تاریخ نگارش: 06/07/2026
از فرهنگِ زیسته و ابتذالِ حاکم وعادّی شده
[در دادخواهی برای تمام جوانان زیبا و خوش وجود و رادمنشی که به دست سفّاکان الهی بر دار رفتند و همچنان به دار آویخته میشوند]
در نامه ای به تازگی برایم نوشته است که : «..... مردمانِ آبادی ما، از بس که «کفشدوزک» را کوچک و ظریف، آرام، بیآزار و زیبا میبینند، به آن «عروسِ خدا» میگویند. هیچکس هرگز به ما نیاموخت که چرا چنین نامی را برایش برگزیدهاند؛ امّا در ذهن سالهای کودکی و نوجوانی ام همیشه گمان میکردم هر موجودی که نتواند و نخواهد که آزاری به کسی برساند و همه جا جز زیبایی هستی اش چیزی از خودش بر جای نگذارد و ایثار نکند، لابد نسبتی با خدا دارد؛ زیرا خدای ایرانیان که همان سیمرغ گسترده پر است، به گوهرش و چهره های رنگین کمانی اش، بسیار زیبا و دلآراست. شاید به همین دلیل بود که هر بار چشمم به «عروس خدا» میافتاد، بیاختیار مکث میکردم؛ گویی با دیدن او، جهان برای لحظهای از شتاب همیشگی خود بازمیایستاد و چیزی در درونم به سکوتی شیرین فرامیخواندم.
روزی، یکی از عروسهای کوچک خدا بر شاخه گلی نشسته بود. لحظه ای ممتد به او نگاه میکردم. نه او از بودن خود خبر داشت و نه من میدانستم که چرا نگاه کردن به موجودی چنین کوچک و قشنگ، این همه آرامش در دلم مینشاند. شاید زیبایی، پیش از آنکه دیده شود، حسّ و چشیده میشود؛ همانگونه که عطر گل، پیش از آنکه به زبان بیاید، راه خود را به جان انسان پیدا میکند. دُرُست در لحظه ای که غرق تماشای «عروس خدا» بودم، صدایی بی آنکه مقدّمهای در میان باشد سکوت مرا شکست: «تا به حال عاشق شدهای؟». برگشتم. یکی از دوستان دوران دبیرستانم بود. پرسشش کوتاه بود؛ امّا چنان در جانم نشست که گویی سالها در انتظار شنیدنش بودهام. مدّتی به چهرهاش نگاه کردم. نه برای آنکه پاسخی آماده کنم؛ بلکه میخواستم در درون خودم چیزی را پیدا کنم که سالها از کنارِ آن گذشته بودم. سپس آرام گفتم: «نه!» و بعد از اندکی سکوت، ادامه دادم: «نه!، من هیچوقت عاشق نشدم». این پاسخ را نه با حسرت گفتم و نه با افتخار. فقط حقیقتی بود که سالها با من زندگی کرده بود. از کودکی، زندگی، فرصت دیگری پیش پایم نگذاشته بود. هنوز معنای بازی را دُرُست نفهمیده بودم که معنای بقا را یاد گرفتم. پیش از آنکه رؤیاهای کودکیام شکل بگیرند، مسئولیّتها از راه رسیدند. من باید میآموختم چگونه روی پاهای خودم بایستم؛ نه برای آنکه از دیگران جلو بیفتم؛ بلکه فقط برای آنکه سر بار کسی نباشم.
شاید کسی که کودکیاش با دغدغه نان آغاز میشود، دیرتر فرصت میکند به گلها نگاه کند. من فرزند روستایم. روستا، فقط مجموعهای از چند خانه و چند کوچه نیست. روستا، شیوه دیگری از بودن است. در آنجا، آدمها پیش از آنکه همسایه باشند، خویشاوندند. اگر نسبت خونی هم در میان نباشد، سالهای زندگی، آنچنان رشتههایی میان دلها تنیده است که هر خانه، ادامه خانه دیگری است. دختران مردمان، خواهران همه اند و مادرانشان، حرمت مادر خود آدم را دارند. در چنین فضایی، نگاه نیز آدابی دارد. نه از ترس؛ بلکه از احترام. نه از اجبار؛ بلکه از شرم. آن روزها، نام دیگر کرامت، شرم بود. کمتر پیش میآمد که زنی یا دختری بی دلیل در کوچهها دیده شود. زندگی، آهنگ دیگری داشت. اگر زنی از خانه بیرون میآمد، یا برای شستن لباس کودکان بود، یا آوردن آب، یا کاری که ادامه زندگی خانواده به آن وابسته بود. جهان آنان، هر چند که کوچک به نظر میرسید؛ امّا در همان کوچکی، وقاری داشت که امروز کمتر میبینم. سالها گذشت. جوان شدم. روزها درس میخواندم و آخر هفته ها کار میکردم. اگر ساعتی برای خودم باقی میماند، یا کتابی به دست میگرفتم یا ورزش میکردم. نمیخواستم دستم پیش کسی دراز باشد. همیشه آرزو داشتم نانم را از دسترنج خودم بخورم. گمان میکردم آزادی، پیش از هر چیز؛ یعنی محتاج نبودن. آن روزها نمیدانستم که انسان ممکن است به بسیاری چیزها محتاج نباشد؛ امّا همچنان از خودش دور بماند.
پس از پایان تحصیلات، روزهای دیگری آغاز شدند. روزهای دویدن از این اداره به آن اداره، از این شهر به آن شهر، از این امید به آن امید. همه دغدغهام این بود که کاری پیدا کنم، آیندهای بسازم و زندگی را بر شانههای خودم حمل کنم. زمان، بی صدا میگذرد. نه صدای قدمهایش را میشنوی و نه گرد و غبار رفتنش را میبینی. روزی، بی آنکه بدانم چگونه، روبروی آیینه ایستادم و مردی را دیدم که سپیدی، آهستهآهسته میان موهایش خانه کرده بود. از خودم پرسیدم: این همه سال کجا رفت؟. چه زود رسیدم به جایی که همیشه خیال میکردم بسیار دور است. در تمام سالهای سپری شده، نه من در پی زنی رفتم و نه زنی در پی من آمد. نه فرصتی برای این کار داشتم و نه شاید جرئتش را. هرگز به زنی متلکی نگفتم. هیچگاه نخواستم با نگاه یا کلام، کرامت انسانی کسی را خدشه دار کنم. اگر ناگزیر با بانویی روبرو میشدم، با احترام سلام میکردم و از روی شرم، سر به زیر میانداختم.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، از این رفتار پشیمان نیستم؛ زیرا احترام، چیزی نیست که گذرِ زمان، آن را کهنه کند. امّا گاهی از خود میپرسم: آیا ممکن است انسان، آنقدر مراقب باشد که مبادا دل دیگری را بیازارد، طوری که ناخواسته فرصت نزدیک شدن به دل دیگری را نیز از دست بدهد؟. این پرسش، سالهاست که دامن مرا رها نمیکند. شاید میان بیآزاری و زیستن، فاصلهای باشد که من هرگز جرئت عبور از آن را پیدا نکردم. شاید تمام عمرم، بیش از آنکه زندگی کرده باشم، مراقب بودهام تا خطایی از من سر نزند و گاهی، مراقبتهای ستودنی، آرامآرام به دیوارهایی تبدیل میشوند که نه دیگران؛ بلکه خود انسان را در میان میگیرند. چه بسا زندان، همیشه از سنگ و آهن ساخته نمیشود. گاهی زندان را فضیلتهای خودمان میسازند. گاهی مسئولیّت. گاهی نجابت. گاهی شرم و حیا. و گاهی ترسی که نامش را عقل گذاشتهایم. من هنوز نمیدانم که عشق چیست؟. نه به این دلیل که در بارهاش نخوانده باشم. سالهای سال، رمانهای عاشقانه خواندم، شعرهای عاشقانه خواندم و زمزمه کردم، داستانهای عاشقانه خواندم. زندگی عاشقانه قهرمانان ادبیّات را دنبال کردم، فیلمهای عاشقانه بسیار دیدم و ترانههای عاشقانه بی شماری شنیدم. گاهی دیگران چنان در باره عشق سخن میگفتند که آدم گمان میکرد اگر روزی آن را تجربه نکند، گویی بخشی از انسان بودنش را نزیسته است. امّا هر چه بیشتر خواندم، بیشتر فهمیدم که میان دانستن و زیستن، فاصلهای است که هیچ کتابی آن را پُر نمیکند.
کتاب، تجربه دیگری را به تو معرفی میکند؛ امّا تجربه را به جای تو زندگی نمیکند. شاید هزاران صفحه در باره دریا بخوانی، اما تا پا در آب نگذاری، دریا فقط واژهای زیباست. عشق نیز چنین است. میتوان هزار تعریف از آن شنید و هزار تصویر از آن در ذهن ساخت و آراست، امّا هیچیک جای لحظهای را نمیگیرد که انسان، بی اختیار، خویشتن را در وجود دیگری بازمییابد. من آن لحظه را هرگز تجربه نکردهام. به همین سبب، اگر بگویم عشق چیست، به گمانم به عشق ستم کردهام؛ زیرا چیزی را تعریف کردهام که هرگز در آن نزیستهام. امّا دوست داشتن را میفهمم. دوست داشتن، برای من حادثهای ناگهانی نبود؛ بلکه شیوهای از بودن بود. من انسانهایی را دوست داشتهام که شاید هرگز از دوستی من آگاه نشدند. سرزمینم و مردمان میهنم را دوست داشتهام و هنوزم دوست میدارم، بی آنکه از آنها چیزی طلب کنم. آموزگارانم را دوست داشتهام، کتابها را، درختان روستا را، بارانهای پاییزی را، بوی خاک نم خورده را، و حتّا «عروس خدا» را که بی صدا بر گل مینشست و بی هیچ ادّعایی، زیبایی را به جهان هدیه میداد.
من هیچگاه برای دوست داشتن، چشم به راه پاداش نماندم. اگر کسی دوستم داشت، سپاسگزار بودم و اگر نداشت، از دوست داشتن خودم پشیمان نمیشدم. مهرورزی، برای من معامله نبود که نفع و زیانش را حساب کنم. انسان، اگر فقط در برابر مهر، مهر بورزد، هنوز از دایره کار تجاری بیرون نیامده است. دوست داشتن، آنگاه به گوهر وجود آدمی تبدیل میشود که دیگر محتاج تضمین نباشد. با اینهمه، هر چقدر که بیشتر به گذشته خود نگاه میکنم، بیشتر احساس میکنم که شاید در فهم یک نکته، سالها دچار اشتباه بودهام. من همواره گمان میکردم که زندگی، یعنی انجام دادن مسئولیّت. فکر میکردم اگر وظیفهام را درست انجام دهم، اگر نانم را با زحمت خودم به دست آورم، اگر آزاری به کسی نرسانم، اگر حقّ کسی را نخورم و اگر با شرافت زندگی کنم، دیگر سهم خود را از زندگی ادا کردهام. امروز امّا، با خود میاندیشم که شاید زندگی، چیزی بیش از انجام وظیفه باشد. شاید زندگی، فقط چیزی نیست که باید انجام داد؛ بلکه چیزی نیز هست که باید جرئت زیستنش را پیدا کرد.
سالها چنین میپنداشتم که بزرگترین خطر زندگی، خطا کردن است. اکنون میبینم که گاهی بزرگترین خطا، خطر نکردن است. ترس از سقوط، گاهی انسان را چنان به زمین میچسباند که دیگر هرگز پرواز را تجربه نمیکند. شاید من نیز چنین بودهام. شاید آنقدر مراقب بودم که مبادا کسی از من برنجد، طوری که خودم نیز جرئت نزدیک شدن به هیچ دلی را پیدا نکردم. شاید آنقدر نگران شکستن دل دیگران بودم که فراموش کردم دل خودم نیز حقّی برای تپیدن دارد. نمیدانم. شاید هم این سخن، نوعی فریب حافظه باشد. حافظه، همیشه حقیقت را همانگونه که بوده است، به یاد نمیآورد. گاهی آنچه را که هرگز نداشتهایم، زیباتر از آنچه داشتهایم، تصویر میکند. انسان، وقتی به گذشته نگاه میکند، اغلب نه گذشته؛ بلکه آرزوهای بر آورده نشده خود را میبیند. به همین دلیل، نمیخواهم بر گذشتهام حکم صادر کنم. نه میخواهم خودم را سرزنش کنم و نه بستایم. زندگی هر انسانی، فرزند زمانه او نیز هست. نمیتوان امروز را بر دیروز حاکم کرد و با معیارهای اکنون، در باره انتخابهایی داوری کرد که در شرایطی دیگر شکل گرفتهاند. اگر من در آن سالهای گذشته، چنان زیستم، تنها انتخاب من نبود؛ بلکه فرهنگ، خانواده، فقر، مسئولیّت و صدها علّت دیگر نیز در ساختن آن زندگی سهم داشتند.
ولی این نیز همه حقیقت نیست. انسان، هر اندازه فرزند زمانه خویش باشد، در نهایت، مسئول انتخابهای خویش نیز هست. شاید نتوانیم همه راههایی را که پیش پای ما گذاشتهاند انتخاب کنیم؛ امّا معمولا این آزادی را داریم که چگونه در راهها قدم برداریم. امروز، بیش از آنکه از راههای نرفته حسرت بخورم، از نپرسیدهها تعجّب میکنم. چرا هیچگاه از خودم نپرسیدم که من چه میخواهم؟. چرا همیشه میپرسیدم چه کاری را باید انجام دهم؟. این دو پرسش، شبیه هم به نظر میرسند؛ اما فاصله شان، فاصله دو زندگی است. «چه کاری باید بکنم؟»، پرسش وظیفه است. «چه میخواهم؟» پرسش وجود است. تمام عمرم، پاسخ پرسش نخست را جُستم و شاید به همین دلیل، فرصت نکردم پرسش دوم را جدّی بگیرم. شاید عشق، پیش از آنکه پاسخی باشد، از دل همین پرسش دوم زاده میشود.
امروز، وقتی جوانانی را میبینم که از عشق سخن میگویند، نه به آسانی تحسینشان میکنم و نه به آسانی سرزنششان. دیگر آموختهام که عشق را نمیتوان از روی واژهها شناخت. عشق، اگر حقیقتی داشته باشد، در شیوه زیستن آشکار میشود، نه در فراوانی گفتن نامش. انسانی که هر روز از عشق سخن میگوید، شاید هرگز عاشق نباشد و انسانی که هیچگاه نام عشق را بر زبان نمیآورد، شاید سراسر وجودش عشق باشد؛ زیرا عشق، بیش از آنکه زبان را دگرگون کند، منش انسان را دگرگون میکند و این همان چیزی است که بیش از همه مرا به اندیشیدن وامیدارد. سالهای سال، هر گاه سخن از عشق به میان میآمد، بی اختیار این پرسش در ذهنم جان میگرفت که اگر عشق چنین نیروی بزرگی است که شاعران از آن آسمان بهشتگونه میسازند، عارفان آن را راه رسیدن به حقیقت میدانند و هنرمندان، زیباترین آثار خود را از آن میآفرینند، پس چرا جهان ما، با همه این ادّعاهای عاشقانه، هر روز فقیرتر از دیروز میشود؟. چرا خشونت پایان نمییابد؟. چرا تحقیر انسان، دروغ، فریب، آزمندی و نفرت، خونریزی، شکنجه، تجاوز، غارت، چپاول و سرکوب و اعدام همچنان بر زندگی ما سایه افکندهاند؟. آیا عشق، آنگونه که در بارهاش سخن گفته میشود، حقیقتی است که جهان را دگرگون میکند، یا تنها واژهای است که انسان برای آراستن احساس خود بر زبان میآورد؟.
سالها این پرسش را از دیگران میکردم؛ امّا امروز احساس میکنم شاید خودِ پرسش، از همان آغاز، راه را اشتباه رفته بود. چرا همیشه از دیگران میپرسیدم؟. چرا گمان میکردم پاسخ، در زندگی دیگران پنهان شده است؟. شاید هر پرسشی، پیش از آنکه رو به جهان داشته باشد، باید رو به درون انسان بازگردد. امروز دیگر کمتر از خودم میپرسم که دیگران عاشق بودهاند یا نه. این پرسش، دیگر برایم اهمیّت گذشته را ندارد. پرسش دیگری، جای آن را گرفته است. آیا من، آنگونه زندگی کردهام که اگر عشق، روزی از کنارم عبور میکرد، میتوانستم او را بشناسم؟. این پرسش، از همه پرسشهای پیشین دشوارتر است؛ زیرا انسان، دیگر در باره دیگران داوری نمیکند و ناچار است که آیینه را روبروی خودش بگیرد. هر چقدر که بیشتر به زندگیام نگاه میکنم، بیشتر درمییابم که من بیش از آنکه از عشق دور مانده باشم، از فرصتهای زندگی دور ماندهام. نه به این دلیل که زندگی را دوست نداشتم. برعکس. شاید بیش از اندازه دوستش داشتم. امّا آن را بیشتر حفظ کردم تا زندگی را زیستن. تفاوت این دو را دیر فهمیدم.
گاهی انسان، همه توان خود را صرف حفظ زندگی میکند. نان فراهم میکند. آینده میسازد. اعتبار به دست میآورد، مسئولیّتهایش را انجام میدهد. به کسی ستم نمیکند از چارچوبهای قانون وجدانش بیرون نمیرود؛ امّا در پایان، ناگهان با پرسشی روبرو میشود که هیچگاه مجالی برای اندیشیدن در باره آن نداشته است: آیا فقط زنده ماندهام، یا زندگی هم کردهام؟. شاید بقا، شرط لازم زندگی باشد؛ امّا هرگز خودِ زندگی نیست. پرندهای را تصوّر کنید که تمام عمر، از ترس شکستن بالهایش، هرگز پرواز نکند. بالهایش سالم میمانند. امّا آیا برای سالم ماندن آفریده شده بودند یا برای پرواز؟. انسان نیز چنین است. گاهی آنقدر از شکست میترسد که دیگر هیچ رؤیایی را آغاز نمیکند. آنقدر از اندوه میترسد که شادی را نیز از خود دریغ میکند. آنقدر از خطا میترسد که امکان آفرینش را نیز از دست میدهد. شاید عشق نیز از همین جنس باشد. عشق، شاید بیش از آنکه یافتن دیگری باشد، جرئت گشودن درهای بسته وجود خویش است.
انسانی که از زخمی شدن میترسد، ناخواسته راه هر نوازشی را نیز میبندد. این را امروز بهتر از دیروز میفهمم. نه به این دلیل که عاشق شده باشم. هنوز هم نمیتوانم بگویم که عشق چیست؟. ولی اکنون میدانم که ندانستن من، دیگر از جنس گذشته نیست. آن روزها نمیدانستم؛ زیرا تجربه نکرده بودم. امروز نمیدانم؛ زیرا عظمت آن را احساس میکنم. هر چقدر که افق، گستردهتر میشود، انسان بیشتر به کوچکی دانستههای خود پی میبرد. ندانستن، دیگر برایم مایه شرمساری نیست. شاید نخستین نشانه فرزانگی، همین باشد که انسان بتواند با نادانی خویش آشتی کند، بی آنکه دست از جست و جو بردارد. اکنون که به سالهای پشت سر نگاه میکنم، دیگر حسرت نمیخورم. حسرت، چیزی را تغییر نمیدهد. امّا از آن سالها چیزی آموختهام که برایم از هر پاسخ آمادهای ارزشمندتر است. آموختهام که انسان را نباید تنها از طریق آنچه که انجام داده است، شناخت؛ بلکه گاهی آنچه را که هرگز فرصت انجام دادنش را نیافته است، حقیقت وجود او را روشنتر میکند. زندگی هر انسان، تنها از خاطرههای زیسته ساخته نشده است؛ بلکه از آرزوهای نازیسته نیز ساخته شده است. از راههایی که هرگز نرفته است. از واژههایی که هرگز بر زبان نیاورده است. از دستهایی که هرگز نگرفته و لمس نکرده است و از عشقهایی که شاید هرگز مجال تولّد پیدا نکردهاند .از لبهایی که هرگز نبوسیده است. از گیسوانی که هیچوقت آنها را نبوییده و شانه نکرده است. از اندامهایی که هرگز در آغوش نکشیده و نوازش نکرده است. شاید هیچیک از اینها شکست نباشند. شاید تنها چهره دیگری از انسان بودن باشند.
دوباره به یاد «عروس خدا» میافتم. آن موجود کوچک، لطیف و خوشگل، نه میدانست که زیباست و نه میکوشید زیباییاش را به رخ کسی بکشد. فقط بود و بودنش، جهان را اندکی زیباتر میکرد. سالها طول کشید تا بفهمم شاید حقیقت نیز چنین باشد. حقیقت، بیشتر از آنکه گفته شود، زیسته میشود. عشق نیز شاید چنین باشد. دوست داشتن نیز و حتّا انسان بودن نیز. امروز، اگر دوستم دوباره از من بپرسد که: «آیا تا به حال عاشق شدهای؟». شاید باز هم همان پاسخ را بدهم. «نمیدانم». امّا این «نمیدانم»، دیگر از سر تهیدستی نیست؛ بلکه از سر احترامی است که برای رازهای زندگی قائلم؛ زیرا بعضی از حقیقتها را نمیتوان در مُشت گرفت. فقط میتوان تمام عمر، با فروتنی، در روشنایی پرتوهای آنها راه رفت و شاید عشق نیز، پیش از آنکه مقصدی برای رسیدن باشد، نوری باشد که اگر انسان دلیرانه و صادقانه زندگی کند، آرامآرام راه خویش را بر او آشکار میکند؛ یعنی همانگونه که «عروس خدا»، بی هیاهو، بر گلها مینشیند، نه برای آنکه دیده شود؛ بلکه تنها برای آنکه جهان، هر چند که به اندازه بالهای کوچک او، اندکی زیباتر از پیش باشد.
اکنون که این سطرها را مینویسم، دیگر آن شوق گذشته را برای دانستن اینکه عشق چیست، در خود احساس نمیکنم. بعضی از حقیقتها، هر چقدر که بیشتر در پی تعریفشان بروی، بیشتر از تو فاصله میگیرند. شاید راز برخی واژهها در آن است که هرگز به تمامی فهمیده نشوند؛ زیرا اگر همه رازهای زندگی را بتوان در چند جمله خلاصه کرد، دیگر نه زندگی، شگفتی خود را حفظ میکند و نه انسان، شوق جست و جو را. امروز، بیش از آنکه در اندیشه یافتن تعریف عشق باشم، در اندیشه آنم که مبادا روزی، وقتی واپسین بار به زندگیام نگاه میکنم، با خود بگویم: «در تمام این سالها، بیشتر کوشیدم که دُرُست زندگی کنم به جای اینکه زندگی را بزییم». شاید میان این دو، فاصلهای به باریکی یک تار مو باشد؛ امّا همین فاصله، گاه مرز میان زیستن و فقط زنده ماندن و بقاء است.
اکنون دیگر از خودم نمیپرسم که آیا عاشق شدهام یا نه؟؛ بلکه از خودم میپرسم که: آیا آنگونه زیستهام که اگر عشق، در هیئت انسانی، اندیشهای، درختی، پرندهای، کتابی، ترانه ای، لبخندی، نگاهی، اشکی، آهی، خواهشی، نغمه ای، ناله ای، فریادی، کرشمه ای یا حتّا همان «عروسِ خدا» روزی از کنارم گذشت، بتوانم حضورش را بشناسم و بی اعتنا از کنارش نگذرَم؟. شاید عشق، همیشه در انتظار ما نباشد. شاید این ما هستیم که باید آنقدر انسان شویم و آدمیگری را در خویشتن بپرورانیم و بال و پر دهیم تا توانِ دیدنِ آن را پیدا کنیم و هنوز، هر گاه که چشمم به «عروسِ خدا» میافتد، بی اختیار درنگ میکنم. نه به این علّت که پاسخ پرسش سالهای دورم را یافته باشم؛ بلکه به این سبب که آموختهام گاهی بزرگترین پاسخهای زندگی، در سکوت موجوداتی نهفتهاند که هیچ ادّعایی برای دانستن ندارند. شاید انسان نیز، هر چقدر که به حقیقت نزدیکتر میشود، کمتر مدّعیِ دانستن است و بیشتر اهلِ دیدن است، و بیش از هر زمان دیگری، با فروتنی در برابر رازِ بودن سر فرود میآورد. اگر این همه سال، دستاوردی برای من باقی مانده باشد، شاید تنها همین باشد: اینکه اکنون میدانم ارزش زندگی، نه در شمار پاسخهایی است که یافتهام؛ بلکه در اصالت پرسشهایی است که تا واپسین دم، همچنان شایسته اندیشیدن باقی میمانند و مرا به هماوردی فرامیخوانند....».
1- از گوهر آدمیگری تا نمایشِ لنجزار؛ تأمّلی در باب ارجمندی انسان در عصر ابزارشدگی
در وجود آدمی، چه رخ میدهد که انسان، با آنکه هیچ چیز در آفرینش او، حقیر آفریده نشده است، خود را تا مرز کالایی برای نمایش فرو میکاهد؟. سقوط از کجا آغاز میشود؟. از بدن؟. از جامعه؟. از قدرت؟ از ثروت؟ یا از لحظهای که انسان، گوهر وجود خویش را فراموش میکند؟. هر گاه انسان، ارزش خود را از بیرون خویش بجوید، گوهر وجودش را فراموش کرده است و هر گاه که گوهر وجود، فراموش شود، هر چیز دیگری، از بدن گرفته تا اندیشه، از هنر گرفته تا ایمان، قابلیّت آن را پیدا میکند که به کالا تبدیل شود. حیات آدمی، حاصل همپیوندی و هماهنگی همه ارگانهای وجود اوست. هیچ ارگانی از بدن را نمیتوان شریف تر یا حقیرتر از دیگر رگانهای اندام دانست؛ زیرا هر یک با خاصیّت ذاتی و کارکرد طبیعی خویش، سهمی یگانه در تکوین و تداوم هستی انسان دارد. انسان، نه در برتری عضوی بر عضو دیگر؛ بلکه در هماهنگی و یگانگی همه ابعاد وجود خویش، انسان است. به همین دلیل، ارجمندی و کرامت آدمی نیز در هیچ عضو یا توانایی خاصّی نهفته نیست؛ بلکه در تمامیّت وجودی او تجلّی میکند. هر گاه که تمامیّت از هم بگسلد و بخشی از وجود انسان از جای طبیعی خودش بیرون کشیده و به وسیلهای برای مقصودی بیرون از حقیقت انسان تبدیل شود، نخستین نشانههای قهقرایی روح و ویرانی روان آشکار میشوند.
خطای بزرگ روزگار ما اینست که گمان میکنیم ابتذال از اندام آدمی آغاز میشود. در حالیکه ابتذال هرگز از بدن آغاز نمیشود؛ بلکه از لحظه ای آغاز میشود که انسان، خویشتن را به ابزار فروبکاهد. هیچ ارگانی، حتّا ارگانهای جنسی، ذاتا سرچشمه حقارت یا ننگ نیستند؛ زیرا هیچ آفریدهای در ذات خودش شرمآور نیست. آنچه که انسان را به حضیض خوارمایگی میکشاند، اینست که ارزش وجود خویش را نه در گوهر و فروزه های آدمیگری؛ بلکه در نگاه تجاری دیگران، در شهرت، در منافع، در شهوات زودگذر و در بازار مکاره نمایش جست و جو کند. از همان دم که انسان، لحظات خود را برای دیده شدن زندگی کند، نه برای بودن، فاصله میان حقیقت و ابتذال آغاز شده است. شرم نیز، آنگونه که بسیاری میپندارند، ترس از آشکار شدن بدن نیست؛ بلکه شرم، آگاهی انسان به حرمت و ارجمندی و کرامت وجود خویشتن است. شرم، نگهبان گوهر آدمی است؛ نه زندانبان بدن. انسانِ سرشار از شرم، پیش از آنکه نگران نگاه دیگران باشد، پاسدار منزلت خویش است. او میداند که هیچ شهرتی، هیچ منفعتی و هیچ شهوتی، ارزش آن را ندارد که گوهر وجود خویش را به کالایی برای معامله تبدیل کند.
شبکههای اجتماعی نیز نه منشاء فضیلت هستند و نه سرچشمه رذیلت. آنها نه انسان را فاسد میکنند و نه انسان را از بلاهتها و حماقتها و خطاها پاک میسازند. این ابزارها، تنها آیینههایی هستند که آنچه را پیش تر در اعماق فرهنگ، ذهنیّت و مناسبات اجتماعی شکل گرفته است، آشکار میکنند. آیینه، زشتی را نمیآفریند؛ تنها امکان پنهان ماندن آن را از میان برمیدارد. اگر امروز خودشیفتگی، میل سیری ناپذیر به خودنمایی، سوداگری با شخصیّت، و فرو کاستن انسان به ظواهر، در آیینه شبکه های اجتماعی و وبسایتهای اینترنتی آشکار شده است، نباید گناه را بر گردن آیینه و ابزارها انداخت؛ بلکه باید در سیمای خویشتن نگریست. جامعه و حکومت، هر دو، در آفرینش یکدیگر سهیم هستند. حکومتهای ناصالح و اشغالگر و خونریز مثل ولایت گیوتین الهی در ایران، تنها زاییده مردمان نیستند و مردمان نیز تنها محصول حکومتها نیستند. هر دو، در چرخهای پیچیده، همدیگر را میپرورند، تقویت میکنند و گاه به ورطه انحطاط در میغلتانند. به همین دلیل، هیچ جامعهای تنها با تغییر صوری حکومت نجات نخواهد یافت، چنانچه انسانهای آن جامعه هنوز منزلت وجود خویش را بازنیافته باشند. همانگونه که هیچ مردمی نیز بدون اصلاح ساختارهای قدرت، به تمامی از تباهی رهایی نخواهند یافت.
ریشه بحران، بسیار ژرفتر از فناوری، سیاست یا اقتصاد است. بحران، در وارونگی معیارهای ارزش نهفته است. جایی که ظواهر، جای حقیقت وجودی را میگیرند، شهرت، جای فضیلت را، نمایش، جای آفرینش را، مصرف، جای معنا را و خوش آمدن دیگران، جای وجدان انسان را، دیگر تنها بدن به کالا تبدیل نمیشود؛ بلکه اندیشه، هنر، ایمان، دانش، عشق، اخلاق و حتّا حقیقت نیز به کالای بازار تبدیل خواهند شد. انسانی که امروز بدن خویش را برای شهرت و «جمع کردن فالوورها و دنباله رو کنندگان» عرضه میکند، اگر نمایش دادن بر او حاکم بماند، فردا، اندیشه، وجدان، شرافت و آزادی خویش را نیز به بازار نمایشگری و میزهای عرضه و تقاضا خواهد بُرد؛ زیرا مسئله، این یا آن اندام نیست؛ بلکه خو گرفتن انسان به ابزار شدن خویشتن است. با اینهمه، باید پرسید که آیا آنچه انسان را به دامنه ابتذال میکشاند، بدن اوست یا نسبت او با خویشتن؟. اگر پاسخ در نسبت انسان با وجود خویشتن نهفته باشد، آنگاه باید پذیرفت که انسان، حتّا در نهایت پوشیدگی نیز میتواند گرفتار ابتذال باشد [= داستان حجاب در دیوان اشعار ایرج میرزا] و در نهایت آشکارگی نیز کرامت و ارجمندی خویش را نگاه دارد، اگر هر آنچه را که انجام میدهد، از حقیقت وجودی او سرچشمه گیرد، نه از سوداگری و تجارت با شخصیّت خویش. بنابر این، مسئله نه پوشیدگی است و نه برهنگی، نه جسم است و نه ظاهر؛ بلکه مسئله اینست که آیا انسان، خویشتن را غایت میداند یا وسیله.
هیچ جامعهای با هزاران منبر، صدها کتاب اخلاق و انبوهی از اندرزهای خیرخواهانه نجات نخواهد یافت، اگر انسانهای آن جامعه هنوز ارزش بی بدیل وجود خویش را نشناخته باشند. اخلاق، هنگامی ماندگار و موثّر میشود که از معرفت به کرامت و ارجمندی انسان بجوشد، نه از ترس مجازات یا میل به تحسین و توجّه دیگران. بزرگترین فاجعه تاریخ بشر نیز نه جنگها بودهاند و نه ویرانی شهرها؛ بلکه لحظهای بوده است که انسان، برای نخستین بار، خود را به جای آنکه غایت بداند، وسیله پنداشت. از همان لحظه، سقوط آغاز شد؛ سقوطی که نخست، روح را فرسود، سپس اندیشه را، آنگاه فرهنگ را، و سرانجام تمدّن را. هر تمدّنی که گوهر وجود انسان را با کالای نمایشی و عرضه و تقاضایی اشتباه بگیرد، دیر یا زود، نه تنها شرم و آبرو؛ بلکه حقیقت، آزادی، دادگزاری و آینده خویش را نیز در بازار سوداگری و تجارت از کف خواهد داد. راه رهایی، بازگشت به گذشته های دلبخواهی نیست؛ بلکه بازگشت به حقیقت وجودی انسان است؛ یعنی جایی که آدمی، بار دیگر، خود را نه کالایی برای عرضه، نه ویترینی برای نمایش، نه ابزاری برای منفعت، و نه تصویری برای نگاه دیگران؛ بلکه موجودی بداند که ارزش و احترام او از گوهر وجودش سرچشمه میگیرد. تنها از چنین نقطهای است که میتوان دوباره از آدمیگری، از کرامت، از آزادی و از آیندهای شایسته انسان سخن گفت. احتمالا پرسش اصلی عصر ما این نباشد که انسان تا چه اندازه آزاد است، یا تا چه اندازه مرفه است، یا تا چه اندازه دیده میشود؛ بلکه این باشد که آیا هنوز خویشتن را غایت میداند یا نه؟. تا هنگامی که پاسخ این پرسش روشن نشود، هیچ نظام سیاسی، هیچ آموزش اخلاقی، هیچ فناوری و هیچ اصلاح اجتماعی، انسان را از ابتذالی که خودش آن را ایجاد و توسعه و شایع و رایج کرده است، نخواهد رهانید. بزرگترین خویشکاری هر انسانی، پیش از اصلاح میهن و جهان، بازشناختن گوهر وجود خویشتن است؛ زیرا آنکه گوهر خویش را بازمییابد، دیگر نه خود را به نمایش میگذارد، نه دیگری را به کالا فرو میکاهد و نه حقیقت را با شهرت، و کرامت را با منفعت، معامله نمیکند.
2- پیش از فروپاشی فرهنگ و تمدّن، کاخِ زبان فرو میپاشد.
هر گاه جامعهای به پرتگاه انحطاط نزدیک میشود، نخستین نشانه را نه در اقتصاد میتوان دید، نه در سیاست و نه حتّا در فروپاشی نهادهای اجتماعی؛ بلکه باید آن را در سرنوشت زبان جُست؛ زیرا زبان، صرفا ابزار مکالمه و انتقال و ثبت اندیشه نیست؛ بلکه زبان، خانه اندیشیدن است. انسان پیش از آنکه با جهان و در جهان، زندگی کند، با واژه هایی که جهان را برای او معنا میکنند زندگی میکند. هر اندازه که زبان، پالوده تر، سنجیده تر و آفریننده تر باشد، افق اندیشیدن نیز گسترده تر میشود و هر اندازه که زبان به ابتذال، خشونت و هرزگی آلوده شود، اندیشیدن نیز به همان نسبت فرومیپاشد. به همین دلیل است که سقوط زبان، نه پیامد فروپاشی فرهنگ؛ بلکه آغاز آن است.
هتّاکی، دشنامگویی، لیچاربافی، هرزه درایی، تحقیر و هر آنچه که زبان را از بستر آفرینندگی به ابزار تخریب فروبکاهد، حتّا اگر از رنجی اساسی، خشمی موجّه، نفرتی انباشته یا زخمی تاریخی برخاسته باشد، سرانجام چیزی بر حقیقت نمیافزاید. خشم میتواند تلنگری به سوی اندیشیدن باشد؛ اما هر گاه که به دشنام تبدیل شود، دیگر نیروی زایش خود را از دست میدهد. دشنام، جانشین استدلال نیست همانگونه که فریاد زدن، جانشین حقیقت نمیشود. حقیقت را نمیتوان با بلندتر سخن گفتن فتح کرد. حقیقت تنها در پرتو استدلال، گفت و گو و سنجشگری میتواند خود را آشکار کند. اگر هر روز هزاران دشنام بر زبانها جاری شود و میلیونها واژه آلوده بر صفحه های کاغذ بنشینند، جهان نه عادلانه تر خواهد شد و نه آزادتر. تنها چیزی که فزونی میگیرد، آلودگی فضای باهمزیستی، فرسایش اعتماد متقابل و نابودی مجالی است که انسان بتواند در آن آرام بایستد، بیندیشد و دیگری را،؛ ولو در اوج اختلاف، به چشم انسانی دیگر بنگرد. جامعهای که زبانش به میدان انتقام بدل شود، دیر یا زود خردورزی را نیز قربانی خواهد کرد؛ زیرا خردمندی، در غوغای نفرت، توان شنیده شدن ندارد. در اینجا مسئله تنها اخلاق سخن نیست؛ بلکه هستی سخن است. زبان، سازنده اندیشه است. انسان همانگونه که سخن میگوید، میاندیشد و همانگونه که میاندیشد، جهان خویش را میسازد. جامعهای که واژگانش پیوسته بر مدار تحقیر، توهین و نفی دیگری گردش میکنند، به تدریج توان تصوّر جهانی متفاوت را نیز از دست میدهد؛ زیرا واژه ها تنها احساس را حمل نمیکنند. آنها افقهای امکان را نیز میسازند. هر واژه، جهانی را ممکن و جهانی دیگر را ناممکن میکند. هنگامی که واژه ها دیگر نتوانند حقیقت را حمل کنند، ناگزیر به حمل نفرت روی می آورند و جایی که زبان از حقیقت تهی شود، قدرت جای آن را پُر میکند. قدرت، بیش از هر چیز، از فقر زبان تغذیه میکند؛ زیرا انسانی که دیگر نمیتواند استدلال کند، ناگزیر یا امریّه میدهد یا دشنام میگوید. در هر دو صورت، گفت و گو پایان یافته است.
بدینسان، دشنام را نباید فقط انحرافی اخلاقی دانست. دشنام، نشانه بحرانی ژرفتر است. بحرانی که در آن، انسان به نیروی استدلال خویش اعتماد ندارد. آن که یقین دارد حقیقت را در اختیار دارد، به فحّاشی محتاج نیست؛ زیرا حقیقت، خودش توان دفاع از خویش را دارد. امّا آن که به جای استدلال، به تحقیر پناه میبرد، غالبا پیش از آنکه دیگری را انکار کند، از ناتوانی خویش در اقناع دیگری پرده برمیدارد. دشنام، بیش از آنکه قدرت باشد، اعترافی ناآگاهانه به شکست استدلال است. از همین منظر، رواج فحّاشی را نباید صرفا به زوال ادب فروکاست. این پدیده، خبر از دگرگونی عمیقتری میدهد. دگرگون شدنی که در آن، جامعه آرام آرام اعتماد خود را به گفت و گو از دست میدهد. هنگامی که انسانها دیگر باور نداشته باشند که میتوان با استدلال، ذهنیّت دیگری را تکان داد، زبان نیز کارکرد آفریننده خود را از دست میدهد و به ابزاری برای تخلیه هیجان، انتقام و حذف دیگری فروکاسته میشود. از آن پس، هدف سخن، کشف حقیقت نیست؛ بلکه شکست دادن طرف مقابل است، حتّا اگر حقیقت نیز همزمان قربانی شود. مسئله اصلی، فراوانی دشنام نیست؛ مسئله اینست که چرا جامعهای به نقطهای میرسد که دیگر به نیروی واژه های استدلالی یقین ندارد. چرا زبان که روزگاری پلی میان انسانها بود، به دیواری برای جدایی آنان تبدیل میشود؟. چه بر سر فرهنگی آمده است که در آن، تحقیر و دشنامگویی، آسانتر از استدلال و منطق و گشوده فکری است. چرا نفرت، دلپذیرتر از تأمّل و فریاد، مؤثّرتر از اندیشیدن مینماید؟. این پرسشها، بسیار ژرفتر از آنند که با محکوم کردن چند ناسزا یا سرزنش چند فحّاش پاسخ یابند. اینها پرسشهایی در باره سرنوشت یک فرهنگ، یک تاریخ و حتّا شیوه بودن ما در میهن و جهان هستند.
3- از مدّاحان و نوحه خوانان سیاستگر تا زمامدارانِ مدّاح و سالوس
آنگاه که در جامعهای سیاست به معنای اصیل و پولیتیک آن؛ یعنی هنر اندیشیدن و سامان بخشیدن به زیست مشترک انسانها، از میان برخیزد و جای خود را به تفسیرهای جزمی، نصوص تغییرناپذیر و مناسک شرعی بسپارد، دیگر نمیتوان از سیاست سخن گفت؛ زیرا سیاست، پیش از آنکه ابزار کشورداری باشد، قلمرو اندیشیدن در باره معضلات باهمزیستی و مشترک انسانهاست. هر کجا که این قلمرو بسته شود، سیاست نیز به تدریج ماهیّت خود را از دست میدهد و به صورتی از آیین تکراری و نمایشی فروکاسته میشود. سیاست از دل زندگی واقعی انسانها زاده میشود. از تعارض منافع، از مسئله دادگزاری، از آزادی، از امنیّت، از قانون، از مسئولیّت، از آینده و از کوشش برای آفرینش نظمی که بتواند امکان باهمزیستی را فراهم آورد. امّا هنگامی که سرچشمه سیاست، دیگر تجربه زیسته انسانها نباشد و به جای آن، «مشروعیّت مذهبی»، خود را از تفسیری تغییرناپذیر و تکیه کننده به اوامر الهی اخذ کند، سیاست آرام آرام از عرصه خردورزی کاربندی خارج میشود و به مناسک مضحک و روانپریشانه و مالیخولیایی استحاله مییابد. در چنین وضعیّتی، آنچه که اهمیّت مییابد نه حل مسائل جامعه؛ بلکه نمایش مقلّدی و متابعتی و مطیع شدگی به نظامی از نمادها، شعائر و آیینهاست.
در چنین نظمی، مدّاحی دیگر صرفا یک کنش مذهبی یا آیینی نیست؛ بلکه میتواند به یکی از زبانهای اقدامهای قدرت تبدیل شود. مسئله اصلی نیز شخص مدّاح یا روضه خوان نیست؛ زیرا هیچ فرد یا گروهی مستقل از ساختارهای قدرت نمیتواند به نیروی تعیین کننده بدل شود. مسئله اینجاست که هر گاه لژیتیماتسیون/حقّانیّت سیاسی بیش از آنکه بر خردمندی، قانون و مسئولیّت استوار باشد، بر مناسک و نمایشهای اعتقاداتی و مذهبی تکیه کند، خود به خود کسانی نیز که متولّی این مناسک هستند بر مدار قدرت، جای تعیین کننده مییابند. در چنین شرایطی، سیاست نه از دل گفت و گوی عمومی؛ بلکه از دل بازتولید مناسک مذهبی تغذیه میکند و معیار شایستگی سیاسی، به جای توانایی حل مسائل جامعه، میزان انطباق با همین مناسک میشود.
مدّاحان بیش از آنکه علّت باشند، معلول ساختاری هستند که در آن، موضوع سیاسی، استقلال خود را از دست داده است. هر گاه سیاست از میان برود، خلأ آن هرگز خالی نمیماند؛ بلکه آن را همیشه چیزی دیگر پُر میکند: گاه ایدئولوژی، گاه قومیّت، گاه اسطوره، گاه مناسک مذهبی و گاه شخصیّت پرستی. بنابر این، مسئله بنیانی نه حضور یک گروه خاصّ؛ بلکه غیبت سیاست است. جامعه نیز نمیتواند خود را از این پروسه تخریبی کنار بکشد و تنها در جای قربانی بایستد. هیچ قدرتی بدون درجاتی از پذیرش، سکوت، عادت، ترس، مصلحت اندیشی یا مشارکت اجتماعی دوام نمی آورد. همانگونه که حکومتها جامعه را میسازند، جامعه نیز حکومتها را بازتولید میکند. اگر هنجار و اصل پرسشگری جای خود را به مدّاحی و روضه خوانی بدهد، اگر مسئولیّت شهروندی به انتظار منجی فروکاسته شود و اگر نقد، جای خود را به تکرار بدهد، آنگاه جامعه نیز، خواسته یا ناخواسته، در فرسایش سیاست سهیم خواهد بود.
خطر بزرگ در جائیست که در چنین فضایی، همه مسائل اجتماعی، ارزش مستقل خود را از دست بدهند. آموزش، دانشجویی، اقتصاد، فرهنگ، هنر، حقوق، دادورزی و حتّا رنجهای واقعی انسانها، دیگر نه به دلیل وجود خودشان؛ بلکه تنها تا جایی اهمیّت پیدا میکنند که بتوانند در خدمت بازتولید لژیتیماتسیون مقتدران و سیستم حاکم قرار گیرند. در این نقطه، سیاست دیگر هنر حل مسائل نیست؛ بلکه هنر حفظ مناسک و شرایع میشود و این لحظهای است که جامعه، بی آنکه الزاما متوجّه باشد، از گستره تاریخ سیاست، وارد دالان تاریک و مخرّب آیین و مناسک تحمیقی میشود. با اینهمه، راه برونرفت از چنین وضعیّتی نه در نفی اشخاص، نه در نفرت از گروههای اجتماعی و نه در جابجایی صاحبان قدرت خلاصه میشود. تا زمانی که معنای سیاست دگرگون نشود، تغییر چهره ها نیز چیزی را تغییر نخواهد داد. سیاست تنها آنگاه دوباره زنده میشود که انسانها بیاموزند لژیتیماتسیون/حقّانیّت و فرّ را نه در ستایش؛ بلکه در پاسخگویی؛ نه در مناسک؛ بلکه در مسئولیّت پذیری؛ نه در تکرار؛ بلکه در اندیشیدن و نه در تقدیس قدرت؛ بلکه در محدود کردن قدرت جست و جو کنند.
باید پرسید که چه بر سر فرهنگ سیاسی ما آمده است که گاه سیاست را نه عرصه خردورزی، گفت و گو، مسئولیّت و آفرینش نظم عمومی؛ بلکه در قالب مناسک، مدّاحی و روضه خوانی و نمایش مقلّدی بازمیشناسیم؟. اگر چنین دگرگونی رخ داده باشد، مسئله دیگر صرفا یک حکومت یا یک نسل نیست؛ بلکه بحرانی است که به ژرفای فرهنگ سیاسی، شیوه اندیشیدن و تلقی ما از انسان، آزادی و مسئولیّت راه یافته است. جامعهای که سیاست را فراموش کند، دیر یا زود توانایی اندیشیدن در باره آینده خود را نیز از دست خواهد داد؛ زیرا آینده را کسانی نمی آفرینند که پیوسته اعتقادات خود را تکرار میکنند؛ بلکه آنانی می آفرینند که شهامت پرسیدن، نقد کردن و دوباره اندیشیدن را از دست نداده اند. سیاست نیز، در ژرفترین معنای خودش، چیزی جز شهامت اندیشیدن در باره امکانهای نو برای زیستن در کنار یکدیگر نیست.
مدّاحی، آنگاه که از قلمرو اعتقادات شخصی فراتر رود و در جای داور و تعیین کننده سرنوشت جامعه بنشیند، دیگر یک آیین مذهبی نیست؛ بلکه نفی بنیانی پولیتیک است؛ زیرا پولیتیک از لحظهای آغاز میشود که انسانها بتوانند بی هراس از تقدّس، در باره مسائل و مشکلات مشترک خود بیندیشند، اختلاف نظر خود را مطرح کنند، استدلال بیاورند و مسئولیّت تصمیمهای خویش را بپذیرند. امّا مدّاحی، در بطن خودش، نه بر پرسشگری؛ بلکه بر غلوّگوییهای بی محتوا و تحریک آمیز و تهییجی تکیه دارد. نه بر اندیشیدن؛ بلکه بر تکرار هزاران بار نخ نما شده بازگفته ها، نه بر خردورزی؛ بلکه بر تسلیم و متابعت و مطیع شدن و نه بر مسئولیّت فردی و جمعی؛ بلکه بر تقدیس نصوص الهی و تبلیغ و تلقین شرایع تکیه میکند. هر جامعهای که مدّاحی را جانشین اندیشیدن و استدلال و منطق و مدّاحان را بر سریر سیاست بنشاند، در حقیقت، نخست عقل سیاسی خود را قربانی کرده و سپس تصوّر کرده است که هنوز سیاست میورزد. جامعهای که صدای مدّاح را رساتر از صدای متفکّر و شهروند مسئول میشنود، دیگر در قلمرو پولیتیک زندگی نمیکند؛ بلکه در قلمرو مناسکی به سر میبرد که در آن، حقیقت نه از راه گفت و گوی انتقادی و جویشی؛ بلکه از راه تکرار و توپ و تشر و عربده جویی؛ نه از رهگذر نقد؛ بلکه از رهگذر تعظیم و خودزنی و عَلَم و کتل گردانی؛ و نه با سنجش عقلانی؛ بلکه با هیجان جمعی تولید میشود. دُرُست از همین نقطه است که انحطاط جامعه و فرهنگ آغاز میشود؛ زیرا هیچ تمدّنی پیش از آنکه در اختلالات اقتصاد یا صنعت یا قدرت نظامی فروبپاشد، نخست در خرد سیاسی خود فرو میریزد و بزرگترین نشانه فروپاشی خرد سیاسی نیز اینست که جامعه، مدّاح را به جای متفکّر، مدّاحی را به جای حقیقت، و مناسک شرعی را به جای پولیتیک بنشاند.
4- معمّای انسان؛ آنجا که حیوان پایان مییابد و شرارت آغاز میشود.
یکی از بزرگترین فرافکنیهای تاریخ اندیشه و زبان بشری، نسبت دادن رذیلتهای انسان به جهان حیوانات است. انسان از دیر باز هر آنچه را که مایه شرمساری و نکوهش خویش بوده است، بر سیما و خصلت حیوانات نگاشته و آنگاه خود را از بار مسئولیّت اخلاقی در قبال شرارتها و رذالتهای خویشتن رهانیده است. هنگامی که انسانی را گرگ صفت، روباه، کفتار، کرکس، مار یا درّنده مینامیم، گمان میکنیم که حیوانات را توصیف کرده ایم. حال آنکه در حقیقت، آیینه ای در برابر خویش نهاده و تاریکترین لایه های وجود انسان را در معرض دید گذاشته ایم. زبان، بیش از آنکه در باره حیوانات سخن بگوید، اعتراف ناآگاهانه انسان به حقیقت خودش است. هیچ حیوانی، سفّاک، جلّاد یا دژخیم نیست؛ زیرا این واژه ها مفاهیمی اخلاقی هستند و اخلاق، فقط در جایی و مناسباتی معنا پیدا میکند که آزادی انتخاب و آگاهی از مسئولیّت پذیری وجود داشته باشد. حیوان، نه جنایتکار است و نه قدّیس؛ زیرا نه میتواند مسئولیّت اخلاقی رفتار خویش را برعهده گیرد و نه میتواند برای کردار خودش دستگاهی از توجیه، قانون، ایدئولوژی یا تقدّس بیافریند. جهان جانوران، جهان ضرورت است؛ نه جهان مسئولیّت.
حیوان، آنگاه که گرسنه میشود، شکار میکند. آنگاه که احساس خطر میکند، از خودش دفاع میکند. آنگاه که قلمرو خود را در معرض تهدید میبیند، به نزاع برمیخیزد. خشونت در طبیعت، ادامه زندگی است، نه انکار زندگی. هیچ حیوانی برای اثبات برتری عقاید و اعتقادات خودش، دیگری را به بند نمیکشد. هیچ جانوری برای اثبات حقّانیّت نظر خویش، شکنجه گاه نمیسازد. هیچ حیوانی برای گسترش ایمان، مرام، مکتب، نژاد، ملّت، قومیّت یا قدرت، نسلکشی و قتل عام و اعدام نمیکند. اینها همه، اختراعات انحصاری انسان هستند. تفاوت انسان با حیوان در این نیست که انسان، عاقل است و حیوان نیست؛ بلکه در اینست که انسان میتواند عقل خویش را در خدمت تاریکترین امیال و سوائق و غرائز خود قرار دهد. آنچه که تاریخ را به میدان خون و آتش بدل کرده است، غریزه نبوده؛ بلکه عقلی بوده است که از وجدان آدمی، جدا شده و به ابزار قدرت تبدیل شده است. شمشیرها را بازوان انسان ساخته اند. کشتارهای بزرگ مثل زندانیان سیاسی در دهه شصت و قتل عام دیماه خونین را ذهنیّتهایی طراحی کرده اند که میتوانستند همان اندازه، زیبایی، دادگزاری و آزادی نیز بیافرینند. به همین دلیل، مسئله اصلی، وجود عقل نیست؛ بلکه سرنوشت عقل است. هولناکترین جنایتهای تاریخ، هرگز به دلیل گرسنگی زاده نشده اند؛ بلکه از سر سیری زاده شده اند. کشتارها و اعدامها و جنایتها و تجاوزها و غارتها و چپاولها نه برای نجات جان و نگاهبانی از زندگی؛ بلکه برای ارضای سیری ناپذیر سائقه قدرت طلبی و امتیازخواهی و برتری و حفظ مالکیّت مصادره ای و تعصّب عقیدتی و خودشیفتگی مریضگونه و سلطه جویی آمری رخ داده اند. انسان، تنها موجودیست که میتواند با وجدانی خاموش و ذهنی کاملا هوشیار، میلیونها انسان را نابود کند و آنگاه برای جنایتها و تبهکاریش، کتاب بنویسد، قانون وضع کند، خطابه بخواند، سرود بسازد، پرچم برافرازد و حتّا آنها را مقدّس اعلام کند. این همان نقطه ای است که شرّ و شرارت، دیگر رفتار محسوب نمیشوند؛ بلکه به یک نظام عقیدتی تبدیل میشوند.
جنایت انسان را نباید با خشونت حیوان مقایسه کرد؛ زیرا این دو از دو جهان متفاوت برخاسته اند. حیوان، هرگز شرور نیست؛ زیرا شرّ، مفهومی اخلاقی است و اخلاق، تنها در قلمرو آزادی و معضلات بشری معنا مییابد. انسان، میتواند شرور باشد؛ زیرا میتواند آگاهانه «خیر/نیکی» را بشناسد و با اینهمه، «شرّ/بدی» را برگزیند. عظمت و فاجعه انسان، هر دو، از آزادی انتخاب، سرچشمه میگیرند. قرنهای متمادی، پیامبران، فیلسوفان، فرزانگان، شاعران و و نویسندگان و هنرمندان و موسیقیدانان و آموزگاران کوشیدند تا انسان را با حقیقت وجود خویش آشنا کنند. آنان خواستند و هنوزم میخواهند که عقل را با وجدان فردی، آزادی را با مسئولیّت و قدرت را با دادگزاری آشتی دهند؛ امّا رویدادهای اجتماعی و تاریخی، بارها اثبات کرده اند که دانستن، الزاما به انسانتر شدن نمیانجامد. چه بسیار دانایانی که ابزارهای دقیقتر جنایت را آفریدند و چه بسیار صاحبان قدرتی که برای رفتارهای خشونت آمیز خویش، لباسی از تقدّس، حقیقت، قانون، اخلاق، شرایع و رسالت دوختند. امروز نیز فناوری، وسایل ارتباط جمعی و شبکه های اجتماعی، همانگونه که میتوانند ابزار آگاهی باشند، میتوانند به کارخانه های عظیم تحریف حقیقت و توجیه تراشی و عادّیسازی تبهکاری و جنایت و خباثت به دروغگویی و شایعات و ستمکاری نیز تبدیل شوند. خطر فناوری، در خود فناوری نیست؛ بلکه در انسانی است که آن را در دست گرفته است.
با اینهمه میتوان گفت که بزرگترین خطای انسان، خود جنایت نیست؛ زیرا هر موجود ناقصی میتواند بلغزد. بزرگترین خطای او اینست که هرگز حاضر نمیشود جنایت خویش را از آنِ خود بداند. او همواره مقصّری را بیرون از خود میجوید. گاه طبیعت را، گاه تاریخ را، گاه الله و نیروهای ماوراء الطّبیعی را، گاه شیطان را، گاه سرنوشت را و گاه حیوانات را. فرافکنی، کهنترین شیوه انسان برای گریز از رویارویی با حقیقت خویش است. تا زمانی که انسان، شرارتها و رذیلتهای خود را بر چهره دیگر موجودات نقّاشی میکند، هرگز فرصت شناخت خویشتن را نخواهد یافت .به همین دلیل، مسئله اساسی، حیوانات نیستند؛ مسئله، خود انسان است. انسان، نه بدانسبب که گونه ای حیوان است؛ بلکه بدانسبب که میتواند بر ضدّ انسانیّت خویش برخیزد؛ یعنی قیامی که به معمّای آفرینش تبدیل شده است. او یگانه موجودی است که در «متون مقدّس ادیان ایمانخواه» میتواند فرشتگان را به تحسین وادارد و همان هنگام، چنان سقوط کند که حتّا حیوانات نیز از او بگریزند. اگر روزی حیوانات میتوانستند در باره خطرناکترین موجود روی زمین داوری کنند، بی گمان هیچیک از آنان نام جانوری از میان خود را بر زبان نمیآورد؛ بلکه آنان، بی هیچ تردیدی، از انسان یاد میکردند.
هر گاه که خواستیم حقیقت انسان را بشناسیم، نباید به جنگل و دنیای وحش بنگریم؛ بلکه باید به تاریخ انسان و اعمالش بنگریم. جنگل، قانون بقا را روایت میکند؛ امّا تاریخ انسان، داستان موجودی را بازمیگوید که میتواند هم سرچشمه عشق، دادورزی، زیبایی و حقیقت باشد و هم آفریننده هولناکترین صورتهای شرارت و نکبت و رذالت و بی شرمی و کشتارهای سرسام آور. راز انسان نیز دقیقا در همین دوگانگی نهفته است؛ زیرا انسان، نه صرفا حیوانی ناطق؛ بلکه تنها موجودی است که میتواند آگاهانه، هم از خویشتن فراتر رود و هم از خویشتن فروتر افتد. از همینجاست که معمّای انسان آغاز میشود؛ یعنی معمّایی که هنوز هیچ فلسفه، هیچ دین ایمانخواه، هیچ ایدئولوژی و هیچ علمی نتوانسته است برای آن پاسخی نهایی بیابد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!