رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 15 شهریور 1405 - Sunday, 6 September 2026

حکومت احمق‌ها؛ وقتی حماقت، نشانه‌ی زوال یک جامعه است

حکومت احمق‌ها؛ وقتی حماقت، نشانه‌ی زوال یک جامعه است

کریس هجز، روزنامه‌نگار و برنده جایزه پولیتزر، در مقاله‌ای با عنوان «حکومت احمق‌ها» (The Rule of Idiots)، به مسئله‌ای فراتر از سیاست روزمره می‌پردازد: چرا در دوره‌های پایانی یک نظام سیاسی یا تمدنی، افرادی به قدرت می‌رسند که گویی از واقعیت فاصله گرفته‌اند؟ [۱]

عنوان مقاله تند و جنجالی است، اما منظور هجز صرفاً توهین به حاکمان نیست. استدلال اصلی او این است که حماقت رهبران می‌تواند بیش از آنکه علت بیماری یک جامعه باشد، نشانه و محصول آن بیماری باشد. [۱]

به بیان دیگر، مسئله فقط این نیست که «چه کسی» حکومت می‌کند؛ پرسش عمیق‌تر این است که چه شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی باعث می‌شود چنین افرادی امکان رسیدن به رأس قدرت را پیدا کنند؟

حماقت؛ نتیجه‌ی گسست از واقعیت

هجز برای توضیح این مفهوم به اندیشه‌های اریک فوگلین، فیلسوف سیاسی، رجوع می‌کند. در چارچوب فکری فوگلین، «حماقت» صرفاً به معنای کم‌هوشی یا ناآگاهی نیست؛ بلکه با نوعی «از دست دادن واقعیت» (loss of reality) پیوند دارد: فرد دیگر نمی‌تواند عمل خود را به‌درستی با واقعیتی که در آن زندگی می‌کند هماهنگ کند. [۲]

فوگلین این مفهوم را در تحلیل خود از جامعه آلمان و ظهور هیتلر به کار می‌گیرد و تأکید می‌کند که چنین وضعیتی می‌تواند در میان نخبگان تحصیل‌کرده نیز وجود داشته باشد؛ یعنی انسان ممکن است باسواد باشد، اما در فهم مسائل اساسی عقل، اخلاق، عدالت و واقعیت ناتوان بماند. [۲][۳]

از این منظر، ظهور رهبران اقتدارگرا را نمی‌توان صرفاً به شخصیت یک فرد فروکاست. باید شرایط اجتماعی و فرهنگی‌ای را نیز بررسی کرد که امکان ظهور و تثبیت چنین شخصیتی را فراهم می‌کند.

رهبر گسسته از واقعیت می‌تواند بازتاب جامعه‌ای باشد که بخشی از توانایی خود برای تشخیص واقعیت را از دست داده است.

تاریخ؛ از روم تا جهان معاصر

هجز برای توضیح الگوی مورد نظر خود به دوره‌های پایانی تمدن‌ها و امپراتوری‌های مختلف اشاره می‌کند؛ از روم و مایاها گرفته تا فرانسه پیش از انقلاب، هابسبورگ‌ها، عثمانی‌ها، رومانوف‌ها، ایران پیش از انقلاب و اتحاد شوروی. [۱]

البته این مقایسه را نباید به‌عنوان یک «قانون اثبات‌شده تاریخی» تلقی کرد. اینها نمونه‌هایی هستند که هجز برای توضیح تز خود به کار می‌گیرد: زمانی که نخبگان سیاسی از واقعیت زندگی مردم فاصله می‌گیرند، فساد، خودفریبی و بی‌کفایتی می‌تواند در رأس ساختار قدرت نیز بازتاب پیدا کند.

در چنین شرایطی، حاکمان به جای حل بحران‌های واقعی، ممکن است بیش از پیش به نمایش، تبلیغات، دشمن‌سازی و سرگرم کردن جامعه متوسل شوند.

ترامپ؛ علت زوال یا محصول آن؟

هجز در مقاله خود دونالد ترامپ را با برخی حاکمان دوره‌های پایانی امپراتوری‌ها مقایسه می‌کند و او را در چارچوبی مشابه «نرون آمریکایی» قرار می‌دهد. [۱]

اما نکته مهم این است که استدلال هجز را نباید این‌گونه فهمید که ترامپ به‌تنهایی عامل زوال آمریکاست.

برعکس، از نگاه او، ظهور ترامپ باید در چارچوب بحران عمیق‌تر نهادهای سیاسی و اجتماعی آمریکا فهمیده شود؛ بحرانی که به باور هجز پیش از ترامپ آغاز شده است. [۱]

اگر جامعه‌ای از نابرابری اقتصادی، بی‌اعتمادی سیاسی، ضعف نهادهای عمومی و شکست‌های سیاست‌گذاری رنج ببرد، ظهور یک سیاستمدار عوام‌گرا را نمی‌توان صرفاً یک حادثه منفرد دانست.

«نان و سیرک»؛ سیاست سرگرم‌سازی

یکی از مفاهیم مهم در تحلیل هجز، همان عبارت مشهور «نان و سیرک» است. هجز از این مفهوم برای توضیح سازوکارهایی استفاده می‌کند که از طریق آنها توجه عمومی می‌تواند از بحران‌های واقعی منحرف شود. [۱]

در جهان مدرن، این سازوکار می‌تواند شکل‌های تازه‌ای پیدا کند: سیاست به نمایش تبدیل شود، شخصیت سیاسی به سلبریتی بدل شود و رسانه‌ها به جای توضیح بحران‌های واقعی، به تولید هیجان، جنجال و سرگرمی بپردازند.

در چنین فضایی، شهروند به‌تدریج از یک مشارکت‌کننده سیاسی به یک تماشاگر تبدیل می‌شود.

مسئله فقط این نیست که مردم سرگرم می‌شوند؛ مسئله این است که انرژی و توجه عمومی از مسائل اساسی به سمت موضوعات کم‌اهمیت‌تر هدایت می‌شود.

وقتی دروغ، جای واقعیت را می‌گیرد

یکی از خطرناک‌ترین مراحل این فرایند زمانی است که فاصله میان واقعیت و روایت سیاسی آن‌قدر زیاد شود که حتی صاحبان قدرت نیز در روایت ساخته‌شده خود گرفتار شوند.

بحران اقتصادی وجود دارد، اما گفته می‌شود همه‌چیز عالی است.

نهادها ناکارآمد شده‌اند، اما گفته می‌شود نظام در اوج قدرت است.

مردم ناراضی‌اند، اما نارضایتی آنها به «توطئه دشمن» نسبت داده می‌شود.

در این مرحله، حکومت دیگر صرفاً واقعیت را پنهان نمی‌کند؛ بلکه روایت خود را جایگزین واقعیت می‌کند.

این همان جایی است که مفهوم «از دست دادن واقعیت» فوگلین اهمیت پیدا می‌کند. [۲][۳]

آیا جمهوری آمریکا مرده است؟

هجز درباره وضعیت جمهوری آمریکا بسیار صریح و بدبینانه است و معتقد است بسیاری از حقوق و نهادهای دموکراتیک در عمل تضعیف شده‌اند. او حتی می‌نویسد که جمهوری آمریکا، مانند امپراتوری متأخر روم، «مرده است». [۱]

این بخش را البته باید به‌عنوان تحلیل سیاسی هجز خواند، نه واقعیتی که همه پژوهشگران و تحلیلگران درباره آن اتفاق نظر دارند.

اهمیت این ادعا در پرسشی است که پشت آن قرار دارد:

اگر نهادهای دموکراتیک وجود داشته باشند اما دیگر نتوانند قدرت را پاسخ‌گو کنند، آیا صرف وجود ظاهری آنها برای زنده بودن دموکراسی کافی است؟

مسئله فقط ترامپ نیست

شاید مهم‌ترین پیام مقاله همین باشد.

اگر تمام مشکلات را به یک فرد تقلیل دهیم، ممکن است تصور کنیم با رفتن آن فرد، بحران نیز پایان خواهد یافت.

اما اگر آن فرد محصول مجموعه‌ای از بحران‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و نهادی باشد، رفتن او لزوماً بیماری را درمان نمی‌کند.

در این صورت، پرسش اصلی دیگر این نیست:

«چگونه از شر یک رهبر بد خلاص شویم؟»

بلکه باید پرسید:

«چگونه جامعه‌ای را بازسازی کنیم که دیگر به چنین رهبرانی امکان رشد ندهد؟»

راه خروج چیست؟

هجز با وجود بدبینی عمیق خود، بحث را صرفاً با ناامیدی به پایان نمی‌رساند. او بر بازسازی فضایل مدنی و بازگشت به مشارکت اجتماعی و مسئولیت جمعی تأکید می‌کند. [۱]

این بازسازی نیز لزوماً از کاخ‌های قدرت آغاز نمی‌شود.

از محله‌ها آغاز می‌شود؛ از مدرسه‌ها، انجمن‌ها، اجتماعات محلی و روابط میان انسان‌ها.

زیرا دموکراسی فقط مجموعه‌ای از انتخابات و نهادهای رسمی نیست؛ فرهنگی است که باید هر روز در میان شهروندان بازتولید شود.

و شاید مهم‌ترین پرسش

درس اصلی «حکومت احمق‌ها» این نیست که فلان سیاستمدار احمق است.

درس عمیق‌تر این است:

وقتی جامعه معیار تشخیص حقیقت را از دست می‌دهد، وقتی سیاست به نمایش تبدیل می‌شود، وقتی شهروند به تماشاگر تبدیل می‌شود و وقتی دروغ از واقعیت جذاب‌تر می‌شود، ظهور رهبران گسسته از واقعیت دیگر یک اتفاق عجیب نیست؛ بلکه می‌تواند نشانه‌ای از یک بحران عمیق‌تر باشد.

از این منظر، خطر اصلی فقط «احمق‌هایی» نیستند که بر سر کار می‌آیند.

خطر بزرگ‌تر، جامعه‌ای است که به‌تدریج توانایی تشخیص حماقت، دروغ و فریب را از دست می‌دهد.

و شاید به همین دلیل است که هشدار هجز را نباید صرفاً درباره آمریکا خواند.

این پرسش می‌تواند درباره هر جامعه‌ای مطرح شود:

اگر حقیقت، اخلاق و مسئولیت‌پذیری از فضای عمومی حذف شوند، چه کسانی در نهایت آماده‌تر از دیگران برای به دست گرفتن قدرت خواهند بود؟

---

منابع

[۱] Chris Hedges, “The Rule of Idiots,” The Chris Hedges Report, June 6, 2025.
منبع اصلی این بازخوانی و مرجع مطالب مربوط به ترامپ، زوال نهادهای آمریکا، «حکومت احمق‌ها»، «نان و سیرک» و مقایسه‌های تاریخی است.
"متن اصلی مقاله در The Chris Hedges Report" (https://reference-url-citation.invalid/0)

[۲] Eric Voegelin, Hitler and the Germans, University of Missouri Press, 1999.
منبع بحث درباره هیتلر، «از دست دادن واقعیت» و معنای خاص «حماقت» در اندیشه فوگلین. اطلاعات کتاب‌شناختی این اثر نیز در Google Books ثبت شده است.

[۳] Eric Voegelin, “Hitler and the Germans” — excerpts on stupidity and loss of reality.
در این بخش از آثار فوگلین، «حماقت» به وضعیتی تعریف می‌شود که فرد، به دلیل از دست دادن واقعیت، قادر نیست عمل خود را به‌درستی در جهان واقعی جهت‌دهی کند.

[۴] Walter Benjamin, “Theses on the Philosophy of History,” Thesis IX, 1940.
منبع جمله معروف درباره «طوفان» و «پیشرفت» و تصویر «فرشته تاریخ». در تز نهم، بنیامین می‌نویسد که طوفانی از بهشت فرشته تاریخ را به سوی آینده می‌راند و سپس می‌گوید: «آنچه ما پیشرفت می‌نامیم، همین طوفان است.»

[۵] Pericles Lewis, “Theses on the Philosophy of History,” Yale Modernism Lab.
منبع دانشگاهی برای توضیح تصویر «فرشته تاریخ» و تفسیر بنیامین از مفهوم پیشرفت.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!