شاهزاده ضا پهلوی در فاصله بین اعتراضهای دیماه که با سرکوب گسترده معترضان همراه بود و آغاز جنگ ۴۰ روزه در کانون توجهها قرار داشت. او نقش غیرقابل انکاری در اعتراض روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ایفا کرده بود و به هوادارانش وعده میداد که حتی شاید نوروز را با آنها در ایران جشن بگیرد.
او همچنین اعلام کرد که در نظر دارد رهبری دوره گذار پس از سقوط احتمالی حکومت در ایران را برعهده بگیرد. اکنون نزدیک به شش ماه پس از حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، این پرسش مطرح میشود که جایگاه رضا پهلوی با رویارویی ناتمام ایران و آمریکا و عدم سرنگونی سریع حکومت جمهوری اسلامی چه تغییری کرده است؟
به طور کلیتر رضا پهلوی کجای معادلات تعیینکننده آینده ایران ایستاده است؟
شش ماه پس از آغاز جنگ، و در شرایطی که جنگ نه به فروپاشی جمهوری اسلامی انجامیده و نه به یک نظم سیاسی تازه در ایران منجر شده است، موقعیت رضا پهلوی را نمیتوان با یک برچسب ساده «تقویتشده» یا «تضعیفشده» توصیف کرد.
تصویر دقیقتر این است که موقعیت رضا پهلوی از برخی جهات مانند وزن رسانهای و تبدیل به شناختهشدهترین چهره مخالف جمهوری اسلامی تقویت شده است. اما عدم موفقیت او در تشکیل یک ائتلاف منسجم سیاسی از مخالفان حکومت ایران و فقدان یک شبکه سیاسی سازمانیافته در داخل باعث شده است تا جایگاه او آنگونه که هوادارانش مایل بودند ارتقاء پیدا نکند.
رویارویی ایران و آمریکا طی شش ماه گذشته باعث شد تا جمهوری اسلامی از بسیاری جنبهها مانند حذف رهبر بانفوذ و نابودی گسترده زیرساختها و صنایع نظامی تضعیف شود. با این حال حکومت ایران با استفاده از اهرم فشار تنگه هرمز توانست هم در برابر آمریکا شش ماه تاب بیاورد و هم محور تلاشهای واشنگتن را از برنامه هستهای و موشکی به سوی تلاش برای بازگشایی این آبراه حیاتی سوق دهد.
تضعیف نسبی جمهوری اسلامی در عین حال با سختتر شدن هسته مرکزی آن و قدرت گرفتن بیش از پیش سپاه پاسداران همراه شد.
جنگ ادامهدار، بحران تنگه هرمز و تضعیف حکومت ایران باعث شد تا فضای مانور و فعالیت برای رضا پهلوی حفظ شود، هرچند او و هوادارانش به وضوح سرنگونی سریع حکومت ایران را به شرایط فرسایشی کنونی ترجیح میدادند.
جنگ، چهره رضا پهلوی را بینالمللیتر کرد
رضا پهلوی پیش از آغاز جنگ یکی از شناختهشدهترین مخالفان جمهوری اسلامی بود اما بخش بزرگی از فعالیت سیاسی او در حوزه دیاسپورای ایرانی، رسانههای خارج از کشور و ارتباط با سیاستمداران غربی متمرکز بود. اعتراضات گسترده دیماه ۱۴۰۴ و سپس جنگ، این وضعیت را تغییر داد. او توانست خود را نه صرفا به عنوان وارث خاندان پهلوی، بلکه به عنوان یکی از گزینههای مطرح برای دوران گذار پس از جمهوری اسلامی معرفی کند.
اینکه صدهاهزار و بنا به برخی روایتها میلیونها نفر در شهرهای مختلف کشور در شبهای ۱۸ و ۱۹ دی نام او را فریاد زدند و شعارهایی در حمایت از او و میراث خاندان پهلوی سر دادند یک نقطه عطف بود.
برای نخستین بار در چند دهه گذشته نام «پهلوی» همزمان با یک بحران واقعی قدرت در ایران در سه سطح یعنی در داخل ایران، فضای رسانهای خارج و محافل سیاست خارجی مطرح شد.
با این حال جایگاه بینالمللی رضا پهلوی از بسیاری جهات متزلزل به نظر میرسد. او به جز وولودیمیر زلنسکی و بنیامین نتانیاهو با هیچ کدام از رهبران سرشناس جهان دیدار نکرده است. دولت دونالد ترامپ هم در جریان جنگ ۴۰ روزه و ماههای پس از آن نشان داد که چندان به فکر تقویت موقعیت رضا پهلوی نیست.
بسیاری از مطالبی که دونالد ترامپ در طول جنگ علیه حکومت ایران منتشر میکرد بیشتر برای رضا پهلوی و هوادارانش هزینهساز بود و توجیه حمایتشان از مداخله خارجی را در برابر انتقادها دشوار میکرد.
از میزان محبوبیت رضا پهلوی در میان ایرانیان چه میدانیم؟
بررسی میزان محبوبیت رضا پهلوی در میان ایرانیان به دلیل دشواری انجام نظرسنجی مستقل و معتبر در داخل ایران و هراس احتمالی پاسخگویان از بیان عقیده واقعی کار آسانی نیست.
نظرسنجی موسسه گمان از معدود دادههای در دسترس است که البته با توجه به شرایط حاکم بر ایران باید با احتیاط با نتایج آن برخورد کرد.
نتیجه بررسی این موسسه که حدود یک ماه پیش منتشر شد نشان میدهد که حدود ۴۵ درصد پاسخدهندگان گفتهاند که پیش از اعتراضات و جنگ نگاه مثبتی به رضا پهلوی داشتهاند و این نگاه مثبت همچنان ادامه داشته است. در مقابل، حدود ۲۸ درصد در تمام این دوره نگاه منفی به او داشتهاند. «گمان» نتیجه میگیرد که در مجموع، میزان نگاه مثبت به رضا پهلوی حدود چهار درصد کاهش یافته است.
تنها هفت درصد از پاسخگویان گفتهاند که نظرشان نسبت به رضا پهلوی مثبت بوده و حالا منفی شده است. سه درصد نیز گفتهاند که برعکس ابتدا نظری منفی به او داشتند و حالا نظرشان مثبت شده است.
عدم تغییر چشمگیر در میزان محبوبیت رضا پهلوی طی شش ماه گذشته را به دو شکل میتوان تعبیر کرد. از یک سو جنگ و بحران کنونی به افزایش چشمگیر محبوبیت او منجر نشده است. اما از سوی دیگر افت محدود محبوبیت او میتواند نشاندهنده این باشد که رضا پهلوی از یک پایگاه مستحکم و وفادار در افکار عمومی برخوردار است.
به عبارت دیگر با اینکه پروژه مورد حمایت رضا پهلوی که براساس آن قرار بود حکومت ایران پس از حذف رهبر و شماری از فرماندهان با حضور مردم معترض در خیابان سرنگون شود، به سرانجام نرسید اما این امر ظاهرا تاثیر چشمگیری بر میزان محبوبیت او نگذاشته است.
بنابراین میتوان نتیجه گرفت که رضا پهلوی محبوبیت خود را که با تکیه بر آن رویدادهای ۱۸ و ۱۹ دی را رقم زد از دست نداده است. با این حال دادهای نیز در دسترس نیست که نشان دهد او توانسته است از شرایط کنونی و تضعیف حکومت ایران برای افزایش محبوبیت خود استفاده کند.
فاصله بین «نفوذ اجتماعی» و «توان سازمانی»؛ چالش اصلی پیشروی رضا پهلوی
رضا پهلوی اکنون شناختهشدهترین چهره اپوزیسیون در بسیاری از رسانههای بینالمللی است، اما این امر با برخورداری از یک ساختار سیاسی کارآمد در داخل ایران تفاوت دارد. رویترز در گزارش تحقیقی یک ماه پیش خود تاکید کرده بود که ادعاهای مربوط به وجود یک شبکه گسترده از هواداران او در داخل ایران به طور مستقل قابل راستیآزمایی نیست. همین گزارش نتیجه گرفت که او با وجود افزایش شدید حضور رسانهایاش در جریان جنگ، در ایجاد وحدت میان گروههای مختلف مخالف حکومت ایران با مشکلات جدی مواجه بوده است.
به این ترتیب به نظر میرسد بزرگترین چالش پیشروی رضا پهلوی فاصله موجود بین «نفوذ اجتماعی» او و «توان سازمانی» وی و هوادارانش برای بهرهبرداری از این «نفوذ اجتماعی» است.
رضا پهلوی برای رسیدن به هدف بزرگ خود که سرنگونی حکومت ایران است به شبکهسازی، ارتباطهایی در داخل، تشکیلات سازمانی، منابع مالی و اعتماد گروههای مختلف اجتماعی نیاز دارد تا بتواند زمینهساز شکاف در قدرت حاکم بر ایران شود.
از دیگر چالشهای پیشروی رضا پهلوی میتوان به پیوند نامش با آمریکا و اسرائیل به عنوان دو کشور آغازگر جنگ ۴۰ روزه اشاره کرد. هرچند برای بخشی از مخالفان حکومت ایران از جمله هواداران رضا پهلوی تکیه بر قدرت خارجی علیه قدرت سرکوبگر داخلی قبحی ندارد اما بخشهایی از مخالفان حکومت و جامعه مدنی این وضعیت را قابل هضم نمیدانند.
چرا ممکن است آزمون واقعی برای رضا پهلوی در پیش باشد؟
در شرایطی که حکومت جمهوری اسلامی تضعیف شده اما هسته سخت قدرت یعنی نهادهای امنیتی و نظامی توانسته است خود را حفظ کند و همزمان به نظر میرسد دونالد ترامپ قصد دارد هم جنگ «نظامی» و هم جنگ «اقتصادی» را به طور موازی پیش ببرد ممکن است آزمون واقعی برای رضا پهلوی هنوز پیشرو باشد.
او ممکن است بار دیگر با توجه به «نفوذ اجتماعی» غیرقابل انکار در میان بخشی از جامعه ایران با آغاز موج جدیدی از اعتراضهای داخلی در بزنگاهی مشابه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ قرار گیرد.
در صورت تکرار چنین موقعیتی باید دید که رضا پهلوی برخلاف ماههای گذشته آیا توانایی ایجاد ائتلافی از گروههای مخالف جمهوری اسلامی، برقراری ارتباط با نیروهای داخل ایران و حتی بخشهایی از ساختار اداری، امنیتی و نظامی ایران را که قطعهای کلیدی از پازل فروپاشی حکومت محسوب میشود، دارد یا خیر.
در نهایت میتوان نتیجه گرفت که رضا پهلوی جایگاه و موقعیتی قویتر از قبل و غیرقابل انکار در میان نیروهای مخالف حکومت ایران پیدا کرده است. امری که باعث میشود مسئولیت بیشتری نیز متوجه او و هوادارانش برای ایجاد یک ائتلاف از گروههای مخالف حکومت ایران باشد.
از سوی دیگر همزمان با تقویت جایگاه رسانهای، بینالمللی و نمادین رضا پهلوی، چالشهای پیشروی او نیز جدیتر از قبل شدهاند. در شرایط فعلی برخورداری از «توان سازمانی»، ارائه برنامهای برای جذب دیگر گروههای مخالف و مدیریت پاسخگویی به انتقاد بخشهایی از جامعه که هوادار او نیستند بیش از پیش اهمیت پیدا کرده است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
اصالت فردی و مسئولیّت تاریخی
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از فراز آلونک الماسگونه «فروغی و داور» در جهان ژرفاندیشیهای مسئولانه آنها.
من قاعده مسئولیّت و میهن دوستی و مردمدوستی را هیچگاه به پای ایده آلهایی نمیگذارم که تحقّقشان را باید به آینده ای دور و دست نیافتنی حواله کرد؛ زیرا بر این باورم که آرمان، اگر واقعا آرمان باشد، نباید انسان را از اکنون خویش بیگانه کند؛ بلکه باید او را به اکنون بازگرداند و در همین اکنون به مسئولیّت وادارد. آرمان برای من مقصدی نیست که زندگی را تا رسیدن به آن تعطیل کنیم؛ بلکه قطب نمایی است که به زندگی جهت میدهد. آرمان باید انگیزه ای برای بهتر و زیبا آراستن لحظه موجود باشد، نه مجوّزی برای تباه کردن آن به امید روزی که شاید فرا برسد و همه چیز را به یکباره جبران کند. من هیچ آینده ای را چنان مقدّس نمیدانم که بتوان به نام آن، اکنون انسانها را قربانی کرد. چه معنایی دارد که انسان تمام لحظه های زندگی خود را که تنها واقعیّت ملموس در دسترس اوست، لجنمال کند به امید آنکه روزی روزگاری به جهانی آرمانی خواهد رسید؟. اگر قرار باشد نسلهایی زندگی خود را قربانی کنند تا نسلهای بعدی شاید روزی به آرمان برسند، آنگاه آرمان به ضدّ خویش تبدیل شده است؛ زیرا زندگی را که تنها عرصه تحقّق هر آرمانی است، به پای تصویری خیالی از زندگی، قربانی کرده ایم. این همان تناقضی است که بسیاری از آرمان خواهیهای بی مهار را از درون تهی میکند؛ یعنی اینکه انسان به نام نجات زندگی، خود زندگی را قربانی میکند. به نام ساختن آینده، اکنون را ویران میکند و سرانجام، وقتی به ویرانی نگاه میکند، آن را هزینه ای ضروری برای رسیدن به آرمان مینامد!. به گمان من این دیگر آرمان خواهی نیست؛ بلکه بلاهتی مضاعف است؛ زیرا نخست، واقعیّت را فدای خیالپردازی میکنیم و سپس خیالپردازی را با ویرانی واقعیّت توجیه میکنیم.
به همین سبب، معیار من برای سنجش هر آرمانی، بسیار ساده و در عین حال بسیار دشوار است. آیا میتواند در همین لحظه به زندگی واقعی انسانها چیزی بیفزاید؟. آیا میتواند پیوند انسان با انسان را اندکی انسانی تر کند؟. آیا میتواند از رنجی بکاهد. دانایی را بیافریند و بیفزاید. نظمی را استوار کند و امکانی را بگشاید یا حتّا یک لحظه از زیستن مشترک ما را بهتر از لحظه پیشین کند؟. اگر پاسخ منفی باشد، باید در آرمان خود تجدید نظر کنیم؛ زیرا آرمانی که هیچ نسبتی با زندگی واقعی ندارد، هر اندازه نیز زیبا باشد، چیزی بیش از یک تصویر ذهنی نیست. مسئولیّت از جایی آغاز میشود که انسان به جای پرسیدن اینکه در جهان مطلوب من چه باید باشد، از خود بپرسد که با آنچه اکنون هست و با آنچه اکنون در اختیار من است، چه میتوانم بکنم؟.
شاید تفاوت انسان مسئول با انسان آرمان زده در همین نقطه آشکار شود. انسان آرمان زده همواره چشم به روزی دارد که شرایط مطلوب فراهم شود تا او سرانجام دست به کار شود، امّا انسان مسئول، منتظر کامل شدن جهان نمیماند. او میداند که تاریخ هرگز با مواد اولیه کامل در اختیار ما قرار نمیگیرد. آنچه که به ما میرسد، همواره ناقص، زخمی، متناقض و دشوار است و درست به همین دلیل، مسئولیّت، معنا پیدا میکند. اگر همه چیز از پیش کامل بود، دیگر جایی برای خویشکاری انسان باقی نمیماند. انسان مسئول میفهمد که وظیفه او ساختن جهان بی نقص نیست؛ بلکه وظیفه او اینست که آنچه را تحویل گرفته است، اندکی بهتر از آنچه که تحویل گرفته بود، به آیندگان بسپارد.
امّا از اینجا پرسشی دیگر برای من شکل میگیرد. پرسشی که شاید از خود پاسخ مهمتر باشد. کسانی که مُغرض نیستند و اندکی فهم تاریخی دارند، میدانند که زنده یادان «محمدعلی فروغی و علی اکبر داور و رضاشاه کبیر» از حیث شخصیّت، منش، اندیشه و تلقی از قدرت، یکسان نبودند. آنان را نمیتوان صرفا به دلیل همکاری تاریخیشان، همسنخ و همفکر دانست. حتّا شاید بتوان گفت که تفاوتهای میان آنان به اندازه ای بود که اگر با معیارهای ساده به آنان نگاه کنیم، انتظار همکاری میانشان چندان بدیهی به نظر نرسد. پس پرسش اصلی دقیقا همین است: چه چیزی انسانهای متفاوت را در یک لحظه تاریخی در کنار یکدیگر قرار میدهد؟. این پرسش به مراتب مهمتر از آنست که صرفا بپرسیم کدامیک چه میاندیشید یا چه شخصیّتی داشت؛ زیرا تاریخ، گاهی بزرگترین درسهای خود را نه در شباهت آدمها؛ بلکه در امکان همکاری انسانهای متفاوت آشکار میکند.
آیا میتوان تصوّر کرد که «فروغی و داور» از شخصیّت و ماهیّت «رضاشاه» بی خبر بودند؟. بعید است. آنان با محدودیّتها، تفاوتها و پیچیدگیهای او مواجه بودند. بنابر این، اگر با وجود تفاوتها در کنار او قرار گرفتند، باید به دنبال دلایل دیگری گشت؛ یعنی دلایلی که از شباهت شخصی آنان مهمتر بوده است. آن دلایل، به گمان من، وضعیّت ایران و مسئولیّتی بود که آن وضعیّت بر دوش آنان میگذاشت. کشوری فرسوده، جامعه ای گرفتار آشفتگی و تاریخی که از امکان تداوم و بازسازی تهی شده بود، مسئله ای پدید آورده بود که دیگر نمیشد آن را صرفا با ترجیحات شخصی پاسخ داد. در چنین لحظاتی، انسان با آزمونی دشوار روبرو میشود. آیا باید به دلیل تفاوت با دیگری از مسئولیّتی که در برابر کشور احساس میکند کنار بکشد، یا میتواند بدون انکار تفاوتهای خویش، در محدوده ای که منافع و سرنوشت جمعی اقتضا میکند، با او همکاری کند؟.
به باور من، راز آن همپایی را باید در مفهومی جست و جو کرد که میتوان آن را «اصالت مسئولانه» نامید. اصالت به این معنا نیست که انسان خود را برتر از دیگران بداند. برعکس؛ انسان اصیل کسی است که برای اثبات خویش محتاج تحقیر دیگری نیست. او میداند که اصالت را نمیتوان گدایی کرد، به عاریت گرفت، با عنوان و مقام خرید یا با ادّعا به دست آورد. اصالت چیزی نیست که انسان در باره خودش اعلام کند؛ بلکه چیزی است که باید در میدان انتخاب و مسئولیّت و همآوردی با معضلات اثبات شود. به همین دلیل، اصالت با مسئولیّت، پیوندی ناگسستنی دارد. کسی که به خویشتن باور دارد، ناگزیر باید حاضر باشد توانایی و داوری خویش را در معرض آزمون واقعیّت قرار دهد و مسئولیّت پیامدهای آن را نیز بپذیرد. در غیر این صورت، آنچه اعتماد به خود مینامیم ممکن است که چیزی جز خودشیفتگی نباشد.
«فروغی، داور و رضاشاه کبیر»، با همه تفاوتهایشان، در یک نقطه تعیین کننده امکان همپیمانی پیدا کردند. مسئله ایران از مسئله من بزرگتر شد و شاید این همان لحظه ای باشد که شخصیّت تاریخی انسان شکل میگیرد؛ یعنی لحظه ای که فرد درمییابد قرار نیست تاریخ را صرفا با خواسته های شخصی خود اندازه بگیرد؛ بلکه باید از خود بپرسد که من در برابر وضعیّتی که به من رسیده است، چه مسئولیّتی دارم؟. انسان در چنین لحظه ای دیگر فقط در باره خویشتن تصمیم نمیگیرد؛ بلکه او در باره نسبتی که میان خویشتن و سرنوشت جمعی برقرار میکند تصمیم میگیرد. اینجاست که مسئولیّت از یک مفهوم اخلاقی مجرّد به یک واقعیّت تاریخی تبدیل میشود.
امروز نیز مسئله را نمیتوان صرفا با سنجش افراد بر اساس شباهت یا تفاوت فکری و شخصیّتی آنان حل کرد. اگر کسانی در خود، چیزی از اصالت، استقلال رای، مسئولیّت پذیری و توان ایستادن بر پای خویش سراغ دارند، باید این ویژگیها را از حوزه گفتار به میدان عمل بیاورند. اگر کسی حقیقتا خود را واجد اصالت میداند، پرسش اصلی این نیست که چند نفر این اصالت را برای او تایید میکنند؛ بلکه پرسش این است که وقتی تاریخ میهنی و جهانی از او مسئولیّت میطلبد، چه چیزی حاضر است بر دوش بگیرد.
از این منظر، ایستادن در کنار «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان»، برای کسانی که به چنین انتخابی رسیده اند، نباید صرفا به معنای پیروی از یک شخص یا تعلّق عاطفی به یک نام باشد؛ بلکه باید آن را در نسبت با یک مسئله بزرگتر فهم کرد و آنهم امکان ترمیم گسستی که میان ایران امروز و تداوم تاریخی و فرهنگی آن پدید آمده است و کوشش برای بازگشودن راهی که بتواند ایران را از وضعیّت گسست تاریخی - فرهنگی به سوی تداوم و بازسازی رهنمون شود. امّا دُرُست به همین دلیل، این همپیمانی نباید به تعطیل کردن خرد انتقادی منجر شود. کسی که برای یک هدف تاریخی، عقل انتقادی خود را تعطیل میکند، در حقیقت، یکی از مهمترین سرمایه های همان هدف را از میان برده است. همپیمانی اصیل، همپیمانی کسانی نیست که هیچ اختلافی با یکدیگر ندارند؛ بلکه همپیمانی کسانی است که با وجود اختلاف، میتوانند تشخیص دهند چه چیزی از اختلافاتشان بزرگتر است.
اگر چنین تشخیصی وجود داشته باشد، همکاری دیگر نشانه ضعف شخصیّت نیست؛ بلکه میتواند نشانه بلوغ شخصیّت باشد. انسان نابالغ میپندارد برای حفظ اصالت خود باید از همه فاصله بگیرد؛ ولی انسان بالغ درمییابد که گاهی دُرُست به دلیل اصالت خویش باید وارد میدان همکاری شود. یکی از دشوارترین اشکال بلوغ سیاسی و اخلاقی همین است که انسان بتواند میان استقلال خویش و ضرورت همگرایی جمعی تمایز بگذارد. نه در دیگری حل شود و نه به سبب حفظ تمایز خویش، امکان هر گونه همکاری را از بین ببرد.
البته چنین راهی نه آسان است و نه بیخطر. هر کس که از حوزه سخن به میدان تاریخ وارد شود، دیر یا زود شکست خواهد خورد. انسان ممکن است که در تشخیص خود اشتباه کند، در انتخاب خود خطا کند، به کسانی که نباید اعتماد کند، اعتماد میکند و حتّا گاهی با حُسن نیّت، نتیجه ای خلاف انتظار خود پدید آورد. امّا شکست، مادامی که انسان توان اندیشیدن در باره شکست را از دست نداده باشد، پایان راه نیست. شکست میتواند یکی از سخت ترین و در عین حال صادقانه ترین استادان انسان باشد. انسانی که به خویشتن یقین دارد، شکست را انکار نمیکند؛ بلکه آن را میفهمد. او از زمین خوردن خود برای ساختن تصویری قهرمانانه از خویش استفاده نمیکند؛ بلکه میپرسد کجا ندیدم، کجا نفهمیدم، کجا شتاب کردم و کجا حقیقت را آنچنان که باید ندیدم. چنین انسانی از شکست نه تحقیر؛ بلکه معرفت میسازد. راست قامتی به معنای هرگز زمین نخوردن نیست؛ بلکه راست قامتی؛ یعنی هر بار که زمین خوردی، بتوانی با فهمی عمیق تر از خویشتن و جهان دوباره برخیزی.
در نهایت، شاید پرسش اصلی این نباشد که چه کسی قرار است تاریخ و فرهنگ و مردمان میهن را نجات دهد. شاید این پرسش، از اساس، پرسش دُرُستی نباشد. تاریخ را اشخاص به تنهایی نجات نمیدهند؛ بلکه تاریخ، زمانی تغییر میکند که انسانهایی که میتوانند مسئولیّت بپذیرند، از تماشاگر بودن دست بکشند و سهم خویش را در ساختن امکانهای تازه بر عهده بگیرند. بنابر این، پرسش واقعی از هر یک از ما این است که در برابر تاریخی که به ما رسیده است، چه مسئولیّتی داریم؟. آیا فقط در باره ایران سخن خواهیم گفت، یا حاضر خواهیم شد بخشی از توان، دانش، اعتبار، زمان و حتّا شکستهای خود را در راه ساختن آینده آن به میدان بیاوریم؟. آیا اصالت را در نامها و ادّعاها جست و جو خواهیم کرد، یا آن را در کیفیّت انتخابها و مسئولیّتهایی که بر عهده میگیریم خواهیم سنجید؟. آیا اختلافات خود را چنان بزرگ خواهیم کرد که مسئله ایران در میان انها گم شود، یا میتوانیم به بلوغی برسیم که در آن، اختلاف را حفظ کنیم امّا ضرورت همکاری را نیز بفهمیم؟.
امروزیان و آیندگان در باره نیّتهای ما داوری نمیکنند؛ بلکه در باره آنچه که با نیّتهای خود کردیم داوری میکنند. آیندگان نه صرفا از آرزوهای ما؛ بلکه از نسبت ما با فرصتهایی که در اختیار داشتیم خواهند پرسید. خواهند پرسید در لحظه ای که امکان عمل وجود داشت، چه کردید؟ در لحظه ای که میتوانستید مسئولیّت بپذیرید، چه چیزی را بهانه کردید؟ و در لحظه ای که میتوانستید سهمی در ساختن داشته باشید، آیا فقط به تماشای ویران شدن نشستید؟. شاید معنای خویشکاری همین باشد. انسان از زمانه ای که در آن زندگی میکند فرار نکند؛ بلکه آنچه را که تاریخ به او سپرده است، به بهانه کامل نبودن شرایط رها نکند و منتظر نماند تا جهان، نخست مطابق میل او ساخته شود و سپس او وارد میدان شود. انسان مسئول میداند که تاریخ همیشه ناقص به دست ما میرسد، امّا همین نقص، میدان ظهور «اصالت و مسئولیّت» اوست.
آرمان باید چراغ راه باشد، نه جایگزین راه. اصالت باید توان ایستادن باشد، نه ادّعای برتری. میهن دوستی باید در کیفیّت عمل آشکار شود، نه در شدّت شعار و همپیمانی باید از جایی آغاز شود که انسان بفهمد ممکن است که با دیگری متفاوت باشد، امّا سرنوشت، چیزی بزرگتر از هر دوی آنها را به همکاری فراخوانده است. در چنین لحظه ای، انسان دیگر از خود نمیپرسد که تاریخ برای من چه خواهد کرد؛ بلکه پرسشی دشوارتر را پیش روی خود میگذارد و آنهم اینکه من برای تاریخی که به من رسیده است، چه خواهم کرد؟ و شاید تمام تفاوت میان نسلی که صرفا شاهد تاریخ است و نسلی که در تاریخ، نقش میافریند، در همین یک پرسش نهفته باشد.
این گوی و این میدان.
شاد زی و خوشکام باش!
فرامرز حیدریان