درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از هزارتوی ماچوپیچویی دوستان و آشنایان و رفقا و بعضیها و تعدادی و عده ای گمنانها؛ ولی همه کاره خیر و شرّ!
به گمان من، آقای «آشوری» هنوز در سخن گفتن ملاحظه میکند و بخشی از حقیقت را همچنان در پردهای از ابهام و لفافه نگاه میدارد؛ گویی هنوز خود را ملزم میداند که حرمت اشخاص یا ملاحظات مناسباتی را بر صراحتِ حقیقت مقدم بدارد. حال آنکه ایشان دیگر در سنی و در موقعیّتی نیستند که ضرورت داشته باشد حقیقت را به مصلحتِ این و آن تعدیل کنند یا برای حفظ خاطر مبادا مکدّر شده اشخاص، بخشی از واقعیّت را ناگفته بگذارند. شاید در چنین مرحلهای از زندگی، بزرگترین ملاحظهای که انسان باید داشته باشد نه ملاحظه اشخاص؛ بلکه ملاحظه حقیقت است؛ زیرا آدمی هر چه بیشتر زندگی میکند، بیش از آنکه به حفظ روابط محتاج باشد، به صداقت با خویشتن و مسئولیّت در برابر آنچه که دیده و تجربه کرده است نیازمند میشود. به نظر من بهتر بود ایشان بی پرده نام کسانی را که آرزوی مرگ او را داشتهاند بر زبان میآوردند و همچنین نام آنانی را که قرار بود نشریهای به پاس و گرامیداشت ایشان منتشر کنند امّا در نهایت از این تصمیم منصرف شدند، آشکارا ذکر میکردند؛ زیرا مسئله صرفا این نیست که چه کسی نام برده میشود یا چه کسی نامش پوشیده میماند؛ بلکه مسئله عمیقتر، نسبت انسان با حقیقت و مسئولیّتی است که در قبال آن بر عهده دارد. وقتی از واقعهای سخن میگوییم امّا فاعل آن را حذف میکنیم، وقتی از خصومتی پرده برمیداریم امّا خصومتکننده را در پشت واژههای مبهمی چون «برخی»، «عدهای» و «کسانی» پنهان میکنیم، آیا حقیقت را بیان کردهایم یا صرفا سایهای از حقیقت را به مخاطب نشان دادهایم؟ و اگر قرار باشد که همواره از نام بردن بگریزیم، چگونه میتوان از انسانها انتظار داشت که مسئولیّت گفتار و کردار خویش را بپذیرند؟ به باور من، یکی از موانع بزرگ تحوّل اخلاقی در جامعه ایرانیان، همین عادت دیرپا به سخن گفتن در لفافه است؛ عادتی که گاه چنان در فرهنگ ما ریشه دوانده که حتّا صداقت نیز ناچار میشود برای عبور از میان مناسبات اجتماعی، جامهای از تعارف، کنایه و ابهام بر تن کند. ما از اخلاق سخن میگوییم، امّا آیا اخلاقی که در آن حقیقت باید دائما بی نام و بی مصداق باقی بماند، میتواند حقیقتا اخلاقی زنده و مسئول باشد؟ آیا میتوان با پنهان کردن مصادیق، اخلاق پوسیده و چندچهرهای را که در روابط انسانی رواج یافته دگرگون کرد؟ به گمان من، نه؛ زیرا اخلاق اجتماعی با سخنرانی و اندرز تغییر نمیکند؛ بلکه در لحظهای دگرگون میشود که انسان حاضر شود در رفتار واقعی خود مسئولیّت حقیقت را بپذیرد. البته صراحت را نیز نباید با بی پروایی و بی اخلاقی یکی دانست؛ چه بسیار کسانی که به نام صراحت، زبان را به وسیلهای برای تحقیر، انتقام و تخریب دیگری تبدیل میکنند. صراحتِ اخلاقی آن نیست که هر چه به ذهن آمد بی محابا بر زبان آوریم؛ صراحت اخلاقی آن است که حقیقت را روشن بگوییم، امّا در آن دروغ، اغراق، تهمت و غرض شخصی وارد نکنیم؛ نام ببریم، امّا برای رسوا کردن نام نبریم؛ مخالفت کنیم، امّا از دشمنسازی بپرهیزیم؛ نقد کنیم، امّا نقد را به انتقام بدل نسازیم. انسان میتواند به روشنی بگوید: «فلان دوست من، شخصی به نام ایکس یا ایپسیلون، چنین سخنی گفته است» و سپس توضیح دهد که این سخن از چه جهت نادرست یا ناعادلانه است. چنین نام بردنی، اگر با غرض و مرض همراه نباشد، نه نشانه خصومت؛ بلکه میتواند نشانه احترام به حقیقت باشد؛ زیرا وقتی که سخن به شخصی مشخص نسبت داده میشود، او نیز امکان پاسخگویی پیدا میکند و گفت و گو از فضای مبهمِ شایعه و داوریهای بی نام خارج میشود. اختلاف نظر نیز به خودی خود نه دشمنی است و نه خصومت؛ بلکه اساسا هیچ جامعه زندهای بدون اختلاف نظر نمیتواند وجود داشته باشد. مسئله آنجاست که چرا ما گاه به جای نقد اندیشه، صاحب اندیشه را هدف قرار میدهیم؟ چرا هنگامی که با نظر کسی مخالفیم، به جای آنکه دلایل مخالفت خود را عرضه کنیم، شخصیّت او را لکه دار میکنیم؟ اگر کسی مدّعی عقلانیّت و اخلاق است، باید بتواند صمیمانه و شفاف توضیح دهد که با چه چیزی مخالف است و مخالفتش بر کدام دلیل متقن و مستدل استوار است؛ زیرا مخالفتی که دلیل ندارد، بیش از آنکه نقد باشد، فقط واکنش است، و خصومتی که حاضر نیست خود را در معرض توضیح و استدلال قرار دهد، ناگزیر پرسشهای دیگری را برمیانگیزد. انسان البته حقّ ندارد بدون دلیل، نیّات پنهان دیگران را به آنان نسبت دهد؛ امّا رفتار انسانها گاهی خودش به اندازهای سخن میگوید که نمیتوان از کنار آن بی اعتنا گذشت. وقتی کسی بدون دلیل روشن با دیگری خصومت میکند، باید پرسید چه چیزی در پس خصومت نهفته است؛ ترس، رقابت، حسادت، تعصّب، منفعت یا ناتوانی از تحمّل حضور و استقلال دیگری؟ پاسخ هر چه که باشد، یک واقعیّت همچنان پابرجاست: خصومت بی دلیل، بیش از آنکه در باره کسی که مورد خصومت قرار گرفته سخن بگوید، در باره ساختار اخلاقی و روانیِ خصومتکننده چیزی آشکار میکند. شاید یکی از دردناکترین تناقضهای اخلاقی انسان همین باشد که در باره حقیقت بسیار سخن میگوید، امّا هنگامی که حقیقت با منافع، تعلّقات، دوستیها یا رقابتهای او در تعارض قرار میگیرد، ناگهان زبانش محتاط، حافظهاش گزینشی و اخلاقش مصلحتاندیش میشود. چه بسیار کسانی که در گفتار، خود را اخلاقمدار، صمیمی، حقیقتجو و انساندوست معرفی میکنند، امّا در عرصه عمل، هنگامی که پای رقیب یا مخالفی در میان میآید، همان اصولی را که ستایش میکردند کنار میگذارند. پس پرسش اساسی این نیست که ما در باره اخلاق چه میگوییم؛ پرسش این است که هنگامی که اخلاق برای ما هزینه دارد، با آن چه میکنیم؟ آیا هنوز به آن وفادار میمانیم یا اخلاق را تا جایی میخواهیم که مزاحم منافع و مناسبات ما نباشد؟ شاید تفاوت میان «ادّعای اخلاق» و «حقیقت اخلاق» دقیقا در همین نقطه آشکار میشود؛ در لحظهای که انسان ناچار است میان حقیقت و مصلحت یکی را برگزیند. اخلاق حقیقی شاید از همان جایی آغاز شود که انسان حاضر باشد به خاطر حقیقت، آسودگیِ مصلحت را از دست بدهد و مسئولیّت سخن خود را بپذیرد. بنابر این، آنچه که جامعه به آن نیازمند است نه صراحتی خشن و بی مهار؛ بلکه شجاعت اخلاقی است؛ شجاعتِ گفتن حقیقت بدون افزودن دروغ به آن، نام بردن بدون تهمت زدن، مخالفت کردن بدون تحقیر، نقد کردن بدون انتقام و سخن گفتن به گونهای که گوینده حاضر باشد فردای همان روز نیز در برابر سخن خویش بایستد. جامعهای که در آن، همه از صمیمیت و اخلاق سخن میگویند امّا از گفت و گوی صریح و مسئولانه میگریزند، شاید بیش از آنکه با فقدان زبان اخلاق مواجه باشد، با فقدان حقیقت اخلاق مواجه است؛ زیرا گاه صورت اخلاق باقی میماند، امّا روح آن از میان میرود. در چنین وضعی، تعارف جای صداقت را میگیرد، ملاحظه جای انصاف را، سکوت جای مسئولیّت را و خصومت پنهان جای گفت و گوی آشکار را و شاید یکی از بنیانیترین پرسشهایی که باید از خود بپرسیم همین باشد: آیا ما حقیقت را واقعا میخواهیم، یا تنها آن مقدار از حقیقت را میخواهیم که تصویر مطلوب ما از خودمان، دوستانمان، مناسباتمان و منافعمان را برهم نزند؟ اگر حقیقت را واقعا میخواهیم، باید بتوانیم آن را در روشنایی بیان کنیم؛ با نام، با دلیل، با انصاف و بیکینه؛ زیرا حقیقتی که برای حفظ مصلحتها دائما بی نام، بی مصداق و در لفافه بیان شود، به تدریج چنان از واقعیّت فاصله میگیرد که سرانجام چیزی جز نامی از حقیقت باقی نمیماند. شاید اوج اخلاقی انسان نیز درست در همین نقطه سنجیده شود: نه در اینکه در باره اخلاق چه اندازه سخن میگوید؛ بلکه در اینکه در مواجهه با مخالف، رقیب و حتی دشمن خود، تا چه اندازه میتواند همچنان صادق، منصف و مسئول باقی بماند و شاید جامعه نیز زمانی امکان دگرگونی پیدا کند که انسانها بیاموزند حقیقت را نه برای چیره شدن بر دیگری؛ بلکه برای رهایی خویش و دیگری از دروغ، ابهام و ریا بجویند؛ زیرا غایتِ صراحت، شکست دادن انسانها نیست؛ بلکه آشکار کردن حقیقت است، و غایتِ اخلاق نیز حفظ ظاهر مناسبات نیست؛ بلکه ساختن انسانی است که بتواند در خلوت و در حضور دیگران، میان آنچه که میگوید و آنچه که حقیقتا هست، فاصلهای اساسی نگذارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
گفتن حقیقت و پرهیز از مصلحت بازیهای سعدیگونه!
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از هزارتوی ماچوپیچویی دوستان و آشنایان و رفقا و بعضیها و تعدادی و عده ای گمنانها؛ ولی همه کاره خیر و شرّ!
به گمان من، آقای «آشوری» هنوز در سخن گفتن ملاحظه میکند و بخشی از حقیقت را همچنان در پردهای از ابهام و لفافه نگاه میدارد؛ گویی هنوز خود را ملزم میداند که حرمت اشخاص یا ملاحظات مناسباتی را بر صراحتِ حقیقت مقدم بدارد. حال آنکه ایشان دیگر در سنی و در موقعیّتی نیستند که ضرورت داشته باشد حقیقت را به مصلحتِ این و آن تعدیل کنند یا برای حفظ خاطر مبادا مکدّر شده اشخاص، بخشی از واقعیّت را ناگفته بگذارند. شاید در چنین مرحلهای از زندگی، بزرگترین ملاحظهای که انسان باید داشته باشد نه ملاحظه اشخاص؛ بلکه ملاحظه حقیقت است؛ زیرا آدمی هر چه بیشتر زندگی میکند، بیش از آنکه به حفظ روابط محتاج باشد، به صداقت با خویشتن و مسئولیّت در برابر آنچه که دیده و تجربه کرده است نیازمند میشود. به نظر من بهتر بود ایشان بی پرده نام کسانی را که آرزوی مرگ او را داشتهاند بر زبان میآوردند و همچنین نام آنانی را که قرار بود نشریهای به پاس و گرامیداشت ایشان منتشر کنند امّا در نهایت از این تصمیم منصرف شدند، آشکارا ذکر میکردند؛ زیرا مسئله صرفا این نیست که چه کسی نام برده میشود یا چه کسی نامش پوشیده میماند؛ بلکه مسئله عمیقتر، نسبت انسان با حقیقت و مسئولیّتی است که در قبال آن بر عهده دارد. وقتی از واقعهای سخن میگوییم امّا فاعل آن را حذف میکنیم، وقتی از خصومتی پرده برمیداریم امّا خصومتکننده را در پشت واژههای مبهمی چون «برخی»، «عدهای» و «کسانی» پنهان میکنیم، آیا حقیقت را بیان کردهایم یا صرفا سایهای از حقیقت را به مخاطب نشان دادهایم؟ و اگر قرار باشد که همواره از نام بردن بگریزیم، چگونه میتوان از انسانها انتظار داشت که مسئولیّت گفتار و کردار خویش را بپذیرند؟ به باور من، یکی از موانع بزرگ تحوّل اخلاقی در جامعه ایرانیان، همین عادت دیرپا به سخن گفتن در لفافه است؛ عادتی که گاه چنان در فرهنگ ما ریشه دوانده که حتّا صداقت نیز ناچار میشود برای عبور از میان مناسبات اجتماعی، جامهای از تعارف، کنایه و ابهام بر تن کند. ما از اخلاق سخن میگوییم، امّا آیا اخلاقی که در آن حقیقت باید دائما بی نام و بی مصداق باقی بماند، میتواند حقیقتا اخلاقی زنده و مسئول باشد؟ آیا میتوان با پنهان کردن مصادیق، اخلاق پوسیده و چندچهرهای را که در روابط انسانی رواج یافته دگرگون کرد؟ به گمان من، نه؛ زیرا اخلاق اجتماعی با سخنرانی و اندرز تغییر نمیکند؛ بلکه در لحظهای دگرگون میشود که انسان حاضر شود در رفتار واقعی خود مسئولیّت حقیقت را بپذیرد. البته صراحت را نیز نباید با بی پروایی و بی اخلاقی یکی دانست؛ چه بسیار کسانی که به نام صراحت، زبان را به وسیلهای برای تحقیر، انتقام و تخریب دیگری تبدیل میکنند. صراحتِ اخلاقی آن نیست که هر چه به ذهن آمد بی محابا بر زبان آوریم؛ صراحت اخلاقی آن است که حقیقت را روشن بگوییم، امّا در آن دروغ، اغراق، تهمت و غرض شخصی وارد نکنیم؛ نام ببریم، امّا برای رسوا کردن نام نبریم؛ مخالفت کنیم، امّا از دشمنسازی بپرهیزیم؛ نقد کنیم، امّا نقد را به انتقام بدل نسازیم. انسان میتواند به روشنی بگوید: «فلان دوست من، شخصی به نام ایکس یا ایپسیلون، چنین سخنی گفته است» و سپس توضیح دهد که این سخن از چه جهت نادرست یا ناعادلانه است. چنین نام بردنی، اگر با غرض و مرض همراه نباشد، نه نشانه خصومت؛ بلکه میتواند نشانه احترام به حقیقت باشد؛ زیرا وقتی که سخن به شخصی مشخص نسبت داده میشود، او نیز امکان پاسخگویی پیدا میکند و گفت و گو از فضای مبهمِ شایعه و داوریهای بی نام خارج میشود. اختلاف نظر نیز به خودی خود نه دشمنی است و نه خصومت؛ بلکه اساسا هیچ جامعه زندهای بدون اختلاف نظر نمیتواند وجود داشته باشد. مسئله آنجاست که چرا ما گاه به جای نقد اندیشه، صاحب اندیشه را هدف قرار میدهیم؟ چرا هنگامی که با نظر کسی مخالفیم، به جای آنکه دلایل مخالفت خود را عرضه کنیم، شخصیّت او را لکه دار میکنیم؟ اگر کسی مدّعی عقلانیّت و اخلاق است، باید بتواند صمیمانه و شفاف توضیح دهد که با چه چیزی مخالف است و مخالفتش بر کدام دلیل متقن و مستدل استوار است؛ زیرا مخالفتی که دلیل ندارد، بیش از آنکه نقد باشد، فقط واکنش است، و خصومتی که حاضر نیست خود را در معرض توضیح و استدلال قرار دهد، ناگزیر پرسشهای دیگری را برمیانگیزد. انسان البته حقّ ندارد بدون دلیل، نیّات پنهان دیگران را به آنان نسبت دهد؛ امّا رفتار انسانها گاهی خودش به اندازهای سخن میگوید که نمیتوان از کنار آن بی اعتنا گذشت. وقتی کسی بدون دلیل روشن با دیگری خصومت میکند، باید پرسید چه چیزی در پس خصومت نهفته است؛ ترس، رقابت، حسادت، تعصّب، منفعت یا ناتوانی از تحمّل حضور و استقلال دیگری؟ پاسخ هر چه که باشد، یک واقعیّت همچنان پابرجاست: خصومت بی دلیل، بیش از آنکه در باره کسی که مورد خصومت قرار گرفته سخن بگوید، در باره ساختار اخلاقی و روانیِ خصومتکننده چیزی آشکار میکند. شاید یکی از دردناکترین تناقضهای اخلاقی انسان همین باشد که در باره حقیقت بسیار سخن میگوید، امّا هنگامی که حقیقت با منافع، تعلّقات، دوستیها یا رقابتهای او در تعارض قرار میگیرد، ناگهان زبانش محتاط، حافظهاش گزینشی و اخلاقش مصلحتاندیش میشود. چه بسیار کسانی که در گفتار، خود را اخلاقمدار، صمیمی، حقیقتجو و انساندوست معرفی میکنند، امّا در عرصه عمل، هنگامی که پای رقیب یا مخالفی در میان میآید، همان اصولی را که ستایش میکردند کنار میگذارند. پس پرسش اساسی این نیست که ما در باره اخلاق چه میگوییم؛ پرسش این است که هنگامی که اخلاق برای ما هزینه دارد، با آن چه میکنیم؟ آیا هنوز به آن وفادار میمانیم یا اخلاق را تا جایی میخواهیم که مزاحم منافع و مناسبات ما نباشد؟ شاید تفاوت میان «ادّعای اخلاق» و «حقیقت اخلاق» دقیقا در همین نقطه آشکار میشود؛ در لحظهای که انسان ناچار است میان حقیقت و مصلحت یکی را برگزیند. اخلاق حقیقی شاید از همان جایی آغاز شود که انسان حاضر باشد به خاطر حقیقت، آسودگیِ مصلحت را از دست بدهد و مسئولیّت سخن خود را بپذیرد. بنابر این، آنچه که جامعه به آن نیازمند است نه صراحتی خشن و بی مهار؛ بلکه شجاعت اخلاقی است؛ شجاعتِ گفتن حقیقت بدون افزودن دروغ به آن، نام بردن بدون تهمت زدن، مخالفت کردن بدون تحقیر، نقد کردن بدون انتقام و سخن گفتن به گونهای که گوینده حاضر باشد فردای همان روز نیز در برابر سخن خویش بایستد. جامعهای که در آن، همه از صمیمیت و اخلاق سخن میگویند امّا از گفت و گوی صریح و مسئولانه میگریزند، شاید بیش از آنکه با فقدان زبان اخلاق مواجه باشد، با فقدان حقیقت اخلاق مواجه است؛ زیرا گاه صورت اخلاق باقی میماند، امّا روح آن از میان میرود. در چنین وضعی، تعارف جای صداقت را میگیرد، ملاحظه جای انصاف را، سکوت جای مسئولیّت را و خصومت پنهان جای گفت و گوی آشکار را و شاید یکی از بنیانیترین پرسشهایی که باید از خود بپرسیم همین باشد: آیا ما حقیقت را واقعا میخواهیم، یا تنها آن مقدار از حقیقت را میخواهیم که تصویر مطلوب ما از خودمان، دوستانمان، مناسباتمان و منافعمان را برهم نزند؟ اگر حقیقت را واقعا میخواهیم، باید بتوانیم آن را در روشنایی بیان کنیم؛ با نام، با دلیل، با انصاف و بیکینه؛ زیرا حقیقتی که برای حفظ مصلحتها دائما بی نام، بی مصداق و در لفافه بیان شود، به تدریج چنان از واقعیّت فاصله میگیرد که سرانجام چیزی جز نامی از حقیقت باقی نمیماند. شاید اوج اخلاقی انسان نیز درست در همین نقطه سنجیده شود: نه در اینکه در باره اخلاق چه اندازه سخن میگوید؛ بلکه در اینکه در مواجهه با مخالف، رقیب و حتی دشمن خود، تا چه اندازه میتواند همچنان صادق، منصف و مسئول باقی بماند و شاید جامعه نیز زمانی امکان دگرگونی پیدا کند که انسانها بیاموزند حقیقت را نه برای چیره شدن بر دیگری؛ بلکه برای رهایی خویش و دیگری از دروغ، ابهام و ریا بجویند؛ زیرا غایتِ صراحت، شکست دادن انسانها نیست؛ بلکه آشکار کردن حقیقت است، و غایتِ اخلاق نیز حفظ ظاهر مناسبات نیست؛ بلکه ساختن انسانی است که بتواند در خلوت و در حضور دیگران، میان آنچه که میگوید و آنچه که حقیقتا هست، فاصلهای اساسی نگذارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان