درود بر کیانوش عزیز،
روضه ای مختصر از زیر دیوان مستطاب ایرج میرزا و ماجرای پسر عباسقلی خان که «یالله! من زن میخوام. من زن میخوام. من زن میخوام!».
من در پیِ پرداختن به جزئیات نیستم؛ زیرا مسئله، اساسا در جزئیات نهفته نیست. آنچه که سزاوار درنگ و تأمّل است، این حقیقت ساده امّا بنیانین است که چگونه ممکن است پرسشی دُرُست، به پاسخی بینجامد که از جانِ مسئله، فرسنگها فاصله دارد. پرسش، حتّا آنگاه که از حیث صورتبندی منطقی و آکادمیک، خام و ناتمام به نظر میرسد، میتواند حامل حقیقتی باشد که تنها ذهنی تیزبین و ژرفاندیش توانِ دریافت آن را دارد. از همینجاست که معنای واقعیِ «استاد» آشکار میشود. استاد - محصوصا اگر استاد علوم سیاسی نیز باشد - ، صرفا آموزگارِ محفوظات و ناقلِ نظریّهها نیست؛ بلکه انسانیست که بتواند در پسِ واژگان، مسئله را ببیند؛ بتواند از سطحِ عبارت عبور کند و به ژرفای اندیشهای راه یابد که هنوز در قالب الفاظ، صورتِ کامل خود را نیافته است. از این منظر، پاسخ «آقای بروجردی»، هر چند که در ظاهر به عوامل سیاسی و تاریخی و مناسبات بیرونی نظر دارد، از اصلِ پرسش غفلت کرده است. گویی جمهوری اسلامی، حادثهای استثنایی و بی ریشه بوده که ناگهان در سال 1357، همچون شهابی سرگردان، بر آسمان ایران ظاهر شده و سپس در این سرزمین به دلیل منابع کثیر و آب و هوای خوب و غذاهای خوشمزه ماندگار شده است. امّا هیچ پدیده سیاسی از خلأ سر برنمیآورد و هیچ نظامی بدون آبشخورهای تاریخی، فرهنگی و روانی، نه زاده میشود و نه استمرار مییابد.
خطای بزرگِ ما اینست که جمهوری اسلامی را تنها در هیئتِ نهادهای حکومتی، دستگاههای سرکوب، سازمانهای تبلیغاتی و ارگانهای اجرایی آن ببینیم. اینها فقط صورتهای بیرونیِ مسئله هستند. آنچه که باید موضوع اندیشیدن قرار گیرد، روحی است که در کالبد این صورتها دمیده شده است. جمهوری اسلامی، پیش از آنکه یک حکومت باشد، نوعی ذهنیّت و جهاننگری است؛ نوعی نسبت با حقیقت، با اقتدار، با ایمان، با اطاعت و با انسان و تقلید و مرگ و زندگی و غیره و ذالک. تا زمانی که این ذهنیّت در اعماقِ ضمیرِ ما حضور دارد، سخن گفتن از پایان جمهوری اسلامی، چیزی جز خودفریبی نیست. واقعیتِ تلخ اینست که ریشههای جمهوری اسلامی، نه فقط در حوزههای دینی و نهادهای مذهبی؛ بلکه در لایههای پنهانِ روانِ جمعیِ ما گسترده شده است. این ریشهها را باید در تقدیسِ اقتدار، در شیفتگیِ ما به حقیقتِ مطلق، در میلِ تاریخیِ ما به تقلید و دنباله روی و متابعت و هر چی آقا گفت، در هراس از پرسشگری، در جست و جوی همیشگیِ منجی و در ناتوانیِ ما برای زیستن با شکّ و مسئولیّتِ فردی و جمعی جست و جو کرد. مسئله، تنها به مؤمن و بی ایمان مربوط نمیشود؛ زیرا آتئیست ترین فرد نیز ممکن است همان ساختار ذهنی را در خود حمل کند که مؤمنترین انسان حمل میکند [شعار زنده یاد گلسرخی را در پیش چشم داشته باشید: من که یک مارکسیست .... مولایم حسین ابن علی ..]؛ یعنی ساختاری که در آن، حقیقت باید یگانه باشد، اقتدار باید مقدّس باشد و انسان باید تابع بماند. به همین دلیل، مبارزه با حکومت فقاهتی، تنها مبارزه با ابزارهای اجراییِ آن نیست. فروپاشیِ یک نظام سیاسی، بهخودیِ خود، به معنای فروپاشیِ منطقی نیست که آن نظام را پدید آورده است. چه بسیار حکومتهایی که سقوط کردهاند، امّا روحِ آنها در جامهای دیگر، با نامی دیگر و با شعارهایی دیگر، بازگشته است.
اگر مردم از سرنگون کردن یک حکومت ناتوان باشند، قدرتهای دیگر ممکن است به دلایل گوناگون، کار سرنگونی را انجام دهند؛ امّا هیچ قدرتی در جهان نمیتواند مردمی را از بندِ ذهنیّتی رها سازد که خود، حامل و بازتولیدکننده آن هستند. آزادی، هدیهای سیاسی نیست؛ بلکه دستاوردِ نبردی است که هر انسان باید در ژرفای وجود خویش با میراثِ فکریِ و فرهنگی و تاریخی سرزمین خود آغاز کند. کسی که میخواهد از شرّ جمهوری اسلامیِ امروز و جمهوری اسلامیهای فردا آسوده شود، ناگزیر است ردّ پاها، مویرگها و شریانهای آن را در وجودِ خویش پیدا کند. باید بپرسد که ولایت فقیه، فقط در ساختار قدرت حضور دارد یا در شیوه اندیشیدنِ او نیز خانه کرده است؟. باید از خود بپرسد که آیا هنوز در جست و جوی حقیقتی مقدّس و نقد ناپذیر است؟. آیا هنوز از آزادیِ اندیشیدن انتقادی هراس دارد؟. آیا هنوز اقتدار را بر مسئولیّتِ فردی ترجیح میدهد؟.
نباید فراموش کرد که اسلامیّت با جمهوری اسلامی به ایران نیامد. این پدیده، بر بستری هزار و چهارصد ساله از اعتقادات، سنّتها، ارزشها و عادتهای ذهنی استوار شده است. در نتیجه، اگر امروز در هیئتِ جمهوری اسلامی ظاهر شده است، فردا میتواند در لباسی شیک و پیک با ادکلن ژیل ساندر، با زبانی دیگر و حتّا با شعارهایی به ظاهر آزادیخواهانه، دوباره بر ساختار قدرت چنگ اندازد و جامعه را به «قتلگاه الهی» تبدیل کند. بنابر این، بنیانیترین پرسشِ زمانه ما این نیست که جمهوری اسلامی چگونه از میان خواهد رفت یا اینکه کی و چه زمانی، کاسه و کوزه اش و پرده معرکه زنی اش را جمع میکند و میرود؛ بلکه این است که آیا ما توانِ آن را داریم که جمهوری اسلامی را در درونِ خود بشناسیم و از آن عبور کنیم؟؛ زیرا آنچه که روزی در هیئتِ حکومت بر ما حُکم الهی به قوّه گیوتین اژه ای میراند [ اژه ای خطاب به همپالکیهایش گفته است که: « تو غلط میکنی که میگویی اعدام نکنید!]، پیش از آنکه در خیابانها و نهادها متولّد شود، در تاریکترین لایههای ذهن و ضمیرِ ما مأوا گرفته بود. شاید رهایی، نه از فردا و نه از پسِ انقلابها؛ بلکه از همین ثانیههای جاری آغاز شود؛ یعنی از لحظهای که انسان، بی هیچ ملاحظه و تعارفی، در خویشتنِ خویش بنگرد و نشانههای استبداد، تقدّس و بندگی و تقلیدی و هر چی آقا گفت و مرجعیّت و آئوتوریته پذیری را در اعماقِ وجود خود به محکِ پرسش و سنجش بسپارد. پیدا کنیم ریشه ها و مویرگها و نشانه های جمهوری اسلامی را در خودمان از همین الان تا بیشتر از این، دیر نشده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
پُرسش دُرُست و پاسخ بی ربط!
درود بر کیانوش عزیز،
روضه ای مختصر از زیر دیوان مستطاب ایرج میرزا و ماجرای پسر عباسقلی خان که «یالله! من زن میخوام. من زن میخوام. من زن میخوام!».
من در پیِ پرداختن به جزئیات نیستم؛ زیرا مسئله، اساسا در جزئیات نهفته نیست. آنچه که سزاوار درنگ و تأمّل است، این حقیقت ساده امّا بنیانین است که چگونه ممکن است پرسشی دُرُست، به پاسخی بینجامد که از جانِ مسئله، فرسنگها فاصله دارد. پرسش، حتّا آنگاه که از حیث صورتبندی منطقی و آکادمیک، خام و ناتمام به نظر میرسد، میتواند حامل حقیقتی باشد که تنها ذهنی تیزبین و ژرفاندیش توانِ دریافت آن را دارد. از همینجاست که معنای واقعیِ «استاد» آشکار میشود. استاد - محصوصا اگر استاد علوم سیاسی نیز باشد - ، صرفا آموزگارِ محفوظات و ناقلِ نظریّهها نیست؛ بلکه انسانیست که بتواند در پسِ واژگان، مسئله را ببیند؛ بتواند از سطحِ عبارت عبور کند و به ژرفای اندیشهای راه یابد که هنوز در قالب الفاظ، صورتِ کامل خود را نیافته است. از این منظر، پاسخ «آقای بروجردی»، هر چند که در ظاهر به عوامل سیاسی و تاریخی و مناسبات بیرونی نظر دارد، از اصلِ پرسش غفلت کرده است. گویی جمهوری اسلامی، حادثهای استثنایی و بی ریشه بوده که ناگهان در سال 1357، همچون شهابی سرگردان، بر آسمان ایران ظاهر شده و سپس در این سرزمین به دلیل منابع کثیر و آب و هوای خوب و غذاهای خوشمزه ماندگار شده است. امّا هیچ پدیده سیاسی از خلأ سر برنمیآورد و هیچ نظامی بدون آبشخورهای تاریخی، فرهنگی و روانی، نه زاده میشود و نه استمرار مییابد.
خطای بزرگِ ما اینست که جمهوری اسلامی را تنها در هیئتِ نهادهای حکومتی، دستگاههای سرکوب، سازمانهای تبلیغاتی و ارگانهای اجرایی آن ببینیم. اینها فقط صورتهای بیرونیِ مسئله هستند. آنچه که باید موضوع اندیشیدن قرار گیرد، روحی است که در کالبد این صورتها دمیده شده است. جمهوری اسلامی، پیش از آنکه یک حکومت باشد، نوعی ذهنیّت و جهاننگری است؛ نوعی نسبت با حقیقت، با اقتدار، با ایمان، با اطاعت و با انسان و تقلید و مرگ و زندگی و غیره و ذالک. تا زمانی که این ذهنیّت در اعماقِ ضمیرِ ما حضور دارد، سخن گفتن از پایان جمهوری اسلامی، چیزی جز خودفریبی نیست. واقعیتِ تلخ اینست که ریشههای جمهوری اسلامی، نه فقط در حوزههای دینی و نهادهای مذهبی؛ بلکه در لایههای پنهانِ روانِ جمعیِ ما گسترده شده است. این ریشهها را باید در تقدیسِ اقتدار، در شیفتگیِ ما به حقیقتِ مطلق، در میلِ تاریخیِ ما به تقلید و دنباله روی و متابعت و هر چی آقا گفت، در هراس از پرسشگری، در جست و جوی همیشگیِ منجی و در ناتوانیِ ما برای زیستن با شکّ و مسئولیّتِ فردی و جمعی جست و جو کرد. مسئله، تنها به مؤمن و بی ایمان مربوط نمیشود؛ زیرا آتئیست ترین فرد نیز ممکن است همان ساختار ذهنی را در خود حمل کند که مؤمنترین انسان حمل میکند [شعار زنده یاد گلسرخی را در پیش چشم داشته باشید: من که یک مارکسیست .... مولایم حسین ابن علی ..]؛ یعنی ساختاری که در آن، حقیقت باید یگانه باشد، اقتدار باید مقدّس باشد و انسان باید تابع بماند. به همین دلیل، مبارزه با حکومت فقاهتی، تنها مبارزه با ابزارهای اجراییِ آن نیست. فروپاشیِ یک نظام سیاسی، بهخودیِ خود، به معنای فروپاشیِ منطقی نیست که آن نظام را پدید آورده است. چه بسیار حکومتهایی که سقوط کردهاند، امّا روحِ آنها در جامهای دیگر، با نامی دیگر و با شعارهایی دیگر، بازگشته است.
اگر مردم از سرنگون کردن یک حکومت ناتوان باشند، قدرتهای دیگر ممکن است به دلایل گوناگون، کار سرنگونی را انجام دهند؛ امّا هیچ قدرتی در جهان نمیتواند مردمی را از بندِ ذهنیّتی رها سازد که خود، حامل و بازتولیدکننده آن هستند. آزادی، هدیهای سیاسی نیست؛ بلکه دستاوردِ نبردی است که هر انسان باید در ژرفای وجود خویش با میراثِ فکریِ و فرهنگی و تاریخی سرزمین خود آغاز کند. کسی که میخواهد از شرّ جمهوری اسلامیِ امروز و جمهوری اسلامیهای فردا آسوده شود، ناگزیر است ردّ پاها، مویرگها و شریانهای آن را در وجودِ خویش پیدا کند. باید بپرسد که ولایت فقیه، فقط در ساختار قدرت حضور دارد یا در شیوه اندیشیدنِ او نیز خانه کرده است؟. باید از خود بپرسد که آیا هنوز در جست و جوی حقیقتی مقدّس و نقد ناپذیر است؟. آیا هنوز از آزادیِ اندیشیدن انتقادی هراس دارد؟. آیا هنوز اقتدار را بر مسئولیّتِ فردی ترجیح میدهد؟.
نباید فراموش کرد که اسلامیّت با جمهوری اسلامی به ایران نیامد. این پدیده، بر بستری هزار و چهارصد ساله از اعتقادات، سنّتها، ارزشها و عادتهای ذهنی استوار شده است. در نتیجه، اگر امروز در هیئتِ جمهوری اسلامی ظاهر شده است، فردا میتواند در لباسی شیک و پیک با ادکلن ژیل ساندر، با زبانی دیگر و حتّا با شعارهایی به ظاهر آزادیخواهانه، دوباره بر ساختار قدرت چنگ اندازد و جامعه را به «قتلگاه الهی» تبدیل کند. بنابر این، بنیانیترین پرسشِ زمانه ما این نیست که جمهوری اسلامی چگونه از میان خواهد رفت یا اینکه کی و چه زمانی، کاسه و کوزه اش و پرده معرکه زنی اش را جمع میکند و میرود؛ بلکه این است که آیا ما توانِ آن را داریم که جمهوری اسلامی را در درونِ خود بشناسیم و از آن عبور کنیم؟؛ زیرا آنچه که روزی در هیئتِ حکومت بر ما حُکم الهی به قوّه گیوتین اژه ای میراند [ اژه ای خطاب به همپالکیهایش گفته است که: « تو غلط میکنی که میگویی اعدام نکنید!]، پیش از آنکه در خیابانها و نهادها متولّد شود، در تاریکترین لایههای ذهن و ضمیرِ ما مأوا گرفته بود. شاید رهایی، نه از فردا و نه از پسِ انقلابها؛ بلکه از همین ثانیههای جاری آغاز شود؛ یعنی از لحظهای که انسان، بی هیچ ملاحظه و تعارفی، در خویشتنِ خویش بنگرد و نشانههای استبداد، تقدّس و بندگی و تقلیدی و هر چی آقا گفت و مرجعیّت و آئوتوریته پذیری را در اعماقِ وجود خود به محکِ پرسش و سنجش بسپارد. پیدا کنیم ریشه ها و مویرگها و نشانه های جمهوری اسلامی را در خودمان از همین الان تا بیشتر از این، دیر نشده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان