رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 15 شهریور 1405 - Sunday, 6 September 2026

با اندوه فراوان از درگذشت، رفیق مرتضی آرا میان در شهرهانوفر

با اندوه فراوان از درگذشت، رفیق مرتضی آرا میان در شهرهانوفر

 

 

 

 

 

با نهایت اندوه و قلب‌هایی سنگین از درد، سوگوار درگذشت رفیقگران‌قدرمان، مرتضی آرامیان، انسانی وارسته که زندگی‌اش سراسر شرافت، آگاهی و مهر بود، هستیم.

مرتضی عزیز در اسفندماه ۱۳۳۶ در شهرستان شاهی (قائم‌شهر) چشم به جهان گشود. از همان دوران نوجوانی، به پیشنهاد برادرش سعید، دل به دنیای روشن کتاب‌ها داد؛ عادتی والامنشانه که تا واپسین دم زندگیِ پر افتخارش، انیس و همراه او باقی ماند.

او نیز مانند بسیارانی از هم ‌نسلانِ آزاده‌اش، تاب دیدن بیداد را نداشت و از همان نوجوانی، مسیر پرمخاطرهٔ مبارزه برای تغییر وضع موجود را برگزید. در دورانی که حکومت جمهوری اسلامی کوچک‌ترین صدایمخالفی را برنمی‌تافت، مرتضی با جسارتی ستودنی ، تا آخرین روزهایحضورش در ایران، برای تحقق آرمان‌های والای انسانی و آزادی مردم سرزمینش پای فشرد.

در آذرماه سال ۱۳۶۸، تندباد حوادث او را مجبور به ترک میهن و اقامتیاجباری در آلمان کرد. مهاجرتی سنگین که همواره امید داشت روزی به پایان برسد و دوباره خاک آبا و اجدادی‌اش را در آغوش بکشد. هرچند سرنوشت، فرصت دیدار دوبارهٔ میهن را از او دریغ کرد، اما این عشقِدیرینه در آخرین وصیتش به خانواده‌اش بازتاب یافت؛ آن‌جا که خواست تا پیکرش آرام در امواج خروشان دریای خزر رها شود تا سر انجام، پس از سال ها دوری به آغوش وطن بازگردد.

در سال ۲۰۲۲، متوجه بیماری خود شد  ، نبردی تازه را بر جسم صبورش تحمیل کرد. با وجود تمام تلاش‌های بی‌دریغ پزشکی و همراهی جانانهٔ خانواده، در هفته‌های اخیر، وضعیت جسمانی‌اش به تیرگی گرایید. او پس از ۳۲ روز بستری در بیمارستان که خود با تلخی از آن به عنوان «زندان» یاد می‌کرد با موافقت پزشکان به خانه بازگشت. سرانجام در  روز شنبه ۸آگوست 2026 ، ۱۷ مرداد ۱۴۰۵، مرتضی عزیز در آغوش همسر مهربانش شیرین و در کنار فرزندان دل‌بندش، شوکا و گیو، که در تمام این روزهایسخت چون پروانه بر گرد وجودش می‌گشتند، برای همیشه چشمان مهربانش را بر این جهان بست و یاران و دوست‌دارانش را در غم و بهت فرو برد.

مرتضی انسانی مهربان، فداکار، آگاه و متواضع بود؛ انسانی بی‌ادعا که شجاعتش در روزهای سخت مبارزه در داخل کشور، در یادها حک شده است. هر آن‌کس که او را از دور یا نزدیک می‌شناخت، می‌دانست که مرتضی تکیه‌گاهی استوار در روزهای سختی است؛ دریای بی‌کرانی از مهر و هم‌یاری که رفقایش همواره از آن سیراب می‌شدند. حیف و هزار دریغ که دیگر قامت استوارش در میان ما نیست.

این ضایعهٔ دردناک و جبران‌ناپذیر را به همسر فداکارش شیرین لطفی،فرزندان عزیزتر از جانش شوکا و گیو، برادرش مجید آرامیان و سایر اعضای خانواده از صمیم قلب تسلیت می‌گوییم و برایشان شکیبایی آرزو داریم.

یاد و نام روشن مرتضی عزیز تا ابد در دل‌های ما زنده و گرامی خواهد ماند


 

 احمد  پورمندی

احمد مطیعی

احمد مقصودلو

آزاده اعظمی

آزاده سیاهکلی

اسد ترابی

اسفند کریمی

اسماعیل طالبی

اعظم ترکاشوند

اکبر دوستدار صنایع

اکرم   محمدی

امیر نصیری فر

امین  اسماعیل زاده

آنا  نعمتی

برزو علی زاده

بهروز  خلیق

بهروز باریکانی

بهروز قاسم زاده

بهزاد کریمی

بهنام شفیع زاده

بیژن  عبدالرحیمی

پرویز نویدی

پریسا اعظمی

توران  همتی

جانا اولاد اعظمی

جمال اولاد اعظمی

جمال میر خرم

جمشید   نعمتی

جهانگیر  علی زاده

چنگیز صادقی

حبیب کلانتری

حرمت میر محمدی

حسن  صمدیان

حسن گلشاهی

حسین خرمی

حسین دریانی

حمید  الوندی

حمید  احمد زاده

حمید حسینی

حیدر علی اصغری

دامون( مسعود) قلی پور

دنا   طبری

دوستعلی   بهزادی

ذبیح حجت نژاد

رحیم  عبدالرحیمی

رضا  جوشنی

رضا  صالحی

رضا کاویانی

رکسانا   آقا رضائی

روجا حجت نژاد

رویا   مطیعی

زری صدر نشین

زهره  فخرائی

سارا حجت نژاد

سعید   کاملی  

سلیم    کاملی

سهیلا گلشاهی

سهیلا   کاملی

سوشیانس میر خرم

شقایق   کرد

شکوفه  کلانتری

شکوفه  مهجوریان

شمسی شفیع

شهلا فرید

شیر وان کیا

صدری ترابی

ضیا   فیضی

طهماسب وزیری

عذرا  طبری

علی  برنوشیان

علی اقائی

علی خیری

علیرضا هاشمی

علیرضا یکتا

غزال   کرد

فاطی ادهمی

فرحناز قربانی

فرخ   نگهدار

فرخ توانا پور

فردوس جمشیدی رودباری

فردین   فیضی

فرزانه   هنرمند

فرزانه عظیمی

فرید    زمانی

فریدون احمدی

فهیمه هادی

کامران  امیری

کاوه حجت نژاد

کیان باریکانی

کیانوش توکلی

کیوان ملکی اسکی

گلی   تقوی

گلی مدثر

گیتا  صالحی

مازیار افتخاری

مازیار علی اصغری

ماشالله  سلیمی

ماندانا زحمتکش

مجید عبدالرحیم پور

محمد اعظمی

محمد صادق علی اصغری

محمدرضا  مهجوریان نماری

محمود  براری

محمود  کرد

محمود حلالی

محمود سیدی

مراد اولاد اعظمی

مرتضی صادقی

مرضیه  عندلیب

مسعود سفری نسب

مسعود صالحی

مسعود فتحی

مهدی   ابراهیم زاده

مهدی   فتاپور

مهدی  پرویز

مهرزاد وطن آبادی

مهرنوش  عبدالرحیمی

مهری قلی پور

مهسان   آقا رضائی

مهشید یاسری

مهنا ز زحمتکش

مهناز اولاد اعظمی

منوچهر مقصود نیا

مهناز قلی پور

مینا  ایزد فر

الناز صالحی

نامی  طبری

ناهید  قاجار

ناهید اعظمی

نصرالله  نوائیان

نقی حمیدیان

نوریه حجتی

هامون   طبری

وهاب انصاری

یگانه  مرزبان

یزدان شهدائی

یدی بلدی

یونس نیک

 حدادی   علی 
کیا   نکیسا 
کیا  نیما
هادی   فلورا 
هنری کار  بیژن
جعفری  عاطفه
جعفری حسن

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

امرالله ابراهیمی
امرالله ابراهیمی

یادش گرامی باد ❤

همه دوستان و آشنایان او را دوست داشتند و برایش احترام خاصی قائل بودند. در نیمه شب 11 تیر 1360 که پاسداران جهل و جنایت خمینی به مجاور‌محله هجوم آوردند، برادرش سعید را هم دستگیر کردند و به زندان مخوف بهشهر بردند. شب وحشتناکی بود و من تا صبح از بالای یک ساختمان نیمه‌کاره، نظاره‌گر اتفاقاتی بودم که در اطراف می‌افتاد. داستان آن شب سیاه، طولانی است. یاد سعید آرامیان عزیز هم گرامی باد ❤
از صمیم قلب به خانواده‌ محترم آرامیان، اصغری، لطفی، .... و همچنین به همه دوستان و همرزمانش تسلیت می‌گویم و خودم را در غم‌شان شریک می‌دانم.

ی., 16.08.2026 - 08:32 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

مهناز:

در سوگ یک رفیق یک دوست یک همراه،
امروز خبر درگذشت همراه، دوست و رفیق قدیمی‌ام، مرتضی ، را به من دادند.
خبر کوتاه بود، اما سنگین و باورناکردنی، خبری که به‌سختی می‌شد آن را پذیرفت.
رفیق و دوست دیرینه‌ام، «صادق»، در تماس تلفنی این جمله را به من گفت:
«یکی از همسفرهایت دیگر نمی‌تواند پس از آزادی ایران، همراه شما بازگردد.
ما قول داده بودیم که همه با هم برمی‌گردیم.
در آذرماه سال ۱۳۶۸، پیاده از مرز ایران گذشتیم. شب، در دل جنگل و در آن مسیر سخت و طاقت‌فرسا، صدای سگ‌ها و نورافکن‌های قوی ,ترس و خستگی چنان بر من غلبه کرده بود که دیگر توانی در پاهایم نمانده بود. همان لحظه، تو، مرتضی، از پشت مرا به جلو هل می‌دادی و با اصرار می‌گفتی: «تو می‌تونی… ادامه بده.
از آن روز، ۳۷ سال گذشته است.
در شهر باکو یا تاشکند، همه با هم قرار گذاشتیم که هر کدام تمام تلاشمان را برای ساختن آینده‌ای بهتر به کار بگیریم. با دست خالی و با پشتکار زندگی ساختیم، در کشوری که در آن نه ریشه‌ای داشتیم نه سرمایه ای داشتیم و نه خانواده‌ای در کنارمان.
اما کم‌کم، خودمان خانواده یکدیگر شدیم. عمو و خاله بچه‌های همدیگر شدیم. در شادی‌ها کنار هم بودیم و در غم‌ها تکیه‌گاه هم. سال‌ها گذشت و خاطرات زیادی ساختیم خاطراتی که هیچ مرزی نتوانست از ما بگیرد.
اما امروز، یک تماس تلفنی آمد و گفت:
«او رفت…»
و من ماندم و یک دنیا خاطره از سال‌هایی گذشته در تهران ، شوروی و یا در آلمان !
مرتضی جان،
تو برای من فقط یک دوست قدیمی نبودی،
تو رفیق روزهای سخت، همسفر آن راه طولانی و بخشی از خاطرات زندگی من بودی.
حالا خاطراتت همراه من هست.
به صدای آن روزها، به دستی که مرا به جلو هل می‌داد و به همان جمله‌ای که هنوز در گوشم مانده است « تو می تونی »
یادت همیشه با من خواهد ماند.
مهناز
‏09 Aug.2026
Reply
Hide

ی., 16.08.2026 - 08:28 پیوند ثابت