دگرگونه آهنگی که مسلماً خواننده آن «محسن نامجو» نخواهد بود
به رفتن محسن نامجو در این مقطع میاندیشم. چرا در تمامی این سالها این عشق رفتن نبود و یکباره بعد از جنگ جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل، عشق ایشان نسبت به میهن گل کرد! خونش به جوش آمد! حتی همسرش نیز تا زمانی که تصویر ایشان را در تلویزیون ندید، از میزان عشق ایشان به ایران اسلامی بیخبر بود!
نمیدانست که جمهوری اسلامی عاشقانی دارد که حتی همسرهایشان از آن بیخبرند.
حال از محسن نامجو رونمایی کرده تا خاک در چشم مردم بپاشد؛ خاک در چشم مادری که مظلومانه کنار فرزند شانزدهساله اعدامشدهاش نشسته و بوسه بر جای طناب دار او میزند.
پدران و مادرانی که در اوج درد بر مزار فرزند میرقصند تا تمامی بنیادهای مذهبی چندصدساله اسلام ناب محمدی را به چالش بکشند، درهم ریزند و جهانی را به حیرت و حمایت وادارند.
زمانی که مشروعیت حکومت به حداقل رسیده، دست یازیدن به چنین ترفندهایی طبیعی است؛ زمانی که نفرت عمومی مردم افزونی گرفته و مردم حکومت را به حساب نمیآورند. کسانی چون نامجو را با بوقوکرنا وارد گود کردن و رنگولعاب حمایت از حکومت اسلامی بر او زدن، در پیش مردمی که فاجعهای تلخ در ابعاد کشتار بیرحمانه هفده و هجدهم دیماه را بر جسم و روح خود دارند، پشیزی ارزش نخواهد داشت؛ مردمی که این روزها سختترین روزگار خود را میگذرانند و خانهای نیست که غم نان در آن نباشد، فکر فردا و فکر آینده فرزندان خواب از چشمانشان نرباید و هزار لعنت و نفرین بر این حکومت نکنند.
جمهوری اسلامی در اذهان عمومی چنان سقوط کرده که صدها نامجو قادر به نجات آن نیست. آن جام بلورینی که در روزگاری نهچندان دور، مردمی که خوشی زیر دلشان زده و فیلشان هوای هندوستان کرده بود، تمامی آرزوهای خود را در این صافی بیغش جای داده و پیشکش مردی گردند که بهصراحت میگفت هیچ احساسی در رابطه با ایران و بازگشت به آن ندارد؛ مردی که با نامردی تمام این جام بلورین شکست و کاسه سفالین گدایی بر دست مردم داد و گورستانها آباد کرد.
همزمان با آمدن این جرثومه فساد و تباهی، مردی با چشمان اشکبار از ایران رفت که وجودش مملو از عشق به ایران بود! مردی در آرزوی تجدید عظمت گذشته ایران؛ بازگردانیدن آن غرور ملی که سالها توسط شاهان قاجار و دستگاه عریضوطویل آخوندی از مردم دریغ شده بود.
حال پنجاه سال سپری گشته. آن جام بلور که نمادی از آرزوهای ملت بود را جمهوری اسلامی با بیمسئولیتی و عدم درک روند تاریخ و درسگیری از آن، با نادانی و عقبماندگی تاریخی شکست و نابود کرد. طی این چند دهه چنان جنایاتی در این سرزمین رقم زد که هرگز نهتنها در تاریخ ایران، بلکه در تاریخ جهان نیز نظیر آن کمتر دیده میشود. حال که این گلستان را ویران کرده و زیباترین گلهای آن پرپر نموده، به فکر بازگشت دادن کسانی افتاده که به ظاهر مخالف سیاستهای او بودند.
مداراگرانی زیر عنوان مخالفان که هرگز حریم جمهوری اسلامی نشکستند و هرگز بهطور جدی رو در روی او نایستادند؛ افراد و جریانهایی که هرگز خامنهای را بهعنوان سردسته تمامی این دزدان اقتصادی، جنایتکاران دستگاه قضایی، سرکوبگران و شکنجهدهندگان و اعتراف اجباریگیرندگان در دستگاههای امنیتی محکوم نکردند.
دوست داشتن وطن، مهر ورزیدن و عاشق بودن، کلمات مجردی هستند که تا در عمل آزموده نشوند، عیارشان مشخص نمیشود. تنها در عمل مشخص است که میتوان میزان این عاشقی را سنجید؛ جایی که عاشق میگوید: «من ترا به خود دوست نیم!»
وقتی میشنوم کسانی از مهر وطن یا از عشق به میهن سخن میگویند، از خود میپرسم این مهر در عمل چگونه است؟ جوابش را آن جانفدای وطن با آن ملودی زیبای لهجه مشهدی زیر چوبه دار میدهد: «دوست ندارم سر مزارم گریه کنند، دوست ندارم برایم نماز و قرآن بخوانند... شادی کنند و آهنگ شاد پخش کنند.»
مسلماً خوانندگانی چون «محسن نامجو» خواننده و بشارتدهنده آن آهنگهای شاد نخواهند بود.
ابوالفضل محققی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
کیانوش توکلی
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
وقتی که کوتوله مغزها، مرجع صلاحیّت میشوند و میداندار سیاست!
درود بر کیانوش عزیز و ابولفضل عزیز،
اندکی تارنوازی قیقاجی از میان کنسرت «کرب و بلای معلّای وطنی» در حمایت از بادیه گردی در «کربلای عراق»!
این سخنانم، برایم سخنان تازهای نیستند؛ بلکه بازگوییِ مکرّر هشدارهایی هستند که پیشتر گفتهام و نوشتهام، امّا ظاهرا بعضی حقیقتها را باید آنقدر تکرار کرد تا شاید روزی گوشِ جامعه از شنیدن صدای خودش خسته شود و برای نخستین بار صدای عقل را بشنود. تکرار من از سرِ ملال نیست؛ بلکه از سرِ تأسّفی عمیق و دلخراش است؛ زیرا وقتی که جامعهای از رجالِ واقعی و اصیل، شخصیّتهای صاحب فکر، فرزانگان، دانایانِ فرهیخته، بزرگانِ دریادل و بیدارفهم، حکیمان و مسئولانِ خردمند تهی میشود، دیگر نباید از اینکه در بازارِ عمومیِ آن، هر کالای بنجلِی را به جای گوهرِ اندیشه میفروشند، تعجّب کرد. جامعهای که بزرگانِ خود را از دست میدهد، دیر یا زود به جایی میرسد که از فرط استیصال، به گربه هم میگوید «خانم باجی»!. این تعبیر البته برای خنداندن و مزاح نیست؛ بلکه اتفاقا اگر کسی به آن بخندد، شاید هنوز عمق فاجعه را نفهمیده باشد. اینجا سخن از سقوطِ یک معیار است. از لحظهای که جامعه دیگر نمیداند چه چیزی بزرگ است و چه کسی بزرگ. وقتی معیارِ بزرگی فرو بریزد، طبیعی است که هر کوتولهای با اندکی قدِ مصنوعی، خود را قامتِ تاریخ تصوّر کند.
آنچه که امروز در این دیار به نام «عرصه سیاست وطنی» شناخته میشود، گاه چنان شگفت انگیز است که انسان نمیداند بر آن بخندد یا برایش گریه کند. مدّعیانی در باره سیاست، حکومت، جامعه و سرنوشت یک ملّت، سخن میگویند که اگر از آنان بپرسید دقیقا در باره چه سخن میگویند، احتمالا خودِ واژهها نیز برای نجات خویش از این سوءاستفاده، درخواست پناهندگی خواهند کرد!. سیاست در اینجا گاه نه علم است، نه هنر، نه مسئولیّت و نه حتّا فهمِ مناسبات قدرت؛ بلکه چیزی شبیه صحنهای است که هر کس بلندتر فریاد بزند، گمان میکند که استدلال کرده است و هر کس هوادار بیشتری داشته باشد، تصوّر میکند که صلاحیّت بیشتری دارد. در چنین فضای مسمومی، «دانستن» کمکم به موضوعی تزئینی بدل میشود و «شهرت» جای آن را میگیرد؛ چنانکه اگر کسی چند میلیون نفر را گرد خویش جمع کند، ناگهان تصوّر میشود که لابد چند میلیون واحد عقل سیاسی نیز به مغز او افزوده شده است!.
یکی از نابخشودنیترین خطاهای یک جامعه اینست که کار به جایی برسد که خوانندگان و کمدینها و دلقکها و ورزشکاران و هنرپیشگان و مُجریان و نوازندگان و دیگر مشاهیرِ عرصه سرگرمی، به صرف آنکه چهرههای شناخته شدهای هستند، بخواهند در باب سیاست و کشورداری حرف اول و آخر را بزنند. مشکل، خواننده یا ورزشکار یا هنرپیشه بودن نیست؛ بلکه فاجعه آنجاست که جامعه چنان دچار ورشکستگیِ معیار شده باشد که شهرت را دلیلِ صلاحیّت بداند. هیچکس به صرف آنکه صدای زیبایی دارد، نمیتوان بلافاصله نتیجه گرفت که متخصّصِ اقتصاد نیز هست. به صرف آنکه خوب بازی فوتبال/والیبال/دو و میدانی/اسب سواری/اسکی/کشتی و غیره و ذالک میکند، پس حتما فیلسوف و متفکّر سیاسی نیز هست و به صرف آنکه میلیونها نفر دوستش دارند، ناگهان به صاحب نظرِ امور یک ملّت تبدیل میشود. اگر قرار بود تعداد هواداران، میزان خردمندی را تعیین کند، آنگاه تاریخ بشر باید به جای دانشگاه و اندیشه و تجربه و دانش، یک تابلوی شمارشِ دنبال کنندگان و فالوورها نصب میکرد و بر اساس عددِ آنها، سرنوشت ملّتها را تعیین میکرد.!
اگر سیاست در جوامع باختری نیز بر چنین قاعده مضحک و مزخرف و احمقانه – که ما ایرانیان، متخصّص در جه یک آن هستیم - و در عین حال فاجعه باری استوار بود، بی تردید ایران میتوانست با افتخار، خود را «ابرقدرتِ هنر کشورداری» معرفی کند!. تصوّر کنید انگلستان روزی تصمیم بگیرد به جای سیاستمدار، تاریخدان، اقتصاددان، حقوقدان و دیپلمات، برای تعیین سرنوشت کشور به یک خواننده محبوب، مثلاً «ادل»، تکیه کند فقط به این دلیل که میلیونها نفر دوستش دارند. آن وقت شاید پیش از آنکه کسی فرصت کند در باره سیاست خارجی و اقتصاد انگلستان جلسه بگذارد، خودِ انگلستان به موضوعِ جلسه تبدیل شود!. چه بسا چند قرن بعد، تاجِ سلطنتیِ چارلز را در گوشهای از موزهای بیابند و مورّخان دور آن جمع شوند و با حیرت بپرسند که این دیگر چه تمدّنی بوده که تصوّر میکرد محبوبیّتِ یک خواننده میتواند جایگزینِ خرد سیاسی شود؟. البته این تصویر اغراقآمیز است، امّا گاهی برای نشان دادن اندازه یک حماقت جمعی، باید آن را تا انتهای منطقیِ خودش پیش بُرد.
کافی است نگاهی به شبکههای اجتماعی بیندازید تا ببینید چه کربلاها و عاشوراها و غوغاهای کوچهبازاری بر سر سلبریتیها به راه میافتد. انسان گاهی از خود میپرسد که آیا اینهمه انرژی، احساس، تعصّب و هیجان اگر صرف فهمیدنِ سرنوشت همین جامعه متلاشی شده ایرانیان میشد، امروز در کجا ایستاده بودیم؟. چه تناقض شگفتی است. برای انتخاب یک خواننده، بازیگر یا ورزشکار، جامعه حاضر است ساعتها بحث کند، لشکرکشی کند، یکدیگر را تکفیر کنند و حیثیّت و آبروی هم را بر باد دهند، امّا وقتی که نوبت به فهمِ تاریخ، اقتصاد، سیاست و آینده کشور و نسلهای هاج و واج و مایوس میرسد، ناگهان همان جامعه دچار نوعی خوابِ اصحاب کهف میشود!؛ گویی انسان معاصر ایرانی برای تشخیص اینکه چه کسی باید صدای خود را در یک مسابقه بشنود، به اندازه کافی حسّاس است، امّا برای تشخیص اینکه چه کسی قرار است در باره سرنوشت او تصمیم بگیرد، ناگهان همه حسهایش را تعطیل میکند.
اینجاست که مسئله از «سیاست بد» فراتر میرود و به یک مسئله فلسفی و تراژیک تبدیل میشود. آیا جامعهای که میان شهرت و شایستگی تمایز نمیگذارد، اصلا هنوز معیارِ شایستگی دارد؟. آیا ملّتی که هر چهره مشهور را به مرجعِ فکری و آئوتوریته ای تبدیل میکند، هنوز میان «حقیقت» و «محبوبیّت» تفاوتی میبیند؟ و آیا آنکس که برای دانستن، به تعداد دنبالکنندگان وفالوورها نگاه میکند، هنوز در جست و جوی حقیقت است یا صرفا به دنبال تأییدِ جمعیِ نادانی و بلاهت و حماقت خویش میگردد؟ اینجاست که ابتذال، دیگر یک پدیده فرهنگی نیست؛ بلکه به یک نظامِ شناخت شناسی تبدیل میشود. جامعه، نه فقط افراد نالایق؛ بلکه خودِ مفهومِ صلاحیّت را گم کرده است.
و این دقیقا همان جاییست که استبداد، از سادهلوحیِ عمومی تغذیه میکند. قدرتهای ناکارآمد همیشه آنقدر قدرتمند نیستند که بتوانند برای همیشه بر جامعه حکومت کنند، امّا جامعهای که معیارهای تشخیص خود را از دست داده باشد، آنقدر ضعیف شده است که هر قدرتی میتواند خود را بر آن تحمیل کند. استبداد فقط با زندان و سرکوب و اعدامهای سرسام آور زنده نمیماند؛ بلکه گاهی با بلاهت خودخواسته مردمان، با شخصیّت پرستی، با هیجان، با عوامزدگی و با همین عادتِ خطرناکِ ما به جایگزینکردنِ شهرت به جای خردورزی، خود را بازتولید میکند. حاکمان نالایق تنها زمانی میتوانند سالها بمانند که جامعهای در برابر آنها ایستاده باشد که هنوز نتوانسته اند میان انسانِ صاحب صلاحیّت و انسانِ صاحب شهرت فرق بگذارند.
بنابر این، پرسشِ اصلی دیگر این نیست که «چه کسانی بر ما حکومت میکنند؟»؛ بلکه پرسشِ دشوارتر اینست که «چه نوع جامعهای امکانِ حکومتکردنِ چنین کسانی را فراهم کرده است؟»؛ زیرا هر قدرتی، تا اندازهای انعکاسِ سطحِ تشخیصِ شعور و فهم جامعهای است که بر آن حکومت میکند. اگر جامعهای از خردمندان، گریزان و شیفته مشهوران باشد، اگر اندیشه را کسلکننده و هیجان را جذّاب بداند، اگر پرسش را مزاحم و شعار را دلنشین تلقی کند، دیگر نباید تعجّب کند که سیاستش نیز به نمایشِ ابتذال تبدیل شود. متعاقبش کسانی بر مسند قدرت مینشینند که نه لزوما به دلیل شایستگی؛ بلکه به دلیل ضعفِ تاریخیِ جامعه در تشخیص شایستگی، امکانِ ماندن یافتهاند.
شاید تلخترین طنز تاریخ همین باشد. ملّتی ممکن است که سالها از دستِ حکومتِ نادانان و خبیثان و شیّادان و سفّاکان و دژخیم صفتان شکایت کند و خون بگرید و نالان باشد، بی آنکه متوجّه شود نادانی فقط در بُرج و باروی قدرت زندگی نمیکند؛ بلکه گاهی در خانههای ما، در صفحههای دل ما، در انتخابهای ما و حتّا در معیارهای داوریِ ما نیز لم داده است. ما گاه از اینکه چرا کوتوله مغزها بر جای بزرگان نشستهاند خشمگین میشویم، امّا فراموش میکنیم که خودمان سالهاست صندلیِ بزرگان را خالی گذاشتهایم و برای کوتولهها کف زدهایم. و ذوق کرده ایم و جشن گرفته ایم و هلهله و شادی کرده ایم بعد هم با شگفتی میپرسیم که چرا قدِ سیاست وطنی، اینقدر کوتاه شده است؟. عزیزان من!. وقتی که جامعه، مترِ اندازهگیریِ قامت را دور انداخته باشد، کوتوله مغزها هم طبیعی است که خود را غول تصوّر کنند.!
تا زمانی که سیاستِ آچمز شده و عمیقا گرفتارِ ابتذالِ وطنی بخواهد بر مدارِ شهرت پرستی، هیجان، عوامزدگی و شخصیّت سازیهای کاذب و تو خالی بچرخد، جماعتِ فرصت طلبِ قدرت نیز دلیلی برای کنار رفتن نخواهند داشت. قدرت، بیش از آنکه از ضعفِ مخالفانش نیرو بگیرد، از فقدانِ معیار در جامعه نیرو میگیرد و جامعهای که در آن هر عربده بلندی میتواند خود را «صدا» بنامد و هر چهره مشهوری میتواند خود را «مرجع فکری و نظری و کارشناسی و تخصّص» جا بزند، دیر یا زود به جایی میرسد که دیگر نمیفهمد چه کسی دارد در باره سرنوشتش تصمیم میگیرد و چرا.
پس اگر واقعا از حاکمیّتِ نادانی، ابتذال و بیکفایتی شکایت داریم، شاید بد نباشد یک بار به جای اشاره به آن سوی آیینه، خودمان را نگاه کنیم. شاید بخشی از این فاجعه نه فقط در کسانی باشد که حکومت میکنند؛ بلکه در ما باشد که هنوز برای شهرت، بیش از صلاحیّت ارزش قائلیم. برای هیجان، بیش از حقیقت. برای شعار، بیش از اندیشه و برای کسی که همه او را میشناسند، بیش از کسی که واقعا میداند. جامعهای که چنین معیارهایی دارد، پیش از آنکه قربانیِ حاکمان نالایق شود، قربانیِ فروپاشیِ معیارهای خویش شده است. سرانجام، شاید تاریخ انتقادی میهن، هیچ پرسش پیچیدهای از ما نداشته باشد و فقط همین یک پرسش ساده و بی رحمانه را پیش رویمان بگذارد که اگر شما عقل را از صحنه بیرون کردید، چرا از حاکمیّتِ بی عقلی تعجّب میکنید؟. اگر خردمند را به حاشیه راندید، چرا از حضورِ فرصت طلب شگفت زدهاید؟. اگر آدم مشهور را بر انسان دانا ترجیح دادید، چرا از اینکه سیاستتان به نمایش تبدیل شده است شکایت دارید؟ و اگر برای نادانی کف زدیم، شاید چندان عادلانه نباشد که فقط از روی صحنه، بازیگرانِ این نمایش را شماتت کنیم؛ زیرا بخشی از این نمایش را خودِ ما نوشتهایم، بخشی را خودِ ما تشویق کردهایم و بدتر از همه، شاید هنوز هم در انتظار آنیم که همان نمایش، ناگهان به شاهکارِ خردورزی تبدیل شود. تاریخ انتقادی میهن، امّا چنین معجزهای را کمتر دیده است. از جامعهای که معیارهایش را به حراج دنبال کنندگان و فالوورها و سلبریتها گذاشته است، معمولا فقط یک چیز باقی میماند و آنهم، حسرتِ روزهایی که هنوز میدانست چه چیزی ارزشمند است و چه چیزی صرفا مشهور و طبل تو خالی.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان