هومن شهبندی
آقای بهرام فرخی، یک تحلیلگر سیاسی است. هر جامعهای، فارغ از اینکه چه نظام سیاسی بر آن حاکم باشد، به تحلیلگر نیاز دارد. یک تحلیلگر آینهای است که کاستیها را نشان میدهد و اگر این آینه شکسته شود، حقیقت هم کمکم از دیدهها پنهان خواهد شد.
آزادی اندیشه و فرهنگ تحلیل ، یکشبه به وجود نمیآید. این فرهنگ سالها تمرین، مدارا و بلوغ اجتماعی میخواهد. کسانی که مسئولیت اداره کشور را بر عهده میگیرند، چه پادشاه باشند و چه رئیسجمهور، باید از همان ابتدا بپذیرند که نقد، بخشی جداییناپذیر از مسئولیت آنهاست. قدرت، بدون پاسخگویی و تحمل انتقاد، بهتدریج از مسیر درست فاصله میگیرد.
اگر قرار باشد هر بار که یک تحلیلگر سیاسی مطلبی مینویسد، به جای پاسخ منطقی با حمله، توهین یا حذف روبهرو شود، نمیتوان انتظار داشت جامعهای آرام، قانونمدار و دموکراتیک ساخته شود. آینده کشوری که امروز با بحران و تنش روبهروست، بیش از هر چیز به ظرفیت شنیدن صداهای متفاوت وابسته است.
کشورهایی مانند فرانسه نیز یکشبه به جایگاه امروز خود در آزادی بیان نرسیدند. این مسیر، حاصل دههها و حتی قرنها تجربه، اشتباه، اصلاح و پذیرش حق نقد بوده است.
امیدوارم روزی برسد که تحمل شنیدن نقد، به یک ارزش ملی تبدیل شود؛ روزی که به جای حمله به تحلیلگر مسایل روز ، با استدلال پاسخ دهیم و به جای حذف یکدیگر، در فضایی سالم و محترمانه گفتوگو کنیم. زیرا هیچ جامعهای بدون نقد رشد نمیکند و هیچ آزادیای بدون تحمل اندیشه مخالف، پایدار نخواهد ماند
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
.
.
آقای شهبندی، مشکل نوشته شما این است که یک ادعای درست را گرفتهاید و از آن یک نتیجه کاملاً غلط ساختهاید. بله، جامعه به تحلیلگر نیاز دارد؛ اما نه به هر کسی که اسم خود را تحلیلگر گذاشته است. تحلیلگر اگر حقیقت را روشن کند، ارزشمند است؛ اما اگر هر بار واقعیت را کج نشان دهد، اگر خطاهای تکراریاش در عمل به سود جمهوری اسلامی و علیه نیروهای ملی و آزادیخواه تمام شود، دیگر آینه جامعه نیست؛ آینه کجومعوجی است که حقیقت را تحریف میکند.
شما از بهرام فرخی چنان دفاع کردهاید که گویی صرف عنوان تحلیلگر سیاسی برای او مصونیت میآورد. این حرف از اساس غلط است. هیچ تحلیلگری بالاتر از نقد نیست. اتفاقاً کسی که ادعای تحلیل و پژوهش دارد، باید سختتر نقد شود، چون اثر نوشتههای او فقط نظر شخصی نیست؛ او با واژهها ذهن میسازد، فضا میسازد و گاهی ناخواسته یا خواسته همان کاری را میکند که دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی میخواهد.
آقای شهبندی، شما نقد را با مصونیت اشتباه گرفتهاید. کسی نگفته تحلیلگر نباید بنویسد. حرف این است که اگر یک تحلیلگر مرتب خطا میکند، مرتب مسئله فرعی را بزرگ میکند، مرتب جریان مشروطهخواه را زیر ضرب میبرد و نتیجه نوشتههایش در میدان واقعی سیاست به سود جمهوری اسلامی تمام میشود، جامعه حق دارد جایگاه او را زیر سؤال ببرد. این دیگر حمله به آزادی بیان نیست؛ دفاع از شعور سیاسی جامعه است.
بهرام فرخی نمیتواند پشت عنوان تحلیلگر سیاسی پنهان شود و بعد از پاسخگویی فرار کند. تحلیلگر بودن یعنی مسئولیت بیشتر، نه طلبکاری بیشتر. اگر کسی نوشتهای منتشر میکند، باید پاسخ نتیجه سیاسی آن را هم بدهد. نمیشود هر روز علیه جریان ملی و مشروطهخواه تیتر و تحلیل ساخت، بعد وقتی با واکنش روبهرو شد، فریاد زد که به تحلیلگر حمله شده است.
این ادعای شما که تحلیلگر آینه جامعه است، زمانی درست است که آن تحلیلگر تصویر را درست نشان دهد. اما آینهای که مدام تصویر را کج میکند، دیگر ابزار شناخت نیست؛ ابزار گمراهی است. جامعهای که میان تحلیل درست و تحریف سیاسی فرق نگذارد، خودش قربانی همان جنگ روانی میشود که جمهوری اسلامی سالهاست با مهارت از آن استفاده میکند.
پس دفاع شما از بهرام فرخی دفاع از آزادی نقد نیست؛ دفاع از بیمسئولیتی زیر پوشش تحلیل است. آزادی بیان یعنی او حق دارد بنویسد و ما هم حق داریم بیتعارف بگوییم نوشتههایش در عمل به سود چه جریانی تمام میشود. اگر نتیجه تکراری یک تحلیل، تضعیف نیروهای آزادیخواه و تقویت روایت مطلوب جمهوری اسلامی باشد، دیگر نامش روشنگری نیست؛ نامش انحراف سیاسی است.
مشروطهخواهان نه از نقد میترسند و نه از گفتوگو فرار میکنند. اما اجازه نمیدهند هر حملهای به نام تحلیل فروخته شود و هر تخریبی به نام آزادی اندیشه بزک شود. نقد محترم است؛ اما نقدی که مدام به سود دیکتاتوری تمام میشود، دیگر احترام نمیآورد، پرسش و بیاعتمادی میآورد.
ارشان آذری
نقد، هنر داوری عقلانی و جست و جوی حقیقت است.
نقد هنر داوری عقلانی و جستوجوی حقیقت
درود بر کیانوش عزیز،
درود بر آقای شهبندی گرامی،
قبل از صحبتم بر نکته ای مهم که بارها و به کرّات تذکر داده ام، مجدّدا تاکید کنم. اصطلاحاتی که مد روز شده اند و به نامهای : «فرهنگ گفتگو، فرهنگ آپارتمان نشینی، فرهنگ رانندگی، فرهنگ فلان و بیسار» ورد زبان و قلم هستند، همه و همه از برساخته های آکادمیکرها و اساتید دانشگاهی و ژورنالیستهای به شدّت بیسواد و ناآکاه هستند که فرق بین دوغ را از دوشاب نمیدانند و با لغتپرانیهای خود در فضای عمومی به مسمومیّت اذهان شدّت داده اند. در حقیقت باید از «هنجار» سخن گفت و هنجارها از فروزه ها و خصلتهای «فرهنگ جامعه» هستند. به جای «فرهنگ گفتگو» باید گفت: هنجار گفت و شنود/گفتگو و الی آخر. در هر صورت.
صحبت شما از نظر اخلاقی، متین و دفاع پذیر است؛ امّا از نظر مقوله هنر سنجشگری هنوز در سطح «توصیف» باقی مانده است. شما تاکید میکنید که نقد خوب است، اما توضیح نمیدهید که چرا؟ و حتّا مهمتر، اگر نقّاد، دچار خطا شود چه؟ نوشتهای که میخواهد ذهنها را تکان دهد و هشیار کند، باید ابتدا یقینهای خواننده را به لرزه درآورد، نه اینکه صرفا آنها را تأیید یا تکذیب کند. هر جامعهای، صرف نظر از اینکه خود را پادشاهی، جمهوری دموکراتیک یا اسلامی یا انقلابی بنامد، بیش از هر چیز به انسانهایی محتاج است که جرئت پرسیدن داشته باشند. تحلیلگر، اگر حقیقتا تحلیلگر باشد، نه سخنگوی قدرت است و نه وکیل اپوزیسیون؛ بلکه او آیینهای است که جامعه را وادار میکند چهره واقعی خود را ببیند، ولو تصویر جامعه، خوشایند نباشد.
امّا پرسش اینجاست که چرا انسان تا این اندازه از آیینه میترسد؟. آیا واقعا از دروغ بیزار است، یا از حقیقتی که آسایش او را بر هم میزند؟ اگر نقد، بنیان قدرت و قدرتمند را متزلزل میکند، آیا ضعف از نقد است یا از آن بنیان؟ قدرت، هر نامی که بر خود بگذارد، گرایشی طبیعی به تقدیس خویش دارد. گویی هر چقدر که به قله نزدیکتر میشود، صدای پایین را کمتر میشنود. امّا آیا قدرتی که از پرسش میترسد، هنوز قدرت است یا تنها سایهای از اقتدار؟ آیا حذف منتقد، نشانه اقتدار است یا اعترافی خاموش به ناتوانی استدلال؟ از سوی دیگر، آیا خودِ تحلیلگر نیز از نقد مصون است؟. آیا تحلیل، اگر به ایدئولوژی، تعصّب یا خودشیفتگی و ناآگاهی و بیسوادی آلوده شود، به همان اندازه خطرناک نیست که قدرتِ بدون پاسخگویی؟ اگر تحلیلگر نتواند ذهنیّت خود را نقد کند، چه تفاوتی میان او و قدرتی باقی میماند که نقد را برنمیتابد؟. آزادی اندیشه، با صدور امریّه و نوشتن قانون متولد نمیشود. آزادی، پیش از آنکه یک حقّ سیاسی باشد، یک فضیلت معرفتی است؛ یعنی توانایی اعتراف به اینکه «ممکن است من نیز خطا کنم». جامعهای که این جمله را نیاموزد، دیر یا زود حقیقت را قربانی یقینهای خود خواهد کرد. آیا خاموشی منتقدان، آرامش است یا سکوتی که پیش از فروپاشی فرا میرسد؟ آیا جامعهای که همه در آن همصدا هستند، به حقیقت نزدیکتر است یا فقط امکان شنیدن خطاهای خود را از دست داده است؟.
فرانسه و دیگر جوامعی که امروز از آزادی بیان سخن میگویند، یکشبه به این نقطه نرسیدند. آنها قرنها هزینه پرداختند؛ نه فقط برای حقّ سخن گفتن؛ بلکه برای حقّ شنیدن سخنی که دوست نداشتند آن را بشنوند. شاید بزرگترین آزمون آزادی، دفاع از سخنی باشد که با آن موافق نیستیم، نه سخنی که باور خود ما را تکرارش میکند. شاید مهمترین پرسش این نباشد که چه کسی حکومت میکند؛ بلکه این باشد که چه کسی حقّ دارد از حکومت سؤال بپرسد؛ زیرا هر کجا که پرسش بمیرد، حقیقت نیز آرامآرام میمیرد و هر کجا که حقیقت بمیرد، دادگزاری، آزادی و خودِ قدرت، به توهمی با شکوه تبدیل خواهند شد. آرزو این نیست که همه یکسان بیندیشند؛ آرزو اینست که هیچ اندیشهای از ترس، خاموش نشود و هیچ قدرتی خود را فراتر از پرسش نداند؛ زیرا جامعهای که از نقد میگریزد، در حقیقت از شناخت خویش میگریزد و ملّتی که جرئت دیدن خویش را از دست بدهد، دیر یا زود توان ساختن آینده خویش را نیز از دست خواهد داد. شما فرض را بر این گذاشته اید که تحلیلگر در جبهه حقیقت ایستاده است. امّا از کجا معلوم؟ تاریخ پر است از تحلیلگرانی که در خدمت استبداد، استعمار، جنگ، پوپولیسم یا تبلیغات بودهاند. بنابر این دفاع از «تحلیلگر» کافی نیست؛ باید از تحلیل دُرُست دفاع کرد. شما خواسته اید که «آزادی بیان» را ارزشی بدیهی فرض کنید، اما توضیح نمیدهید که چرا حقیقت باید بر آرامش ترجیح داده شود؟ اگر حقیقت موجب آشوب شود، آیا باز هم باید آن را گفت؟. این پرسش دشوار را نباید نادیده گرفت. شما نقد قدرت سیاسی را تایید میکنید، اما از قدرت شبکه های اجتماعی، قدرت سرمایه، قدرت افکار عمومی سخنی نمیگوید. آیا تنها دولت میتواند حقیقت را سرکوب کند؟ یا گاهی جمعیّت، با هیاهوی خود، همان کاری را میکند که حکومت با سانسور؟.
صحبت شما میخواهد که میان «نقد» و «حقیقت» پیوندی نزدیک برقرار کند، در حالیکه نقد نیز ممکن است خطا، مغرضانه یا سطحی باشد. شاید آنچه که جامعه لازم دارد، صرفا آزادی نقد نیست؛ بلکه دلیری برای حقیقتجویی است؛ یعنی منشی که هم قدرت و هم منتقد را در معرض آزمون قرار دهد. به گمان من، بنیانیترین مسئله نه آزادی بیان است و نه حتّا تحمّل نقد؛ بلکه پیوند انسان با یقین است. تمام استبدادها، چه در حکومت، چه در شبکه های اجتماعی، چه در ادیان، چه در ایدئولوژیها و حتّا در میان روشنفکران، از یک نقطه آغاز میشود؛ آنهم این باور که «من دیگر حقیقت را یافتهام». استبداد از جایی آغاز نمیشود که کسی دهان دیگری را میبندد؛ بلکه استبداد از لحظهای آغاز میشود که انسانی باور میکند دیگر محتاج به «شنیدن نیست». این گزاره، مخاطب را از نقد صرفِ حکومت فراتر میبرد و او را با این پرسش روبرو میکند که آیا من نیز، در زندگی روزمره، همان کاری را با دیگران نمیکنم که از صاحبان قدرت انتقاد میکنم؟.
در زبان روزمره، واژه «نقد» اغلب به معنای ایراد گرفتن، مخالفت کردن یا آشکار ساختن خطاهای دیگران به کار میرود؛ اما نقد، معنایی بسیار ژرفتر، گستردهتر و بنیانیتر دارد. واژه «نقد» از ریشه یونانی krinein گرفته شده است. واژهای که به معنای «تمییز دادن»، «تشخیص دادن»، «داوری کردن» و «سنجیدن» است. ، نقد پیش از آنکه به رد یا انکار اندیشه ای/دیدگاهی اشاره داشته باشد، به معنای توانایی داوری خردمندانه و ارزیابی عقلانی است. کسی که نقد میکند، قصد نابود کردن اندیشهها یا شکست دادن صاحبان آنها را ندارد؛ بلکه میخواهد آنها را بیازماید، استحکامشان را بررسی کند، پیشفرضهای پنهانشان را آشکار کند و میزان نزدیکیشان را به حقیقت بسنجد. بنابر این، نقد نه عملی ویرانگر؛ بلکه پروسه ای سازنده و روشنگر است که هدف آن پالایش اندیشه و نزدیک شدن هرچه بیشتر به حقیقت است.
انسان، موجودی خطاپذیر است. هیچ باور، نظریّه یا عقیدهای نباید صرفا به دلیل قدمت، شهرت، محبوبیّت یا اقتدار گوینده پذیرفته شود. هر اندیشهای باید در معرض پرسش قرار گیرد و از محک عقل، استدلال و تجربه عبور کند. انسان باید مدام از خودش بپرسد که آیا آنچه را که باور دارم حقیقت دارد؟ آیا برایش دلیل کافی وجود دارد؟ آیا ممکن است در اشتباه باشم؟ آیا نتیجهای که گرفتهام از مقدماتم به درستی به دست آمده است؟. روحیه پرسشگری، جوهر نقد را تشکیل میدهد. نخستین هدف نقد، جست و جوی حقیقت است. حقیقت چیزی نیست که یکبار برای همیشه در اختیار انسان قرار گرفته باشد؛ بلکه افقی است که انسان با اندیشیدن، پرسیدن، آزمودن و اصلاح مداوم باورهای خود به آن نزدیک میشود. به همین دلیل، نقد، وسیلهای برای کشف حقیقت است، نه ابزاری برای اثبات برتری فردی یا پیروزی در بحث.
هدف دوم نقد، ایجاد وضوح و شفافیّت است. بسیاری از اختلافهای فکری و اجتماعی از آنجا پدید میآیند که افراد واژهها را بدون تعریف روشن به کار میبرند. مفاهیمی مانند آزادی، عدالت، حقیقت، اخلاق، سعادت یا مسئولیّت، همگی معانی گوناگونی دارند. نقد پیش از آنکه در باره این مفاهیم داوری کند، میکوشد معنای دقیق آنها را روشن کند؛ زیرا بدون روشن شدن مفاهیم، هیچ گفت و گوی عقلانی امکانپذیر نیست. هدف دیگر نقد، به چالش کشیدن باورهای جزمی و عادتهای فکری است. منتقد، هیچگاه صرف این ادعا را که «همیشه چنین بوده است»، «همه چنین میگویند» یا «اکثریّت چنین باور دارند» دلیل کافی برای پذیرش یک اندیشه نمیداند. تقریبا یک میلیارد مسلمان بر روی کره زمین وجود دارد. من شخصا هیچ دلیل مجاب کننده ای نمیبینم که بخواهم مسلمان شوم؛ زیرا هیچ مسلمانی نمیتواند به پرسشهایم پاسخ منطقی دهد. در نتیجه، کثرّت مومنین هیچ دلیل مجاب کننده ای برای من محسوب نمیشود. آنچه اهمیّت دارد، قدرت استدلال و میزان سازگاری آن با عقل است، نه تعداد طرفداران یا قدمت یک باور. امّا نقد تنها متوجّه دیگران نیست؛ بلکه پیش از هر چیز، انسان را به نقد خویشتن دعوت میکند. شاید مهمترین پرسش این باشد که «آیا ممکن است من نیز در اشتباه باشم؟». این پرسش نشانه ضعف نیست؛ بلکه نشانه فروتنی عقلانی است. کسی که توانایی نقد خود را ندارد، هرگز قادر نخواهد بود حقیقت را بر باورهای شخصی خویش مقدم بدارد.
برای آنکه نقد از سطح سلیقه و احساس فراتر رود، معیارهایی برای آن در نظر گرفته میشود. نخستین معیار، سازگاری منطقی است. هیچ نظریهای نباید دچار تناقض درونی باشد؛ زیرا اندیشهای که خود را نقض میکند، پیش از آنکه دیگران آن را رد کنند، اعتبار خود را از دست داده است. معیار دوم، استدلالپذیری است. هر ادّعایی باید بر پایه دلایل روشن و بررسی شدنی استوار باشد. احساس، تعصّب، تقلید یا استناد صرف به شخصیتهای مشهور نمیتوانند جایگزین استدلال شوند. معیار سوم، انسجام است؛ یعنی هماهنگی یک نظریه با دیگر دانستههای معتبر. اگر نظریهای با مجموعهای از حقایق پذیرفته شده ناسازگار باشد، باید دلیل این ناسازگاری را توضیح دهد. چهارمین معیار، وجود شواهد و قرائن است. هر چه که شواهد یک ادعا قویتر، دقیقتر و اعتماد پدیرتر باشند، ارزش آن ادعا نیز بیشتر خواهد بود. پنجمین معیار، همگانی بودن داوری است. باید پرسید که آیا این حکم تنها بیانگر سلیقه شخصی من است، یا هر انسان خردمند میتواند با تأمل در دلایل آن، به همان نتیجه برسد؟ ششمین معیار، بررسی پیامدهای یک اندیشه است. بسیاری از نظریّهها در ظاهر جذاب هستند، امّا هنگامی که نتایج منطقی یا عملی آنها بررسی میشود، نارساییهایشان آشکار میشود. در نتیجه، باید پرسید که اگر این اندیشه را بپذیریم، چه پیامدهایی برای زندگی فردی، اجتماعی و اخلاقی خواهد داشت؟ سرانجام، نقد، پیشفرضهای پنهان هر نظریّه را نیز آشکار میکند. هیچ اندیشهای بدون پیشفرض نیست. میکوشد آنچه را که بی دلیل، مسلّم فرض شده است، آشکار کند و خود آن پیشفرضها را نیز سنجشگری کند.
نقد، شاخههای گوناگونی دارد. گاهی به بررسی حدود شناخت انسان میپردازد و میپرسد که اساسا چه چیز را میتوان شناخت و مرزهای معرفت کجاست. گاهی زبان را بررسی میکند و نشان میدهد که چگونه ابهام یا ساختار زبان میتواند منشأ بسیاری از خطاهای فکری باشد. گاهی ایدئولوژیها، نظامهای سیاسی، اقتصادی یا دینی را نقد میکند تا روشن شود که آیا آنها در خدمت حقیقت هستند یا در خدمت منافع قدرت. گاهی نیز ارزشهای اخلاقی و ساختارهای اجتماعی را میسنجد تا آشکار شود که آیا عادلانه هستند یا صرفا محصول عادت، سنّت و تاریخ. با این همه، هر سخنی که نام «نقد» بر خود بگذارد، نقد اصیل و راهگشا و شایان تامل نیست. نقد زمانی ارزش دارد که بر استدلال، انصاف، دقّت، صداقت و آمادگی برای پذیرش حقیقت استوار باشد. اگر نقد به توهین، تحقیر، تعصّب، پیشداوری یا مغالطه آلوده شود، دیگر از قلمرو انتقاد خارج شده و به جدل، تبلیغات یا دشمنی تبدیل میشود. نقد نه تنها روش اندیشیدن، بلکه شرط آزادی انسان است. انسانی که پرسش نمیکند و باورهای خود را نمیآزماید، به آسانی اسیر سنّت، قدرت، تبلیغات یا عادت میشود. امّا انسانی که میاندیشد، میپرسد، استدلال میکند و حتّا باورهای خود را نیز نقد میکند، به استقلال فکری دست مییابد و مسئولانه تر زندگی میکند. نقد، دشمن حقیقت نیست؛ بلکه نگهبان حقیقت است. حقیقت از پرسش نمیهراسد؛ زیرا آنچه که حقیقتا استوار باشد، در برابر آزمون عقل و نقد استدلالی فرو نمیریزد؛ بلکه روشنتر و استوارتر میشود. بدینسان، نقد نه هنر ویران کردن؛ بلکه هنر ساختن اندیشه، پالایش باورها و گشودن راهی به سوی فهمی عمیقتر از انسان، جهان و حقیقت است. با این تفاصیل، من در صحبتهای «آقای فرّخی» تا امروز هیچوقت نشانه ای دندانگیر و شایان تامّل از «نقد» ندیدم.
شاد زی و خوش باش!
فرامرز حیدریان