رفتن به محتوای اصلی
شنبه 24 مرداد 1405 - Saturday, 15 August 2026

از گیوتینِ خونریز الهی و رنجهای دیاسپورای ایرانیان

از گیوتینِ خونریز الهی و رنجهای دیاسپورای ایرانیان

تاریخ نگارش:27/07/2026  برابر با پنجم مُرداد ماه سال 2585 شاهنشاهی

از گیوتینِ خونریز الهی و رنجهای دیاسپورای ایرانیان

[در پایورزیهای خستگی ناپذیر برای خلع و عزل و در بند کردن دژخیمانی که رسالت خود را جانستانی و نابودی ایران میدانند]

حقِّ ما، نه رنج؛ بلکه زندگی بود و هست و خواهد بود. حقِّ ما - ما ایرانیان - هرگز آوارگی، دربدری، غربت و زیستن در هراس دائمی نبود و نیست. انسان، پیش از آنکه شهروند کشوری باشد، زاده‌ کرامتی است که هیچ قدرتی حقّ ندارد آن را به یغما ببرد. اگر نسلی از افراد جامعه‌ای، روزی در انتخاب، داوری یا سکوت خویش دچار لغزش شود، دادگزاری اقتضا نمیکند که فرزندان و نوادگانش تا ابد کفّاره‌ لغزش نسلهای گذشته را بپردازند. دادگزاری، هنگامی که از انتقام تغذیه کند، دیگر دادورزی نیست؛ بلکه استمرار بیدادی است که تنها جامه‌ای دیگر بر تن کرده است. با اینهمه، تاریخ رویدادها را نمیتوان با تمنّای دادخواهی از نو نوشت. تاریخ، حافظه‌ پیوسته‌ انسان است. آنچه را که نسلها میکارند، نسلهای دیگر نیز از میوه یا زهر آن بی ‌بهره نمیمانند. امّا میان «به ارث بردن پیامدها» و «به دوش کشیدن گناه»، فاصله‌ای عظیم وجود دارد. هیچ کودکی با گناه زاده نمیشود و هیچ نسلی نباید محکوم شود که تنها وارث تباهی باشد. میراث تاریخ را میتوان پذیرفت، امّا نباید اسیر آن شد؛ زیرا اگر گذشته به زندان آینده بدل شود، تاریخ دیگر آموزگار نیست؛ بلکه زندانبانی دژخیم صفت است.
آنچه که در این نزدیک به نیم ‌قرن بر جان و روان ایرانیان گذشته است، صرفا رشته‌ای از ناکامیهای سیاسی و کشورداری و اخلاقی یا اقتصادی نیست؛ بلکه فرسایش تدریجیِ اعتماد انسان به خویشتن، به دیگری و به آینده است. استبداد، پیش از آنکه نان را از سفره‌ها برباید، امید را از دلها میرباید. قدرتی که انسان را از اندیشیدن و آینده جویی میترساند، در حقیقت پیش از جسم او، روحش را به اسارت گرفته است و این، هولناکترین گونه‌ سلطه گری است؛ زیرا زندانی که دیوارهایش در ذهن انسان برپا شوند، از هر زندان دیگری پایدارتر خواهد بود. با این حال، هیچ زخمی به تلخی آن نیست که پدر یا مادری، پس از سالها رنج، محرومیّت، کار، امید و عشق، فرزندی را که همه‌ فردای خویش را در او دیده است، ناگهان در گرداب خشونت، اعدام، جنگ، مهاجرت یا ناپدید شدن از دست بدهد. خانه‌ای که روزگاری از صدای گامهای فرزند، جان میگرفت، ناگاه به موزه‌ سکوت و غم بدل میشود؛ یعنی سکوتی که هر دیوارش، هر پنجره‌اش و هر شیء خاموشش، یادآور حضوری است که دیگر بازنمیگردد. در چنین خانه‌ای، زمان نمیگذرد؛ بلکه تنها اندوه است که شکل عوض میکند. آنگاه، در خلوت شبها و روزها، صدایی از ژرفای حافظه برمیخیزد و آدمی بی ‌اختیار با خویش زمزمه میکند و اشک میریزد:
« ... تو رفتی و دلم غمین شد، قرین آه آتشین شد
از آن شبی که برنگشتی
جهان که شادی‌آفرین بود، به چشم من، غم‌آفرین شد....»
این زمزمه، تنها مرثیه‌ یک پدر یا یک مادر نیست؛ بلکه پژواک تاریخی ملّتی است که در حافظه‌ جمعی‌اش، شمار بیشماری از صداهای ناتمام، لبخندهای نارسیده و زندگیهای نازیسته انباشته شده‌اند. هر نامی که از دفتر زندگی حذف میشود، تنها یک انسان نیست که از میان میرود؛ بلکه جهانی یگانه، افقی بی‌ بدیل و امکانی تکرارنشدنی نیز خاموش میشود. انسان، هرگز عدد نیست؛ هر انسانی، جهانی است که با مرگ او برای همیشه فرو میریزد. حکومتگرانی که جوانان این سرزمین را به نام دین، عقیده، مذهب، امنیّت، اقتدار یا هر نام مقدّس دیگری به کام مرگ میفرستند، پیش از آنکه خاصم انسان باشند، دشمن حقیقت و جان و زندگی هستند؛ زیرا هر گاه که قدرت، انسان را وسیله‌ بقای خود کند، دیگر نه دین باقی میماند، نه اخلاق، نه دادگزاری و نه خدا؛ بلکه فقط قدرت و اقتدار و امتیاز است که نامهای مقدّس را نقابی برای بقای خویش میکنند. 
در هر صورت باید از خویشتن پرسید که چرا تاریخ نکبتها، این همه خود را تکرار میکند؟ چرا ملّتها، بارها و بارها، زخمهایی همانند را بر پیکر خویش میپذیرند؟ آیا استبداد، تنها محصول اراده‌ ستمگران است، یا نشانه‌ای از ناتوانی ما در آموختن از حافظه‌ تاریخی خویش نیز هست؟ اگر هر نسل، تجربه‌ نسل پیش از خود را تنها به مرثیه بدل کند و نه به آگاهی، تاریخ، آیا همان تراژدی را با بازیگرانی دیگر باز خواهد آفرید؟. حقِّ ما این نبود که رنج، حتّا پس از ترک مرزهای جغرافیایی وطن، همچون سایه‌ای هولناک تا ژرفای غربت نیز همراهمان باشد؛ چنانکه انسان، هر جا که خانه‌ای بنا کند، اندوه وطن پیش از او در آن سکونت گزیده باشد. مهاجرت، اگر چه میتواند فاصله‌ای جغرافیایی بیافریند، امّا زخم وطن را از روح انسان جدا نمیکند. وطن، تنها خاک نیست؛ حافظه‌ای است که با انسان کوچ میکند.
اگر قرار باشد که رنج، واپسین سخن تاریخ باشد، آنگاه ستمگری فاتح شده است. ظفرمندی انسان، نه در فراموش کردن رنج؛ بلکه در ناتمام نگذاشتن معنای آن است. رنج، هر گاه که به آگاهی، مسئولیّت و آفرینش بدل شود، دیگر تنها رنج نیست؛ بلکه سرمایه‌ای برای جلوگیری از تکرار تباهیها است. ملّتی که فقط سوگواری کند، حافظه می‌آفریند؛ امّا ملّتی که از سوگواری به فهم برسد، آینده می‌آفریند. به همین دلیل، رسالت نسلهای امروز، انتقام گرفتن از گذشته نیست؛ بلکه رهایی بخشیدن آینده از اسارت گذشته است. هیچ نسلی حقّ ندارد رؤیاهای نسلهای پس از خود را گروگان خطاهای خویش کند. بزرگترین ادای دین به قربانیان تاریخ، افزودن بر شمار قربانیان نیست؛ بلکه ساختن جهانی است که در آن، انسان هرگز به سبب اندیشه، ایمان، تردید، آزادی یا حقّ زیستن، قربانی قدرت نشود و شاید معنای میهن نیز چیزی جز این نباشد؛ یعنی سرزمینی که انسان در آن، نه از ترس؛ بلکه از آزادی نفس بکشد؛ نه از سر اجبار؛ بلکه از سر کرامت زندگی کند؛ و نه برای مردن؛ بلکه برای آفریدن به دنیا آمده باشد. اگر روزی ایران به چنین افقی دست یابد، آن روز نه تنها رنجهای گذشته بی ثمر نخواهند بود؛ بلکه حافظه‌ آنان که رفتند، در شکوفایی آنان که خواهند آمد، ادامه خواهد یافت. آن روز، تاریخ، دیگر دفتر شکست نخواهد بود؛ بلکه روایت فرزانگی ملّتی خواهد شد که سرانجام آموخت هیچ قدرتی، بزرگتر از نگاهبانی و ارجگزاری به جان و زندگی انسان نیست.

1-    درهمریختگی منش مردمان و پیامدهای ویرانگرانه اش

خسارتهای مادّی، هر اندازه نیز که گسترده و هولناک باشند، در قلمرو اشیاء قرار دارند به همین سبب، دیر یا زود در معرض محاسبه، جبران و بازسازی واقع میشوند. بناهای ویران را میتوان از نو برافراشت؛ ابزارهای از دست رفته را میتوان با ابزارهایی کارآمدتر جایگزین کرد و حتّا تمدّنهایی که در آتش جنگها سوخته‌اند، بار دیگر توانسته‌اند سیمای مادّی خویش را بازیابند؛ زیرا مادّه، هر چند که فرسوده و شکسته شود، همچنان در قلمرو صنعت، دانش و توانایی انسان باقی میماند و بازسازی آن، مسئله‌ای فنّی و اجرایی است. امّا هنگامی که ویرانی از قلمرو اشیاء فراتر رود و به ژرفای منش آدمی راه یابد، مسئله دیگر از جنس خرابی و نقصان نیست؛ بلکه از جنس فروپاشی است. منش انسان نه از سنگ و آهن و سیمان ساخته شده است و نه روان او از مصالحی ترکیب یافته که بتوان آن را با ابزارهای مهندسی مرمّت کرد. حقیقت وجود آدمی در ارزشهایی تکوین مییابد که شخصیّت او را میسازند، به آزادی او معنا میبخشند و کرامت او را ممکن میکنند. انسان، پیش از آنکه موجودی زیست‌ شناختی باشد، موجودی ارزشی است و هر گاه که نظام ارزشهای او فروبپاشد، هر چند که کالبدش زنده بماند، حقیقت انسانی او دچار زوال شده است.
تمدّن نیز از همین قاعده پیروی میکند. آنچه که جامعه ای را جامعه می آراید، انباشت ثروت، فراوانی فناوری و شکوه معماری آن نیست؛ بلکه منش مردمانی است که در آن زندگی میکنند. ساختمانها هرگز تمدّن نمی‌آفرینند؛ بلکه انسانهای دارای فضیلت‌ هستند که به سنگ و خاک، معنای تمدّن میبخشند. چنانچه ارزشهایی چون «راستی، مسئولیّت، دادگزاری، مهرورزی، آزادگی، وفاداری، شرم، اعتماد و حرمتِ انسان» از میان بروند، آنچه که باقی میماند، ولو ظاهری آباد داشته باشد، چیزی جز کالبدی بی ‌روح نخواهد بود. از همین منظر، تلخترین حقیقت تاریخ معاصر ایران را نباید صرفا در شمار اعدامها، زندانها، ویرانیهای اقتصادی، فرار مغزها یا نابودی زیرساختها خلاصه کرد. همه اینها، هر چند که سهمگین و جبران‌ناپذیر مینمایند، در برابر آسیبی که بر منش انسان ایرانی وارد آمده، مرتبه‌ای فروتر دارند؛ زیرا بزرگترین کامیابی هر استبدادی آن نیست که خانه‌ها را ویران کند؛ بلکه اینست که انسانها را به موجوداتی عادت‌کرده به ترس، دروغ، تملّق، فرصت‌طلبی، بی ‌اعتمادی و بی‌ اعتنایی و علی بیغم بدل کند. استبداد آنگاه به فتح نهایی خود میرسد که دیگر برای بقای خویش به خشونت دائمی محتاج نباشد؛ چونکه منش انسانها خودش به قراول استبداد تبدیل شده است.
بدینسان، فاجعه بزرگ، فقط در کشته شدن انسانها نیست؛ بلکه در خاموش شدن انسانیّت است. مرگ جسمانی، هر چند دردناک باشد، پایان یک زندگی است؛ امّا مرگ منش، آغاز مرگ یک ملّت است. ملّتی که فضیلتهای خود را از دست بدهد، در درون خویش فروپاشیده و شکست خورده است. هیچ نیروی بیگانه‌ای توان نابودی ملّتی را ندارد، مگر آنکه آن ملّت، پیشتر بنیانهای اخلاقی و معنوی خویش را از دست داده باشد. اگر امروز در جامعه ایرانی با کاهش اعتماد، گسترش ریا و تظاهر و دروغ و خُدعه و کلاهبرداری و حرکات نمایشی، فرسایش مسئولیّت ‌پذیری، سستی در همبستگی اجتماعی و بی ‌اعتنایی نسبت به کرامت و جان و زندگی و شرف انسان روبرو هستیم، اینها صرفا صدمات اخلاقی پراکنده نیستند؛ بلکه نشانه‌های بحرانی عمیق در ساختار منش جمعی‌ هستند. این سخن البته به معنای انکار وجود انسانهای شریف، آزاده و وفادار به ارزشهای انسانی نیست؛ بلکه هشدار نسبت به روندی تاریخی است که اگر مهار نشود، فضیلت را به استثنا و ابتذال را به قاعده تبدیل خواهد کرد.
باید دریافت که هیچ جامعه‌ای تنها با تغییر حکومت، تدوین قانون، افزایش درآمد ملّی یا گسترش فناوری نوساخته نمیشود. اینها شرطهای لازمند، امّا هرگز شرط کافی نیستند. جامعه زمانی از نو زاده میشود که انسان، خود را از نو بسازد؛ زیرا سرچشمه هر تمدّنی نو، پیش از آنکه در نهادهای سیاسی باشد، در وجدان انسانهاست. اگر وجدان، بیدار نباشد، قانون به ابزار قدرت فروکاسته میشود. اگر فضیلت وجود نداشته باشد، آزادی به خودکامگی بدل میشود و اگر حقیقت قربانی مصلحت شود، هیچ نظامی، هر اندازه نیز که پیشرفته باشد، دوام اخلاقی نخواهد یافت. بازسازی ایران، پیش از آنکه پروژه‌ای اقتصادی یا سیاسی باشد، وظیفه‌ای اخلاقی و فرهنگی است.  بازسازی از کارخانه‌ها آغاز نمیشود؛ بلکه از مدرسه، خانواده، اندیشه، گفت ‌و گو، مسئولیّت‌پذیری، راستگویی و احترام به کرامت انسان آغاز میشود. هیچ تمدّنی بر بنیان دروغ و تحقیر انسان پایدار نمیماند. آینده هر جامعه، تصویری است از منش مردمانی که آن را میسازند. ویرانی شهرها پایان تاریخ نیست؛ امّا ویرانی ارزشها میتواند پایان یک تمدّن و فرهنگ باشد. بزرگترین مسئولیّت هر نسل، نه ساختن دیوارها؛ بلکه پاسداری از منش انسانی است؛ زیرا هر گاه که انسان، ارزشهای بنیانی خویش را نگاهبان باشد، حتّا از دل ویرانه‌ها نیز میتواند جهانی نو بیافریند؛ اما اگر گوهر ارجمندی و اصالت آدمی از میان برود، آبادترین سرزمینها نیز جز ویرانه‌هایی آراسته نخواهند بود.

2-    اندیشیدن در باره «خدا» و تصویرهایش

هر گاه واژه‌ «خدا» بر زبان رانده میشود یا در متنی پیش چشم آدمی پدیدار میشود، ذهن بیشتر مردمان، بی ‌هیچ درنگی، به سوی تصویری میشتابد که قرنها الهیات و تعلیمات دینی در ضمیر آنان نشانده است؛ یعنی موجودی مطلق، قادر، متشخّص [Personifikation]، آمر و خالقی که در فراسوی جهان ایستاده و لم داده و هستی را از بیرون بنیان نهاده است. امّا دُرُست در همین نقطه است که اندیشیدن آغاز میشود، نه اینکه پایان میپذیرد؛ زیرا آنچه که بی ‌درنگ در ذهن نقش میبندد، هنوز «مفهوم» نیست؛ بلکه «تصویر» است. ذهن آدمی، بیش از آنکه با مفاهیم بیندیشد، با تصاویر خو گرفته است و خوگرفتگی، بزرگترین مانع تفکّر است؛ زیرا تصویر، خودش را به جای مفهوم مینشاند و انسان، بی‌ آنکه بداند، سالیان دراز، تصویر را میپرستد و میپندارد که مفهوم را فهمیده است.
هر گفتاری در باره‌ خدا، اگر از بازشناسی تفاوت میان «مفهوم» و «تصویر» آغاز نشود، از همان نخستین گام، راه را به بیراهه میسپارد. مفهوم، تاریخ دارد. تصویر نیز تاریخ دارد؛ امّا تاریخ این دو، یکی نیست. تصویر، زاده‌ تخیّل جمعی، آیین، قدرت، مناسک و عادتهای فرهنگی است؛ ولی مفهوم، زاده‌ کشاکش اندیشیدن، زبان، تجربه و تفسیر است. هر کجا که این دو از یکدیگر تمیز داده نشوند، نه فلسفه پدید می‌آید و نه فهمیدن؛ بلکه تنها تکرار مکرّراتی است که نسلها از یکدیگر به ارث برده‌اند. بدترین خطای تاریخ اندیشه این نیست که انسان، خدا را انکار کرده یا بدان ایمان آورده است؛ بلکه اینست که گمان کرده هر گاه واژه‌ «خدا» را بر زبان آورد، همه‌ مردمان جهان از یک چیز سخن میگویند. این، خطایی فاحش و نابخشودنی و نکوهشی است که از سستی تفکّر برمیخیزد، نه از استواری آن؛ زیرا هیچ واژه‌ای در تاریخ فرهنگ بشر، به اندازه‌ واژه‌ «خدا»، دستخوش دگرگونی، جابجایی، بازتفسیر و کشاکشهای معنایی نبوده است. کسی که تاریخ تضادها و تفاوتها را نادیده بگیرد، نه خدا را میشناسد و نه زبان را. بازشکافی و ریشه یابی  کلمه «خدا» در هر زبانی که گفته شود، مقوله ای بسیار پیچیده است. مقوله ای که به قول «مارتین بوبر (Martin Buber [1878–1965 م.])»، یکی از «بارآلودترینِ همه واژه‌های انسانی است. هیچ واژه‌ای چنین آلوده و در معرض بی‌ حرمتی قرار نگرفته و اینچنین از هم، پاره پاره نشده است =
Es ist das beladenste aller Menschenworte. Keines ist so besudelt, so zerfetzt worden 
[بنگرید به]:

- Martin Buber, Werke, Band 1: Schriften zur Philosophie, Lambert Schneider, Heidelberg, 1962, S. 508/510.

ما هنوز نمیخواهیم بپذیریم که نمیتوانیم و نباید در باره فراسوی دامنه امکانهای تجربی خودمان، احکام قطعی صادر کنیم؛ زیرا «..... خدا یک راز است. با این جمله، ما از پیش، شکاکیّتِ ناب را از دو جهت پشت سر گذاشته‌ایم. نخست اینکه با این جمله فرض میکنیم که وقتی از «خدا» سخن میگوییم، با خودمان نوعی پیش‌آگاهی، هر چند مبهم و موقّتی، همراه داریم. امّا در عین حال، با همین جمله این باور را نیز بیان میکنیم که ما هرگز قادر نیستیم به‌ طور کامل و مطلق بگوییم خدا چیست، چه میخواهد و چه انجام میدهد. حتّا با کاملترین شناختی که ممکن است داشته باشیم، همواره در برابر دروازه راز او باقی میمانیم. (در انجیل/عهد جدید، رساله تیموتائوس، باب ششم، آیه شانزدهم می آید که: «خدا در نوری ساکن است که هیچکس نمیتواند به آن نزدیک شود =ὁ μόνος ἔχων ἀθανασίαν, φῶς οἰκῶν ἀπρόσιτον [ تذکّر: از همینجا میتوان ردّپای دیانت میترائی و زرتشتی را در جهاننگری یونانیان و تداوم آن در ادیان ابراهیمی تشخیص داد و ریشه یابی کرد.]») ما میتوانیم و باید در باره او سخن بگوییم. این همان نیّت و ماهیّت الهیات است. امّا هرگز نمیتوانیم همه‌ چیز را در باره او بدانیم و هرگز نمیتوانیم به اندازه مکفی و شایسته در باره او سخن بگوییم.» [بنگرید به]:

- Wolfgang Trillhaas, Dogmatik, Walter de Gruyter, Berlin/New York, 1980, S. 108

در تجربه‌ نیاکان ایرانی، آنچه که بعدها با واژه‌ «خدا» فهمیده شده است، افقی یکسره متفاوت از الهیات متعارف دارد. در تجربه ایرانیان، «خدا»، نام حقیقتی است که با نماد سترگ «سیمرغ گسترده ‌پر» خود را آشکار میکند؛ نه موجودی که در جایی بیرون از جهان اقامت دارد؛ بلکه حضوری که در تار و پود هستی گسترده است. اگر این دریافت را بتوان با زبان فلسفه بیان کرد، باید گفت که خدا در این افق، حقیقتی «درونماندگار  [= ایماننس/Immanenz]» است، نه حقیقتی منفصل از هستی [= ترانسندنس/Transzendenz]. او بیرون از هستی نمی‌ایستد تا آن را اداره و اَمریّه صادر کند؛ بلکه خودش، ژرفای هستی است که در همه‌ هستومندان، به گونه ‌های بی‌ شمار، رخ مینماید. امّا این سخن، تا زمانی که به پژوهش فرهنگی و تاریخی، زبان ‌شناختی و اسطوره ‌شناختی تکیه نکند، چیزی بیش از یک ادّعا نیست. دُرُست به همین سبب، هر کسی که بخواهد در باره‌ خدا سخن بگوید، پیش از هر چیز باید «تبار مفهوم» را بجوید، نه آنکه تصویر موروثی خویش را حقیقت جاودانه‌ مفهوم بینگارد. اندیشیدن، از لحظه ای آغاز میشود که انسان جرئت میکند «مفهوم را از زندان تصویر» آزاد کند. از قدیم الایّام گفته اند و نوشته اند که «خدا» از لحاظ دستور زبانی «اسم ذات و اسم خاصّ» است؛ زیرا اصالت دارد و تخمه خودزاست. آنچه که به ذات خودش قائم و خاصّ است، هستی اش از توانمندی و نیروی زایشی خودش است نه وام گرفته از دیگری. بحث «اسم ذات و اسم خاصّ» در ادبیّات اسلامی نیز، معطوف به تجربه ایرانیان از «خدا» هست؛ نه برداشت بدوی و کاملا تنگ و تاریک و کودکانه متکلّمان و مفسّران اسلامیّت از «ذات و خاصّ بودن خدا». 
از همین منظر، خدا در سنّتهای ابراهیمی، خدا در جهان یونانی، خدا در حکمت هندی، خدا در نحله های اسلامی، خدا در نظر متفکّران و فیلسوفان باختر زمینی و خدا در تجربه‌ ایرانی، نه یک مفهوم یگانه با جامه‌های گوناگون؛ بلکه افقهای متفاوتی از فهم هستی‌ هستند که تنها در لفظ اشتراک یافته‌اند. اشتراک لفظ، هرگز دلیل بر اشتراک معنا نیست؛ همانگونه که اشتراک نام «نور»، میان اخترشناسی، عرفان و نقّاشی، هرگز از یگانگی حقیقت آنها حکایت نمیکند. هر مفهومی را باید در زهدان تاریخی خودش فهمید؛ وگرنه تاریخ را به خدمت پیشداوریها و اعتقادات خویش درآورده‌ایم. امّا در همینجا باید از لغزشی دیگر نیز بر حذر بود؛ زیرا یکسان پنداشتن همه‌ مفاهیم و تصویرهای خدا خطاست. ایران نیز تاریخ دارد؛ تاریخی آکنده از گسستها، آمیزشها، دگرگونیها، فراموشیها و آفرینشهای دوباره. به همین دلیل، هیچ خوانشی از تجربه‌ ایرانی نباید خود را واپسین و قطعیترین تفسیر بینگارد. اگر حقیقت، زنده باشد، هیچگاه در قالب یک تفسیر، منجمد نمیشود. حقیقت، همواره از هر تفسیری بزرگتر است و سرشار و سرازیر میشود.
در این زمینه باید گفت که نسبت خدا و هستی را نمیتوان با زبان صنعتگری و مصنوعات توضیح داد. دوگانگی «خالق» و «مخلوق»، ساده نگری بسیار حقیر آلود نسبت به هستی و هستومندهاست. امّا در تجربیات نیاکان ایرانیان، دستکم در دستگاه فکری/تصویری/مفهومی، تجربه «خدا»، جای خود را به همبافتگی وجودی میدهد؛ نسبتی که در آن، هستومندان نه اشیائی بیرون از حقیقت؛ بلکه شیوه‌ها و چهره های پدیداری همان حقیقت‌ اصل هستند. اگر از این نسبت، به «اینهمانی» تعبیر میشود، نباید آن را با همسانی مکانیکی یا وحدت عددی فروکاست؛ بلکه باید آن را کوششی برای بیان یگانگی ژرفِ هستی دانست؛ یعنی یگانگی‌ که هنوز زبان فلسفه، چنانکه باید، توان بیان تمامی ابعاد آن را نیافته است. بزرگترین خاصم اندیشیدن، بلاهت نیست؛ زیرا ابله، اگر بداند که نادان است، هنوز میتواند بیاموزد. خاصم اصلی اندیشیدن، اعتقادات موروثی‌ هستند؛ یعنی اعتقاداتی که پیش از هر پرسشی، پاسخ را آماده کرده‌اند و پیش از هر پژوهشی، نتیجه را مقدّس شمرده‌اند. هر کجا که پاسخ، پیش از پرسش، حاضر باشد، فلسفه مرده است و هر کجا که مفهوم، قربانی تصویر شود، حقیقت نیز پشت نقاب الفاظ پنهان میشود. مسئله‌ اساسی، نه اثبات خداست و نه انکار خدا؛ بلکه رهایی مفهوم خدا از اسارت تصاویری است که قرنها بر گرداگرد آن انباشته شده‌اند. تا هنگامی که انسان نیاموزد میان واژه، مفهوم، نماد، اسطوره، تجربه و تفسیر مرز بگذارد، نه خدا را خواهد شناخت و نه خویشتن را؛ زیرا انسان، همواره خدای خویش را به اندازه‌ ژرفای اندیشیدن خویش می‌آفریند، و هر کجا که اندیشه از حرکت بازایستد، خدا نیز به بُتی ذهنی فروکاسته میشود که دیگر نه حقیقت را میگشاید و نه افق تازه‌ای برای فهم هستی می‌آفریند.

3-    اختتام پرونده اسلامیّت در ایران

چه خوشایند ما باشد و چه ناخوشایند، چه آن را بپذیریم و چه در برابرش مقاومت کنیم، نمیتوان انکار کرد که تجربه تاریخی چند دهه اخیر ایران، شکافی عمیق میان «اسلامیّت سیاسی» و بخش بزرگی و کلانی از مردمان جامعه ایرانی پدید آورده است؛ یعنی شکافی که نه صرفا محصول اختلافات نظری یا رقابتهای سیاسی؛ بلکه حاصل برخورد مستقیم میان یک «نظام ارزشی ادّعایی» و «تجربه زیسته» مردمانی است که پیامدهای عملی نظام حاکم را در زندگی فردی و جمعی خود و مناسبات همسایه داری و بین المللی آزموده‌اند. نیروی داوری انسانها و حتّا عقل سلیم آدمیان، بیش از آنکه بخواهد در باره ادّعاها و شعارها و حرفها قضاوت کند، به کردارها، نتایج و تأثیرات واقعی معتقدان و مومنان آنها در سرنوشت انسانها مینگرد. آنچه که در این میان بیش از هر چیز اهمیّت دارد، تمایز میان «ایمان دینی» به‌ عنوان تجربه‌ای شخصی و معنوی، و «دین سیاسی ‌شده» به ‌عنوان ابزاری برای سازماندهی قدرت است. مشکل بنیانی نه در وجود یک باور دینی یا یک سنّت فرهنگی؛ بلکه در لحظه‌ای آغاز میشود که امر مقدّس با ساختار قدرت درهم می‌آمیزد و حکومت، خود را نماینده حقیقت و مُجری مطلق میپندارد. در چنین شرایطی، نقد حکومتگران به ‌عنوان نقد مقدّسات معرفی میشود، مخالفت سیاسی به دشمنی با ایمان تعبیر میشود و قدرت انسانی، لباس و خلعت مصونیّت الهی بر تن میکند. اینجاست که یکی از بزرگترین خطرهای تاریخ آشکار میشود؛ یعنی هنگامی که انسان، اراده و تصمیمهای خویش را به نام الاهی مطلق برچسب میزند، امکان اصلاح، پرسشگری و مسئولیّت ‌پذیری اخلاقی را از بین میبرد.
تجربه «جمهوری اسلامی/ولایت فقاهتی» در ایران نشان داد که پیوند میان قدرت سیاسی و قرائت رسمی و حوزوی از دین ایمانخواه، میتواند پیامدهایی بسیار سنگین و هول افکنی برای خود دین نیز داشته باشد. هنگامی که نام الله، قرآن، رسول و سنّت دینی در کنار ساختارهای سرکوب، تبعیض، حذف مخالفان و محدود کردن آزادیهای انسانی قرار میگیرد، صدمات فقط متوجّه حکومت نمیشوند؛ بلکه اعتبار اخلاقی مفاهیمی نیز که حکومتگران به نام آنها سخن میگویند، در ذهن بسیاری از مردم، دچار فرسایش میشوند؛ زیرا انسانها در نهایت، باورها را نه فقط از طریق کتابها و خطابه‌ها و روضه ها و خطبه ها؛ بلکه از طریق رفتار کسانی ارزیابی میکنند که خود را نمایندگان آن باورها معرفی میکنند. یکی از بزرگترین بحرانهای این تجربه تاریخی، فقدان نقد درونی و ناتوانی در پذیرش مسئولیّت اخلاقی بود. هنگامی که صاحبان قدرت به جای پرسش از خطاهای خویش، تمام رفتارهای خود را عین حقیقت، فضیلت و اراده الهی معرفی میکنند، فاصله میان اخلاق و قدرت به بیشترین حدّ خود میرسد. هیچ نظام فکری، دینی یا سیاسی نمیتواند برای همیشه از آزمون واقعیّت، رنج انسانها و داوری تاریخ گریزان بماند. قداست دروغین، زمانی که به سپری برای جلوگیری از پرسشگری تبدیل شود، نه ‌تنها حقیقت ادّعایی را حفظ نمیکند؛ بلکه آن را در معرض بی ‌اعتباری قرار میدهد.
با این حال، داوری در باره تجربه تاریخی «جمهوری اسلامی و اسلامیّت عقیدتی اش» نیازمند آن است که میان نقد یک نظام سیاسی و نفی یک سنّت تمدّنی تمایز قائل شویم. هیچ اندیشه‌ای صرفا به دلیل شکست یک قرائت خاصّ از آن، برای همیشه نابود نمیشود همانگونه که هیچ سنّتی نیز فقط به دلیل قدمت تاریخی خود از نقد و بازنگری مصون نیست. آنچه که در معرض داوری قرار میگیرد، توانایی هر اندیشه برای پاسخگویی به پرسشهای اساسی انسان است. آیا این اندیشه/ایدئولوژی/دین ایمانخواه/مذهب، آزادی را به رسمیّت میشناسد؟ آیا کرامت و گزندناپذیری جان و زندگی انسان را پاس میدارد؟ آیا امکان نقد خویش را فراهم میکند؟ آیا قدرت را محدود یا مقدّس میکند؟ اگر روزی نظام مبتنی بر ولایت فقیه پایان یابد، آن رخداد را نمیتوان صرفا تغییر یک ساختار سیاسی دانست؛ بلکه باید آن را پایان یک تجربه تاریخی دانست که در آن، دین ایمانخواه و حکومت به شکلی بی ‌سابقه درهم آمیختند و پیامدهای این پیوند، هم برای جامعه و هم برای برداشت عمومی از دین، عمیق و ماندگار بود. شاید ایران آینده، در پی این تجربه، به سوی الگویی حرکت کند که در آن، دین به قلمرو انتخاب فردی، فرهنگ، اخلاق و معنویّت بازگردد و حکومت بر پایه اصولی چون حقوق شهروندی، آزادی وجدان، عقلانیّت سیاسی و مسئولیّت انسانی  و نگاهبانی از جان و زندگی سامان یابد.
امّا مهمترین درس این تجربه، نه فقط در باره اسلامیّت یا یک حکومت خاصّ؛ بلکه در باره مناسبات همیشگی میان قدرت و حقیقت است. اسلامیّت، هنگامی که از قلمرو تجربه معنوی و ایمانی انسان خارج میشود و به یک ساختار قدرت سیاسی، حقوقی و ایدئولوژیک تبدیل میشود، دیگر یک امر اعتقادی نیست؛ بلکه به یک پدیده تاریخی بدل میشود که باید مانند هر پدیده تاریخی دیگری در معرض سنجش عقل، اخلاق و تجربه انسانی قرار گیرد. هیچ اندیشه‌ای، حتّا اگر خود را متّصل به امر قدسی بداند، نمیتواند از پرسشگری، نقد و داوری تاریخی مصون بماند؛ زیرا لحظه‌ای که یک باور، خود را فراتر از نقد تصوّر کند، امکان خطا، فساد و سوءاستفاده از آن نیز آغاز میشود. بحران کلیدی اسلامیّت سیاسی در تجربه معاصر ایران، پیش از آنکه مسئله‌ای صرفا دینی باشد، مسئله‌ای فلسفی در باره نسبت میان حقیقت و قدرت است. هنگامی که یک نظام سیاسی ادّعا میکند که نه تنها نماینده مردمان؛ بلکه نماینده اراده الهی نیز هست، خود را در موقعیّتی قرار میدهد که مخالفت با تصمیمهای آن میتواند به مخالفت با حقیقت تعبیر شود. در چنین ساختاری، قدرت دیگر صرفا یک ابزار زمینی برای اداره جامعه نیست؛ بلکه به امری مقدّس تبدیل میشود و تقدّس ‌بخشی به قدرت، یکی از خطرناکترین مسیرهای تاریخ سیاسی بشر بوده است.
مشکل اصلی اسلامیّت سیاسی نه فقط در وجود مفاهیم دینی؛ بلکه در تبدیل شدن یک تفسیر خاصّ از دین به حقیقت رسمی و مناقشه ناپذیر است؛ زیرا میان «دین در معنا و برداشت ایرانیان از این مفهوم» به ‌عنوان تجربه‌ای درونی و معنویست و «دین» در معنا و برداشت شرایع اسلامی، ایمان داشتن و مطیع بودن و تسلیم شدن در برابر اراده الهی و رسول و امامان و مراجع دینی است. به همین دلیل، بین معنای دین و تجربه ایرانیان و شرایع «اسلامیّت» به‌ عنوان یک پروژه سیاسی برای سازماندهی جامعه، تفاوتی بنیانی وجود دارد. هنگامی که یک قرائت خاصّ از دین، خود را تنها قرائت ممکن معرفی کند، دیگر از حوزه ایمان وارد حوزه ایدئولوژی میشود و ایدئولوژی، هنگامی که قدرت سیاسی را در اختیار گیرد، غالبا تمایل دارد مخالفان خود را نه به‌ عنوان انسانهایی با دیدگاههای متفاوت؛ بلکه به‌ عنوان دشمنان حقیقت تعریف کند.
از این منظر، مسئله آینده اسلامیّت در جوامعی مانند ایران، تنها مسئله بقای یک باور یا یک سنّت اعتقاداتی نیست؛ بلکه مسئله توانایی مدافعان و مروّجان و مومنان به اسلامیّت است برای بازاندیشی، نقدپذیری و سازگاری با اصول بنیانی زندگی انسانی. هر سنّت اعتقاداتی که بخواهد زنده بماند، باید توانایی نگاه کردن به خویشتن را از بیرون داشته باشد. مومنان به اعتقاداتی که از نقد میترسند، در اصل از حقیقت ادّعایی خودشان مطمئن نیستند؛ زیرا حقیقت، بر خلاف قدرت، به مصونیّت محتاج نیست. شاید بزرگترین درس تجربه اسلامیّت سیاسی در ایران این باشد که هیچ امر مقدّسی نباید بهانه‌ای برای تعطیل کردن عقلانیّت انسانی شود و هیچ قدرتی نباید چنان خود را با حقیقت یکی بداند که امکان خطای خویش را از یاد ببرد. قدرتهایی که خود را مقدّس تصوّر کرده‌اند، سرانجام نه تنها اعتماد مردم؛ بلکه معنای ارزشهایی را که مدّعی دفاع از آنها بوده‌اند نیز صدمه زده‌اند.

4-    سکوتپیشگانِ مُجرم

جُرم، در هر شکل و صورتی که پدیدار شود، تنها یک رویداد فردی و محدود به مناسبات میان مُجرم و قربانی نیست؛ بلکه رخدادی است که تار و پود اخلاقی جامعه را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. هنگامی که انسانی با رفتار آگاهانه و مسئولانه‌ خویش، امنیّت، آزادی، کرامت یا هستی دیگری را مورد تعرّض قرار میدهد، نمیتوان عمل را صرفا به عنوان یک خطای شخصی نگریست؛ زیرا هر عمل زیانبار، علاوه بر قربانی مستقیم خود، بر اعتماد عمومی، حسّ دادگزاری و کیفیّت زیست جمعی نیز اثر میگذارد. از این لحاظ، مجازات مُجرم، هنگامی که تقصیر و مسئولیّت او با معیارهای دادورزانه اثبات شده باشد، نه فقط واکنشی انتقام‌ جویانه؛ بلکه تلاشی برای بازگرداندن تعادل اخلاقی و اجتماعی است؛ زیرا جامعه‌ای که در برابر صدمه به انسانها بی‌ اعتنا شود، به تدریج بنیانهای معنوی و انسانی خویش را از دست خواهد داد.
امّا مسئله‌ مهم تنها وجود جُرم نیست؛ بلکه واکنش انسانها در برابر جُرم نیز بخشی از معمّای اخلاقی جامعه است. شرارتهای بزرگ غالبا ناگهانی و از هیچ پدید نمی‌آیند؛ بلکه در پروسه ای تدریجی و از انباشته شدن بی ‌شمار چشمپوشیها، توجیه‌ها، ترسها و سکوتها شکل میگیرند. همانگونه که عظیم‌ ترین اقیانوسها از قطره‌های بی‌ شمار آب تشکیل شده‌اند، گسترده‌ترین فسادهای اجتماعی نیز از مجموعه‌ بی‌ شمار بی اعتناییهای کوچک ساخته میشوند. گاهی یک سکوت کوتاه، یک بی ‌اعتنایی ظاهرا بی ‌اهمیّت یا یک توجیه ساده، به حلقه‌ای از زنجیر تبدیل میشود که سرانجام جامعه را در برابر تباهیهای بزرگ ناتوان میسازد. با اینهمه، باید میان سکوتهای گوناگون تفاوت گذاشت؛ زیرا هر خاموشی، نشانه‌ همدستی با شرارت نیست. گاهی انسانها در برابر ظلم سکوت میکنند، نه از سر رضایت؛ بلکه از ترس، ناتوانی، فقدان امکان کنش یا فشار شرایطی که قدرت انتخاب را از آنان گرفته است. بنابر این، نقد اخلاقی سکوت نباید به محکوم کردن انسانهای گرفتار محدود شود؛ بلکه باید به این پرسش عمیقتر برسد که چه ساختارهایی انسان را به خاموشی وادار میکنند و چه نظامهایی از ترس و بی‌ قدرتی مردم نفع میبرند. مسئولیّت اخلاقی، زمانی معنا پیدا میکند که همراه با شناخت شرایط واقعی زندگی انسان باشد؛ زیرا دادگزاری، بدون فهم انسان، خودش میتواند به بیداد دیگری تبدیل شود. با این حال، سکوتی که از رضایت، منفعت ‌طلبی یا بی ‌اعتنایی به رنج دیگری سرچشمه میگیرد، خطری بزرگ برای جامعه است. انسانی که تنها زمانی نسبت به ظلم حسّاس میشود که قربانی آن، خودش یا نزدیکانش باشند، هنوز به مرحله‌ کامل مسئولیّت اخلاقی نرسیده است. بلوغ اخلاقی انسان، زمانی آغاز میشود که درد دیگری را صرفا مسئله‌ دیگری نداند؛ بلکه آن را زخمی بر پیکر انسانیّت مشترک خویش احساس کند.
در این میان، نقش حکومتها و صاحبان قدرت اهمیّتی بنیانی دارد. قدرت، همواره با مسئولیّت همراه است و هر اندازه که دامنه‌ اختیار و تأثیرگذاری انسان ،گسترده‌تر باشد، میزان پاسخگویی اخلاقی او نیز باید بیشتر باشد. هنگامی که ساختارهای قدرت به جای خدمت به جامعه، به حفظ منافع شخصی، گروهی یا امتیازات محدود خویش بپردازند، خطر آن وجود دارد که قانون به جای ابزار دادگزاری، به وسیله‌ای برای تثبیت قدرت تبدیل شود. در چنین شرایطی، پرسش اساسی تنها این نیست که چرا صاحبان قدرت از مسئولیّت خویش فاصله گرفته‌اند؛ بلکه باید پرسید جامعه چگونه به وضعیّتی رسیده است که امکان چنین فاصله‌ای فراهم شده است. جامعه‌ای که در برابر انحراف قدرت، هیچ واکنش مؤثّری نشان نمیدهد، به تدریج زمینه‌ عادی شدن بیدادگری را فراهم میکند. امّا این پرسش همچنان باقی است که چرا انسانها، گاه در برابر آشکارترین نشانه‌ های فساد و تباهی سکوت میکنند؟. آیا ترس از هزینه‌ها آنان را خاموش میکند؟. آیا برخی از آنان از سایه‌ قدرت، بهره‌مند میشوند و به همین دلیل ترجیح میدهند حقیقت را نبینند؟. آیا آسایش فردی، گاهی چنان بر وجدان اخلاقی غلبه میکند که انسان حاضر میشود رنج دیگران را نادیده بگیرد؟.
بسیاری از نظامهای فاسد، تنها به دلیل قدرت ستمگران دوام نمی‌آورند؛ بلکه به دلیل فرسایش تدریجی حسّاسیّت اخلاقی جامعه نیز استمرار پیدا میکنند. خطرناکترین مرحله‌ سقوط یک جامعه زمانی آغاز میشود که مردم نه از دیدن ظلم خشمگین شوند و نه از شنیدن حقیقت شگفت ‌زده؛ بلکه شرارت را به امری عادی و اجتناب ‌ناپذیر تبدیل کنند. در چنین وضعیّتی، مسئله فقط وجود افراد خطاکار نیست؛ بلکه از میان رفتن معیارهای اخلاقی و کاهش توان جامعه برای واکنش نشان دادن است. به همین دلیل، پرسش اصلی این نیست که چگونه میتوان تنها با مجازات مُجرمان، جامعه‌ای سالم ساخت؛ بلکه باید پرسید که چگونه میتوان انسانهایی را پرورش داد که پیش از وقوع فاجعه، نشانه‌های آن را ببینند، در باره‌ آن بیندیشند و مسئولانه واکنش نشان دهند. جامعه‌ سالم، جامعه‌ای نیست که در آن هرگز خطایی رخ نمیدهد؛ بلکه جامعه‌ای است که در آن، خطا پنهان نمیماند، ظلم توجیه نمیشود و هیچ انسانی احساس نمیکند که در برابر بیدادگری، تنها و بی ‌پناه است.
برای ساختن چنین جامعه‌ای، باید هنجار مسئولیّت ‌پذیری، بینش انتقادی، شجاعت اخلاقی و احترام به کرامت انسان را پرورش داد. انسانها باید بیاموزند که شهروند بودن تنها به معنای برخورداری از حقوق نیست؛ بلکه به معنای پذیرفتن مسئولیّت در برابر سرنوشت مشترک نیز هست. جامعه‌ای که اعضای آن تنها تماشاگر رویدادها باشند، دیر یا زود قربانی رویدادها خواهند شد؛ امّا جامعه‌ای که انسانهای آن، توان پرسیدن، اعتراض کردن، همدلی کردن و دفاع از حقیقت را داشته باشند، امکان اصلاح و تعالی را در خود زنده نگه میدارد؛ زیرا سرنوشت جوامع نه فقط به دست کسانی نوشته میشود که مرتکب ظلم میشوند؛ بلکه به دست کسانی نیز شکل میگیرد که در برابر ظلم، واکنش نشان میدهند. تاریخ، همواره میان فریاد انسانهای مسئول و سکوت انسانهای بی‌ اعتنا داوری خواهد کرد؛ چونکه آینده‌ اخلاقی بشر، بیش از هر چیز، به میزان بیداری وجدان او وابسته است.

5-    همدستانِ چند نبشه

تاریخ را هرگز فقط جنایتکاران نمیسازند. اگر چنین بود، شرّ میبایست پدیده‌ای نادر و گذرا میبود. آنچه که به جنایت، تداوم و به ستم، قدرت میدهد، نه صرفا اراده جنایتکار؛ بلکه آمادگی انسان برای همدستی با شرّ است. هیچ قدرتی، هر چند که سهمگین نیز باشد، بدون تسلیم وجدانهای بی ‌شمار، دوام نمی‌آورد. به همین علّت، مسئله شایان تفکّر و پرسیدن، وجود جنایتکار نیست؛ بلکه امکان اینست که انسان، علیه انسان برخیزد و بی ‌آنکه احساس کند، در نابودی خویشتنِ انسانی خویش شریک شود. همدستی، پیش از آنکه مفهومی حقوقی باشد، رخدادی وجودی است؛ یعنی لحظه‌ای است که انسان، حقیقت را میشناسد، امّا آن را انکار میکند، دادگزاری را درمی‌یابد، امّا به سود قدرت خاموش میماند، کرامت را میستاید، امّا در عمل، آن را به بهای امنیّت، منفعت یا ترس معامله میکند. در چنین لحظه‌ای، انسان دیگر تنها مرتکب خطا نشده است؛ بلکه نسبت خود را با حقیقت از دست داده است و آن که نسبت خود را با حقیقت از دست بدهد، دیر یا زود، نسبت خود را با انسان نیز از دست خواهد داد.
امّا چرا همدستی، چنین سهمگین است؟ زیرا جنایتکار، بدون همدست، تنها یک فرد است؛ امّا همدستان، جنایت را به ساختار تبدیل میکنند. آنان، زبانِ قدرت میشوند، حافظه جامعه را تحریف میکنند، دروغ را به اخلاق رایج بدل میکنند و سکوت و عادّیسازی را فضیلت مینامند. شرّ، آنگاه فاتح میشود که دیگر به زور و قلدری محتاج نباشد؛ آنهم هنگامی که انسانها، خودشان، ابزار استمرار آن شوند و زنجیرهای خویش را با رضایت حمل کنند. با این تفاصیل، همه همدستان یکسان نیستند. میان آن که زیر فشار خُرد میشود و آن که از قدرت ارتزاق میکند، میان آن که از نادانی میلغزد و آن که آگاهانه حقیقت را میفروشد، فاصله‌ای ژرف وجود دارد. مسئولیّت، مطلق نیست؛ امّا هر کجا که آگاهی و امکان انتخاب حضور داشته باشد، مسئولیّت نیز حضور دارد. آن که آگاهانه وجدان خویش را در اختیار شرّ میگذارد، دیگر تنها شریک یک جنایت نیست؛ بلکه او در ویران کردن امکانِ انسان بودن مشارکت کرده است.
امّا پرسشی که از همه دردناکتر است، این نیست که «چرا جنایتکاران جنایت میکنند؟» این پرسش، هر چند که ضروری است، امّا کافی نیست. پرسش اصلی اینست که چرا انسان، با همه توانایی‌اش برای اندیشیدن، حقیقت را علیه خود به کار میگیرد؟. چرا موجودی که میتواند دادگزاری را بیافریند، دستگاه توجیه ظلم نیز میشود؟. چرا خردورزی که میتواند راهنمای آزادی باشد، گاه به خدمت اسارت درمی‌آید؟. آیا شرّ، چیزی بیرون از انسان است یا یکی از امکانهای همیشگی وجود او؟. بدترین فریب تاریخ روان انسان در این است که شرّ را همواره در دیگری جست ‌و جو میکند. جنایتکار، برای او، همیشه «دیگری» است؛ گویی خودش، از قلمرو امکان شرّ بیرون ایستاده است. امّا حقیقت، هولناکتر از این پندار است. هیچ انسانی، تنها به دلیل انسان بودن، از سقوط، مصون نیست. هر کسی که مراقب وجدان خویش نباشد، هر کسی که اندیشیدن را به اطاعت واگذارد، هر کسی که حقیقت را قربانی آسایش کند، در درون خویش همان راهی را میگشاید که جنایتکار، در جهان بیرون میپیماید. تفاوت، بیش از آنکه در سرشت باشد، در انتخاب است.
جامعه‌ای که میخواهد آزاد باشد، پیش از هر چیز باید انسانهایی آزاد بیافریند؛ نه انسانهایی که تنها از بند قدرت رها باشند؛ بلکه انسانهایی که از بند ترس، حرص، تعصّب، تقلید و خودفریبی نیز آزاد شده باشند. آزادی سیاسی، بدون آزادی وجدان، تنها جابجایی قدرت است؛ نه دگرگونی تاریخ. تمدّنی که در آن دروغ، عقلانیّت نامیده شود؛ چاپلوسی، وفاداری؛ فرصت‌طلبی، زرنگی و زیرکی؛ و سکوت در برابر ستم، مصلحت؛ آن تمدّن، پیش از آنکه ویران شود، از درون تهی شده است و جامعه‌ای که دیگر میان حقیقت و منفعت تمایزی نگذارد، دیر یا زود، توان تشخیص «خیر و شرّ» را نیز از دست خواهد داد.
اگر امروز از خود میپرسیم که چگونه ممکن است گروهی از انسانها در برابر ستم، نه تنها سکوت کنند؛ بلکه در استمرار آن نیز مشارکت کنند، شاید باید پیش از هر پاسخ، پرسش دیگری را در برابر خویش بنشانیم و بپرسیم که چه بر سر ما آمده است که همدستی را آسانتر از مقاومت مییابیم؟. کدام زخم تاریخی، کدام تربیت، کدام ترس، کدام ایمانِ وارونه، کدام آزمندی و کدام خودفریبی، ما را چنان از خویشتن دور کرده است که دیگر حتّا صدای وجدان خویش را نیز نمیشنویم؟ و احتمالا عمیقترین فاجعه نیز همین باشد؛ نه آنکه انسان، گناه کند؛ بلکه دیگر، گناه را احساس نکند؛ زیرا تا هنگامی که وجدان، رنج میبرد، هنوز حقیقت زنده است؛ امّا روزی که شعله های وجدان، خاموش شوند، انسان، بی ‌آنکه بداند، به ویرانه‌ای تبدیل شده است که هنوز راه میرود، سخن میگوید، حکم صادر میکند و حتّا از فضیلت نیز دم میزند. انسان، موجودی است که میتواند از حیوان، درّنده ‌تر و از فرشته فراتر شود. هیچ سرنوشتی از پیش برای او نوشته نشده است. او نه ذاتا آزاد است و نه ذاتا برده؛ نه ذاتا نیک است و نه ذاتا شرور. او، محصول انتخابهای خویش است. هر انتخابی، سنگی است که یا بنای انسان بودن را استوارتر میکند، یا آن را فرو میریزد. در نتیجه، همدستی با شرّ، تنها انتخابی سیاسی نیست؛ بلکه انکار خویشتن است.
از انسانی که از خویشتن خویش تبعید شده باشد، نمیتوان انتظار داشت که جهان را آباد کند و از جامعه‌ای که افراد آن، مسئولیّت را به گردن تاریخ، حکومت، ایدئولوژی یا دیگری می‌اندازند، هرگز آزادی زاده نخواهد شد. آزادی، از لحظه‌ای آغاز میشود که انسان، دیگر هیچ بهانه‌ای را برای همدستی با شرّ نمیپذیرد حتّا بهانه ترس، حتّا بهانه منفعت، حتّا بهانه ایمان. رستاخیز هیچ ملّتی با سقوط یک حکومت آغاز نمیشود؛ بلکه با قیام وجدان آغاز میشود و وجدان، آنگاه بیدار میشود که انسان، برای نخستین بار، به جای آنکه از دیگری بپرسد «چرا جنایت کردی؟»، از خویش بپرسد که «من در کدام لحظه، حقیقت را فروختم؟ در کدام لحظه، سکوت من به استمرار ظلم یاری رساند؟ در کدام لحظه، از آزادی خویش گریختم؟». تنها انسانی که شهامت ایستادن و پاسخگویی در برابر این پرسشها را دارد، میتواند بی ‌آنکه ریاکار باشد، از دادورزی سخن بگوید؛ زیرا بزرگترین خاصم دادگزاری، انسانهای جنایتکار نیستند؛ بلکه انسانهایی هستند که خود را برای همیشه از امکان جنایت، مبرّا میپندارند. آغاز همه تباهیها، همین توهّم معصومیّت است و آغاز همه رهایی ها، پذیرش این حقیقت است که نخستین میدان نبرد میان «خیر و شرّ»، نه در خیابانها و نه در کاخهای قدرت؛ بلکه در ژرفای وجدان هر انسان بر پا میشود.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درودد!
متن ذیل همین امروز ظهر در پای مطلب آقای «شهرام اتّفاق» در سایت «ایران امروز» درج شد که متاسفانه منتشر نشد. جهت اطّلاع در اینجا آن را بازنشر میدهم. لینک مطلب آقای اتّفاق را در ذیل مطلبم میگذارم.
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
درود بر آقای اتفاق گرامی،
تحشیه ای کوتاه و دم دست.
قصد من از این نوشته، ورود به بحثی مفصّل نیست. تنها میخواهم به نکته‌ای اشاره کنم که به گمانم در بسیاری از مجادله ‌های فکری و عقیدتی و سیاسی، یا نادیده گرفته شده است یا عامدانه تحریف میشود. آن نکته، تمایز بنیانی میان «نقد» و «ستیز» است؛ یعنی تمایزی که تا روشن نشود، هر گفت ‌و گویی در باره آزادی اندیشه، مدارا و حقیقت، از آغاز بر بنیانی سُست و سخیف و بی پایه برپا خواهد بود. هیچ انسانی را نمیتوان صرفا به دلیل نوع اعتقاداتش محکوم، تحقیر و تمسخر و سلب حقوق کرد. چپ یا راست، لیبرال یا سوسیالیست، مسلمان یا مسیحی، یهودی یا زرتشتی، بودایی یا آتئیست، هیچیک به خودی خود نه فضیلت‌ به ذات هستند و نه رذیلت مذموم. باور، تا هنگامی که در قلمرو وجدان و انتخاب آزاد انسان باقی بماند، حقّی است که هیچ قدرتی حقّ تعرّض به آن را ندارد. آزادی اندیشه، امتیازی نیست که حکومتها بخواهند آن را اعطا کنند و همچنین موهبتی نیست که اکثریّت بخواهند آن را به دیگران ببخشند؛ بلکه بنیانیترین شرط انسان بودن است.
امّا همینجا باید میان «حقِّ داشتنِ عقیده» و «حقِّ تحمیل عقیده»، مرزی روشن کشید. این دو، نه همخانواده‌اند و نه همسنخ. نخستی از آزادی سرچشمه میگیرد و دومی از میل به سلطه گری. هر کجا که این مرز فرو بریزد، آزادی جای خود را به اقتدار میدهد و حقیقت به ابزار قدرت تبدیل میشود. یکی از بزرگترین مغالطه‌ های روزگار ما، اینست که نقد را با دشمنی و سنجشگری را با ستیزه‌جویی یکی می‌انگارند. حال آنکه نقد، در گوهر خود، چیزی جز دعوت به آزمون عقلانی مدّعیات نیست. منتقد، تا هنگامی که از استدلال، برهان و گفت ‌و گو بهره میگیرد، دشمن هیچکس نیست. دشمنی از زمانی و جایی آغاز میشود که دیگران، به جای اقناع، به اجبار متوسّل شوند به جای دلیل و برهان قاطع، زور را بنشانند و به جای گفت ‌و گو، حذف را. به همین دلیل، پیش از آنکه منتقدان را به رادیکالیسم یا ستیزه‌گری متهم کنیم، باید از صاحبان قدرت و مدّعیان حقیقت بپرسیم که آیا آنان اصولا نقد را برمی‌تابند؟ آیا حاضرند باورهای خود را نیز در معرض همان سنجشی قرار دهند که از دیگران مطالبه میکنند؟ حقیقت، اگر حقیقت باشد، از پرسش نمیگریزد؛ زیرا حقیقت با نقد فرونمی‌ریزد؛ بلکه روشن ‌تر میشود. آنچه که از نقد هراس دارد، حقیقت نیست؛ بلکه جزمیّت است.
باید میان ایمان و جزم‌اندیشی نیز تفاوت گذاشت. ایمان، تا هنگامی که انتخابی آزاد و تجربه‌ای شخصی باشد، نه تنها خطری برای آزادی نیست؛ بلکه یکی از امکانهای اصیل زیستن انسانی است. امّا آنگاه که ایمان یا هر ایدئولوژی دیگری، خود را معیار نهایی حقیقت اعلام کند و برای دیگران حقّ اندیشیدن قائل نباشد، از قلمرو معنویّت خارج و وارد قلمرو سلطه میشود. در آن لحظه، دیگر با ایمان روبرو نیستیم؛ بلکه با اراده‌ای برای تصرّف وجدان انسانها مواجهیم. هیچ فاجعه‌ای در تاریخ، صرفا به این دلیل یا دلایل پدید نیامده است که انسانها باورهای متفاوتی داشته‌اند. فجایع از آنجا آغاز شده‌اند که گروهی، باور خود را تنها حقیقت ممکن پنداشته و از این ادّعا، برای اعتبار و حقّانیّت بخشیدن به خشونت و تجاوز و جنایت و شکنجه و اعدام و مصادره أموال و توقیف و تبعید و دهها کثافتکاری دیگر بهره گرفته‌اند. تاریخ جوامع بشری – مخصوصا ایران خودمان -، بیش از آنکه قربانی اختلاف عقاید باشد، قربانی انحصار حقیقت بوده است. هر کجا که کسانی گفته اند: «تنها ما همعقیدگان، حقیقت را در اختیار داریم»، دیر یا زود شمشیر، زندان، شکنجه، سانسور، تبعید، مصادره و اعدام نیز از پی آن آمده‌اند؛ زیرا انحصار حقیقت، همزاد انحصار قدرت و سلطه است.
مسئله اصلی نه دین است، نه بی‌ دینی؛ نه چپ است، نه راست؛ نه سنّت است و نه تجدّد. مسئله، نسبت هر یک از اینها با آزادی است. هر اندیشه‌ای که برای مخالف خود، حقّ سخن گفتن قائل نباشد، هر چقدر که نام آزادی بر خود بگذارد، در ذات خویش استبدادی است و هر باوری که برای اثبات خود به زور متوسل شود، پیشاپیش به ناتوانی خویش اعتراف کرده است. حقیقت، اگر حقیقت باشد، به چوبه دار نیاز ندارد؛ به استدلال نیاز دارد. اگر برهانی در کار باشد، کاربست خشونت، زائد است و اگر خشونت، لازم شود، باید در اصالت برهان، تردید کرد. حقیقت، نه ملک شخصی کسی است و نه میراث انحصاری هیچ دین، مکتب یا ایدئولوژی. حقیقت، افقی است که انسان در مسیر گفت‌ و گو، نقد و تصحیح خطا به آن نزدیک میشود، نه غنیمتی که کسی بتواند آن را تصاحب کند. بزرگترین خطای مدّعیان حقیقت اینست که حقیقت را از امری جُستنی، به شیئی تملّک ‌پذیر تبدیل میکنند. از همینجاست که خشونت زاده میشود؛ زیرا هر آنچه که ملک شخصی پنداشته شود، باید از آن دفاع کرد، حتّا اگر دفاع از آن به نابودی انسانها بینجامد.
مشکل بنیانی همه نظامهای عقیدتی جزم‌اندیش نیز همین است که امکان خطا را از خود سلب میکنند. انسانی که احتمال خطای خویش را منتفی بداند، دیگر به استدلال منطقی و برهان عقلانی، هیچ حسّی ندارد. او مخالفت را نه فرصتی برای اصلاح؛ بلکه جُرمی علیه حقیقت میپندارد. از این نقطه، محکمه های عقیدتی، سانسور، گشتهای ایدئولوژیک/ارشادی، تفتیش وجدان، زندان و اعدام، نه استثنا؛ بلکه پیامد ناگزیر آن نگرش عقیدتی میشوند. خشونت، محصول نفرت نیست؛ محصول یقین مطلق به اعتقادات خود است. یقینِ فاقدِ خودانتقادی، خطرناکترین صورت بلاهت و حماقت است؛ زیرا خود را دانایی مطلق می‌نامد. در چنین افقی، اتهامهایی مانند «بغی»، «سبّ النّبی»، «ارتداد» و امثالهم یا هر عنوان مشابه دیگری، دیگر مفاهیمی حقوقی نیستند؛ بلکه ابزارهایی برای خاموش کردن پرسش‌ و اندیشیدن و گرفتن جان و زندگی انسانها هستند. جامعه‌ای که پرسش و اندیشیدن انتقادی را جّرم بداند، پیش از آنکه آزادی را از میان ببرد، حقیقت را نابود کرده است؛ زیرا حقیقت تنها در فضایی زنده میماند که امکان مخالفت و نقد در آن محفوظ باشد.
به همین سبب پرسش اساسی این نیست که چه کسی دیندار است و چه کسی بی ‌دین، چه کسی انقلابی است و چه کسی محافظه‌کار. چه کسی چپ است و چه کسی منتقد چپ. پرسش این است که چه کسی برای دیگری حقّ اندیشیدن و احترام قائل است و گشوده فکر است و چه کسی نیست. معیار تشخیص آزادی نیز همین است. هر اندیشه‌ای که به مخالف خود اجازه زیستن، سخن گفتن و نقد کردن بدهد، هنوز در قلمرو انسانیّت ایستاده است و هر اندیشه‌ای/دینی/ایدئولوژیی که برای حفظ خود به حذف مخالف نیازمند باشد، پیشاپیش به شکست خویش اعتراف کرده است. در پایان، بار دیگر بر همان تمایز آغازین تأکید میکنم. منتقد، ستیزه‌گر نیست؛ مگر آنکه او نیز به آمریّت زور تن دهد. ستیزه‌گر واقعی کسی است که حقیقت را به انحصار خویش درمی‌آورد و از این انحصار، حقِ اَمریّه راندن بر وجدان دیگران را استخراج میکند. آزادی، از جایی آغاز میشود که هیچ حقیقتی از نقد معاف نباشد و هیچ قدرتی نتواند خود را فراتر از پرسش بنشاند. جامعه‌ای که این اصل را پاس بدارد، نه تنها آزادی را حفظ خواهد کرد؛ بلکه امکان نزدیک شدن به حقیقت را نیز از دست نخواهد داد؛ زیرا حقیقت، برخلاف قدرت، از نقد زخم برنمی‌دارد؛، بلکه در پرتو آن آشکارتر و ژرف‌ تر میشود. من میخواهم بدانم که آیا آنانی که انواع و اقسام گشتهای ارشادی و چوبه های دار را راه میاندازند، ستیزه گر هستند یا آنانی که با منطق و استدلال و برهان قاطع اثبات میکنند که هر گونه امریّه ای؛ ولو به نام «خیر اعلاء» باشد، یعنی ارتکاب تجاوز به حقوق انسانهای دیگر؟. انصافا کدام یک متجاوز و ستیزنده هستند؟. آنانی که با زور و قلدری میخواهند عقاید خود را به کرسی بنشانند یا آنانی که با منطق و استدلال بدون هیچ خشونتی میخواهند دیگران را متوجّه حدّ و حدود خود کنند؟. کدامیک؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

/////////////////
لینک مطلب آقای اتّفاق: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/128788/

د., 27.07.2026 - 20:01 پیوند ثابت