در نخستین بخش از بازپخش مناظره «موتور اصلی تغییر جامعه ایران کیست؟»، حسین لاجوردی، جامعهشناس، به یکی از مهمترین پرسشهای چهار دهه گذشته میپردازد: چرا نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، با وجود تلاشهای فراوان، هنوز نتوانستهاند به هدف مشترک خود دست یابند؟
از نگاه او، اختلافهای ایدئولوژیک نباید مانع همکاری بر سر یک هدف ملی شود. او پیشنهاد میکند که مخالفان جمهوری اسلامی، فارغ از گرایشهای سیاسی و فکری خود، بر محور حفظ ایران، تمامیت سرزمینی و پایان جمهوری اسلامی به تفاهم برسند.
در این سخنرانی، آقای لاجوردی همچنین بر این نکته تأکید میکند که به جای سخن گفتن از «شکست»، باید از «موفق نشدن» سخن گفت؛ زیرا این تفاوت، همچنان امکان بازنگری، همکاری و امید به آینده را حفظ میکند.
از شما دعوت میکنیم این بخش از گفتوگو را تماشا کنید و نظر خود را درباره این پرسش با دیگر مخاطبان در میان بگذارید:
آیا برای ایجاد تغییر، هدف مشترک باید بر اختلافهای ایدئولوژیک مقدم باشد، یا بدون توافق بر چشمانداز آینده، چنین همگرایی پایداری ممکن نیست؟
گفتوگو را با احترام، استدلال و پذیرش دیدگاههای متفاوت ادامه دهیم. این دقیقاً همان هدفی است که این مجموعه به دنبال آن است
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
مخرج مشترک اینهمه مدّعی چیست؟.
درود بر آقای لاجوردی گرامی،
تحشیه ای از همین دور و برای تاریخ و مردمان رنجدیده ایران.
بارها در تأملات و نوشتههایم گفتهام و هنوز نیز بر همان سخن پای میفشارم که تکرار یک اندیشه، هرگز به معنای بازگویی ملالآور سخنی نیست که صدها بار گفته شده باشد. حقیقت، با یکبار گفتن، در جان آدمیان منزل نمیکند. آنچه که تکرار میشود، الفاظ نیستند؛ بلکه کوششی است پیگیر برای آنکه حقیقتی، سرانجام، از مرز شنیدن بگذرد و به مرتبه فهمیدن راه یابد؛ زیرا همواره کسانی هستند که هنوز آن را درنیافتهاند؛ یعنی کسانی که آگاهانه از رویارویی با آن میگریزند و کسانی نیز که اساسا در افقی دیگر میاندیشند و هنوز نسبت خود را با چنین پرسشهایی نیافتهاند. به همین دلیل، تکرار، اگر از سر اندیشیدن باشد، نه نشانه فقر اندیشه؛ بلکه نشانه استقامت در برابر فراموشی حقیقت است.
خطایی که به گمان من، شما و بسیاری دیگر همچنان در آن درنگ کردهاید، این است که میپندارید اشتراک همه نحلهها و گرایشهای رنگارنگ اپوزیسیون در مخالفت با جمهوری اسلامی، خودش به تنهایی میتواند بنیان همگرایی و سرآغاز آیندهای دیگر برای ایران باشد. سالها پیش، از سر طنزی که بیش از آنکه شوخی باشد، پرده برداشتن از یک پارادوکس بود، نوشتم که حتّا «خامنهای» نیز، به نحوی، اپوزیسیون جمهوری اسلامی است!!. مقصودم آن بود که مخالفت، به خودی خود، هیچ فضیلت معرفتی نمیآفریند. «نه» گفتن، اگر بر بنیان «آری» اندیشیده و برآمده از حقیقتی مشترک استوار نباشد، چیزی جز نفیِ نفی نخواهد بود و از دل نفی های متقابل، هیچ نظم پایداری زاده نمیشود.
بارها گفتهام که مسئله ایران، نه در موافقت و مخالفت با یک حکومت؛ بلکه در ناتوانی ما از فهم بدیهیترین اصل زندگی مشترک نهفته است؛ یعنی اصلی چنان ساده که از بس بدیهی بوده، از چشم همگان پنهان مانده است. به یاد آورید درس کسرهایی با صورتها و مخرجهای متفاوت را در کتابهای حساب دبستان. تأکید میکنم: دبستان. یعنی مسئلهای که ذهن کودک نیز میتوانست آن را دریابد. آموزگار، پیش از هر چیز، میآموخت که تا مخرجها مشترک نشوند، جمع کردن صورتها نه ممکن است و نه اصلا معنا دارد. آن درس، در حقیقت، فقط آموزش حساب نبود؛ بلکه تمثیلی بود از یکی از بنیانیترین اصول هر نوع با هم بودن.
اکنون از خود بپرسیم که چرا همان اصلی را که کودک دبستانی درمییافت، بسیاری از پیشکسوتان سیاست، روشنفکران، کنشگران، رجال و مدّعیان نجات ایران، پس از نزدیک به نیم قرن تجربه و آزمون و ذلالت و خاک توسری، هنوز درنیافتهاند. هر گروه، صورتِ کسر خویش را حقیقت مطلق میپندارد و گمان میکند که اگر دیگران نیز همان صورت را بپذیرند، مسئله حل خواهد شد بی آنکه لحظهای بیندیشد که پیش از هر جمعی، باید مخرجی مشترک وجود داشته باشد. تا زمانی که مخرج مشترک پیدا نشود، هر کوششی برای وحدت، جز افزودن بر پراکندگی، نتیجهای در پی نخواهد داشت. نزدیک به سی سال است که بی وقفه گفتهام و نوشتهام که اختلاف نظرها را نباید از میان برداشت؛ زیرا اختلاف، لازمه آزادی و نشانگر زنده بودن اندیشه است. آنچه باید پدید آورد، بنیان مشترکی است که اختلافها بتوانند بر گرد آن معنا پیدا کنند. جامعهای که از اختلاف بگریزد، به استبداد میرسد؛ امّا جامعهای که مخرج مشترک خود را گم کند، به فروپاشی. هنر اندیشیدن، نه در حذف اختلاف؛ بلکه در یافتن بنیانی است که اختلافها را به جای دشمنی، به گفت و گو بدل کند.
من شالوده را در هیچ ایدئولوژی، مذهب، حزب، مرام یا شخصیّت سیاسی نیافتهام و هنوز نیز نمییابم. بنیان و پرنسیپ و اصل کلیدی، در بُنمایههای فرهنگ مردمان ایران نهفته است. در آن رشته ناپیدایی که هزاران سال تاریخ و مردمان این سرزمین را به یکدیگر پیوند داده است؛ در تجربه زیسته مردمانی که بسیار پیش از ما بودهاند و بسیار پس از ما نیز خواهند بود. فرهنگ، نه محصول اراده این نسل و آن نسل؛ بلکه افق تاریخیِ بودنِ یک ملّت است. افقی که اگر گم شود، سیاست نیز به بازی قدرت و اقتدار و حذف و خونریزی فروکاسته خواهد شد. اینکه آینده ایران، جمهوری باشد یا پادشاهی، پارلمانی باشد یا فدراتیو، یا حتّا اینکه چه کسی در رأس قدرت قرار گیرد، خواه «شاهزاده رضا پهلوی» باشد یا هر شخصیّت دیگری، همگی پرسشهایی ثانویاند. اینها پاسخهایی هستند که تنها هنگامی معنا پیدا میکنند که پرسش نخست، یعنی بنیان مشترک زندگی ایرانی، پیشتر پاسخ خود را یافته باشد. بی بنیاد مشترک، هر نظامی، هر اندازه نیز آراسته به نامهای زیبا، دیر یا زود، همان راهی را خواهد رفت که همه نظامهای بی بنیان رفتهاند.
اگر مخالفان حکومت فقاهتی، حقیقتا دغدغه ایران را دارند، باید پیش از هر چیز، با تاریخ، فرهنگ و مردمان این سرزمین آشتی کنند. آشتی با ایران؛ یعنی پذیرفتن اینکه ایران، موضوع تحقّق آرزوهای ایدئولوژیک/مذهبی/نحله ای/تشکیلاتی/حزبی هیچ گروهی نیست. ایران، خودش، حقیقتی تاریخی - فرهنگی است و هر اندیشهای که بخواهد آن را به ماده خام تحقّق آرمانهای ذهنی خویش فروبکاهد، خواه ناخواه، در نهایت، ایران را قربانی همان آرمانها خواهد کرد عین «ولایت گیوتینداران الهی». عین «حزب کمونیست شوروی». عین «نازیسم در آلمان» و الی آخر.
من همواره گفتهام که مبنا باید دادههای دم دست باشند؛ یعنی واقعیّتهای تاریخی، فرهنگی و انسانی این سرزمین؛ نه ایدهآلهایی که در خلوت ذهن و فانتزیبافییها ساخته میشوند و هیچ نسبتی با تجربه زیسته این ملّت ندارند. اندیشیدن، از جایی آغاز میشود که ذهن، به جای تحمیل خویشتن بر واقعیّت، خود را در معرض داوری واقعیّت قرار دهد. هر کجا این نسبت وارونه شود، ایدئولوژی جای اندیشه را میگیرد و سیاست، به جای آنکه تدبیر زندگی باشد، به میدان آزمودن رؤیاهای انتزاعی بدل میشود.
میدان گفت و گو، هرگز بسته نبوده است. آنچه بسته مانده، آمادگی ذهن برای شنیدن حقیقتی است که همواره پیش چشم ما بوده است. تا هنگامی که مدّعیان سیاست، به جای آغاز کردن از ایران، از عقاید خویش آغاز کنند، راه به جایی نخواهند برد. آغاز هر نوزایی، نه از تغییر حکومت؛ بلکه از تغییر نسبت ما با حقیقت ایران است و حقیقت ایران، پیش از آنکه در قدرت سیاسی متجلّی شود، در تاریخ، فرهنگ و مردمان رنج دیده و مدام قربانی شده این سرزمین حضور دارد. هر کس این حقیقت را نقطه آغاز اندیشیدن خویش قرار دهد، دیر یا زود، راه گفت و گو را خواهد یافت و هر کس از آن روی برتابد، حتّا اگر هزار بار از آزادی، دمکراسی یا عدالت یا حقوق بشر و کذا و کذا سخن بگوید، همچنان در همان دایرهای خواهد چرخید که نزدیک به نیم قرن است ما را از زنجیره و چرخه فلاکتهای خود و هر روز شاهد اعدامهای گلهای میهن بودن فراتر نبرده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان