رفتن به محتوای اصلی
دوشنبه 23 شهریور 1405 - Monday, 14 September 2026

ایران گرفتار بحران،راه گذار کجاست؟

ایران گرفتار بحران،راه گذار کجاست؟

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

انتشار از:

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر کیانوش عزیز،
تحشییه ای از جلسه فقهی در حجره فکسنی حضرت علّامه دهر (روحی فدا) حضرت حاج ممد دولی استغفرالله با عمّامه ای به قطر سیّاره مبارکه زُحل!

یک مشکل کلیدی در تحلیلهایی که آقای پیوندی، آقای خوانساری و شاید، بسیاری دیگر از تحلیلگران در باره ساختار، پیچ ‌و مهره‌ها، چفت ‌و بستها و سلسله‌ مراتب نظام ولایت فقاهتی مطرح میکنند، اینست که پیش از آنکه بپرسند این نظام چگونه کار میکند، از پرسش بنیانیتری غفلت میکنند و آنهم اینکه: «ذهنیّت و ایدئولوژیی که این نظام از درون آن برخاسته و به وسیله آن عمل میکند، بر چه اصولی از شناخت انسان، حقّ، حقیقت و حکومت استوار است؟» این پرسش، یک پرسش حاشیه‌ای و تجمّلی و آکادمیکی/رتوریکی نیست؛ بلکه نقطه آغاز فهم مسئله است؛ زیرا هیچ ساختار سیاسی را نمیتوان صرفا از روی صورت ظاهری نهادها و مناسباتش فهم کرد. ساختار، صورت بیرونی یک ذهنیّت است. نهادها، شکل متبلور یک تصوّر از انسان و کائنات و جهانند و قدرت، پیش از آنکه در سازمانها، قوانین و شرعیّات و مناسبات اداری ظاهر شود، در تعریفی که یک نظام از «حقّ حکومت کردن» دارد، خود را تثبیت کرده است. بنابر این، اگر ذهنیّتی را که در شریانهای زیرساخت یک نظام سیاسی جاری هستند، نشناسیم، هر اندازه هم که در باره چگونگی کارکرد آن سخن بگوییم، در نهایت معلول را تشریح کرده‌ایم و علّت را ندیده‌ایم.
تمام صحبتهایی که آقایان در باره ساز و کارها و مناسبات درونی نظام فقاهتی مطرح میکنند، از همینجا، بیرون از واقعیّت ذهنی، ایدئولوژیک و پراکتیکی زمامداران فقاهتی قرار میگیرد. آقایان با ذهنیّتی اروپایی - به معنای مجموعه نظریّه‌ها و دستگاههای فکری گوناگونی که در تجربه تاریخی اروپائیان در باره دولت، حکومت، قانون، جامعه، قدرت، انتخابات و رقابت سیاسی شکل گرفته‌اند - به سراغ پدیده‌ای رفته‌اند که منطق درونی آن الزاما از همان تجربه و همان مفاهیم برنخاسته است. گویی میخواهند واقعیّتی را که در جهانی دیگر از معنا شکل گرفته، با شابلون مفهومی جهان دیگری اندازه‌گیری کنند و سپس از ناسازگاری این اندازه‌ها، راهگشایی سیاسی به دست آورند!!. حال آنکه هر دستگاهی را نمیتوان با مفاهیم دستگاهی دیگر فهم کرد؛ زیرا پیش از سنجیدن ساختار، باید منطق درونی آن را شناخت و پیش از تحلیل مناسبات قدرت، باید دانست قدرت در آن نظام از کجا حقانیّت/لژیتیماتسیون/مشروعیّت میگیرد.
حقیقت تلخ این است که آقایان هنوز «ماهیّت اسلامیت نوع شیعه‌گری» را آنگونه که باید نشناخته‌اند؛ یا دست‌کم مطالعه‌ای جدّی و ژرف در باره آن ندارند، جز آنچه که در سطحیّات رایج و شایع میتوان یافت. دانستن پاره‌ای از احکام، نقل‌ قولها و مفاهیم دینی و احادیث، به معنای فهم آن دستگاه ذهنی نیست که میتواند «حکومت الله» را از یک باور دینی به یک اصل سیاسی و اجتماعی تبدیل کند. مسئله، دانستن چند گزاره مذهبی نیست؛ بلکه مسئله، فهم جهانی است که در آن این گزاره‌ها به منبع مشروعیّت/لزیتیماتسیون قدرت تبدیل میشوند. اگر این جهان ذهنی شناخته نشود، تحلیلگر هر چقدر هم در تشریح نهادها و مناسبات سیاسی دقیق باشد، در نهایت، ساختمان قدرت را توصیف کرده است، بی‌ آنکه بداند این ساختمان بر چه زمینی بنا شده است.
بحث اساسی در حکومت فقاهتی، پیش از آنکه بحث فراکسیونهای سیاسی، رقابتهای انتخاباتی، جابجایی جناحها یا تعویض کارگزاران قدرت باشد، بحث «اقتدار و حکومت الله» است. این تفاوت، تفاوتی در لفظ یا اصطلاح نیست؛ بلکه تفاوتی در ریشه های مسئله است. وقتی «حکومت الله» مبنای مشروعیّت تصمیم و عمل سیاسی قرار میگیرد، دیگر نمیتوان ساختار موجود را همچون یک دولت متعارف زمینی تصوّر کرد که صاحبان قدرت در آن بر سر سهم و موقعیّت سیاسی با یکدیگر رقابت میکنند و مردم نیز میتوانند از طریق انتخابات، یکی را کنار بگذارند و دیگری را جایگزین کنند. در چنین دستگاهی، مسئله فقط این نیست که «چه کسی حکومت کند»؛ بلکه مسئله مقدم بر آن، این است که «چه کسی اصلا حقّ دارد حکومت کند و این حقّ از کجا آمده است؟». اگر سرچشمه حقانیّت حکومت بیرون از انسان و اراده انسانی قرار گرفته باشد، آنگاه انتخابات و رقابت سیاسی، در بهترین حالت، به انتخاب میان کارگزاران اراده‌ای تبدیل میشوند که حقانیّت خود را پیشاپیش، الهی فرض کرده است.
همین تصور نادرست از ماهیّت وضعیّت ایران است که باعث شده زمامداران فقاهتی بتوانند مخالفان خود را نه فقط تحقیر و سرکوب کنند؛ بلکه حتّا ابزارهای مبارزه را نیز با ریاکاری و خدعه از دست آنان بقاپند. کافی است مخالفت با حکومت به مخالفت با مقدّسات و مخالفت با مقدّسات به مخالفت با خدا/الله/نبی تبدیل شود، آنگاه مخالف سیاسی دیگر صرفا مخالف یک حکومت نیست؛ بلکه در جای «مخالف امر الهی» نشانده میشود. در این نقطه، سیاست، لباس قدسی میپوشد و سرکوب میتواند در هیئت دفاع از ایمان ظاهر شود؛ زیرا در جایی که الله، حاکم مطلق تلقی میشود، هیچ انسانی نمیتواند مدّعی حقّی بالاتر از او باشد. همه، در نهایت، باید تابع، مطیع و تسلیم اراده او باشند؛ زیرا در اسلوب قرآنی، برای او شریک و همتایی در حاکمیّت به رسمیّت شناخته نمیشود.
الله در این دستگاه فکری، صرفا موضوع عبادت یا یک باور شخصی نیست؛ بلکه صاحب حاکمیّت و اقتدار و قدرت مطلق است. حاکمیّتی که مرز زمانی و مکانی نمیشناسد و خود را محدود به یک نسل، یک کشور یا یک دوره تاریخی نمیکند. او حاکم مطلق نه فقط تاریخ ایران؛ بلکه تاریخ جهان و همه زمانها فرض میشود. بنابر این، کوچکترین تلاش برای فرو آوردن او از اریکه قدرت و حکومت، میتواند در قالب عناوینی چون «بغی»، «محاربه»، «سبّ‌النبی»، «توهین به مقدّسات»، «ارتداد» و امثال آن صورتبندی شود؛ و در نتیجه، جان و زندگی انسان مخالف نه به دلیل یک اختلاف سیاسی عادی؛ بلکه به نام دفاع از امر مقدّس، در معرض نابودی قرار گیرد. اینجاست که سیاست از زمین جدا میشود و به آسمان الهی متّصل میشود، امّا حاصل این اتّصال، آسمانی شدن سیاست نیست؛ بلکه زمینی شدن اراده‌ای است که خود را آسمانی - الهی معرفی میکند.
در جامعه‌ای که حاکم مطلق، موجودیتّی فراسوی تجربه انسانی فرض شده، امّا اراده او از طریق انسانهای زمینی در همه شئون زندگی انسان دخالت میکند، با تناقضی بنیانی روبرو هستیم: حاکم، حاضر و مشاهده شدنی نیست، امّا امریّه اش کاملا قابل لمس است. خود را پاسخگو نمیداند، امّا انسان را پاسخگو میکند. از تجربه بشری فراتر فرض میشود، امّا در جزئی‌ ترین امور زندگی بشر دخالت میکند. این همان نقطه‌ای است که حقوق انسانی با یکی از بنیانیرین موانع خود روبرو میشود. حقوق انسانی، محصول تاریخ اندیشیدن و تجربه انسان است. محصول قرنها رنج، خطا، استبداد، جنگ، تبعیض و کوشش بشر برای آنکه هیچ قدرتی نتواند خود را مطلق کند. امّا اگر در برابر انسان، قدرتی قرار گیرد که مشروعیّت خود را از موجودیّتی مجازی و مطلق و فراانسانی بگیرد، چگونه میتوان با حقوقی که محصول عقل/راسیونالیسم و تجربه بشری‌ هستند، قدرتی را محدود کرد که خود را فراتر از عقل و تجربه انسان مینشاند؟. آقایان محترم در این خصوص، هیچ صحبتی ندارند و اصل قضیه دقیقا همینجاست که آنها در باره اش لام تا کام، حرفی نمیزنند.
از این لحاظ، مسئله فقط این نیست که چه کسی برود و چه کسی بیاید. مسئله بسیار عمیقتر از جابجایی اشخاص و جناحهاست: مسئله این است که چه چیزی به حاکم، حقّ حاکمیّت میدهد. تا زمانی که پاسخ این پرسش، موجودیّتی فراسوی انسان و فراسوی تجربه بشری باشد، تغییر اشخاص و جناحها و حتّا تغییر بسیاری از نهادها الزاما تغییری در بنیان مسئله ایجاد نمیکند. ممکن است که چهره‌ها عوض شوند، آرایش نیروها تغییر کند، انتخابات برگزار شود و جناحی جای جناح دیگر را بگیرد؛ امّا اگر سرچشمه حقانیّت به قدرت و اقتدار و حاکمیّت همچنان بیرون از اراده انسان باقی بماند، انسان هنوز صاحب سرنوشت خویش نشده است. ممکن است که صورت قدرت تغییر کند، امّا مادامی که منشأ قدرت دست ‌نخورده باقی مانده باشد، تنها لباس عوض شده است، نه منطق حاکمیّت.
بحث آزادی نیز از همینجا باید فهمیده شود. آزادی را نمیتوان فقط به امکان انتخاب میان چند گزینه سیاسی فروکاست. آزادی از جایی آغاز میشود که انسان، پیش از انتخاب حاکم، صاحب حقّ تعیین منشأ حاکمیّت باشد. جامعه آزاد، جامعه‌ای نیست که فقط بتواند میان چند فرمانروا یکی را برگزیند؛ بلکه جامعه آزاد، جامعه‌ای است که هیچ اراده‌ای را، صرفا به دلیل انتسابش به امر قدسی، از دایره پرسش، نقد و پاسخگویی بیرون نگذارد. انسان زمانی واقعا آزاد است که هیچ قدرتی نتواند خود را به نام حقیقت مطلق، از حقّ پرسش انسان معاف کند.
پس اگر هدف، ساختن جامعه‌ای باشد که مردمانش امکان انتخاب آزاد، اندیشیدن آزاد و تعیین سرنوشت خویش را داشته باشند، مسئله را نمیتوان با اصلاح حاشیه‌های یک نظام حل کرد؛ بلکه باید به خود بنیان نظری آن نظام رسید: به همان نقطه‌ای که حاکمیّت از انسان گرفته میشود و به موجودیّتی واگذار میشود که بنا بر تعریف، فراسوی تجربه، نقد و پاسخگویی انسانی قرار دارد. آنچه که باید به دایره پرسشگری کشانیده شود، پیش از آنکه شخص یا جناح یا نهاد باشد، تصوّر حقانیّت حاکمیّتی است که خود را به نام امر مطلق از پاسخگویی به انسان معاف میکند. تا زمانی که این بنیان پابرجاست، هر تغییر دیگری میتواند چیزی جز جابجایی صورتها بر روی یک بنیان ثابت نباشد.
به همین دلیل، تحلیل حکومت فقاهتی باید از جایی آغاز شود که بسیاری از تحلیلگران – به دلیل بیسوادی و نداشتن شناخت عمیق از تاریخ و فرهنگ ایران و همچنین ناگاهی از تاریخ تحوّلات اجتماعی و سیاسی باخترزمینیان - از آن عبور میکنند: از پرسش در باره «منطق وجودی» این قدرت. باید پرسید این قدرت از کجا حقّ اجرا میگیرد، نه فقط اینکه چگونه قدرت خود را اعمال میکند. باید پرسید چه تصوّری از انسان، حقّ و حقیقت، چنین ساختاری را ممکن کرده است، نه فقط اینکه کدام نهاد، کدام جناح و کدام فرد در آن دست بالاتر را دارد. ساختار، بدون فهم مبنای مشروعیّتش، فقط کالبد است و کالبد، هر چقدر هم دقیق تشریح شود، روحی را که آن را به حرکت درمی‌آورد توضیح نمیدهد. اگر تحلیل از این نقطه آغاز نشود، هر چه باشد تحلیل بنیانی نیست. ممکن است که پر از اصطلاح، نمودار، تقسیم‌ بندی، سلسله ‌مراتب و تشریح ساز و کارهای قدرت باشد؛ امّا در نهایت، چیزی را توضیح میدهد که باید پیش از آن، علّت وجودش را فهمیده باشیم. آقایان محترم، خشت بر آب میزنید؛ نه به این دلیل که جزئیات ساختار را نمیبینید؛ بلکه به این سبب که چیزی را که این ساختار از آن نیرو میگیرد، نمیبینید. شما پیچ ‌و مهره‌های ماشین را میشمارید، امّا در باره نیرویی که این ماشین را به حرکت درمی‌آورد، سکوت میکنید و مادامی که آن نیرو شناخته نشود، اینهمه سخن در باره چفت ‌و بستهای ماشین، به هیچ دهکوره متروکه‌ای راه نمیبرد. گاهی مشکل در این نیست که پاسخ را پیدا نکرده‌ایم؛ بلکه مشکل این است که هنوز پرسش دُرُست را نپرسیده‌ایم. در نتیجه برای ایجاد جامعه ای که مردمانش امکانهای آزادی انتخاب را داشته باشند، هیچ راه دیگری وجود ندارد، سوای در هم کوبیدن و نابود کردن حتّا ریزترین نشانه های حکومتی که الاهش مجازیست و هرگز واقعیّت ملموس و عینی را برای پاسخگویی به مسائل بشری ندارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

جمعه, 14.08.2026 - 19:34 پیوند ثابت