سهراب
مرغک شادمان وهم
با پرهای سپید برف گونش
در کوچه باغ های خیال پر می گشود.
نغمه محو تاریکی می سرود
مژده ی دیدار بامداد روشن می داد.
بید بن سبز
خیمه ی خضرا می آراست.
گلبان در آیینه ی ناز
به پیشواز گلهای نا آمده ی طناز می رفت .
گلچین می خواست:
نازنین گلهای دست چین را زیب گذرگاه سال کند.
کهسار سرد به طیلسان زرین مهر می اندیشید.
و سهراب :
که نه در جستجوی رستم بود
و
نه در ستیز گردآفرید
به شوق وصل فریبنده
در بهاری که در پیش نبود.
ترانه ی سبز می سرود
دیبای سبز می تنید
در سبزه زار جوانی می چمید
و
در کوچه های شهر در پِیِ بهار می دوید.
در سراب بهار
سهراب برمرکب چوبین آرمید.
جلگه ی آرزوی او
دشت سبزی بود
که در همهمه ی هزار فریب
باران خون گرفت!
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!