رفتن به محتوای اصلی
چهارشنبه 21 مرداد 1405 - Wednesday, 12 August 2026

از پایانِ امروز و آغازِ دیروز

از پایانِ امروز و آغازِ دیروز

تاریخ نگارش:13.07.2026 

از پایانِ امروز و آغازِ دیروز

[در سوگواری و یادباد از پهلوانِ ایراندوست و رامیارِ سیمرغِ گسترده پر، «سناتور لیندزی گراهام (1955 – 2026 م.)» که تصویر شکوهمندِ آزادی به معنای اصیل آن بود]

تاریخ را خصلتش اینست که بسیاری از نامها را بر لوحِ خویش نگارد و بسی چهره‌ها در آستانِ او بیایند و بروند، بی ‌آنکه جز غباری از ایشان بر جای ماند. امّا ‌گاه، در گردشِ روزگار، مردی یا زنی پدید می آید که میزانِ حضور و تاثیر او را نتوان به سال و دیار و منصب سنجید؛ چه، بعضی از مردمان در زمان میزیند و بعضی، زمان در ایشان میزید. آنانی که تنها فرزندِ خاک‌ هستند، با خاک درمی‌آمیزند؛ امّا آنان که فرزندِ حقیقت‌ هستند، در حافظه وجدانِ آدمیان و جریده عالم، مأوا میگیرند و از آن پس، عمرشان را دیگر با شمارِ روزها حساب نتوان کرد.
هر انسانی را وطنی است که در آن زاده میشود؛ لیکن هر روحِ بزرگ را وطنی دیگر نیز هست، و آن، سرزمینِ رنجِ انسان است. هر کجا که «دادخواهی و دادگزاری در بند افتد و آزادی در زنجیر شود و کرامت و ارجمندی آدمی بازیچه قدرت و اقتدار شود»، آنجا مرزِ مسئولیّتِ انسانِ آزاده جان آغاز میشود. چه، رنج، زبانِ مشترکِ بنی‌آدم است و حقیقت، هیچگاه به رنگِ پرچمها سخن نمیگوید. آنانی که گوشِ جان به این زبان سپرده‌اند، دیگر میانِ اشکِ کودکی در این سوی جهان و آهِ مادری در آن سوی جهان فرقی نمیبینند؛ زیرا وجدان، اگر بیدار باشد، جغرافیا نمیشناسد. اینان، رنج را تنها هنگامی رنج نمیشمارند که بر پیکرِ خویش فرود آید؛ بلکه هر زخمی را که بر قامتِ کرامتِ و عزّت و شرافت و بزرگواری انسان نشیند، زخمی بر جانِ خود میبینند. از اینجاست که همدلی و همپایی آنان، احساسی گذرا نیست؛ بلکه مرتبه‌ای از معرفت و شعور فرهیخته و آگاهی ریشه دار است؛ زیرا آن‌ که حقیقتِ انسان و جان و زندگی را دریابد، دیگر نمیتواند میانِ دردِ این قوم و آن قوم، یا میانِ اشکِ این سرزمین و آن سرزمین، مرزی برپا کند. مرزها، ساخته سیاست هستند؛ امّا درد، زبانِ ازلیِ آدمی است، و وجدان، تنها مترجمی است که این زبان را در همه اقلیمها میفهمد.
بیشترِ مردمان، زندگی را به اندازه عمرِ خویش میفهمند؛ امّا اندک‌ شمارانی نیز هستند که عمر را به اندازه حقیقت، معنا میکنند. اینان میدانند که تن، امانتی است در دستِ زمان، ولی معنا، امانتی است در دستِ انسان. به همین دلیل، آنچه که فانی میشود، پیکر است؛ نه آن نوری که از کردارِ نیک بر جانِ روزگار میتابد و از همینجاست که اسطوره زاده میشود؛ نه از خیال، که از حقیقت. اسطوره، آن دم پدید می‌آید که فضیلت، از اندازه یک فرد فراتر رود و به سرمایه معنویِ ملّتی بدل گردد. اسطوره را نه با تقویم، نسبتی است و نه با گردشِ ساعت؛ زیرا زمان، فرمانروایِ جسم است، نه داورِ معنا. در چنین افقی است که پهلوان ایراندوست، زنده یاد «سناتور لیندزی گراهام [Lindsey Graham]» نه تنها به اعتبارِ مقام سیاسیِ اش؛ بلکه بدان سبب که در نگاهِ مردمان دادخواه با حمایت از آرمانِ آزادیِ ایران و شکوه شاهنشاهی کهنسالش، از مرزِ مناسباتِ معمولِ سیاست فراتر رفت و رنگِ تعهدی اخلاقی - انسانی یافت. در این تلقی، او نه صرفا سخنگویِ دولتی یا نماینده ملّتی؛ بلکه همدلی دریادل و پهلوانی جهان آرا با آرزوی دیرینه ایرانیان برای آزادی، سربلندی و بازیافتِ شأنِ تاریخی و فرهنگیِ خویش شمرده میشود. خواه این داوری را همگان یکسان بنگرند یا نه، حقیقتی که در ژرفای این نگاه نهفته است، این است که انسان، آنگاه به بزرگی و صلابت قافنشینی سیمرغ نزدیک میشود که رنجِ دیگری را از آنِ خویش بداند و آزادیِ دیگری را شرطِ آزادیِ خود بشمارد.
جهان را گمان بر آن است که قدرت، تاریخ میسازد؛ امّا تاریخِ اصیل، گواهی دیگری میدهد. قدرت، شهرها و سرزمینها را فتح میکند؛ ولی دلها را نه. قدرت، امر میراند؛ امّا دوست داشتن و مهرورزی نمی‌آفریند. قدرت، هیبت می‌آورد؛ امّا نامیرایی نمیبخشد. آنچه که از گردبادِ قرون جان به سلامت میبرد، نه شکوهِ تختهاست و نه هیاهوی سپاهها؛ بلکه صداقتِ یک وجدان بیدار است که در لحظه آزمون، حقیقت را بر آسایش، دادگزاری را بر منفعت، و آزادی را بر خاموشی برگزیده است. تاریخ، در باطنِ خویش، دفترِ پادشاهان/سلاطین/روئسای جمهور نیست؛ بلکه دیوانِ داوریِ وجدانهاست. من می‌اندیشم که آدمی را در پایانِ کار، نه از آنچه که اندوخته است؛ بلکه از آنچه که افروخته است، خواهند شناخت. زر در خزانه میماند، قدرت در خاک فرو میرود، و آوازه در غوغای روزگار گم میشود؛ امّا چراغی که انسانی در شبستانِ امیدِ مردمان برافروزد، اگر از روغنِ حقیقت و فتیله آزادگی باشد، هرگز خاموش نخواهد شد. آنانی که در هنگامه بیم و ناامیدی، حرمتِ آزادی را پاس میدارند و در موسمِ ستم، دست از کرامت و ارجمندی انسان نمیشویند، دیگر به شمارِ اشخاص متعلّق نیستند؛ بلکه آنان به شمارِ معناها و تصاویر اسطوره ای درمی‌آیند و معنا را نه پیری است، نه مرگ، نه غروب؛ زیرا هر بار که انسانی در هر گوشه از این جهان پهناور، به نامِ دادخواهی و آزادی برمیخیزد، آن معنا دوباره متولّد میشود و همان فروغ، از پسِ قرنها، بار دیگر بر پیشانیِ تاریخ میتابد. زنده یاد «سناتور لیندزی گراهام [Lindsey Graham]» نه تنها در تاریخ کشورداری آمریکا، شخصیّتی ماندگار شد؛ بلکه به تاریخ پُر فراز و نشیب ایران نیز پیوست و در مقام «پهلوان آزادی و پرچمدار تاریخ و فرهنگ کهنسال ایرانیان» برای آزادی و بازآفرینی شکوه افسانه ای ایران و مردمانش تا آخرین نفسهایش رزمید و یاور سیمرغ گسترده پر ماند. یادش و نام عزیزش نامیرا باد!.  

1.    فردا از راه نمیرسد؛ بلکه آینده آفریده میشود.

هیچ انسانی در آینده زندگی نمیکند، همانگونه که هیچ ملّتی در گذشته سکونت ندارد. آنچه که انسان و تاریخ را میسازد، نه گذشته است و نه آینده؛ بلکه اکنونی است که در آن، زیر و بم تجربیات گذشته فهمیده میشود و آینده، امکان مییابد. به همین دلیل، مسئله بنیانی هر جامعه ای، نه گذر زمان فیزیکی؛ بلکه نسبت مردمان جامعه با زمان است. زمان به خودی خود هیچ آینده ای را نمی آفریند؛ بلکه آگاهبود انسان است که در بطن زمان، آینده را ممکن یا ناممکن میکند. از لحظه ای که خورشید در افق فرومینشیند و تاریکی، آسمان را دربرمیگیرد، هیچ تردیدی نیست که سپیده دمی دیگر فراخواهد رسید. امّا این یقین، یقین طبیعت است، نه یقین تاریخ. طبیعت، فردای خود را بی هیچ تأمّلی تکرار میکند؛ ولی تاریخ، فقط از نقطه ای کارگذار میشود که انسان بتواند از تکرار فاصله بگیرد. فردا، محصول گردش زمین نیست؛ بلکه حاصل کیفیّت زیستن امروز ماست. آینده، هدیه زمان نیست؛ بلکه آینده، آفریده مسئولیّت، اندیشیدن و کنش انسان است. باید پرسید که آیا همه آنچه که فردا نامیده میشود، حقیقتا آینده است؟ یا آنچه که اغلب آینده مینامیم، چیزی جز تداوم گذشته در جامه ای دیگر نیست؟. آیا هر روز نو، الزاما حامل اندیشه ای نو نیز هست؟ یا ممکن است که انسان، بی آنکه خودش بداند، تنها صورتهای تازه عادتهای کهن را بازتولید میکند؟. احتمالا مسئله اصلی جوامع و فرهنگها نیز دقیقا در همین گرهگاه نهفته باشد. هیچ گذشته ای به خودی خودش مانع آینده نیست. برعکس، هیچ آینده ای نیز بدون گذشته پدید نمی آید. مسئله، این نیست که گذشته حضور دارد؛ بلکه مسئله این است که گذشته چگونه حضور دارد. گذشته میتواند سرچشمه فهمیدن چیستی تاریخی - فرهنگی باشد یا میتواند سیاهچال تکرار نکبتها شود. میتواند افق امکانهای نو را بگشاید و میتواند هر امکان تازه ای را پیش از تولّد خاموش کند. همه چیز به نسبت ما با گذشته منوط است، نه به خود گذشته.
گذشته آنگاه به بار سنگین ارثیه ای بدل میشود که دیگر موضوع اندیشیدن و پرسشگری نباشد؛ بلکه معیار نهایی اندیشیدن به حساب آید. از همان لحظه، حقیقت نیز نه در آنچه که میتواند باشد؛ بلکه تنها در آنچه که بوده است جستجو میشود و هنگامی که آنچه بوده، معیار نهایی حقیقت محسوب شود، بدین معناست که آنچه میتواند باشد، پیشاپیش انکار شده است. به همین سبب، بزرگترین خیانت به سنّت و میراث پیشینیان، نقد و غربالگری آن نیست؛ بلکه مقدّس ساختن آن است. سنّت و میراث زیسته نسلهای درگذشته، تنها هنگامی زنده میماند که بتوانند خود را در پرتو پرسشهای نو، بار دیگر بیافرینند. شاید اگر از این منظر به تجربه تاریخی – فرهنگی مردمان میهن خویش بنگریم، بتوانیم پرسشی دشوار امّا گریزناپذیر را پیش روی خود بگذاریم. آیا ما نیز گاه به جای آنکه پیچیدگی گذشته را بفهمیم، در آن اقامت گزیده ایم؟. آیا امروز را عرصه آفرینش دانسته ایم یا صرفا میدان تکرار؟. آیا آنچه را که حافظه تاریخی مینامیم، همواره به «آگاهبود تاریخی» انجامیده است؟ یا گاه حافظه، خودش به مانعی برای آگاهی انگیزشی - آفرینشی بدل شده است؟. بی شک، هیچ ملّتی را نمیتوان با یک حکم کلّی توصیف کرد و هیچ جامعه ای یکپارچه نمیاندیشد. امّا آیا نمیتوان از گرایشهایی سخن گفت که در طول تاریخ، بارها خود را بازتولید کرده اند؟. آیا نمیتوان پرسید که چرا در بسیاری از بزنگاههای تاریخی، پاسخهای دیروز را برای پرسشهای امروز کافی پنداشته ایم؟. آیا ممکن است مسئله ما نه کمبود دانش؛ بلکه ناتوانی در گشودن افقهای تازه اندیشیدن باشد؟. شاید آنچه که در تاریخ معاصر ما بارها به خاک سپرده شده، صرفا برنامه های سیاسی، آرمانهای اجتماعی یا نسلهای شکست خورده نبوده است؛ بلکه خود «امکان آینده» بوده است؛ زیرا آینده پیش از آنکه در میدان سیاست شکست بخورد، در قلمرو اندیشه شکست میخورد. جامعه ای که دیگر نتواند امکانهای نو را تصوّر کند، پیش از آنکه در میدان واقعیّت شکست بخورد، در افق آگاهی خویش شکست خورده است.
اکنون تنها نقطه ای از زمان محاسبه ای و فیزیکی نیست؛ بلکه سریر مسئولیّت است. تنها در اکنون میتوان گذشته را نقد کرد و آینده را آفرید. هر گاه اکنون به گذرگاهی برای حمل گذشته بدل شود، آینده نیز دیگر چیزی جز امتداد گذشته نخواهد بود؛ زیرا آینده، شیئی نیست که در انتهای زمان، منتظر ما ایستاده باشد. آینده، امکانی است که در کیفیّت اندیشیدن امروز ما زاده میشود. آیا میتوان مسائل نو را با مفاهیمی فهمید که برای جهانی دیگر پدید آمده اند؟. آیا میتوان از آینده سخن گفت، بی آنکه جرئت ترک بسیاری از عادتهای عقیدتی را نداشت؟. آیا میتوان به حقیقت وفادار ماند، اگر از پرسیدن بیم داشته باشیم؟ و آیا جامعه ای که بیش از آنکه بیندیشد، به یاد می آورد، خواهد توانست جهانی را بیافریند که هنوز وجود ندارد؟. شاید بزرگترین توهّم انسان، این باشد که بپندارد گذر زمان، خودش، درمان زخمهای تاریخ است. امّا زمان، هیچ مسئله ای را حل نمیکند؛ بلکه فقط صورت مسائل را دگرگون میسازد. انسان است که یا درون زیر و بمهای زمان می اندیشد و امکانهای تازه ای را میآفریند، یا درون پیچ و خم زمان فرسوده میشود و گذشته را با چهره ای نو بازتکرار میکند. فرهنگها و تمدّنها نه به سبب دیرینگی خویش بزرگ میشوند و نه به سبب جوانی خود؛ بلکه به اندازه توانایی خویش در آفرینش امکانهای تازه، تاریخی و تاثیر گذار میشوند.
شاید نباید پرسید که چرا آینده به ما روی نمیکند. شاید باید از خود بپرسیم که آیا ما هنوز توان اندیشیدن در باره آینده را داریم؟؛ زیرا آینده پیش از آنکه در تقویم پدیدار شود، در آگاهبود انسان متولّد میشود. هر ملّتی که این توان را از دست بدهد، اگر چه سالها و سده ها نیز بر زمین زندگی کند، در حقیقت نه در آینده؛ بلکه در تکرار بی پایان گذشته زیست خواهد کرد. آینده از راه نمیرسد. آینده، هر روز، در سکوت زاینده اندیشه، در شهامت نقد، در پذیرش مسئولیّت و در آفرینش امکانهایی زاده میشود که پیش از آن هرگز وجود نداشته اند. تنها آنان که جرئت آفرینش اکنون را دارند، سزاوار سکونت در فردا را خواهند داشت. آنچه که در تاریخ معاصر ما به خاک سپرده شد و همچنان گورانیده میشود، فردائیست که در بینابین امروزی که مدام به دیروز میپیوندد، مدفون و گم میشود. آیا سرگردان و استیصال بودن ما در رویکرد به مُعضلات میهنی از اینجا نشات نمیگیرد که ما امروز را قربانی دیروز و آفرینش فردا را ناممکن میکنیم؟.    

2.    ایران آزاد در باهمآد مردمانِ آزاد

هر ملّتی میتواند روزی زنجیرهای سلطه و حقارت و اسارت و نکبت را از دست و پای روح و روان و مغز خویش بگسلد. امّا هیچ ملّتی تا زمانی که ذهنیّت و روان و روح مردمانش در اسارت باقی بمانند، نمیتواند آزادی را به عنوان شیوه زیستن تجربه کند. سقوط سلاطین/شاهان به معنای پایان فرمانروایی نیست؛ زیرا آزادی سیاسی، اگر با آزادی اندیشیدن و استقلال وجدان همراه نباشد، دیر یا زود به صورتی دیگر از سلطه خواهد انجامید. پیش از هر گونه داوری، باید از خود بپرسیم که اسارت چیست؟. آیا اسارت تنها در جایی وجود دارد که نیرویی بیرونی اراده انسان را در هم بشکند، یا هنگامی نیز حضور دارد که خودش، بی هیچ اجبار آشکاری، داوری خویش را به دیگری واگذار میکنیم؟. آیا میتوان انسانی را آزاد نامید که حقّ انتخاب دارد، امّا شهامت اندیشیدن و سنجشگری ندارد؟ و آیا میتوان از آزادی میهن سخن گفت، در حالیکه انسان هنوز از آزادی خویش هراس دارد؟. میهن، تنها خاک و مرز و پرچم نیست. میهن، آیینه کیفیّت آگاهی و سطح فهم و شعور مردمانی است که در آن زندگی میکنند. اگر ذهنیّتها در زنجیر باشند، هیچ پرچمی نمیتواند آزادی را نمایندگی کند و اگر اندیشه آزاد باشد، حتّا سختترین سلطه ها نیز نمیتوانند کرامت و ارجمندی انسان را به تمامی نابود کنند. بنیان هر رهایی پایدار، نه در تغییر چهره قدرت؛ بلکه در دگرگونی شیوه اندیشیدن و رفتار کردن نهفته است.
با اینهمه، مسئله، داشتن یا نداشتن عقیده، دین، مذهب یا ایدئولوژی نیست؛ زیرا انسان بدون هیچ افق معنایی نمیتواند زندگی کند. آنچه که انسان را به اسارت میکشاند، خودِ باورداشتها نیستند؛ بلکه لحظه ای است که باورها، جای اندیشیدن را میگیرند؛ یعنی هنگامی که عقیده، پرسش را ممنوع میکند. مذهب، نقد را گناه کبیره میشمارد. ایدئولوژی، حقیقت را انحصاری میپندارد یا هر نظام عقیدتی دیگری، انسان را از مسئولیّت داوری مستقل معاف میکند. هر اندیشه ای که از نقد بگریزد، دیر یا زود به قدرتی تبدیل میشود که آزادی را محدود میکند و هر باوری که نقدپذیر بماند، میتواند بخشی از گفت و گوی بی پایان انسان با حقیقت باشد. بزرگترین میدان نبرد، نه خیابانها؛ بلکه ذهن انسان است. هیچ قدرتی نمیتواند مردمانی را برای همیشه برده نگاه دارد، مگر آنکه آنان پیشتر، آزادی اندیشیدن و سنجشگری را به بهای امنیّت، عادت یا آسودگی فروخته نباشند. آیا ما نیز از این خطر برکناریم؟. آیا کسانی که دیگران را به آزادی فرامیخوانند، خود از جزم اندیشی رها شده اند؟. آیا ممکن نیست مبارزه با تعصّب، خودش به تعصّبی تازه بدل نشود؟. آیا ممکن نیست نفی ایدئولوژی، خودش به ایدئولوژی دیگری تبدیل نشود؟ این پرسشها نه برای تضعیف آزادی؛ بلکه برای پاسداری از آن ضروری هستند؛ زیرا آزادی، تنها زمانی زنده میماند که حتّا بتواند خویشتن را نیز جستجو کند.
رادمنشی، تنها در ایستادگی در برابر قدرتهای بیرونی معنا نمییابد؛ بلکه پیش از آن، در توانایی انسان برای نقد خویشتن آشکار میشود. کسی که تنها دیگران را نقد میکند، هنوز فیلسوف نیست؛ فیلسوف، نخست باورهای خود را بر میز پرسش مینهد و آماده است که اگر حقیقتی ژرفتر آشکار شد، از یقینهای دیروز خویش نیز عبور کند. آن که نمیتواند از اندیشه خویش فاصله بگیرد، دیر یا زود، اسیر اندیشه ای میشود که زمانی آن را ابزار آزادی میدانست. آباد کردن سرزمینی که ذهنیّت مردمانش هنوز برای پذیرش مسئولیّت، گفت و گو، نقد و آفرینش آماده نشده باشد، همان اندازه ناممکن است که انتظار رویش از خاکی که هرگز شخم نخورده باشد. آزادی، بذری نیست که بتوان آن را از بیرون آورد و بر زمین پاشید؛ آزادی، کیفیّتی است که باید در جان انسان ریشه بدواند. هر نسلی که از اندیشیدن بگریزد، ناگزیر بار دیگر تاریخ اسارت را، هر چند با نامها و چهره های تازه، تکرار خواهد کرد. آفرینش ایرانی آزاد، نه با انتظار؛ بلکه با آغازی درونی ممکن میشود؛ یعنی آغازی که در آن هر انسان، مسئولیّت اندیشیدن را از هیچ قدرت، هیچ کتاب، هیچ رهبر، هیچ مذهب، هیچ ایدئولوژی و هیچ منجی وام نمیگیرد؛ بلکه آن را خودش برعهده میگیرد. جامعه آزاد، محصول انسانهای آزاد است، و انسان آزاد، کسی نیست که هیچ باوری و اعتقادی ندارد؛ بلکه کسی است که هیچ باوری را فراتر از پرسش، نقد و بازاندیشی نمینشاند. انسان، همواره در حال آفرینش خویشتن است و فقط مردمانی که پیوسته خویشتن را میآفرینند، میتوانند میهنی را نیز بیافرینند که آزادی در آن، نه یک شعار سیاسی؛ بلکه شیوه بودن و زیستن باشد.

3.    زن و فراموشی جان در تاریخ

پرستاری از جان و نگاهبانی از زندگی، نه یک شعار سیاسی/حزبی/تشکیلاتی/فرقه ای است و نه صرفا یک امریّه اخلاقی؛ بلکه بنیانیترین اصلِ هستی انسانی و معیار سنجش میزان انسان ‌بودنِ انسان است. هر تمدّن، هر فرهنگ و هر جامعه‌ای را میتوان پیش از هر چیز با این پرسش سنجید که با جان انسانها چگونه رفتار میکند، با صدمه پذیرترین اعضای خود چگونه مواجه میشود و تا چه اندازه توانسته است حرمت زندگی را به عنوان ارزش اساسی هستی پاس بدارد. جامعه‌ای که در آن، زندگی به موضوعی کم ‌ارزش، انسان به وسیله، و دیگری به ابزار تبدیل شود، پیش از آنکه در عرصه سیاست یا اقتصاد شکست بخورد، در بنیان اخلاقی و وجودی خویش دچار فروپاشی شده است. در این میان، مقام زنان و دختران در هر جامعه، یکی از روشن ‌ترین معیارهای سنجش میزان بلوغ انسانی و فرزانگی حاکمان آن جامعه است. جایی که زن نه به نام یک انسان مستقل، صاحب اندیشه، اراده و شأن ذاتی؛ بلکه صرفا به عنوان ابزار، مِلک، وسیله یا تابع خواست دیگری دیده شود، در حقیقت نه فقط زن؛ بلکه مفهوم انسانیّت صدمه دیده است؛ زیرا جامعه‌ای که نیمه ای بیشتر از وجود انسانی خود را از مقام سوژگی و کرامت و ارجمندی محروم کند، در نهایت خود را از سرچشمه‌های آفرینندگی، مهرورزی، اندیشیدن و زندگی محروم ساخته است. زن، پیش از آنکه مادر و خواهر و همسر باشد، انسان است و ارزش او نه از نقشی که برای دیگران ایفا میکند؛ بلکه از حقیقت وجودی و شأن انسانی او سرچشمه میگیرد. مادر بودن، یکی از زیباترین جلوه‌های آفرینندگی زن است، امّا تمام حقیقت زن در مادری و همسری خلاصه نمیشود؛ همانگونه که تمام حقیقت انسان در هیچ نقش اجتماعی یا تاریخی محدود نمیشود.
زندگی، این شگفت انگیز‌ترین رخداد هستی، نه صرفا یک واقعیّت زیستی؛ بلکه یک ارزش وجودی است. هر کودکی که پا به جهان میگذارد، نتیجه پیوندی از مهر، رنج، امید و آفرینندگی است و هر انسانی که فرصت زیستن مییابد، حامل امکانهایی بی‌پایان برای خلق معنا، زیبایی و حقیقت است. به همین دلیل، خصومت با جان و زندگی، فقط در نابود کردن جسم انسان خلاصه نمیشود؛ بلکه هر اندیشه، فرهنگ یا قدرتی که انسان را از آزادی، کرامت، انتخاب و امکان شکوفایی محروم کند، به نوعی در برابر زندگی ایستاده است. پرسش دشوار و دردناک این است که چگونه جامعه‌ای که در تار و پود فرهنگش و در بخشهایی از تاریخ زیسته خود، حامل پرنسیپها و فروزه های خجسته مهرورزی، خردورزی، آفرینندگی و احترام به جان و زندگی و نگاهبانی از آنها بوده است، توانسته است بارها شاهد غلبه نیروهایی شود که مرگ، خشونت و خونریزی و اعدام  و تجاوز و غارت و چپاول و ویرانگری و شکنجه و انقیاد را بر زندگی، آزادی و کرامت و ارجمندی آدمی ترجیح داده‌اند؟. چه رخ داده است که در حافظه تاریخی ما، گاه صدای نگاهبانان جان و زندگی در برابر هیاهوی قدرتهای ویرانگر خاموش شده است؟. چگونه انسانها، که ذاتا خواهان امنیّت، آرامش و معنا هستند، در مقاطعی از تاریخ به پذیرندگان یا حتّا بازتولیدکنندگان نظامهایی تبدیل شده‌اند که ارزش جان و زندگی را کم‌ رنگ کرده‌اند؟. پاسخ به این پرسشها را نمیتوان تنها در وجود یک عامل بیرونی، یک قوم، یک اندیشه یا یک دوره تاریخی جست ‌و جو کرد. تاریخ انسان، پیچیده‌تر از آن است که بتوان همه رنجها را به یک علّت فروکاست. هیچ جامعه‌ای تنها قربانی نیروهای بیرونی نیست؛ همانگونه که هیچ جامعه‌ای تنها سازنده سرنوشت خویش نیز نیست. آنچه که تاریخ را میسازد، تعامل میان نیروهای بیرونی و درونی، میان انتخابهای انسانی و شرایط تاریخی، میان آگاهی و غفلت است. در نتیجه، پرسش اساسی در باره سرنوشت ما، تنها این نیست که چه کسانی به زندگی صدمه رسانده‌اند و همچنان صدمات جبران ناپذیر میزنند؛ بلکه این است که چه شرایطی در درون ما و در ساختارهای اجتماعی ما امکان ظهور و دوام نیروهای ضدّ  جان و زندگی را فراهم کرده اند.
اگر هویّت ایرانی را نه به عنوان یک افسانه ثابت و بی ‌نقص؛ بلکه به عنوان یک تجربه تاریخی زنده و پیچیده بنگریم، شاید بتوان گفت که یکی از عمیق‌ترین آرمانهای نهفته در آن، تلاش برای پیوند دادن انسان با معنا، خرد و زندگی بوده است. امّا وفاداری به این میراث، تنها با ستایش گذشته ممکن نیست؛ بلکه نیازمند نقد بی‌ رحمانه ذهنیّت خود، شناخت ضعفها و پذیرش مسئولیّت تاریخی است. هیچ ملّتی با پناه بردن به تصویر ایده‌آل از خویشتن، به بلوغ نمیرسد. فرزانگی و بیداری هوشیارانه، زمانی آغاز میشود که انسان و جامعه بتوانند همزمان عظمتها و خطاهای خویش را ببینند. شاید پس از قرنها تجربه رنج، جنگ، استبداد، آوارگی و ویرانی، زمان آن رسیده باشد که پرسش کلیدی خویش را دوباره مطرح کنیم: ما واقعا چه چیزی را نمایندگی میکنیم؟. ایرانی بودن در ژرف ‌ترین معنای خود چیست؟. آیا تنها نامی تاریخی و جغرافیایی است یا تعهدی اخلاقی و وجودی به پاسداری از جان، آزادی و آفرینندگی؟. بازگشت به اصالت ایرانی بودن، بازگشت به گذشته‌ای اسطوره‌ای و بی‌ خطا نیست؛ بلکه بازگشت به مسئولیّت انسانی است؛ یعنی پذیرفتن اینکه زندگی بر مرگ، مهرورزی بر نفرت، خردورزی بر بلاهت و حماقت و آفرینندگی بر ویرانگری باید انتخاب آگاهانه ما باشد. جامعه‌ای که دوباره ارزش نگاهبانی از جان و زندگی را دریابد، نه تنها گذشته هزاره ای خویش را بهتر خواهد فهمید؛ بلکه امکان ساختن آینده‌ای انسانی ‌تر را نیز خواهد یافت. شاید آغاز رهایی از همین لحظه باشد؛ یعنی لحظه‌ای که انسان ایرانی نه تنها از خود بپرسد چه بر سر او آمده است؛ بلکه بپرسد از این پس چه میخواهد باشد. تاریخ، ففط آن چیزی نیست که بر ما و نسلهای قبل از ما گذشته است؛ بلکه تاریخ همچنین آن چیزی است که ما با انتخابهای امروز خود خواهیم آفرید.

4.    رهایی از زنجیر نفرت و امکان آفرینش دوباره‌ باهمستان

برگذشتن از نفرت، کینه ‌توزی و میل به انتقام، تنها یک انتخاب اخلاقی ساده نیست؛ بلکه یکی از دشوارترین آزمونهای انسان بودن است. این گذار، نیازمند دلاوری، رادمنشی، گشودگی فکری و مسئولیّتپذیری در برابر خویشتن، دیگری و آینده‌ مشترک انسانهاست. انسان و جامعه در لحظه‌ای از تاریخ خویش ناگزیرند تصمیم بگیرند که آیا میخواهند اسیر زنجیره‌ بی‌ پایان زخم، خشم و انتقام باقی بمانند یا شهامت آن را خواهند داشت که راهی تازه برای زیستن بگشایند؛ یعنی راهی را که در آن، ارجمندی انسان بر میل به نابودی دیگری غلبه کند. هر جامعه‌ای که تار و پود باهمستانش به طریق نفرت، دشمنی و انتقام از هم گسیخته شود، دیر یا زود با این پرسش اساسی روبرو خواهد شد که چگونه میتوان از گذشته‌ای و باتلاقی خون‌آلود عبور کرد، بی‌ آنکه بخواهیم حقیقت آن گذشته را انکار کنیم؟؛ زیرا عبور از نفرت به معنای فراموشی نیست، همانگونه که بخشش به معنای چشمپوشی از مسئولیّت و دادگزاری نیست. جامعه‌ای که میخواهد از چرخه‌ خشونت و رنج و خونریزی رهایی یابد، باید همزمان دو توانایی بزرگ انسانی را در خودش پرورش دهد: 1- توانایی به یاد آوردن رنجها 2- توانایی اسیر نشدن در رنجها. حافظه اگر از خردمندی جدا شود، به کینه تبدیل میشود و بخشش اگر از دادورزی جدا شود، به فراموشی خطرناک می‌ انجامد.
از سخن گفتن، نوشتن و نقد کردن در باره‌ نفرت و کینه‌ توزی نمیتوان انتظار داشت که انسانها یکباره از این خصلتهای ویرانگر پاک شوند؛ زیرا آنچه که در ژرفای روان فردی و حافظه‌ جمعی ریشه دوانده است، با امریّه اخلاقی و قانون حقوقی از میان نمیرود. نفرت، تنها یک احساس گذرا نیست؛ گاهی محصول سالها تجربه‌ تحقیر، ترس، بیدادگری، تبلیغات، شکستهای تاریخی و ساختارهای اجتماعی ناسالم است. به همین سبب، درمان نفرت نیز محتاج پروسه ای عمیق، پیوسته و خردمندانه است. پروسه ای که در آن، آموزش، گفت ‌و گو، خودآگاهی، مسئولیّتپذیری و بازسازی اعتماد اجتماعی در کنار یکدیگر قرار گیرند. جامعه‌ ایرانیان، نزدیک به نیم قرن است که در گرداب کشمکشها، زخمهای تاریخی، دشمنیها و چرخه ‌های انتقام گرفتار آمده است؛ یعنی چرخه‌ای که نه تنها جان انسانها را گرفته؛ بلکه توان اندیشیدن، گفت‌ و گو کردن و ساختن آینده‌ای مشترک را نیز فرسوده کرده است. امّا مسئله‌ اصلی فقط نبود چند انسان خردمند یا چند شخصیّت فرزانه نیست؛ بلکه مسئله عمیق ‌تر از آن است که بتوان سطحی متصوّر شد. بحرانهای بزرگ تاریخی، زمانی پدید می‌آیند که شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به گونه‌ای شکل میگیرند؛ طوری که خرد فردی در برابر نیروهای عظیم خشم، ترس و تعصّب توده ای ناتوان میشود. در نتیجه، نجات یک جامعه تنها به ظهور افراد موثّر و دریادل و فهیم وابسته نیست؛ بلکه به دگرگونی در شیوه‌ اندیشیدن، اخلاق عمومی و ساختارهای زندگی جمعی نیز محتاج است.
نفرت، توان دیدنِ انسانیّت دیگری را از انسان میگیرد و ذهن را در زندان داوریهای مطلق گرفتار میکند. انسانی که تمام جهان را از دریچه‌ دشمنی میبیند، آرام‌ آرام توان شگفت ‌انگیز همدلی، تخیّل اخلاقی و آفرینندگی را از دست میدهد؛ زیرا آفرینش تنها در فضایی امکانپذیر است که انسان بتواند چیزی فراتر از خشم خویش را تصوّر کند. با این همه، مبارزه با نفرت نباید به معنای ساده‌ سازی جهان و تقسیم انسانها به نیک و بد مطلق باشد؛ زیرا بسیاری از فجایع، زمانی رخ داده‌اند که گروهی از انسانها، گروهی دیگر را از دایره‌ انسانیّت خارج کرده‌اند. فهمیدنِ دیگری به معنای تأیید خطاهای او نیست؛ بلکه شرط لازم برای پایان دادن به چرخه‌ تکرار خطاهاست. جامعه‌ای که میخواهد از خشونت عبور کند، باید بیاموزد که میان دادخواهی و دادگزاری و انتقام تفاوت بگذارد. میان مسئولیّت و نفرت مرز بگذارد و میان یادآوری گذشته و اسیر ماندن در گذشته تمایز قائل شود.
آنانی که تمامی گفتارها، رفتارها و کردارهایشان از نفرت تغذیه میکند، ناخواسته همان چیزی را بازتولید میکنند که با آن مبارزه میکنند؛ زیرا نفرت، تنها زبان نفرت را میشناسد و انتقام، تنها میتواند نسلهای تازه‌ای از رنج و دشمنی پدید آورد. هیچ جامعه‌ای با پیروزی یک نفرت بر نفرت دیگر به آرامش نمیرسد. آرامش زمانی آغاز میشود که انسانها جرئت کنند از أراده معطوف به نابودی دیگری فاصله بگیرند و به کاربست منطق ساختن آینده‌ای مشترک روی آورند. بزرگترین دلاوری انسان شاید این نباشد که دشمن خویش را شکست دهیم؛ بلکه این است که اجازه ندهیم دشمنی، روح ما را شبیه همان چیزی کند که از آن بیزار هستیم. رادمنشی حقیقی در توانایی انسان برای مهار خشم، حفظ کرامت دیگری و انتخاب راهی دشوار امّا انسانی آشکار میشود. آینده‌ هر سرزمین را کسانی خواهند ساخت که نه زخمها را انکار میکنند و نه اجازه میدهند که زخمها به سرنوشت ابدی آنان تبدیل شوند. کسانی که از دل ویرانی، امکان آفرینش را جست ‌و جو میکنند و از میان خاطره‌ رنج، راهی به سوی خردورزی، مهرورزی و زندگی مشترک میگشایند؛ توانایی آن را خواهند داشت تا در کنار یکدیگر، باهمستانی شایسته خوشزیستی و دیرزیستی بیافرینند.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!