عباس سوری - این نام را بخاطر بسپارید. او می آید که تاثیری بر جامعه سیاسی اجتماعی ایران بگذارد که علی شریعتی و آل احمد گذاشتند. متنها تاثیر برای رهایی از گمراهی که آل احمدها و شریعتی ها بنیانگذارش بودند. عباس سوری چپ زامبی زده را از خواب دهه ها و سالیان بیدار می کند. و آن «چپ» در میابد که در ذهنش اصولا یک راست بوده اما نقشه راه را حزب توده و آل احمد و شریعتی متقلبانه به او قالب کردند.
عباس سوری را ما در سال 1356 در تلویزیون ملی ایران نداشتیم یا نظیر او را اصلا نداشتیم. اگر هم داشتیم، در آن آتمسفر چپ زده و مذهب زده شاید شهامت عریان گویی را نداشت. آنها هم که دستی بر آتش داشتند مانند محمود جعفریان مدیرعامل سازمان رادیو تلویزیون ایران، که شهامتی بخرج داد و سخن گفت و آن جمله معروف: «مارکیسم اسلامی اصلا وجود نداره» را بر زبان راند، به زبانی سخن می گفتند که عامه جامعه درکی از آن نداشت. در مکانی این سخن را مطرح میکرد که همه برایش کف میزدند بدون آن که واقعا بدانند او از چه دارد سخن می گوید. ما آن زمان به عباس سوری نیاز داشتیم که اول مساله را در مورد هر دو طرف دعوا، رژیم پادشاهی و مخالفان چپ و مذهبی باز کند و سپس تحلیل کند. عباس سوری با همان لحن و زبانی سیلی به گوش مصدق، فاطمی، غلامحسین فاطمی، علی شریعتی و جلال آل احمد و بقیه مینوازد که جوان دانشجوی اهل دعوا - و نه تحلیل و استدلال- در آن جو هیجان زده دهه پنجاه نیاز به آن سیلی داشت. صفت هایی که عباس سوری به نامبردگان میدهد نه دشنام نیست بلکه تحلیل روان آنهاست. این سیلی بر صورت آنهایی هم می نشیدند که در جوانی با فک افتاده و دهان باز خزعبلات نامبردگان را قورت میدادند و هرگاه در مقابل اینها از آن بت های نامبرده نام ببری و درون فاسد شان را بیرون بریزی اینها میخواهند بالا بیاورند. نظیر همان ها که در مقاله «دو مخبط» من خطاب به دکتر فاطمی و مصدق تن شان کهیر زد و بالا آوردند. خوب است.. این بالا آوردن ها خوب است شماها را شفا میدهد. یک مشت زامبی بدبخت فلک زده که به تصور انسان بهتری شدن پای منبر این فاسدان نشستید و از آن ها فساد را گرفتید. هرچند دیر.. اما همین حالا هم آن مفاسد نشخوار شده جوانی تان را بالا بیاورید دستکم هنگامی که در گور نهاده میشوید آگاه تر نهاده میشوید. نه یک گوسفند که از یکی از اهالی گله بع بع کردن را یاد گرفت و تا دم گور بع بع کرد.
قبلا در یک کامنت در پاسخ به آقای اسماعیل مرادی متنی را نوشتم که خوب است در اینجا بیاورم تا روشن کنم که چرا من به عباس سوری اهمیت میدهم. عباس سوری آنچه را که من میدانستم یا حس میکردم را با آگاهی بیشتر مطرح میکند که من هم یاد میگیرم. یک جا هست که شما یک حس درونی دارید که میدانید یک جای سخن طرف مقابل میلنگد اما از آن اطلاعات لازم برخوردار نیستید که مچش را بگیرد. عباس سوری مچ بسیاری را میگیرد.
در لینک زیر این مصاحبه نغز را در یوتوب تماشا کنید و بشنوید.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
زنده باد آقای حیدریان... کی…
زنده باد آقای حیدریان... کی باشه یک پیک باهم بزنیم. ضمنا درسی باشه برای سایر دوستان که متوجه باشند که با وجود 99 درصد همگونگی عقیدتی در مورد من و آقای حیدریان به همین گونه هم با هم در مورد مسائل فکری جدل فکری داریم. ایکاش کمی «رفقا» و نیز «برادران» از ما یاد بگیرند. یک بار هم شما از هم ایراد بگیرید. من و آقای حیدریان یا دستکم من از این مباحث می آموزم و خوب است. بگذریم آقا فرامرز عزیز و برسیم به کلکل مان!
ایکاش کمی «رفقا» و نیز «برادران» از ما یاد بگیرند. یک بار هم شما از هم ایراد بگیرید. من و آقای حیدریان یا دستکم من از این مباحث می آموزم و خوب است. بگذریم آقا فرامرز عزیز و برسیم به کلکل مان! عرض به حضورتان هایدگر نمونه بسیار خوبی است که مثال زدید. نازی بودن او و حمایتش از ایدئولژی هیتلر البته خط بطلان بر نظریاتش نکشید. اما آیا بشریت و بخصوص جامعه آلمان او را بخشید؟ او آگاهانه جانب تبهکار را گرفت. رضا براهنی و ساعدی دقیقا همین هایدگر هستند و بر طبل تبهکاری کوبیدند.
ایدهها متعلق به بشریتند، نه شخص روسو: کتاب امیل جرقهای بزرگ در تغییر نظام آموزشی دنیا بود. روسو با این کتاب به جهان یاد داد که کودک، یک «بزرگسالِ کوچک» نیست؛ بلکه دنیای روانی، نیازها و مراحل رشد خاص خود را دارد. این یک کشف علمی و روانشناختی بزرگ بود که مسیر آموزش و پرورش مدرن را تغییر داد. بشریت این ایده را گرفت، آن را پرورش داد و در قالب مدارس مدرن پیاده کرد.
ضعف اخلاقی، بطلان فکری نیست: یک پزشک ممکن است سیگار بکشد، اما این کار او باعث نمیشود که هشدارهایش درباره مضرات سیگار علمی و درست نباشد. روسو در زندگی شخصی فردی ضعیف، خودخواه، بیمار و غرق در گرههای روانی بود، اما ذهن او توانست افقهای جدیدی را در فلسفه آموزش ببیند. حال روسو را بگذارید کنار ساعدی و براهنی و آل احمد و دکتر شریعتی. کدام استفاده را از افکار این تبهکاران جامعه بشری و بخصوص انسان ایرانی برد؟ کدام سود را از افکارشان به ما رساندند؟ عباس سوری میگوید اینها ما را با افکارشان سوزاندند. ایکاش به قول مادر مذهبی ام زن آل احمد و شریعتی سر و کون لخت میگشتند اما افکارشان برای ما سودی داشت. افکار روسو برای بشریت سود داشت از این رو برای من مهم نیست که در زندگی شخصی چکار کرد. اما برای من مهم است که تبهکاران ایرانی برای ما جهنم را خواستند اما برای خودشان بهشت را. تفاوت روسو با اینها در اینجاست. روسو برای بشریت تربیت بد برای فرزندان را نخواست و فرزندان خودش ددر بهترین شرایط زندگی کنند.
زنده باد آقای حیدریان... کی…
زنده باد آقای حیدریان... کی باشه یک پیک باهم بزنیم. ضمنا درسی باشه برای سایر دوستان که متوجه باشند که با وجود 99 درصد همگونگی عقیدتی در مورد من و آقای حیدریان به همین گونه هم با هم در مورد مسائل فکری جدل فکری داریم. ایکاش کمی «رفقا» و نیز «برادران» از ما یاد بگیرند. یک بار هم شما از هم ایراد بگیرید. من و آقای حیدریان یا دستکم من از این مباحث می آموزم و خوب است. بگذریم آقا فرامرز عزیز و برسیم به کلکل مان!
ایکاش کمی «رفقا» و نیز «برادران» از ما یاد بگیرند. یک بار هم شما از هم ایراد بگیرید. من و آقای حیدریان یا دستکم من از این مباحث می آموزم و خوب است. بگذریم آقا فرامرز عزیز و برسیم به کلکل مان! عرض به حضورتان هایدگر نمونه بسیار خوبی است که مثال زدید. نازی بودن او و حمایتش از ایدئولژی هیتلر البته خط بطلان بر نظریاتش نکشید. اما آیا بشریت و بخصوص جامعه آلمان او را بخشید؟ او آگاهانه جانب تبهکار را گرفت. رضا براهنی و ساعدی دقیقا همین هایدگر هستند و بر طبل تبهکاری کوبیدند.
ایدهها متعلق به بشریتند، نه شخص روسو: کتاب امیل جرقهای بزرگ در تغییر نظام آموزشی دنیا بود. روسو با این کتاب به جهان یاد داد که کودک، یک «بزرگسالِ کوچک» نیست؛ بلکه دنیای روانی، نیازها و مراحل رشد خاص خود را دارد. این یک کشف علمی و روانشناختی بزرگ بود که مسیر آموزش و پرورش مدرن را تغییر داد. بشریت این ایده را گرفت، آن را پرورش داد و در قالب مدارس مدرن پیاده کرد.
ضعف اخلاقی، بطلان فکری نیست: یک پزشک ممکن است سیگار بکشد، اما این کار او باعث نمیشود که هشدارهایش درباره مضرات سیگار علمی و درست نباشد. روسو در زندگی شخصی فردی ضعیف، خودخواه، بیمار و غرق در گرههای روانی بود، اما ذهن او توانست افقهای جدیدی را در فلسفه آموزش ببیند. حال روسو را بگذارید کنار ساعدی و براهنی و آل احمد و دکتر شریعتی. کدام استفاده را از افکار این تبهکاران جامعه بشری و بخصوص انسان ایرانی برد؟ کدام سود را از افکارشان به ما رساندند؟ عباس سوری میگوید اینها ما را با افکارشان سوزاندند. ایکاش به قول مادر مذهبی ام زن آل احمد و شریعتی سر و کون لخت میگشتند اما افکارشان برای ما سودی داشت. افکار روسو برای بشریت سود داشت از این رو برای من مهم نیست که در زندگی شخصی چکار کرد. اما برای من مهم است که تبهکاران ایرانی برای ما جهنم را خواستند اما برای خودشان بهشت را. تفاوت روسو با اینها در اینجاست. روسو برای بشریت تربیت بد برای فرزندان را نخواست و فرزندان خودش ددر بهترین شرایط زندگی کنند.
انسان، معمّای هستی است.
مجدّدا درود بر آقای کردی گرامی،
تحشیه ای دیگر از کارگاه دکتر گالیکاری و بارگاه کالیگولا!
یکی از دشوارترین پرسشهای تاریخ اندیشه، این نیست که «انسان چیست؟»؛ بلکه اینست که آیا اساسا میتوان در باره ذات انسان که نمیدانیم چیست، حکمی قطعی صادر کرد؟. من دستکم چنین ادّعایی ندارم. نه میتوانم با ضرس قاطع بگویم که انسان ذاتا موجودی شرور است و نه میتوانم خلاف آن را اثبات کنم. هر حکمی که بخواهد در بارهٔ «ذات انسان» - که نمیدانیم چیست - صادر شود، از قلمرو تجربه فراتر میرود و به عرصهای پا میگذارد که شناخت ما در آن همواره با ابهام و محدودیّت روبروست. آنچه که امّا میتوان با درجهای از اطمینان، مشاهده و داوری کرد، نه ذات انسان؛ بلکه کردار و گفتار و رفتار انسان است. تجربه تاریخی و زندگی روزمره بارها و بارها نشان دادهاند که انسانهایی وجود دارند که بنا بر نیّات شخصی، امیال، منافع، غرایز، کینهها یا تمنیّات قدرت، آگاهانه دست به رفتارهایی خبیثانه، شرورانه و ضدّ انسانی میزنند. این واقعیّتی انکار ناپذیر است. امّا حتّا در اینجا نیز مسئله به این سادگی نیست؛ زیرا هیچکس پیش از وقوع کنش نمیتواند با قطعیّت بداند که چه هنگام، در کدام موقعیّت و تحت تأثیر کدام نیروهای آشکار یا پنهان، انسانی به چنین رفتاری روی خواهد آورد. ما اغلب تنها پس از تحقّق عمل و آشکار شدن پیامدهای آن است که به نیّتها و مقاصد نهفته عامل/مُجرم پی میبریم.
از همینجا مسئلهای ژرفتر رخ مینماید. پرسش اصلی تنها این نیست که «خباثت چیست؟»؛ بلکه مهمتر از آن، این است که چرا، چگونه و تحت چه شرایطی انسان به سوی خباثت متمایل میشود؟ چه ساز و کارهایی در روان، فرهنگ، قدرت، ترس، منفعت یا تاریخ دست به دست هم میدهند تا آدمی از مرز انسانیّت عبور کند و شرّ را، گاه با آگاهی و گاه با توجیه، به عمل درآورد؟. تا زمانی که این پرسشها فهمیده نشوند، هر سخنی در باره شرارت، سطحی و شتابزده خواهد بود. اگر خباثت همچون یکی از اعضای بدن انسان، مشاهده پذیر بود، تشخیص آن، دشواری چندانی نداشت. امّا تراژدی دقیقا از جایی آغاز میشود که شرّ، کمتر با چهره شرّ ظاهر میشود. خباثت غالبا در سیمای نیکی، خیرخواهی، حقیقت، اخلاق، عدالت یا حتّا عشق، خود را میآراید. درست به همین دلیل است که شناخت آن دشوار میشود. نیاکان ایرانی ما این حقیقت را بسیار زود دریافته بودند و آن را در اسطورهها و ادبیّات خود به تصویر کشیدهاند. در «شاهنامه»، «اهریمن» هنگامی که به سراغ «ضحاک» میآید، نه با چهره هیولایی آشکار؛ بلکه در هیئت خورشگری ماهر و خدمتگزاری سودمند ظاهر میشود. این تصویر اسطورهای صرفا یک روایت ادبی نیست؛ بلکه بیان تجربهای عمیق از روان و تاریخ انسان است: شرّ، برای آنکه موفّق شود، اغلب خود را در جامه خیر عرضه میکند.
از همین منظر است که میان نقد آثار انسان و نقد شخصیّت او، تفاوتی بنیانی قائل میشوم. این دو نه یکی هستند و نه باید جای یکدیگر را بگیرند. ممکن است اندیشهای بزرگ از انسانی صادر شود که در زندگی شخصی یا اجتماعی خودش گرفتار ضعفهای عمیق اخلاقی بوده است. «ژان ژاک روسو»، کتاب «امیل» را در باره تربیت انسان نوشت؛ امّا مطالعه زندگی شخصی او، پرسشهای جدّی در باره نسبت میان اندیشه و زیست او برمیانگیزد. یا «مارتین هایدگر» هزاران صفحه در باره اندیشیدن، حقیقت و هستی نوشته است، امّا همراهی او با نازیسم و سکوت یا عدم عذرخواهی صریحش پس از آشکار شدن جنایتهای آن رژیم، این پرسش اساسی را پیش روی ما میگذارد که چگونه ممکن است متفکّری که تمام عمر از تفکّر سخن گفته، در برابر یکی از آشکارترین فجایع تاریخ، از تشخیص و مسئولیّت اخلاقی بازبماند؟ این نمونهها نشان میدهند که عظمت یک اثر، الزاما ضامن عظمت شخصیّت پدیدآورنده آن نیست؛ همانگونه که خطاهای اخلاقی یک انسان نیز لزوما ارزش همه دستاوردهای فکری او را از میان نمیبرد. آمیختن این دو با یکدیگر، هم فهم آثار را مخدوش میکند و هم، داوری در باره انسان را.
با اینهمه، من از صدور حکم نهایی در باره ذات انسان – که نمیدانم چیست؟ - پرهیز میکنم. امّا این پرهیز هرگز به معنای تعلیق داوری در باره کردار و گفتار و رفتار و سخنهای انسانها نیست. بر عکس، هر کجا که گفتار، رفتار و کردار انسانی پیامدهای خود را در جهان آشکار میکنند، همانجا وظیفه نقد آغاز میشود. نقد باید بی ملاحظه، دقیق، مسئولانه و فارغ از مصلحت اندیشی باشد؛ امّا نباید به نفی کلّی انسان یا نابودی همه آنچه که ارزشمند است بینجامد. میان نقد و نفی، فاصلهای عظیم وجود دارد. برای توضیح این مقصود، مثالی ساده میآورم. فرض کنید در برابر چشمان شما دو کیلو طلای ناب را که به اندازه دانههای عدس باشند، در میان دو هکتار خاک، پراکنده کنم. آیا به این بهانه که حجم خاک بسیار بیشتر از طلاست، همه خاک را دور میریزید؟ بی تردید چنین نمیکنید؛ زیرا میدانید که حقیقت، هر چند اندک، در همان خاک نهفته است و تنها با صبر، دقّت و کوشش میتوان آن را از ناخالصیها جدا کرد. داوری در باره انسان نیز چنین است. نباید به سبب آمیختگی خیر و شرّ، کلّ حقیقت را کنار گذاشت. هنر اندیشیدن، هنر تفکیک است، نه هنر انکار. ماهیّت انسان چیزی نیست که پیشاپیش در دسترس شناخت قطعی ما قرار داشته باشد. اگر نخواهم بگویم شناخت ذات انسان ناممکن است، دستکم باید اذعان کنم که فوقالعاده دشوار است. ما انسان را نه در ذات انتزاعی؛ بلکه در نسبت با موقعیّتها، مسئولیّتها، مناسبات، انتخابها و آزمونهای زندگی میشناسیم. انسان در کنشهای خویش خودش را آشکار میکند، نه در تعریفهایی که در باره او میسازیم یا تصوّراتی که از او داریم.
حتّا وجود نظامهای حقوقی و انبوه قوانین در جوامع انسانی نیز گواه همین حقیقت است. اگر ذات انسان از پیش معلوم و رفتار او، پیشبینی پذیر بود، این همه قانون، نظارت و ساز وکارهای مسئولیّت، ضرورتی نداشت. قانون دقیقا به این سبب، پدید آمده است که انسان، موجودی گشوده به امکانهای متضاد است. میتواند خیر را برگزیند و میتواند شرّ را نیز اختیار کند. آزادی انسان، هم سرچشمه کرامت اوست و هم منشأ خطرهای او. ادر نتیجه، آنچه که «فرهنگ» نامیده میشود، تلاشی پایانناپذیر برای ساختن جهانی است که در آن، انسان بیش از آنکه به سوی شرارت، تخریب و خباثت سوق داده شود، به سوی مسئولیّت، همدلی، آزادگی و آدمیگری گرایش پیدا کند. فرهنگ نمیتواند ذات انسان را تغییر دهد، اگر اصلا ذاتی ثابت در کار باشد؛ امّا میتواند افق انتخابهای او را دگرگون سازد و زمینههایی فراهم آورد که امکان تحقّق فضیلت بر امکان غلبه شرّ پیشی گیرد. از این منظر، هیچ انسانی را نمیتوان به موجودی کاملا متعیّن و از پیش تعریف شده فروکاست. هر گاه انسان به ابزاری بدل شود که صرفا مطابق برنامه دیگران عمل کند، دیگر با یک انسان آزاد روبرو نیستیم؛ بلکه با ساختهای مکانیکی مواجهایم؛ یعنی با «آدمماشینی» که نه مسئولیّت دارد، نه انتخاب و نه امکان تعالی. انسان، تا آنجا که انسان است، همواره فراتر از هر تعریف نهایی باقی میماند و شاید دقیقا همین گشودگی، راز کرامت و ارجمندی او و در عین حال سرچشمه همه بیمها و امیدهای ما نسبت به او باشد.
شاد زی و خوش باش!
فرامرز حیدریان
اقای حیدریان گرامی.. آدم های…
اقای حیدریان گرامی.. آدم های بدجنس و خوش جنس هم داریم.
در این مورد با من همنظر هستید که همه انسان ها خوب نیستند؟ بهرحال درصد هم بگیریم برخی از انسان ها به هر دلیلی ممکن است انسان های خوب یا بدی بار بیایند. نامبردگانی که من به آنها حمله کردم و عباس سوری نیز آنها را مینوازد ذاتا آدم های بدی هستند. در روانشناسی گفته میشود که 75 درصد منش، فرهنگ، هویت و روان اجتماعی انسان ها تا سن 5 سالگی شکل میگیرد. در اینجا سخن شما مقبول است که حرف شرایط و محیط را میزنید. یک انسان بی گناهی به دنیا آمده مثل یک کامپیوتر و در این 5 سال اول زندگی والدین یک برنامه را درونشان میریزند و بدی و بدجنسی یا نیک نیت بودن یا دل پاک بودن همه ریشه در این 5 سال دارد. بسیاری موفق میشوند خود را در اجتماع باز یابند و انسانی دیگر شوند. یک شکل ایده آل در ذهن ما از انسان و انسانیت وجود دارد که مردمان را با آن شکل ایده آل مقایسه می کنیم و میگوییم این انسان خوب یا بد است. خود شما میفرمایید : «ادّعای همه دانی نیز ندارم؛ ولی اجازه هم نمیدهم که کسی در پشت نقابهای تیتلی و مقامی و آکادمیکی و امثالهم، خرمُهره را به جای مروارید بخواهد به من یا دیگران، غالب کند. » میدانم که میدانید که من هم دقیقا مثل شما فکر میکنم و بشدت کفری میشوم اگر کسی بخواهد خرمهره را جای مروارید به من قالب کند. در عصر حاضر اسماعیل مرادی که اینجا مینویسند یکی از همانهاست که خر مهره رجوی ها را میخواهد به من و شما قالب کند برای همین از دستش کفری میشویم. براهنی، شاملو، ساعدی و همه آنها که هیچ سفیدی در آن دوران ندیدند و حتا سفید را سیاه جلوه دادند تبهکاران تاریخ ما هستند و انسان های خوبی نیستند. شاید والدین بدی داشتند اما دلیل نمیشود که اگر قتل کردند قاضی این عذر را بپذیرد. مادر تاریخ ساعدی ها و شاملو ها و آل احمدها و شریعتی ها را دقیقا به همین دلیل نخواهد بخشید که خر مهره را به همنسلان ما قالب کردند و آنچنان قالب کردند که برخی هنوز نمیتوانند خود را از زیر باری که براهنی و آل احمد به آنها قالب کردند بیرون بکشند. مگر میشود رجوی را بخشید؟ او از آن هفت خطهایی است که کسی مثل ایرج مصداقی با همه ادعایش سالها رجوی را بر شانه هایش حمل میکرد. از زیر آن بار خود را رها کردن و حقیقت زندگی را باز یافتن کار ساده ای نیست. ایرج مصداقی از این رو برای من ارزشمند است که آن زمان که متوجه شد دیگر درنگ نکرد و رجوی را از عرش شانه هایش به قعر آنچه لایقش بود پرتاب کرد. برای من که مسلحانه با رژیم شاه جنگیدم و جانم را کف دستم گرفتم و بهایی سخت برای این انقلاب منحوس پرداختم بسیار درد آور است و از خشم دندانهایم را بهم می فشارم که چه راحت ذهن سپیدم با اباطیل مشتی بظاهر روشنفکر عوضی عقده ای که آگاهانه دروغ می گفتند پر شد. آنها باید حقیقت را می گفتند و انتقادشان را همانطور که بود به من میگفتند آنگاه تصمیم میگرفتم که اسلحه را بردارم یا نه. نه این که رضا براهنی به ملتی دروغ بگوید که خرس به جانش انداخته اند و بعد بگوید از پهلوی ها میخواستم انتقام بگیرم. تو گه خوردی جاکش! گور پدر تو و پهلوی ها هم کرده آینده من و نسل مرا تباه کردی حرام زاده! ایضا آن جلال آل احمد و شریعتی که بت مجاهد جماعت است. اگر این شریعتی تبهکار نبود خب مجاهدی هم وجود نمیداشت. من هرگز این نسل روشنفکری تبهکار 57تی را با گروه ارانی مقایسه نمی کنم. ارانی زندانی رضاشاه و همراهانش که نه 53 نفر بلکه 47 نفر بودند برای من انسان های ارزشمندی هستند که نیت نیک داشتند و کسی را گول نزدند. اما جلال و ساعدی و براهنی.. تبهکارانی بودند که برای نسلی که آماده دادن جان در راه نیکبختی ملتش بود بجز زهر در جام نداشتند. همه ما را سوزاندند. حال من صلاحیت ابراز نظر در مورد این بزرگان را ندارم؟ فکر میکنم منی که سوخته ام حتما چنین صلاحیتی دارم. فیلم قیصر به امثال من بی قانونی و غیرت ابلهانه یاد میداد. نباید یقه سازنده اش را گرفت که ابله.. این جامعه چشم و گوش بسته را با این مزخرفات پر نکن! زندگی مدرن و قانون مندی را یاد شان بده. فیلم گاو را دیده ام. بسیار ابلهانه بود. من در روستاهای خراسان بوده ام. فیلم گاو هیچ ربطی حتا به جوامع روستایی ما نداشت. فقط یک غیر دهاتی میتواند چنین تصور سورآل ابلهانه ای از یک روستا داشته باشد. اینچنین است پ مثل پلیکان. ابلهانه! یکی از دیگری ابلهانه تر! تراوشات سورال برای ملتی واپسمانده و شبه روشنفکرانی متوهم. هرگز نفهمیدم چرا آنقدر به اینها بها دادند. حتما کانال عباس سوری در مورد رضا براهنی و نقد او بر رمان «زندگی دوزخی آقای ایاز» را گوش کنید. آیا این رمان را خوانده اید؟
صلاحیّت داشتن با ابراز عقیده کردن فرق میکند.
مجدّدا درود بر آقای کردی گرامی،
تحشیه دیگر از همین دور و برا!
من قصدم توضیح اضافی نبود. احتمالا باید بحث حقوقی در باره «صلاحیّت » و تفاوت آن با «ابراز عقیده» میکردم تا سوء تفاهمی پیش نیاید. نمیخواستم طومار بنویسم. میخواستم اشاره ای اساسی کنم. نگفتم و ننوشتم که کسی حقّ ندارد نظراتش را در رویدادی/اشخاصی.مسائلی و امثالهم بگوید یا بنویسد. من صحبت از صلاحیّت نظری کردم. بی شک، شما و من و هزاران هزار نفر میتوانند در باره فرض کنیم قتل حسن به دست حسین، حرفهایی و احتمالاهایی و دلایلی را بگوییم و هیچکس نیز ما را بازخواست نخواهد کرد که چرا چنین میگوییم یا مینویسیم. امّا وقتی که پای قضاوت پیش بیاید، اینهمه هزاران انسان مصدر نظر خود را بگو و بنویس، هرگز صلاحیّت داوری نخواهند داشت؛ بلکه کسانی میتوانند داوری کنند که مصدر قضاوت و حقوقدانی باشند. بی شک در همان رشته شما، من یا دیگران میتوانند خیلی حرفها بزنند و بنویسند به دُرُست و غلط بودنشان نیز مته نمیگذاریم، امّا اگر موردی تخصّصی پیش بیاید، آنکاه شما هستید که حرفی برای گفتن دارید؛ نه من یا دیگرانی که در کار شما خُبره و متخصّص و کاردان و مُجرب نیستیم. این مسئله را میتوان در همه دامنه ها بسط داد. پس بحث بر سر نظر دادن و دیدگاه و برداشت خود را گفتن و نوشتن نیست؛ بلکه بحث بر سر «قضاوت و صلاحیّت». است. من یا دیگران، وقتی میخواهیم در مقام قضاوت بنشینیم، باید از جانبداری کردن به شدّت پرهیز کنیم. با ادلّه کافی و رجوع به اصل قضیه، بکوشیم جوانب مختلف قضیه مناقشاتی را توضیح دهیم و روشن کنیم و آن را به دامنه های دیگر بسط ندهیم؛ بلکه علیحده در باره موضوع ذیربط بیندیشیم و نظرات خودمان را متّقن و مستدل بر زبان و قلم بیاوریم و داوری نهایی را به عهده شنونده و خواننده بگذاریم. اگر قرار باشد که ما مشکلات اجتماعی و باهمزیستی جامعه خودمان را که ریشه هایشان هزاره ای هستند و کلاف پیچیده روح و روان و ذهنیّت امروزی ما ایرانیان را رقم زده اند، به رفتار و گفتار چند فرد و گروه و گرایش خاصّی سنجاق بزنیم؛ آنگاه هیچکس مسئولیّت هیچ فلاکتی را به عهده نخواهد گرفت؛ زیرا هر کسی میتواند دیگران را در معرض اتّهام قرار دهد. تاکید من در مطلب کوتاهم بر این بود که ما به جای پرداختن به شخصیّتها بکوشیم به محصولات رفتاری و گفتاری و کرداری آنها بپردازیم تا از این طریق بتوانیم نه تنها حقّ مطلب را ادا کنیم؛ بلکه دیگران متوجّه شوند که رفتارها و منش و دیدگاهها و مواضعشان به سهم خودشان چقدر میتوانند در فجایع یا شکوفایی جامعه، نقشگزار باشند. بحث بر سر محکومیّت عده ای و معصومیّت عده ای دیگر نیست. بحث بر سر دلیلکاوی و راهگشایی برای برونرفت از چرخه فجایع متمادیست. اینکه آقای «سوری»، کی هستند، میزان تحصیلات و أنواع و اقسام جوایز و تیتلها و غیره و ذالک ایشون و تعداد شاگردانش چقدر هستند، چیزی از اصل قضیه نه میکاهند، نه بر آن می افزایند. هر کسی، هر چیزی دارد، متعلّق به خودش است و دیگران نمیتوانند از او سلب مالکیّت کنند. من بحثم با دیگران بر سر میزان تحصیلاتشان و درجه آکادمیکی و پُست و مقامشان نیست؛ بلکه بر سر کیفیّت آموخته هایشان است که به تامّلات در باره آنها میپردازم و نظرات خودم را بی محابا مینویسم. ادّعای همه دانی نیز ندارم؛ ولی اجازه هم نمیدهم که کسی در پشت نقابهای تیتلی و مقامی و آکادمیکی و امثالهم، خرمُهره را به جای مروارید بخواهد به من یا دیگران، غالب کند. احتمالا بسیاری از اختلاف نظرات من با دیگران در این ریشه دارد که من فقط ظواهر چیزی را در نظر نمیگیرم؛ بلکه ابعاد تاریک و ناپیدای آن را نیز مدّ نظر دارم. امّا دیگران میخواهند به من یا دیگران تفهیم کنند که مثلا درخت، همین چیزیست که در برابرش ایستاده ای و دیگر هیچ. من امّا میدانم که درخت از سطح خاک به پایین در تاریکیهای نامعلوم و راز آمیزی ریشه دوانده است که از انظار ما پنهانند و میتوانند نقش تعیین کننده ای در بار و بر و شکل و شمایل و سبزی و میوه و نابودی درخت ایفا کنند. همین.
شاد زی و خوش باش!.
فرامرز حیدریان
آقای حیدریان گرامی: ممنونم…
آقای حیدریان گرامی: ممنونم که بدون رفتن به حواشی فلسفه مطلب را عریان و مطرح کردید که بتوان عریان هم به آن پرداخت.
نوشتید: تا آنجا که من سخنان آقای «سوری» را دنبال کردهام، آنچه که بیش از هر چیز جلب توجّه میکند، نه کوشش برای فهم ریشههای مسائل؛ بلکه تمرکز بر بی اعتبار کردن اشخاص است. امّا مگر با تخریب یک انسان، مسئلهای نیز از میان میرود؟. مگر حقیقت، تابع شخصیّت گوینده است؟.
این سخن شما در صورتی میتواند وارد باشد که اشخاص اعتبار داشته باشند. روی چه حسابی اشخاص اعتبار می یابند؟ صلاحیت نظر دادن در باره ساعدی را ندارد؟ و شما دارید؟ به کدام اعتبار؟ یا من دارم؟ به کدام اعتبار؟ راستش اگر بنا را بر اعتبار و صلاحیت بگذاریم در این سایت من تنها کسی هستم که بر اساس مدارک تحصیلی ام در زمینه هوافضا و آئرودینامیک و اصول پرواز و انواع موتور جت و سیلندری نظر بدهم و باید در مورد سایر مسائل زیپ دهان را ببندم. بقیه نیز به همچنین. شما نمیتوانید با نظر دادن در مورد این که دکتر عباس سوری، دانش آموخته فلسفه - مثل شما - و نیز تحصیلات دانشگاهی در رشته هنر، تاریخ و استاد دانشگاه صلاحیت نظر دادن در مورد ساعدی را نداشته باشد پس فقط میماند شما که مدعی هستید. اجازه دهید که نظر شما را نپذیرم. غلامحسین ساعدی تحصیلاتش در رشته پزشکی عمومی و روانپزشکی بوده. آیا چون تاریخ و ادبیات و فلسفه رشته دانشگاهی اش نبوده صلاحیت نوشتن نمایشنامه نداشته؟ معیار شما برای تعیین صلاحیت دیگران مردود است. ما انسان هستیم و حق ابراز نظر داریم و صلاحیت ما از انسان بودن ما می آید. امروزه میزان سواد را نیز بر اساس تحصیلات دانشگاهی نمی سنجند. برای همین است که از نگاه یونسکو نسل زد و کمی مسن تر از استاد دانشگاه زمان شاه از سواد اجتماعی بیشتری برخوردار است چرا که او در دنیای مجازی همه جانبه رشد کرده است. بوده و به کدام صلاحیت و اعتبار دست به قلم برده؟ بر این اساس من هم نباید صلاحیت نوشتن داشته باشم و ایضا سایر نویسندگان سایت. چرا؟ چون من یک افسر خلبان نیروی هوایی بودم و بعد هم مهندسی مکانیک خوانده ام. اما کتابهای پایه جامعه شناسی و مقداری روانشناسی هم خوانده ام و صدها اگرنه هزاران مقاله و مطلب و کامنت خوانده ام. و به خودم حق میدهم در مورد همه اظهار نظر کنم و صلاحیتم را از استدلال هایم میگیرم.
اما برگردیم به بحث عباس سوری آن اشخاص را بی اعتبار نمی کند. رضا براهنی که میگوید ساواک او را از پنکه آویزان کرده و خرس به جانش انداخته و به او تجاوز کرده خود را بی اعتبار کرده. مصدق را از روی مطالعه و خواندن خاطرات این و آن و کتاب وکیل مدافع اش سرهنگ جلیل بزرگمهر و نیز مخالفان پهلوی ها و برخی وزرای او نظی سنجابی شناخته ام و 30 سال پیش قبل از همه اینها در هفته نامه نیمروز نوشتم «من هم حاضر بودم در کودتای 28 مرداد شرکت کنم». همان موقع در مطالعاتم از لابلای طرفداران مصدق پی به تمارض و سوء استفاده مصدق از نجابت مخالفانش پی بردم. ویدیویی از او موجود است که وقتی به دادگاه وارد میشود آنچنان شل میزند که پیرزنهای قدیم هم اینجوری شل نمیزدند از این طرف به آن طرف. و بعد که هنگام حمله به دادستان میشود میخواهد طرف را بخورد.
اما شما کجای حرف عباس سوری را وارد نمی دانید؟ مطرح کنید و پاسخ دهید.
بپردازیم به این بخش از نوشته شما: جامعهای که از یک اندیشه، اثر پذیرفته است، چه آمادگیهایی در خود داشته که آن اندیشه توانسته است در آن ریشه بدواند؟. هیچ بذری، هر اندازه نیرومند، بدون خاک مساعد به بار نمینشیند. بنابر این، اگر اندیشهای در جامعهای نفوذ کرده و آثار ژرفی بر جای گذاشته است، نخست باید ویژگیهای آن جامعه را سنجید، نه آن اندیشه را به تنهایی. اندیشه، علّت تامه نیست؛ اندیشه تنها یکی از عوامل است. زمینه پذیرش، فرهنگ عمومی، شیوه آموزش، توانایی سنجشگری و منش مردم، همه در کنار یکدیگر، سرنوشت تاریخی یک جامعه را رقم میزنند. به همین سبب، نسبت دادن همه بدبختیها به یک نویسنده، یک کتاب یا یک مکتب، بیش از آنکه نشانه ژرفاندیشی باشد، بیانگر گریز از فهم پیچیدگی واقعیّت است.».
پاسخ دشمنان پهلوی ها یک کلمه است: سانسور و ساواک. که البته قابل قبول نیست. سخن ما بر سر آن قسمت از اندیشه ها و آثار ساعدی است که نه سانسور شده و نه ساواک جلویش را گرفته. برای همین هم اثر گذاشته. اما همه بدبختی های یک جامعه را به گردن فقط ساعدی نیانداخته. ساعدی اما سهم بزرگی داشته. بقیه اش را علی شریعتی ها و شاملو ها و نق زنهای بیسواد مثل خسرو گلسرخی ها رضا براهنی ها سهم داشتند. جامعه آمادگی اش را داشت چون تازه از پشت کوه به شهر آمده بود و پشت نیمکت نشسته بود و ساده دل و نا آگاه بود. اما براهنی و شاملو آل احمد و ساعدی آدمهای هفت خطی بودند. ینی کسی مثل من نمیتوانست آنها را گمراه کند. عباس سوری میگوید اینها هرچه استعداد داشتند برای گند زدن به آن جامعه بکار بردند و یاد نسل های جوانتر که ماها باشیم تخریب را یاد دادند. به افسوسی که عباس سوری بخاطر استعداد به گند کشیده ساعدی میخورد توجه کردید؟ صحبت هایش در مورد سازمان انتقال خون را گوش کردید؟ اگر گوش کرده باشید و حق را به عباس سوری ندهید در نیت نیک شما شک می کنم. تنها همان قسمت برای اثبات اگرنه خباثت اما بیراهه رفتن ساعدی کفایت می کند. خوب است که هم شما هم سایر مدعیان سایت پای حرفهای سوری بنشینند و بیاموزید. شاید از این سخن من ناراحت شوید اما بهرحال نوشته های تان را دیده ام. خیلی چیزها را نمیدانید که بهتر است از بقیه بیاموزید. همه را در فلسفه خلاصه کردن پاسخ به نیازهای انسان امروز نیست. من هم از سوری آموختم. همانطور که گفتم.. میدانستم یک جای قضیه پایش لنگ است و سوری جاهای خالی ذهن مرا در مورد تاریخ معاصر روشنفکران متعهد - البته متعهد به خرابکاری و گمراهی - را پر میکند. من جدا میخواهم نظر شما را در مورد فیلم گاو، دایره مینا و سازمان انتقال خون که در این بحث مطرح شد بدانم. به من بگویید که کجای حرف سوری ایراد دارد و چرا. و اگر حرف سوری ایراد ندارد پس کار ساعدی ایراد دارد.
دادگری؛ گمشده فرهنگ ایرانی
درود بر آقای کردی گرامی،
گپی از عفافخانه الهی با شورت و کرستهای طلایی خواهران محجّبه!
من در تامّلات پیوسته و درنگهای سالیان خود، بارها به نتیجهای رسیدهام که هر بار، با وجود تلخیاش، برایم آشکارتر از پیش شده است و آنهم اینکه ریشه بسیاری از فلاکتهای پایدار جامعه ایرانی را باید پیش از هر عامل سیاسی، اقتصادی یا تاریخی، در فقدان منشِ دادگرانه خودِ ما ایرانیان جست و جو کرد. این سخن، نه از سر نومیدی است و نه از سر سرزنش یک ملّت؛ بلکه حاصل کوششی است برای یافتن علّتی که در ژرفترین لایههای رفتار و منش ما پنهان شده است؛ زیرا آنچه که یک جامعه را به ورطه بیداد درمیغلتاند، پیش از آنکه در نهادهای قدرت شکل بگیرد، در ذهن، زبان و کردار مردمانی شکل میگیرد که هنوز نیاموختهاند چگونه دادگرانه بیندیشند و منصفانه داوری کنند.
من دادگری را صرفا یک فضیلت اخلاقی نمیدانم؛ دادگری، به باور من، بنیانیترین توانایی انسان برای فاصله گرفتن از خویشتن است. انسان دادگر، پیش از آنکه دیگری را بسنجد، خود را در معرض سنجش قرار میدهد. پیش از آنکه دیگری را متهم کند، سهم خویش را در پیدایش مسئله میجوید و پیش از آنکه حکم صادر کند، میکوشد که حقیقت را از دلِ کشاکش دلیلها بیرون بکشد، نه از دلِ دلبستگیها و نفرتهای شخصی. به همین دلیل، دادگری نه احساس است، نه عاطفه و نه شفقت؛ بلکه دادگری، انضباط خردمندی و بیدارفهمی و مسئولیّت وجدانی است. درست در همین نقطه است که به گمان من، گره اصلی و بُغرنجزای فرهنگ ما آشکار میشود. ما بیش از آنکه مردمان سنجشگر باشیم، مردمان داوری کننده هستیم؛ اما داوریی که غالبا پیش از فهمیدن آغاز میشود و پیش از سنجیدن به پایان میرسد. ما به سادگی حکم صادر میکنیم، بی آنکه از خود بپرسیم آیا اصولا صلاحیّت چنین حکم صادر کردنی را داریم یا نه. گویی صرف داشتن زبان، به انسان حقّ قضاوت نیز میدهد حال آنکه داوری، دشوارترین مسئولیّتی است که انسان میتواند بر عهده بگیرد.
از دیدگاه من، هیچ انسانی تا زمانی که استعداد، دانش، هنر، کردار، منش و گفتار خود را در معرض آزمون زندگی قرار نداده باشد، سزاوار نشستن بر مقام داور نیست؛ زیرا داوری، امتیاز نیست؛ بلکه مسئولیّت وجدانی است و مسئولیّت، تنها بر دوش کسی نهاده میشود که نخست توانسته باشد خویشتن را به محک بزند. آن کسی که هنوز خود را نیازموده است، هر داوریاش، خواه ناخواه، بیشتر بازتاب تمایلات شخصی اوست تا کشف حقیقت. به همین دلیل است که هر گاه به بسیاری از مجادلههای فکری و سیاسی در جامعه خودمان مینگرم، کمتر با نقد اندیشه روبرو میشوم و بیشتر با تخریب اشخاص روبرویم. تا آنجا که من سخنان آقای «سوری» را دنبال کردهام، آنچه که بیش از هر چیز جلب توجّه میکند، نه کوشش برای فهم ریشههای مسائل؛ بلکه تمرکز بر بی اعتبار کردن اشخاص است. امّا مگر با تخریب یک انسان، مسئلهای نیز از میان میرود؟. مگر حقیقت، تابع شخصیّت گوینده است؟. اگر چنین بود، تاریخ اندیشه هرگز نمیتوانست از مرز دشمنیها و کینهها عبور کند. اینجاست که باید میان «نقد» و «خصومت»، مرزی روشن کشید. نقد، متوجّه اندیشه است؛ خصومت، متوجّه شخص. نقد، میخواهد حقیقت را آشکار کند؛ خصومت، میخواهد حریف را از میدان بیرون براند. نقد، بدون دادگری ممکن نیست؛ امّا خصومت، درست از همان لحظهای آغاز میشود که دادگری از میان میرود.
برای نمونه، اگر کسی مدعی شود که «زندهیاد غلامحسین ساعدی» و آثار او عامل بدبختی مردم ایران بودهاند، این ادّعا، پیش از هر چیز، نیازمند یک پرسش بنیانیتر است: آیا هر اندیشهای، به تنهایی، توان آن را دارد که سرنوشت یک ملّت را رقم بزند؟. اگر پاسخ، مثبت باشد، پس باید بپذیریم که انسان، موجودی بی اراده و بی سنجش است که هر اندیشهای میتواند او را به هر سو بکشاند. امّا اگر انسان را موجودی برخوردار از عقل و توان داوری بدانیم، آنگاه ناگزیر باید پرسش را به گونهای دیگر طرح کنیم: جامعهای که از یک اندیشه، اثر پذیرفته است، چه آمادگیهایی در خود داشته که آن اندیشه توانسته است در آن ریشه بدواند؟. هیچ بذری، هر اندازه نیرومند، بدون خاک مساعد به بار نمینشیند. بنابر این، اگر اندیشهای در جامعهای نفوذ کرده و آثار ژرفی بر جای گذاشته است، نخست باید ویژگیهای آن جامعه را سنجید، نه آن اندیشه را به تنهایی. اندیشه، علّت تامه نیست؛ اندیشه تنها یکی از عوامل است. زمینه پذیرش، فرهنگ عمومی، شیوه آموزش، توانایی سنجشگری و منش مردم، همه در کنار یکدیگر، سرنوشت تاریخی یک جامعه را رقم میزنند. به همین سبب، نسبت دادن همه بدبختیها به یک نویسنده، یک کتاب یا یک مکتب، بیش از آنکه نشانه ژرفاندیشی باشد، بیانگر گریز از فهم پیچیدگی واقعیّت است.
«زنده یاد ساعدی»، نه رمان نویس به معنای کلاسیک آن بود. نه داستان نویس. ولی فرزند بحرانهای جامعه بسیار پیچیده و مملوّ از تناقضهای هولناک ایران بود. وی تلاش کرد تا جایی که در امکانهای استعدادی اش بود، وضعیّتی را که در آن میزیست به کلامی ساده و عریان در انظار دیگران نمایش دهد. هیچکس نیز تا امروز به ذهنش خطور نکرده است تا دریابد و بفهمد که زنده یاد ساعدی، پیش از آنکه سبکی به نام «رئالیسم جادویی» در ادبیات جهانی مطرح شود و آن را به «گابریل گارسیا مارکز» نسبت دهند، در حقیقت، نخستین زاینده و پیشگام رئالیسم جادویی، زنده یاد «ساعدی» بود؛ بویژه در کتاب «عزادارانِ بَیَل». امّا چون در کشوری که رمان نویسی آن هنوز نهالی شکننده و پر از اشکال و ایراد بود و زبانش با زبانهای رسمی جهان، چندان مناسبتی نداشت، در هاله ای از تاریکی پنهان ماند. ساعدی در رمانها و داستانها و نمایشنامه ها و تکنگاریهایی که از خودش به یادگار گذاشت، چهره ای روشن و شفّاف از لایه های پنهان جامعه ایرانیان را در آثارش انعکاس داده است. ما اگر میخواهیم منصف باشیم، باید حدّاقل با مراجعه به آثار او نشان دهیم که چه چیزهایی در آنها واتاب دهنده معضلات اجتماعی ما بوده اند و هنوزم هستند؛ نه اینکه بر آن باشیم که با تخریب شخصیّت او بر همه چیز مُهر باطل بزنیم. تراژیکترین واقعه زندگی او را باید شکست در عشقی دانست که تا پایان عمرش او را هرگز رها نکرد و همچون همولایتی اش «شهریار» سوخت و ساخت و نوشت و حتّا از روزی که پایش به فرانسه رسید تا لحظه های مرگش، یک کلمه فرانسه نیاموخت؛ زیرا هیچگاه نتوانست دل از میهن و مردمی برکند که با تمام وجودش، خودش را به آنها متعلّق میدانست. در هر صورت، من لزومی نمیبینم که بخواهم در اینجا به آثار زنده یاد ساعدی بپردازم. امّا تاکید کنم که آفای «سوری»، صلاحیّت پرداختن به این موضوعها را ندارد؛ زیرا هنر نقّادی با تخریب دیگران، هیچ سنخیّتی ندارد. همین.
شاد زی و خوش باش!
فرامرز حیدریان
میخواهید مهرداد درویش پور را…
میخواهید مهرداد درویش پور را بشناید؟ ببینید سر گور چه کسی دف میزند.
میخواهید مهرداد درویش پور را بشناید؟ ببینید سر گور چه کسی دف میزند.