در علوم سیاسی، یکی از ویژگیهای شناختهشده حکومتهای اقتدارگرا، توانایی آنها در تبدیل تهدیدهای خارجی به فرصتی برای تقویت انسجام داخلی است. حکومتها در چنین شرایطی با برجسته کردن «دشمن خارجی» میکوشند شکافهای داخلی را به حاشیه برانند، مخالفان را در موضع دفاعی قرار دهند و برای مدتی انسجام سیاسی و امنیتی خود را افزایش دهند. البته موفقیت این راهبرد به عواملی مانند شدت بحران، وضعیت اقتصادی، میزان سرمایه اجتماعی حکومت و واکنش افکار عمومی بستگی دارد.
درگیری نظامی اخیر میان ایران و اسرائیل نیز تا حد زیادی در همین چارچوب قابل تحلیل است. به نظر میرسد جمهوری اسلامی، دستکم در کوتاهمدت، توانسته از فضای ناشی از جنگ برای تقویت انسجام سیاسی و امنیتی خود بهره ببرد. با این حال، هنوز شواهد کافی وجود ندارد که این موفقیت تاکتیکی در بلندمدت به افزایش مشروعیت سیاسی، بهبود وضعیت اقتصادی یا کاهش شکافهای اجتماعی منجر شود؛ بنابراین، قضاوت درباره پیامدهای راهبردی آن هنوز زود است.
در مقابل، اپوزیسیون ایران نتوانست این تحولات را به یک ابتکار سیاسی فراگیر تبدیل کند. یکی از مهمترین دلایل این ناکامی، نبود روایت مشترک میان نیروهای مخالف بود. بخشی از اپوزیسیون، جنگ را فرصتی برای تسریع تغییر سیاسی میدانست، در حالی که گروهی دیگر بیش از هر چیز بر پیامدهای انسانی، ملی و امنیتی آن تأکید داشتند. برخی نیز کوشیدند میان این دو رویکرد تعادل ایجاد کنند، اما در نهایت هیچ روایت واحدی شکل نگرفت که بتواند طیف گستردهای از مخالفان و افکار عمومی را با خود همراه کند.
از سوی دیگر، به نظر میرسد بخش قابل توجهی از جامعه ایران، با وجود انتقاد از جمهوری اسلامی، میان مخالفت با حکومت و حمایت از حمله نظامی خارجی تمایز قائل میشود. هرچند دادههای معتبر و فراگیر درباره افکار عمومی در دسترس نیست، اما شواهد موجود نشان میدهد نگرانی درباره پیامدهای انسانی و امنیتی جنگ برای بسیاری از شهروندان اهمیت داشته است. در نتیجه، بخشی از مواضع اپوزیسیون که بر فشار خارجی یا اقدام نظامی بهعنوان ابزار تغییر سیاسی تأکید داشت، نتوانست با نگرانیهای بخشهایی از جامعه همسو شود و شکاف میان مخالفان و افکار عمومی را عمیقتر کرد.
این ناکامی تنها به اختلافات سیاسی محدود نمیشود. سالها سرکوب، محدودیتهای امنیتی، دشواری سازماندهی در داخل کشور، پراکندگی نیروها، نبود رهبری مورد اجماع و ضعف سازوکارهای هماهنگی، از موانع اصلی شکلگیری یک اپوزیسیون منسجم بوده است. به همین دلیل، نارضایتی گسترده اجتماعی هنوز به نیرویی سازمانیافته و پایدار تبدیل نشده است. تجربه بسیاری از کشورها نیز نشان میدهد که نارضایتی عمومی، بدون رهبری، سازماندهی و برنامه روشن، بهتنهایی به تغییرات پایدار سیاسی نمیانجامد.
در این میان، رشد جریان پادشاهیخواه یکی از مهمترین تحولات سالهای اخیر در میان مخالفان جمهوری اسلامی بوده است. حضور یک چهره شناختهشده، فعالیت گسترده رسانهای و توانایی بسیج بخشی از ایرانیان خارج از کشور، جایگاه این جریان را نسبت به بسیاری از دیگر گروههای اپوزیسیون پررنگتر کرده است. با این حال، برخی راهبردهای منتسب به بخشی از این جریان، از جمله اتکا به حمایت دولتهای خارجی یا استقبال از اقدام نظامی علیه جمهوری اسلامی، با انتقاد دیگر طیفهای مخالف روبهرو شده است. در مقابل، حامیان این رویکرد معتقدند افزایش فشارهای خارجی میتواند هزینههای تداوم وضعیت موجود را برای حکومت افزایش دهد. با این همه، درباره کارآمدی این راهبرد اجماع روشنی در میان مخالفان وجود ندارد و به دلیل نبود دادههای معتبر، ارزیابی میزان پایگاه اجتماعی جریانهای مختلف اپوزیسیون، بهویژه در داخل کشور، همچنان با عدم قطعیت همراه است.
جنگ اخیر همچنین انتظاراتی را در بخشی از حامیان اپوزیسیون ایجاد کرد که تحقق نیافت. برخی انتظار داشتند فشارهای نظامی در مدت کوتاهی به تغییرات سیاسی در ایران منجر شود، اما با محقق نشدن این انتظار، ناامیدی و سردرگمی افزایش یافت. همزمان، حضور پررنگتر برخی چهرههای رسانهای با تجربه محدود سیاسی یا تشکیلاتی، بر پراکندگی پیامها و تحلیلها افزود و دستیابی به موضعی واحد را دشوارتر کرد.
در نتیجه، همگرایی نسبی که پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» میان بخشهایی از اپوزیسیون شکل گرفته بود، بار دیگر جای خود را به اختلاف در تحلیل، اولویتها و راهبردها داد. از این رو، مخالفان حکومت نتوانستند از فرصت ایجادشده برای شکل دادن به یک ابتکار سیاسی فراگیر بهره ببرند.
تجربه ایران و بسیاری از کشورهای دیگر نشان میدهد که فرصتهای سیاسی بهتنهایی سرنوشتساز نیستند. آنچه احتمال تبدیل فرصت به دستاورد را افزایش میدهد، وجود رهبری معتبر، سازماندهی کارآمد، راهبرد روشن، اعتماد عمومی و توانایی مدیریت اختلافات است.
از این منظر، اگر اپوزیسیون ایران بخواهد در آینده نقش مؤثرتری ایفا کند، بیش از هر چیز باید بر بازسازی اعتماد عمومی، تقویت همکاری میان جریانهای مختلف، توسعه ظرفیتهای سازمانی و دستیابی به حداقلی از توافق بر سر اهداف و راهبردهای مشترک تمرکز کند. چنین اقداماتی میتواند احتمال بهرهگیری مؤثرتر از فرصتهای سیاسی آینده را افزایش دهد، هرچند تحقق آن به شرایط داخلی، تحولات منطقهای و توانایی نیروهای سیاسی در ایجاد همکاری پایدار نیز بستگی خواهد داشت.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
.
.
محمود معمار نژاد محترم یک نکته مهم را نادیده گرفته است. بخشی از مردم ایران، بهویژه پس از سالها سرکوب، زندان، کشتار و تحقیر، حملات به مراکز قدرت و فرماندهان جمهوری اسلامی را نه حمله به ایران، بلکه ضربه به ماشین سرکوب رژیم میدیدند. وقتی حکومتی در برابر مردم بیدفاع خود با خشونت میایستد و در اعتراضات، جوانان کشور را به خاک و خون میکشد، طبیعی است که بخشی از جامعه از تضعیف همان دستگاه سرکوب احساس رهایی کند. اگر نویسنده با این نگاه مخالف است، باید روشن توضیح دهد راه عملی او برای مقابله با چنین حکومتی چیست؛ حکومتی که نه صندوق رأی را تحمل میکند، نه اعتراض خیابانی را، نه رسانه آزاد را، نه تشکل سیاسی را. نقد فشار خارجی بدون ارائه راهکار واقعی، بیشتر شبیه احتیاط روشنفکری است تا تحلیل سیاسی کامل.