزاما نفی چهره پیشین نیست و هر تغییر شکلی الزاما به معنای خیانت به اصل نیست. گاهی درست برعکس، اصل تنها زمانی میتواند زنده بماند که از شکل پیشین خود عبور کند. اگر اصل را به شکل تاریخیِ آن تقلیل دهیم، با نخستین تغییر زمانه، اصل نیز برای ما مرده خواهد شد، امّا اگر بتوانیم اصل را از صورتش تمیز دهیم، آنگاه خواهیم دید که دگرگونی میتواند نه نشانه بی هویّتی؛ بلکه شرط بقای هویّت باشد.
تاریخ را نباید همچون گورستانی از رویدادهای گذشتههای مرده فهم کرد. تاریخ، اگر درست فهمیده شود، گفت و گوی بی پایانِ صورتهای تازه با سرچشمههای قدیمیست. گذشته در گذشته باقی نمیماند. هر نسل آن را دوباره میخواند، دوباره معنا میکند و به زبان خود بازمیآفریند. همانگونه که یک کارگردان، مکبث را دوباره میسازد، جامعه نیز در هر دوره ناگزیر است نسبت خود را با اصول و بنیادهایش دوباره تعریف کند. بازتعریف اگر از روی آگاهی باشد، نه انکار گذشته است و نه اسارت در آن؛ بلکه نوعی بازگشت خلّاقانه به اصل است. اینکه انسان چگونه در میان هزاران تغییر، همچنان بتواند خود را گم نکند. چگونه تغییر کند بی آنکه به هر چیزی تبدیل شود. چگونه از گذشته عبور کند بی آنکه گذشته را انکار کند و چگونه به اصل خویش وفادار بماند بی آنکه در شکلهای کهنه آن منجمد شود. هویّت، شاید همان نقطه ظریفی باشد که در آن «ماندن» و «شدن» به یکدیگر میرسند؛ یعنی جایی که انسان هم همان است و هم دیگر همان نیست.
اگر این رشته پیوستگی را نبینیم، تاریخ برای ما مجموعهای از قطعات پراکنده خواهد شد، فرهنگ انباشتی از نامها و آثار بی ارتباط و خویشتن ما نیز به چیزی تبدیل خواهد شد که هر روز باید از نو اختراعش کنیم. امّا شاید حقیقت عمیقتر این باشد که ما هیچگاه از هیچ آغاز نمیکنیم. هر آنچه که هستیم، در خود ردّ چیزی را حمل میکنیم که پیش از ما بوده است و هر آنچه که از خود بر جای میگذاریم، ناگزیر در چهره کسانی ادامه خواهد یافت که پس از ما خواهند آمد. انسان، فرهنگ و تاریخ، شاید نه زنجیرهای از گسستها؛ بلکه رشتهای از دگردیسیهای پیوستهاند؛ یعنی رشتهای که در آن هر حلقه شکل تازهای دارد، امّا بدون حلقه های پیشین، فهمپذیر نیست. شاید نباید بپرسیم که «کدام چهره، چهره واقعی ماست؟»؛ زیرا هیچ چهره واحدی به تنهایی تمام حقیقت ما را در خود ندارد. پرسش عمیقتر این است که در پسِ همه این چهرهها، نقشها، صورتها، تغییرات و دگردیسیها، چه چیزی همچنان باقی میماند و ما را به خویشتنِ خویش پیوند میدهد؟. آن اصالت، چه چیزی است که اگر چه هر بار به زبان و صورتی دیگر ظاهر میشود، باز هم میتوانیم حضور آن را در خود و در تاریخ خویش تشخیص دهیم؟. شاید فهم هویّت دقیقا از همینجا آغاز میشود: از لحظهای که درمییابیم «اصالت» الزاما در تکرار آنچه بودهایم نیست؛ بلکه در تواناییِ ادامه دادنِ آن چیزیست که بودهایم، یعنی در صورتی که هنوز نیامده است و شاید راز ماندگاری یک انسان، یک فرهنگ و حتّا یک تمدّن نیز همین باشد. اینکه بتواند تغییر کند بی آنکه از خویشتن بگسلد و بتواند خویشتن بماند بی آنکه از تغییر بگریزد.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
سلام به تمام دوستان جناب…
سلام به تمام دوستان
جناب اروجی، با شما موافقم، دیدگاهی خوب و پرمعنی را موجز و روشن بیان کردید.
هر کدام از جنبشها و رشته اعتراضهای این سالها نهری بودند که پس از مدتها به هم پیوستهاند و جنبش آزادیخواهی در توالی آن مرحله به مرحله رشد کرده است. من از هر اعتراض و تظاهراتی که در این سالها پیش آمده در حد خودم حمایت کردهام حتا اگر بنمایه آن در مقطعی با باورهای من به نظر همسو نمیآمده باز هم از آن حمایت کردهام. این حرکتها از هم جدا نیستند. صد سال یا حتا پنجاه سال دیگر ایران شاید وضعی پیدا کند که ما امروز حتا تصورش را نتوانیم بکنیم. به جای اینکه جنبشها را بطور مقطعی نگاه کنیم و یکی را نفیکننده دیگر بپنداریم شاید واقعگراتر باشد که وجود تمام آنها را در مقطعهای گوناگون به عنوان اجزایی از یک حرکت بزرگتر بپذیریم و گرامی بداریم.
یوسف جاویدان
ایرج اروجی
ایرج اروجی
زن، زندگی، آزادی» را باید بیش از یک اعتراض سیاسی، یک گسست و تحول فرهنگی ـ معنایی در جامعه ایران دانست؛ جنبشی که مفاهیمی چون فردیت، اختیار، بدن، زندگی روزمره و آزادی را به مرکز هویت سیاسی و اجتماعی آورد. اما این تحول لزوماً به معنای بریدن کامل از گذشته یا نفی هویت ایرانی نیست؛ بلکه میتواند به معنای بازتعریف رابطهی ایرانیان با میراث تاریخی و فرهنگی خود بر پایه ارزشهای جدید باشد. از این منظر، «شیر و خورشید» و «زن، زندگی، آزادی» ضرورتاً دو هویت متضاد نیستند؛ حتی ممکن است نمادهای ملیِ گذشته در چارچوب معنایی تازهای بازتفسیر شوند.
جنبش را نباید در همان لحظهی ۱۴۰۱ منجمد کرد. جنبش ادامه پیدا کرده، تجربه اندوخته و معناهایش نیز در جریان این تداوم تغییر کردهاند. بنابراین شاید دقیقترین تعبیر این باشد که «زن، زندگی، آزادی» نه یک هویت نهایی، بلکه فرایند زنده و هنوز در حال شکلگیریِ بازتعریف انسان، آزادی و ایرانیبودن است.
نیکروز اعظمی:
نیکروز اعظمی:
۱-کامنت گذار گرامی می پرسد:
"اما این هویت تازه الزاماً به معنای گسست کامل از گذشته است"؟
پاسخ می دهد: "به نظر من نه"
در پاسخ باید بگویم، سخن از "گسست" در مقاله ام، گسست از ارزشهایی است که برای امروز کارایی ندارند، از فردیت "زن زندگی آزادی" و از "نافردیت" الگوی باستانی "ایرانشهری" و ارزشهای ایران اسلامی مثال هم آوردم. الگوی فردیت، گسست از این دو الگوی نامبرده است.
۲-کامنت گذار می نویسد: "یک نماد تاریخی می تواند معنای تازهای پیدا کند."
من غیر از این نگفتم. نماد تاریخی یک کشور در صورت تطبیق با اندیشه های نوین و نوزایی می تواند معنای نوین بگیرد اگر چنین ظرفیت تطبیق را داشته باشد. و من هم گفتم که نماد شیر خورشید، نماد کشور است و نه نماد جنبش و نوزایی فکری.
۳-کامنت گذار می نویسد: "اعظمی در نوشته خود میگوید در الگوی ایرانشهری، فرد و فردیت جایگاهی ندارد. این گزاره، به نظر من، بیش از اندازه مطلق است.
درست است که «فردیت» به معنای مدرن آن ــ یعنی فرد مستقل دارای حقوق ذاتی در برابر دولت و جامعه ــ محصول جهان مدرن است و نمیتوان آن را به سادگی به جوامع باستانی نسبت داد.
اما این با گفتن اینکه در فرهنگ و اندیشه ایران باستان «فرد هیچ جایگاه نداشته» تفاوت دارد.»
پاسخ: "این گزاره" من نیست که "مطلق" است بلکه این غیبت فردیت بود که بطور مطلق حضور نداشته است.
در الگوی سیاسی ایرانشهری، ساختار جامعه و مفهوم حقوق و فردیت تفاوت های بنیادینی با الگوی "دموکراسی آتنی" داشت. در حالی که در آتن (برای شهروندان مرد) برابری حقوقی و تا حدی فردیت مبنا بود، در الگوی ایرانشهری محور اصلی بر نظم کیهانی (اشا/داد)، طبقات اجتماعی و مقام شاهی استوار بود.
در ایرانشهری، انسان بعنوان جزء منفرد و مستقل (آنگونه که در مدرنیته یا تا حدی در یونان مطرح بود) تعریف نمیشد، بلکه فردیت انسان در رابطه او با کل جامعه، هستی و اهورامزدا معنا پیدا میکرد. در الگوی ایرانشهری، منشأ "مشروعیت" و قدرت سیاسی رای یا اراده مردم نبود، بلکه فره ایزدی (تأیید الهی) بود.
و بالاخره، کامنت گذار می گوید: "بهتر است گفته شود که مفهوم فرد در جهان باستان با مفهوم فرد در جهان مدرن متفاوت بوده است." چه کسی گفته که مفهوم فرد در جهان یونانی باستان(دموکراسی آتنی) و جهان امروز متفاوت نیست؟ اما با استناد به توضیحات داده شده قیاس با ایران باستانی، قیاس مع الفارق است. در ایران باستان هر کس منتسب به قوم دینی خود بوده است و هویت فرد مجموعه ای از هویت جمعی این قوم بوده و نه مستقل از آن. اصولاً در دین(زردتشت و اسلام) فرد مأمنی ندارد که بخواهد عرض اندام کند.
در هر حال، نوزایی "زن زندگی آزادی"، بر حسب تعریف معنایی و مفهومی از هر سه، به هیچ وجه در ستیز با پرچم شیر خورشید نشان، که نماد کشور است یا گرایشات ملی و ملی گرایانه نیست، بلکه این نوزایی خود محور، انسان محور و هویت محور است و سابقه ای در گذشته ایران باستانی و اسلامی ندارد. بنابراین مقاله مورد نظر نگفته که پرچم شیر خورشید در نقطه مقابل خیزش انقلابی "زن زندگی آزادی" است بلکه گفته، این پرچم نماد سنبلیک کشور است و انقلاب جاری ثمره دگرگونی های اجتماعی در بطن جامعه است که منجر به نوزایی فرهنگ خواهد شد.
# «زن، زندگی، آزادی»؛ گسست…
# «زن، زندگی، آزادی»؛ گسست از گذشته یا بازتعریف هویت ایرانی؟
**در نقدی بر دیدگاه نیکروز اعظمی درباره هویت ملی و نوزایی معنایی «زن، زندگی، آزادی»**
نیکروز اعظمی در نوشتهای درباره هویت ملی، «زن، زندگی، آزادی» را فراتر از یک شعار سیاسی و نشانه نوعی دگرگونی فرهنگی و معنایی در جامعه ایران میداند. نقطه عزیمت او این است که هویت ملی امری ثابت و تغییرناپذیر نیست، بلکه در بستر تحولات تاریخی و اجتماعی دستخوش تغییر میشود. از این منظر، انسان ایرانی امروز میتواند در حال ساختن نوع تازهای از هویت باشد؛ هویتی که بیش از گذشته بر فردیت، آزادی و انتخاب انسان استوار است.
به نظر من، این بخش از بحث اعظمی اهمیت زیادی دارد و ارزش تأمل دارد. اما در عین حال، در چند نقطه نیازمند بازنگری است.
### هویت ملی؛ میراث یا انتخاب؟
هویت ملی را نمیتوان همچون یک شیء تاریخی از نسلی به نسل دیگر منتقل کرد. هر نسل بخشی از آن را میگیرد، بخشی را کنار میگذارد و بخش دیگری را از نو معنا میکند.
ایرانی امروز همان انسان ایرانی صد سال پیش نیست؛ همانطور که ایرانی دوره مشروطه نیز همان ایرانی دوره صفویه نبود. تغییر در شیوه زندگی، آموزش، شهرنشینی، ارتباطات جهانی، حقوق فردی و رابطه انسان با دولت، ناگزیر مفهوم «ایرانی بودن» را نیز تغییر میدهد.
از این زاویه، سخن گفتن از یک «هویت تازه» قابل فهم است. اما آیا این هویت تازه الزاماً به معنای گسست کامل از گذشته است؟
به نظر من، نه.
هویتهای تاریخی معمولاً نه بهطور کامل ناپدید میشوند و نه به همان شکل گذشته باقی میمانند؛ بلکه دوباره تفسیر میشوند.
### «زن، زندگی، آزادی»؛ یک نقطه عطف
اهمیت «زن، زندگی، آزادی» در این است که انسان را به مرکز سیاست بازمیگرداند.
«زن» فقط اشاره به حقوق زنان نیست؛ مسئله مالکیت انسان بر بدن و زندگی خویش را مطرح میکند.
«زندگی» در برابر سیاستی قرار میگیرد که سالها مرگ، شهادت، فداکاری اجباری و دشمنسازی را ارزش سیاسی کرده است.
و «آزادی» به معنای حق انتخاب، حق اعتراض، آزادی سبک زندگی و در نهایت حق تعیین سرنوشت فردی و جمعی است.
از این منظر، «زن، زندگی، آزادی» واقعاً فراتر از یک اعتراض مقطعی بود. این شعار بخشی از جامعه ایران را وادار کرد درباره رابطه خود با دولت، دین، جنسیت، بدن، آزادی و حتی هویت ایرانی دوباره فکر کند.
اما از همینجا باید مراقب یک خطای نظری باشیم: اینکه تصور کنیم هر پدیده جدید الزاماً باید گذشته را نفی کند.
### آیا شیر و خورشید در برابر «زن، زندگی، آزادی» قرار دارد؟
به نظر من، یکی از مشکلات بحث هویت ایرانی امروز همین دوگانهسازی است.
یک طرف میگوید «زن، زندگی، آزادی» نماد آینده است و بنابراین نمادهای تاریخی مانند شیر و خورشید متعلق به گذشتهاند.
طرف دیگر میگوید شیر و خورشید نماد هویت ملی است و بنابراین باید آن را در مرکز ایران آینده قرار داد.
اما چرا باید میان این دو الزاماً تضاد ایجاد کرد؟
یک نماد تاریخی میتواند معنای تازهای پیدا کند.
اگر شیر و خورشید برای بخشی از ایرانیان نماد تاریخ و هویت ملی است، استفاده از آن الزاماً به معنای بازگشت به نظام سیاسی گذشته نیست. همانطور که استفاده از نوروز به معنای بازگشت به ساختار سیاسی ایران باستان نیست.
نمادها میتوانند از زمینه تاریخی خود جدا شده و در یک معنای جدید بازتعریف شوند.
بنابراین ممکن است فردی همزمان شیر و خورشید را نماد ملی خود بداند و از آزادی زنان، سکولاریسم، دموکراسی و حقوق فردی دفاع کند.
این دو الزاماً با یکدیگر تناقض ندارند.
### مسئله «ایرانشهری» و فردیت
اعظمی در نوشته خود میگوید در الگوی ایرانشهری، فرد و فردیت جایگاهی ندارد. این گزاره، به نظر من، بیش از اندازه مطلق است.
درست است که «فردیت» به معنای مدرن آن ــ یعنی فرد مستقل دارای حقوق ذاتی در برابر دولت و جامعه ــ محصول جهان مدرن است و نمیتوان آن را به سادگی به جوامع باستانی نسبت داد.
اما این با گفتن اینکه در فرهنگ و اندیشه ایران باستان «فرد هیچ جایگاهی نداشته» تفاوت دارد.
بهتر است گفته شود که مفهوم فرد در جهان باستان با مفهوم فرد در جهان مدرن متفاوت بوده است.
این تفاوت مهم است؛ زیرا اگر بخواهیم برای ساختن آینده ایران، گذشته را بهطور کامل نفی کنیم، در واقع همان اشتباهی را تکرار میکنیم که جمهوری اسلامی با حذف بخش بزرگی از میراث پیش از اسلام مرتکب شد.
هویت سالم، انتخابی و گزینشی است؛ نه پذیرش کامل گذشته و نه نفی کامل آن.
### گسست یا بازتعریف؟
به نظر من، «زن، زندگی، آزادی» را بهتر است نه «گسست کامل از گذشته»، بلکه **بازتعریف رابطه ایرانی امروز با گذشته** بدانیم.
نسل جدید ممکن است دیگر حاضر نباشد دین، سنت، دولت، خانواده یا حتی ملیت را به شکل موروثی و مقدس بپذیرد. اما این الزاماً به معنای بیهویتی نیست.
اتفاقاً ممکن است نتیجه این فرایند، شکلگیری نوعی هویت ایرانی مدرن باشد:
هویتی که در آن ایرانی بودن با آزادی در تضاد نیست؛
ملیگرایی با حقوق بشر در تضاد نیست؛
شیر و خورشید با حقوق زنان در تضاد نیست؛
و تاریخ با آینده دشمن نیست.
مسئله اصلی شاید این نباشد که «گذشته را انتخاب کنیم یا آینده را».
مسئله این است که **از گذشته چه چیزی را برای آینده انتخاب میکنیم.**
### هویت آینده ایران چه خواهد بود؟
اگر قرار باشد از دل «زن، زندگی، آزادی» هویتی تازه شکل بگیرد، این هویت باید بتواند به چند پرسش اساسی پاسخ دهد:
آیا فرد حق دارد سبک زندگی خود را انتخاب کند؟
آیا زن و مرد از حقوق برابر برخوردارند؟
آیا دین باید امر شخصی باشد یا مبنای قانون و حکومت؟
آیا شهروند میتواند بدون ترس از دولت انتقاد کند؟
آیا اقوام و گروههای مختلف میتوانند در عین حفظ تفاوتهای فرهنگی، خود را عضو یک ملت بدانند؟
و مهمتر از همه: آیا میتوان ایرانی بود، بدون اینکه مجبور باشیم یک روایت ایدئولوژیک خاص از ایران را بپذیریم؟
به گمان من، پاسخ به این پرسشهاست که هویت ایران آینده را خواهد ساخت؛ نه صرفاً انتخاب یک پرچم یا یک شعار.
### ایران آینده؛ میان گذشته و آینده
ایران برای عبور از جمهوری اسلامی فقط به تغییر حکومت نیاز ندارد؛ به بازسازی رابطه انسان ایرانی با قدرت، جامعه، تاریخ و هویت خود نیز نیازمند است.
«زن، زندگی، آزادی» یک امکان مهم برای این بازاندیشی ایجاد کرده است. اما اگر این جنبش را صرفاً در برابر «شیر و خورشید» قرار دهیم، بخشی از ظرفیت آن را از بین میبریم.
همچنین اگر شیر و خورشید را صرفاً به گذشته و سلطنت تقلیل دهیم، میلیونها ایرانی را که این نماد را بخشی از هویت ملی خود میدانند نادیده گرفتهایم.
آینده ایران احتمالاً نه در بازگشت کامل به گذشته ساخته خواهد شد و نه در انکار کامل آن.
**«زن، زندگی، آزادی» میتواند آغاز بازتعریف انسان ایرانی باشد؛ انسانی که میخواهد آزاد باشد، اما بیریشه نباشد؛ مدرن باشد، اما از تاریخ خود فرار نکند؛ و ایرانی باشد، بدون آنکه هویت ایرانی را به یک ایدئولوژی تبدیل کند.**
شاید مسئله اصلی ایران آینده همین باشد:
**چگونه میتوان گذشته را از نو فهمید، بدون آنکه اسیر گذشته شد؛ و آینده را ساخت، بدون آنکه ریشههای تاریخی خود را انکار کرد؟**
این پرسشی است که به جای انتخاب میان «زن، زندگی، آزادی» و «شیر و خورشید»، باید درباره آن گفتوگو کنیم.
این نسخه به نظرم برای ایرانگلوبال **قویتر از یک نقد صرفاً موافق یا مخالف اعظمی** است؛ چون بحث را از شخص نویسنده فراتر میبرد و به مسئله مهمترِ «هویت ایران آینده» میرساند.
[1]: https://bepish.org/fa/node/14005?utm_source=chatgpt.com "دو رؤیا برای ایران؛ «زن، زندگی، آزادی» یا «شیر و خورشید»؟ | bepish"
پرچم مردم ایران و تحوّلات آن
مجدّدا درود بر کیانوش عزیز و آقای اعظمی گرامی،
این توضیح را قبلا نوشته ام و منتشر شده است. جهت اطّلاع مجدّد برای آنانی که نمیدانند، بازنشر میدهم.
این صحبتهایم بیشتر جنبه انگیزشی دارند از بهر جستجو در لایه های تاریک تاریخ و فرهنگ ایرانیان. پرچم ایران، همچون جامعه ایرانی، سرگذشت خاصّ خودش را دارد. اگر – امیدوارم هر چه زودتر اتّفاق بیفتد- حکومت فقاهتی ساقط شد، آنگاه بایسته و شایسته است که پرچم ایران نیز طبق اصالتهای فرهنگی مردم ایران، طرّاحی و جایگزین پرچمهایی شود که تا کنون وجود داشته اند . پرچم نو را میتوان با تصویر سیمرغ و بالهای گسترده اش که هر کدام به رنگی متفاوت از دیگری باشد، ترسیم نمود و هر رنگی نیز باید با سبک لباس پوشیدن اقوام ایرانی، همخوانی داشته باشد. کلّا نیز سی و سه پَر رنگارنگ داشته باشد [= سیمرغ، خداوند رنگین کمانی هست] و استانهای ایران را نیز باید به «سی و سه عدد = سی و سه زنخدای ایرانیان» تقسیم کرد. نه بیشتر . نه کمتر با حفظ تمام حقّ و حقوقی که دارند.
من به تشریح جزئیات تاریخ پرچم ایران نمیپردازم، مبادا که مثنوی هفتاد من شود. فقط اشاره های کلیدی میکنم و هر کسی میتند شخصا به دنبال آگاهیهای ریز و دُرُشت در این خصوص برود. برافراشتن پرچم «سه رنگ با شیر و خورشید و شمشیر» را میتوان فعلا به حیث ابزار مبارزه و تفکیک مخالفان حکومت فقاهتی از زمامداران حکومت الهی در نظر گرفت. امّا بعدا باید «شیر و خورشید و شمشیر» را که با فرهنگ مردمان ایران، همخوان نیست به کنار گذاشت و طرحی را که گفتم به حیث پرچم ایران به دست هنرمندان اجرا و ثبت کرد. «شمشیر و شیر و خورشید» به این فرمی که بر پرچم ایران، نقش بسته است، در حقیقت، «پرچم نظامیان و سپهسالاران و ارتشتاران و افسرانی» است که حافظ حکومتها بوده اند و ارثیه موبدان دیانت میترائی محسوب میشود. اصالتا و اساسا، «سپاه» در فرهنگ و زبانهای مردم ایران و زبانهای کهن به معنای «سگ پرستار و نگهبان جان و زندگی» است. علّتش نیز این است که «سگ» با سیمرغ، اینهمانی وجودی دارد؛ یعنی اینکه «سپاه» باید نگهبان و حافظ و مراقب جان و زندگی مردم جامعه باشد؛ نه مدافع «حاکمان و حکومتگران. «محمّد» در «غار حرا»، سیمرغ را به صورت «دحیة الکبی = سگسر» متصوّر میشده است؛ آنهم به این دلیل که به «خانواده قریش» تعلّق داشت و خانوده اش با فرهنگ ایران، خیلی عالی آشنایی داشتند. مردم استان فارس، لقب کورش هخامنشی را «سگزاده» میگفتند. اکثر نامهای خانوادگی مردم لرستان که با «سگوند» و امثالهم همخانواده هستند، همه برمیگردند به تصویر سیمرغ و اینهمانی خواندن مردم با خداوند مهرورزی.
«خورشیدی» که در وسط پرچم است، تیغه هایش همچون شمشیر و دشنه هستند و این یعنی تحولّ «میترای مادر» به «میتراس پسر»؛ زیرا میترای مادر، پرتوهایش هرگز شمشیرگونه نیستند؛ بلکه موجدار هستند و این برمیگردد به اصل و پرنسیپ «آفرینش در یکپارچگی جفتی و یوغی بودن و خایه دیسه ای که اجتماع نرینه و مادینه بودن» هستند و در تصویر سیمرغ بر فراز دریای فراخکرت، مصوّر شده است و حکایت از یگانگی هستی و موجودات به طور کلّی میکند. دریای فراخکرت نیز که در میانش سیمرغ نشسته است، کاملا آرام است؛ امّا پیرامونش خیزابهای جَست و خیز کننده در حرکتند. این به معنای «آمیختگی نرینه و مادینه» در کنار همدیگر است. آرامش پذیرنده سیمرغ، نماد نیروی مادینگی و حامله شونده و آبستنی است و خیزابهای جهنده، نماد نرینگی و باردارکنندگی هستند. این فُرم از «خورشید» ، اصالت خودش را در کثیری از دیوان شاعران ایرانی حفظ کرده است. آفرینش، محصول باهمایی نرینگی و مادینگی در حالت یوغ شدن هست. در حقیقت، خدا و انسان، عاشق و معشوق هستند و این فقط به انسان مربوط نمیشود؛ بلکه تمام موجودات را در بر میگیرد که یوغی و جفتی و به عبارت خیلی ساده اش «مخنّث» هستند. کلمه مخنّث در دستگاه یزدانشناسی دیانت زرتشتی به این دلیل، زشت شده است تا بتوان از این راه، انسانها را سرکوب کرد و از اصالت انداخت و بر ذهنیّت و روح و روان آنها تا ابد، سیطره داشت. کلمه مخنّث در تصاویر اسطوره ای و بُندهشی مردم ایران، هرگز «زشت» نیست؛ بلکه اصل و اصالت آفرینندگی محسوب میشود. این مسئله در دیوان شاعران نامدار ایرانی مثل عطّار و مولوی و حافظ و عراقی و سنائی و خاقانی و کثیری دیگر، واتاب دارد و حفظ شده است.
بنابر این خورشید با تیغه های تند و تیزش که فاقد امواج هستند، نماد «میتراس پسر» میباشند و موبدان میترائیستی برای فریب دادن مردمان ایران، مسئله خیزابها را فقط به شنل «میتراس» انتقال دادند؛ یعنی اینکه اصالت را بریدند و یکی را بر فراز آمریّت و حکومت نشانیدند و یکی را به قعر تابعیّت. اگر به تصویر «میتراس» در موقع سر بریدن گاو[= مادرخدا=میترای مادر] دقّت کنید، متوجّه میشویم که شنل او، موّاج است.
شمشیر و شیر از نمادهای میتراس هستند؛ نه نمادهای فرهنگ مردمان ایران. شیر، حیوان درّنده است و هرگز نماد ایده آلی و آرمانی مردمان ایران نبوده و نیست. به همین سبب نیز وقتی که «بهرام گور» که در دامن جوانمردترین عرب؛ یعنی »منذر ابن نعمان[ که ناجوانمردانه به آمریّت خسرو پرویز به قتل رسید و با چنیین جنایتی، ایران را به خاک سیاه نشانید؛ آنهم رک و پوست کنده بگویم به دلیل عطش و شهوت افسار گسیخته ای که خسرو پرویز داشت و از دختر بسیار زیبای منذر ابن نعمان، خواستگاری کرده بود و دختر زیبا نیز، درخواست او را رد کرده بود]، پروریده و بالغ و پهلوان جهان آرا شده بود، میخواست به پادشاهی برسد، باید ثابت میکرد که میتواند شیرهای درّنده را بکشد. کشتن شیر درّنده به معنای فقط نشان دادن شجاعت و نترسی و زور بازو نبوده است؛ بلکه برای مردمان ایران و از نظر آنها به معنای این بوده است که «پادشاه» باید بتوند بر جان آزاران و زندگی ستیزان و خونریزها چیره شوند و آنها را در بند کند و از زندگی صیانت کند. اگر به نقش شیرهای «تخت جمشید» دقّت کرده باشید، متوجّه میشوید که شیرها، سرشان مثل سر انسان، ولی بدنشان مثل بدن شیر است و پنجه هایشان، تیز نیست؛ بلکه گل نیلوفر دارند و گل نیلوفر با ارتافرورد که همان سیمرغ باشد، اینهمانی دارد و بالدار بودن آنها نیز با بالهای سیمرغ ربط دارند. این نشانگر آن است که پادشاهان «سلسله هخامنشیان» در اعتقادات میترائیستها تجدید نظر کرده و خودشان را با بُنمایه های فرهنگ مردمان ایران کوشیده بودند که تطبیق دهند. تطبیق فرمانروایی با بُنمایه های فرهنگ مردم ایران در «سلسله های اشکانیان و پارتیان» تداوم داشت تا آغاز عصر «سلسله ساسانیان» که متاسفانه از طریق موبدان و موبد موبدان به جای آنکه چنین سنّت خجسته ای تداوم پیدا کند، سیصد و شصت درجه تغییر جهت داد و به نفوذ و کاربست اعتقادات «میترائیستها» متمایل شدند و «دین نصّی زرتشتیگری و حکومت» را با همدیگر ادغام کردند و نه تنها فجایع تاریخ ایران و جهان را رقم زدند؛ بلکه نابودی خود دیانت زرتشتی و پاشیدگی ایران را نیز مستوجب شدند. امروزه روز، زرتشتیان ایرانی میکوشند که خودشان را تا میتوانند به گاتای زرتشت نزدیک کنند و از آنهمه بلاهتهای کهن، فاصله بگیرند. دیگر اینکه تاکید کنم که نماد پرچم مردمان ایران، «همان درفش کاویانی» است که هلال ماه بر فراز آن است و چهار پر دارد که این چهار پر، همان «چهار خدای درون انسانها» هستند که در پروسه معراج انسان به بالندگی و بزرگی جویی به صورت «فَرَوَهر» در می آیند و حلقه میان آنها نیز«وهومن/بهمن» است که نشانگر استقلال و ذات خداگونه انسانها و شاهنشاه منش بودن آنها از زادروز تا مرگروزشان ندکه سپس میتوانند با این فروزه های چهارگانه خدایی به اوج آسمانها در سلوک جستجو برای پهلوان شدن صعود کنند و به انجمن خدایان ایرانی بپیوندند که به یکدیگر همبسته اند و واحد جفتی و یوغی آفرینش را میسازند؛ یعنی در پروسه زایش و مرگ و خودگستری انسان و گیتی و کیهان و کائنات بدون هیچ بریدگی و انفصال و گسستی از خدایان.
شیر و شمشیر و خورشید از نمادهای میتراس و نظامیان است. به همین دلیل نیز، «پرچم کشور عربستان و مردم عرب به طور کلّی» که تحت پوشش فرهنگی و کشورداری امپراطوری ایران بودند، بعد از سقوط ساسانیان و برآمدن اسلامیّت، اعراب که سبقه ذهنی میتراس را داشتند نماد شمشیر را با آیه «لآ اِلَهَ اِلّا اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُوُل اللّهِ» مزیّن و آن را به حیث شمشیر پرچم کشور عربستان و یادگار دوران میترائی حفظ کردند. اینها فقط جنبه روشنگری دارد و انگیزاندن جهت تامّلات کلیدی در باره آینده ایران و کشورهای همجوار و شناخت هویّت ایرانی در پیچیدگیهای اسرا آمیزش.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
برای دفاع از موضع سیاسی، تاریخ و فرهنگ را لجنمال نکنید!
درود بر کیانوش عزیز و آقای اعظمی گرامی،
تحشیه ای از بلبشوی سطحیّات شایع و رایج و به شدّت علمی پنداشته شده حاکم بر ذهنیّتهای آچمزی!
آقای اعظمی گرامی! من سر آن ندارم که شما را توبیخ کنم، سرزنش کنم یا به تحقیرتان بکوشم. نه نوشتن من چنین غایتی دارد و نه چنین شیوه ای، اگر هم به کار گرفته شود، راهی به شناخت میگشاید. مسئله، ذهنیّت شخص شما به تنهایی نیست؛ بلکه مسئله، ذهنیّتی است که در میان هزاران، و چه بسا میلیونها ایرانی، ریشه دوانده و آنان را گرفتار پیامدهای فاجعه بار خود کرده است؛ بی آنکه هنوز بدانند علّت بسیاری از بدبختیها و ذلالتهایشان را باید در کجای شیوه اعتقاداتی خویش جستجو کنند.
آدمی تا زمانی که نیاموخته است با محتویات ذهنیّت خودش صف آرایی فکری، سنجشگری و غربالگری کند، چگونه میتواند مدّعی شناخت خویشتن باشد؟. این کار، جنگ علیه خود نیست؛ بلکه برعکس، نخستین گام آشنایی با خود است. باید بتوانیم آنچه را که در ذهنیّت خود داریم، پیش روی خویش بگذاریم، از هم بازشناسیم، بسنجیم و بپرسیم که مسئله واقعی ما چیست؟. کدام رنجها از نادانی ما برمیخیزند؟ و برای دوام بقا و امکان زیستن در اکنون و آینده، چگونه باید اندیشید، چگونه باید رفتار کرد و چگونه باید مسئولیّت انتخابهای خود را پذیرفت؟.
از همین منظر، سخن شما در باره «هویّت ایرانی» برای من نه یک بحث سنجیده؛ بلکه ادّعایی شتابزده است و اگر بخواهم بی پرده تر بگویم، به شدّت بی مایه و سخیف است. شتابزده است؛ زیرا کوشیده اید با چند کلام ساده، بر سراسر تحوّلات، دگرگشتها و زیر و بمهای تاریخی ایران خط بطلان بکشید بی آنکه نشان دهید پیش از انکار، چه اندازه در زیر و بمهای ابهامی و معمّایی و شگفت انگیز آن جستجو کرده اید، چه چیزهایی را شناخته اید و بر پایه کدام دلایل، به چنین نتیجه ای رسیده اید. انکار چیزی که هنوز به درستی شناخته نشده، نه نقد است و نه شجاعت؛ بلکه تنها صورت دیگری از ناآگاهی و بلاهت معصومانه با تهوّری احمقانه است که خود را به هیئت موضعگیری عرضه میکند.
اگر قرار است که چیزی را انکار کنید، نخست باید گام به گام نشان دهید که آن را شناخته اید، چند و چونش را بررسی کرده اید، در تاریخ و فرهنگش جوییده اید و برای شناخت خودتان نیز، نه به اتکای آنچه که دیگران گفته اند و نوشته اند؛ بلکه بر پایه بررسیهای شخصی و دلایل متّقن و مستدل، به نتیجه ای رسیده اید. دانش، تکرار و بازخوری مواضع دیگران نیست؛ بلکه توانایی پاسخگویی به پرسشهایی است که پس از کنار رفتن مواضع، همچنان باقی میمانند.
اینکه کسی صرفا به دلیل مواضع سیاسی خود بگوید نمادها، نشانه ها و میراث فرهنگی و تاریخی ایران به گذشته تعلّق دارند، بیش از آنکه چیزی را در باره ایران بگوید، از ناآشنایی گوینده با معنای «زمان» پرده برمیدارد. زمان، در گستره اساطیر، همان زمان تاریخ رویدادها نیست و زمان تاریخ رویدادها نیز همان زمان فیزیک و تقویم نیست. چگونه میتوان در باره هویّت مردمان و تار و پود یک فرهنگ داوری کرد، وقتی هنوز تفاوت میان این گستره های زمانی را نمیشناسیم؟ و چگونه میتوان در باره نمادهای آن حکم صادر کرد، وقتی نمیدانیم «شیر و خورشید و شمشیر» از کجا برخاسته اند، چه مسیرهایی را در تاریخ روان ایرانی پیموده اند و در مناسبات اجتماعی و کشوری، چگونه دگرگون شده اند؟.
اینجا دیگر مسئله صرفا اختلاف نظر نیست؛ بلکه مسئله، جایگزین کردن تحقیق با موضعگیری سیاسی است. گویی برای مخالفت با پادشاهیخواهان، کافیست بهانه ای پیدا کنیم و نام آن را تحلیل تاریخی بگذاریم. امّا تاریخ، ابزار تسویه حساب شخصی/فرقه ای/تشکیلاتی و سیاسی نیست و فرهنگ، ملک طلق هیچ جناح و گروهی نیست که هر کس بتواند به اقتضای موضع روز خود، بخشی از آن را مصادره کند و بخش دیگرش را به گذشته تبعید کند.
تا امروز، در بحث تفاوت تاریخ رویدادهای ایران با بنمایه های فرهنگ ایرانیان، سخنی که بتواند این تمایز را به دُرُستی صورتبندی انتقادی کند، بسیار اندک بوده است و نایاب. من در این زمینه، جز دو نام «زنده یاد منوچهر جمالی و فرامرز حیدریان» کسی دیگر را نمیشناسم که بتواند این تفاوت را با دقّت و ژرفا بیان کند. اگر کسی مدّعی است که این مسئله را میشناسد، راه اثباتش روشن است: نشان دهد چه خوانده، چه سنجیده، چه فهمیده و بر پایه کدام استدلال، به چه نتیجه ای رسیده است. نام بردن از آئوتوریته های باختری و تابعین هر چی اروپائیان گفتند، جای دلیل را نمیگیرد و تکرار مواضع سیاسی، جای شناخت تاریخی و فرهنگی را هرگز پُر نمیکند.
با توجّه به اینکه در آثار انتشاری ام تا امروز از ابعاد مختلف به مسئله هویّت ایرانیان پرداخته ام و در باره نمادها بحثهای مفصّل کرده ام، دلیلی نمیبینم که بخواهم به مطلب شما پاسخ تفصیلی بدهم؛ زیرا از جمله نخست تا پایانش، آنچه که عرضه کرده اید، بر هیچ استدلال منطقی و اندیشیده شده استوار نیست. اگر کنجکاو باشید و خواهان شناخت، آثار من در دسترس شماست. اختیار با شماست؛ شناخت، اجبارپذیر نیست. اما اگر نخواهید بخوانید، این نیز اختیار شماست. فقط نباید نخواندن را به جای دانستن بنشانید و سپس از موضع دانایی، در باره چیزی که بررسی نکرده اید، حکم صادر کنید.
در نهایت، آنچه از نوشته شما برمیآید، بیش از آنکه بحثی در باره هویّت ایرانی باشد، موضعگیری سیاسی شما در مخالفت با پادشاهیخواهان است. این حقّ شماست که با هر موضع سیاسی مخالف باشید، امّا حقّ مخالفت، مجوّز جعل استدلال نیست. اگر قرار است در باره تاریخ و فرهنگ ایرانیان سخن بگوییم، باید از تاریخ و فرهنگ سخن بگوییم؛ نه اینکه از پیش، موضع سیاسی خود را انتخاب کنیم و سپس بکوشیم برای آن، گذشته و فرهنگ را به خدمت بگیریم.
و در همین زمینه، لازم است نکته ای را با صراحت تاکید کنم: جنبش «زن، زندگی، آزادی» تداوم بنمایه های فرهنگ ایران در چهره ای امروزی است؛ نه پدیده ای مجزا و بریده از تاریخ و فرهنگ ایران. این سخن، نه به معنای انکار ویژگیهای نوین جنبش است و نه به معنای فروکاستن آن به گذشته؛ بلکه به معنای دیدن پیوند میان اکنون و آن چیزی است که در تاریخ یک فرهنگ، به صورتهای گوناگون، خود را باز مینمایاند.
کار من، جنگ و جدال بر سر مواضع سیاسی نیست. وظیفه خود میدانم نشان دهم که چه چیزهایی در حوزه مدّعیان سیاست و کنشگری سیاسی وطنی، اساسا با سیاست، هیچ سنخیتی ندارند و حتّا به شدت در تضاد با دانش و فلسفه سیاست هستند. سیاست، اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید با شناخت، مسئولیّت، سنجشگری و فهم پیامدهای تصمیمها همراه باشد؛ نه با تکرار شعارها، نه با مصادره تاریخ، و نه با تبدیل ناآگاهی به موضع سیاسی. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان