رفتن به محتوای اصلی
سه‌شنبه 21 مهر 1405 - Tuesday, 13 October 2026

جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل، از ویران‌کردن تا واداشتن و بنیان‌گذاشتن

جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل، از ویران‌کردن تا واداشتن و بنیان‌گذاشتن

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

انتشار از:

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از اتاق هواشناسی شبکه صفر آقای خلجی برای معاصرین هوازده!

این صحبتهای آقای خلجی مرا یاد آن هواشناس در «شبکه صفر [برنامه حسن خیّاطباشی]» می‌اندازد که هر گاه میخواست وضعیّتِ هوا را توضیح دهد، چنان انبوهی از احتمالهای ممکن و ناممکن را ردیف میکرد که در پایان، مردم نه میدانستند فردا باران می‌آید یا آفتاب میشود یا چه جوری خواهد شد، نه میفهمیدند اصلا باید چتر بردارند یا نه و اگر کسی، از سرِ سادگی، میپرسید که: «بالاخره وضعِ هوا چه خواهد شد؟»، جنابِ پیشگوی هواشناس با اعتماد به ‌نفسی مثال ‌زدنی پاسخ میداد که: «من که از اول همین را گفتم!». این صحبتهای آقای خلجی نیز از همان پیشگوییهاست با این تفاوت که آن یکی با ابر و باد و باران سر و کار داشت و این یکی با سرنوشتِ یک ملّت.
مشکلِ اساسیِ اینگونه سخنان آقای خلجی، نه در پیچیدگیِ موضوع؛ بلکه در فقدانِ یک موضعِ روشن و راستمنشانه در برابرِ واقعیّتی است که نامش جمهوری اسلامی ایران و صورتِ سیاسی‌اش ولایتِ مطلقه فقیه است. گویی تاریخِ ایران، از ازل تا ابد، فقط یک صورتِ حکومتی داشته و خواهد داشت. انگار که پیش از این نظام، نه ایران و ایرانی وجود داشته‌اند، نه اندیشه‌ای، نه فرهنگی، نه تمدّنی، نه تجربه‌ای، و نه راهی برای فردا. ایشون چنان سخن میگویند که انگار این حکومت نه محصولِ یک دوره تاریخی؛ بلکه تقدیرِ ازلی - ابدی این سرزمین و مردمانش است و اگر روزی بساطش برچیده شود، لابد آسمان نیز از حرکت باز می‌ایستد و زمین، از فرطِ بی‌ صاحبی، به حالِ خود رها خواهد شد!. اما خلاف این روایتهای آسوده ‌خاطر از سر شکم سیری، جامعه نه با پیشگویی اداره میشود و نه با ترس از آینده. هیچ حکومتی، صرفا به این دلیل که امروز بر سرِ کار است، حقّ ندارد خود را معادلِ ابدیّت جا بزند؛ مخصوصا در جایی که نود درصد مردمان ایران از وجود چنین حکومتی متنفّرند و هیچ منتقدی نیز حقّ ندارد، از سرِ خصومت با یک دوره تاریخی، آینده یک ملّت را به بن‌ بستِ ذهنیِ خویش گره بزند.
اینجاست که مسئله سلسله پهلویها پیش می‌آید. اگر کسی نسبت به آن دوره تاریخی، موضعی سخت منفی دارد، حقّ اوست که نظراتش را ابراز کند، امّا آیا میتوان با نفرت، داوریِ تاریخی کرد؟. آیا میتوان تاریخ را چنان گزینشی خواند که هر چه با پیشفرضِ ما سازگار نیست، از صفحه روزگار حذف شود و هر چه به کارِ خصومت می‌آید، به جایِ تمامِ حقیقت بنشیند؟. تاریخ، دفترِ تسویه ‌حسابهای شخصی نیست و داوری در باره آن، بیش از آنکه به صدای بلند و ادّعای قاطع نیاز داشته باشد، به دانش، انصاف و صلاحیّت نیازمند است. آقای خلجی البته حقّ دارند هر چه که میخواهند بگویند و بنویسند. آزادیِ بیان، امتیازِ اهلِ مدّعیان دانش به کمک کتابخانه پشت سر؛ - نه مغز اندیشنده فردی - نیست؛ بلکه حقّ همگان است. امّا صلاحیّتِ داوری، چیزی نیست که با صرفِ سخن گفتن به دست آید. کسی که میخواهد در باره تاریخ و فرهنگ ایران، به‌ ویژه عصرِ پهلویها، حکم صادر کند، باید نخست نشان دهد که تاریخ را میشناسد؛ نه آنکه از پیش، حکمش را صادر کرده باشد و سپس به جست ‌و جوی شواهدی برآید که فقط به کارِ تأییدِ همان حکم می‌آیند.
و امّا آن ادّعای عجیب که اگر این حکومت سقوط کند، هیچکس در جهان وجود ندارد که بتواند زمامِ امورِ ایران را به دست گیرد!؟. این دیگر نه برهان است و نه تحلیل؛ این اعترافی است به محدودیّتِ افقِ دیدِ گوینده. مگر ایران، با این همه انسانِ دانش‌آموخته، متخصّص، کاردان، مدیر، پزشک، مهندس، استاد، پژوهشگر، کارآفرین، هنرمند و صاحب ‌تجربه، ناگهان با سقوطِ یک حکومت از تمامِ سرمایه انسانیِ خود تهی میشود؟. مگر ملّتها، پیش از آنکه دولتهایشان را بسازند، از هیچ آفریده شده‌اند؟. مگر اداره کشور، موهبتی آسمانی است که فقط به گروهی خاصّ با چسباندن مُهر آتشین بر پیشانی و چهره های بسیار کریه منظر و چندش آور و ریشوی بوگندو عطا شده و با رفتنِ آنان، عقل و تدبیر نیز از میهن و جهان رخت برمیبندد؟. این تصوّر که ایران، پس از پایانِ پسمانده های ولایتِ مطلقه فقیه، با خلأیی مطلق و جبران ‌ناپذیر روبرو خواهد شد، نه تنها با واقعیّتِ جامعه ایران، سازگار نیست؛ بلکه توهینی مستقیم و بی شرمانه است به همان مردمانی که دهه‌هاست بارِ سنگینِ این نظام مخوف و خونریز و کثیف را بر دوش کشیده‌اند و در سختترین شرایط، کشور را زنده نگه داشته‌اند. ایران، خلاف آنچه که برخی میپندارند، فقط یک حکومت نیست؛ بلکه ملّتی است با حافظه‌ای تاریخی - فرهنگی، سرمایه‌ای انسانی و ظرفیّتی فرهنگی و تمدّنی که بسیار فراتر از عمرِ هر نظامِ سیاسی است.
و امّا در باره «شاهزاده رضا پهلوی» نیز باید این تمایزِ ابتدایی را روشن کرد: قرار نیست ایشان نقشِ ولی فقیه را ایفا کنند و اساسا قرار نیست هیچ فردی، با هر نام و عنوانی، جایگزینِ یک نظامِ اقتدارگرا شود تا همان چرخه قدرت، این بار با ظاهری دیگر، تکرار گردد. بحث بر سرِ بازگرداندنِ یک فرد به جایِ یک ملّت نیست؛ بلکه بحث بر سرِ بازگرداندنِ حقِّ تعیینِ سرنوشت به خودِ ملّت ایران در جامعیّت وجودی بدون هیچ تبعیض و تمایزی است. اگر کسی این تمایز را نمیبیند، مشکل از پیچیدگیِ موضوع نیست؛ بلکه از آنست که گویی پیشاپیش تصمیم گرفته است هر واقعیّتی را در قالبِ نفرتِ خویش تفسیر کند. در چنین وضعی، آدمی دیگر به دنبالِ حقیقت نمیرود؛ بلکه حقیقت را به دنبالِ خودش افسار میکند. دیگر نمیپرسد که «چه چیزی دُرُست است؟»؛ بلکه میپرسد که «چه چیزی به کارِ اثباتِ من می‌آید؟» و این، از نظرِ فلسفی، یکی از خطرناکترین لحظه‌های موضعگیری است: یعنی لحظه‌ای که داوری کردن، پیش از شناخت و انتقاد، متولّد میشود عین کاری که آقای خلجی میکنند؛ آنهم با چه غرور ابلهانه ای!.
هیچ آدمِ عاقلی، آبِ زلالِ رودخانه را با لجنهایی که در حاشیه آن انباشته شده‌اند، یکی نمیگیرد. اگر در کنارِ یک گرایش سیاسی، کسانی حضور دارند که گفتارها و رفتارها و کردارهایشان شایسته نقدند، باید نقد شوند؛ اما نقدِ حاشیه، مجوّزِ انکارِ اصل نیست. انتقاد از محتویّات قرآنی به معنای به دور انداختن سراسر قرآن نیست. این مطلب را هر آدمی که یک ارزن شعور داشته باشد، نیک میداند. همانگونه که وجودِ افرادِ نالایق در یک جامعه، دلیلِ نالایق بودنِ تمامِ آن جامعه نیست، وجودِ مخالفانِ ناموجّهِ یک حکومت نیز دلیلِ مشروعیّتِ/اعتبار/لژیتیماتسیون آن حکومت نمیشود. این اعتقاد مزخرف که «چون فلانی بد است، پس فلان نظام خوب است»، نه منطقِ تاریخ است و نه منطقِ اخلاق؛ بلکه این فقط شکلِ دیگری از همان مغالطه قدیمی است که میگوید: «چون آلترناتیو را نم‌پسندم، پس وضعِ موجود باید ابدی باشد.» و چه شگفت انگیز است که گاهی انسان، برای دفاع از یک نظام، ناچار میشود تمامِ آینده یک ملّت را در حدِ یک مجهولِ ترسناک تقلیل دهد؛ گویی اگر فردا را نشناسد، امروز دیگر شایسته پرسش نیست.
امّا ایران، پس از پایانِ این نظام نکبتی و مخوف و مشمئز کننده و مملوّ از خونریزیهای وحشتناک، بی‌ صاحب و بی‌ سرپرست نخواهد ماند. ایران، لشکری از ایرانیانِ خدمتگزار دارد که میتوانند گام ‌به‌ گام، با دانش، تجربه و مسئولیّت ‌پذیری، مسائلِ کشور را حل‌ و فصل کنند. این سخن، نه از سرِ خوشبینیِ ساده ‌لوحانه؛ بلکه از سرِ اعتماد به ظرفیّتِ انسانیِ یک ملّت کهنسال و شایسته داشتن فرمانروایی درخور تاریخ و فرهنگ ژرفمایه و ارجمندی مردمانش است؛ یعنی ملّتی که اگر چه از تاریخِ معاصرِ خود زخم خورده، امّا هنوز از اندیشیدن، ساختن و دوباره برخاستن بازنایستاده است. شاهزاده رضا پهلوی نیز، اگر نقشی داشته باشند، نقشی نمادین و پیوند دهنده است؛ نه نقشِ حاکمی که بخواهد به جایِ مردم تصمیم بگیرد. کوششِ او، در بهترین تعبیر، میتواند معطوف به آن باشد که در همپایی با ایرانیان، پیوندِ گسسته کشور را با کاروانِ کهنسالِ تاریخ و فرهنگِ ایران و جهان دوباره برقرار کند؛ پیوندی که در فاجعه 1357 لطمه دید و هنوز نیز آثارِ آن بر پیکرِ ایران باقی است.
پس مسئله این نیست که چه کسی باید جایِ چه کسی بنشیند؛ بلکه مسئله اینست که چرا باید یک ملّت، به‌ دلیل ترسِ عده‌ای از آینده، در اسارتِ گیوتین الهی و هر روز قربانی شدن جوانانش باقی بماند؟. چرا باید ناتوانیِ ذهنیّتهای آچمز در تصوّرِ فردا، به ناتوانیِ یک کشور در ساختنِ فردا تبدیل شود؟ و چرا باید هر کس که از این نظام عبور میکند، ناگزیر متّهم شود که میخواهد نظامی دیگر را به جایِ آن بنشاند؟ ایران، نه ملکِ طلقِ پسمانده های ولایتِ فقیه است، نه میراثِ انحصاریِ پهلوی، و نه داراییِ هیچ فرد و گروهی. ایران، ایرانِ ایرانیان است و آینده‌اش نیز باید به دستِ ایرانیان ساخته شود و شاید عمیقترین پرسش همین باشد: آیا ما واقعا از تاریخ درس گرفته‌ایم، یا فقط نامِ قدرت را عوض کرده‌ایم و هنوز میخواهیم یک حقیقتِ واحد دروغین را به نام اسلامیّت و گیوتین فقاهتی به جایِ تمامِ حقیقت بنشانیم؟. همین.
شاد زی و خوشکام باش!
فرامرز حیدریان

ش., 05.09.2026 - 21:51 پیوند ثابت