سالها فعالیت سیاسی، حضور در میان نیروهای مختلف اپوزیسیون و تجربه فراز و نشیبهای مبارزه برای آزادی، مرا به این جمعبندی رسانده است که آلترناتیو واقعی جمهوری اسلامی نه یک دولت خارجی و نه یک قدرت بینالمللی، بلکه مردم ایران هستند.
بزرگترین اشتباه هر جنبش آزادیخواه آن است که سرنوشت خود را به تصمیم دیگران گره بزند. تاریخ نشان داده است که دولتها، فارغ از شعارها و مواضع اعلامی خود، سیاست خارجی را بر اساس منافع ملی، امنیت و ملاحظات ژئوپلیتیکی تنظیم میکنند. از این رو، نباید انتظار داشت که اولویت اصلی آنان، ساختن یک ایران آزاد، دموکراتیک و پیشرو باشد.
در سالهای گذشته، بسیاری امیدوار بودند که تغییر در سیاست قدرتهای جهانی بتواند مسیر تحولات ایران را دگرگون کند. اما تجربه نشان داده است که رویکرد بسیاری از کشورها بیش از آنکه بر حمایت از یک گذار بنیادین استوار باشد، بر مدیریت بحران، مهار جمهوری اسلامی و جلوگیری از بیثباتی گسترده در منطقه متمرکز بوده است.
بر اساس برخی تحلیلها، بخشی از این راهبرد بر تعامل با مراکز قدرت، باندهای اقتصادی و شبکههای الیگارشی که در درون ساختار جمهوری اسلامی استوار است ،تا از طریق آنها ثبات نسبی و منافع کوتاهمدت خود را تأمین کنند. درباره ابعاد این تحلیل دیدگاههای متفاوتی وجود دارد، اما یک نتیجه روشن این است که هیچ ملتی نباید آینده خود را به تصمیم و اراده دیگران وابسته کند.
اگر اپوزیسیون ایران منتظر تغییر سیاست قدرتهای خارجی بماند، فرصتهای تاریخی را از دست خواهد داد. اما اگر بر نیروی مردم، سازماندهی اجتماعی و ایجاد یک آلترناتیو ملی سرمایهگذاری کند، جامعه جهانی نیز ناگزیر خواهد بود این واقعیت را به رسمیت بشناسد و با آن تعامل کند.
قدرت واقعی از درون جامعه شکل میگیرد. این قدرت زمانی پدید میآید که نیروهای سیاسی اختلافات را مدیریت کنند، فرهنگ همکاری را جایگزین رقابتهای فرسایشی سازند، به تخصص احترام بگذارند و مسئولیتها را بر اساس شایستگی تقسیم کنند. جامعهای که از سرمایه انسانی خود بهره بگیرد، بسیار قدرتمندتر از جامعهای است که همه امید خود را به عوامل بیرونی بسته است.
ما باید «نیرو شدن» را جایگزین «منتظر ماندن» کنیم. نیرو شدن یعنی تشکیل کارگروههای تخصصی، تقویت نهادهای مدنی و سیاسی، ایجاد اعتماد میان نیروهای سیاسی، تقویت و پیوند همه جنبشهای درون ایران، همافزایی میان ایرانیان داخل و خارج از کشور و تبدیل ظرفیتهای پراکنده جامعه به یک نیروی ملی منسجم و اثرگذار.
همچنین باید بپذیریم که آزادی تنها با تغییر یک حکومت به دست نمیآید. آزادی زمانی پایدار خواهد بود که فرهنگ دموکراسی، سکولاریسم، قانونگرایی، مسئولیتپذیری، شفافیت و احترام به حقوق شهروندی در جامعه نهادینه شود. این وظیفه را هیچ دولت خارجی انجام نخواهد داد؛ این مسئولیت بر عهده خود مردم ایران است.
ایران دارای میلیونها انسان توانمند، متخصص، دانشگاهی، کارآفرین، فعال مدنی، زنان پیشرو، جوانان خلاق، خانوادههای دادخواه و ایرانیان موفق در سراسر جهان است. اگر این سرمایه عظیم در کنار یکدیگر قرار گیرد، بزرگترین آلترناتیو جمهوری اسلامی شکل خواهد گرفت؛ آلترناتیوی که مشروعیت خود را از مردم میگیرد، نه از حمایت این یا آن قدرت خارجی.
در همین چارچوب فکری، کنفرانس همگرایی ملی برای ایرانی آزاد و دموکراتیک تلاشی بود برای عبور از سیاستورزی پراکنده و حرکت به سوی «نیرو شدن». این کنفرانس با هدف ایجاد بستری برای همگرایی نیروهای آزادیخواه، بهرهگیری از ظرفیت همه ایرانیان و شکلگیری همکاریهای عملی، فارغ از اختلافات ایدئولوژیک برگزار شد. پیام اصلی آن این بود که در دوران گذار، منافع ملی ایران باید بر هر گرایش سیاسی، حزبی و ایدئولوژیک اولویت داشته باشد.
در این چارچوب، اعتقاد بر آن بود که رهبری و مدیریت شاهزاده رضا پهلوی میتواند در ایجاد این همگرایی ملی و دوران گذار نقش مؤثری ایفا کند. در عین حال، این گفتمان تأکید داشت که امروز، بیش از آنکه زمان مناقشه بر سر پادشاهی یا جمهوری باشد، زمان نجات ایران است. شکل نهایی نظام سیاسی باید در فضایی آزاد و از طریق رأی مردم تعیین شود؛ اما امروز، اولویت، ایجاد یک همگرایی ملی برای گذار به آزادی، استقرار دموکراسی و بازسازی ایران است.
خروجی این کنفرانس صرفاً برگزاری یک نشست سیاسی نبود، بلکه آغاز یک گفتمان نوین در اپوزیسیون ایران بود؛ گفتمانی که به جای تمرکز بر اختلافات تاریخی، بر اشتراکات ملی تکیه دارد و سیاستورزی را از رقابتهای فرسایشی به سمت همکاری، سازماندهی و اقدام عملی سوق میدهد.
مهمترین دستاورد این کنفرانس، پذیرش اصل همگرایی ملی بهعنوان راهبرد دوران گذار بود. همچنین بر تشکیل کارگروههای تخصصی، اجرای پروژههای مشترک، تقویت نهادهای مدنی و سیاسی، پیوند همه جنبشهای درون ایران با ظرفیتهای ایرانیان خارج از کشور و ایجاد شبکهای از همکاریهای هدفمند تأکید شد تا بستر شکلگیری یک آلترناتیو ملی و توانمند فراهم شود.
این رویکرد از حمایت سیاسی و دیپلماتیک کشورهای دموکراتیک استقبال میکند، اما سرنوشت ایران را به تصمیم آنان گره نمیزند. جامعه جهانی میتواند همراه و حامی باشد، اما موتور اصلی تغییر، مردم ایران هستند. این گفتمان منتظر نمیماند؛ بر توان خود تکیه میکند و میخواهد با سازماندهی، همگرایی و اعتماد به سرمایه انسانی ایران، معادلات سیاسی را تغییر دهد.
در حقیقت، جانفدایان راه آزادی ایران با خون خود تنها یک اعتراض ثبت نکردند؛ آنان پیامی تاریخی برای نسل امروز بر جای گذاشتند: اجازه ندهید خون ما پایمال قراردادهای سیاسی و منافع اقتصادی شود. اجازه ندهید رسانههای فیک، اپوزیسیونهای فیک، ناامیدی، تفرقه و جریانهای فرصتطلب، امید مردم را از بین ببرند و سرمایه اجتماعی ملت را تضعیف کنند. اجازه ندهید دلالان سیاست و سوداگران قدرت، انقلاب ملی مردم ایران را از مسیر اصلی خود منحرف کنند.
امروز، بیش از هر زمان دیگری، ایران به عمل نیاز دارد. دوران تحلیلهای بیپایان و اختلافات فرسایشی باید جای خود را به اقدام، سازماندهی، تقسیم کار و همکاری ملی بدهد. زمان، زمان میدان است؛ زمان ساختن است؛ زمان همگرایی است.
اختلافنظر در یک جامعه دموکراتیک امری طبیعی است، اما جای حل اختلافات بنیادین درباره آینده نظام سیاسی کشور، صندوق رأی و انتخابات آزاد است، نه در میانه مبارزه برای آزادی. تا آن روز، همه نیروهایی که به آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، سکولاریسم ،اعلامیه جهانی حقوق بشر ،تمامیت ارضی و منافع ملی ایران باور دارند، میتوانند با حفظ تفاوتهای خود، بر محور همگرایی ملی در کنار یکدیگر قرار گیرند.
آلترناتیو جمهوری اسلامی، مردم ایران هستند؛ مردمی که اگر به نیروی خود ایمان بیاورند، سازمانیافته عمل کنند، تخصص را محور قرار دهند و منافع ملی را بر اختلافات سیاسی ترجیح دهند، خواهند توانست آیندهای آزاد، دموکراتیک و توسعهیافته برای ایران بسازند. اکنون زمان تحلیل صرف نیست؛ زمان ساختن، نیرو شدن، تقسیم کار، مسئولیتپذیری و همگرایی ملی برای نجات ایران است. آینده ایران را نه دیگران، بلکه مردم ایران خواهند ساخت. رقابتها را باید به همگرایی تبدیل کنیم و ایران را نجات دهیم.
محمد زمانی کنشگر سیاسی ،جامعه شناس
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
مردمان ایران، چگونه حاکمیّت خود را واقعبّت میبخشند؟.
درود بر آقای زمانی گرامی،
اندکی گپهای دم دست از معرکه گیریهای دونالد تارتوف و تشیع جنازه پودر شده مقام معظّم هوایی!
من ضرورتی نمیبینم که بخواهم مفصّل بحث کنم. تیتر مقاله شما، گمراه کننده است؛ زیرا بلافاصله این پرسش را به اذهان متبادر میکند که «مردمان ایران» چگونه میتوانند حاکمیّت خود را واقعیّت پذیر کنند؟. آیا سوای اینکه از میان امکانهای موجود، یکی را انتخاب کنند؟. و انتخاب یکی در این موقعیّت و این وضعیّت پیش رو به معنای این نیست که مردمان ایران، بقیه امکانها را نادیده خواهند گرفت و متلاشی خواهند کرد؛ بلکه به معنای این است که مردمان ایران، هر لحظه که بخواهند میتوانند از امکانهای موجود تحت شرایط پیش آمده در موثعیبتهای ناگزیر، استفاده کنند. اینکه شما بگویید «مردمان ایران»، تنها آلترناتیو هستند، بیشتر به رویاها و آرمانهای آرزویی میماند که در اصطلاح رایجش به آن میگویند: «دمکراسی مستقیم»؛ یعنی اینکه بدون وجود ارگانهای ذیربط میتوان با رجوع مستقیم به خود مردمان، در باره موضوعی تصمیم انتخابی گرفت. چنین چیزی ایده آل بشریست که تا کنون در هیچ نقطه ای از جهان، واقعیّت پیدا نکرده است؛ زیرا شرایط آن هنوز به وجود نیامده اند. بنابر این باید واقعبین بود و از چیزهایی سحن گفت که در دسترس هستند. مردمان ایران - منظور نیز آنانی هستند که واجد شرایط انتخاب هستند؛ حداکثر چهل میلیون نفر – میتوانند حاکمیّت خود را از طریق انتخاب «امکانهای موجود» برگزینند. اینجاست که صحبت از «آلترناتیو» میشود. برای پرهیز از زیاده نویسی، اشاره ای کوتاه به «آلترناتیو» میکنم و به سهم خودم تاکید میکنم که «آلترناتیو» ممکنی که میتواند واقعیتهای هولناک میهن را دگرگون کند، شخص «شاهزاده رضا پهلوی» و تمام آنانی هستند که در کنار او می ایستند و دست همکاری و همیاری به او میدهند. امکانهای دیگر با توجّه به شرایط دم دست، بسیار ضعیفند و در چفت و بست تاریخ و فرهنگ مردمان ایران نمیگنجند فعلا؛ مگر اینکه روزی روزگاری نه تنها در جهاننگریهای خود، تجدید نظرهای ریشه ای و کلیدی کنند و همسو و همراستا با تاریخ و فرهنگ مردمان ایران وارد کارزار شوند؛ بلکه در واقعیّت زیستی و مواضعی خودشان اثبات کنند که تفاوت «دوغ را از دوشاب» میدانند و اهل سیاست در معنای دقیق آن هستند؛ نه در معنای تفسیرهای دلبخواهی و قدرت طلبیهای جاه طلبانه. در هر صورت بگذریم.
واژه «آلترناتیو» در زبان روزمره معمولا به معنای «راهی دیگر» یا «گزینهای دیگر» به کار میرود. هنگامی که انسان میان دو یا چند امکان قرار میگیرد، هر یک از امکانها آلترناتیوی برای دیگری محسوب میشود. امّا این تعریف، تنها ظاهر مفهوم را بیان میکند. آلترناتیو صرفا یک انتخاب یا جایگزین نیست؛ بلکه یکی از بنیانیترین مفاهیمی است که ما را به اندیشیدن در باره ماهیّت واقعیّت، امکان، آزادی، شناخت و حتّا هویّت انسان فرا میخواند. ریشه این واژه از فعل لاتینی alternare گرفته شده است؛ فعلی که به معنای «جای یکدیگر را گرفتن» یا «به نوبت جانشین شدن» است. بنابر این، آلترناتیو تنها چیزی متفاوت نیست؛ بلکه امکانی است که میتواند جای امکان دیگری را بگیرد. از همین نکته میتوان دریافت که هر آلترناتیو همواره در نسبت با چیزی دیگر معنا پیدا میکند. اگر تنها یک راه وجود داشته باشد، دیگر سخن گفتن از آلترناتیو بی معنا خواهد بود. وجود آلترناتیو مستلزم وجود افقی از امکانات است؛ افقی که در آن بیش از یک مسیر برای تحقّق پیش روی ما قرار دارد. در حقیقت، مفهوم آلترناتیو بیش از هر چیز با مفهوم «امکان» پیوند دارد. واقعیّت، چیزیست که اکنون تحقّق یافته و در برابر ما حضور دارد [= پسمانده های ولایت گیوتینی الله]، امّا آلترناتیو از چیزی سخن میگوید که هنوز تحقّق نیافته، ولی قابلیّت تحقّق را در خود دارد. به همین دلیل، آلترناتیو، ما را از جهان صرفِ واقعیّت به جهان امکانات رهنمون میکند. این همان تمایزی است که میان «قوّه» و «فعل» برقرار میشود. دانه درخت گردو هنوز درخت نیست، امّا امکان درخت شدن را در ذات خودش حمل میکند. هر آلترناتیوی نیز در آغاز، نه یک واقعیّت؛ بلکه یک امکان است؛ امکانی که شاید روزی به واقعیّت تبدیل شود و شاید هرگز تحقّق نیابد. امّا آلترناتیو تنها به قلمرو امکان محدود نمیشود؛ بلکه با آزادی نیز پیوندی عمیق دارد. اگر جهان تنها یک مسیر ممکن داشته باشد، دیگر انتخابی وجود نخواهد داشت و اگر انتخابی در کار نباشد، مسئولیّت نیز بی معنا میشود. آزادی دقیقا از جایی آغاز میشود که بیش از یک امکان پیش روی انسان قرار گیرد. انسان تنها زمانی آزاد است که بتواند میان امکانات مختلف دست به انتخاب بزند. از این منظر، آلترناتیو نه صرفا شرط انتخاب؛ بلکه شرط امکان آزادی است.
با این حال، همین جا یکی از دشوارترین پرسشها مطرح میشود: آیا آلترناتیوها واقعا وجود دارند یا تنها محصول ناآگاهی ما هستند؟ برخی بر این باورند که جهان حقیقتا گشوده است و آینده از پیش تعیین نشده است؛ بنابر این، پیش از هر تصمیم، چندین امکان واقعی وجود دارد و انسان میتواند یکی از آنها را به فعلیّت برساند. در مقابل، دیگرانی معتقدند آنچه که ما «آلترناتیو» مینامیم، تنها حاصل محدودیّت شناخت ماست. از نگاه آنان، تمام رویدادهای جهان از پیش بر اساس زنجیره علّتها تعیین شدهاند و در نهایت، تنها یک مسیر میتواند تحقّق یابد [دترمینیسم مارکسیستی]. آنچه که برای ما چند امکان به نظر میرسد، از چشم انداز واقعیّت، تنها یک مسیر اجتنابناپذیر است. در برابر این دو دیدگاه، نظریّه سازگارگرایی میکوشد نشان دهد که حتّا اگر جهان از قوانین علّی پیروی کند، انسان همچنان در چارچوب آگاهی، خواستهها و انگیزههای خویش میان گزینههای مختلف تصمیم میگیرد و همین موضوع برای معنا یافتن آزادی کافی است. از زاویهای دیگر، شاید آلترناتیو بیش از آنکه ویژگی جهان باشد، ویژگی شناخت انسان باشد. تصوّر کنید شطرنجبازی در برابر صفحه شطرنج نشسته است. او بیست حرکت ممکن پیش روی خود میبیند، امّا یک کامپیوتر بسیار قدرتمند میداند که تنها یکی از آنها به پیروزی خواهد انجامید. برای شطرنجباز، بیست آلترناتیو وجود دارد، امّا از منظر دانشی کامل، شاید تنها یک راه درست وجود داشته باشد. این مثال نشان میدهد که هر چقدر که آگاهی انسان محدودتر باشد، تعداد آلترناتیوهایی که میبیند بیشتر است و هر چقدر که شناخت آدمی ژرفتر شود، روشنتر درمییابد که کدام امکان حقیقتا قابلیّت تحقّق دارد.
اما تأثیر آلترناتیو تنها به آینده محدود نمیشود؛ بلکه خودِ انسان را نیز دگرگون میکند. هر انتخاب، صرفا تعیین کننده مسیر آینده نیست؛ بلکه سازنده هویّت انسان نیز هست. انسانی که راه پزشکی را برمیگزیند، همان انسانی نخواهد بود که زندگی خود را وقف موسیقی میکند. هر انتخاب، یکی از امکانهای وجود انسان را بالفعل میسازد و همزمان، بسیاری از امکانهای دیگر را برای همیشه کنار میگذارد. به همین دلیل، آلترناتیو فقط انتخاب میان چند عمل یا گزینه نیست؛ بلکه انتخاب میان چند شیوه «بودن» و «شدن» است. با اینهمه، تمام امور دارای آلترناتیو نیستند. برخی حقیقتها اساسا جایگزینی ندارند. گزارهای مانند «دو به علاوه دو برابر با چهار است» در منطق، آلترناتیوی ندارد. همچنین خودِ واقعیّت نیز بیرون از واقعیّت، آلترناتیوی ندارد؛ زیرا هر آنچه که وجود دارد، خودش بخشی از واقعیّت است. بنابر این، آلترناتیو همواره در درون واقعیّت معنا پیدا میکند، نه بیرون از آن. از سوی دیگر، وجود آلترناتیوها نشانهای از محدودیّت وجودی انسان نیز هست. انسان نمیتواند همه راهها را همزمان بپیماید، همه زندگیها را تجربه کند یا همه امکانات را به فعلیّت برساند. او ناگزیر است انتخاب کند و هر انتخاب به معنای چشمپوشی از امکانهای دیگر است. اگر موجودی وجود میداشت که همه حقیقت را بی واسطه و کامل میشناخت، شاید اصلا با مسئله آلترناتیو روبرو نمیشد؛ زیرا حقیقت برای او تنها در یک مسیر آشکار میبود. از این منظر، آلترناتیو نه فقط نشانه آزادی؛ بلکه نشانه محدودیّت شناخت و وضعیّت وجودی انسان نیز هست. با این تفاصیل میتوان گفت که آلترناتیو صرفا یک گزینه یا راه دیگر نیست. آلترناتیو تجربه آگاهی انسان از این حقیقت است که واقعیّت تنها چیزی نیست که اکنون تحقّق یافته؛ بلکه همواره افقی از امکانات تحقّق نیافته نیز در دل خود دارد. فاصله میان «آنچه هست» و «آنچه که میتواند باشد»، فضایی است که آزادی، مسئولیّت، خلاقیّت، امید و آرمان در آن زاده میشوند. انسان موجودی است که نه تنها در جهانِ واقعیّت زندگی میکند؛ بلکه همواره در جهانِ امکانها نیز میاندیشد. در نتیجه، پرسش از آلترناتیو، در نهایت پرسش از خودِ انسان است؛ موجودی که پیوسته میان واقعیّت و امکان، میان بودن و شدن، و میان آنچه هست و آنچه که میتواند باشد، زندگی میکند.
خوش زی و شاد باش!
فرامرز حیدریان