تاریخ نگارش:01/08/2026 برابر با دهم مُرداد ماه سال 2585 شاهنشاهی
از نغمه های دلاویز و خویشکاریهای زنخدایانِ ایرانی
[در پایورزی و نبرد خستگی ناپذیر برای عزل و خلع سفّاکان الهی که قوّه قضاوت آنها فقط چوبه های دار است]
[ .....فلسفه در بنیانهای خویش بر حقایقی بدیهی و خودآشکار استوار نیست. برعکس، اصول بنیانی آن، تاریکترین، نامعیّن ترین و مناقشه برانگیزترین موضوعات هستند. توافق و همنظری تنها در جایی پدید میآید که سخن از کاربردِ مشخّص و عینیِ اصول در میان باشد. امّا هنگامی که مسئله بر سرِ چشمپوشی از نکات خاصِّ کاربرد و جدا کردنِ اصول از پیوندشان با تجربه است؛ یعنی زمانی که بخواهیم آنها را در نهایتِ انتزاع و به صورتِ ناب، صورتبندی کنیم، راهِ جوینده در ظلمتِ متافیزیکی گم میشود؛ مگر اینکه پیشاپیش، نورِ مصنوعِی روش، مسیر او را روشن کرده باشد.]
[Die sokratische Methode – Leonard Nelson (1882 – 1927) – Öffentliches Leben Verlag – Göttingen - 1931 – S. 33]
چه بر سر ما ایرانیان رفت که فرش زیبای همبستگیمان، آن میراث پیچیده و ظریف که نسلهای بی شمار با رنج، تجربه، فرهنگ و خاطره بافته بودند، چنین وحشیانه صدمه دید و تار و پودش از یکدیگر گسسته شد؟. چگونه ممکن است ملّتی با پیشینهای چند هزار ساله، با زبانی مشترک، خاطرهای تاریخی و فرهنگی عمیق و گسترده و تجربهای طولانی از زیستن در کنار یکدیگر، به مرحلهای برسد که انسانها نه همچون صاحبان یک سرنوشت مشترک؛ بلکه همچون گروههایی بیگانه و گاه دشمن در برابر یکدیگر قرار گیرند؟. آیا بزرگترین خطر برای یک ملّت، از دست دادن بخشی از خاک است یا از دست دادن معنای مشترکی که انسانها را در کنار یکدیگر نگاه میدارد؟. آیا ممکن است که کشوری از نظر جغرافیایی یکپارچه باقی بماند، امّا در سطح روحی، اخلاقی و پیوندهای انسانی دچار نوعی تجزیه عمیق شود؟. اگر مرزهای یک سرزمین حفظ شوند، امّا اعتماد، همدلی، گفت و گو و احساس تعلّق مشترک میان مردمان آن فرو بریزد، آیا آن سرزمین واقعا از فروپاشی مصون مانده است؟.
چرا با سیطره یابی ولایت فقاهتی، یکپارچگی ایران حفظ شد، امّا همبستگی ایرانیان به شدّت تجزیه و از هم گسست؟. چه کسانی مُسبّب «تجزیه همبستگی ایران» شدند؟. آیا آنانی که ایرانیان را به مسلمان شیعی و سنّی و شافعی و حنبلی و ایزدی و مسیحی و زرتشتی و کلیمی و بهایی و کمونیست و بابی و امثالهم تقسیم کردند، عاملان اصلی «تجزیه مردمان ایران» بودند یا اینکه مردمان ایران خودشان خاک مساعدی بودند که عاملان تجزیه را بار آوردند؟. آیا سرزمینی که مردمانش پس از هزاران سال در کنار یکدیگر بودن و زیستن برغم تمام مصائب و فلاکتها و زخمها و رنجها و دردها و ویرانیها و ستمها و صدمات شدید معنوی و مادّی که بر آنان آوار و حادث شدند؛ ولی هیچگاه نلرزیدند و از پا در نیامدند، میتوانند در تجزیه ای که محصول حکومتگرانی ناحقّ و عقیدتی و خاصم تاریخ و فرهنگ ایرانیان است، هنوز به بقای همبستگی خویش امیدوار باشند؟. چه بر سر ایرانیان رفته است که ملعبه و آلت دست حکومتگران نالایق شده اند و علیه میهن و تاریخ و فرهنگ و همنوعان خود برخاسته اند؟. چرا ما همبستگی هزاران ساله خود را فدا و قربانی عقایدی سخیف و بی ارج و مایه کرده ایم و از این راه، میهن را به صحرای خشک تبدیل کرده و زندگی و جان را به حضیض ذلالت و حقارت محکوم و مجبور کرده ایم؟. چه تعدادی از نسلهای جوان ایرانی باید بر بالای چوبه های دار، آویخته شوند تا ما سبکباران ساحلها بفهمیم که آنچه ایران را حفظ میکند، نه مطیع عقاید شدن و تسلیم حاکمان نالایق بودن و نابود کردن زندگی و جانستانی؛ بلکه میهندوستی و مردمدوستی و نگاهبانی از جان و زندگیست که اولویّت و ارجحیّت دارند.
تاریخ معاصر ایران، ما را با پرسشی دشوار و بنیانی روبرو میکند. چه نیروهایی موجب شدند که پیوندهای دیرینه اجتماعی و فرهنگی ایرانیان چنین دلخراش صدمه پذیر شوند؟. آیا نظامهای سیاسی - ایدئولوژیک که انسانها را بر اساس عقیده، مذهب، جهانبینی و تعلّقات عقیدتی و مرام و مسلکی به گروههای جدا از هم تقسیم کردند، عامل اصلی گسست پیوندها بودند؟ یا باید با شجاعت بیشتری به درون خود بنگریم و بپرسیم که چه زمینههای فرهنگی و تاریخی باعث شدند تا چنین ساختارهایی امکان ظهور و استمرار پیدا کنند؟. هیچ قدرت مخرّب و ویرانگرانه ای در خلأ پدید نمیآید. حکومتها، حتّا سرکوبگرترین آنها همچون «ولایت فقاهتی»، از بسترهای تاریخی و اجتماعی و فرهنگی خاصّی برمیخیزند. اگر جامعهای در طول تاریخ خود، فرصت کافی برای رشد تفکّر انتقادی، فردیّت، مدارا، قانونمداری و پذیرش دیگری نیافته باشد، همواره در معرض آن خواهد بود که قدرتهای مطلقگرا دوباره بازتولید شوند. بنابر این، نقد استبداد بدون نقد گستره هایی که استبداد را ممکن میکنند، ناتمام خواهد بود.
ولی این حقیقت دلخراش، از مسئولیّت حکومتهای ایدئولوژیک/مذهبی در ایجاد شکافهای عمیق اجتماعی نمیکاهد. هنگامی که قدرت سیاسی، خود را مالک حقیقت مطلق و الهی بداند، هنگامی که یک تفسیر خاصّ از دین ایمانخواه، تاریخ یا جهان را معیار ارزش انسانها قرار دهد، جامعه به تدریج از حالت باهمزیستی خارج میشود و به میدان طبقه بندی، حذف و دشمنسازی تبدیل میشود. خطرناکترین لحظه در تاریخ یک ملّت، زمانی است که انسانها پیش از آنکه یکدیگر را در مقامِ انسان ببینند، آنان را با برچسبهای عقیدتی، مذهبی یا سیاسی تعریف کنند. امّا باید پرسید که چرا انسانها اجازه میدهند تا چنین تقسیم بندیهایی بر سرنوشت آنان مسلّط شود؟. چرا گاهی تعلّقات عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی، جای پیوندهای انسانی را میگیرند؟. چرا انسان ممکن است به نام حقیقتی ذهنی، علیه دیگری که همان خاک، همان تاریخ و همان سرنوشت را با او شریک است، موضع خصمانه بگیرد؟. آیا بزرگترین شکست یک جامعه، شکست در برابر یک حکومت قهّار است یا شکست در برابر وسوسه نفی انسانیّت دیگری؟.
ایران، پیش از آنکه یک مفهوم سیاسی باشد، یک تجربه تاریخی و فرهنگی است. تجربهای که در طول قرنها با زبان، ادبیّات، هنر، اندیشه و خاطره جمعی ساخته شده است. ایران نمیتواند و نباید در انحصار هیچ مذهب، ایدئولوژی، حزب، قوم یا قرائت خاصّی قرار گیرد. هیچ گروهی نمیتواند و نباید خود را مالک مطلق ایران بداند؛ زیرا ایران متعلّق به همه کسانی است که در ساختن تجربه تاریخی و فرهنگی سهم داشتهاند و دارند. امّا در همین نقطه باید پرسشی انتقادی را نیز متوجّه خود کنیم. آیا ما ایرانیان، تنها قربانی نیروهای بیرونی و ساختارهای سیاسی بودهایم، یا خود نیز در بازتولید برخی از بحرانها سهم داشتهایم؟. آیا ما همیشه برای آزادی، دادگزاری و کرامت انسانی مبارزه کردهایم، یا گاهی تنها زمانی علیه استبداد شوریدهایم که خودمان در جای قربانی قرار گرفتهایم؟. آیا حاضر شدهایم همانقدر که قدرت سیاسی را نقد میکنیم، مرام اطاعت، تقدّسسازی، حذف مخالف و دشمن پنداری را نیز در خود نقد کنیم؟.
تجزیه واقعی یک ملّت، زمانی آغاز میشود که انسانها دیگر نتوانند رنج یکدیگر را رنج خود بدانند. منظورم زمانیست که مرگ دیگری فقط به دلیل تفاوت عقیده یا هویّت او بی اهمیّت تلقی شود. زمانی که انسان، پیش از آنکه همنوع باشد، به عنوان ابزار یک ایدئولوژی دیده شود. از این منظر، شاید تلخترین نوع تجزیه، نه جدا شدن اقلیمها؛ بلکه جدا شدن قلبها و ذهنها از یکدیگر باشد. نسلهای بسیاری در ایران، هزینه سنگینی برای نزاعهای سیاسی، عقیدتی و قدرت طلبانه پرداختهاند. جوانانی که زندگیشان میتوانست صرف آفرینندگی، دانش، هنر و ساختن آینده شود، در چرخههای خشونت، سرکوب و دشمنی و اعدام و تجاوز گرفتار شدهاند. امّا پرسش کلیدی اینست که چند نسل دیگر باید قربانی شوند تا انسان ایرانی؛ به ویژه کنشگر سیاسی و اجتماعی دریابد که هیچ آرمانی، هیچ عقیدهای و هیچ نظام سیاسی، ارزش نابودی کرامت انسان را ندارد؟.
امروز و آینده، زمانی آغاز میشود که انسان ایرانی بپذیرد هیچ حقیقتی بدون آزادی اندیشیدن انتقادی، هیچ هویّتی بدون پذیرش دیگری و هیچ میهنی بدون احترام به زندگی انسانها و نگاهبانی از جان و ارجمندی معنا ندارد. شاید بزرگترین احتیاج ایران امروز، بیش از هر چیز، نوعی بلوغ و فرزانگی در فهم شرایط تاریخی باشد؛ یعنی بلوغی که در آن، ایرانیان دریابند ایران، بزرگتر از همه اختلافات مذهبی، سیاسی و ایدئولوژیک است. ایران نه فقط خاک میهن؛ بلکه یک مسئولیّت اخلاقی است. مسئولیّتی در برابر انسانهایی که در آن زیستهاند و میزییند، رنج کشیدهاند و امید بستهاند. آیا ما آمادهایم که ایران را نه به عنوان میدان نبرد عقاید؛ بلکه به عنوان خانه مشترک انسانهایی متفاوت امّا برابر در برابر قانون و هنجارهای اجتماعی ببینیم؟. آیا میتوانیم روزی به مرحلهای برسیم که حفظ زندگی، آزادی و کرامت انسان، بر هر پرچم، هر مرام و هر ایدئولوژی مقدّم باشد؟؛ زیرا آنچه که ملّتها را زنده نگاه میدارد، قدرتِ تحمیل نیست؛ بلکه تواناییِ باهمزیستی است. آنچه که تاریخ را میسازد، ظفریابی یک گروه بر گروه دیگر نیست؛ بلکه لحظهای است که انسانها دوباره یکدیگر را پیدا میکنند.
1- زرّادخانه های جنسی
خشم، نفرت، عصبانیّت و هر آنچه که انسان را از گستره رفتار، گفتار و کردارِ فرهنگیده و آداب نزاکت بیرون میراند، در ذات خودش مسئله اصلی نیست؛ زیرا هیچ انسانی از قلمرو عواطف برکنار نیست و هیچ جامعهای نیز از تجربه خشم تهی نبوده است. آنچه که مسئله را به بحران بغرنجزا بدل میکند، لحظهایست که خشم، توان اندیشیدن را از انسان سلب میکند و زبان را از جای آفرینندگی و تفهیم، به ابزار ویرانگری و تحقیر فرو میکاهد. در آن لحظه، زبان دیگر حامل معنا نیست؛ بلکه حامل انرژی گسیخته است؛ یعنی انرژیی که نه برای فهمیدن؛ بلکه برای زخمی کردن به کار گرفته میشود. از همینجا، هرزهدرایی و دشنامگویی نه صرفا به عنوان یک انحراف اخلاقی و کاراکتری؛ بلکه بهمثابه نشانهای از فروپاشی نسبت انسان با زبان، رخ مینماید. آنچه که در این دگردیسی بیش از هر چیز آشکار میشود، شدّت خشم نیست؛ بلکه جامهای است که خشم برای تجسّد خویش برمیگزیند. هر جامعهای خشم خود را با واژگان و زبانزدهای ویژهای بیان میکند و همان واژگان، بی آنکه انسان بداند، ژرفترین لایههای فرهنگ آن جامعه را آشکار میسازند. از این منظر، فراوانی کاربرد ارگانهای جنسی، به ویژه ارگانهای جنسی زنان، در زبان دشنام، حادثهای تصادفی یا فقط زبانی نیست؛ بلکه رخدادی فرهنگی است که باید آن را فهمید، نه اینکه فقط محکوم کرد. زبان، هرگز بی دلیل، واژهای را به ابزاری برای تحقیر بدل نمیکند. هر واژهای که به دشنام تبدیل میشود، پیشتر در ساختار ارزشهای یک جامعه، جایی نمادین یافته است.
فقط نباید پرسید که چرا انسانها دشنام میدهند؛ بلکه باید در این باره تامّل کرد و پرسید که چرا ارگانهای جنسی و بیش از همه، ارگانهای جنسی زنان، به زبان غالبِ تحقیر بدل شدهاند. مگر ارگانهای جنسی، چه حقیقتی در خودشان نهفته دارند که انسان، هنگام ناتوانی از استدلال و بُرهان منطقی، به آنها پناه میبرد؟. آیا در خودِ ارگانهای جنسی، چیزی شنیع و چندشآور پنهان است؟ یا آنچه که شنیع است، ذهنیّتی است که طبیعی ترین بخش وجود انسان را به نماد تحقیر تبدیل کرده است؟. اگر ارگانهای جنسی، سرچشمه استمرار زندگی و شادخواریهای گیتایی-کیهانی و زایش انسان هستند، چگونه همان سرچشمه ها، در زبان ما به ابزار نفی و تحقیر انسان بدل شده اند؟. این تناقض را نباید در طبیعت بدن جُست؛ بلکه باید آن را در آلودگیهای فرهنگی تفحّص کرد که هنوز میان بدن و کرامت و ارجمندی انسان تمایز نگذاشته است. به همین دلیل تاکید باید کرد که دشنامهای جنسی بیش از آنکه حقیقتی را در باره قربانی یا متّهم بیان کنند، حقیقتی رسوا را در باره گوینده و گستره ای آشکار میکنند که او در آن زیست میکند. انسان، هنگامی که از اقناع و تفهیم استدلالی دیگری ناتوان میشود، به تحقیر او روی میآورد و هنگامی که از آفرینش معنا بازمیماند، به ویران کردن معنا پناه میبرد. این، قانون نانوشته همه زبانهای فروپاشیده است. خشونت زبانی، ادامه خشونتی است که تنها ابزار خود را تغییر داده است؛ زیرا هر کجا که اندیشه از حرکت بازمیایستد، خشونت لفظی آغاز به سخن گفتن میکند.
جامعهای که افراد آن - فارغ از آنکه حقّ با چه کسی باشد - به جای اندیشیدن انتقادی در باره مُعضلات، فجایع و فلاکتهای جامعه خویش، دشنام را جانشین استدلال میکنند، پیش از آنکه زیر آوار ناسزاها مدفون شود، در حقیقت در باتلاق فروپاشی خویش به مثابه جامعهای انسانی غرق شده است؛ زیرا سقوط تمدّن، از ویرانی ساختمانها آغاز نمیشود؛ بلکه از ویرانی زبان آغاز میشود. هر گاه که زبان، توان گفت و شنود را از دست بدهد و فقط قدرتِ حذف دیگری را بازتاب دهد، جامعه نیز به همان اندازه از امکان زیستن انسانی محروم میشود. با اینهمه، نباید در دام این پندار افتاد که دشنام، علّت فروپاشی جامعه است. دشنام، علّت نیست؛ بلکه نشانه است همانگونه که تب، علّت بیماری نیست؛ بلکه نشانه آن است. فحّاشی نیز نشانگر بیماری عمیقتری است که در جان فرهنگ ریشه دوانده است. بیماری آنجاست که انسان دیگر به اثرگذاری استدلال، یقین ندارد و میپندارد که تحقیر، جای اقناع را گرفته است. آنگاه زبان، از خانه حقیقت به سنگر انتقامگیری تبدیل میشود. اگر دشنام میتوانست مسائل بشر را حل کند، تاریخ تمدّن بشری، چیزی جز تاریخ ناسزاگویی نبود. در آن صورت، نه فلسفه ضرورتی داشت، نه دانش، نه حقوق، نه اخلاق و نه هنر. همه این کوششهای چند هزار ساله بشر، برای آن بودهاند که انسان، به جای حذف دیگری، راه فهمیدن روح و روان او را بیابد. دشنام، هرگز هیچ مسئلهای را حل نکرده است؛ بلکه تنها ناتوانی انسان را در حل مسئله آشکار و رسوا کرده است.
از این لحاظ، باید از خود پرسید که بر ما ایرانیان چه گذشته است که ناسزا، در بسیاری از عرصهها، از استدلال نافذتر جلوه میکند؟. چه برآیندهای تاریخی، فرهنگی و سیاسی، ما را به جایی رساندهاند که زبان تحقیر، آسانتر از زبان تفکّر بر لبانمان جاری میشود؟. حکومت فقاهتی، با دهه ها سرکوب، تکفیر، حذف، تحقیر و نابود کردن امکان گفت و گوی آزاد، بی تردید سهمی سنگین در انحطاط زبانی بر عهده دارد؛ زیرا قدرت سیاسی، فقط بر نهادها حکومت نمیکند؛ بلکه بر زبان نیز حکومت میکند. زبانی که سالیان دراز با تکفیر، تهمت، توهین و حذف، خو گرفته باشد، به تدریج همان سبک و سیاق را در مناسبات روزمره خود نیز بازتولید میکند. امّا همه حقیقت در اینجا پایان نمییابد؛ زیرا هیچ قدرتی، هر اندازه فراگیر نیز باشد، نمیتواند مسئولیّت اخلاقی انسان را به تمامی از بین ببرد. اگر ما نیز همان زبان تحقیر را تکرار کنیم که از آن رنج بردهایم، آنگاه قربانی، بی آنکه بداند، زبانِ ستمگر را به میراث برده است. مسئله اساسی نه خشم است، نه حتّا دشنام؛ بلکه نسبت انسان با زبان است. زبان، صرفا ابزار انتقال معنا نیست؛ صورتِ حضور انسان در جهان است. هر واژهای که به جای روشن کردن حقیقت، تنها برای تحقیر دیگری به کار گرفته شود، در همان حال، بخشی از امکان اندیشیدن را نیز نابود میکند. دفاع از زبان، دفاع از ادب یا نزاکت صرف نیست؛ بلکه دفاع از امکان انسان بودن است. شاید به همین دلیل باشد که نخستین گام در راه رهایی هر جامعه، نه تغییر واژگان؛ بلکه بازگرداندن اندیشیدن به زبان است. تا زمانی که زبان، میدان انتقام باشد، آزادی نیز جز نامی تهی نخواهد بود. آزادی، پیش از آنکه در نهادهای سیاسی تحقّق یابد، در کیفیّت سخن گفتن انسانها با یکدیگر زاده میشود همانگونه که استبداد نیز، پیش از آنکه در حکومتها مستقر شود، در زبان انسانها لانه میکند. هر جامعهای که زبان خود را از سلطه تحقیر و ابتذال نرهاند، دیر یا زود، انسانیّت خویش را نیز از دست خواهد داد؛ زیرا سرنوشت هر تمدّنی را، پیش از هر چیز، کیفیّت زبان آن رقم میزند.
2- ایرانیان – اعراب – اسلامیّت – تشیّع/فراتر از تعصّب: در ستایش سنجشگری، کرامت انسان و حقیقتِ پیچیده تاریخ
بزرگترین شوربختیِ آدمی، نه نادانی او؛ بلکه ناتوانی او در تمییز ندادن تفاوتها و تضادها و ناهمسانیهای هستی است. انسانی که از نیروی تشخیص و سنجشگری بی بهره باشد، ناگزیر در زندان قالب سیاه و سفید گرفتار خواهد ماند و هرگز نخواهد توانست که حقیقت را از میانِ انبوهِ تحریفها و تقلیبها و تصنّعات و فریبهای تاریخ و ایدئولوژیها و ادیان ایمانخواه و مذاهب متنوّع بازشناسد؛ زیرا حقیقت، آنچنان که عامّه مردمان میپندارند، در یک سوی آشکار و در برابرِ باطل قرار ندارد؛ بلکه حقیقت، زاده کشاکشِ بی پایانِ نیروهای متّضاد و برآیندِ همستیزیِ روشنایی و تاریکی در ژرفای جان و جهان است. جایی که شعورِ تمییز از انسان ستانده شود، تعصّب بر تخت مینشیند و جایی که تعصّب، حکومت کند، انسانها به جای آنکه جویندگانِ حقیقت باشند، قراولان و جنگجویانِ اوهامِ خویش میشوند. انسانِ متعصّب، جهان را نه آنچنان که هست؛ بلکه آنچنان که تمایل دارد، میبیند و به همین علّت نیز، همه پیچیدگیهای هستی را به دشمنیهای سخیف و روایتهای سیاه و سفید فرو میکاهد. امّا هستی، هرگز میدانِ نبردِ فرشتگان و دیوان نبوده است؛ بلکه کارزارِ نیروهایی بوده است که در آمیزش و کشاکشِ دائمی، جهان را میآفرینند و ویران میکنند.
نخستین گام در راهِ فرزانگی، فهمیدنِ این حقیقت است که انسان، بسی فراتر از عقایدِ خویش است. هیچ انسانی را نمیتوان با دین و مذهب و ایدئولوژی و قومیّت و ملیّت و زبان و نژادش تعریف کرد؛ زیرا آدمی، پیش از آنکه حاملِ عقیدهای باشد، آفریده نیروی آفرینشگرِ هستی است. آنچه که سزاوارِ نقد و سنجش است، نه گوهرِ ارجمند انسان؛ بلکه صورتهای اندیشیدن و شیوههای زیستن و کیفیّتِ کردار و گفتارِ اوست. آنانی که نقدِ عقیده را با تحقیرِ انسان در هم میآمیزند، هنوز از آستانه اندیشیدن عبور نکرده اند. اسلامیّت را باید سنجشگری کرد همانگونه که هر دین و هر ایدئولوژی و هر دستگاهِ فکری دیگری را باید سنجید؛ امّا سنجشگری، هیچگاه به معنای دشمنی با مسلمانان و خاصّه با مردمانِ عرب نیست. اهانت به عربها، نه نشانه خردورزی؛ بلکه نشانه درماندگیِ ذهنی و گریز از فهمِ حقیقتِ تاریخ است. مردمانی که امروز به نامِ «عرب و عجم [تذکّر: عَجَم در زبان و تاریخ اعراب بدوی هرگز به معنای گنگ و لال نیست؛ بلکه به معنای تخمه خود زا و آزادمنش هست. تک بیت فردوسی در شاهنامه تا امروز به شدّت احمقانه و کژ فهمیده شده است]» در برابرِ یکدیگر صف میکشند، فراموش کردهاند که تاریخِ انسان، تاریخِ آمیزشها و پیوندها و داد و ستدهای فرهنگی است، نه تاریخِ جداییهای مطلق [عروسهای پادشاه دادگزار امپراطوری ایران؛ یعنی فریدون دادگر، همگی دختران پادشاه یَمَن هستند]. بزرگترین خطای ذهنِ تاریخیِ ما، اینست که میکوشیم برای هر رویدادی، دشمنی بیرونی بتراشیم تا از رویارویی با کاستیها و تباهیهای خویش بگریزیم. ملّتی که همه شکستهای خویش را به گردنِ بیگانگان میاندازد، در حقیقت، از شناختِ خویشتن ناتوان است. هر فروپاشی، پیش از آنکه در میدانهای جنگ رخ دهد، در جانها و اندیشه ها و ساختارهای یک جامعه آغاز میشود.
امّا حقیقتِ تاریخ را نیز نمیتوان در قالبِ روایتها و قصّه بافیها و داستانسرائیها و افسانههای قومی و برداشتهای سیاسی زندانی کرد. تاریخ، دفترِ خاطراتِ فرشتگان و دیوان نیست؛ بلکه تاریخ، سرگذشتِ تمنّاها و ترسها و قدرتها و خطاها و آرزوهای انسانهاست. هیچ قومی و ملّتی، ذاتا برتر از قومی و ملّتی دیگر نیست و هیچ زبانی، ذاتا دشمنِ زبانِ دیگر نیست. برتری و فرودستی، ساخته ذهنهای بیمار و ایدئولوژیها و مذاهب توتالیترخواه است که از انسانها، ابزارِ قدرت میسازند. زبانها، خانههای هستی انسانها هستند. هر زبان، جهانی از تجربهها و خاطرهها و رنجها و شادیهای هزاران ساله را در خویش حمل میکند. دشمنی با هر زبانی، دشمنی با بخشی از حافظه انسان است. زبانِ عربی، همانندِ زبانِ فارسی، نه زندانِ حقیقت؛ بلکه یکی از گذرگاههای رسیدن به لایههایی از تجربه تاریخی و فرهنگی مردمانِ این گستره جغرافیایی است. آنانی که به جای فهمیدنِ زبانها، به دشمنی با آنها برمیخیزند، در حقیقت، پلهای پیوندِ خویش را با گذشته و آینده ویران میکنند.
امّا همانگونه که نفرت از دیگران، نشانه بیخردی است، تقدیسِ خویشتن نیز شکلی دیگر از نادانی است. ملّتی که گذشته خویش را از نقد و سنجش مصون بداند، دیر یا زود به عبادت کردن از سایههای خویش گرفتار خواهد شد. حقیقت، نه در عبادتِ کورکورانه میراث نیاکان نهفته است و نه در دشنام دادن به دیگران؛ بلکه حقیقت، در شهامتِ پرسیدن و در تواناییِ ویران کردنِ بتهای ذهنی آشکار میشود. بزرگترین بتهای تاریخ، آنهایی نبودهاند که از سنگ و چوب ساخته شدهاند؛ بلکه آنهایی بودهاند که در ذهنِ انسانها مأوا گرفتهاند؛ یعنی بتِ نژاد، بتِ دین، بتِ قومیّت، بتِ ملّیّت و حتّّا بتِ حقیقت انحصاری. آنگاه که انسان، تصوّراتِ خویش را حقیقتِ مطلق بپندارد، فلسفه پایان میپذیرد و جزمیّت خشک آغاز میشود. فلسفیدن، نه هنرِ یقین؛ بلکه هنرِ زیستن در آتشِ پرسشهاست. خردورزی اصیل، به معنای خردی نیست که برای هر مسئلهای پاسخی حاضر داشته باشد؛ بلکه خردِ اصیل، نیرویی است که انسان را به تردید کردن در یقینیّاتِ خویش وامیدارد. فرزانگی، از لحظهای آغاز میشود که انسان، شهامت پیدا کند در برابرِ مقدّسترین باورهای خویش بایستد و از خود بپرسد که آیا آنچه را که حقیقت میپندارم، حقیقت است یا تنها سایهای از تمنّاها و ترسهای من؟.
آینده ایران، نه از دلِ نفرت و انتقامگیری و چرخه مصیبت بار خونریزیها؛ بلکه از دلِ انسانهایی زاده خواهد شد که بتوانند میانِ انسان و عقیده، میانِ تاریخ و افسانه، و میانِ حقیقت و تعصّب تفاوت بگذارند. شکوهِ ایرانِ آینده، نه در فرمانروایی بر دیگران؛ بلکه در فرمانرواییِ انسان بر تاریکیهای درونِ خویش نهفته است. آن روز که ایرانیان بیاموزند که هیچ عقیدهای و مذهبی و دینی و ایدئولوژیی برتر از انسان نیست و هیچ ایمانی والاتر از آزادگیِ منش و گشوده فکری نیست، آنگاه فرّهِ آفرینشگری بار دیگر در این سرزمین سیمرغی بیدار خواهد شد؛ زیرا انسان، هنگامی که از بندِ تعصّب و جزمیّت خشک رها شود، نه فقط حقیقت را کشف میکند؛ بلکه خودش، به همکارِ آفرینش بدل میشود و این، والاترین منزلتِ آدمی در پهنه هستی است.
با این تفاصیل، اسلامیّت را نمیتوان با دشنام و نفرت شناخت و نمیتوان با آتش زدن «قرآن» و کتابهای مذهبی یا نفی انسانهای مومن بر اعتقادات مذهبی آنها چیره شد. هر متن و هر میراث فکری، پیش از آنکه موضوع عبادت و تقدیر یا انکار باشد، معیاری برای سنجیدن میزان شعور، فهم و توانایی اندیشیدن ماست. «قرآن» را میتوان ستود یا نقد کرد؛ امّا آنچه که در این میان اهمیّت دارد، نه خود کتاب؛ بلکه ظرفیّتی است که انسان برای فهم، تفسیر و نقد آن در خویشتن پرورش میدهد. کتابها را نباید سوزاند؛ باید خواند، فهمید، سنجید و از نو تفسیر کرد؛ زیرا آتش زدن کتابها، ناتوانی اندیشیدن را پنهان نمیکند؛ بلکه آن را آشکارتر میکند. به همین دلیل، دشمنی با زبانها و فرهنگها، چیزی جز دشمنی با حافظه تاریخی بشر نیست. هر زبانی، نه صرفا مجموعهای از واژگان؛ بلکه گنجینه تجربه ها، رنجها، امیدها و آفرینشهای صدها نسل است. زبان عربی نیز، همچون زبان فارسی، یونانی و سانسکریت، حامل بخشی از حافظه مشترک انسانهاست.
بزرگترین خطا اینست که انسان را با عقیده اش اینهمانی بدهیم. انسان، هرگز به تمامی در عقاید خویش خلاصه نمیشود. آدمی میتواند اعتقادات نادرست داشته باشد؛ امّا شأن و کرامت وجودی او، بسی فراتر از هر عقیده و ایدئولوژی است. آنچه که در خور مرمّت و پیرایش و آموزش است، خود انسان نیست؛ بلکه بخشی از باورها و رفتارهای اوست که میتوانند به ظلم و حماقت و بلاهت و تباهی و پرخاش آزارنده بینجامند. یکی از بزرگترین بیماریهای ذهن ایرانی در روزگار ما، فروکاستن تاریخ به روایتی بسیار سطحی از دوست و دشمن است. گویی همه حقیقت را میتوان در قالب جنگ میان دو قوم یا دو نژاد یا دو ملّت توضیح داد. حال آنکه تاریخ، میدان رویارویی نیروهای پیچیده اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و روانی است و هیچ حادثهای را نمیتوان با تکیه بر یک علّت یا یک دشمن توضیح داد. آنانی که همه مصائب خویش را به گردن عربها می اندازند، همان اندازه از حقیقت دورند بسان آنانی که میکوشند همه زخمهای تاریخ را انکار کنند. اعراب، همچون دیگر مردمان جهان، نه فرشته بودهاند و نه اهریمن. آنان نیز در مسیر تاریخ، هم آفریدهاند و هم ویران کردهاند؛ هم قربانی بودهاند و هم گاه شریک جنایتها. امّا آنچه که امروز اهمیّت دارد، نه بازتولید دشمنیهای کهنه؛ بلکه فهمیدن ساز و کارهایی است که انسانها را به ابزار قدرتهای سیاسی و مذهبی تبدیل کرده اند. هیچ ملّتی ذاتا دشمن ملّت دیگر نیست؛ بلکه ساختارهای قدرت و نظامهای ایدئولوژیک هستند که از انسانها، لشکرهای نفرت میسازند. از سوی دیگر، دشمنی با زبان عربی، چیزی جز دشمنی با حافظه تاریخی و فرهنگی خود ما ایرانیان نیست. بریدن پیوند با یک زبان، بریدن پیوند با بخشی از تاریخ انسان است. آنانی که زبان عربی را دشمن فرهنگ ایرانی میدانند، فراموش میکنند که فرهنگها، نه از راه انزوا؛ بلکه از رهگذر آمیزش و داد و ستد و گفت و گو زنده ماندهاند.
هیچ تمدّنی، از جمله تمدّن ایرانی، از خطا و خشونت و استبداد برکنار نبوده است. ملّتی که نتواند گذشته خویش را نیز به محک نقد بسپارد، محکوم به تکرار همان خطاها خواهد بود. شاید حقیقت، نه در نفی اسلام باشد و نه در اثبات آن؛ نه در دشمنی با عرب باشد و نه در ستایش او؛ بلکه حقیقت، در توانایی انسان برای عبور کردن از مرزهای تعصّب و رسیدن به افقی باشد که در آن، انسانها بتوانند بدون نفرت ورزیدن به یکدیگر، عقاید و تاریخ و میراث خویش را به محک خردورزی سنجشی و تجربه بسپارند. ذهنی که از سنجشگری تهی باشد، ناچار به دام تعصّب فروخواهد افتاد و تعصّب، چیزی نیست مگر ناتوانی در تحمّلِ پیچیدگی هستی. متعصّب، انسانی است که از دیدن تناقضها میهراسد و برای رهایی از اضطرابِ اندیشیدن، جهان را به «دو سپاهِ خیر و شرّ» تقسیم میکند. سنجشگری اسلامیّت و هر نظام اعتقادی دیگری، نباید به خصومت با انسانها و تحقیر مردمان بینجامد. عقیده، آفریده انسان است؛ امّا انسان، هرگز آفریده عقیده نیست. هیچ باوری، هیچ دینی، هیچ ایدئولوژیی و هیچ تاریخی، نمیتواند تمامی حقیقت وجود آدمی را در خویش محصور کند؛ زیرا انسان، موجودی پایان یافته نیست؛ بلکه امکانی گشوده است که پیوسته میتواند خویشتن را بیافریند و از نو معنا کند. هر تمدّنی که نقدِ عقیده را با نفرت از انسان درآمیزد، در حقیقت، راهِ بازگشت به بربریّت را هموار کرده است. خردورزی، آنگاه که به خدمت نفرت درآید، از خرد بودن بازمیایستد و به ابزاری برای انتقام و ویرانی تبدیل میشود. سنجشگریِ بارآور، نه در نابود کردن انسانها؛ بلکه در فرو ریختن بتهای ذهنی و در گشودن راهی برای آفرینش افقهای تازه اندیشیدن است.
امّا تاریخ را نیز نمیتوان به افسانهای کودکانه از فاتح و مغلوب فروکاست. تاریخ، عرصه ظهور و سقوط نیروهایی است که هیچگاه در قالب روایتهای ساده قومی و ملّی و نژادی نمیگنجند. آنچه را که ما «واقعه تاریخی» مینامیم، در حقیقت، نقطه تلاقی هزاران اراده و ترس و آرزو و منفعت و توهّم است. به همین سبب، آن که میکوشد همه حقیقت را در دشمنی میان «عرب و ایرانی» یا در نبرد میان دو ملّت خلاصه کند، پیش از آنکه تاریخ را فهمیده باشد، اسیر بلاهتهای خویش شده است. دشمنیها، ساخته قدرتها و زاده ایدئولوژیهایی هستند که برای بقای خویش، انسانها را به ابزار تبدیل میکنند. عرب و ایرانی، همچون همه مردمان جهان، در طول قرنها، نه فقط با شمشیر؛ بلکه با زبان و فرهنگ و عشق و اندیشه نیز با یکدیگر زیستهاند. فرهنگها، از دل نفی یکدیگر زاده نمیشوند؛ بلکه از آمیزش و گفت و گو و کشاکشِ خلّاق پدید می آیند. شاید حقیقت، در نهایت، چیزی جز این نباشد که انسان دریابد هیچ عقیدهای بزرگتر از خودِ انسان نیست و هیچ ایمانی، والاتر از شرافتِ اندیشیدن و هیچ پیروزیی، با شکوهتر از غلبه آدمی بر تعصّبِ خویش نیست.
من به کرّات نوشته ام و گفته ام که «اسلامیّت»، هیچ چیز دیگری نیست سوای شکل بدوی و تلفیقی از «دیانت میترائی و دیانت مزدائی». اسلامیّت؛ آنهم نوع تشیّع آن، تداوم میراث تحوّلات فرهنگی مردمان ایران است. بنابر این «قرآن» هرگز کتابی برای «آتش زدن و تکه پاره کردن» نیست؛ بلکه کتابیست برای به محک زدن میزان فهم و شعور و آگاهی و نیروی سنجشگری تک تک انسانها و بویژه ایرانیان. اعراب از کهنترین ایّام، یکی از بزرگترین توابع فرهنگ ایرانیان بوده اند. «زبان عربی»، مهمترین نگاهبان بُنمایه های تجربی و ارزشمدار و کلیدی فرهنگ ایرانیان قبل از سیطره یابی دیانت میترائی و دیانت مزدایی بر روح و روان ایرانیان است. دشمنی با زبان عربی؛ یعنی بریدن شاخه هایی که بر آنها نشسته ایم و نابود کردن شاهراههایی که ما را به اصالت و خانه اصیل فرهنگ باهمستانمان پیوند میزنند. زبان عربی، گذرگاهیست بسوی گستره فرهنگ جهان آرای ایرانیان. اعراب، هیچگاه خاصم ایرانیان نبودند و نیستند. خرافه «حمله اعراب به ایران در عصر ساسانیان» که متاسفانه در اذهان ایرانیان تا امروز جا افتاده و دوام آورده است، محصول برنامه ریزی سپهسالاران و ارتشتاران و سپاهیان ایران بود که از اعراب جنگجو به حیث «ابزار» برای سرنگونی و متلاشی کردن حکومت ساسانیان که تار و پودش در تضاد با بُنمایه های فرهنگ ایرانیان بود، بهره برداری کردند. پیامدهای هر اقدامی را نباید فقط محصول اقدامهای مُجریان آن دانست؛ بلکه باید کوشید زمینه های شکلگیری و بار آمدن مُجرمان را ردیابی و ریشه یابی کرد تا بتوان به کشف حقیقت کامیاب شد. اعراب امروز و کشورهای کوچک در پیرامون خلیج فارس همواره در زیر سایه فرهنگ و فرمانروایی ایرانیان زیستند. از جوانمردی و آدمیگری و رادمنشی و مهرورزی به دور است که اقوام عرب را که قرنهای قرن به امید و عشق بی پایان به ایرانیان زیستند امروزه روز به نام «اسلامیّت و عرب بودن» به خاصمان خود تبدیل کنیم. اعراب از بزرگترین یاوران ما در ساختن آینده با شکوه ایران میتوانند باشند و نقشی بسیار کلیدی در پیشرفت ایران ایفا کنند و خودشان نیز از این راه، بهره ها نصیب ببرند. رسالت گوهری ایرانیان، «میانداری بود و هست و خواهد بود»؛ نه گسستن و نفرت پراکنی و خصومت.
3- تراژدی ایران و سرگردانیِ وجدان سیاسی/ایران و آخرین انسانهای سیاست
این سخن، اتّهام نیست؛ زیرا اتّهام هنوز در قلمرو سوءظن و گمانه زنی حرکت میکند، حال آنکه آنچه که در برابر ما ایستاده است، حقیقتی است عریان، سرد، بیرحم و سهمگین. حقیقت، حتّا آنگاه که وجدان آدمی را مجروح میکند و غرور نسلها را در هم میشکند، همچنان حقیقت باقی میماند و انسان، هر چقدر نیز که از آن بگریزد، سرانجام در برابر آن خواهد ایستاد؛ زیرا واقعیّت را نمیتوان با هیاهو خاموش کرد و با شعار و تهدید از بین بُرد. سالهاست که انبوهی از گرایشها و محفلها و دسته هایی که نام «اپوزیسیون یا به عبارت دقیقتر و گویاتر: اپوزیسیون نما» را بر خویشتن نهادهاند، در شبکه های اجتماعی، رسانهها و تریبونهای گوناگون، با شور و حرارتی پایان ناپذیر سخن میگویند و قلم میرانند؛ امّا هر ناظر اندیشندهای که از غوغای الفاظ فاصله بگیرد و به کردار آنان بنگرد، ناگزیر با این پرسش هولناک روبرو میشود که آیا اینان حقیقتا در برابر قدرت خونریز و حاکمان گیوتین به دست ایستادهاند یا آنکه خودشان، بی آنکه بدانند، به یکی از ستونهای بقای همان قدرت ناحقّ و بیدادگر بدل شدهاند؟؛ زیرا دشمنِ حقیقی هر استبدادی، آزادی نیست؛ بلکه آگاهی است و بزرگترین فتح الفتوح هر نظام سرکوبگر اینست که مخالفانش را چنان مسحور دشمنیهای فرعی کند؛ طوریکه سرچشمه واقعی تباهی را از یاد ببرند. استبداد، تنها از زندان و طناب دار و گلوله نیرو نمیگیرد؛ بلکه از نفرتهای پراکنده، از انتقامهای تاریخی و از کینههایی تغذیه میکند که مردمان را علیه یکدیگر برمیانگیزند. هیچ گیوتینی با تیغه خونریز خودش جاودانه نمیشود؛ بلکه دستهای قربانیان و مُتعگان هستند که نادانسته، آن را استوار نگه میدارند.
تراژدی اینجاست که مدّعیان «اپوزیسیون نما»، که در رسانههای مجازی و شبکههای اجتماعی و تلویزیونها و رادیوها و روزنامهها و تارنماهای گوناگون حضوری دائمی دارند، طی دهههای متمادی چنان کارنامهای از خود بر جای گذاشتهاند که انسان در شگفتی میماند و از خود میپرسد که آیا این نیروها حقیقتا در مقام نفی ساختار حاکم بر ایران ایستادهاند، یا آنکه، آگاهانه یا ناآگاهانه یا شایدم با قصد و هدفمند، به استمرار همان نظمی یاری میرسانند که مدّعی دشمنی با آن هستند؟. مسئله صرفا این نیست که گرایشهای مدّعایی، گهگاه انتقادهایی محدود و بی خطر بر زبان و قلم میآورند؛ بلکه مسئله این است که بخش عمدهای از نیروی فکری، اخلاقی و سیاسی آنان صرفِ مبارزه با نظامی و حکومتی نمیشود که دهههاست حیات و آزادی و کرامت ایرانیان را به قربانگاه برده است؛ بلکه در راه جنگی بی امان با گذشتهای تاریخی و با سایههایی مصرف میشود که گویی از هر بحران زنده و هر فاجعه جاری، خطرناکترند.
در این میان، تراژدیِ بزرگ اینست که برای مدّعیان اپوزیسیون نما، واقعیّت تلخِ ویرانیِ ایران، مهاجرت نسلها، فروپاشی سرمایههای انسانی، نابودی اعتماد اجتماعی و استیلای فقر و تحقیر، مسئله اصلی نیست؛ بلکه مهمترین رسالت نظری و سیاسی آنان، نبردی پایان ناپذیر با «خاطره سلطنت شاهنشاهی و میراث پهلوی» است. گویی تاریخ ایران در ذهن آنان از سال 1357 به این سو آغاز شده است؛ نه در نقطهای تاریک و هزاره ای در اعماق تاریخ. مسئله اساسی برای مدّعیان اپوزیسیون نما، نه حکومتی است که دهههاست روح ایران را در مذبح ایدئولوژی و اعتقادات پوسیده مذهبی قربانی کرده، نه ویرانیِ سرزمین ایران، نه فرار مغزها، نه مرگ امید و نه فروپاشیِ شرافت اجتماعی و نه قتل عام و اعدامهای سرسام آور جوانان ایران، نه تجاوزهای هولناک به زنان و دختران ایران، نه غارتگری و چپاول نجومی؛ بلکه تمام شور سیاسی و اخلاقی آنان در نبردی پایان ناپذیر با گذشتهای متمرکز شده است که گویی هنوز، پس از گذشت دههها، خطرناکتر از هر فاجعه زنده و هر استبداد حاکم به نظر میرسد. چگونه ممکن است مردمانی که خود را مخالف استبداد میدانند، تمام نیروی خویش را صرف جنگ با سایهها کنند و در همان حال، در برابر هیولایی که اکنون بر گلوی یک ملّت چنگ انداخته است، تنها به اعتراضهایی محتاطانه و نمادین بسنده کنند؟. آیا این وارونگیِ ارزشها نیست؟. آیا این همان لحظهای نیست که اخلاق، به نقاب کینه تبدیل میشود و سیاست، به انتقام از تاریخ فروکاسته میشود؟.
بزرگترین فاجعه یک ملّت، فقط این نیست که ستمگران بر آن حکومت کنند؛ بلکه بزرگترین فاجعه اینست که وجدان تاریخیِ آن ملّت، توان تشخیص اولویّتها و ارجحیّتها را از دست بدهد. ایرانیان، پس از گذشت و سپری شدن بیش از یک سده کشاکش و انقلاب و شورش و طغیان و اعتراض و شکست، هنوز بر سر تعریف دشمن، معنای آزادی و افق آینده به توافق نرسیدهاند. جامعهای که نتواند دشمن واقعی خود را از دشمن خیالی تشخیص دهد، دیر یا زود، نیرو و استعداد خویش را در جنگ با اشباح مصرف خواهد کرد و آنگاه است که استبداد، بی آنکه احتیاجی به ظفریابی داشته باشد، تنها با نظارهکردنِ نزاعها، بقای خویش را تضمین میکند. روزی که یک جامعه، دشمنِ اصلی و قهّار و سفّاک خویش را رها کند و همه نیروی خود را صرف نبرد با اشباح کند، در حقیقت، پیشاپیش شکست خورده است؛ زیرا انسان، آنگاه که از آفرینش آینده ناتوان میشود، به تخریب گذشته پناه میبرد و آنگاه که قدرت ساختن را از دست میدهد، فضیلت و افتخار را در ویرانکردن جستجو میکند. با اینهمه، تراژدی ایران از این نیز عمیقتر است. شاید مسئله فقط خیانت این گروه یا خطای آن گرایش سیاسی نباشد، شاید مصیبت بزرگتر در این باشد که ما ایرانیان، بیش از یک قرن است که هنوز نیاموختهایم چگونه حقیقت را از کینه جدا کنیم. ما هنوز نمیدانیم که نفرت، هر چقدر نیز مقدّس جلوه کند، نمیتواند بنیان آزادی باشد. ما هنوز نیاموختهایم که ملّتی که تمام هویّت سیاسی خود را بر دشمنی بنا کند، دیر یا زود، خودش به زندانبان خویش تبدیل خواهد شد.
تراژدیِ غمبارِ ایران، تنها تراژدیِ یک حکومت یا یک خاندان و یا یک گرایش سیاسی نیست؛ بلکه تراژدیِ ملّتی است که بارها در لحظه تعیین سرنوشت تاریخی و فرهنگی خویش، به جای آنکه به آینده بنگرد، در زندان انتقامهای تاریخی و دشمنیهای موروثی گرفتار آمده است. مصیبت بزرگ آنجاست که در میانه این غوغا، حقیقت قربانی میشود؛ یعنی حقیقتی که نه در ستایش گذشته نهفته است و نه در تقدیس اکنون؛ بلکه در تواناییِ نداشتن برای نگریستنِ بی رحمانه به خویشتن و در شهامتِ اعتراف نکردن به خطاهای تاریخی خویش. ایران امروز، بیش از آنکه قربانیِ استبداد باشد، قربانیِ وارونگیِ ارزشهاست. قربانیِ آن لحظه هولناک تاریخیست که در آن، دشمنان آزادی، جامه آزادیخواهی میپوشند و آزادیخواهان، ناخودآگاه، زبان و منطق دشمنان خویش را تکرار میکنند. این، تراژدیِ هولناک ایران است؛ یعنی تراژدیِ ملّتی که در میانه آتش و خون، هنوز نمیداند باید با چه کسی بجنگد و برای چه چیزی بجنگد. در این عرصات هول افکن باید پُرسید که آیا ایرانیان از بند استبداد رهایی خواهند یافت یا اینکه محکوم هستند که نسل اندر نسل، تنها نام زندانبانان خود را تغییر دهند و هر بار، در هیأت تازهای، همان تراژدی کهن را زندگی کنند؟. شاید روزی آیندگان در باره ما معاصران سرگردان و آچمز به تمام عیار چنین داوری کنند: مردمانی بودند که برای آزادی فریاد میزدند، امّا بیش از آنکه عاشق آزادی باشند، اسیر نفرتهای خویش بودند و همین، آغاز و علّت سقوطشان بود.
4- تاریخ و فرهنگ ایران را چگونه باید پژوهید؟.
سالهاست بر نکتهای پای میفشارم که به گمان من، نقطه عزیمت هر اندیشیدن اصیل و انتقادی در باره ایران است؛ یعنی نکتهای که تا هنگامی که فهمیده نشود، هر پژوهشی در باره تاریخ و فرهنگ ایران، هر اندازه نیز انباشته از اسناد، ارجاعات و منابع باشد، در نهایت از مدار تکرار فراتر نخواهد رفت. آن نکته، تمایز اساسی میان «تاریخ ایران» و «فرهنگ مردمان ایران» است. این دو، نه مترادف یکدیگرند، نه یکی بازتاب ساده دیگری و نه میتوان یکی را از روی دیگری استنتاج کرد. تاریخ، قلمرو قدرت، دولت، غلبه، شکست، کشورگشایی و جابجایی نیروهای سیاسی است؛ اما فرهنگ، قلمرو حافظه جمعی، آفرینندگی نمادین، تجربیات زیسته، اسطوره، زبان، آیین و شیوه بودن یک باهمستان انسانی است. هر گاه که این دو ساحت در یکدیگر ادغام شوند، نه تاریخ، فهمیده میشود و نه فرهنگ؛ بلکه هر دو به کاریکاتوری از یکدیگر فروکاسته میشوند. نخستین خطای رایج در تحقیقات «ایرانشناسی و اسلامشناسی» از خلط تاریخ و فرهنگ، آغاز شد. بسیاری از پژوهشگران، تاریخ ایران را همان فرهنگ ایرانیان میپندارند و سپس از دل تاریخ سیاسی، در باره روح و سرشت ایرانی حکم صادر میکنند. این روش، از بنیان معکوس است؛ چونکه آنچه که در تاریخ سیاسی رخ داده، الزاما بیانکننده ژرفترین لایههای فرهنگ یک ملّت نیست همانگونه که هیچ امپراتوری، هیچ سلطهای و هیچ نظام سیاسی، به صرف استمرار تاریخی خود، معادل فرهنگ مردمی نمیشود که در درون آن زیستهاند. قدرت، میتواند امریّه براند؛ امّا نمیتواند به تنهایی حافظه فرهنگی بیافریند. سلطه گری میتواند صورتهای بیرونی زندگی را دگرگون کند؛ امّا الزاما به ژرفای بُنمایههای فرهنگی راه نمییابد.
یکی از حقیقتهای کمتر اندیشیده شده اینست که فرهنگ ایرانی، در بسیاری از دورههای تاریخی، نه بازتاب تاریخ سیاسی؛ بلکه در تنش، تعارض و گاه مقاومت در برابر آن زیسته است. اگر سلسلههایی را که از بطن جغرافیا و زیست جهانِ ایران برخاستهاند، موقتا کنار بگذاریم، بخش بزرگی از تاریخ ایران را تاریخ چیرگی نیروهای غالب تشکیل میدهد. از همین منظر، اگر چه میتوان از ورود اسلام بدوی به ایران به عنوان پدیدهای تاریخی سخن گفت، امّا در باره چگونگی تداوم و دگرگونی آن در ایران، دیدگاههای گوناگونی وجود دارد. آنچه که در ایران به نام «اسلامیّت» استمرار یافته، فقط انتقال یک دین ایمانخواه بیرونی نبوده؛ بلکه حاصل نوعی ادغام و بازآفرینی سنّتهای پیشین ایرانی در قالبی تازه [= تشیّع] بوده است؛ یعنی قالبی که در برخی ابعاد، به ویژه در مسئله «مرجعیّت و امامت»، تفاوتهای بنیانی با سنّتهای رایج در جهان عرب یافته است. این برداشت، فارغ از پذیرش یا ردّ آن، تنها زمانی شایان ارزیابی است که پژوهشگر بتواند لایههای عمیقتر تداوم فرهنگی را از رخدادهای صرفا سیاسی بازشناسد. از این لحاظ، پیشنهاد من، اینست که تاریخ ایران را نه تاریخ تکوین فرهنگ ایرانی؛ بلکه تاریخ رویاروییهای گوناگون بُنمایه های فرهنگ ایرانی با صورتهای متغیّر قدرت بدانیم. این سخن، به معنای انکار تأثیر متقابل تاریخ و فرهنگ نیست؛ بلکه تأکید بر آن است که این دو، پیوندی دیالکتیکی و پر تنش دارند، نه مناسباتی از سنخ اینهمانی. اگر چنین نباشد، چگونه میتوان توضیح داد که با وجود دگرگونی سلسلهها، فروپاشی حکومتها، ورود ادیان، هجوم اقوام و تغییر ساختارهای سیاسی، بسیاری از الگوهای تخیّل، اسطوره، زبان، نماد و شیوه اندیشیدن در ایران، با چهرههایی تازه، همچنان به حیات خود ادامه دادهاند؟.
فرهنگ را باید همچون موجودی زنده فهمید، نه همچون شیئی منجمد. فرهنگ، درختی نیست که با بریدن شاخههایش بمیرد؛ بلکه ریشهای است که بارها خود را در شاخههایی نو آشکار میکند. آنچه که در نگاه نخست، گسست مینماید، در بسیاری از ابعاد، چیزی جز دگردیسی نیست. به همین علّت، هنر پژوهشگری در این نیست که صرفا تفاوت صورتها را با ذکر صدها مآخذ و کتابنامه ثبت کند؛ بلکه در اینست که استمرار پرنسیپها و اصالتهای معنا را در دل تفاوتها بازشناسد. تاریخ، چهرهها را عوض میکند؛ امّا فرهنگ، بُنمایه ها را استمرار میبخشد. در نتیجه، هر نظریّهای در باره ایران که بر گسستهای تاریخی تکیه کند، امّا از پیوستگیهای فرهنگی غفلت ورزد، تنها نیمی از حقیقت را خواهد دید همانگونه که هر نظریّهای که صرفا از استمرار فرهنگی سخن بگوید و تاریخ قدرت را نادیده بگیرد نیز به همان اندازه ناقص خواهد بود. مسئله، نه انتخاب یکی و حذف دیگری؛ بلکه فهمیدن نسبت پیچیده این دو است. ایران را نه میتوان تنها از «خلال اشعار شاهنامه» فهمید. نه از خلال سالنامه های سلطنتی. نه از اسطوره ها و نه از اسناد سیاسی و میراث مادّی و بناهای تاریخی؛ بلکه از نسبت زنده و گاه متعارض نیروهای گلاویز شده در بطن تاریخ تحوّلات اجتماعی و کشورداری. از این چشم انداز اگر بخواهیم در باره دگرگونیهای دینی ایران نیز سخن بگوییم، باید از دو سطح متفاوت سخن گفت: سطح رخداد تاریخی و سطح تداوم فرهنگی. ممکن است که دینی در تاریخ از بیرون وارد شود، امّا این بدان معنا نیست که در قلمرو فرهنگ، بدون دگرگونی پذیرفته شده باشد. هر سنّت دینی، هنگامی که وارد افق معنایی یک فرهنگ میشود، در پروسه ای از جذب، مقاومت، بازتفسیر و دگردیسی قرار میگیرد. در نتیجه، اگر کسی بر آن باشد که اسلام ایرانی را محصول نوعی بازآفرینی در متن سنّتهای پیشین ایران بداند، این ادّعا تنها زمانی ارزش فلسفی مییابد که بتواند ساز و کار این دگردیسی را، نه با شعار و ادّعاهای واهی؛ بلکه با تحلیل نمادها، نهادها، زبانها، آیینها و ساختارهای اندیشه نشان دهد. در غیر این صورت، چنین سخنی نیز به اندازه روایت رسمی، به یک داوری اثبات نشده فروخواهد کاست.
یکی از صدمات بزرگ ایرانشناسی معاصر اینست که تاریخ را بیش از اندازه به اسناد و مدارک فروکاسته و فرهنگ را نیز بیش از اندازه به تاریخ. بی گمان، سند تاریخی ارزشمند است؛ امّا سند، تنها چیزی را نشان میدهد که نوشته شده، ثبت شده یا بر جای مانده است. در حالیکه فرهنگ، بخش عظیمی از خود را نه در کتیبهها؛ بلکه در حافظه، زبان، اسطوره، آیین، استعاره، ناخودآگاهبود جمعی و صورتهای زیستن پنهان میکند. هر پژوهشی که تنها بر مدارک مکتوب تکیه کند، ناگزیر بخش بزرگی از واقعیّت فرهنگی را از دست خواهد داد. همینجا باید از خطری دیگر نیز سخن گفت؛ منظورم خطریست که نه تنها دانشگاهیان و پژوهشگران؛ بلکه هر اندیشمند مستقلی را تهدید میکند. آن خطر، تبدیل فرضیّه به عقیده و تبدیل تفسیر به حقیقت قطعی است. هیچ اندیشهای، حتّا اگر از ژرفترین شهودها زاده شده باشد، از نقد، مُبرّا نیست. پژوهشگر جوینده و اندیشنده و کنجکاو و تشنه شناخت، پیش از آنکه منتقد دیگران شود، باید منتقد دستگاه فکری خویش باشد. او بیش از آنکه در پی اثبات خود باشد، باید در پی آزمودن دیدگاههای خود بکوشد. اگر اندیشندهای نتواند نظریّه خویش را نیز در معرض تردید و بازاندیشی انتقادی قرار دهد، دیر یا زود، همان اقتداری و آئوتوریته ای را بازتولید خواهد کرد که روزی علیه آن شوریده بود. پژوهش در باب ایران، نه با تقلید از آئوتوریته های دانشگاهی به جایی میرسد و نه با انکار مطلق آنها. حقیقت، نه در ستایش مرجعیّت است و نه در دشمنی با آن. کشف حقیقت، در توانایی اندیشیدن مستقل است. استقلال فکری؛ یعنی شهامت پرسیدن پرسشهایی که هنوز پرسیده نشدهاند و نیز فروتنی پذیرفتن اینکه پاسخهای ما نیز ممکن است ناتمام باشند.
به باور من، فرهنگ ایرانی را نمیتوان از «سلسله هخامنشیان» آغاز کرد، همانگونه که نمیتوان آن را در هیچ سلسله، حکومت یا دین خاصّی پایان یافته دانست. ریشههای فرهنگ ایرانیان، در ژرفای جهان اسطوره ای، در تجربههای کهن زیست ایرانی، در «نمادهای زنخدایی»، در «آیینهای مهرورزی و سیمرغی» و در لایههایی نهفته است که بارها در تاریخ، صورتهای تازه یافتهاند. هر دوره، لباسی نو بر تن این میراث پوشانده است؛ امّا جامه را نباید با تن یکی گرفت. آنچه که استمرار یافته، نه صورتها؛ بلکه بُنمایههاست. رسالت پژوهشگر ایران، گردآوری صرف دادهها نیست؛ بلکه کشف منطق دگردیسی است. او باید نشان دهد که چگونه یک بُنمایه فرهنگی، در هر عصر، سیمایی دیگر مییابد، بی آنکه رشته وجودی خود را از دست بدهد. چنین پژوهشی، دیگر تاریخنگاری صرف نیست؛ بلکه گونهای پدیدارشناسی فرهنگ و تبارشناسی معناست؛ یعنی تلاشی برای دیدن آنچه که در پسِ حوادث، خاموش امّا پایدار، به حیات خود ادامه داده است. اگر ایران را بخواهیم که تنها از خلال سلسلهها بشناسیم، ایران را گم کردهایم و اگر تنها از خلال اسطورهها بشناسیم، باز هم ایران را گم کردهایم. ایران، در کشاکش همیشگی میان قدرت و فرهنگ، میان تاریخ و حافظه، میان حادثه و معنا، خود را پدیدار کرده است. هنر اندیشیدن در باره ایران نیز در اینست که کشمکش تاریخ و فرهنگ مردمان را نه به نفع یکی از دو سوی آن؛ بلکه در تمام پیچیدگی و زایندگیاش دریابد. فقط در چنین افقی است که پژوهش از تکرار مکرّرات فراتر میرود، اندیشه از مرز عقیده عبور میکند و حقیقت، نه به صورت پاسخی نهایی؛ بلکه به منزله افقی همواره گشوده، خود را بر پژوهشگر آشکار میکند.
تا امروز تمام پژوهشگران بیگانه که به سراغ تاریخ و فرهنگ ایران رفته اند و تحقیقاتی را نوشته و منتشر کرده اند، همه بدون استثناء به داده های کتبی و اسناد و مدارک مادّی دم دست استناد کرده اند؛ یعنی مدارک و اسنادی که محصول گردآوری زرتشتیان و معتقدان به دیانت مزدائی بوده اند و طبق آنها به نظریّه پردازی در باره تاریخ ایران پرداخته اند. اساتید ایرانی نیز با تقلید و تاسی جویی به آراء پژوهشگران بیگانه، حرفها و دیدگاههای آنها را تا امروز تکرار و بازخوری کرده اند بدون کوچکترین بینش انتقادی. در سراسر تاریخ شکلگیری «ایرانشناسی و اسلامشناسی» و اندیشیدن در باره فرهنگ ایرانیان و تحوّلات آن، تنها استثنای منحصر به فردی که تفاوت و تضاد «فرهنگ ایرانیان» را با «تاریخ ایران» با ژرفنگری و تیزبینی و وسواسی به غایت پژوهشی تا ریزترین نکات ممکن، بررسی انتقادی کرده است، زنده یاد «منوچهر جمالی [1928 – 2012 م.]» است. هنوز بیش از چهل سال سپری شدن، هیچکس نتوانسته است به سوی کهکشان بینش فراخبین و انتقادی و گستره پهناور و شگفت انگیز و ژرفمایه پژوهشهای زنده یاد «منوچهر جمالی»، میلیمتری گام بردارد و نزدیک شود. فعلا بخشی کلان از جامعه ایرانی تا دامنه دیانت زرتشتی به هوش آمده است. ولی ما باید از دیانت زرتشتی و دیانت میترائی نیز گذر کنیم تا بتوانیم به گستره دریای فراخکرت و اصالت سیمرغ گستره پر بودنمان برسیم.
5- وحشت از رادمنشی
برای آفریدن انسان، نه میتوان و نه باید بر منبرِ توصیه، نصیحت، اندرز، پند و حکمتگویی تکیه زد. منشِ انسان، محصول امریّه ها نیست همانگونه که آزادی، زاده اطاعت نیست. آنچه که با امر و نهی به دست میآید، بیش و پیش از هر چیز، عادت به اطاعت است؛ نه رادمنشی. رادمنشی، هرگز از زبان آغاز نمیشود؛ بلکه از شیوه بودن انسان در جهان آغاز میشود. هر کسی که دغدغه آراستن جهان انسانی را دارد، پیش از آنکه سودای هدایت دیگران را در سر بپروراند، باید به اندازه توان و سهم خویش، گفتار، رفتار و کردار خود را با یکدیگر آشتی دهد؛ زیرا آنچه که انسانها را دگرگون میکند، شنیدنِ فضیلت نیست؛ بلکه دیدنِ تجسّم فضیلت است. انسان، پیش از آنکه گوش باشد، چشم است و پیش از آنکه از واژهها بیاموزد، از کیفیّت بودنِ آدمیان الهام میگیرد.
رادمنشی، نه نرمیِ بی استخوان است و نه ساده دلیِ ابلهانه. رادمنشی، توانِ وفادار ماندن به حقیقت است، آنگاه که حقیقت نه منفعتی به همراه دارد و نه امنیّتی و شهرتی تضمین میکند. دُرُست از همینجاست که بسیاری از انسانها، رادمنشی را با ناتوانی اشتباه میگیرند؛ زیرا ذهن آنان، ارزش انسان را با معیار کامیابی، منفعت و غلبه میسنجد، نه با معیار اصالتِ بودن. هنگامی که جامعهای، فرصتطلبی را خردمندی و آزادگی را خامی بنامد، پیش از آنکه منش انسانها تباه شده باشد، معیار داوری در باره انسان تباه شده است. از همان لحظه نیز، رذیلت با نام فضیلت به میدان میآید و فضیلت، در جامه رذیلت رانده و تبعید میشود. انسان، سرانجام همان موجودی میشود که از انسان بودن در ضمیر خویش تصوّر میکند. اگر انسان را موجودی صرفا منفعت طلب بدانیم، خودمان نیز منفعتجویی را به قانون زندگی بدل خواهیم کرد و اگر کرامت را نشانه ضعف بپنداریم، دیر یا زود، برای آلوده کردن منش خویش، هزاران توجیه خواهیم تراشید. هیچ انحطاطی از کردار آغاز نمیشود؛ بلکه هر انحطاطی، نخست در تصوّر انسان از انسان بودن روی میدهد. هنگامی که تصویر انسان سقوط کند، منش نیز دیر یا زود از پی آن سقوط خواهد کرد.
هیچ قدرتی به اندازه قدرتِ ناحقّ، از انسانهای رادمنش هراس ندارد. هراس، نه به این دلیل که رادمنشان الزاما خواهان براندازی قدرت هستند؛ بلکه به این دلیل که صرفِ بودن آنان، معیار دیگری برای سنجش حقیقت پدید میآورد. قدرتِ خودکامه، بیش از هر چیز، نیازمند انحصار معناست؛ زیرا تا زمانی که تنها روایت ممکن را از حقیقت در اختیار داشته باشد، سلطه خویش را نیز طبیعی و مقدّس جلوه میدهد. امّا انسانِ رادمنش، بی آنکه خطابهای ایراد کند، با کیفیّت زیستن خودش نشان میدهد که میتوان به گونهای دیگر نیز انسان بود. همین امکانِ دیگرگونه بودن است که اعتبار و لژیتیماتسیون هر سلطهای را که بر ترس، فریب و تقدّسسازی استوار شده باشد، آرامآرام فرسوده میکند. استبداد، پیش از آنکه زندان بسازد، زبان میسازد، پیش از آنکه بدن انسان را در بند و غُل و زنجیر اسیر کند، میکوشد که واژهها را به اسارت بگیرد. بزرگترین فتح هر قدرت خودکامه، آن نیست که مخالفانش را خاموش کند؛ بلکه اینست که انسانها دیگر نتوانند حقیقت را بیرون از زبان قدرت، تصوّر کنند. هر چقدر که دامنه آمریّتها گستردهتر میشود، قلمرو وجدان، کوچکتر میشود و هر چقدر که قلمرو وجدان کوچکتر شود، ریاکاری، تظاهر، دوچهرگی و خودفریبی، چند نبشه بودن، دروغگویی نه استثنا؛ بلکه شیوه متعارف زیستن خواهد شد.
از این منظر، جامعهای که زمامدارانش از بامداد تا شامگاه، بی وقفه بر منبرِ روضه خوانی در باره صداقت، ایمان، پاکدامنی و خلوص تکیه زدهاند، بیش از آنکه شاهد شکوفایی فضیلت باشد، نشانه بحران فضیلت را با خود حمل میکند. فضیلت، هنگامی که در زندگی مردم، شریان داشته باشد، کمتر به تبلیغ و ترویج، محتاج است؛ زیرا آنچه که حقیقتا هست، بیش از آنکه گفته شود، خود را در مناسبات روزمره آشکار میکند. راستی، اگر به شریان زندگی اجتماعی راه یافته باشد، از هزاران خطابه رساتر است. امّا هر گاه فاصله میان گفتار و کردار، عمیق شود، واژههای اخلاقی نیز اندک اندک اعتبار خویش را از دست میدهند و به ابزار تحکیم و توجیه قدرت تبدیل میشوند. این سخن، انکار ارزش آموزش اخلاق نیست. آموزش، هنگامی ارزشمند است که ادامه طبیعی یک زندگی واقعی و اصیل باشد؛ نه پوششی برای پنهان کردن شکاف میان زبان و عمل. آنچه که جامعه را تباه میکند، کثرت اندرزها نیست؛ بلکه گسست میان آن چیزی است که گفته میشود و آن چیزی که زیسته میشود. ریاکاری، دقیقا در همین شکاف زاده میشود؛ یعنی جایی که زبان، دیگر آیینه منش نیست؛ بلکه نقاب آن است و ابزار استتار آن.
اگر تجربه نزدیک به نیم قرن حکومت ولایت فقاهتی را در ایران از این چشم انداز بنگریم، مسئله اصلی، تنها فراوانی گفتارهای دینی و اخلاقی نیست؛ بلکه فروکاستن اخلاق به ابزار حکومترانی است. هر گاه قدرت، خود را مالک حقیقت بداند، فضیلت نیز از قلمرو آزادی وجدان بیرون رانده میشود و به معیار سنجش میزان اطاعت فروکاسته میشود. در چنین وضعی، «امریّات الهی» دیگر راهی برای گشودن افق معنوی انسان نیستند؛ بلکه به گیوتینی بدل میشوند که بر شریان اندیشیدن، پرسیدن و رادمنش بودن فرود میآید. آنچه که در این میان قربانی میشود، پیش از هر چیز، خودِ انسان است؛ زیرا انسان، تنها زمانی انسان میماند که بتواند حقیقت را با وجدان خویش بیازماید، نه آنکه فقط آن را از زبان قدرت دریافت کند. استبداد، تنها ساختاری سیاسی نیست؛ بلکه عادتی است که در روان انسانها ریشه میدواند؛ عادتِ سپردن مسئولیّت اندیشیدن به دیگری، عادتِ ترجیح امنیّت بر حقیقت، و عادتِ سکوت در برابر آنچه که وجدان آدمی، آن را ناروا میشناسد. تا زمانی که عادتها پابرجا باشند، هر قدرتی که فروبریزد، قدرتی دیگر با سیمایی تازه، امّا با همان سرشت، از دل همان منش سر برخواهد آورد. رادمنشی را نباید صرفا فضیلتی اخلاقی دانست. رادمنشی، شیوهای از بودن انسان است؛ یعنی شیوهای که در آن، حقیقت بر منفعت، کرامت بر مصلحت، و وجدان بر امریّه تقدم مییابد. انسان رادمنش، پیش از آنکه بخواهد جهان را تغییر دهد، معنای انسان بودن را از ابتذال و تباهی حفظ میکند. قدرت میتواند اطاعت را تحمیل کند، امّا هرگز نمیتواند رادمنشی را ابلاغ و امر دهد. رادمنشی، همانند حقیقت، از سرچشمه آزادی میجوشد و آنچه که از آزادی بجوشد، هر چند بار نیز که سرکوب شود، هرگز به تمامی خاموش نخواهد شد.
6- اعتیاد مُزمن به سکوت و عادت به رنج
هیچ جامعهای از شرّ و جنایت و تبهکاری مصون نیست. آنچه که سرنوشت یک جامعه را رقم میزند، نه صرفِ وقوع جنایت؛ بلکه شیوه رویارویی انسانها با آن است. جنایت، آنگاه به مُعضلی مخرّب و پایدار و فراگیر تبدیل میشود که با سکوت، بی اعتنایی یا عادت انسانها روبرو شود. سکوت هرگز پدیدهای منفعل نیست؛ بلکه سکوت نیز، همچون سخن گفتن، نوعی موضعگیری است. البته هر سکوتی را نمیتوان همدستی با شرّ دانست. سکوتِ برخاسته از ترس، ناتوانی یا اجبار، از حیث اخلاقی با سکوتِ ناشی از بی اعتنایی، منفعتطلبی یا عافیتجویی یکسان نیست. در هر صورت، سکوتی که آگاهانه، خود را پشت این بهانه پنهان میکند که «به من مربوط نیست»، در حقیقت از قلمرو مسئولیّت انسانی کناره میگیرد و - هرچند ناخودآگاه - به دوام و گسترش شرّ، یاری میرساند.
هیچ جنایتی تنها با اراده جنایتکار تحقّق نمییابد. هر جنایتی، افزون بر دستِ عاملان خود، به فضای اجتماعی محتاج است که در آن شعله وجدانها خاموش شوند، حسّاسیتها فرسوده شوند و اعتراض اخلاقی جای خود را به بی اعتنایی بسپارد. شرّ، پیش از آنکه در خیابانها و زندانها و میدانهای قدرت گسترش یابد، در درون انسانهایی ریشه میدواند که اندک اندک عادت میکنند رنج دیگری را مسئله خود ندانند. مهمترین فتح جنایتکار، این نیست که زندگی قربانی را قبضه کند و جانستانی مرتکب شود؛ بلکه اینست که انسانها را به تماشاگرانی خاموش بدل کند. جایی که اعتراض خاموش میشود، جنایتکار تنها احساس امنیّت نمیکند؛ بلکه به تدریج برای خودش نوعی حقّانیّت نیز میتراشد. انسانی که هرگز با مقاومت اخلاقی روبرو نشود، آرام آرام مرز میان حقّ و باطل را نه بر پایه دادگزاری؛ بلکه بر اساس امکان و قدرت تعریف میکند. در چنین وضعی، قدرت جای حقیقت را میگیرد و مصونیّت جای دادگزاری را. از اینجاست که شرّ، دیگر صرفا رفتار چند فرد تبهکار نیست؛ بلکه به خصلتی از مناسبات اجتماعی تبدیل میشود.
یکی از ژرفترین بحرانهای هر جامعه - و از جمله جامعه ایرانی - لحظهای است که رنج، دیگر تکاندهنده نیست؛ بلکه به منظرهای آشنا بدل میشود. البته این وضعیّت را نباید تنها به ضعف اخلاقی افراد فروکاست؛ بلکه ترس، سرکوب، تبلیغات، فرسودگی روانی، بی اعتمادی اجتماعی و تجربههای مکرّر شکست نیز در شکلگیری آن سهم دارند. امّا حتّا اگر این دلایل را نیز در نظر بگیریم، خطر اصلی همچنان باقی است. هنگامی که انسان به رنج خو میگیرد، نه فقط قربانی خشونت؛ بلکه قربانی عادت به خشونت نیز میشود. عادت، خاموشترین و در عین حال زورمندترین همپیمان شرّ است؛ زیرا آنچه را که باید تحمّلناپذیر باشد، به موضوعی عادی و روزمره تبدیل میکند. نخستین وظیفه هر جامعهای که خواهان آزادی و دادگزاری است، فقط مبارزه با جنایتکاران نیست؛ بلکه بیش از هر چیز دیگر، مبارزه با عادّی شدن جنایت است. دادخواهی، پیش از آنکه مطالبه مجازات باشد، تلاشی برای بازگرداندن حسّاسیّت اخلاقی به زندگی عمومی است. جامعهای که هنوز از دیدن ظلم، شرم میکند، از شنیدن فریاد ستمدیده آرامش خود را از دست میدهد و در برابر تحقیر کرامت انسان، سکوت را ننگ میشمارد، هنوز امکان نجات دارد؛ امّا جامعهای که به رنج خو گرفته است، پیش از آنکه آزادی خود را از دست بدهد، انسانیّت خود را از دست داده است.
دادخواهی نیز تنها هنگامی به نیرویی تاریخی بدل میشود که از مرز خشم فردی عبور کند و به آگاهی مشترک، مسئولیّت همگانی و همبستگی اجتماعی برسد. دادگزاری، هدیه صاحبان قدرت نیست؛ بلکه حاصل پایداری وجدانهایی است که از فرسودگی نمیترسند و حقیقت را با آسایش شخصی معامله نمیکنند. هیچ تحوّل پایداری بدون وجدانهای بیدار ممکن نیست. با اینهمه، باید همواره مراقب بود که مبارزه با شرّ، خود به بازتولید شرّ نیانجامد. نفرت، اگر مهار نشود، میتواند همان وضعیّتی را بازتولید کند که در پی نفی آن بوده است. دادخواهی، هرگز انتقامگیری نیست؛ بلکه پاسداری از حقیقت، کرامت انسان و دادگزاری است.
انسان بودن، پیش از آنکه به قدرت وابسته باشد، به توانایی رنج کشیدن از رنج دیگری وابسته است. حسّاسیّت اخلاقی، ضعف نیست؛ عالیترین صورت بلوغ روح آدمی است. وجدان انسانی باید همچون بلوری شفّاف و شکننده باقی بماند؛ زیرا تنها بلور است که با کوچکترین ترک، صدمه را آشکار میکند، در حالیکه سنگ، هر چند سخت و استوار مینماید، از احساس درد ناتوان است. آنانی که دیگر از دیدن جنایت به خود نمیلرزند، پیش از آنکه چیزی از جهان را از دست داده باشند، خویشتن انسانی خویش را از کف داده اند. راه رهایی از اعتیاد مزمن به رنج، نه در فراموشی گذشته، نه در تسلیم به وضع موجود و نه در خو گرفتن به زخمهاست؛ بلکه در زنده نگه داشتن وجدان، در پرورش حسّاسیّتی است که هر بار با دیدن ستم، دوباره زخمی شود، دوباره بیندیشد و دوباره برخیزد. آینده هیچ جامعهای را نه قدرت صاحبان زور؛ بلکه کیفیّت وجدان مردمان آن رقم میزند؛ زیرا هر کجا که وجدان، بیدار و هوشیار بماند، شرّ هرگز نخواهد توانست آخرین سخن را بگوید.
7- زنده ماندن در اعتقاداتِ آلوده
مسئله آلودگی را نباید در سطح پدیدههای بیرونی، عوارض تاریخی یا خطاهای آشکار جست و جو کرد؛ زیرا عمیقترین اشکال آلودگی، آنهایی هستند که نه بر سطوح عینی؛ بلکه در ساختار درونی آنها رخنه میکنند. آلودگی معرفتی، بر خلاف آلودگی مادّی، دیده نمیشود؛ بلکه در جایی پنهان میشود که انسان گمان میکند صاحب حقیقت است. خطرناکترین وضعیّت انسان، هنگامی نیست که نمیداند، بلکه هنگامی است که نادانی خویش را با یقین اشتباه میگیرد و ناتوانی خود را برای پرسیدن، فضیلت میپندارد. هر نظام فکری، هر سنّت اعتقادی و هر دستگاه معنایی، در آغاز تلاشی انسانی برای فهمیدن جهان و جای خویش در آن است. انسان بدون باور نمیتواند زندگی کند؛ زیرا باورها چارچوبی برای تجربه، تصمیم و معنا بخشیدن به هستی فراهم میکنند. امّا باورها، هنگامی که از امکان بازنگری، نقد و اصلاح محروم شوند، از ابزار شناخت به مانع شناخت تبدیل میشوند. آنچه که زمانی چراغ راه هست، میتواند به پردهای در برابر دیدگان بدل شود. مشکل اصلی در داشتن باور نیست؛ بلکه مشکل در ناتوانی از فاصله گرفتن از باور و نگریستن به آن از بیرون است.
هیچ باور انسانی، صرفا به دلیل قدمت، تعداد پیروان، تقدّس تاریخی یا انتقال از نسلهای گذشته، به حقیقت تبدیل نمیشود. حقیقت، میراثی نیست که بتوان آن را مانند شیئی از گذشته به حال منتقل کرد؛ بلکه حقیقت، موضوعیست که باید همواره در میدان پرسش، تجربه و گفت و گوی عقلانی بازآفرینی شود. هر اندیشهای که خود را از داوری عقل معاف کند، نه از حقیقت؛ بلکه از ترسِ فروپاشی خویش دفاع میکند. حقیقت، به پرسش نیازمند نیست چون ضعیف است؛ بلکه چون زنده است، همواره در معرض پرسش قرار میگیرد. یکی از بدترین خطاهای معرفتی انسان، تبدیل باور به هویّت شخصی و اجتماعی است. هنگامی که آدمی، باوری را نه همچون گزارهای شایان بررسی؛ بلکه همچون بخشی از «خودِ خویش» تلقی کند، نقد آن باور را حمله به وجود خود میبیند. از این لحظه، عقل به جای آنکه داور باور باشد، به وکیل مدافع آن تبدیل میشود. در نتیجه، انسان دیگر نمیپرسد: «آیا این باور درست است؟» بلکه میپرسد: «چگونه میتوانم از این باور دفاع کنم؟» و این همان نقطهای است که معرفت، جای خود را به توجیه میسپارد.
اعتقاداتی که صرفا به دلیل وراثت، عادت، ترس یا فشار اجتماعی پذیرفته میشوند، اگر موضوع بازاندیشی قرار نگیرند، به جای آنکه انسان را آزاد کنند، او را در چارچوبهایی نامرئی زندانی میکنند. باورها ممکن است احساس امنیّت ایجاد کنند، امّا امنیّت همیشه نشانه حقیقت نیست. گاهی انسان برای آنکه از اضطراب آزادی بگریزد، به اعتقادات آماده پناه میبرد؛ زیرا آزادیِ اندیشیدن، مسئولیّت انتخاب کردن را نیز به همراه دارد. بسیاری از انسانها نه از حقیقت؛ بلکه از بار سنگین مسئولیّتِ جست و جوی حقیقت هراس دارند. جامعهای که پرسشگری را تهدید تلقی کند و شکّ کردن را نشانه ضعف ایمان یا بی وفایی و بُریدن بداند، در اصل، نه ایمان را حفظ کرده و نه حقیقت را پاس داشته است؛ بلکه تنها امکان اصلاح خویش را از میان برده است. اندیشهای که نتواند خود را نقد کند، دیر یا زود به ساختاری بسته تبدیل میشود و ساختار بسته، حتّا اگر با نیّت خیر آغاز شده باشد، سرانجام به حفظ خود بیش از کشف حقیقت اهمیّت خواهد داد. بحران بزرگ جوامع انسانی، اغلب نه از فقدان باور ها؛ بلکه از ضعف و سستی در نقد باورها آغاز میشود. انسانها معمولا به دلیل نداشتن پاسخهای غلط سقوط نمیکنند؛ بلکه به دلیل ناتوانی در پرسیدن پرسشهای دُرُست گرفتار میشوند. بلاهت آگاهپذیر، امکان رهایی دارد؛ امّا یقینی که خود را کامل و مصون از خطا بداند، به یکی از سختترین موانع شناخت تبدیل میشود.
با این معیار، میتوان بخشی از بحران تاریخی جامعه ایرانی را نیز در سطحی عمیقتر فهم کرد. رهایی انسان، پیش از آنکه در تغییر پاسخها باشد، در تغییر مناسبات او با پاسخهاست. انسان بالغ و دارای معرفت سنجشی، کسی نیست که هیچ باوری ندارد؛ بلکه کسی است که هیچ باوری را چنان مقدّس نمیکند که توان پرسیدن در باره چند و چون آن را از دست بدهد. بلوغ فکری؛ یعنی توانایی زندگی کردن با امکان خطا، پذیرفتن محدودیّت شناخت خویش و داشتن شجاعت بازنگری. تفاوت میان زنده ماندن و زیستن نیز از همینجا آغاز میشود. زنده ماندن، حفظ بدن در برابر نابودی است؛ امّا زیستن، توان آفرینش معنا، انتخاب آزادانه و مشارکت آگاهانه در ساختن جهان انسانی است. جامعهای که انسانهایش تنها میراثدار باورهای گذشته باشند، ممکن است استمرار پیدا کند، امّا الزاما رشد نخواهد کرد. رشد، زمانی آغاز میشود که انسان نه فقط جرئت مخالفت با دیگران؛ بلکه جرئت پرسش از خویشتن را نیز پیدا کند. زیباترین دستاورد انسان، داشتن پاسخهای قطعی نیست؛ بلکه داشتن ذهنی است که همواره توان زایش پرسشهای تازه را حفظ میکند. حقیقت، نه در سکون باورهای منجمد؛ بلکه در حرکت بی پایان اندیشه آشکار میشود. انسانی که میتواند باور خود را به محک نقد بسپارد، نه ایمان خود را از دست داده است و نه هویّت خود را؛ بلکه نخستین گام را برای رسیدن به معرفتی برداشته است که به جای اسارت در برابر یقین، در جست و جوی حقیقت، زندگی ارزشمند میکند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!