رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 15 شهریور 1405 - Sunday, 6 September 2026

از فرهنگ حذف و کنترل تا پذیرش فردیت و کرامت انسانی

از فرهنگ حذف و کنترل تا پذیرش فردیت و کرامت انسانی

بازسازی روان‌شناختی ایران؛ از اقتدارگرایی به فرهنگ دموکراتیک

بخش دوم:

آزادی فقط رهایی از زندان، سانسور و اجبار حکومتی نیست. یکی از دشوارترین ابعاد آزادی، پذیرفتن این واقعیت است که دیگران حق دارند آن‌گونه که ما می‌پسندیم فکر نکنند و آن‌گونه که ما انتظار داریم زندگی نکنند. شاید همین اصل ساده، یکی از مهم‌ترین آزمون‌های جامعه ایران در مسیر رسیدن به دموکراسی باشد.

دهه‌ها زندگی در فضایی که حکومت درباره عقیده، پوشش، روابط اجتماعی، نقش زن و مرد، مذهب و بسیاری از انتخاب‌های شخصی تصمیم گرفته، تنها محدودیت‌های قانونی ایجاد نکرده است. چنین وضعیتی می‌تواند مرز میان «انتخاب شخصی» و «حق دخالت در انتخاب دیگری» را نیز مخدوش کند. هنگامی که قدرت سیاسی تعیین می‌کند چه اندیشه‌ای درست، چه رفتاری پذیرفتنی و چه کسی «خودی» یا «غیرخودی» است، بخشی از همین منطق ممکن است در روابط اجتماعی نیز بازتولید شود.

از این رو یکی از پرسش‌های اساسی ایران فردا این خواهد بود: آیا می‌توانیم آزادی را نه فقط برای خود، بلکه برای انسانی که با ما متفاوت است نیز بخواهیم؟ آزمون واقعی زمانی آغاز می‌شود که مخالف سیاسی، فردی با اعتقاد مذهبی متفاوت، زنی که نقش سنتی مورد انتظار را نمی‌پذیرد یا انسانی با هویت و گرایش جنسی متفاوت، همان حقوقی را مطالبه کند که ما برای خود بدیهی می‌دانیم.

در فرهنگ دموکراتیک، حقوق انسان پاداشی برای داشتن «عقیده درست» یا «سبک زندگی مورد تأیید اکثریت» نیست. انسان به دلیل انسان بودن صاحب کرامت و حقوق است. اگر جمهوری اسلامی کنار برود اما تقسیم انسان‌ها به خودی و غیرخودی با نام‌های دیگری ادامه پیدا کند، بخشی از منطق روان‌شناختی اقتدارگرایی را با خود به آینده برده‌ایم. چهار حوزه می‌توانند میزان فاصله گرفتن ما از این فرهنگ را نشان دهند: آزادی بیان، برابری زن و مرد، حقوق اقلیت‌های جنسی و آزادی عقیده.

آزادی بیان؛ حق شنیده‌شدن صدایی که با ما متفاوت است

آزادی بیان یکی از نخستین قربانیان حکومت‌های اقتدارگراست. چنین حکومت‌هایی فقط از اقدام سیاسی مخالفان نمی‌ترسند؛ از پرسش، نقد، طنز، هنر و روایت متفاوت از تاریخ نیز هراس دارند، زیرا برای حفظ اقتدار خود به انحصار حقیقت نیازمندند.

جامعه ایران طی دهه‌ها با سانسور، محدودیت رسانه‌ها و فشار بر روزنامه‌نگاران، نویسندگان، دانشگاهیان و هنرمندان روبه‌رو بوده است. پیامد روان‌شناختی این وضعیت فقط سکوت نیست. انسان به‌تدریج یاد می‌گیرد پیش از سخن گفتن محیط و مخاطب را بسنجد و بخشی از افکار خود را پنهان کند. به این ترتیب، سانسور از بیرون به درون منتقل و به خودسانسوری تبدیل می‌شود.

استمرار این وضعیت اعتماد اجتماعی را نیز تضعیف می‌کند. میان آنچه انسان فکر می‌کند، آنچه در فضای خصوصی می‌گوید و آنچه در فضای عمومی بیان می‌کند فاصله ایجاد می‌شود. بنابراین بازسازی روان‌شناختی فقط لغو سانسور دولتی نیست؛ شهروند باید دوباره تجربه کند که پرسش جرم نیست، نقد خیانت نیست و مخالفت سیاسی دشمنی با کشور محسوب نمی‌شود.

اما آزمون دشوارتر آزادی بیان زمانی است که دیگری سخنی می‌گوید که ما آن را نادرست یا ناخوشایند می‌دانیم. دفاع از آزادی همفکران آسان است؛ فرهنگ دموکراتیک زمانی معنا پیدا می‌کند که میان مخالفت با یک عقیده و سلب حق بیان صاحب آن تفاوت قائل شویم.

این موضوع برای اپوزیسیون نیز اهمیت دارد. جمهوری‌خواه، پادشاهی‌خواه، چپ یا راست اگر فقط آزادی جریان خود را به رسمیت بشناسد، هنوز از منطق اقتدارگرایی فاصله نگرفته است. اختلاف بخش طبیعی دموکراسی است؛ باید اختلاف را بدون تبدیل کردن آن به دشمنی مدیریت کنیم.

آزادی بیان البته مصونیت از نقد نیست و تهدید یا تحریک مستقیم به خشونت نیز نمی‌تواند با نام آزادی توجیه شود. اما اصل روشن است: پاسخ به اندیشه، اندیشه است؛ پاسخ به استدلال، استدلال است، نه ارعاب و حذف.

برابری زن و مرد؛ عبور از رابطه سلطه به رابطه برابر

یکی دیگر از عرصه‌های نفوذ فرهنگ اقتدارگرا، رابطه زن و مرد است. جمهوری اسلامی تبعیض جنسیتی را در بسیاری از حوزه‌ها به قانون و ایدئولوژی رسمی تبدیل کرده و نقش‌هایی از پیش تعیین‌شده برای زنان و مردان تعریف کرده است.

اما همه ریشه‌های نابرابری جنسیتی با جمهوری اسلامی آغاز نشده‌اند و با پایان آن نیز خودبه‌خود از میان نمی‌روند. برخی الگوهای مردسالارانه ریشه‌های فرهنگی عمیق‌تری دارند. بنابراین اصلاح قوانین تبعیض‌آمیز ضروری است، اما برای رسیدن به برابری واقعی کافی نیست.

در فرهنگ سنتی اقتدارگرا، مرد اغلب با قدرت و تصمیم‌گیری و زن با اطاعت و وابستگی تعریف می‌شود. وقتی این الگو از کودکی آموزش داده شود، حتی افرادی که در عرصه سیاسی از آزادی دفاع می‌کنند ممکن است در روابط خصوصی همان ساختار سلطه را بازتولید کنند.

اقتدارگرایی سیاسی و خانوادگی یک وجه مشترک دارند: یک انسان خود را صاحب حق تصمیم‌گیری برای دیگری می‌داند. برابری واقعی زمانی آغاز می‌شود که زن انسانی مستقل و صاحب اراده شناخته شود و بتواند درباره تحصیل، کار، ازدواج، پوشش، سبک زندگی و آینده خود تصمیم بگیرد.

این تحول مردان را نیز از قالب‌های سنتی محدودکننده رها می‌کند. فرهنگی که از مرد انتظار دارد همواره مسلط، قدرتمند و فاقد آسیب‌پذیری عاطفی باشد، برای او نیز هزینه روانی ایجاد می‌کند. آزادی زنان و بازتعریف نقش مردان دو سوی یک تحول فرهنگی‌اند.

این تغییر باید از خانواده و مدرسه آغاز شود. کودکی که می‌آموزد پسر صرفاً به دلیل جنسیت خود حقوق بیشتری دارد، نخستین درس نابرابری را در خانه آموخته است. در مقابل، کودکی که احترام متقابل و فرصت‌های برابر دختر و پسر را تجربه می‌کند، نخستین تجربه عملی دموکراسی را در خانواده به دست می‌آورد.

ایران آینده زمانی واقعاً آزاد خواهد بود که برابری زنان نه امتیازی اعطاشده از سوی حکومت یا مردان، بلکه حقی طبیعی و غیرقابل سلب شناخته شود.

حقوق اقلیت‌های جنسی؛ آزمون دشوار پذیرش تفاوت

یکی از حساس‌ترین آزمون‌های فرهنگ دموکراتیک، نحوه برخورد جامعه با انسان‌هایی است که هویت یا گرایش جنسی آنان با اکثریت متفاوت است. پذیرفتن حقوق کسانی که شبیه ما زندگی می‌کنند آسان است؛ آزمون واقعی زمانی آغاز می‌شود که با انسانی روبه‌رو شویم که هویت یا شیوه زندگی او با باورهای فرهنگی یا مذهبی ما متفاوت است.

در فرهنگ اقتدارگرا، تفاوت به‌سادگی می‌تواند به «انحراف» تبدیل شود و همین برچسب زمینه تحقیر، طرد یا سرکوب را فراهم کند. فردی که احساس کند بخشی از هویت خود را باید دائماً پنهان سازد، ممکن است میان تجربه درونی و زندگی بیرونی خود شکافی عمیق ایجاد کند. ترس از طرد خانواده، تحقیر اجتماعی یا مجازات می‌تواند به اضطراب، شرم و انزوا منجر شود.

از منظر روان‌شناختی، بخش مهمی از این رنج نه از خود تفاوت، بلکه از واکنش محیط اجتماعی به تفاوت ناشی می‌شود. هنگامی که فرد دائماً این پیام را دریافت کند که برای پذیرفته شدن باید بخشی از وجود خود را انکار کند، احساس امنیت و تعلق او آسیب می‌بیند.

پذیرش حقوق اقلیت‌های جنسی به معنای یکسان شدن باورهای اخلاقی یا مذهبی نیست. فرد مذهبی حق دارد اعتقادات خود را حفظ کند و دیگری نیز باید از حقوق برابر برخوردار باشد. مرز جامعه دموکراتیک میان داشتن یک باور شخصی و تحمیل آن به دیگری قرار دارد.

من می‌توانم با سبک زندگی دیگری موافق نباشم، اما این مخالفت به من حق نمی‌دهد امنیت، کرامت یا حقوق شهروندی او را سلب کنم. حقوق بشر بر محبوبیت بنا نشده است؛ اگر حقوق یک گروه به تأیید اکثریت وابسته باشد، دیگر حق نیست، بلکه امتیازی است که اکثریت می‌تواند پس بگیرد.

دولت دموکراتیک نیز نباید داور زندگی خصوصی شهروندان باشد. وظیفه آن حفاظت برابر از حقوق و امنیت همه است. شاید پرسش مناسب در مواجهه با انسانی متفاوت این نباشد که «آیا من شیوه زندگی او را تأیید می‌کنم؟»، بلکه این باشد: «آیا او همان کرامت و حقوق انسانی را دارد که من برای خود مطالبه می‌کنم؟»

آزادی عقیده؛ رهایی وجدان انسان از سلطه قدرت

اگر آزادی بیان به انسان اجازه می‌دهد اندیشه خود را بیان کند، آزادی عقیده یک گام عمیق‌تر می‌رود: حق انسان برای اینکه چه چیزی را باور داشته باشد. این یکی از بنیادی‌ترین قلمروهای آزادی است، زیرا مستقیماً به وجدان و جهان درونی انسان مربوط می‌شود.

حکومت‌های ایدئولوژیک به کنترل رفتار قانع نیستند؛ می‌خواهند بر تعریف حقیقت نیز مسلط باشند. جمهوری اسلامی قرائت خاصی از مذهب و سیاست را مبنای مشروعیت حکومت قرار داده و از آن برای تقسیم جامعه به مؤمن و نامؤمن، خودی و غیرخودی استفاده کرده است.

بازسازی روان‌شناختی ایران در این حوزه مستلزم پذیرفتن اصلی بنیادین است: وجدان انسان قلمرو حکومت نیست.

یک ایرانی باید بتواند مسلمان، مسیحی، یهودی، زرتشتی، بهایی یا پیرو هر دین دیگری باشد؛ همان‌گونه که باید بتواند خداباور، ندانم‌گرا یا بی‌دین باشد. اعتقاد یا عدم اعتقاد نباید حقوق شهروندی، تحصیل، اشتغال، مشارکت سیاسی یا امنیت او را تعیین کند.

در این معنا، سکولاریسم دشمنی با دین نیست؛ بی‌طرفی حکومت در برابر باورهای گوناگون است. جدایی دین و حکومت هم از فرد غیرمذهبی در برابر تحمیل دین محافظت می‌کند و هم از انسان مذهبی در برابر دخالت قدرت سیاسی در ایمان او.

همین اصل درباره عقاید سیاسی نیز صادق است. یک ایرانی می‌تواند پادشاهی‌خواه یا جمهوری‌خواه، چپ یا راست باشد. هیچ جریان سیاسی صاحب انحصاری ایران نیست و هیچ گروهی نمی‌تواند خود را تنها نماینده مشروع ملت بداند.

اگر پس از جمهوری اسلامی فقط محتوای «عقیده رسمی» تغییر کند، اما گروه دیگری خود را صاحب حقیقت مطلق بداند و مخالف را مستحق حذف تلقی کند، ساختار روان‌شناختی اقتدارگرایی حفظ شده و فقط صاحبان آن تغییر کرده‌اند.

یکی از مهارت‌های اساسی فرهنگ دموکراتیک، ایجاد فاصله‌ای سالم میان خود و عقیده خود است. وقتی عقیده سیاسی یا مذهبی به تمام هویت فرد تبدیل شود، نقد آن به‌صورت حمله شخصی تجربه می‌شود و گفت‌وگو دشوار می‌گردد. انسان آزاد می‌تواند از باور خود دفاع کند و همزمان بپذیرد که ممکن است اشتباه کند و دیگری نیز حق دارد جهان را متفاوت ببیند.

این به معنای بی‌اعتقادی نیست. می‌توان قاطعانه از حقوق بشر، برابری شهروندی، تمامیت ارضی، سکولاریسم و حاکمیت قانون دفاع کرد و در عین حال پذیرفت که درباره بسیاری از مسائل سیاسی و اجتماعی راه‌حل‌های متفاوتی وجود دارد.

آزادی بیان، برابری زن و مرد، حقوق اقلیت‌های جنسی و آزادی عقیده در ظاهر موضوعاتی متفاوت‌اند، اما همگی به یک اصل بازمی‌گردند: حق انسان برای برخورداری از کرامت، استقلال و حقوق برابر، حتی هنگامی که متفاوت از ما فکر یا زندگی می‌کند.

بازسازی روان‌شناختی ایران پروژه‌ای برای شبیه کردن ایرانیان به یکدیگر نیست؛ هدف آن ساختن جامعه‌ای است که بتواند بدون از دست دادن انسجام خود، تفاوت را تحمل کند. اگر آزادی را فقط برای خود بخواهیم یا مخالف سیاسی و عقیدتی را فاقد حق برابر بدانیم، بخشی از فرهنگ اقتدارگرایی را با خود به آینده خواهیم برد.

گذار واقعی از اقتدارگرایی زمانی عمیق می‌شود که آزادی را نه فقط برای خود و همفکران خود، بلکه برای انسانی بخواهیم که متفاوت از ما می‌اندیشد و متفاوت از ما زندگی می‌کند. زیرا کرامت انسانی پیش از جنسیت، مذهب، گرایش، عقیده و وابستگی سیاسی قرار دارد.

شاید توانایی دفاع از آزادی دیگری، حتی زمانی که با او موافق نیستیم، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های بلوغ دموکراتیک ایران فردا باشد.

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

محمود اشکانیان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!