شنبه 25 مهر 1405 - Saturday, 17 October 2026

چالش: دین در ایران آینده؛ نیروی رهایی یا ابزار سلطه؟ | مناظره محمد هدایتی و وریا روشنفکر

چالش: دین در ایران آینده؛ نیروی رهایی یا ابزار سلطه؟ | مناظره محمد هدایتی و وریا روشنفکر

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

انتشار از:

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از سوراخ سمبه های حوزه علمیّه و دالانهای پیچ در پیچ حزب کمونیست پرولتاریا!

من فعلا نمیخواهم که در باره کیفیّت برنامه‌های مُجری محترم صحبتی بکنم؛ زیرا در دنیای امروز، هر کسی محقّ و مجاز است که حسب تواناییها و امکانهایی که دارد، برای چیزهایی که در مغزش میگذرد یا به حیث تکالیف و وظایفی که ممکن است از طرف دیگرانی مجهول بر عهده‌اش گذاشته شده باشند، اقدام کند. این، فعلا، موضوع صحبت من نیست. امّا ما انسانها به حیث شنونده و ناظر میتوانیم و حقّ داریم که حسب میزان شعور و فهم و درک و دانش و تجربیات خودمان، در باره اینگونه برنامه‌گذاران و نیز در باره دیدگاههای مشارکین و موضوعهای صحبتهای آنان، نظرات خودمان را بیان کنیم. اینکه دیگران نظرات ما را بپذیرند یا انکار و رد کنند، مبحث دیگری است که من فعلا به آن نمیپردازم. هیچکس هم با اظهار نظر کردن، حقّ پذیرش یا ردّ دیگران را از آنان سلب نمیکند همانگونه که ردّ نظر ما نیز آن را خود به‌ خود باطل نمیکند.
پیش از اینکه صحبتم را شروع کنم، لازم میدانم یک تذکّر بدهم. در این جلسه، «آقای هدایتی»، خیلی بهتر توانستند در باره مواضع اعتقادی خودشان صحبت کنند و آنچه را که به آن باور دارند، روشنتر بیان کنند. اینکه این مواضع صحیحنند یا سقیم، تا چه اندازه، دفاع‌ پذیر و تا چه اندازه باید در معرض نقد قرار بگیرند، بحث دیگری است. امّا «آقای روشنفکر» نشان دادند که نه ‌تنها از مقوله‌ای به نام «دین»، حتّا در همان معنای عام ادیان ابراهیمی و یا دیگر ادیان جهان، سررشته منسجم و شایان اتکایی ندارند؛ بلکه از همان خزعبلات رایج و شایع ایدئولوژی بسیار مخرّب مارکسیسم که خودش در بسیاری از وجوه، نوعی دین است، نیز ظاهرا اطلاع و شناخت چندانی ندارند. آنچه که از صحبتهای ایشان به نظر میرسید، بیشتر محفوظات و شنیده‌ها و روخوانیهای ترجمه‌ای بود که بدون آنکه در ذهن به یک دستگاه مفهومی منسجم تبدیل شده باشد، همچون یک آش شله ‌قلمکار روی هم ریخته شده و به میدان بحث آمده بود. این فعلا تا همینجا.
من در سراسر آثارم، تا همین امروز، بارها در باره این موضوع صحبت کرده‌ام که «دین = وجدان خویشآفریده = زیباترین فروزه گوهر آدمی» در تجربیات تاریخی ایرانیان است و در برابر آن، «دین ایمانخواه = وابستگی و مطیع شدن و تابعیت کردن» در تجربیات ادیان ابراهیمی. بنابر این، دلیلی نمیبینم که بخواهم در هر بحثی که نام دین در آن می‌آید، دوباره همان حرفها را تکرار کنم. علاقه‌مندان میتوانند به آثار من مراجعه کنند. اگر کسی واقعا علاقه‌مند به فهم این دیدگاه باشد، راهش باز است و میتواند به منابعی که در باره این موضوع نوشته‌ام مراجعه کند. اما اگر فعلا مبحث دین را از بحث تخصّصی و فنّی و فلسفی و تئولوژیک آن کنار بگذاریم و فقط بخواهیم آن را به حیث یک پدیده گسترده در مناسبات اجتماعی در نظر بگیریم، آنوقت باید دین را از لحاظ «فونکسیونال بودنش» برای انسانها در نظر بگیریم و بعد به سنجشگری ابعاد مختلف آن همّت کنیم. یعنی ببینیم که دین در زندگی انسان چه نقشی ایفا میکند، چه نیازی را پاسخ میدهد، چه نوع مناسباتی میسازد و چه پیامدهایی برای فرد و جامعه دارد. از همینجاست که مسئله نقد و سنجشگری آغاز میشود.
هیچکس نمیتواند و هیچگاه نیز نتوانسته است که در جوامع بشری، پدیده‌ای به نام دین را، در معنای عام و رایج و شایع آن، یکباره از جامعه بزداید و نابود کند. حتّا اگر فرض کنیم چنین کاری امکانپذیر باشد، باید به یک نکته بسیار مهم توجّه کرد. چیزی که برای نابودی دین اقدام کرده است، ممکن است که خودش جانشین دین نابود شده شود با همان خصوصیّات، همان تقدّسها، همان آداب و رسوم، همان اطاعتخواهی و همان مناسبات تابعیت. انسان، اگر صرفا یک صورت از ایمان و تقدّس را نابود کند، لزوما از نیاز خود به ایمان و تقدّس رها نمیشود. چه ‌بسا فقط موضوع ایمان و تقدّس خود را عوض کند. تاریخ انسان پُر است از نمونه‌هایی که در آنها انسان برای رهایی از یک بت، بت دیگری ساخته است [نمونه بسیار شناخته شده اش: ایدئولوژی مارکسیسم]. بنابر این، مسئله، خودِ دین ایمانخواه نیست؛ بلکه مسئله، نوع برداشت و تفسیر و تأویلی است که از دین ایمانخواه و متون به اصطلاح مقدّس میشود و بر اساس آنها، انسانها زندگی خود و جامعه خود را سامان میدهند. موضوع اندیشیدن و نقد باید برداشتها و تفسیرها و تأویلها و پیامدهای آنها باشد، نه صرفا خودِ نام «دین».
در تاریخ ایران، مسئله از این هم پیچیده‌تر و بنیانیتر است؛ زیرا ایران سرزمینی کهنسال است و تجربیات نیاکان ما، ریشه‌هایی بسیار عمیق در یک معنای خاصّ از «دینی بودن» داشته است؛ دینی که نباید آن را با دین در معنای ادیان ابراهیمی یکی گرفت. در پروسه تحوّلات اجتماعی و کشوری و در پروسه ادغام اقوام و ملّیّتهای مختلف و دگرگونیهای تاریخی، این میراث دچار دگردیسیهای فراوان شده و ما امروز بخش مهمی از صورت تاریخی متأخر آن را تحت نام «اسلامیّت» میشناسیم. از نظر من، اسلامیّت را در تجربه تاریخی ایرانیان نمیتوان صرفا یک «دین وارداتی» دانست و پرونده‌اش را با همین یک عبارت بست؛ بلکه باید آن را در متن تاریخ ایران و در نسبت با دگردیسی و استحاله میراثهای دینی و فرهنگی پیشین ایرانیان فهم کرد. به همین دلیل، مسئله اسلامیّت در ایران صرفا مسئله یک باور شخصی و خصوصی نیست؛ زیرا حدود هزار و چهارصد سال، به ‌عنوان یکی از مهمترین دستگاههای تعلیم و تربیت و اخلاق و شرایع و احکام، در بسیاری از شئون زندگی ایرانیان حضور داشته و هنوز نیز آثار و دخالتهای آن ادامه دارد.
پس موضوع نقش اسلامیّت در جامعه ایرانی، با توجّه به این سابقه طولانی و گسترده، موضوعی نیست که بتوان آن را با چند اظهار نظر سطحی یا با تعارف و ملاحظه‌کاری برگزار کرد. این موضوع مستلزم یک سنجشگری رادیکال در همه ابعاد آن است. از حوزه متافیزیک و تصوّرات آن در باره جهان و انسان گرفته تا اخلاق و حقوق و تعلیم و تربیت و مناسبات اجتماعی و حتّا ریزترین مسائلی که در باره آنها دخالت کرده و همچنان دخالت میکند. اگر قرار باشد چیزی واقعا سنجیده شود، باید گذاشت که همه اجزای آن در معرض پرسش قرار بگیرند. هیچ بخش مقدّسی نباید از پیش خود را از نقد معاف بداند؛ زیرا چیزی که نتوان آن را نقد کرد، در اصل، چیزی نیست که بتوان آن را به‌ معنای دقیق کلمه فهمید.
امّا بحث نباید حول و حوش نابودی و جنگ بیمارگونه علیه اسلامیّت و مسلمانان باشد. این دو را نباید با یکدیگر خلط کرد. انسان مسلمان، موضوع دشمنی نیست؛ باورها و نظامهای فکری/عقیدتی و احکام و ارزشهایی که ممکن است بر زندگی انسان اثر بگذارند، موضوع سنجشگری‌ هستند. همانطور که نقد یک فلسفه به معنای دشمنی با فیلسوف نیست، نقد یک دین نیز نباید به معنای دشمنی با انسان دیندار تلقی شود. موضوع باید سنجشگری ابعاد خشونت‌آلود و خرافاتی و زندگی‌ ستیز و به‌ شدّت ابلهانه اسلامیّت باشد؛ مخصوصا آنجا که این دستگاه فکری/عقیدتی و تاریخی، انسان را از قدرت پرسش کردن و سنجیدن و انتخاب کردن دور میکند و او را به اطاعت و تابعیت و پذیرش بی‌ چون ‌و چرا با کاربست گیوتین و شمشیر خونریز و اعمال تبهکارانه و کثیف سوق میدهد. اینهاست که باید موضوع نقد باشند.
در عین حال، اگر در این میراث تاریخی، عناصر و ارزشهایی وجود دارند که میتوانند برای زندگی اجتماعی و فرهنگی انسانها مثبت و سودمند باشند، چرا نباید آنها را از لایه‌های خرافی و خشونت‌آمیز و زندگی ‌ستیز و عقل‌گریز جدا کرد و به ارزشهایی شایان احترام ارتقا داد؟ نقد، الزاما به معنای نابودی نیست. گاهی تنها راه نجات یک میراث از پوسیدگی، اینست که بتوانیم آن را بی ‌رحمانه امّا منصفانه نقد کنیم. بخشهای زنده و انسانی‌ اش را از بخشهای مرده و زیان‌ آورش جدا کنیم و اجازه ندهیم آنچه که زمانی ممکن است معنایی انسانی داشته، به دلیل تقدّس‌سازی و جزم‌اندیشی، به ابزار سلطه و خشونت تبدیل شود.
بنابر این، بدون سنجشگری اسلامیّت، مخصوصا بدون سنجشگری ابعاد زمخت و بسیار کریه و زشت و خرافاتی و خشونت‌آلود و زندگی ‌ستیز و جانستانش، هر گونه بحثی در باره اسلامیّت، به نظر من، مزخرف اندر مزخرف است و چیزی جز وقت تلف کردن نیست. ما نمیتوانیم در باره چیزی مدّعی شناخت باشیم، امّا همزمان از نزدیک شدن به نقاط حسّاس و مسئله ‌ساز آن بترسیم. چیزی زمانی موضوع فهم قرار میگیرد که بتوانیم آن را به دامنه پرسش فراخوانیم. اجزایش را از هم تفکیک کنیم. نقاط قوّت و ضعفش را ببینیم و بدون آنکه پیشاپیش برایش مصونیّت بسازیم، در باره نسبتش با انسان و زندگی و عقل و آزادی و قدرت، داوری کنیم. اینگونه سنجشگری را نباید با برچسب «دین ستیزی» از میدان بیرون کرد. کسانی که از این حربه استفاده کنند، همه بدون استثناء خبیث و مُغرض و عقده ای هستند؛ نه جوینده شناخت. مسئله، نابودی یک دین نیست؛ بلکه مسئله، اینست که هیچ اندیشه و هیچ باور و هیچ دستگاهی نتواند خود را از پرسش و نقد و سنجش مصون بداند. هر چیزی که از نقد شدن میترسد، دقیقا همان چیزی است که بیش از هر چیز دیگری باید در باره‌اش اندیشید و انتقاد کرد. همین.
شاد زی و خوشکام باش!
فرامرز حیدریان

جمعه, 04.09.2026 - 17:14 پیوند ثابت