پایان یک شیوه، نه پایان یک فرصت
امروز مسئله ایران دیگر صرفاً «جمهوری اسلامی پس از خامنهای» نیست. تجربه انتقال قدرت نشان داده است که حذف یا مرگ یک رهبر الزاماً به تغییر نظام منجر نمیشود.
ساختارهای امنیتی، سپاه پاسداران، بوروکراسی، شبکههای اقتصادی و مراکز متعدد قدرت میتوانند بدون مرکزیت پیشین نیز به حیات خود ادامه دهند و برای بازسازی اقتدار حکومت تلاش کنند.
واکنشهای سازمانیافته حکومتی نیز نشان داد که نباید فقدان مشروعیت اکثریتی جمهوری اسلامی را با فقدان کامل پایگاه اجتماعی، منابع قدرت یا توان سازمانی آن اشتباه گرفت.
حکومتهای نامشروع، تا زمانی که ابزار سرکوب، منابع مالی و شبکه اداری خود را حفظ کنند، میتوانند بسیار بیشتر از آنچه مخالفان تصور میکنند دوام بیاورند.
اما این واقعیت به معنای پایان فرصت نیست.
مردم ایران به آخر خط نرسیدهاند.
آنچه به پایان ظرفیت خود نزدیک شده، شیوهای از سیاستورزی است که بر انتظار فروپاشی ناگهانیِ حکومت، ظهور یک منجی، مداخله خارجی، انحصارطلبی و ادعای نمایندگی بدون سازوکار نمایندگی بنا شده است.
جامعه ایران در دهههای اخیر دگرگونی عمیقی را تجربه کرده است. خواست برابری، کرامت انسانی، آزادی انتخاب، حکومت پاسخگو و پایان سلطه ایدئولوژیک نه از میان رفته و نه قابل بازگرداندن به گذشته است.
اعتراضها ممکن است از حجاب، اقتصاد، آب، دستمزد، تبعیض قومی یا مذهبی آغاز شوند، اما بارها به نفی کلیت ساختار سیاسی رسیدهاند.
فرصت اپوزیسیون در خالیشدن یک صندلی و یا حذف یک فرد نیست.
فرصت در شکاف فزاینده میان جامعهای است که تغییر کرده و حکومتی که دیگر قادر نیست رضایت، ثبات، عدالت یا آیندهای قابل قبول ایجاد کند.
با این حال، نارضایتی از جمهوری اسلامی خود به خود به اعتماد به مخالفان تبدیل نمیشود.
امروز مسئله اپوزیسیون تنها میزان محبوبیت یک فرد نیست.
حتی با داشتن محبوبیتی مقطعی، بدون اعتمادی سیاسی - اجتماعی، سازمان، پاسخگویی و ظرفیت ادارهِ دوران گذار، به اثبات رسیده است که هیچگاه به یک بدیل سیاسی پایدار تبدیل نخواهد شد.
محبوبیت میتواند برای مدتی یک چهره را در مرکز توجه قرار دهد یا هواداران پرشوری گرد آورد، اما محبوبیت های مقطعی به تنهایی نمیتواند پاسخگوی مطالبات مردم باشد، از خشونت جلوگیری نماید، اقتصاد را تثبیت کند یا حقوق مخالفان را تضمین سازد.
بدیل سیاسی فقط نیرویی نیست که حکومت موجود را رد میکند؛ نیرویی است که بتواند خطر و هزینه تغییر را برای جامعه کاهش دهد.
دموکراسی بدون اختلاف معنا ندارد.
مشکل آنجاست که اختلاف سیاسی به خصومت هویتی تبدیل میشود و هر جریان میکوشد خود را تنها نیروی مشروع و دیگران را خائن، وابسته، تجزیهطلب، فاشیست یا بیاهمیت معرفی کند.
چنین رفتاری به جامعه نشان میدهد که این نیروها هنوز تکثر سیاسی را نپذیرفتهاند و ممکن است اگر به قدرت برسند، مخالفان خود را تحمل نکنند.
اپوزیسیون نمیتواند از مردم بخواهد برای ساختن دموکراسی به آن اعتماد کنند، در حالی که خود قادر نیست اختلافاتش را به شیوهای دموکراتیک اداره نماید.
در عین حال، اپوزیسیون یک سازمان واحد نیست. حزب سیاسی، نهاد حقوق بشری، رسانه، شبکه کارشناسی و جنبش مدنی وظایف یکسانی ندارند.
نخستین گام در بازسازی اعتماد آن است که هر فرد و هر نهاد روشن کند چه نقشی برای خود قائل است و چگونه می تواند آن را به انجام برساند.
بحران زمانی آغاز میشود که یک سازمان همزمان خود را حزب، رسانه، دولت آینده، نماینده مردم و رهبر دوران گذار معرفی میکند.
هیچ فرد، حزب یا سازمانی نمیتواند بدون فرایندی آزاد و قابل راستیآزمایی ادعا کند مردم ایران را نمایندگی میکند. صادقانهترین موضع آن است که گفته شود:
ما مالک مردم نیستیم و به جای آنان تصمیم نمیگیریم؛
وظیفه ما ایجاد شرایطی است که مردم بتوانند آزادانه انتخاب کنند و هر قدرتی را که برمیگزینند، محدود کرده و نظارت نمایند
اعتماد نتیجه شعار یا محبوبیت نیست.
اعتماد زمانی شکل میگیرد که رفتار یک نیروی سیاسی قابل پیشبینی و قابل ارزیابی باشد؛ زمانی که منابع و روابط خود را شفاف سازد، به تعهداتش وفادار بماند، نقد را تحمل کند، اشتباه خود را بپذیرد، حقوق مخالفانش را به رسمیت بشناسد و قدرت خود را محدود نماید.
اعتماد با بیانیههای پرشور و عکسهای دستهجمعی ساخته نمیشود. اعتماد محصول تعهدات کوچک، انجامشده و قابل سنجش است.
دعوتهای کلی به اتحاد تاکنون نتیجهای نداشتهاند، زیرا بسیاری تصور کردهاند اتحاد یعنی کنارگذاشتن هویت، تاریخ و برنامه خود.
هدف نباید وحدت کامل باشد.
نیروهای مختلف میتوانند همکاری را از وظایفی محدود و روشن آغاز کنند: دفاع مشترک از زندانیان سیاسی، مقابله با اعدام، مستند سازی نقض حقوق بشر، تدوین اصول انتخابات آزاد و آمادهسازی برنامههایی برای حفظ خدمات عمومی در دوران بحران و …
ائتلاف پایدار باید نتیجه همکاری موفق باشد، نه شرط آغاز آن.
جامعه ایران حق دارد نگران باشد. دههها سرکوب، شکست سیاسی و اختلافات پایانناپذیر، بسیاری را به این نتیجه رسانده که راهحلهای معمول دیگر کارایی ندارند.
گرایش بخشی از جامعه به راهحلهایی چون حمله نظامی خارجی را نباید تنها با سرزنش اخلاقی پاسخ داد. این گرایش از خستگی، ناامیدی و احساس بیقدرتی نیز تغذیه میشود.
وقتی نیروهای سیاسی نتوانند مسیری قابل مشاهده برای تغییر ارائه دهند، راهحلهای پرخطر اما ظاهراً فوری جذابتر میشوند.
میان اقدام فوری و راهحل های فوری تفاوت های بسیار وجود دارد.
اقدام باید از امروز آغاز شود، اما حمله خارجی، ظهور یک رهبر نجاتبخش یا فروپاشی خودکارِ حکومت جای ظرفیت سیاسی، اعتماد عمومی و برنامه اداره کشور را نمیگیرد.
تشخیص بحران کافی نیست. جامعه ایران به نهادی نیاز دارد که بتواند این تشخیص را به راهحلهای عملی، قابل نقد و قابل اجرا تبدیل کند.
"پارلمان فکری" و یا یک ( نهاد اعتماد اجتماعی- سیاسی ) به دلیل همین ضرورت شکل پیدا می کند.
پارلمان فکری قرار نیست دولت در تبعید، رهبری خودخوانده یا مدعی نمایندگی مردم باشد.
یک "پارلمان فکری" باید فضایی غیر حزبی و مستقل برای حل مسئله باشد؛ فضایی که متخصصان، مدیران، پژوهشگران و کنشگران سه نسل بتوانند درباره مسائل مشخص ایران کار کنند و گزینههای واقعی در اختیار جامعه قرار دهند.
پارلمان فکری نباید اتاق انتظار سیاست یا محل تکرار سخنرانیهای آشنا باشد.
پارلمان فکری باید کارگاه حل مسئله باشد؛ نهادی که هم به پرسشهای فوری پاسخ دهد و هم ظرفیت لازم برای گذار و اداره آینده را از امروز ایجاد کند.
نخستین آزمون آن میتواند تهیه دو سند عمومی و زمانمند باشد:
· یکی درباره حفظ خدمات ضروری و جلوگیری از خشونت در دوران بحران،
· و دیگری درباره قواعد همکاری دموکراتیک و رقابت مسئولانه میان نیروهای مخالف.
هر سند باید مسئله، گزینهها، هزینهها، خطرها و اقدام قابل آغاز از امروز را روشن کند.
ایران امروز از مجموعه گروه های سنی و نسل های وابسته به هم شگل گرفته است، پیوند سه نسل نیز نمی تواند تشریفاتی باشد. نسلهای پیشین تجربه و حافظه تاریخی میآورند، نسل میانی توان اجرایی و شبکههای حرفهای، و نسلِ جوان با دانش تازه، زبان امروز و بیشترین سهم در آینده ایران را که مسوولیت اصلی خود است دارا خواهد بود.
اعتبار پارلمان فکری از نام یا بنیان گذاران آن ناشی نمیشود؛ پارلمان فکری باید از کیفیتِ خروجی، تنوع واقعی مشارکت کنندگان، استقلال، شفافیتِ راه و روش و توان پذیرش نقد به دست آید.
این پایان راه نیست. شاید پایان توهماتی باشد که سالها جای سازمان، برنامه و اعتماد را گرفتهاند:
توهمِِ فروپاشیِ بلافاصله، توهم ِمنجی سیاسی، توهمِِ حمله رهاییبخش، توهمِِ وحدت اجباری و محبوبیتی که خود را بینیاز از پاسخگویی میداند.
راه آینده نه از ادعای بیشتر، بلکه از توان حل مسئله، انجام تعهد و محدود کردن قدرت خود میگذرد.
اپوزیسیون لازم نیست یکصدا شود. باید بیاموزد با چند صدا، کار مشترک انجام دهد.
مسئله ایران فقط جانشینی رهبر جمهوری اسلامی نیست؛ مسئله جانشینی یک شیوه حکومت است.
مسئولیت مخالفان امروز تعیین حاکم آینده نیست. مسئولیت آنان ساختن قواعد و نهادهایی است که هیچ حاکمی نتواند بار دیگر بر جامعه مسلط شود و قدرتی تک یاخته ایجاد کند.
این پایان راه نیست؛
پایان انتظار برای نجات ایران و بچه های ایران از بی هویتی و حقارتِ حکومتِ ننگینِ جمهوری اسلامی است.
ایران فرزندانش را صدا کرده است، پاسخگویش باشیم.
حسین لاجوردی
پاریس – 24 تیر 1405
چهاردهم ژوئیه ۲۰۲۶
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
آیا جمهوری اسلامی مسئله ایران است، یا تنها یکی از تجلّیات آن؟
درود بر آقای لاجوری گرامی،
تحشیه ای از لابلای دود و دم بمبارانها و تارتوف بازیهای ترامپ و غیظ بی بی نتانیاهو!
من حوصله و وقت پرداختن به زیر و بم صحبتهای شما را ندارم. نه برای اینکه حرفهایتان را بخواهم رد کنم و خط باطل بر آنها بکشم؛ بلکه برای اینکه توضیح دهم چه ابعادی را شما در سایه گذاشته یا نادیده گرفته یا خیلی سطحی از کنار آنها گذشته اید. فقط اشاره ای گذرا به برخی چیزها میکنم. همین کافیه.
اگر جمهوری اسلامی فردا فروبپاشد، آیا آنچه این حکومت را ممکن ساخت نیز فرو خواهد پاشید، یا تنها جامه قدرت عوض خواهد شد؟ قدرت بیش از آنکه در وجود اشخاص زندگی کند، در عادتهای ذهن، در ساختارهای فرهنگ و در شیوه زیستن انسانها ریشه میدواند. حکومتها، مخصوصا اگر همچون ولایت فقاهتی، خاصم میهن و ملّت باشند، میآیند و تخریب و خونریزی و غارت میکنند و میروند، امّا اگر انسانهایی که آنها را پدید آورده اند، تغییر نکنند، قدرت تخریبگر نیز با نامی دیگر بازمیگردد. شاید مسئله ایران بیش از آنکه جمهوری اسلامی باشد، مُعضل پیوند تاریخی/فرهنگی با قدرت باشد؛ پیوندی که در آن، اطاعت، آسانتر از آزادی، ایمان و تسلیم، دلپذیرتر از تردید و حقارت و سکوت، کم هزینهتر از مسئولیّت بوده است. ما همواره حاکمان را متّهم میکنیم، اما کمتر جرئت میکنیم از خود بپرسیم: اگر فردا همین مردم بر جای همان حاکمان بنشینند، آیا شیوه رفتاری حکومت نیز دگرگون خواهد شد؟ استبداد فقط در چارچوب ارگانهای حکومتی متولد نمیشود؛ استبداد در خانوادهای آغاز میشود که پرسش را برنمیتابد، در مدرسهای که اطاعت را فضیلت میآموزد، در حزبی که مخالفت و بازاندیشی و رویزیونیسم را خیانت میشمارد، در رسانهای که حقیقت را قربانی تسلیم شدن به لوایح رسانه ای میکند و در ذهن انسانی که نمیتواند دیگری را همانگونه که هست تحمل کند. پیش از آنکه دیکتاتوری، یک نظام سیاسی باشد، عادتی است که در روح انسان جای میگیرد.
احتمالا نباید اینطور پرسید که «چه کسی باید حکومت کند؟» بلکه باید پرسید که «چه کسی آماده است آزاد باشد؟» آزادی، آرزوی همگانی نیست؛ چونکه آزادی، مسئولیّتی بسیار سنگین است. کثیری از انسانها، امنیّت را بر آزادی، اطمینان را بر حقیقت و اطاعت و متابعت را بر مسئولیّت ترجیح میدهند؛ زیرا آزادی، انسان را ناگزیر میکند پاسخگوی انتخابهای خویش باشد. شاید به همین دلیل است که تجربه تاریخی، بارها انسانهایی را دیده که از زندان گریختهاند، اما دوباره در جست و جوی زندان دیگری برآمدهاند؛ زندانی که این بار نامش ملّت، ایدئولوژی، رهبر یا حتّا انقلاب بوده است. دمکراسی نیز صرفا صندوق رأی نیست. صندوق رای، یک خرافه مدرن و نحیف است. دمکراسی از لحظهای آغاز میشود که انسان بپذیرد حقیقت تماما در اختیار او نیست. جامعهای که فقط تا زمانی به آزادی ایمان دارد که نتیجه انتخابات، مطابق میل او باشد، هنوز دموکراتیک نشده است؛ بلکه تنها شکل تازهای از اقتدار را آرزو میکند.
از اعتماد نیز بسیار سخن گفته میشود، اما اعتماد توصیه ای گواهینامه ای نیست که بتوان صادر کرد یا شعاری نیست که بتوان تکرارش کرد. اعتماد، شیرازه اخلاقی مناسبات انسانهای یک جامعه است. جامعهای که دههها با ترس، خیانت، دروغ، ریاکاری، تظاهر، صد نبشه ای بودن و حذف زیسته است، تنها نهادهای خود را از دست نداده؛ بلکه توان اعتماد کردن را نیز از دست داده است. بازسازی چنین جامعهای صرفا با تغییر دولت ممکن نیست؛ زیرا دولت میتواند قانون را تغییر دهد، امّا حافظه و شیرازه اخلاقی مردم را نه. از همین منظر، هر سخنی در باره نهادسازی، از جمله ایده «پارلمان فکری»، تنها زمانی معنا دارد که نخست به پرسشی دشوارتر پاسخ دهد: چه چیزی توانمندی و موثّر بودن اندیشیدن انتقادی را اعتبار میبخشد؟ دانش؟ رأی اکثریّت؟ تائید و تصدیق آئوتوریته ها و پیشکسوتان و اساتید؟ فضیلت اخلاقی؟ تجربه؟ یا صرفا کامیابی در تصرّف قدرت؟ هیچ اندیشهای تنها به دلیل آنکه خود را عقلانی مینامد، سزاوار اعتماد نیست. اندیشه نیز، همچون قدرت، اگر از نقد و محدودیّت رها شود، میتواند به صورتی دیگر از سلطه تبدیل شود. شاید مسئله ایران اساسا کمبود سازمان نباشد؛ بلکه ابهام در مقصد باشد. ما با شتاب از ابزارها سخن میگوییم، بی آنکه در باره غایتها گفت و گو کرده باشیم. ایران آینده قرار است بر چه بنیانی استوار باشد؟ آزادی یا برابری؟ عدالت یا کارآمدی؟ دولت نیرومند یا جامعه نیرومند؟ سنّت یا تجدّد؟ هیچیک از این مفاهیم بدیهی نیستند و هر یک جهانی از تعارضها را در خود نهفته دارند. جامعهای که در باره مقصد نیندیشیده باشد، هر وسیلهای را نجاتبخش خواهد پنداشت.
حتّا اگر کاملترین قانون اساسی جهان نیز نوشته شود، چه تضمینی وجود دارد که انسانهایی با همان سوائق و امیال قدرتطلبی و اقتدارخواهی، همان شیوه حذف و همان میل به حقیقت انحصاری، آن را به ابزاری برای سلطه تازه تبدیل نکنند؟ قانون هرگز جایگزین فضیلت باهمزیستی نمیشود و نهادها هرگز انسان را از مسئولیّت اخلاقی معاف نمیکنند. نقد اپوزیسیون [ها] نیز نباید تنها به ضعف سازمانی یا اختلافات درونی آن محدود شود. پرسش اصلی این نیست که آیا مخالفان جمهوری اسلامی متّحد هستند یا نه؛ پرسش این است که آیا آنان حقیقتا تکثّر را پذیرفتهاند یا فقط تا زمانی که در اقلیّت هستند، از آزادی دفاع میکنند؟ آزمون دمکراسی زمانی آغاز میشود که قدرت به دست آید، نه زمانی که قدرت در دست دیگری است. امّا نقد فقط متوجّه نیروهای سیاسی نیست. جامعه نیز باید در آیینه خود بنگرد. هیچ ملّتی صرفا قربانی فراز و نشیبهای تاریخ نیست. هر جامعهای، آگاهانه یا ناآگاهانه، در ساختن سرنوشت خویش سهیم است. اگر مناسبات آدمیان و کنشهای حذف، قهرمانپرستی، اطاعت و نفرت از دیگری در لایههای اجتماعی بازتولید شوند، هیچ اپوزیسیونی، هر اندازه نیز کارآمد، نخواهد توانست آزادی را برای مردمی بنا کند که هنوز مسئولیّت آزادی را نپذیرفتهاند.
باید حتّا درباره نهادها نیز بدگمان بود. تاریخ فقط تاریخ پیدایش نهادها نیست؛ تاریخ فساد نهادها و رواج رشوه نیز هست. هر نهادی که خود را فراتر از نقد بداند، دیر یا زود همان چیزی خواهد شد که روزگاری علیه آن شکل گرفته بود. مسئله اصلی ساختن نهاد نیست؛ پروریدن و فرابالاندن هنجارهائیست که هیچ نهادی را مقدّس نداند. من مایلم بدانم که چرا باید ایران نجات پیدا کند؟- (از چه چیزیهایی؟)- چرا بقا، خود به خود یک ارزش است؟ چرا ملّت، سرزمین یا دولت باید موضوع وفاداری مطلق باشند؟ شاید بزرگترین توهّم این باشد که گمان کنیم مسئله ایران با تغییر حاکمان پایان مییابد. مسئله، جانشینی یک حکومت نیست؛ بلکه مسئله کلیدی، جانشینی شیوه ای دیگر از اندیشیدن است. اگر این دگرگونی در انسان رخ ندهد، هر انقلابی، صرفا لباس تازهای بر تن همان قدرت کهنه خواهد پوشاند. ما ایرانیان به هر مسلک و مرام و نحله و سازمان و تشکیلات و غیره و ذالک که تعلّق داریم، بیش از هر چیزی باید بیاموزیم که با تاریخ و فرهنگ و مردمان متنوّع خودمان آشتی کنیم و صمیمانه با آنها از در گفت و گوی انتقادی برآییم. تا زمانی که ما تاریخ و فرهنگ خودمان را انکار میکنیم یا دهن کجی به آن میکنیم یا تحقیر و تمسخر، عاقبت ما امروزیان و نسلهای پس از ما، ولایت فقیهای مختلف و فعّال بودن چوبه های داری که مصدر اجرایی آنها، «اژه ایها و قاضی صلواتیها» خواهند بود.
شاد زی و خوش باش!
فرامرز حیدریان
Gholamreza Ghasempour
Gholamreza Ghasempour
·
آقای دکتر حسین لاجوردی. اگر بعنوان یک جامعه شناس ، تحلیل می کرد ، خیلی بهتر می توانست مطلب بنویسد ، تا بعنوان یک فرد اپوزیسیون ، آنهم ، یک فردی که با سوابق طولانی و تحصیلات جامعه شناسی و مشاغل تخصصی که داشته است .
لذا ، جامعه شناس ابتدا با نظر توصیفی باید به توصیف جامعه بپردازد و سپس ، جامعه را تبیین نماید و در نهایت نتیجه گیری منطقی بنماید .
تا ذهن مخاطب را آگاه از آنچه که وجود دارد بنماید ومخاطب بداند « که بر که هست »
ولی ، متاسفانه ، ایشان و هزاران مانند ایشان ، ابتدا ، یک فرد اپوزیسیون ضد همه چیز و همه کس هستند و سپس مثلا « جامعه شناس ، هنرپیشه ، خواننده ، سیاست مدار و … و … » می باشند .
با این توصیف ، ایشان و مانند ایشان ، ابتدا ، باید از حوزه « اپوزیسیون بی سر و دم و اشکم » خود را کنار بکشد ،
و پس از آن ، به تخصص و تجربه شکست خورده خود طی متجاوز از پنجاه سال گذشته خود بپردازد
و اگر ، توانست بازنگری دقیقی به گذشته خود بنماید و از « اپوزیسیون بی سر و بی دم و بی اشکم » هم کنار بکشد ،
شاید بتواند بعنوان یک جامعه شناس ، به توصیف جامعه ایران و تبیین وضع موجود ایرانیان بپردازد و نتیجه گیری قابل قبول جامعه شناسانه به مخاطب بدهد ، در غیر اینصورت
Hoshang Asadi
Hoshang Asadi
راستش را بخواهید، من وسط این همه پند و اندرز و هشدار ، دچار سرگیجه شدم . هر پاراگراف که تمام میشه ، پاراگراف بعدی، یقه قبلی را میگیره.
نفهمیدم حرف حساب دقیقاً چیه. به نظر میآد، خواننده باید با پیشداوری خودش، داستان دلخواه خود را بسازه، مثل فال قهوه شد.
لفافهها را کنار بزنیم، به نظر میرسه نویسنده میخواد بگه : «رضا پهلوی از رهبر بازی دست بردار، فکر نکن ، چون یک بار نامت بالا اومد ، تا ابد ادامه داره، بیا پایین»
حال این تیرهای پنهان و آشکار به سمت پهلوی را از متن بیرون بکشیم؛ چه چیزی باقی میماند؟
تقریباً هیچ.
یک دشت وسیع و ترکخورده؛ شورهزاری که در آن قبایل فکری مختلف دور آتشهای کوچک خود نشستهاند و با حرارت تمام ثابت میکنند که قبیله روبهرویی راه را اشتباه میره. طرحی برای ساختن نیست . نظریههاست که در هوا میچرخه و هر از گاهی کسی از میان آن فریاد میزند: «من نقشه راه را پیدا کردم!» و چند دقیقه بعد، معلوم میشه، خودش هم آدرس را گم کرده است.
طنز تلخ ماجرا اینجاست که در این سرزمینِ پندهای بیپایان، همه برای آینده نسخه میپیچن، اما کمتر کسی حاضره مسئولیت ساختن آن را بر عهده بگیرد